رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
مدیر ارشد+

🚫این رمان به دلیل داشتن محتوی ممنوعه و عدم همکاری نویسنده تا زمانی که اصلاحیه را ارسال کنند، قفل خواهد ماند.🚫

پیام توسط مدیر ارشد+ افزوده شد

M@hta

💎 سطح قلم: حرفه ای 💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

محمد، طلاها و تلفن همراه را به بِیگ تحویل داد و در ازایش پول دریافت کرد. پول را بین خودشان تقسیم کردند و از خانه ی بِیگ خارج شدند.

 

از دزدی های خیابانی پنج تا ده میلیون تومان گیرشان می آمد و از دزدی های بزرگ صد تا دویست میلیون و حتی بیش تر! بی آنکه اندک زحمتی بکشند. خطر دیده شدن داشتند اما به مقدار پولی که نصیبشان می شد، برایشان می ارزید.

 

در خودرویش نشسته بود و به دخترک خیره شده بود. دخترک در ایستگاه اتوبوس نشسته بود و به رو به رویش نگاه می کرد. شکیب نگاه دخترک را دنبال کرد. دختر و پسر جوانی را دید که در بیرون کافه نشسته بودند. پسرک دست دخترک را در دستش گرفته بود و دخترک با لبخندی برای او چیزی تعریف می کرد. شکیب نگاهش را از آن پسر و دختر جوان گرفت و به دِلین خیره شد؛ که همچنان نگاهش به آن دو بود.

 

در چهره ی دِلین غبطه و حسرت نمایان بود. به این می اندیشید که دیگر نمی تواند رویاهای دخترانه ای داشته باشد. او ناخواسته از دنیای دخترانه اش جدا شده بود. دِلین این چنین دختری نبود. او دختری شاد و سر خوش بود. اما الآن به دِلین دیگری تبدیل شده بود. قطره اشکی از چشمش چکید. نگاهش را از آن دختر و پسر جوان گرفت و با پشت دستش اشکش را پاک کرد. شکیب به او خیره بود. متوجه شد که دِلین اشک ریخته است اما نمی دانست به چه دلیل! به آن دختر و پسر جوان دوباره نگاه کرد. با خودش گفت :

 

- "شاید دوست پسرش و دیده!"

 

اما اشتباه فکر می کرد. دِلین به درد خودش اشک می ریخت، نه چیز دیگری!

 

شکیب خودرویش را گوشه ای پارک کرد. سپس پیاده شد و آن را قفل کرد. به سمت دخترک قدم نهاد. دِلین سرش پایین بود و سعی داشت به آن موضوع فکر نکند.

 

- سلام خوشگله!

 

با شنیدن صدای شکیب، دِلین سرش را بالا گرفت. شکیب با لبخندی به او خیره بود. گریه اش را فراموش کرد و با لبخندی گفت :

 

- سلام آقا شکیب!

 

شکیب از لحن و طرز سخن گفتن دِلین خوشش می آمد. از اینکه او را "آقا" خطاب می کرد، دوست داشت.

 

- چطوری؟

 

دِلین به نشانه ی احترام از جایش برخاست و گفت :

 

- ممنون خوبم، شما خوبید؟

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- تو رو که می بینم شنگول می شم!

 

دِلین از لحن پسرک، آرام لبخندی زد. شکیب متوجه شد بینی و لبان دخترک کمی قرمز شده است. دیگر مطمئن شد که دخترک گریه کرده است!

 

- بریم کافه؟

 

دِلین بدش نمی آمد با پسرک همراه باشد؛ بنابراین سری تکان داد و گفت :

 

- بله بریم.

 

شکیب دست دِلین را در دستش گرفت و به بیرون از ایستگاه آمدند. دستِ پسرک گرم و هار بود و دست دِلین در این هوای گرم تابستان، سرد! همان طور که از خیابان عبور می کردند، شکیب گفت :

 

- چقدر دستات سردن!

 

دخترک چیزی نگفت که شکیب ادامه داد :

 

- عوضش، با دستام گرمشون می کنم!

 

دخترک لبخندی زد. شکیب دست دِلین را به آرامی فشرد و از کنار آن دختر و پسر جوان گذشتند. شکیب از جانب دِلین عکس العملی ندید، بنابراین حدسش اشتباه در آمد. چرا که دِلین حتی به آن دو نگاهی نکرد.

 

به داخل کافه رفتند. نمای کافه بسیار زیبا بود. تابلوهای کوچکی به دیوار رو به رویشان میخ شده بود که عکس انواع نوشیدنیِ سرد و گرم بودند. میز و صندلی ها به رنگ قهوه ای سوخته بودند. یک لوستر بزرگ که چراغ هایش زرد رنگ بودند فضای کافه را عاشقانه تر کرده بود. موسیقی غربی هم پخش می شد و کافه نسبتا مسکوت نبود. شکیب و دِلین به سمت میزی که در سمت چپ قرار داشت، رفتند. شکیب دست دِلین را رها کرد و هر یک پشت میز نشست. دختر جوانی به سمت آنان آمد و بعد از خوش آمد گویی، به آنان منو را داد. همان جا منتظرشان ماند تا سفارششان را بگیرد. شکیب و دِلین به منو نگاه کردند، سپس شکیب منو را بر روی میز گذاشت و رو به دِلین گفت :

 

- چی می خوری خوشگله؟

 

دِلین هم منو را بر روی میز گذاشت و خیره در چشمان شکیب، با لبخندی گفت :

 

- هر چی شما سفارش بدین!

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- شاید من خواستم یه چیز بد بخورم!

 

دِلین با لبخندی گفت :

 

- منم همون و می خورم.

 

شکیب خندید و رو به دختر جوان گفت :

 

- دو تا کاپوچینو، دو تا چیز کیک.

 

- بله چشم.

 

و از میز فاصله گرفت. دِلین اولین بارش بود که به کافی شاپ می آمد. اما شکیب چند بار با دوستانش آمده بود. برای خاطر همین بود که انتخاب را، بر عهده ی شکیب گذاشت.

 

شکیب خیره به چشمان دخترک گفت :

 

- خب خوشگله، چه خبر؟

 

از چه چیزی باید می گفت؟! به همان کلمه ای که در اکثر اوقات به کار می برند، اکتفا کرد.

 

دِلین : سلامتی.

 

- کنکور نزدیکه، می خونی دیگه؟

 

دِلین سری تکان داد و گفت :

 

- بله می خونم.

 

شکیب لبخند به لب گفت :

 

- اگه قبول شدی باید شیرینی بدی!

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- چشم حتما.

 

شکیب : وقتی مهندسی مکانیک قبول شدم خیلی خوشحال شدم! اما وقتی سر کلاسش نشستم هر چی خوشحالی کردم از دماغم در اومد.

 

دِلین با تعجب گفت :

 

- چرا؟!

 

- چون تو کلاسمون دختر نبود!

 

و بعد از گفتن این جمله خندید! دِلین هم خنده اش گرفت و همراه او خندید. دختر جوان سفارش شکیب را آورد و جلوی هر کدام یک کاپوچینو و یک چیز کیک قرار داد. شکیب و دِلین از دختر جوان تشکر کردند و او در جوابشان "خواهش می کنم" گفت و از آن ها فاصله گرفت. شکیب لیوان کاپوچینو را به لبانش نزدیک کرد و کمی از آن را نوشید. سپس آن را بر روی نعلبکی گذاشت و گفت :

 

- یه بار تو دانشگاه به یه دختره تنه زدم همه جزوه هاش ریخت.

 

دِلین همان طور که چیز کیکش را به آرامی می خورد، به او خیره شده بود.

 

شکیب : با خودم گفتم الآن صحنه ی عاشقونه درست می کنم! خم شدم تا جزوه ها رو جمع کنم که دیدم دختره ی روانی داره فحش می ده!

 

شکیب کمی از چیز کیکش را خورد و سپس ادامه داد :

 

- منم کتابا رو پرت کردم رو زمین و موندم مثل خودش، فحش می دم.

 

دخترک خندید و شکیب ادامه داد :

 

- انتظار داشتم وقتی بهش تنه می زنم مثل این فیلما محو نگاه های هم دیگه شیم، اما نشد!

 

دِلین صورتش از خندیدن سرخ شده بود. شکیب دیگر ادامه نداد و همراه دخترک خندید.

 

شکیب : تازه این که چیزی نیست!

 

با گفتن این جمله، دِلین فهمید قرار است از خندیدن زیاد، اشک در چشمانش حلقه بزند!

 

- بچه ها یه گروه درست کردن تو واتساپ، که از قضا یکی از استادا هم داخلش عضو بود.

 

کمی از فنجان کاپوچینویش را نوشید و سپس گفت :

 

- من مدیر گروه و مبصر کلاس بودم. یه روز قبل از امتحان ترم، استاد ازم خواست ویدیو حل یکی از مسئله ها رو تو گروه بفرستم. منم اشتباهی به جای اون، یه فیلم بدتو گروه فرستادم. 

 

بعد از یه ساعت دیدم بچه ها نوشتن این چیه فرستادی؟ و از این حرفا! منم نگران شدم چک کردم ببینم چی فرستادم. دیدم از اون فیلمای خاک بر سری فرستادم.

 

دِلین شروع به خندیدن کرد! حدس می زد پسرک چنین کاری کرده باشد.

 

- جالب اینجاست همشونم نگاه کرده بودن! حتی اونایی که تو گروه نبودن!

 

دِلین سرش را پایین انداخت و سعی کرد خنده اش را مهار کند، اما نمی توانست!

 

- رفتم پیش استاد ازش عذر خواهی کردم و گفتم که بچه ی خواهرم فرستاده، گفت دروغ نگو تو اصلا خواهر نداری! گفتمش بچه ی خواهر دوستم که جا خواهرمه فرستاده. قبول نکرد. اینجا دیگه بلوف نمی تونستم بزنم. اون استاده چهار بار من و از درسش انداخت. دیگه بار پنجم با وساطت بچه ها قبولم کرد. دیگه از اون روز به بعد بچه های کلاسمون من و به اسم همونی که فیلم خاک بر سری فرستاده، می شناختن!

 

دِلین از خندیدن زیادی، اشک در چشمانش حلقه بست. شکیب هم لبخند به لب، به او خیره شده بود.

 

- این که چیزی نبود، یه بار ...

 

دِلین به میان حرفش آمد و گفت :

 

- آقا شکیب، خواهش می کنم!

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- نگم یعنی؟

 

خاطره هایی که پسرک تعریف می کرد، خنده دار بودند. حتم داشت با تعریف کردن خاطره ی بعدی دیگر جانی در بدن برایش باقی نماند!

 

- نه، بذارید برای یه وقت دیگه!

 

- باشه خوشگله. خب تو یه خاطره بگو!

 

دِلین پیش خودش فکر کرد. خاطره ای که خنده بر لب پسرک بنشاند، نداشت. بنابراین گفت :

 

- متأسفانه خاطره ی قشنگی برای تعریف کردن ندارم!

 

شکیب خیره به دخترک گفت :

 

- پس با آدمای جدید زندگیت، خاطره درست کن!

 

دخترک منظورش را متوجه شد! چرا که شکیب به خودش اشاره می کرد.

 

- خب خوشگله، بریم؟

 

- بله بریم!

 

و از جایشان برخاستند. شکیب به سمت صندوق قدم نهاد تا حساب کند اما دِلین مانع شد و گفت :

 

- اجازه بدید من حساب کنم!

 

شکیب بی آنکه مخالفتی کند، گفت :

 

- باشه خوشگله، من بیرون منتظرتم!

 

دِلین از حرکت شکیب جا خورد! گرچه دِلین تعارف نمی کرد؛ اما انتظار داشت شکیب قبول نکند. شکیب از کافه بیرون رفت و دِلین به سمت صندوق قدم نهاد. از کوله پشتی اش کارتش را در آورد و رو پسرک گفت :

 

- چقدر تقدیم کنم؟

 

- شماره ی میزتون چند بود؟

 

- بیست و سه!

 

پسرک نگاهی به فیش ها کرد و سپس گفت :

 

- حساب شده خانوم!

 

دِلین متعجب، از او تشکر کرد و به بیرون کافه آمد. شکیب به دیوار تکیه داده بود و به ایستگاه اتوبوس خیره شده بود. دِلین به سمتش رفت و گفت :

 

- حساب شده بود!

 

شکیب نگاهش را از ایستگاه گرفت. به دخترک خیره شد و گفت :

 

- ایشالا دفعه ی بعد تو حساب می کنی!

 

دخترک متعجب گفت :

 

- چجوری شما حساب کردین؟!

 

شکیب تکیه اش را از دیوار گرفت. به دِلین نزدیک شد و با لبخند گفت :

 

- مگه می ذارم حساب کنی، وقتی با من میای بیرون؟!

 

دخترک از محبت پسرک لبخندی زد. شکیب دست دخترک را گرفت و در کنار یکدیگر از خیابان عبور کردند. به سمت خودرو رفتند و بعد از باز کردن قفل، سوار شدند.

 

با باز شدن درب پذیرایی، رایلی از کاناپه برخاست و به سمت شکیب و دِلین آمد. شکیب بر روی دو زانو نشست و دخترک درب پذیرایی را بست.

 

- خوشگل خانم چطوره؟

 

شکیب نوازشش می کرد و رایلی سعی داشت صورت شکیب را لیس بزند؛ که شکیب مانع می شد.

 

دخترک کنار شکیب ایستاده بود و با لبخندی نظاره گر آن دو بود.

 

- رایلی خانوم به مهمونمون سلام کن!

 

و به دِلین اشاره کرد تا بنشیند. دِلین بر روی دو زانو، کنار شکیب نشست.

 

شکیب : دستتو دراز کن!

 

دِلین هم دستش را به سوی رایلی دراز کرد. رایلیِ باهوش با دیدن دست دراز شده ی دِلین، دست راستش را بالا آورد. دِلین با ذوق دست رایلی را در دستش گرفت و به آرامی تکان داد. سپس دست رایلی را رها کرد و رو به شکیب که با لبخندی، به رایلی خیره بود، با ذوق و شوق گفت :

 

- خیلی باهوشِ!

 

شکیب سری تکان داد و گفت :

 

- معلومه که دخترم باهوشِ!

 

سپس دست از نوازش رایلی برداشت و از جایش برخاست. رو به دخترک گفت :

 

- من برم لباسم و عوض کنم.

 

دِلین سری تکان داد و با رفتن شکیب، رایلی هم از جایش برخاست. شکیب به سمت رایلی برگشت، کمی خم شد و گفت :

 

- برو بشین پیش مهمون!

 

و با دستش به دِلین اشاره کرد. رایلی دمی تکان داد و به سمت دِلین آمد. شکیب به داخل اتاقش رفت و درب را بست. دِلین با لبخند رایلی را نوازش کرد و سپس از جایش برخاست. به همراه رایلی به سمت کاناپه قدم نهاد و نشست. در همین حین، به ناگه درب پذیرایی باز شد و پسری وارد شد. دِلین با دیدن آن پسر، از جایش برخاست. اما پسرک، بی آنکه به دِلین نگاهی کند، به سرعت به سمت دستشویی قدم نهاد. دِلین دوباره بر جایش نشست. اما رایلی از کاناپه برخاست و به سمت دستشویی قدم نهاد.

 

آن پسرک بعد از یک دقیقه از دستشویی خارج شد و صدای سلام و احوالپرسی اش با رایلی را دِلین شنید. پسرک همراه رایلی به سمت پذیرایی آمد و تازه متوجه دخترک شد. وسط پذیرایی ایستاد، یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:

 

- ببخشید شما؟

 

و بی آنکه به دخترک اجازه ی حرف زدن دهد، گفت :

 

- نکنه خونه رو اشتباه اومدم؟!

 

دِلین خواست برای او توضیح دهد، اما پسرک همان طور که وسط پذیرایی ایستاده بود و به دخترک نگاه می کرد، گفت :

 

- دوست دختر شکیبی؟

 

دخترک خواست پاسخ دهد که باز پسرک به او مجال سخن گفتن، نداد و گفت :

 

- شکیب کجاست؟

 

در همین حین، شکیب از اتاق خارج شد و دوستش را دید. به سمتش قدم نهاد و گفت :

 

- چه عجب، از این ورا؟!

 

به دوستش دست داد و تعارف کرد که بنشیند. پسرک به سمت کاناپه قدم نهاد و نشست.

 

- ش*ا*ش*م گرفته بود، اومدم اینجا!

 

شکیب همان طور که به سمت کاناپه می رفت، خندید. دِلین هم از جمله ی پسرک خنده اش گرفت. شکیب کنار دِلین نشست و گفت :

 

- می بینی، ش*ا*ش*ش*و برام میاره!

 

دِلین خندید و پسرک پایش را بر آن یکی پایش گذاشت و گفت :

 

- دیدن ما سعادت می خواد که نصیب هر کسی نمی شه!

 

شکیب : عجب ناکسیِ!

 

پسرک خیره به دِلین، خطاب به شکیب گفت :

 

- این خوشگله رو معرفی نمی کنی؟

 

شکیب نگاهی به دِلین کرد و سپس رو به محمد گفت :

 

- دوست دخترم، دلین!

 

سپس رو به دِلین گفت :

 

- دوستم محمد!

 

و به محمد اشاره کرد.

 

محمد : چطوری خوشگله؟

 

دِلین به خاطر لحن محمد، با تعجب به او خیره شد. ابروان مشکی رنگ پرپشت که کشیده و صاف بودند، بینیِ کشیده، لبانی بزرگ، صورتی کشیده و استخوانی، ته ریش کم پشت و موهایی که رو به بالا شانه زده بود. زیر چشمانش کمی گود افتاده بود که مشخص بود معتاد است.

 

دِلین : ممنون خوبم.

 

محمد به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- پس بگو آقا هرشب که حوصله ی مهمونی رو نداره، سرش کجا گرمه!

 

- تو این طور فکر کن!

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 5
  • باحال بود 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محمد سری تکان داد که به ناگه شکیب با صدای بلندی گفت :

 

- محمد!

 

محمد فهمید چه کار کرده است؛ اما خودش را به نادانی زد. دِلین و رایلی از صدای شکیب از جا پریدند، که شکیب با حرص رو به محمد گفت :

 

- با کفش اومدی تو خونه؟!

 

محمد نگاهی به کفش هایش کرد، که شکیب ادامه داد :

 

- لابد با کفش رفتی دستشویی!

 

محمد : دستشویی تمیز بود!

 

شکیب با عصبانیت گفت :

 

- کفشای تو که کثیفِ!

 

محمد "نچی" گفت و از جایش برخاست. به سمت درب پذیرایی قدم نهاد. درب را باز کرد، کفش هایش را در آورد و بیرون گذاشت. درب را بست و به سمت کاناپه آمد و نشست.

 

محمد : تو مهمونی نبودی!

 

شکیب دست به سینه با اخم گفت :

 

- شیش و نیم، هفت بود که رسیدم.

 

محمد سری تکان داد و گفت :

 

- آها!

 

شکیب : چرا نموندی؟

 

محمد : ماهی حالش خوب نبود رفتم پیشش. بیچاره همین طور بالا می اورد! مسموم شده بود.

 

- یه زن بگیر این بیچاره از این بلا تکلیفی در بیاد!

 

محمد لحن ناراحتی به خود گرفت و گفت :

 

- کی به من زن می ده!

 

سپس به دِلین نگاه کرد و گفت :

 

- تو زنم می شی؟

 

دِلین با تعجب به او خیره شد. شکیب با اخم رو به محمد گفت :

 

- این خوشگله صاحاب داره!

 

و دست دِلین را در دستش گرفت. محمد از حرکت شکیب، رویش را به سمت دیگری برگرداند و گفت :

 

- ندیده!

 

دِلین آرام لبخندی زد که شکیب گفت :

 

- دیده، برو مخ یکی دیگه رو کار بگیر!

 

دِلین و محمد خندیدند؛ و شکیب لبخندی زد.

 

محمد : به خواهرم همیشه می گم یه زن می خوام مثل شکیب باشه!

 

شکیب با کنجکاوی گفت :

 

- چرا مثل من؟!

 

محمد نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند و سپس رو به دِلین گفت :

 

- می بینی خونه چقدر تمیزِ، از بس می سابه!

 

شکیب "آهانی" گفت و دِلین حرف محمد را با تکان دادن سر، تأیید کرد. شکیب خم شد و بطری نوشیدنی الکلی را، از زیر کاناپه برداشت. دو لیوان روی عسلی را پر کرد. سپس رو به دِلین گفت :

 

- می خوری؟

 

دِلین از شکل و رنگ آن بطری فهمید چیست. بنابراین سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- نه!

 

محمد با لحنی تحسین آمیز گفت :

 

- کار خوبی می کنی!

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- دِلین عاقله!

 

دِلین از لحن شکیب لبخندی بر لبش نقش بست. شکیب یکی از آن دو لیوان را به محمد داد و یکی را هم خودش برداشت. محمد نوشیدنی را سر کشید و آن را بر روی عسلی گذاشت.

 

محمد : شام چی داری، من گشنمه!

 

شکیب هم لیوان را سر کشید و بر روی عسلی گذاشت. همان طور که از جایش بر می خاست گفت :

 

- الآن آماده می کنم.

 

به سمت آشپزخانه قدم نهاد و زیر اجاق گاز را روشن کرد.

 

محمد : رایلی بیا پیشم ببینم!

 

رایلی از جایش برخاست و آرام به سمت محمد آمد. کنار پای محمد بر روی دو زانو نشست. محمد خم شد و با لبخند، سر رایلی را نوازش کرد.

 

محمد : شَکی؟

 

شکیب در همان حال که داشت بشقاب و قاشق، چنگال در می آورد، گفت :

 

- ها؟

 

- براش شوهر نمی گیری؟

 

شکیب لحظه ای ایستاد. به محمد خیره شد و گفت : 

 

- برا کی؟

 

محمد : این خوشگله!

 

شکیب پنداشت منظور محمد، دِلین است! بنابراین با تعجب گفت :

 

- دِلین؟!

 

دِلین با تعجب به محمد خیره شد و محمد به شکیب!

 

محمد : مگه دِلین شوهر می خواد؟

 

شکیب رو به محمد با سردرگمی گفت :

 

- منظورت چیه؟

 

محمد : می گم برا رایلی نمی خوای شوهر بگیری؟

 

شکیب که تازه منظور محمد را متوجه شده بود، خندید و گفت :

 

- آها!

 

ظروف را بر روی میز قرار داد و سپس گفت :

 

- زوده براش ... بچم تازه دو سالشه!

 

دِلین و محمد خندیدند. سپس محمد گفت :

 

- ببین نظر خودش چیه؟

 

شکیب مشغول کشیدن برنج در دیس شد و در همان حال، گفت :

 

- ایشون می گن تا عَموم زن نگیره، من خونه ی بخت نمی رم!

 

دِلین لبخندی زد. محمد خندید و سر رایلی را بوسید. سپس از جایش برخاست و به سمت آشپزخانه قدم نهاد. رایلی هم به دنبالش آمد. محمد پشت میز نشست و مشغول کشیدن برنج در بشقابش شد.

 

محمد همان طور که برنج خالی می خورد، شکیب کاسه ی خورشت را بر روی میز قرار داد و گفت :

 

- مهلت بده میز و بچینم!

 

محمد با دهان پر گفت :

 

- گشنمه!

 

شکیب لبخندی زد و رو به دِلین گفت :

 

- خوشگله، بفرما شام!

 

دِلین از جایش برخاست و به سمت آشپزخانه قدم نهاد. رو به روی محمد نشست و شکیب بعد از آنکه در ظرف رایلی، غذا گذاشت، کنار دِلین جای گرفت. شکیب بشقابی برای دِلین برداشت و برایش برنج کشید. سپس جلویش قرار داد و دِلین از او تشکر کرد. شکیب هم "خواهش می کنمی" در جوابش گفت و مشغول کشیدن برنج در بشقاب خودش شد.

 

محمد همان طور که غذایش را می خورد، گفت :

 

- مهمونی چطور بود؟

 

شکیب : مثل همیشه!

 

- بِنی رقاص، رقصید؟

 

شکیب خندید و دِلین لبخندی بر لبش نقش بست.

 

شکیب : آره، یه سانس رقصید.

 

محمد : تو فکرشم با بنیامین یه سالن راه بندازیم برا آموزش رقص! پول خوبیم در میاریم.

 

شکیب غذایش را بلعید و گفت :

 

- تو که رقص بلد نیستی!

 

محمد : اشکال نداره، من کار با چاقو، قمه، شوکر، تیزی، اسلحه ...

 

دِلین از تعجب به محمد خیره شد! شکیب با پایش به پای محمد ضربه ای زد؛ که باعث شد قاشق و چنگال از دست محمد رها شود. سپس شکیب خودش را مشغول غذا خوردن نشان داد، که محمد رو به شکیب گفت :

 

- مثل آدم اشاره بده ادامه ندم!

 

دِلین خنده اش گرفت و سرش را پایین گرفت. شکیب ابتدا نگاهی به دِلین کرد و سپس رو به محمد گفت :

 

- محمد جان، اینا وسایلی نیستن که یه آموزش دهنده ی رقص نیاز داشته باشه!

 

محمد با جدیت رو به شکیب گفت :

 

- ولی من نگفتم وسایل، گفتم آموزش!

 

شکیب مشغول خوردن غذایش شد و گفت :

 

- آموزش رقص، چه ربطی داره به چاقو و شوکر؟!

 

محمد قاشق و چنگالش را از روی بشقاب برداشت و گفت :

 

- نمی فهمی دیگه! من آموزش دفاع شخصی می دم.

 

شکیب خیره به محمد گفت :

 

- تو می خوای سالن رقص راه بندازی، دیگه دفاع شخصی جاش نیست!

 

محمد غذایش را بلعید و گفت :

 

- خب می تونن هم رقص یاد بگیرن، هم دفاع شخصی!

 

شکیب "نچی" گفت که محمد ادامه داد :

 

- وقتی یه دزد خفتت می کنه، تو باید دفاع شخصی بلد باشی یا رقص؟

 

بی آنکه اجازه ی سخن گفتن به شکیب را بدهد، رو به دِلین گفت :

 

- خب معلومه، دفاع شخصی!

 

سپس رو به شکیب گفت :

 

- نکنه تو می خوای براش بندری برقصی شَکی؟

 

دِلین با لبخندی نظاره گر بحث های آن دو بود که سعی داشتند به نتیجه ای برسند.

 

شکیب با جدیت گفت :

 

- از اسلحه ام ازش استقبال می کنم!

 

محمد لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت :

 

- آها، حالا دیدی دفاع شخصی به درد می خوره!

 

شکیب با تحکم گفت :

 

- خب تو باید سالن دفاع شخصی راه بندازی!

 

محمد سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- نه دیگه، الآن نون تو رقصیدنِ! اون یکی رو در کنارش راه میندازم.

 

بحثشان به شکلی بود که انگار می خواستند همین فردا، یک سالن آموزش رقص باز کنند!

 

بعد از خوردن شام، دِلین کمی دیگر آن جا ماند . سپس ساعت نه شده بود که دِلین از شکیب به خاطر پذیرایی اش تشکر کرد و به خانه رفت.

 

محمد و شکیب در آشپزخانه، پشت میز ناهارخوری نشسته بودند. محمد از جیب پیرهنش کاغذی کوچک در آورد و جلویش قرار داد. شکیب برای خودش و محمد چای ریخت.

 

محمد نگاهش را از آن کاغذ گرفت و خیره به شکیب گفت :

 

- فردا شب یه برنامه دارم! 

 

شکیب می دانست منظور محمد از برنامه چیست! استکان چای را جلوی محمد قرار داد و گفت : 

 

- با کیا می خوای بری؟

 

محمد : خودم و خودت فقط!

 

شکیب استکان چایش را به لبانش نزدیک کرد و گفت :

 

- خب؟

 

محمد به کاغذ رو به رویش خیره شد و گفت :

 

- یه دلالِ که تو خونه اش دلار نگه می داره؛ اونم چند صد میلیون! هر شب ساعت نه می ره بیرون، دوازده بر می گرده خونه.

 

شکیب : کجا می ره؟

 

محمد سرش را بالا آورد و گفت :

 

- ع...!

 

شکیب سری تکان داد که محمد به کاغذ نگاه کرد و ادامه داد :

 

- یه دختر هیجده ساله داره که تو خونه تنهاست. خونه اشون یه ویلایی تو کوروش. خونه مجهز به دوربینِ اما بدون نگهبان و سگ! از اونجایی که نه بنیامین نه سعید اینجان، مجبوریم با وجود دوربینا دزدی کنیم.

 

شکیب کمی چای نوشید و سپس گفت :

 

- کی انجامش بدیم؟

 

محمد سرش را بالا آورد و خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- فردا شب!

 

شکیب سری تکان داد که محمد گفت :

 

- کجا باهاش آشنا شدی؟

 

شکیب متعجب گفت :

 

- با کی؟!

 

محمد : دِلین!

 

شکیب استکان چایش را بر روی میز گذاشت و گفت :

 

- می خواستن بهش دست درازی کنن، من نجاتش دادم.

 

محمد یک تای ابرویش را بالا برد و گفت :

 

- بهت نمیاد قهرمان بازی در بیاری!

 

شکیب با صدای آرامی گفت :

 

- دلم سوخت براش!

 

محمد سرش را پایین گرفت و گفت :

 

- مراقب آدمایی که یهویی وارد زندگیت می شن باش!

 

سپس سرش را بالا آورد. شکیب نگاهش را از محمد گرفت و گفت :

 

- حواسم هست.

 

محمد سری تکان داد و از جایش برخاست.

 

- من دیگه برم، خدافظ.

 

شکیب بی آنکه از جایش بلند شود، گفت :

 

- خدافظ.

 

محمد به سمت رایلی قدم نهاد. نوازشش کرد و از او خداحافظی کرد. سپس از خانه ی دوستش خارج شد. 

 

شکیب همان طور که بر روی صندلی نشسته بود، به آن گل های رز درون باغچه ی حیاط، خیره شد. 

 

 

 

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اجازه داد دخترک وارد قلبش شود، بی آنکه حواسش باشد! به وجود دخترک عادت کرده بود. کمی زود بود بگوییم دل باخته ی دخترک شده بود؛ چرا که اعتقادی نداشت. اما چه می دانست یک روزی به کلی اعتقاداتش به دست این دخترک، دگرگون می شود!

 

نگاهش را از آن گل های رز گرفت و از جایش برخاست. به سمت رایلی قدم نهاد. کمی خم شد و گفت :

 

- بریم بخوابیم بابایی؟

 

رایلی از جایش برخاست و شکیب با لبخند عمیقی او را نوازش کرد. این حیوان زبان بسته خیلی برایش عزیز بود! همدم و یارش بود؛ و تنهایی اش را با آن شیطنت های بامزه اش پر کرده بود.

 

****

 

زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. نگاهش را از فاکتور گرفت و به صفحه ی تلفنش خیره شد. دوستش شکیب بود. تماس را برقرار کرد.

 

فرهاد : سلام شکیب!

 

شکیب : سلام، چطوری دادا؟

 

فرهاد : ممنون خوبم، تو چطوری؟

 

شکیب : منم خوبم دادا!

 

فرهاد خندید و گفت :

 

- چیه دادا دادا می کنی، خبریه؟!

 

شکیب آرام خندید و گفت :

 

- نه بابا! ناهار میای پیشم؟

 

فرهاد : کارم تموم شه میام.

 

شکیب : اکی، خدافظ.

 

فرهاد : خدافظ.

 

تلفن همراهش را از گوشش فاصله داد و بر روی اُپن قرار داد. به سمت رایلی قدم نهاد که بر روی کاناپه دراز کشیده بود. کنارش بر روی کاناپه نشست و رایلی سرش را بر روی ران شکیب گذاشت. شکیب سرش را نوازش کرد و خیره به دیوار رو به رویش گفت : 

 

- رایلی؟

 

رایلی سرش را از روی ران شکیب برداشت و به او خیره شد.

 

شکیب ادامه داد :

 

- وقتی می دونم تا چند سال بیش تر زنده نمی مونم، چرا بدی می کنم؟!

 

رایلی نزدیک شکیب شد و صورتش را لیس زد. شکیب خندید و رایلی را از خودش جدا کرد.

 

امروز صبح بود که با سرفه های شدیدی از خواب برخاست. سرفه هایی توام با خون! نه نگران شد و نه ترسید! بیماری اش به مرحله ی خطرناکی رسیده بود. اما اندکی دلش برای خودش نمی سوخت! گذشته ی خوبی نداشت و الآنش به همان کارهای همیشگی بند شده بود. آینده ای هم برای خودش نمی دید. چرا که، نه تن سالمی داشت، نه روح پاک و نظیف و نه زندگیِ توام با خوشبختی. پس به فکر خودش بودن، جایز نبود!

 

اما، وقتی می دانست تا چند سال بیش تر زنده نمی ماند، چرا بدی می کرد؟!

 

فرهاد از پشت میزش برخاست و از اتاقش خارج شد. به سمت درب اتاق پدرش قدم نهاد. تقه ای به درب زد و با "بفرمایید" گفتن آقای محبی، درب را باز کرد و به داخل آمد. درب را پشت سرش بست و به سمت میز کنفرانس آمد. صندلی نزدیک به پدرش را بیرون کشید و نشست. آقای محبی به لپ تاپش خیره بود و چیزی تایپ می کرد. فرهاد به چهره ی پدرش خیره شد. ابروان کم پشت مشکی، چشمانی عسلی، بینیِ کشیده، لبانی نسبتا باریک و صورتی استخوانی. فرهاد شبیه پدرش بود و آن چنان شباهتی به مادرش نداشت.

 

آقا رضا، نگاهش را از لپ تاپ گرفت و به پسرش نگاه کرد.

 

آقا رضا : زنگ زدی تابلو بفرستن؟

 

فرهاد خیره به پدرش گفت :

 

- زنگ زدم، اما قسطی قبول نمی کنه!

 

آقا رضا : چک چی؟

 

فرهاد : سر بدهیِ اون دو ماه مشکل داره؛ ما هنوز اون بدهی رو پرداخت نکردیم.

 

آقا رضا : علی الحساب یه چیزی بهش بده.

 

فرهاد : موجودی شرکت همش دو سه میلیون تومنه؛ من باید حداقل ده میلیون بهش بدم.

 

آقا رضا نگاهش را از فرهاد گرفت و به فکر فرو رفت. شرکت به این بزرگی، اندک سرمایه ای نداشت!

 

فرهاد خیره به پدرش، سکوت کرده بود. آقا رضا بعد از کمی فکر کردن، گفت :

 

- باید یکی از ماشینا رو بفروشم!

 

فرهاد نگاهش را از پدرش گرفت و به زمین خیره شد.

 

فرهاد : مشتری زنگ می زنه پولشو می خواد! خسته شدم امروز، فردا کردم.

 

سپس رو به پدرش با لحنی مغموم و گرفته گفت :

 

- شرکتی که بدهیش بیش تر از سرمایه اش باشه، باید تعطیل بشه!

 

آقا رضا درک می کرد چقدر پسرش اذیت شده است؛ اما او هم دست کمی از حال پسرش نداشت. فرهاد ناراحت از جایش برخاست و رو به پدرش گفت :

 

- من می رم خونه دوستم، کاری ندارین؟

 

آقا رضا خیره به فرهاد گفت : 

 

- نه، به سلامت.

 

فرهاد : خدافظ.

 

قبل از آنکه فرهاد قدمی بردارد و آقا رضا جواب خداحافظی اش را بدهد، با شنیدن نامش ایستاد.

 

آقا رضا : فرهاد!

 

فرهاد : بله؟

 

فرهاد همان طور که ایستاده بود، پدرش گفت :

 

- بار آخرت باشه با کارگرا دعوا می کنی!

 

منظورش آن روزی بود که فرهاد یقه ی صابر را گرفته بود!

 

فرهاد : اعصابم خورد بود!

 

آقا رضا : دلیل نمی شه فرهاد! از تو انتظار نداشتم. الآن اونی که باید طلبکار باشه کارگران! حق نداری چیزی بهشون بگی، فهمیدی فرهاد؟!

 

فرهاد همزمان سرش را تکان داد و گفت :

 

- بله فهمیدم.

 

از اتاق کار پدرش بیرون آمد و به داخل اتاقش رفت. سوئیچ و تلفن همراهش را از روی میز برداشت و در دستش گرفت. کنترل کولر را برداشت و آن را خاموش کرد. سپس کنترل را بر روی میز گذاشت و از اتاقش بیرون آمد. 

 

زنگ آیفون را فشرد و بعد از چند ثانیه، درب باز شد. به داخل آمد و درب را پشت سرش بست. از کنار گل های رز عبور کرد و از آن سه پله بالا آمد. شکیب را دید که به چارچوب درب تکیه داده بود. ناخودآگاه به سینه ی خالکوبی شده اش خیره شد. شکیب "نچی" کرد و گفت :

 

- فرهاد، عزیزم، قابلتو نداره!

 

فرهاد نگاهش را به چشمان طوسی رنگش داد و گفت :

 

- ها؟!

 

شکیب به خودش اشاره کرد و گفت :

 

- شبی ده تومن!

 

فرهاد لبش را گزید و گفت :

 

- خاک بر سر!

 

شکیب : منظور من نگاه کردن بود! نکنه تو برداشت دیگه ای کردی؟

 

فرهاد : نه، من منظور نگرفتم!

 

شکیب : مشخص بود از حرکتت!

 

شکیب از چارچوب درب فاصله گرفت. فرهاد خندید و به داخل آمد. رایلی از کاناپه برخاست و به سمتش آمد. فرهاد خم شد و با لبخند سر رایلی را نوازش کرد.

 

فرهاد : خوشگل خانم چطوره؟

 

رایلی سعی داشت جوابش را با لیس زدن به صورتش بدهد که فرهاد مانع می شد. سپس راست ایستاد و به سمت آشپزخانه قدم نهاد. رایلی هم به دنبالش آمد. شکیب مشغول چیدن میز بود. فرهاد صندلی بیرون کشید و نشست.

 

شکیب همان طور که بشقاب بر روی میز می گذاشت، گفت :

 

- چه خبر؟

 

فرهاد دستانش را بر روی سرش گذاشت و گفت :

 

- فعلا که در حال سگ دو زدنیم!

 

شکیب دیس برنج را بر روی میز گذاشت و سپس نشست. خیره به فرهاد گفت :

 

- از سرگرد چه خبر؟

 

فرهاد بشقابی برداشت و گفت :

 

- چند روزی می شه ندیدمش.

 

شکیب : از دزدا چه خبر؟

 

فرهاد قاشق و چنگال را در ظرف رها کرد و با لحنی مشکوک پرسید :

 

- چه خبر، چه خبر راه انداختی شکیب! از ننمم خبر می خوای؟

 

شکیب خندید و گفت :

 

- یه چند روز ندیدمت، دوست دارم از همه چی خبر داشته باشم.

 

فرهاد قاشق و چنگالش را برداشت و گفت :

 

- فعلا که خبری نیست. سرگرده هم موقع دزدی پیداش می شه.

 

و غذایش را خورد. شکیب برای خودش برنج کشید و گفت :

 

- با این پلیس بازیا به هیچی نمی رسین!

 

فرهاد لحظه ای از خوردن دست کشید و با اخم پرسید :

 

- چرا؟

 

شکیب : یک ماه شد، هنوز چیزی دستگیرشون نشده!

 

فرهاد غذایش را بلعید و گفت :

 

- داره رسیدگی می کنه!

 

شکیب چنگالش را بالا آورد و گفت :

 

- نه، دارن منچ بازی می کنن!

 

فرهاد خندید و شکیب با حرص گفت :

 

- روانی!

 

شکیب بیچاره نمی دانست همین کنجکاوی هایش و "چه خبر" گفتن هایش روزی کار دستش می دهد! با رفتار هایش داشت ذهن فرهاد را برای پذیرش حقیقت آماده می کرد. 

 

شکیب خبر نداشت سارقان شرکت آقای محبی، دوستانش هستند! یعنی احمد، جمشید و سعید! چراکه این موضوع فقط بین این سه نفر بود و بقیه از آن اطلاعی نداشتند. بِیگ بلد بود که چگونه سوژه هایش را انتخاب کند. با این کارش فقط پای شکیبِ از همه جا بی خبر، گیر می افتاد؛ و بعد ها فرهاد مسبب همه ی این اتفاقات پیش آمده را، از چشم دوستش شکیب می دید.  

 

دِلین بر روی کاناپه نشسته بود و بازی آنان را تماشا می کرد. شکیب و محمد بر روی سرامیک، رو به روی تلویزیون نشسته بودند. رایلی هم کنار شکیب نشسته بود و به بازی آنان خیره بود.

 

ساعت سه بعد از ظهر بود که، فرهاد از خانه ی دوستش بیرون آمد. شکیب کمی استراحت کرد و طبق عادت این اواخرش، لباس پوشید و به دنبال دخترک رفت. هنگامی که به خانه رسیدند محمد را دیدند، که بر روی کاناپه نشسته بود. کلید خانه را، شکیب به او داده بود. بعد از آنکه شام را در کنار یکدیگر خوردند، به پیشنهاد محمد، فیفا بازی کردند. نتایج بازی سه، صفر بود. یعنی محمد سه بار به شکیب گل زده بود!

 

ناگهان محمد از جا پرید و با فریاد گفت :

 

- گل!

 

شکیب اخم کرد و دِلین لبخندی زد. سپس محمد رو به دِلین، با خوشحالی گفت :

 

- حال کردی خوشگله!

 

طرز صحبت کردن محمد و همچنین اخلاق و رفتارش خیلی شبیه به شکیب بود! فقط برادر نبودند.

 

دِلین سری تکان داد و لبخندی زد. شکیب با اخم، خیره به تلویزیون گفت :

 

- از این تیم خوشم نمیاد!

 

محمد نگاهش را به تلویزیون سوق داد و گفت :

 

- فضول و بردن جهنم گفت هیزمش ترِ!

 

سپس خودش و دِلین خندیدند.

 

شکیب با حرص گفت :

 

- من خیلی بازی حالیمه!

 

بلوف می زد! او اصلا فوتبال دوست نداشت و بلد نبود باید چگونه بازی کند. فقط نمی خواست جلوی دوستش محمد کم بیاورد.

 

محمد : یه دست دیگه بازی می کنیم ببینیم کی حالیشه!

 

تیمشان را انتخاب کردند. با شروع شدن بازی، تلفن همراه محمد زنگ خورد. محمد همان طور که تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش بیرون می آورد، گفت :

 

- استپ کن!

 

شکیب بازی را شروع کرد و گفت :

 

- نمی شه باید بازی کنی!

 

محمد با تشر گفت :

 

- شکیب!

 

شکیب : باشه!

 

و بازی را متوقف کرد. محمد از جایش برخاست. به سمت کاناپه قدم نهاد و نشست.

 

شکیب رو به دِلین گفت :

 

- خوشگله، بیا یه دست بازی کنیم!

 

دِلین : ولی من بلد نیستم!

 

- اشکال نداره، بذار من گل بزنم.

 

دِلین از جایش برخاست و به سمت تلویزیون قدم نهاد. کنار شکیب نشست و دسته ی مشکی رنگ ps4 را در دستش گرفت. شکیب او را راهنمایی کرد و بعد از آنکه دِلین متوجه شد چگونه بازی کند، شکیب بازی را آغاز کرد. دِلین فقط دکمه ی ضربدر را می فشرد، که شکیب با حرص گفت :

 

- اینقدر پاس نده دِلین، بذار توپ و بگیرم!

 

اما دِلین با خوشحالی اجازه نمی داد شکیب توپ را از او بگیرد. دِلین به دروازه نزدیک شد؛ توپ را پرتاب کرد اما شکیب آن را گرفت و سر مستانه خندید. سپس توپ را پرت کرد که دِلین آن را گرفت.

 

شکیب : عجب غلطی کردم بازی یادت دادم!

 

دِلین خندید و به پاس دادنش ادامه داد. شکیب که دید نمی تواند توپ را بگیرد، با عجز گفت :

 

- دِلین!

 

دِلین لحظه ای از بازی کردن دست کشید و به نیم رخ شکیب خیره شد. شکیب خندید و گفت :

 

- بالأخره توپ و ازت گرفتم!

 

چه می دانست دخترک با عجز صدا کردنش، دلش نیامد ادامه دهد! نگاهش را از پسرک گرفت و سعی کرد توپ را از پسرک پس بگیرد. شکیب به دروازه نزدیک شد و از فاصله ی نزدیک توپ را پرتاب کرد. گل شد و شکیب با خوشحالی گفت :

 

- گل!

 

محمد از فریاد شکیب، از جایش برخاست و به سمت آشپزخانه قدم نهاد. شکیب با شانه اش به شانه ی دخترک ضربه ای زد که دِلین کمی به راست متمایل شد. سپس شکیب با لحنی شاد، رو به دخترک گفت :

 

- دیدی چطور گل زدم خوشگله؟!

 

دِلین با لبخندی، رو به او گفت :

 

- من حریف شما نمی شم!

 

شکیب : درستشم همینه!

 

محمد که صحبت کردنش به اتمام رسید، نزد آن دو آمد. نگاهی به نتایج بازی انداخت. تیم شکیب صفر، تیم دِلین یک! تعجب کرد؛ نمی دانست آن داد و هوار برای چه بود! به سمت شکیب آمد و آرام بر سر شکیب ضربه ای زد. شکیب از حرکت محمد، اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- چرا می زنی؟

 

محمد حق به جانب ایستاد و گفت :

 

- برا اینکه از یه دختر گل خوردی!

 

شکیب به تمسخر گفت :

 

- من گل زدم!

 

محمد به نتایج بازی اشاره کرد و گفت :

 

- سمت راست من بودم، سمت چپ تو؛ حالا ببین کی گل زده!

 

دِلین و شکیب همزمان به صفحه ی تلویزیون خیره شدند. محمد راست می گفت! دِلین لبخند عمیقی زد و شکیب با اخم گفت :

 

- ولی من گل زدم!

 

محمد بر روی کاناپه نشست و گفت :

 

- گل به خودی زدی شَکی!

 

شکیب آنقدر خوشحال و کیفور شده بود که ندید، تیم مقابل داشتند شادی می‌ کردند.

 

شکیب رو به محمد کرد و گفت :

 

- تقصیر توئه محمد! چرا لباس تیمتو شکل تیم من انتخاب کردی؟

 

محمد : بلوف نیا شکیب! می دونی که من غیرت دارم روی رنگ قرمز.

 

دِلین خندید و شکیب دستگاه را خاموش کرد. سپس از جایش برخاست و بر روی کاناپه رو به روی محمد نشست. رایلی هم به دنبالش آمد و کنارش جای گرفت.

 

شکیب : خوشگله بیا پیشم.

 

دِلین از جایش برخاست. به سمت کاناپه قدم نهاد و کنار رایلی نشست.

 

محمد : چند تا سارق و گرفتن تو اهواز!

 

شکیب : جرمشون چیه؟

 

- دزدی و زورگیری با قمه!

 

سپس همان طور خیره به صفحه ی تلفن همراهش گفت :

 

- کامنتای با حالی گذاشتن ملت!

 

و شروع به خواندن کرد :

 

- بی رحم و بی شرف اعدام باید گردد! ... اینا را باید اعدام کرد! ... البته این مسائل باید ریشه یابی شود و مسببان این وضع نیز باید محاکمه شوند! ... فقط اعدام! ... اعدام بشن! ... باید اعدام بشن! ... همشون رو مثل چی اعدام کنید! ... باید همه ی این ها را اعدام کنند! ...

 

دیگر نخواند. چرا که کلمه ی اعدام در هر خط از نظرات دیده می شد!

 

محمد از آن صفحه خارج شد و تلفنش را خاموش کرد. آن را کنارش گذاشت و رو به شکیب گفت :

 

- اینا در حدی نیستن که بخوان قضاوت کنن!

 

دِلین متعجب شد و شکیب با تحکم گفت :

 

- کار خوبی می کنن!

 

محمد یک تای ابرویش را بالا برد و گفت :

 

- مشکل همین جاست! می خوان صورت مسئله رو پاک کنن، بدون اینکه به مشکل رسیدگی کنن.

 

سپس محمد رو به دِلین گفت :

 

- دِلین، نظر تو چیه؟

 

دِلین به محمد نگاه کرد و گفت :

 

- کسی که رعب و وحشت ایجاد می کنه، باید جزاشم ببینه!

 

محمد اخمی کرد و شکیب لبخندی زد.

 

محمد : اونا از دزدا می پرسن ببین برای چی به این راه کشیده می شن؟! دزدی شغل شریفی نیست. کی دوست داره این کارو انجام بده جز یه بدبخت؟

 

شکیب : بدبخت نه بد ذات! دیدی که حبسم کاری نمی کنه.

 

شکیب و محمد دلشان پر بود. محمد از اینکه چاره ای ندارد و شکیب از اینکه تقصیری ندارد.

 

ساعت نه که شد، دِلین از خانه ی شکیب خارج شد. دخترک هنگامی که وارد خانه شد، با لبخندی رو به مادرش، بلند سلام کرد. مادرش لحظه‌ ای از رفتار دخترکش متعجب شد! چراکه شب های قبل بی حال و بی رمغ وارد می شد.

 

مادرش چه می دانست روح دخترکش به دست شکیب دارد ترمیم می‌شود؛ و همین طور شکیب، که روزی روح آلوده اش به دست دخترک، از بد طینتی پاک می شود!

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیرهن آستین بلند مشکی رنگی از کمد در آورد و بر تن کرد. به سمت آینه قدم نهاد و با دستانش موهایش را مرتب کرد. عطر Hardcore wood را از روی میز برداشت و مقداری بر گردنش و مچ دستانش زد. آن نقاب پارچه ای مشکی رنگ را هم برداشت و به همراه رایلی از اتاقش بیرون آمد. به سمت درب پذیرایی قدم نهاد. قبل از رفتنش، بر روی دو زانویش نشست و رایلی را نوازش کرد.

 

شکیب : خوشگل خانوم، مواظب خونه باشی!

 

رایلی صورتش را لیس زد؛ که شکیب با خنده، صورتش را از خیسی پاک کرد و از جایش برخاست. درب پذیرایی را باز کرد. بیرون آمد و کفش اسپرت مشکی رنگش را به پا کرد. سپس خم شد تا بند کفشش را ببندد. رایلی داخل و کنار درب ایستاده بود. شکیب بند کفشش را که بست، ایستاد و رو به رایلی گفت :

 

- برو تو دختر خوب!

 

رایلی به داخل خانه رفت و شکیب درب را بست. به سمت باغچه قدم نهاد. مقداری گِل برداشت و به سمت خودروی پرشیایش قدم نهاد. محمد به صندوق خودرو تکیه داده بود؛ که با آمدن شکیب، تکیه اش را از صندوق گرفت. شکیب گِل را بر روی پلاک خودرویش پخش کرد؛ به طوری که شماره ی پلاک قابل دیدن نباشد! آن یکی پلاک جلو را هم، با گِل کثیف کرد. بعد از اتمام کارش، دستانش را زیر شیر آبِ کنار باغچه گرفت و شست. به سمت خودرویش آمد و همزمان با محمد سوار شد. خودرو را روشن کرد و ریموت کنترلی را برای باز کردن درب، فشرد. دنده عقب گرفت و از حیاط خارج شد. سپس برای بستن مجدد درب، ریموت کنترلی را فشرد. به راه افتاد که محمد گفت :

 

- آماده ای؟

 

شکیب دنده را جا زد و گفت :

 

- آره!

 

شکیب دستگاه پخش را روشن کرد و آهنگی از خواننده ی Zedbazi پخش شد. محمد پاکت سیگارش را از جیب پیرهنش در آورد. سیگاری از آن بیرون کشید و بین لبانش قرار داد.

 

شکیب : نکش محمد!

 

محمد که می خواست فندک را زیر سیگار بگیرد و آن را روشن کند، رویش را به سمت شکیب برگرداند و گفت :

 

- چرا؟!

 

شکیب : نفسم می گیره!

 

محمد نگاهش را از شکیب گرفت و فندکش را در جیبش گذاشت؛ اما سیگار را بین لبانش نگه داشت.

 

شکیب : چجوری می خوای بری داخل؟

 

محمد : کلید دارم!

 

این کارشان باز هم جای تعجبی نداشت! یک روز قبل بود که محمد به همراه دانیال کیف دختر صاحب خانه را دزدیدند! از طریق سعید متوجه شدند که دخترک گزارش دزدی را داده است. از کلید نمونه ای گرفتند و پول و کارت عابر بانک را برای آنکه دخترک شک نکند، برداشتند. کیف بعد از چند ساعت توسط نیروی انتظامی به دخترک باز گردانده شد. دخترک سراغ دزدان را گرفت و آن ها تنها به این جمله ی کلیشه ای اکتفا کردند!

 

- "متأسفانه نتونستیم دستگیرشون کنیم!"

 

به آن جا که رسیدند، شکیب خودرویش را دویست متر جلوتر از خانه پارک کرد. محمد از خودرو پیاده شد. شکیب قبل از آنکه پیاده شود، از داشبورد، اسلحه برونینگ مشکی رنگش را در آورد. پیاده شد و آن را پشتش، زیر پیرهنش، پنهان کرد. سپس به سمت صندوق آمد و کیف مشکی رنگی از آن خارج کرد. خودرویش را قفل کرد و به سمت محمد، که چند متر جلوتر منتظرش ایستاده بود، قدم نهاد. به او که رسید، محمد کیف را از دست شکیب گرفت و در کنار هم به سمت خانه قدم نهادند.

 

محمد کلید را از جیب شلوارش در آورد و درب را آرام و بی صدا باز کرد. محمد وارد شد و شکیب ابتدا نگاهی به اطرافش انداخت و سپس وارد شد. شکیب درب را پشت سرش بست و قبل از آنکه قدم بردارند، نقاب مشکی رنگ پارچه ای را، که فقط جای چشمانش سوراخ بود، پوشیدند.

 

همان طور که به سمت خانه می رفتند، اطراف خانه را می کاویدند. حیاط خانه بسیار بزرگ بود. به طوری که ده خودرو در آن جا می گرفت! باغچه ی کوچکی سمت راستشان قرار داشت؛ که از گل های نرگس و محمدی پر بود و یک تاب دو نفره هم کنار باغچه قرار داشت.

 

به درب پذیرایی که رسیدند، محمد آرام با کلیدی که در دستش بود، درب را باز کرد. بی آنکه کفش هایشان را در آورند، وارد خانه شدند. خانه در سکوت فرو رفته بود. محمد و شکیب نگاهی به خانه کردند. بسیار زیبا و مدرن مزین شده بود. دو دست مبل سلطنتی یکی به رنگ کرم و آن دیگری به رنگ قهوه ای روشن در دو طرف سالن قرار داشت که چند دست عسلی در کنار هر یک از مبل سلطنتی ها بود. یک عسلی نسبتا بزرگی هم در وسط پذیرایی قرار داشت که بر رویش یک گلدان شیشه ای از گل های مصنوعی بود. تلویزیون سمت راست بر روی میز بود که انواع دکور های ریز و درشت بر روی آن چیده شده بود. آشپزخانه هم در سمت چپ که بسیار ساده و شیک مزین شده بود، قرار داشت. راه پله هم کنار آشپزخانه بود و مشرف می شد به اتاق خواب ها.

 

محمد به نزد شکیب آمد و با صدای خفه ای گفت :

 

- پشت راه پله قایم شو!

 

شکیب سری تکان داد و به سمت راه پله قدم نهاد. محمد به سمت گلدان بر روی عسلی رفت. کیف را بر روی زمین گذاشت. به شکیب نگاهی کرد که ببیند سر جایش ایستاده است یا خیر. شکیب با دستش علامت داد و محمد گلدان بر روی عسلی را برداشت و محکم بر زمین کوبید!

 

دخترک با شنیدن صدای شکستن چیزی، از جا پرید. با ترس، از روی تختش برخاست. تلفن همراهش را از روی میزش چنگ زد و در دستش گرفت. دخترک آن قدر ترسیده بود که حتی شالی بر سرش نگذاشت! اما لباسش مناسب بود. از پله ها سلانه سلانه پایین آمد که قامت سر تا مشکی رنگ محمد را دید. جیغی از ترس کشید که شکیب خودش را به دخترک رساند و او را از پشت گرفت. یک دستش را دور شکم دخترک و آن یکی دستش را جلوی دهان دخترک گرفت و صدایش را خفه کرد. پای دخترک را با پایش قفل کرد تا مبادا به او صدمه ای بزند!

 

دخترک از ترس اشک هایش صورتش را پوشاند. شکیب از زیر دستکش هم، خیسی را حس کرد. دخترک تقلا می کرد از حصار دستش رها شود اما شکیب او را محکم گرفته بود. محمد کیف را از روی زمین برداشت و به سمتشان آمد. اسلحه برتا نقره ای رنگش را در آورد که دخترک با دیدن اسلحه، قلبش بیش تر از قبل به سینه اش کوفت! محمد اسلحه را بر شقیقه ی دخترک بدون کوچک ترین فاصله ای قرار داد. دخترک سردی اسلحه را که حس کرد، چشمانش را بهم فشرد. محمد به دخترک نزدیک شد و گفت :

 

- گاوصندوق کجاست؟

 

دخترک چشمانش را باز کرد که محمد به شکیب اشاره داد تا دستش را از روی دهان دخترک بردارد. شکیب دستش را برداشت؛ ولی همچنان او را گرفته بود. دخترک با گریه گفت :

 

- خواهش می ... کنم ... ولم ... کنین!

 

شکیب و محمد ماهی چند بار این جمله را از زبان آدم هایی که به آنان صدمه می زدند، می شنیدند. محمد با خشم دوباره پرسید :

 

- گفتم گاوصندوق کجاست؟

 

دخترک اشک ریزان گفت :

 

- بالاست!

 

محمد اسلحه را از شقیقه ی دخترک فاصله داد. کمی عقب رفت و گفت :

 

- دختر خوبی باش تا بهت صدمه ای نزنم! 

 

سپس به سمت پله قدم نهاد. شکیب هم او را رها کرد و گفت:

 

- راه بیفت!

 

و او را به آرامی به سمت راه پله هول داد. دخترک با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد و با قدم هایی لرزان از ترس و دلهره، پله ها را بالا رفت. با بالا آمدن دخترک از پله ها، محمد رویش را به سمتش برگرداند و گفت :

 

- کدوم اتاق؟

 

دخترک انگشت اشاره اش را به اتاقی که در سمت چپ قرار داشت، نشانه گرفت. محمد به سمت درب قدم نهاد و شکیب کمی دخترک را هول داد تا راه بیافتد. وارد اتاق که شدند، فضای آن را از سر گذراندند. یک تخت دو نفره که رو به رویشان بود، میز آرایشی که کنار تخت خواب بود و یک چراغ مطالعه بر رویش قرار داشت. پنجره ی نسبتا کوچکی که با پرده ای به رنگ قهوه ای پوشانده شده بود و کمد دیواری، که کنار درب قرار داشت. محمد رو به دخترک گفت :

 

- کجاست؟

 

دخترک با بغض گفت :

 

- تو کمد!

 

محمد به سمت کمد دیواری قدم نهاد و درب را باز کرد. نگاهش را چرخاند تا گاوصندوق را پیدا کند. گاوصندوق در پایین کمد قرار داشت. بنابراین محمد خم شد و نگاهی به آن انداخت.

 

محمد : رمز؟

 

دخترک با ترس گفت :

 

- نمی دونم!

 

محمد با خشم گفت :

 

- رمز!

 

دخترک با گریه گفت :

 

- بخدا نمی دونم!

 

محمد با عصبانیت به گاوصندوق خیره شد. کمی پیشرفته بود. وقت می برد تا بازش کند. تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش بیرون آورد. شماره هایی که در تلفن همراهش ذخیره شده بودند را یکی یکی وارد می کرد. شکیب به سمت محمد آمد. همان طور که طناب زخیمی را از کیف در می آورد، خطاب به محمد گفت :

 

- چقدر طول می کشه؟

 

محمد با حرص گفت :

 

- نیم ساعت!

 

شکیب طناب را برداشت و به او نگاه کرد.

 

- ولی ما وقت نداریم!

 

محمد لحظه ای از کارش دست کشید و با عصبانیت رو به شکیب گفت :

 

- به اندازه ی باز کردنش وقت داریم!

 

شکیب با حرص نفسش را به بیرون دمید. به کنار دخترک رفت. او را به سمت لبه ی تخت برد و دستانش را با طناب بست. دخترک همان طور اشک می ریخت و از خدا طلب نجات می کرد. شکیب از دخترک فاصله گرفت. به کنار درب قدم نهاد و به آن تکیه داد.

 

بیست دقیقه ای گذشته بود که محمد توانست دو رقم از چهار رقم رمز را بیابد. دخترک ساکت شده بود و به کاری که محمد می کرد، خیره بود. شکیب هم همان طور به درب تکیه داده بود و به دخترک نگاه می کرد. صورت دخترک از گریه گلگون شده بود. به این خاطر، شکیب به یاد دِلین افتاد. محمد رقم سوم رمز را هم یافت و مشغول در آوردن آخرین رقم رمز شد. شکیب با شنیدن صدای موتور خودرویی نگران شد. به سمت پنجره قدم نهاد. مردی را دید که وارد حیاط می شد. شکیب خیره به مرد، گفت :

 

- صاحبش اومد!

 

محمد با خونسردی به کارش ادامه داد و گفت :

 

- خوش اومد!

 

شکیب به سمت محمد آمد و با عصبانیت گفت :

 

- مگه نگفتی می ره عیاشی؟!

 

محمد همان طور که به کارش ادامه می داد، گفت :

 

- برو استقبالش! 

 

مرد وارد خانه شد و با صدای بلندی گفت:

 

- مهتاب؟

 

دخترک با شنیدن صدای پدرش کمی آرام گرفت. شکیب به سمت دخترک قدم نهاد و گفت :

 

- بگو من اینجام!

 

دخترک با صدایی لرزان گفت :

 

- بابا ... من اینجام!

 

مرد بیچاره از پله ها بالا آمد. به سمت اتاقش قدم نهاد. که با دیدن دخترکش، که دستانش به تخت بسته شده بود، ترسید! خواست تلفن همراهش را از جیبش در آورد که شکیب، اسلحه اش را بر پهلوی مرد گذاشت. مرد ترسیده از این حرکت، خواست فرار کند که شکیب محکم به پای مرد ضربه ای زد. مرد، فریادی از درد کشید و بر روی دو زانو افتاد. مرد، تازه متوجه محمد شد. با صدای بلندی گفت :

 

- شما ها کی هستین؟

 

محمد همان طور که رمز را بازگشایی می کرد، گفت :

 

- سلام جناب صالحی!

 

مرد با شنیدن نام خانوادگی اش متعجب شد. 

 

آقای صالحی : من و از کجا می شناسی؟!

 

محمد آخرین رمز را وارد کرد و گاوصندوق باز شد. با خوشحالی از جایش برخاست و رو به آقای صالحی گفت :

 

- اهواز فقط یه دلال خوب داره که اونم شمایی! مگه می شه نشناسم!

 

سپس به شکیب اشاره داد. شکیب اسلحه را بر روی پهلوی مرد بدون کوچکترین فاصله ای قرار داد و او را وادار کرد که بلند شود. محمد خم شد تا هر چه پول، طلا و دلار بود، از گاوصندوق خارج کند. شکیب، آقای صالحی را نزد دخترش برد اما دستانش را نبست.

 

آقای صالحی با نفرت رو به شکیب گفت :

 

- عوضی!

 

شکیب با خشم گفت :

 

- ببند دهنت و!

 

دخترک با بغض رو به پدرش گفت :

 

- بابا، من می ترسم!

 

آقای صالحی دخترکش را در آغوش گرفت و گفت :

 

- چیزی نیست دخترم.

 

شکیب به آنان خیره شد تا دست از پا خطا نکنند. مرد در ذهنش نقشه می کشید که نگذارد این دو دزد به هدفشان برسند. اما اسلحه ی شکیب بر روی خودش نشانه رفته بود. باید حواسش را پرت می کرد. اما نمی دانست به چه شکل! کیف حسابی پر شده بود که محمد سر مستانه گفت :

 

- ایول داری آقای صالحی!

 

شکیب لحظه ای نگاهش را از آقای صالحی گرفت و به محمد نگاه کرد. آقای صالحی از سهل انگاریِ شکیب استفاده کرد و آن چراغ مطالعه ی کوچک که به پریز برق وصل نبود را، از روی عسلی برداشت و محکم بر سر شکیب کوبید! شکیب از درد ناله ای کرد و به زمین افتاد؛ اما بی هوش نشد. اسلحه از دست شکیب رها شد، آقای صالحی به سمت اسلحه قدم برداشت که شکیب از پایش گرفت و او را به زمین کوبید. مرد دستش را دراز کرد تا اسلحه را بگیرد، که محمد زودتر آن را گرفت. آقای صالحی ناامید رویش را برگرداند که شکیب بر روی شکمش نشست و مشت محکمی بر صورتش کوفت.

 

شکیب : ک*ث*ا*ف*ت!

 

آقای صالحی از درد صورتش جمع شد. ضرب دست شکیب بر عکس نشانه گیری اش در تیر اندازی که ضعیف بود، سنگین و محکم بود! شکیب از رویش برخاست و اسلحه اش را از دست محمد باز پس گرفت. محمد با خشونت یقه ی آقای صالحی را گرفت و گفت :

 

- کار احمقانه نکن! وگرنه حسابت با اینه!

 

و اسلحه اش را بر روی شقیقه ی مرد گذاشت و فشار داد. مرد از سردی اسلحه لرز کرد و ترسید! دخترک بیچاره از شدت ترس، گریه اش گرفت. محمد یقه ی مرد را رها کرد و به سمت گاوصندوق قدم نهاد تا آن را کامل خالی کند. شکیب با عصبانیت مرد را از روی زمین بلند کرد و به سمتی که دخترک بود، پرت کرد.

 

آقای صالحی از بینی اش خون می‌ آمد. دستش را بر روی بینی اش گرفت و گفت :

 

- ازتون شکایت می کنم!

 

شکیب همان طور که نفس نفس می زد، گفت :

 

- اگه قانون درست و حسابی داشتیم که الآن اینجا نبودیم!

 

از پیشانی شکیب هم خون می آمد و درد و سوزشش را احساس می کرد. محمد که کارش تمام شد، زیپ کیف را بست و بلند شد. به سمت مرد که ایستاده بود، قدم نهاد. نزدیکش ایستاد و گفت :

 

- فکر اینکه به پلیس خبر بدی رو از سرت کلا بیرون کن!

 

به پنجره اشاره کرد و گفت :

 

- دلتم به دوربینا خوش نکن!

 

سپس با لحن آرامی گفت :

 

- تو که نمی خوای فردا به جای اینکه من جلوی قانون جواب پس بدم، تو به خاطر رشوه هایی که گرفتی، کلاه برداریای که کردی و یه سری ک*ث*ا*ف*ت کاریای دیگه جواب پس بدی؟!

 

مرد از شدت تعجب، دمای بدنش پایین آمد. دخترکش با شنیدن این سخن از زبان محمد با حیرت به پدرش خیره شد! محمد که فهمید درست وسط خال زده است، با لحنی تهدید آمیز ادامه داد :

 

- پس مراقب باش، که کار دستت ندم!

 

سپس از او فاصله گرفت. کیف را از زمین برداشت و با تکان دادن سرش به سوی شکیب، به او اشاره داد تا بروند. محمد به بیرون از اتاق قدم نهاد و شکیب نزد آقای صالحی رفت. با اسلحه اش محکم به گیجگاه مرد ضربه ای زد که مرد بیچاره، بر زمین افتاد و بی هوش شد.

 

شکیب : تلافی کاری که کردی!

 

و از اتاق خارج شد. دخترک با گریه پدرش را صدا زد. اما مرد پاسخی نداد؛ چرا که بی هوش شده بود.

 

شکیب اسلحه اش را پشت کمرش گذاشت و از پله ها پایین آمد. محمد در حیاط منتظرش ایستاده بود. از پذیرایی بیرون آمد و درب را پشت سرش بست. با یکدیگر به سمت درب رفتند اما قبل از خارج شدن، نقابشان را از صورت برداشتند و سپس خارج شدند. کسی در خیابان نبود. بنابراین محمد و شکیب آرام به طرف خودرو قدم نهادند. شکیب سوئیچ خودرویش را از جیب شلوارش بیرون آورد و آن را به دست محمد داد. محمد سوئیچ را گرفت و خودرو را باز کرد. شکیب سوار شد. محمد کیف را در صندوق جای داد و سپس سوار شد. خودرو را روشن کرد. از فرعی خارج و وارد اصلی شد. شکیب آفتابگیر را پایین آورد و به پیشانی اش خیره شد.

 

شکیب : ببین چی کار کرد با صورتم عوضی!

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محمد خندید و گفت :

 

- اشکال نداره، با این پولی که گیرت اومد می ری عمل زیبایی انجام می دی، درست می شه!

 

شکیب دستمالی برداشت و بر روی پیشانی اش گذاشت تا خون بند بیاید. جای زخم سوخت و شکیب صورتش از درد جمع شد.

 

شکیب : فک کنم نیاز به بخیه داشته باشه!

 

محمد : مگه با چی زد؟

 

- چه می دونم، با یه چیز سفت زد.

 

- ای بابا، فک کردم با یه چیز نرم زدت!

 

و آرام خندید. شکیب رو به محمد با عصبانیت گفت :

 

- اگه تو مثل دخترای چهار ساله ذوق زده نمی شدی، این بلا سرم نمی اومد.

 

خون ریزی بند نمی آمد. محمد حق به جانب گفت :

 

- اولین بارته می ری دزدی؟

 

شکیب بی توجه به سؤالش گفت :

 

- بریم بیمارستان!

 

محمد دستگاه پخش را روشن کرد و گفت :

 

- باشه.

 

شیشه ی خودرو را پایین آورد. سرش را از شیشه بیرون برد و فریاد زد.

 

- هووو!

 

و با صدای بلندی خندید. شکیب از رفتار محمد خنده اش گرفت. پول کمی نصیبشان نشده بود، که محمد اینچنین خوشحالی می کرد!

 

شکیب : مراقب باش محمد!

 

محمد سرش را داخل آورد و با ذوق گفت :

 

- خوشبخت تر از ما کسی هست شکیب؟!

 

لبخند از لب شکیب رخت بست. بله، خوشبخت تر از آن ها هم بودند. کسانی که خوب بودن را سر لوحه زندگی اشان قرار داده بودند، کسانی که کمک کردن به دیگران برایشان لذت بخش بود، کسانی که در عین نداری و تنگدستی، چشمشان به دنبال مال ناموس نبود، کسانی که خدا را از یاد نبرده بودند و ...

 

خوشبخت تر از آن ها کسانی بودند که غرق زندگیِ دنیوی نشده بودند!

 

محمد چه می دانست! او فقط این زندگی را می دید و سعی می کرد به طریقی، مفرح باشد. با پول بیش تر امکانات بیش تری نصیبش می شد. پس برای چه به فکر آخرت بیافتد، در حالی که غرق در لذت های دنیوی شده است؟!

 

به نزدیک ترین بیمارستان رفتند. پیشانیِ شکیب را بخیه زدند. محمد هنگامی که شکیب به داخل بیمارستان رفته بود، پلاک ها را از گِل، تمیز کرد؛ تا اگر خودروی گشت را دیدند، به آن ها شک نکنند. 

 

****

 

با "بفرمایید" گفتن بهادر، امیر وارد شد. بهادر سرش را بالا گرفت تا ببینید چه کسی به داخل آمده است. با دیدن دوستش امیر، با خوشحالی، از پشت میزش برخاست و به سمتش قدم نهاد. امیر، دوستش را در آغوش گرفت و با لحنی سرخوش گفت :

 

- چطوری پدر صلواتی؟

 

بهادر خندید. از آغوشش جدا شد و گفت :

 

- خوبم، تو چطوری؟

 

و با دستش به صندلی اشاره کرد تا امیر بنشیند. امیر همان طور که به سمت صندلی قدم می نهاد تا بنشیند، گفت :

 

- ای بد نیستم.

 

سپس نشست. بهادر رو به رویش نشست و گفت :

 

- چیزی شده مگه؟

 

امیر نفسش را به بیرون دمید و گفت :

 

- این پرونده اعصاب نذاشت برام! از اهواز می ریم آبادان، از آبادان می ریم شوشتر، از شوشتر می ریم شوش. یه ماهه خونواده مو ندیدم.

 

بهادر با لبخندی گفت :

 

- خسته نباشی برادر. حالا کاری کردی؟

 

امیر با ذوق گفت :

 

- آره بابا! دستگیرشون کردیم!

 

بهادر کمی به دوستش حسودی اش شد! یک ماه او را ندیده بود و او با دست پر به کلانتری بازگشته بود.

 

بهادر : آفرین!

 

امیر : یه جا مستقر نبودن. ردشونو تو آبادان می زدیم، بعد که می فهمیدن مکانشون لو رفته، می رن شوشتر. نزدیک یک هفته تو آبادان بودیم. با کمک یکی از دوستاشون فهمیدیم کجان. یه ذره درگیری پیش اومد که خدا رو شکر کسی از نیرو ها آسیب ندید.

 

بهادر : محاکمه شدن؟

 

امیر : امروز اوردنشون!

 

بهادر سری تکان داد و امیر خیره به بهادر گفت :

 

- تو چی کار کردی؟ پرونده حل شد؟

 

بهادر دست به سینه گفت :

 

- نه متأسفانه! دزدامون خیلی حرفه ای شدن!

 

امیر با تعجب گفت :

 

- نتوستی پیداشون کنی؟!

 

بهادر : علاوه بر پرونده ی شرکت ساین بورد، یه پرونده دیگه رو هم باید بررسی کنم.

 

امیر : اونم مربوط می شه به دزدی؟

 

بهادر : آره؛ چند روز پیش یکی اومد ماشینشو دزدیده بودن. یه ماشین میلیاردی رو البته!

 

امیر با حیرت گفت :

 

- چطور این ماشینو دزدین؟

 

بهادر : باورت می شه نمی دونم! 

 

به یاد موارد ظبط شده افتاد. از جایش برخاست و به سمت مانیتور بر روی میزش قدم نهاد. مانیتور را روشن کرد و نحوه ی دزدی را برای امیر گذاشت. 

 

- امیر بیا!

 

امیر از جایش برخاست و به سمت بهادر قدم نهاد. بهادر خیره به صفحه ی مانیتور گفت :

 

- اینم نحوه ی دزدیشون!

 

امیر کمی خم شد و به صحنه ی دزدی نگاه کرد. می دید که چطور عرشیا خم شده بود و پشت سر مرد، قدم می نهاد. دید که چطور بنیامین سوار خودرو شد و آن را روشن کرد. او حتی به مغازه نزدیک هم نشد! این نحوه ی دزدی برای امیر آشنا بود! 

 

بعد از اتمام فیلم ظبط شده، امیر پشت میزش، که کنار میز بهادر بود، نشست. بهادر رو به امیر گفت :

 

- یه چند روزی می شه که دیگه خبری از سرقت خودرو به این شکل گزارش نشده! 

 

صندلی اش را کامل به سمت امیر چرخاند و ادامه داد :

 

- ممکنه به کلانتری دیگه ای گزارش داده باشن؛ اما خبرش تو رسانه ها پخش می شه.

 

امیر از فکر و خیال درآمد و با لحنی آرام گفت :

 

- یادمه چند سال پیش یه نفرو گرفتن به جرم ماشین دزدی! باورت می شه با هک ماشینا رو باز می کرد؟!

 

بهادر با حیرت، به دوستش خیره شد و گفت :

 

- هک؟!

 

امیر خندید و گفت :

 

- نمی دونستی؟! خبرش همه جا پخش شد!

 

بهادر از این جریان بی خبر بود.

 

بهادر : چجوری هک می کرد؟

 

امیر با حرص گفت :

 

- عوضی دهن باز نکرد!

 

سپس پس از کمی مکث ادامه داد :

 

- نحوه ی دزدیشون برام آشناست!

 

ذهن بهادر مشوش شد. امیر به او سرنخ خوبی داده بود! فقط باید حواس و دقتش را جمع می کرد.

 

بهادر : عکسی ازش داری؟

 

امیر : نه؛ ولی اگه بخوای سابقشو برات میارم.

 

بهادر سری تکان داد و گفت :

 

- آره آره، ممکنه کار خودش باشه!

 

امیر : این چند وقت خبری از دزدی، به این شیوه نبوده!

 

بهادر : چند وقت یعنی چقدر؟

 

امیر : نمی دونم. مالِ خیلی ساله پیشه؛ اما، مطمئن باش کار خودشه!

 

بهادر از اطمینان سخن گفتن امیر با شک پرسید :

 

- از چه لحاظ این حرف و می زنی؟!

 

امیر به مانیتور اشاره کرد و گفت :

 

- دزدیشون خیلی تمیز بوده! دیدی که بلافاصله پشت رول نشست.

 

بهادر سری تکان داد و امیر گفت :

 

- دوست دارم پرونده رو بخونم.

 

بهادر صندلی اش را چرخاند و پرونده ی سبز رنگی را از کشو در آورد. سپس رو به امیر کرد و پرونده را به سمتش دراز کرد. امیر کمی خم شد و پرونده را از دست بهادر گرفت. آن را باز کرد و در دلش شروع به خواندن کرد

 

بهادر خیره به امیر گفت :

 

- می دونی اسمش چیه؟

 

امیر از خواندن دست کشید. کمی فکر و گفت :

 

- نمی دونم یادم نیست. حالا پرونده شو برات میارم.

 

سپس شروع به خواندن کرد. بهادر به مانیتور خیره شد و در فکر فرو رفت.

 

سعید در کلانتری نبود که شاهد حرف هایشان باشد. گرچه نمی توانست کاری انجام دهد؛ چراکه اگر مخالف آن ها سخن می گفت، شک را در وجودشان به وجود می آورد.

 

از باشگاه خارج شد و به سمت ایستگاه قدم نهاد. خواست وارد جایگاه ایستگاه شود که با دیدن شکیب، که دست به سینه بر روی صندلی نشسته بود، کمی جا خورد. به صورتش نگاه کرد. سمت چپ پیشانی اش بخیه داشت. تا دیشب که سالم بود! نمی دانست دلیل این همه زخم و بخیه در بدنش برای چیست!

 

- سلام آقا شکیب.

 

شکیب نگاهش را از درب ورودی کافی شاپ گرفت و با لبخندی رو به دخترک گفت :

 

- سلام خوشگله.

 

دخترک کنارش جای گرفت و گفت :

 

- خوب هستین؟

 

شکیب خیره به دستان دخترک که در هم قلاب کرده بود، گفت :

 

- ممنون خوبم، تو خوبی؟

 

دخترک همان طور که سرش پایین بود، گفت :

 

- منم خوبم.

 

شکیب نگاهش را از دستان دخترک گرفت و خیره به درب کافی شاپ گفت :

 

- خسته شدم تو خونه، دوست داشتم بریم بیرون بگردیم. موافقی؟

 

دِلین کمی دو دل شد. او آنچنان آزاد نبود که هر جایی دوست داشت برود. می ترسید از آنکه دوستی، آشنایی او را با این پسرک غریبه ببیند.

 

مهمانی رفتنش با این پسر هم، برای آن بود که کمی حال و هوایش عوض شود. 

 

شکیب از جایش برخاست. از ایستگاه بیرون آمد و گفت :

 

- بریم کیانپارس. قول می دم زود برسونمت خونه!

 

دخترک از جایش برخاست و به همراه شکیب آمد. شکیب به سمت خودرویش قدم نهاد. دزدگیر را زد و سوار شد. دخترک سوار شد و قبل از آنکه شکیب برایش کمربند را ببندد، خودش بست. شکیب خودرو را روشن کرد و به سمت کیانپارس حرکت کرد.

 

- چیزی تا کنکور نمونده خوشگله، آماده ای؟

 

دِلین را لحظه ای استرس فرا گرفت!

 

دِلین : نه زیاد!

 

شکیب : پیام نور و آزاد پرستاری داره. اگه دولتی در نیومدی، که مطمئنم در نمیای ...

 

دِلین لبخندی بر لبش نقش بست.

 

شکیب : سعی کن تو یکی از این دو تا دانشگاه قبول بشی؛ و اینکه حتما امسال وارد شی.

 

دِلین سری تکان داد که شکیب ادامه داد :

 

- البته، باید وضعیت مالیت خوب باشه.

 

سپس بعد از مکثی شکیب گفت :

 

- بابات چکاره ست؟

 

شکیب به جز آن دست درازی اش، از همه جزئیات زندگیِ دِلین با خبر بود! چراکه خلافکار بود و باید در روابط با آدم ها احتیاط را رعایت می کرد؛ و هر کسی که به او نزدیک می شود را بشناسد تا مبادا نفوذی باشد.

 

- یه مغازه داره تو چهار راه امام. لوازم خونگی می فروشه.

 

شکیب سری تکان داد و دستگاه پخش را روشن کرد.

 

بعد از ربع ساعت به منطقه ی کیانپارس رسیدند. وارد خیابان دو شرقی شد؛ چراکه جا پارک نبود. بنابراین خودرو را آخر خیابان پارک کرد.

 

شکیب : بریم خوشگله.

 

دِلین به همراه شکیب از خودرو پیاده شد. شکیب خودرو را قفل کرد و به سمت دِلین آمد. دست دِلین را در دستش گرفت و کنار یکدیگر قدم نهادند.

 

از اینکه پسرک اینچنین خودمانی رفتار می کرد، متعجب شده بود! گرچه این پسرک از همان اول آشنایی گربه را دم حجله کشته بود.

 

شکیب : می دونستی دفتر کارم تو همین خیابونه؟!

 

دِلین از فکر و خیال در آمد و با لبخندی گفت :

 

- واقعا؟

 

شکیب : اهوم، آره.

 

دِلین با کنجکاوی گفت :

 

- شغلتون چیه؟

 

شکیب نگاهی به او کرد و سپس به، رو به رویش خیره شد.

 

شکیب : بهت نگفتم؟

 

دِلین : نه!

 

شکیب : یه دفتر بیمه دارم. یه سالی می شه تو این کار اومدم.

 

یعنی در عرض یک سال چگونه توانسته بود این چنین خانه و زندگی فراهم کند! دخترک کمی به او مشکوک شد.

 

شکیب : خوشگله؟

 

دخترک دیگر عادت داشت به این چنین صدا کردنش!

 

دِلین : بله؟

 

شکیب : من این پاساژ جدیده رو ندیدم. اول بریم اونجا!

 

دخترک هم آنجا را ندیده بود. اصلا جای جای اهواز را نمی شناخت. چراکه بیرون نمی آمد.

 

با یکدیگر به سمت پاساژ تشریفات قدم نهادند. پاساژ بسیار بزرگ و زیبایی بود. اما مغازه هایش خیلی کم بود. چراکه هر کسی توان خریدن مغازه در این پاساژ را نداشت! فقط طبقه ی اول را گشت زدند. سپس بیرون آمدند و به سمت پاساژ امام رضا که صد متر جلوتر بود رفتند. لباس های شیک و گران قیمتی در مغازه ها بود. دِلین تا به حال از این منطقه خرید نکرده بود. آن هم به دلیل گران بودن اجناس. وضعیت مالی اشان متوسط بود. اما توان خریدن را نداشتند. به سمت جایی رفتند که مغازه نبود و شبیه به دکه بود. وسط پاساژ قرار داشت. وسایل ریز و درشت زینتی، زیور آلات، اسباب بازی و ... می فروختند. دِلین به سمت دکه رفت و شکیب همراهش آمد. اشیای زیبایی داشت. فقط نمی دانستی باید کدام را بخری!

 

شکیب با لبخندی رو به دِلین گفت :

 

- می خوای تو یه هدیه برا من بخر، منم یه هدیه برا تو!

 

دِلین لبخندی زد و با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد. بدش نمی آمد برای ناجی اش، به نشانه ی تشکر، یک هدیه بخرد.

 

دِلین به اشیای پسرانه خیره شد و شکیب به زیور آلات دخترانه. دِلین چشمش به یک فندک طلایی رنگ ساده افتاد. یک بار جلوی خودش سیگار کشید. 

 

خجالت می کشید قیمتش را جلوی شکیب بپرسد. می دانست قیمتش گزاف است. نگاهی به شکیب انداخت. با او به نسبت زیادی فاصله داشت. سپس رو به فروشنده، که مرد جوانی بود، به آرامی گفت :

 

- خسته نباشید آقا.

 

- سلامت باشید، بفرمایید!

 

با دستش به فندک طلایی رنگ اشاره کرد و گفت :

 

- این فندک چه قیمته؟

 

فروشنده آن را از زیر شیشه بیرون آورد و بر روی میز گذاشت.

 

- قابل شما رو نداره!

 

دِلین : خواهش می کنم.

 

- پنجاه هزار تومن!

 

کمی خیالش راحت شد.

 

دِلین : همین و می برم. فقط تو یه جعبه ی قشنگ بذارید لطفا!

 

- بله چشم.

 

مرد جوان فندک را از روی میز برداشت و در جعبه ی کوچکِ مشکی، قرمز رنگی قرار داد. سپس آن را با روبان طوسی رنگی بست. جعبه اش از خود فندک زیباتر بود! مرد جوان جعبه را بر روی میز مقابل دِلین قرار داد. دِلین از کیفش، کارتش را در آورد و به سمت مرد جوان گرفت. مرد جوان بعد از اندک تعارفی، کارت را از دخترک گرفت و رمز را پرسید. دِلین رمز را گفت و مرد کارت کشید. سپس جعبه را در داخل مشمای کوچکی قرار داد و رسید خرید، کارت و مشما را به او داد. دِلین از مرد تشکر کرد و به سمت شکیب قدم نهاد. شکیب هم خریدش را کرده بود و منتظر دِلین ایستاده بود. با دیدن جعبه ی در دست دِلین گفت :

 

- دیدی چی شد خوشگله؟!

 

بی آنکه منتظر جواب باشد، گفت :

 

- یادم رفت تو جعبه بذارم.

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- اشکالی نداره آقا ش ...

 

شکیب نگذاشت دِلین ادامه ی سخنش را بگوید و با اخم گفت :

 

- یعنی چی، نمی شه! همین جا باش تا من بیام.

 

دِلین از حرکت شکیب خنده اش گرفت. شکیب هدیه ی دِلین را، در یک جعبه ی زرشکی رنگی گذاشت. به سمت دِلین آمد و با لبخندی گفت :

 

- بفرما خوشگله!

 

و جعبه را به سمت دِلین گرفت. دِلین هم مشما را به سویش دراز کرد و با لبخندی گفت :

 

- بفرما آقا شکیب!

 

شکیب و دِلین جعبه را از دست یکدیگر گرفتند. شکیب خواست آن را باز کند که دِلین گفت :

 

- اینجا نه!

 

شکیب یک تای ابرویش را بالا برد و گفت :

 

- چرا؟

 

دِلین : تو خونه باز کنید!

 

- اکی.

 

همان طور که به سمت درب خروجی قدم می نهادند، شکیب گفت :

 

- ماشالا سنگینه!

 

دِلین آرام خندید که شکیب با دیدن مأموران گشت، سر جایش ایستاد. دِلین متوجه آنان نبود؛ بنابراین با تعجب رو به شکیب گفت :

 

- چیزی شده؟

 

شکیب : برادران امر به معروف ...

 

و ادامه ی جمله اش را نگفت. دِلین متوجه منظورش نشد. به جایی که شکیب خیره بود، نگاه کرد. چند تن از مأموران جلوی عده ای از دختران و پسران را گرفته بودند و آن ها را به زور وارد ون می کردند.

 

دِلین هم مانند شکیب متعجب شد. تا به حال گشت را از نزدیک ندیده بود! تعجبش به این خاطر بود که، معمولا گشت به این منطقه ها نمی آمد!

 

شکیب خیره به مأموری که به سمتش می آمد، گفت :

 

- ببین دِلین! ... اگه ما رو بگیرن، می برن کلانتری! ... باید تعهد بدیم! ... بعد زنگ بزنیم خونواده هامون که ما رو از اونجا بیارن بیرون! ... من که خونواده ندارم، برای تو بد می شه! بعدش بفهمن دوستیم مجبورمون می کنن همون جا عقد کنیم!

 

دِلین با تعجب به اراجیف شکیب گوش فرا می داد.

 

شکیب : من آمادگی ازدواج و ندارم، نمی تونم عقدت کنم!

 

دِلین خنده اش گرفت. حتی در موقعیت حساس هم دست از شوخی کردن بر نمی داشت!

 

شکیب رویش را از مرد گرفت و جهت مخالفش قدم نهاد. دِلین هم به همراهش آمد.

 

شکیب : می تونی بدوی دِلین؟

 

دِلین لحظه ای به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- می خواین فرار کنین؟!

 

شکیب ایستاد و خیره در چشمان دِلین گفت :

 

- نه، می خوام ببینم کی زودتر تو ماشین گشت می شینه!

 

 

 

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دخترک بیچاره سرش را از خجالت، پایین گرفت. دِلین چه می دانست اگر مأموران گشت آن دو را بگیرند برای خودشان بد می شود. فکر می کرد به نوع پوشش تذکر بدهند و ماجرا ختم به خیر بشود!

 

شکیب خودش را به دِلین نزدیک کرد و گفت :

 

- مأمور گشت تا ما رو سوار وَن نکنه دست از سرمون بر نمی داره! برا همین باید فرار کنیم.

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به چشمان طوسی رنگش خیره شد.

 

شکیب : وقتی گفتم سه فرار می کنیم. جای خلوت نمی ری، چون ممکنه بگیرنت!

 

دِلین سر تکان داد و گفت :

 

- باشه، چشم.

 

شکیب دست دِلین را در دستش گرفت و به سمت درب خروجی قدم نهادند.

 

- آقا پسر!

 

دِلین ترسید و شکیب چشمانش را بست و باز کرد.

 

شکیب : خوشگله؟

 

دِلین به آرامی پاسخ داد :

 

- بله؟

 

شکیب : هم دیگه رو اون جایی که ماشین و پارک کردم می بینیم، باشه؟

 

دِلین سری تکان داد و گفت :

 

- بله فهمیدم. 

 

شکیب : یک ... دو ... سه!

 

دِلین و شکیب همزمان شروع به دویدن کردند. مأموری که پشت سرشان بود، با فرار شکیب و دِلین به دنبالشان دوید! شکیب و دِلین از یکدیگر جدا شدند. مأمور نمی دانست به دنبال کدام یک بدود. شکیب به عمد لحظه ای ایستاد، تا به دنبال دخترک بیچاره نرود. مأمور به سمت شکیب دوید. شکیب به دویدنش ادامه داد. به مردم تنه می زد تا بتواند راه را باز کند. مأمور هم با فاصله ی زیادی به دنبالش می دوید. شکیب تصمیم گرفت از خیابان عبور کند. خودرو ها نسبتا آرام حرکت می کردند.

 

دِلین به پشت سرش نگاهی کرد؛ اما مأمور را ندید. ایستاد و همان طور که نفس نفس می زد به دیوار تکیه داد. همان جا ایستاد تا کمی حالش جا بیاید.

 

مأمور همچنان به دنبال شکیب می دوید. انگار به دنبال یک دزد می دوید! به هیچ شکلی نمی خواست دست از سرش بردارد. چقدر شکیب دلش می خواست با اسلحه اش آن مأمور را بکشد! افسوس خورد که اسلحه اش با او نیست. برایش کاری نداشت او را از پای در آورد؛ اما سر خود نبایستی کاری انجام می داد. این عادت، که هر کسی را خواست از سر راهش بردارد را، باید کم کم ترک می کرد.  

 

آپارتمانی را دید که درب آن باز بود. خطر بالایی داشت که وارد شود؛ اما دویدن هم او را خسته کرده بود. از قرار معلوم بود، این مأمور نمی خواهد خیال گرفتن شکیب را از سرش بیرون کند.

 

دِلین که کمی حالش بهتر شده بود، به سمت خیابانی که خودروی شکیب آنجا بود، قدم نهاد.

 

شکیب وارد ساختمان شد. به سمت آسانسور دوید. شاسی را فشرد تا از طبقه ی چهار به پارکینگ بیاید. مدام سرش را می چرخاند تا اگر مأمور را دید از او فرار کند. مأمور وارد ساختمان شد. شکیب با شنیدن صدای قدم هایش به صفحه ی آسانسور خیره شد. آسانسور به پارکینگ رسیده بود. شکیب درب آسانسور را باز کرد. بی آنکه کامل وارد آسانسور شود، شاسی آخرین طبقه را فشرد و پشت ستون خودش را پنهان کرد. مأمور با شنیدن صدای بسته شدن درب آسانسور، خودش را سریع به آخر پارکینگ رساند. درب آسانسور را محکم باز کرد؛ اما آسانسور به طبقه ی اول رسیده بود. با حرص نفسش را به بیرون دمید و از پله ها بالا رفت. شکیب دستش را بر روی دهانش گذاشته بود تا خنده اش، وسیله ای برای پیدا کردنش توسط آن مأمور نشود!

 

خنده اش به خاطر حماقت مأمور بود!

 

به آرامی از پشت ستون فاصله گرفت و به سمت درب ساختمان قدم نهاد. از آپارتمان بیرون آمد و درب را محکم بست. آن مأمور به طبقه ی آخر رسیده بود و صدای محکم بسته شدن درب به گوشش نرسیده بود. شکیب تا آخر خیابان دوید. وَن گشت را جنب پاساژ امام رضا دید. بنابراین از سمت دیگری وارد خیابان دو شرقی شد.

 

دِلین خسته از دویدن و همچنین ایستادن، بر روی جدول، کنار خودروی شکیب نشسته بود. شکیب بعد از ده دقیقه به نزد دِلین رسید. پشت دِلین قرار گرفت و گفت :

 

- خوشگله؟

 

دِلین با شنیدن صدای شکیب، از جایش برخاست و به شکیب نگاه کرد. موهایش بر پیشانی اش افتاده بودند و نفس نفس می زد.

 

شکیب به سمت دِلین آمد و او را در آغوش گرفت. دستانش را دور کمر دخترک حلقه کرد و گفت :

 

- خوشحالم از اینکه من و از مرگ تدریجی نجات دادی!

 

دِلین از رفتار و همچنین سخن شکیب متعجب شد! شکیب از آغوش دِلین بیرون آمد و دِلین با تعجب گفت :

 

- مرگ تدریجی؟!

 

شکیب خیره در چشمان دِلین، سری تکان داد و گفت :

 

- آره! می گن ازدواج برای مرد یه مرگ تدریجیِ!

 

دِلین در دلش گفت :

 

- "دیوونه!"

 

شکیب از دِلین فاصله گرفت و به سمت خودرویش قدم نهاد.

 

شکیب : بیا بشین تو ماشین ... ظاهرا فقط اونجا امنیت داریم!

 

دِلین لبخندی زد و همزمان با شکیب سوار شد. شکیب سوئیچ را قبل از آنکه بچرخاند، گفت :

 

- بد طور دنبالم می دوید!

 

سپس رو به دِلین کرد و گفت :

 

- بخدا اگه این طور دنبال دزدا برن!

 

و با دستش به رانش کوفت.

 

دِلین : چطوری از دستش خلاص شدین؟

 

شکیب کامل به سمت دِلین چرخید و گفت :

 

- رفتم تو یه ساختمون، دنبالم اومد.

 

سپس خندید و ادامه داد :

 

- فکر کرد داخل آسانسور رفتم. از پله ها رفت بالا. منم که پشت ستون قایم شده بودم، از ساختمون زدم بیرون.

 

دِلین سری تکان داد که شکیب نفسش را عمیق به بیرون دمید و گفت :

 

- بریم خونه تا سر از اف بی آی و اس آی اس در نیاوردیم!

 

دِلین لبخندی بر لبش نقش بست و شکیب خودرو را روشن کرد.

 

شکیب، دِلین را به خانه رساند و خودش به خانه بازگشت. وارد خانه شد. محمد را دید که بر روی کاناپه دراز کشیده است. رایلی که بر روی سرامیک دراز کشیده بود، با دیدن صاحبش، خودش را به سمتش رساند و اظهار دلتنگی کرد. شکیب خم شد و رایلی را نوازش کرد. خانه نسبتا روشنایی لازم را داشت؛ چراکه فقط یک چراغ روشن بود.

 

شکیب دست از نوازش کردن رایلی برداشت و به همراهش، به سمت کاناپه قدم نهاد. بر روی کاناپه نشست و رایلی هم کنار پایش بر روی سرامیک دراز کشید. خم شد و مشمایی را که دِلین به عنوان هدیه برایش گرفته بود، بر روی عسلی گذاشت. به کاناپه تکیه داد و به محمد، که یک دستش بر روی شکمش بود و آن یکی دستش بر روی چشمانش، خیره شد.

 

شکیب به آرامی گفت :

 

- محمد؟

 

محمد بلافاصله پاسخ داد :

 

- هوم؟

 

پس بیدار بود.

 

شکیب : کی اومدی؟

 

محمد : یه ساعتی می شه!

 

شکیب : شام خوردی؟

 

محمد : اهوم.

 

شکیب : ولی من نخوردم!

 

و از جایش برخاست. همان طور که به سمت آشپزخانه قدم می نهاد، دکمه های پیرهنش را باز می کرد. رایلی هم به دنبال صاحبش، وارد آشپزخانه شد.

 

محمد : با این دختره بودی؟

 

شکیب : آره.

 

زیر اجاق را روشن کرد. یک صندلی بیرون کشید و نشست. رایلی هم کنار پایش نشست. محمد از کاناپه برخاست. چشمش به مشما خورد. با کنجکاوی آن را برداشت و رو به شکیب گفت :

 

- این و کی بهت داده؟

 

شکیب خیره به مشما گفت :

 

- دِلین!

 

محمد با تعجب گفت :

 

- به چه مناسبت؟!

 

شکیب نگاهش را به محمد سوق داد و گفت :

 

- همین طوری! بهش پیشنهاد دادم یه هدیه برام بخره، منم براش بخرم.

 

محمد : بازش کنم؟

 

شکیب سری تکان داد و گفت :

 

- آره!

 

محمد جعبه را از مشما خارج کرد.

 

شکیب : چی داخلشه؟

 

محمد روبان را باز کرد و درب جعبه را گشود. با دیدن فندک طلایی رنگِ مارک زیپو، گفت :

 

- فندک!

 

شکیب لبخندی بر لبش نقش بست. زیر لب زمزمه کرد :

 

- خوشگله! من سیگارو ترک کردم!

 

محمد جعبه را بر روی عسلی گذاشت و به آشپزخانه آمد. کنار شکیب نشست.

 

محمد : کجا بودین؟

 

شکیب خندید و گفت :

 

- نزدیک بود سر از بازداشتگاه در بیاریم!

 

محمد با تعجب گفت :

 

- چی کار کردید مگه؟! نکنه اونجا رو با هالیوود اشتباه گرفتین؟

 

شکیب لحظه ای به فکر فرو رفت. اینکه دِلین را به دیوار تکیه داده است و دِلین با لبخندی دستانش را به سمت پیرهن شکیب سوق می دهد و ...

 

محمد : شَکی؟

 

شکیب از افکار فانتزی اش بیرون آمد و رو به محمد گفت :

 

- ها؟

 

محمد : چیکار کردین؟

 

شکیب خیره در چشمان محمد گفت :

 

- ماشین گشت تو کیانپارس اومده بود. اگه می گرفتنمون برامون بد می شد. برا همین فرار کردیم.

 

محمد خندید.

 

شکیب با حرص گفت :

 

- تصور کن شکیب دله دزد هیچ سابقه ای نداره! بعد به جرم اینکه با دختر مردم لاس می زده بگیرنش!

 

شدت خنده ی محمد بیش تر شد.

 

محمد : اگه جمشید بفهمه چه حالی می کنه!

 

حتی تصورش هم خنده دار و مضحک بود. اینکه شکیب به خاطر خلاف هایی که کرده است سابقه ای نداشته باشد اما به خاطر یک قدم زدن ساده، سابقه دار شود!

 

شکیب به جلو خم شد و گفت :

 

- هوی، چیزی بهش نگیا!

 

محمد لبخند عمیقی زد و گفت :

 

- شَک، نکنه گرفتنت نمی خوای بگی؟

 

شکیب از صندلی بلند شد. به سمت اجاق گاز قدم نهاد و آن را خاموش کرد.سپس رو به محمد گفت :

 

- می گم فرار کردم!

 

رویش را برگرداند و برای خودش در بشقاب مقداری ماکارونی گذاشت. قاشق و چنگال را هم برداشت و در کنار بشقابش گذاشت. آن را بر روی میز قرار داد و به سمت یخچال قدم نهاد. از یخچال مقداری گوشت برداشت و در ظرف رایلی قرار داد. رایلی دم تکان داد و شکیب او را نوازش کرد و گفت :

 

- بخور دختر خوب.

 

به سمت میز آمد و نشست. بشقاب غذایش سمت محمد بود و محمد مشغول خوردن!

 

شکیب دست به سینه گفت :

 

- می گفتی برات می ذاشتم!

 

محمد با دهانی پر گفت :

 

- گرسنه ام نیست زیاد!

 

شکیب آرام خندید و از جایش برخاست تا برای خودش غذا بکشد.

 

چشمانش خیس از اشک بود. قلبش تند تند می تپید! گردنش برای آنکه بد خوابیده بود، درد می کرد. با بی حالی سرش را از روی بالشت برداشت. پتو را از روی خودش کنار زد و بر روی تخت چمباتمه زد. بعد از مدتی دوباره، کابوس می دید. آن مرد دوباره داشت کارش را تکرار می کرد! بدن دخترک می لرزید. از سرما، از ترس، از درد، از کابوس، از خیلی چیز ها می لرزید. اشکی از چشمش چکید. آن مرد دوباره همان حرف هایش را تکرار می کرد. اینکه آرام باشد، نگران چیزی نباشد، صدمه ای نمی بیند. اما دروغ می گفت تا خیال دخترک را آرام کند. همان شب کذایی برایش در این کابوس تداعی شد. آرام گریست تا خانواده اش را از خواب در این وقت شب بیدار نکند. اما گریه هم او را آرام نکرد. به روحش خدشه وارد شده بود. کاشکی آن مرد هنگامی که به او دست درازی کرد، کارش را هم تمام می کرد! تا حداقل این چنین عذاب نبیند. او که به زندگی بعدش فکر نمی کرد. او تنها به این لحظه اش می اندیشید که چگونه به نیازش پاسخ دهد.

 

با بی حالی از تخت خوابش برخاست و به سمت حیاط قدم نهاد. وارد دستشویی شد. شیر آب را باز کرد و چند بار به صورتش آب پاشید. به چهره اش در آینه خیره شد. بینی و لبانش گلگون و صورتش سفید شده بود.

 

مادرش با شنیدن صدای باز کردن درب پذیرایی از خواب برخاست و به سمت حیاط آمد. دِلین متوجه شد کسی می آید. بنابراین از دستشویی بیرون آمد و مادرش را دید.

 

مریم خانم : حالت خوبه دِلین؟

 

دِلین با صدای آرامی گفت :

 

- آره خوبم. بیدارت کردم؟

 

مریم خانم: نه بیدار بودم.

 

دِلین : من برم بخوابم، شب بخیر.

 

مریم خانم : شب بخیر عزیزم.

 

دِلین به خانه رفت و مادرش متوجه حال خراب دخترکش شد.

 

با فریاد مردی که به سربازی دستور داد صندلی را بکشد، شکیب از خواب برخاست. نفس نفس می زد. رایلی هم با از جا پریدن شکیب، از خواب بیدار شد و به او خیره شد. احساس گرمای شدیدی می کرد. از تخت برخاست و به سمت آشپزخانه قدم نهاد. لیوانی از کنار سینک برداشت و آن را از آب تصفیه پر کرد. آب را لاجرعه سر کشید و لیوان را بر روی سینک گذاشت. همان جا بر روی سرامیک سرد نشست. رایلی کنار صاحبش آمد. شکیب سرش را به کابینت تکیه داد و نفس عمیقی کشید. دستش را بر گردنش گذاشت و کمی آن را ماساژ داد.

 

خواب دیده بود، دارد اعدام می شود! حتی نتوانست خوابش را هضم کند؛ دیگر چه برسد به واقعیت! احساس خفگی می کرد. تند تند نفس می کشید. آب دهانش را بلعید و به ساعت دیواریِ پذیرایی نگاه کرد. ساعت سه و پنجاه دقیقه را نشان می داد. حالش کمی بهتر شده بود. خواب به کلی از سرش پریده بود. به رایلی اشاره داد تا نزدیک تر بیاید. رایلی سرش را بر روی ران شکیب گذاشت. شکیب دستش را به حالت نوازش بر روی سر رایلی کشید.

 

از این قبیل خواب بسیار می دید. حتی هنگامی که نوجوانی ده، دوازده ساله بود! اکنون که بزرگ شده بود، تعبیر آن خواب ها را فهمیده بود. به گونه ای خدا داشت آینده ی پسرک و همچنین اتفاقاتی که در آینده برایش پیش می آمد را، به او با زبان بی زبانی نشان می داد. می توانست دست از خلاف بردارد اما نمی خواست.

 

شکیب با لحنی غمگین زمزمه کرد :

 

- اگه خونواده ی درستی داشتم، خلافکار نمی شدم رایلی!

 

او هنوز هم مقصرِ خلافکار شدنش را، خانواده اش می دانست. اما به راستی خودش بیگناه بود؟

 

****

 

همان طور که سیگار می کشید، گفت :

 

- پرونده به کجا رسید؟

 

بِیگ نگاهش را به احمد دوخت و گفت :

 

- فعلا هیچی!

 

احمد دود سیگار را از دهانش خارج کرد و گفت :

 

- قدم بعدی چیه؟

 

بِیگ به صندلی اش تکیه داد و گفت :

 

- مرگ صابر!

 

احمد سیگار را از دهانش فاصله داد و گفت :

 

- چرا؟

 

جمشید به جای بِیگ پاسخ داد :

 

- سرگرد شعیبی فک می کنه دزدی از کارگراست! اون فهمیده که با وانت شرکت، تابلوا رو می دزدیم.

 

احمد : ولی با مرگ صابر ...

 

جمشید به میان حرفش پرید و گفت :

 

- مشکل حل می شه!

 

بِیگ : خودت انجامش می دی!

 

احمد خونسرد از جایش برخاست و گفت :

 

- کی انجامش بدم؟

 

بِیگ : تو همین هفته یه روزی رو مشخص کن، بعد خبر بده.

 

احمد سری تکان داد که بِیگ گفت :

 

- مرگ صابر باعث می شه پرونده سنگین بشه و اونا به این قضیه پی ببرن که با چه آدمای خطرناکی طرفن!

 

جمشید : ادامه دادن روال پرونده وقت می خواد؛ که سرگرد شعیبی به میزان وقتی که قبلا داشته، دیگه نمی تونه ادامه بده.

 

بِیگ : با مرگ صابر، پرونده از سرگرد شعیبی گرفته می شه.

 

احمد : اما پرونده باز می مونه!

 

جمشید تکیه اش را از دیوار گرفت و گفت :

 

- پرونده به دست فرهاد بسته می شه! موقعی که بیاد کلانتری و بگه من از شر این دزدا گذشتم!

 

احمد نگاهش را از چشمان سبز رنگ جمشید گرفت و به پنجره خیره شد.

 

نقشه ی بسیار حساب شده ای کشیده بودند! چراکه قتل در پرونده، نشان می داد که با چه کسانی طرف هستند و شاید می توانستند ذهنشان را معطوف چیز دیگری کنند.

 

شکیب وارد مغازه شد و نگاهش را در اطراف چرخاند. دیشب نتوانست چشم بر روی هم بگذارد؛ چراکه خوابش نمی برد! اما اکنون سرحال بود.

 

مرد جوانی متوجه شکیب شد. صاحب مغازه نبود، آنجا کار می کرد. به سمت شکیب آمد و با لبخندی گفت :

 

- سلام آقا، خوش اومدید!

 

شکیب نگاهش را به مرد جوان دوخت و متعاقبا لبخندی زد.

 

شکیب : سلام، ممنون.

 

شکیب نگاهش را از مرد گرفت و گفت :

 

- یه موتور می خواستم.

 

مرد جوان : تو چه قیمتی می خواین؟

 

شکیب به مرد جوان نگاه کرد و گفت :

 

- تا دویست تومن می تونم بدم!

 

مرد جوان، خوشحال از اینکه مشتریِ توانگری به پستشان خورده، گفت :

 

- لطفا همراهم بیاید.

 

شکیب به همراه مرد جوان، به سمت موتور هایی که قیمتشان گزاف بود، رفتند. مرد جوان ایستاد و به موتور کناری اش اشاره کرد و گفت :

 

- آپریلیا مدل RSV4 Factory ساخت کشور ایتالیا، چهار سیلندر، شش دنده دارای سیستم ترمز ضد قفل ABS با سیلندر ترمز Brembo هستش. قیمتشم ۱۱۰ میلیون و ۳۱۰ هزار تومنه!

 

شکیب نگاهش را به موتور دوخت. بدنه اش مشکی و قرمز بود. از آن خوشش نیامد. مرد جوان که متوجه شد، به سمت موتور دیگری رفت. سپس ایستاد و گفت :

 

- موتور هوندا CBR 600RR-Repsol ساخت کشور ژاپن، چهار سیلندر و قیمتشم ۹۱ میلیون تومنه!

 

بدنه اش کامل مشکی بود. زیبا و چشمگیر بود؛ اما خوشش نیامد.

 

مرد جوان به سمت موتور دیگری رفت و گفت :

 

- ام‌ وی آگوستای ایتالیایی F3-675، سه سیلندر، شش دنده هست. قیمتشم ۹۵ میلیون و ۸۶۵ هزار تومنه!

 

بدنه اش کاملا سفید بود. خوشش نیامد. مرد جوان با حوصله برایش توضیح می داد. شکیب چشمش به موتوری افتاد که بدنه اش کاملا مشکی رنگ بود. به سمت موتور قدم نهاد و مرد جوان به همراهش آمد.

 

شکیب : این چی؟

 

- ام‌ وی آگوستا ساخت ایتالیا که از نوع شش دنده استارتی هست، موتور چهار سیلندر، قیمتشم ۱۱۶ میلیون و ۱۹۵ هزار تومنه.

 

عاشقش شد. موتور زیبایی بود.

 

رو به مرد جوان گفت :

 

- همین و می خوام!

 

مرد جوان خوشحال از اینکه بالأخره مشتری موتوری چشمش را گرفته، گفت :

 

- مبارکتون باشه!

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با "بفرمایید" گفتن فرهاد، خانم دیلمی درب را باز کرد و، وارد شد.

 

خانم دیلمی : آقای جمالی تشریف اوردن!

 

فرهاد خیره به خانم دیلمی گفت :

 

- بفرستش داخل.

 

قبل از آنکه خانم دیلمی خارج شود، فرهاد گفت :

 

- خانم دیلمی!

 

خانم دیلمی ایستاد و رو به فرهاد گفت :

 

- بله؟

 

فرهاد : چای نمی خواد بیاری، این برا دعوا اومده! فقط نذار کسی وارد اتاق بشه.

 

خانم دیلمی سری تکان داد و گفت :

 

- بله، چشم.

 

و بیرون رفت. فرهاد حرف هایی که باید می زد را، در ذهنش مرور می کرد. آن مرد برای دعوا آمده نه اینکه با حرف زدن به نتیجه ای برسد!

 

آقای جمالی بی آنکه کسب اجازه برای ورود بگیرد، به داخل آمد. فرهاد از جایش برخاست و فقط به او سلام کرد. آقای جمالی هم با بی میلی به او سلام کرد و، وسط اتاق ایستاد.

 

بی آنکه بنشیند رو به فرهاد گفت :

 

- برای فسق قرارداد اومدم!

 

آقای جمالی، مرد جوان سی و دو ساله ای بود.

 

این اولین مشتری اشان نبود که چنین درخواستی داشت. آن ها احساس خطر کرده بودند؛ از اینکه شرکت ساین بورد پولشان را بالا بکشند و به هر بهانه ای که شده آن ها را از سر خود باز کنند. 

 

آقای جمالی : من به حساب اینکه آشنا هستیم، طرف شما اومدم.

 

فرهاد همان طور که پشت میزش ایستاده بود، به میان حرف آمد و گفت :

 

- الآن که چیزی نشده، پول دادین تابلوتونو می گیرین، غیر از اینه؟

 

آقای جمالی با عصبانیت گفت :

 

- آقای محبی! من تابلو نمی خوام، اول فسق قرارداد، بعد تحویل پولم!

 

فرهاد با لحنی حرصی گفت :

 

- حساب شرکت خالیه، همین چند روز پیش از ما دزدی کردن!

 

آقای جمالی : آره شنیدم، ولی اینا به من مربوط نیست. من پولم و می خوام.

 

فرهاد عصبانی شد!

 

فرهاد : آقای جمالی زبون خوش حالیت نیست؟ شرکت پول نداره!

 

آقای جمالی صدایش را بالا برد و گفت :

 

- مجبوری در قبال پولی که بهت می دم، کارم و تحویل بدی، نه اینکه امروز، فردا کنی!

 

فرهاد بی آنکه تسلطی بر کلامش داشته باشد، گفت :

 

- باشه چشم، مقصر منم. پول شما رو هم هرچه زودتر می دم. چون تحمل مشتری به این بی ادبی رو ندارم!

 

آقای جمالی عصبانی شد و به سمت فرهاد آمد. یقه اش را گرفت و با فریاد گفت :

 

- چون پولم و می خوام بی ادبم، آره؟ اگه پول و شرکت پدرت نبود که تو اینجا نبودی! الآن داشتی با دوستای لختیت دنبال دختر مردم می رفتین. پول پدرته که تو رو به اینجا رسونده، تو هیچی نیستی جز یه زبون دراز بی تربیت که پدرت یادت نداده با بزرگترت چجوری صحبت کنی!

 

سپس یقه اش را با خشونت رها کرد.

 

آقای جمالی : من تا آخر این هفته به شما وقت می دم، در غیر این صورت با مأمور میام!

 

آقای جمالی از او فاصله گرفت و از اتاق خارج شد. فرهاد با بهت به حرف های مرد گوش فرا می داد. بغضش گرفته بود! چند بار آب دهانش را بلعید. شانس آورد که پدرش اینجا نبود تا به این اراجیف گوش دهد!

 

جواب این همه زحماتش، شده بود شنیدن یک مشت اراجیف! به جای آنکه می گفتند عصای دست پدرش شده، حرف های دیگری به او نسبت می دادند :

 

- "اگه شرکت پدرش نبود، به اینجا نمی رسید!"

 

از شرکت بیرون آمد و به سمت خانه ی شکیب حرکت کرد. خودرو را گوشه ای پارک کرد. پیاده شد و خودرو را قفل کرد. به سمت خانه ی شکیب قدم نهاد.

 

زنگ آیفون به صدا در آمد. شکیب از روی کاناپه برخاست و به سمت آیفون قدم نهاد. با دیدن فرهاد، درب را برایش باز کرد.

 

فرهاد وارد حیاط شد و درب را پشت سرش بست. شکیب درب پذیرایی را باز کرد و به چارچوب تکیه داد. فرهاد با دیدن بدن نیمه عریان شکیب، ناخودآگاه چشمانش به سمت سینه ی سفیدش افتاد.

 

شکیب : ببین فرهاد، اگه خیلی می خوایش قابلتو نداره دو دستی تقدیمت می کنم!

 

فرهاد لبخند غمگینی زد و، وارد شد.

 

فرهاد : می گم عادت داری لخت بچرخی؟!

 

شکیب متعجب شد و گفت :

 

- لخت چیه مگه نمی بینی شلوار پامه؟ درضمن حساسیت پوستی دارم، تحمل بلوز و پیرهن ندارم.

 

فرهاد به سمت کاناپه آمد و نشست.

 

فرهاد سرش را به کاناپه تکیه داد و گفت :

 

- رایلی کجاست؟

 

شکیب رو به رویش نشست و با لحن آرامی گفت :

 

- خوابه!

 

فرهاد : سرم داره از درد می ترکه!

 

شکیب : حتما زیاد فکر می کنی!

 

فرهاد به شکیب خیره شد و گفت :

 

- می خوام ماشینمو بفروشم.

 

شکیب : برا طلب کارا؟

 

فرهاد : آره!

 

شکیب : هر کاری که صلاحه انجام بده.

 

فرهاد : اگه پولشونو ندم آبرومونو می برن! شرکتی که دوازده سال سابقه داره، به مرز ورشکستگی رسیده.

 

شکیب متوجه حال دوستش شد. چه کار می توانست بکند؟ به او دلداری دهد که همه چیز درست می شود؟ دلش به حال دوستش سوخت. داشت اذیت می شد. اگر می دانست دزدی از شرکت ساین بورد کار دوستانش است، حتما آن ها را از این امر باز می داشت. گرچه بِیگ به شکیب اهمیتی نمی داد!

 

فرهاد نیم ساعتی آنجا نشست. سپس به شرکت بازگشت. شکیب هم ساعت پنج عصر بود که به باشگاه رفت.

 

دِلین در رختکن، رو به روی آینه ایستاده بود. به چهره اش خیره شده بود. با ورود سه دختر که هم سن و سالش بودند، دِلین نگاهش را از آینه گرفت و به سمت کمدش قدم نهاد. کیفش را از کمد بیرون آورد. لباس هایش را عوض کرد و مشغول تا کردنشان شد. متوجه جعبه ی زرشکی رنگی در کیفش شد. آن را از کیفش بیرون آورد. اصلا یادش نبود که شکیب برایش هدیه گرفته است! جعبه را گشود و یک جفت گوشواره ی طلایی رنگ را دید. گوشواره ی زیبایی بود. آن سه دختر هم به گوشواره خیره شده بودند. طرح گوشواره به این شکل بود، سه حلقه ی نسبتا بزرگ که در هر حلقه اش یک قلب کوچک قرار داشت. لبخند غمگینی زد. پسرکِ با سلیقه ای بود! جعبه را بست و در داخل کیفش قرار داد. لباس هایش را هم داخل کیف گذاشت و زیپش را بست. به سمت آینه قدم نهاد و ظاهرش را مرتب کرد. سپس از رختکن بیرون آمد. کلید کمدش را به منشی تحویل داد و از باشگاه بیرون آمد. 

 

در ایستگاه نشسته بود و به کافه ی رو به رویش خیره شده بود. نگاهش به دختر و پسر جوانی افتاد که بیرون از کافه نشسته بودند و لبخند به لب با یکدیگر صحبت می کردند. باز هم به حال آنان غبطه خورد! این اواخر حسادت به سراغش آمده بود!

 

- خوشگله!

 

دخترک به همراه چند نفر دیگر، به پرشیای مشکی رنگی خیره شدند.

 

این پسرک کار و زندگی نداشت که هرشب، این ساعت به دنبالش می آمد؟

 

از جایش برخاست و سوار شد. رایحه ی شیرین ادکلن شکیب، که به مشام دخترک خورد، آرامشی وجودش را فرا گرفت. نمی دانست چرا آرام شده بود!

 

شاید از وجود پسرک بود!

 

شکیب دستش را به سمت دِلین دراز کرد و گفت :

 

- سلام خوشگله!

 

دِلین با کمی تأخیر دست پسرک را گرفت.

 

- سلام.

 

شکیب دستش را بیرون آورد و گفت :

 

- چطوری؟

 

دِلین با صدای آرامی گفت :

 

- ممنون، خوبم.

 

باز هم حالی از پسرک نپرسید. شکیب بینیِ دِلین را با انگشت شصت و اشاره اش گرفت و کمی فشرد.

 

شکیب : منم خوبم!

 

دِلین از حرکت پسرک متعجب نشد. در این یک ماه و چند روز او را تا حدودی شناخته بود.

 

دِلین : ببخشید!

 

شکیب دستش را برداشت و گفت :

 

- خدا ببخشه!

 

خودرو را به حرکت در آورد. بعد از ده دقیقه به خانه اش رسید. از خودرو پیاده شدند و در کنار یکدیگر به سمت درب خانه قدم نهادند.

 

شکیب متوجه دخترک شد که از روزهای قبل، بسیار ساکت تر است! دوست داشت دخترک را از این حال و هوا خارج کند.

 

کفش هایش را از پا در آورد. دِلین خم شد تا صندلش را از پا در آورد. شکیب نگاهش به پای سفید دخترک کشیده شد. لاک قرمز رنگی بر ناخن هایش زده بود. صندلش به رنگ آبی آسمانی بود.

 

دخترک از حالت خم در آمد و شکیب نگاهش را گرفت. درب را گشود. رایلی با باز شدن درب به سمت صاحبش آمد. شکیب و به دنبالش دِلین وارد خانه شدند. دِلین درب را بست. شکیب بر روی دو زانو نشست و سر رایلی را نوازش کرد. دِلین با دیدن رایلی، لبخندی بر لبش نقش بست. بی شک این سگ می توانست حالش را خوب کند!

 

دِلین خم شد و رو به رایلی دستش را دراز کرد.

 

دِلین : رایلی سلام!

 

رایلی به دست دراز شده ی دِلین نگاه کرد. دستش را بالا آورد و در دست دِلین گذاشت. دِلین لبخند عمیقی زد و دست رایلی را گرفت.

 

شکیب سر رایلی را نوازش کرد. رایلی دستش را از دست دِلین بیرون کشید. سعی کرد صورت شکیب را لیس بزند. شکیب مانع شد و با لبخندی گفت :

 

- نکن دختر خوب!

 

از جایش برخاست و به سمت آشپزخانه قدم نهاد. رایلی هم به دنبالش آمد. همان طور که دکمه ی پیرهنش را باز می کرد، خطاب به دِلین گفت :

 

- زندگی مون شده خواب، ناهار، کار، شام!

 

دِلین به سمت آشپزخانه آمد. صندلی بیرون کشید و نشست. کیفش را زیر پایش گذاشت. شکیب زیر اجاق را روشن کرد. سپس کنار دِلین، صندلی بیرون کشید و نشست. رایلی هم کنار پایش نشست.

 

شکیب خیره به دخترک گفت :

 

- قبول داری؟

 

دِلین سری تکان داد و گفت :

 

- بله قبول دارم!

 

شکیب لبخند عمیقی زد و گفت :

 

- تو خیلی ساکتی دِلین! من عاشق این اخلاقتم!

 

از دخترک خوشش آمده بود. ابراز علاقه نمی کرد؛ داشت از او تعریف می کرد!

 

دِلین سرش را پایین گرفت و چیزی بر زبان نیاورد. شکیب به دِلین نزدیک شد و گفت :

 

- ولی آدم اگه تو خودش باشه خوب نیستا! منزوی می شی این جوری.

 

دِلین دستانش را که زیر میز بر روی رانش گذاشته بود را، بهم فشرد.

 

شکیب با صدای آرامی گفت :

 

- دِلین؟

 

دِلین سرش را بالا گرفت. شکیب متوجه قطره اشکی که از چشمش چکید، شد. کمی متعجب شد! قطعا این دخترک در زندگی اش مشکلی داشت.

 

دِلین با صدای بغضدارش گفت :

 

- من این جوری نبودم، این جوریم کردن!

 

شکیب : کیا؟!

 

دخترک سرش را پایین گرفت. سخت بود از مشکلش برای پسرک سخن گفتن! شکیب چانه ی دخترک را گرفت و سرش را بالا آورد. انگشت اشاره اش نمناک شد. بینی و لبان دخترک گلگون شده بود و صورتش سفید.

 

در دلش اعتراف کرد دوست دارد فقط گریه ی دخترک را ببیند! چهره اش معصوم تر و خواستنی می شد.

 

شکیب : می تونی مشکلتو با من در میون بذاری؟

 

دخترک سرش را به طرفین به معنای "نه" تکان داد.

 

شکیب دستش را از چانه ی دِلین برداشت و گفت :

 

- خب با مادرت، پدرت، دوستی، آشنایی این مشکلو مطرح کن. نذار تو دلت بمونه. خودخوری خوب نیست.

 

پسرک داشت تجربه های خودش را برای دخترک در میان می گذاشت.

 

شکیب : می فهمی چی می گم؟

 

دخترک سرش را تکان داد. شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- مثل من پوست کلفت باش!

 

دِلین در میان اشک هایش، لبخندی زد. شکیب از پشت میز بلند شد و زیر اجاق را خاموش کرد. سپس رو به دِلین گفت :

 

- بلند شو خوشگله، یه آبی به دست و صورتت بزن بیا.

 

دخترک از جایش برخاست و به سمت دستشویی قدم نهاد. شکیب هم میز را چید. دخترک به صورتش آبی زد و از دستشویی بیرون آمد. قبل از آنکه بنشیند رو به پسرک گفت :

 

- کمک نمی خواین؟

 

شکیب : نه خوشگله.

 

شکیب برای رایلی، در ظرف مخصوصش مقداری گوشت گذاشت. رایلی دمش را تکان داد. شکیب سرش را نوازش کرد و سپس پشت میز، کنار دخترک نشست.

 

دِلین : ببخشید با حرفام ناراحتتون کردم!

 

شکیب به او خیره شد. لبخندی زد و گفت :

 

- اشکالی نداره، بعدش می ریم با موتور یه دوری می خوریم تو شهر، حالت خوب می شه.

 

موتور؟! دِلین موتوری در حیاط ندید! آنقدر غرق افکارش بود که متوجه نشد. شکیب قاشق و چنگالش را در ظرف رها کرد و رو به دِلین که همچنان سرش پایین بود، گفت :

 

- کسی که به خاطر یه مشکل که معلوم نیست چقدر کوچیکه یا چقدر بزرگه، این طور از دیگران فاصله بگیره، از همیشه تنها تر می شه!

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به چشمان طوسی رنگ پسرک خیره شد.

 

شکیب : فاصله گرفتنت برابر می شه با تبدیل شدنت به یه فرد بی انگیزه ی بی خاصیت! پس سعی کن وقت بیش تری رو با دوستات بگذرونی تا اون اتفاق یادت بره.

 

به بشقاب غذای دِلین اشاره کرد و گفت :

 

- بخور که یخ کرد.

 

دِلین دوست نداشت به یک فرد بی انگیزه ی بی خاصیت تبدیل شود. خودش از این وضعیتی که داشت ناراضی بود. اما خندیدن به حال، در صورتی که آینده اش تباه شده است برایش چه کاری می کرد!

 

دِلین با لبخندی رو به شکیب گفت :

 

- مبارک باشه آقا شکیب!

 

شکیب رویش را به سمت دِلین برگرداند و با لبخندی گفت :

 

- ممنون خوشگله!

 

شکیب به سمت دِلین آمد و یکی از کلاه کاسکت مشکی رنگ را، به سمتش گرفت و گفت :

 

- بذار رو سرت که بریم موتور سواری!

 

دِلین با لحنی آرام گفت :

 

- من از موتور می ترسم!

 

شکیب : از خودش یا سوار شدنش؟

 

دِلین خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- کلا می ترسم!

 

شکیب خندید و گفت :

 

- ترس نداره خوشگله، من بلدم موتور سواری!

 

دِلین دقیقا از پسرک می ترسید! قدمی عقب رفت و گفت :

 

- من سوار نمی شم!

 

شکیب نزدیکش رفت. کلاه را بر سر دِلین گذاشت و به او خیره شد. لبخندی زد و گفت :

 

- چقدر بهت میاد!

 

سپس محافظ صورت را بالا برد و گفت :

 

- این اولین قدم!

 

دست دِلین را گرفت و به سمت موتور آمد.

 

شکیب : خب، حالا سوار شو!

 

دِلین نگاهش را از شکیب گرفت و به موتور خیره شد.

 

دِلین : بلد نیستم سوار شم!

 

شکیب سوار موتور شد. کمی فاصله ی موتور را با زمین کم کرد تا دِلین بتواند راحت تر سوار شود. خیره به دِلین گفت :

 

- حالا سوار شو.

 

دِلین با احتیاط یک دستش را به بدنه گرفت و سوار شد.

 

شکیب : خب قدم بعدی! دستتو حلقه کن رو شکمم.

 

دِلین خجالت می کشید این کار را انجام بدهد.

 

شکیب می دانست تعللش برای چیست!

 

شکیب : خوشگله! اتفاقی نمی افته، قول می دم. ترست الکی نیست اما بی خودیه!

 

اما دِلین کاری نکرد. شکیب فکری به ذهنش رسید. لبخند عمیقی بر لبش نقش بست.

 

موتور را از زمین فاصله داد. دِلین ترسیده از حرکت شکیب، دستانش را دور شکم شکیب، محکم حلقه کرد.

 

شکیب : آها، حالا شد!

 

دِلین ترسیده گفت :

 

- من می ترسم، می ترسم بیافتم زمین!

 

شکیب کلاه کاسکت را بر روی سرش گذاشت.

 

شکیب : ترست بی خودیه خوشگله. آماده ای؟

 

دِلین آب دهانش را بلعید و شروع به صلوات فرستادن کرد. همراه شدن با یک پسرک دیوانه، جرأت می خواست!

 

شکیب گاز داد اما حرکت نکرد. دِلین چشمانش را بهم فشرد و محکم شکیب را گرفت. شکیب ریموت کنترلی را فشرد تا درب باز شود. سپس به آرامی موتور را به حرکت در آورد. از درب بیرون آمد و ریموت کنترلی را برای بستن مجدد درب فشرد. از خیابان خارج شد. دِلین احساس می کرد در هوا معلق است! شکیب با صدایی که به گوش دِلین برسد، پرسید :

 

- حالت خوبه؟

 

دِلین هم متعاقب صدایش را کمی بالا برد و گفت :

 

- بله خوبم!

 

شکیب : دیدی ترست الکی بود!

 

حق با پسرک بود. زیاد ترس نداشت. اما دِلین اولین بارش بود که سوار می شد.

 

پشت چراغ قرمز ایستادند. شکیب یک پایش را بر زمین گذاشت، که باعث شد موتور کمی کج شود. دِلین با ترس گفت :

 

- وایی!

 

شکیب خندید و گفت :

 

- نترس، گرفتمش!

 

دستانش را برداشت که دِلین گفت :

 

- چرا دستاتونو برداشتین؟

 

شکیب : برا اینکه با پام گرفتمش!

 

دِلین با تعجب گفت :

 

- با پا فرمون و گرفتین؟

 

شکیب خواست پاسخ دهد که تازه متوجه جمله ی دِلین شد. سر مستانه خندید و گفت :

 

- اگه بخوای با پا هم می تونم فرمون و بگیرم!

 

سپس پایش را کمی بالا آورد که دِلین گفت :

 

- نه، نه، ببخشید!

 

دِلین به زمین نگاه کرد و متوجه پای شکیب شد. نفسش را عمیق بیرون دمید و در دلش به خودش ناسزا گفت.

 

چراغ سبز شد و شکیب حرکت کرد. از زیتون کارمندی به سمت کیانپارس رفتند. سپس به نادری رفتند. از پل سفید عبور کردند. دِلین به آب کارون خیره شد.

 

شکیب : من اینجا رو خیلی دوس دارم. تو چی خوشگله، از اینجا خوشت میاد؟

 

دِلین خیره به امواج کارون گفت :

 

- بله، منم اینجا رو دوس دارم.

 

به این دلیل که قشنگ ترین منطقه ی اهواز بود.

 

دِلین کمی از سرعت زیادش ترسید. بنابراین گفت :

 

- می شه آروم تر برین؟

 

شکیب : باشه خوشگله، به خاطر تو آروم می رم!

 

و سرعت موتور را بیش تر کرد. لبخندی بر لب دخترک نقش بست. کلا پسرک عادت داشت اذیتش کند. دِلین دیگر چیزی نگفت و سعی کرد از الآنش همراه با پسرک لذت ببرد.

 

پسرک بلد بود چگونه حال دخترک را عوض کند. اینکه همراهش باشد و دخترک به عنوان یک دوست بر رویش حساب کند. شکیب دوست داشت تنهایی اش را با دخترک پر کند. از دخترک خوشش می آمد؛ از اخلاقش، از رفتارش! برای شکیب دوست مناسبی بود. اما برای دخترک یک خطر محسوب می شد؛ آن هم به خاطر شغل شکیب!

 

باید حد و مرز را رعایت می کردند. اگر دلباخته ی یکدیگر می شدند، سخت می شد جدا شدن! اما قلب چه حالیش می شود؟

 

عاشقی دردناک است و کسی که دچار عشق می شود، باید درد را تحمل کند!

 

دخترک خیلی به او خوش گذشته بود. حال خوبی جایگزین حال بدش شده بود.

 

دِلین دستانش را از دور شکم شکیب برداشت و آن ها را بر شانه ی پسرک قرار داد. شکیب لبخندی بر لبش نقش بست. از قرار معلوم، دخترک به او خوش گذشته بود.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای زنگ تلفن همراهش، آن را از روی عسلی برداشت و به صفحه خیره شد. ناشناس بود. تماس را برقرار کرد و پاسخ داد :

 

- بله؟

 

- سلام شکیب!

 

با شنیدن صدای رحیم، اخمی بر پیشانی نهاد. به کاناپه تکیه داد و گفت :

 

- فرمایش؟

 

رحیم خندید و گفت :

 

- باشه می رم سر اصل مطلب! الیاس می خواد ببینتت.

 

شکیب : برا مواد؟

 

رحیم با جدیت گفت :

 

- به جز اون!

 

رحیم گفته بود که دیگر به سراغشان نمی آید!

 

شکیب : چه دلیل دیگه ای داره؟

 

رحیم : برای کار دیگه ای نیازت داره.

 

شکیب : چه کاری؟

 

رحیم : پشت تلفن نمی تونم بگم. بیا همون جای همیشگی. الیاس ام اونجاست. برات توضیح می ده. درضمن خودت تنها بیا!

 

شکیب : اکی، فهمیدم.

 

و تماس از سوی رحیم قطع شد. تلفن همراهش را از گوشش فاصله داد. می توانست حدس بزند او را برای چه کاری می خواهند! غیر از دزدی و یا جا به جا کردن محموله ی مواد که نبود. از فکر بیرون آمد و رو به رایلی گفت :

 

- رایلی چیکار می کنی اون پشت؟ بیا پیش بابا ببینم!

 

رایلی دوان دوان خودش را به نزد شکیب رساند. پرشی بر روی کاناپه کرد. دستانش را بر سینه شکیب گذاشت و صورت شکیب را لیس زد. شکیب خندید. دستان رایلی را از سینه اش برداشت و گفت :

 

- چقدر تو خوبی رایلی!

 

و سر رایلی را با دو دستانش نوازش کرد.

 

سعید وارد شد و رو به امیر و بهادر احترام نظامی گذاشت. بهادر سری تکان داد و سعید به سمت میزش قدم نهاد و نشست. برای خودش در لیوان آب ریخت. سپس لیوان آب را برداشت و به لبانش نزدیک کرد.

 

امیر : بنیامین زوار کش!

 

سعی با شنیدن نام بنیامین، لیوان از دستش رها شد و بر زمین افتاد. صدای مهیبی فضای اتاق را در بر گرفت. امیر و بهادر ترسیدند و از جا بلند شدند. سعید با چهره ای ترسیده به لیوان خیره شد.

 

بهادر : چی شد سعید؟

 

سعید نگاهش را از لیوان شکسته گرفت و به بهادر خیره شد. با صدای مرتعشی گفت :

 

- چیزی نیست، لیوان از دستم افتاد!

 

امیر نفسش را عمیق به بیرون دمید و رو به سعید گفت :

 

- مراقب باش جلیلی، سکتمون دادی!

 

سعید به امیر نگاه کرد و گفت :

 

- ببخشید سرگرد، دیگه تکرار نمی شه!

 

امیر دوباره نفسش را عمیق بیرون داد تا از تپش قلبش کمی کاسته شود. سر جایش نشست. بهادر رو به سعید گفت :

 

- بگو باقری جمع کنه!

 

سعید از پشت میزش برخاست و مشغول جمع کردن تیکه های لیوان شد.

 

- نه، نه، خودم جمع می کنم!

 

بهادر نگاهش را از سعید گرفت و همان طور که می نشست رو به امیر گفت :

 

- خب؟

 

امیر به پرونده ای که در دستش بود، خیره شد و گفت :

 

- بنیامین زوارکش ...

 

سعید همان طور که تیکه های لیوان را بر می داشت، گوش هایش را تیز کرد.

 

امیر : سی و شیش ساله، محل تولد اهواز، پنج سال پیش به جرم سرقت خودرو های میلیاردی گرفتنش و محکوم به پنج سال زندان شد!

 

بهادر : ننوشته به چه شکلی می دزدیده؟

 

امیر به بهادر نگاه کرد و گفت :

 

- گفتم که، هیچ اطلاعی از نحوه ی دزدیشون در اختیار پلیس قرار نداده!

 

سعید تکه های لیوان را در سطل زباله انداخت.

 

امیر : احتمالش خیلی زیاده کار خودش باشه!

 

بهادر سری تکان داد و گفت :

 

- منم به همین نتیجه رسیدم!

 

سعید اخمی بر پیشانی نهاد.

 

بهادر : شیوه ی دزدیش خاصه!

 

امیر : پنج سال زندان کمش بود، باید بیش تر حبسش می کردن!

 

بهادر : چه فرقی می کنه! بازم بر می گشت سراغ کارش.

 

سعید به آن ها نزدیک شد و گفت :

 

- درمورد پرونده ی سرقت خودروی یک و نیم میلیاردی صحبت می کنین؟

 

بهادر به جلو خم شد و گفت :

 

- آره!

 

سعید خیره به بهادر گفت :

 

- به کسی مشکوکید؟

 

بهادر : بله، این آقا!

 

پرونده را از دست امیر گرفت و به سوی سعید دراز کرد. سعید پرونده را از دست بهادر گرفت و آن را باز کرد.

 

بهادر : این آقا ...

 

سعید به عکس بنیامین خیره شد.

 

بهادر : پنج سال زندان بوده. تو این مدت هیچ دزدی به این شیوه گزارش نشده! الان مدت حبسش تموم شده. یک ماه بعد از آزاد شدنش این دزدی اتفاق افتاده.

 

سعید پرونده را بست و بر روی میز قرار داد. هر گونه مخالفتی، باعث می شد بهادر و امیر شک کنند. یک پلیس از یک دزد دفاع کند؟ احمقانه بود!

 

سعید : باید چیکار کنیم؟

 

بهادر خیره به سعید گفت :

 

- ازت می خوام بگردی دنبال دوست و آشنای بنیامین. این فرد باید پیدا بشه! احتمال اینکه سرقت خودرو کار خودش باشه، زیاده!

 

سپس رو به امیر ادامه داد :

 

- اگه امکانش هست می خوام تو حل پرونده همراه سعید باشی و کمکش کنی.

 

امیر سری تکان داد و گفت :

 

- بله حتما! اول از همه باید بریم زندان. اونجا حتما با چند نفر رفیق شده!

 

بهادر سری تکان داد و گفت :

 

- آره، حتما این کارو کنید.

 

بهادر رو به سعید کرد و گفت :

 

- اثر انگشتی تو ماشین بود؟

 

منظورش آن خودرویی بود که بنیامین، عرشیا و دانیال سوارش شدند و به سمت خودروی یک و نیم میلیاردی رفتند.

 

سعید : نه متأسفانه!

 

بهادر به امیر نگاه کرد و گفت :

 

- خیلی حرفه ای کار می کنن! به عمرم دزد به این باهوشی ندیدم.

 

امیر به پرونده ی روی میز بهادر اشاره کرد و گفت :

 

- گیر انداختنشون ساده ست. مخصوصا الآن که می دونیم کارِ کی می تونه باشه!

 

سعید سری تکان داد و گفت :

 

- بله، حق با سرگرد ورناصریِ!

 

بهادر سری تکان داد و امیر از جایش برخاست.

 

باید به بِیگ اطلاع می داد. بنیامین برایشان مهره ی سوخته شده بود؛ آن هم به خاطر سابقه اش! این امکان وجود داشت که بنیامین آن ها را به خطر بیاندازد. 

 

هشت و نیم شب، شده بود. محمد و شکیب رو به روی تلویزیون نشسته بودند و فیفا بازی می کردند. دِلین بر روی کاناپه نشسته بود و به بازی آن دو نگاه می کرد. رایلی هم زیر پای دِلین دراز کشیده بود.

 

شکیب با صدای نسبتا بلندی گفت :

 

- محمد!

 

محمد همان طور که بازی می کرد، گفت :

 

- ها؟

 

شکیب دسته را بر روی زمین گذاشت و رو به محمد، با حرص گفت :

 

- عصبیم کردی محمد!

 

محمد بازی را متوقف کرد، رویش را به سمت شکیب برگرداند و گفت :

 

- دو تا گل بهت زدم فقط! جنبه ی باخت داشته باش شَک.

 

شکیب با چشمانی درشت شده از تعجب گفت :

 

- دوتا یا هیجده تا!

 

محمد چیزی نگفت و شکیب از جایش برخاست. اما قبل از آنکه برود، نسبتا آرام بر گردن محمد زد. محمد رویش را برگرداند تا او را بگیرد، که شکیب به سرعت از او فاصله گرفت. محمد همان طور که بر کف سرامیک دراز کشیده بود، گفت :

 

- نفله!

 

دِلین به آرامی خندید و شکیب با اخم وارد آشپزخانه شد. رایلی برخاست و به سمت صاحبش رفت. محمد راست نشست و گفت :

 

- تو بلد نیستی بازی کنی، تقصیر من چیه؟

 

شکیب چیزی نگفت و زیر اجاق را روشن کرد. محمد دستگاه و تلویزیون را خاموش کرد. از جایش برخاست و بر روی کاناپه کنار دِلین نشست. محمد با لبخندی رو به دِلین گفت :

 

- چطوری خوشگله؟

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- ممنون خوبم.

 

- یه سؤالی خیلی ذهنم و درگیر کرده!

 

دِلین رو به محمد گفت :

 

- چه سؤالی؟

 

محمد خیره به دِلین گفت :

 

- معنی اسمت!

 

دِلین لبخندی بر لبش نقش بست.

 

دِلین : دِلین یعنی دلیر، شجاع، دلیر با دین هم معنی می ده!

 

محمد با لبخندی گفت :

 

- اسمت مثل خودت قشنگه!

 

دِلین لبخند به لب، سرش را پایین گرفت. سپس محمد رو به شکیب خطاب به دِلین گفت :

 

- برعکس، معنی اسم این آقا با رفتار و اخلاقش اصلا همخونی نداره!

 

شکیب همان طور که میز را می چید، نچی کرد و به محمد خیره شد.

 

محمد : البته تقصیر خودتم نیستا! دو روز با رایلی همنشین شدی، کاملا خوی حیوانی گرفتی!

 

دِلین لب زیرینش را به دندان گرفت و به شکیب خیره شد. شکیب یک تای ابرویش را بالا برد و زمزمه کرد :

 

- خوی حیوانی آره؟!

 

از آشپزخانه بیرون آمد که محمد خندید و از کاناپه برخاست.

 

محمد : شوخی حالیت نیست شکیب؟

 

شکیب با خنده رو به محمد گفت :

 

- من خودم گلوله نمکم!

 

محمد پشت کاناپه جایی که دِلین نشسته بود، قرار گرفت.

 

محمد : به دوست پسرت بگو من منظوری نداشتم!

 

شکیب به پشت کاناپه آمد که محمد به سمت دیگری رفت. شکیب در گوش دِلین گفت :

 

- به محمد بگو من منظورشو گرفتم!

 

محمد : اَه شکی! جنبه ی شوخی داشته باش.

 

شکیب از پشت کاناپه آرام به سمت محمد آمد و گفت :

 

- باشه. فقط وایسا، من کاریت ندارم!

 

دِلین دوست داشت به محمد بگوید این پسرک دیوانه دروغ می گوید، که محمد گفت :

 

- نه دروغ می گی!

 

خیال دِلین راحت شد. دوستش محمد، شکیب را بیش تر از دِلین می شناخت!

 

بوی غذا که آمد شکیب با حرص گفت :

 

- وای غذام!

 

دِلین و محمد خندیدند. محمد به سمت دِلین آمد و کنارش نشست. با لحنی سر مستانه گفت :

 

- حال کردی خوشگله؟

 

دِلین با لبخند سری تکان داد.

 

دور میز نشسته بودند و مشغول خوردن غذایشان بودند. رایلی هم مشغول خوردن بود.

 

محمد : موتورت مدلش چیه؟

 

شکیب غذایش را بلعید و گفت :

 

- آگوستا ایتالیا.

 

محمد خیره به شکیب گفت :

 

- چقدر خریدیش؟

 

شکیب : صد و شونزده تا!

 

محمد سری تکان داد و گفت :

 

- منم می خوام موتور بخرم.

 

شکیب خیره به محمد گفت :

 

- از من مدل بالاتر نباشه!

 

محمد خیره به شکیب گفت :

 

- چرا؟!

 

شکیب با جدیت گفت :

 

- می خوام تو این شهر فقط خودم باشم که یه موتور مدل بالا داره!

 

لبخندی بر لب دِلین نقش بست. محمد با دستمال، دور دهانش را پاک کرد و گفت :

 

- حالا که این طور شد من سفارش می دم از خود ایتالیا برام بیارن!

 

و رو به دِلین چشمک زد. دِلین لبخند به لب به آن دو نگاه می کرد. شکیب با اخم به محمد خیره شد. محمد به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- اصلا چرا سفارش بدم خودم می رم از اونجا میارم!

 

علاوه بر شکیب، محمد هم در قلبش جا باز کرده بود! پسرک دوست داشتنی ای بود. دِلین فقط ظاهرشان را می دید. چه می دانست نزد دو خلافکار نشسته است! البته، محمد نزد دوستانش اینچنین مهربان و خوش قلب بود.

 

ساعت نه و نیم شده بود که محمد از خانه ی شکیب خارج شد.

 

شکیب برای آنکه دخترک کمی بیش تر نزدش بماند، رو به او گفت :

 

- خوشگله ظرفا رو برام می شوری؟

 

دِلین از درخواست شکیب کمی متعجب شد. با این حال لبخندی زد و گفت :

 

- باشه، چشم.

 

شکیب با لبخندی رو به او گفت :

 

- دستت درد نکنه!

 

دِلین همان طور که از کاناپه بر می خاست، گفت :

 

- خواهش می کنم.

 

و به سمت آشپزخانه قدم نهاد.

 

شکیب : می خوای شال و مانتوتم در بیار که راحت باشی!

 

دخترک خجالت زده گفت :

 

- همین طوری راحتم!

 

شکیب دیگر چیزی نگفت و دِلین اسکاچ را برداشت و شیر آب را باز کرد. شکیب رو به رایلی که کنارش دراز کشیده بود، گفت :

 

- دختر بابا چطوره؟

 

رایلی سرش را بلند کرد و صورت شکیب را لیس زد. شکیب لبخندی زد و رایلی را از خودش جدا کرد.

 

- بخواب دختر خوب!

 

رایلی سرش را بر روی کاناپه گذاشت و شکیب کمرش را نوازش کرد. شکیب، چشمش به تلفن همراه دِلین خورد. دست از نوازش رایلی کشید. خم شد و تلفن همراه دِلین را از روی عسلی برداشت. نگاهی به دخترک کرد که پشتش به او بود و مشغول شستن ظرف. زانوانش را بالا آورد. به حالت چمباتمه نشست تا دخترک نبیند چه کار می کند. صفحه را روشن کرد. رمز داشت. تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش بیرون آورد. برای در آوردن رمز تلفن همراه، یک کد داشت. با وارد کردن کد به تلفن همراه،گرچه کد خود رمز نبود، اما آن را باز می کرد. ولی رمز خود تلفن همراه برداشته می شد! شکیب کد را زد. صفحه باز شد. عکس یک گل رز در پس زمینه اش گذاشته بود. وارد مخاطبین شد. شماره اش را نوشت و با نام "شَکی" ذخیره کرد. امکان داشت خانواده اش با نام شکیب دخترک را بازخواست کنند. می دانست که دخترک کسی به چیزی نگفته است. به خودش زنگ زد و شماره ی دخترک بر صفحه ی تلفن همراهش به نمایش در آمد. تماس را قطع کرد. تلفن همراه دخترک را خاموش کرد و بر روی عسلی گذاشت. نگاهی به دخترک انداخت. با حالتی عمیق در حال ظرف شستن بود. شکیب شماره ی دخترک را در تلفن همراهش با نام "خوشگله" ذخیره کرد. از کاناپه برخاست و تلفن همراه دِلین را از روی عسلی برداشت. رایلی هم به دنبال صاحبش رفت. شکیب به سمت آشپزخانه آمد و بر روی صندلی نشست. رایلی هم زیر پایش نشست. شکیب رو به دِلین گفت :

 

- خوشگله رمز گوشیت چنده؟

 

دِلین با تعجب رویش را به سمت شکیب برگرداند و گفت :

 

- رمز گوشیم؟!

 

شکیب سری تکان داد و گفت :

 

- آره. از مدل گوشیت خوشم اومده می خوام ببینم چه برنامه هایی داره!

 

دِلین : بیست و سه، نود و هشت!

 

شکیب مثلا داشت رمز را وارد می کرد! خیره به صفحه ی تلفن همراه دِلین، با لبخندی گفت :

 

- ممنون خوشگله!

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- خواهش می کنم!

 

و مشغول شستن ظرف ها شد. شکیب وارد تنظیمات شد و رمز را فعال کرد. سپس وارد گالری شد.

 

- اشکال نداره برم تو گالری؟

 

دِلین بعد از کمی مکث گفت :

 

نه، اشکال نداره.

 

شکیب به قسمت camera وارد شد. بر روی عکس دِلین کلیک کرد. عکس بزرگ شد. لبخند به لب به دوربین نگاه می کرد. به عکس بعدی رفت. عکس از دِلین در کنار خانواده اش گرفته شده بود.

 

شکیب : خوشگله اینا خانواده ات هستن؟

 

تلفن همراه را به سوی دِلین گرفت. دِلین رویش را برگرداند و به عکس خیره شد.

 

دِلین : بله خانواده ام هستن.

 

شکیب تلفن همراه را به سمت خودش برگرداند و با لبخندی گفت :

 

- شبیه باباتی!

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- همه همین و می گن!

 

عکس های بعدی را دید. عکس دیگری را دید که دِلین با لبخندی در کنار چند زن جوان، رو به دوربین نگاه می کردند.

 

شکیب : اینجا چقدر خوشگل شدی!

 

دِلین به سمت شکیب آمد و به عکسش خیره شد. لبخند تلخی زد و به سمت ظرف شویی قدم نهاد.

 

دِلین : عروسی پسر عمم بود.

 

عکس بعدی کامل گرفته شده بود. که کمی از پایش و دستانش دیده می شد.

 

- خوشگله، این عکسایی که لختین رو نگاه نمی کنم!

 

منظورش عکس های دِلین بود.

 

دِلین لبخندی زد و در دلش گفت :

 

- "مثل بچه ها می مونی، حدس می زنم داری نگاه می کنی!"

 

حدس دِلین درست در آمد! چراکه شکیب آن عکس ها که مربوط به عروسی می شد را هم نگاه کرد.

 

بعد از آنکه نگاه کردنش تمام شد، به سمت دِلین آمد و گفت :

 

- می خوای من و تو یه عکس بگیریم؟

 

به کنار دِلین آمد و گفت :

 

- موافقی؟

 

دِلین چیزی نگفت که پسرک کمر دخترک را گرفت و به خودش چسباند. قلب دخترک از گرمای دست شکیب به سینه اش کوفت! شکیب دوربین را به حالت سلفی گذاشت و تلفن همراه دخترک را رو به رویشان گرفت و گفت :

 

- دِلین لبخند بزن ببینم!

 

دِلین به اجبار لبخندی زد. شکیب سلفی گرفتن را بر روی پنج ثانیه تنظیم کرد. سپس صفحه را لمس کرد تا عکس گرفته شود. به دو ثانیه که رسید، شکیب بر گونه ی دخترک بوسه ای زد و دِلین متعجب از حرکت شکیب ابروانش را به بالا سوق داد و دهانش را کمی باز کرد. عکس گرفته شد و شکیب از دخترک فاصله گرفت. دستش را از کمر دخترک برداشت و به عکسی که گرفت، خیره شد.

 

شکیب با ذوق گفت :

 

- ببین چه عکس قشنگی گرفتم!

 

دِلین از بهت خارج شد. شیر آب را بست و کنار شکیب قرار گرفت. به عکس خیره شد. بسیار زیبا عکس گرفته بود.

 

شکیب : ببین چقدر طبیعی در اومده!

 

راست می گفت! بوسه ی ناگهانی شکیب و تعجب دِلین از این حرکت، باعث شده بود عکس زیبا و طبیعی به نظر برسد.

 

دِلین : خیلی قشنگ شده!

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- شکیب عکس بد نمی گیره!

 

دِلین لبخندی زد و به سمت ظرف شویی آمد. شکیب تلفن همراه دخترک را بر روی میز ناهارخوری قرار داد و کنار دخترک قرار گرفت.

 

شکیب : اسم مامان و بابات چیه؟

 

دِلین : وحید و مریم.

 

شکیب : فامیلن؟

 

دِلین : نه، غریبه ان.

 

شکیب هم ظرفی برداشت و مشغول آب کشیدنش شد. سپس اسکاچ را برداشت و آن را کفی کرد.

 

شکیب : غریبه بهتره!

 

دِلین همان طور که ظرف را آب می کشید، گفت :

 

- از چه لحاظ؟

 

شکیب ظرف را آب کشید و در جاظرفی قرار داد.

 

- اگه فامیل بگیری، فردا هر اختلافی که بینتون افتاد، دیگه مثل قبل اون احترام و بین فامیل ندارین!

 

دخترک سری تکان داد و شکیب ادامه داد :

 

- گرچه غریبه هم بدیای خودشو داره!

 

دِلین به نشانه ی فهمیدن، سری تکان داد.

 

شکیب : دوست داری چند سالگی ازدواج کنی؟

 

دِلین : تا حالا بهش فکر نکردم!

 

شکیب بشقاب را آب کشید و گفت :

 

- چهار سال دیگه سی سالم می شه، دوست دارم زود ازدواج کنم.

 

دِلین دوست داشت کمی شکیب را اذیت کند. بنابراین گفت :

 

- شما همین الآنشم پا به سنید!

 

شکیب دست از شستن کشید. خیره به دِلین گفت :

 

- یعنی باید زودتر ازدواج کنم؟

 

دِلین به فکر فرو رفت. نه، دوست نداشت ازدواج کند! در این یک ماه و یازده روز به او عادت کرده بود. تشنه ی محبت نبود، چراکه خانواده اش به او محبت می کردند. اما شکیب حواسش به دِلین بود و او را سرگرم می کرد.

 

شکیب سقلمه ای به دِلین زد و گفت :

 

- خوشگله؟

 

دِلین به چشمان طوسی رنگش خیره شد و گفت :

 

- بله؟

 

شکیب : نگفتی، آستین بالا بزنم یا نه؟

 

دِلین نگاهش را از چشمان شکیب گرفت و مشغول شستن شد.

 

دِلین : بستگی به شرایطتون داره!

 

شکیب هم نگاهش را از دِلین گرفت و گفت :

 

- شرایط و دارم اما شخص مورد نظر آمادگی ازدواج و نداره.

 

دِلین : دوست دخترتون؟

 

شکیب : آره! می دونی کیه؟

 

دِلین متعجب گفت :

 

- نه!

 

شکیب : دِلین خوشگله!

 

دِلین شرمگین، سرش را پایین گرفت. شکیب لبخندی زد و با شانه اش به شانه ی دِلین ضربه ای زد؛ که باعث شد بشقاب از دست دِلین رها شود. شکیب با خنده گفت :

 

- ظرف و شکوندی دِلین!

 

اما ظرف سالم بود. دِلین ترسیده به ظرف شویی خیره شد و گفت :

 

- ببخشید!

 

شکیب : باید تنبیه شی!

 

دِلین سرش را بالا گرفت که شکیب دستان کفی اش را به گونه ی دِلین کشید. خواست دوباره این کار را تکرار کند که دِلین قدمی به عقب برداشت. شکیب با خنده، شال دخترک را گرفت و وادارش کرد به جلو بیاید. دِلین لبخندی زد و با دستان کفی اش موهای پسرک را کفی کرد. شکیب سرش را تکان داد تا دِلین نتواند موهایش را کفی کند. اما دِلین با دو دستانش به جان موهای شکیب افتاد! شکیب شال دِلین را که بر گردنش افتاده بود را محکم کشید و سپس با یک دستش موهای دخترک را بهم ریخت.

 

فایده ای نداشت. دِلین دست از سرش بر نمی داشت. شکیب اسکاچ را گرفت و موهای دخترک را با شدت بیش تری کفی کرد. شکیب شال دخترک را رها کرد و با خنده ای سرمستانه همراه با اسکاچ در دستش از آشپزخانه بیرون آمد. دِلین با حیرت، دستی به موهایش کشید. سپس رو به شکیب گفت :

 

- با اسکاچ رو موهام کشیدین؟!

 

شکیب سرش را تکان داد و گفت :

 

- تو ببین چیکار کردی با موهام!

 

دِلین نگاهش را از شکیب گرفت. لیوانی را پر از آب کرد و از آشپزخانه خارج شد. به سمت شکیب آمد که شکیب از او فرار کرد.

 

شکیب : ببین دِلین من اسکاچ دارما!

 

دِلین با لبخندی گفت :

 

- منم یه لیوان آب دارم!

 

شکیب ایستاد و مغرورانه گفت :

 

- کسی نمی تونه شکیب و ...

 

دِلین از فرصت استفاده کرد و آب را به صورت شکیب پاشید. شکیب چشمانش را بست و دهانش را باز کرد. دِلین خجالت زده از کاری که کرد، لب زیرینش را به دندان گرفت.

 

شکیب : ناکس!

 

چشمانش را باز کرد و به دِلین خیره شد.

 

- موش و گربه بازی دوست داری؟

 

دِلین خندید. سری تکان داد و گفت :

 

- بله دوست دارم!

 

شکیب به دنبالش آمد. دِلین با خنده به سمت درب پذیرایی آمد و آن را باز کرد. پا برهنه به سمت حیاط دوید. شکیب هم پا برهنه به دنبالش نسبتا آرام دوید. شکیب نمی خواست دِلین را بگیرد. فقط دوست داشت با او بازی کند. هر دو تنها بودند. به این تفریح نیاز داشتند. صدای خنده اشان قشنگ ترین موسیقی را ایجاد کرده بود. رایلی کنار درب پذیرایی ایستاده بود و نگاهش بین صاحبش و دخترک در چرخش بود.

 

حسودی اش شده بود!

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با رفتن دخترک، شکیب آماده شد تا به نزد رحیم برود.

 

به آنجا که رسید، وارد ساختمان مخروبه شد. همان ساختمانی که بیرون از شهر قرار داشت. دو نفر از افراد رحیم، مشغول گشتن شکیب شدند. یکی از آن ها اسلحه ی شکیب را از پشت کمرش خارج کرد.

 

شکیب با پرخاش رو به آن مرد گفت :

 

- بدش به من!

 

مرد خندید و گفت :

 

- بالماسکه نیومدی که بخوای با اسلحه ات بری!

 

شکیب اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- فعلا تنها وسیله ی دفاعیم همینه.

 

مرد دیگری با لحن خشنی گفت :

 

- اجازه نداری با اسلحه وارد شی!

 

رحیم به سمتشان آمد و گفت :

 

- اسلحه رو بهش پس بده صالح! تهدیداش همه بلوفِ!

 

نوچه های رحیم خندیدند و شکیب با خشونت اسلحه را از دست صالح باز پس گرفت.

 

رو به رحیم با جدیت گفت :

 

- وقتی قصد کنم بکشم، می کشم! می خوای تو باشی، می خواد این صلاح باشه!

 

صالح : صالحم!

 

شکیب نیم نگاهی به او کرد. سپس به رحیم خیره شد و اسلحه اش را پشت پیرهنش پنهان کرد.

 

رحیم سری تکان داد و گفت :

 

- الیاس همیشه از تو تعریف می کنه. می گه تو کشتن هیچ ترسی نداری!

 

برای آنکه خدایی نداشت. چراکه یاد گرفته بود برای رسیدن به اهدافش باید دست به هر کاری بزند.

 

شکیب : پس حواست باشه که تو رو نکشم! چون بد خاطره ای برام درست کردی.

 

رحیم سرش را نزدیک شکیب آورد و گفت :

 

- همکاری با ما لیاقت می خواد!

 

شکیب با لبخندی، خیره در چشمان رحیم گفت :

 

- این و یه بی سر و پایی مثل تو تشخیص نمی ده!

 

رحیم عصبانی شد و یقه ی شکیب را گرفت. متعاقبا شکیب هم یقه ی رحیم را گرفت. نوچه های رحیم اسلحه اشان را بر روی شکیب نشانه گرفتند. یکی از آن ها فریاد زد :

 

- ولش کن!

 

شکیب با خشم گفت :

 

- فکر کردی نمی دونم نقشه بود! داری از کسی جنس می خری که دو برابر ما، قیمت موادشه. کریستال نیستا، ولی نمی دونم چی داره که اینقدر ارزش داره!

 

رحیم رنگ از رخش پرید! یقه ی شکیب را رها کرد و به آرامی گفت :

 

- الیاس چیزی نمی دونه!

 

شکیب هم، یقه ی رحیم را رها کرد، سر مستانه خندید و گفت :

 

- فکر می کنه ما معامله رو بهم زدیم، آره؟!

 

رحیم ترسیده گفت :

 

- نباید چیزی بهش بگی!

 

شکیب از شوق، لبخندی عمیق زد و گفت :

 

- ها، چرا؟ برات بد می شه؟

 

رحیم در دلش اعتراف کرد که با بد دیوانه ای طرف شده است!

 

شکیب : بفهمه دامادش خیانتکاره، زنده اش نمی ذاره نه؟

 

رحیم با خشم گفت :

 

- خفه شو شکیب!

 

افراد رحیم یا در واقع افراد الیاس از این موضوع خبر داشتند! که رحیم با پول هنگفتی دهانشان را بست.

 

شکیب خندید و گفت :

 

- ما رو بد نام کردی و خودت و عزیز؟

 

رحیم خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- اگه خفه خون بگیری، پول خوبی بهت می دم!

 

درد شکیب پول نبود. رحیم او را کنفت کرده بود. باید او را به گونه ای گوشمالی می داد، تا فکر نکند زرنگ روزگار است!

 

شکیب کمی به رحیم نزدیک شد و با صدای آرامی گفت :

 

- من راز نگهدار خوبی نیستم! مخصوصا وقتی بفهمم اون راز خیلی به نفعمه!

 

رحیم نمی دانست باید چکار کند. این پسرک به ظاهر نادان، حسابی او را ترسانده بود.

 

رحیم : بعدا در موردش حرف می زنیم.

 

شکیب با آمدن الیاس، سری تکان داد و از او فاصله گرفت.

 

الیاس : بفرما بالا، دم در بده!

 

شکیب نگاهی به نوچه های رحیم کرد؛ سپس رو به الیاس گفت :

 

- نوچه هات مهمون نوازی بلد نیستن!

 

الیاس از آن پله های نیمه تمام، پایین آمد و به سمت شکیب قدم نهاد. دستش را به سمت شکیب دراز کرد. شکیب دستش را گرفت که الیاس گفت :

 

- خوشحالم از اینکه قبول کردی با ما همکاری کنی!

 

همان طور که دستش را از دست الیاس بیرون می آورد، گفت :

 

- شغلم اینه!

 

الیاس لبخندی زد. دستش را به سمت راه پله دراز کرد، که اول شکیب برود.

 

الیاس پشت میزی نشسته بود و به شکیب خیره شده بود. شکیب نگاهش را از رحیم گرفت و با الیاس چشم در چشم شد.

 

الیاس مرد نسبتا جوانی بود. چهل و پنج ساله بود. ابروانی کم پشت به رنگ قهوه ای، چشمانی تیره، بینیِ نسبتا بزرگ، لبانی بزرگ و موهای پرپشتی که رو به بالا شانه زده بود.

 

الیاس : وقتی شنیدم معاملتونو با ما بهم زدین خیلی ناراحت شدم!

 

شکیب نگاه معنا داری به رحیم کرد. رحیم نگاهش را از شکیب گرفت. نباید عکس‌العملی نشان می داد. شکیب نگاهش را از رحیم گرفت و رو به الیاس گفت :

 

- من برای این موضوع به اینجا نیومدم!

 

الیاس سری تکان داد و گفت :

 

- قطعا همین طوره. ولی من به رحیمم گفتم، بِیگ داره بی انصافی می کنه!

 

شکیب : دوستیمون جای خود، اما بهم خوردن معامله به نفع هممون بود. درضمن معامله رو کسی دیگه بهم زد نه بِیگ!

 

رحیم را کمی استرس فرا گرفت. الیاس متوجه موضوع شد. اما حرف دیگری به میان آورد.

 

الیاس : ما می تونیم ...

 

شکیب با عصبانیت به میان حرفش آمد و گفت :

 

- تمومش کن الیاس، من برای این اینجا نیومدم!

 

شکیب بعید می دانست دهانش تا آخر این جلسه بسته بماند!

 

الیاس سری تکان داد و موضوع اصلی را مطرح کرد.

 

الیاس : قراره به یه طلافروشی دستبرد بزنیم.

 

شکیب تا به حال به یک طلافروشی دستبرد نزده بود. چراکه بِیگ به آنان چنین دستوری نداده بود.

 

الیاس : منتها اونجا مأمور داره، احتمال اینکه مجبور بشیم با اونا درگیر بشیم خیلی زیاده.

 

شکیب : کی انجامش می دی؟

 

الیاس : شنبه شب!

 

یعنی هفته ی آتی.

 

شکیب : چقدر گیرم میاد؟

 

الیاس : سیصد تا فقط!

 

نگاهش را از الیاس گرفت و به زمین خیره شد. احساس خوبی نسبت به این کار نداشت! شاید به خاطر حضور رحیم بود. گرچه رحیم هم همین حس را داشت.

 

به خانه رسید. خانه رایحه ی شیرین دِلین را در بر گرفته بود. لبخندی بر لبش نقش بست. رایلی با دیدن صاحبش، از کاناپه برخاست و با قدم هایی آرام به سمتش آمد. شکیب خم شد و سر رایلی را نوازش کرد.

 

شکیب : خسته ای دختر؟

 

رایلی دستش را دراز کرد که شکیب با لبخند عمیقی دست رایلی را گرفت و گفت :

 

- سلام رایلی خانوم!

 

سپس گونه اش را به سمت رایلی گرفت و گفت :

 

- بوس کن ببینم!

 

رایلی گونه ی شکیب را لیس زد. شکیب از او فاصله گرفت و با لبخندی نوازشش کرد.

 

- آفرین دختر خوب!

 

****

 

عرشیا : شهر افتضاح ناامن شده!

 

محمد : چطور؟

 

عرشیا : جلوی خودم، دختره رو خوابوندن رو زمین، هر چی طلا داشت ازش گرفتن.

 

محمد با لحنی غمگین گفت :

 

- بیچاره!

 

عرشیا با اخم به او خیره شد و گفت :

 

- مسخره می کنی؟

 

محمد با جدیت رو به عرشیا گفت :

 

- معلوم نیست؟!

 

شکیب : کمکش می کردی عرشیا!

 

عرشیا نگاهش را از محمد گرفت و به شکیب نگاه کرد. با لحنی غمگین گفت :

 

- خواستم کمکش کنم، اما فرار کردن.

 

هنوز هم صفات خوبی در آنان دیده می شد! اما ذات بدشان این اجازه را به آنان نمی داد که خوب باشند.

 

شکیب رو به بِیگ کرد و گفت :

 

- بنیامین کی میاد؟

 

بِیگ نگاهش را از عرشیا گرفت و رو به شکیب گفت :

 

- هفته ی بعد!

 

محمد : از اینکه تا حالا نگرفتنش متعجبم!

 

بِیگ نگاهش را به محمد سوق داد. جمشید نگاهی به بِیگ کرد؛ سپس رو به محمد گفت :

 

- صاحب ماشینی رو که بنیامین دزدید، گزارش دزدی رو داده. پرونده به جریان افتاده و بنیامینم تحت تعقیبِ! اما تا بخوان بگیرنش، به قول معروف، بنیامین فلنگ و بسته و در رفته!

 

محمد که از درون حرص می خورد، با لحن خونسردی گفت :

 

- از توضیحاتی که دادی بسیار بسیار مفتخرم مِستر جمشید!

 

شکیب و عرشیا از لحن و طرز صحبت کردن محمد، خنده اشان گرفت.

 

محمد : وقتی پلیس بار اول تونست بگیرتش، بار دوم دیگه گرفتنش آسون می شه!

 

جمشید با نیشخندی گفت :

 

- حرص چی رو می زنی محمد؟

 

محمد خیره در چشمان سبز رنگ جمشید گفت :

 

- بی عرضگیتونو!

 

بِیگ که تا آن لحظه ساکت بود، به حرف آمد و رو به محمد گفت :

 

- بنیامین خودش باعث شد به زندان بره. مطمئن باش اتفاقی که برای بنیامین افتاد، برای شما نمی افته! پس نگران نباشید.

 

محمد نگاهش را از بِیگ گرفت. بِیگ ادامه داد :

 

- بنیامین برای من یه مهره ی سوخته اس!

 

شکیب با گفتن این جمله از زبان بِیگ، با بهت رو به بِیگ گفت :

 

- منظورت چیه؟

 

بِیگ به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- گفته بودم یه سابقه دار بینمونه، این امکانش هست که ما توسط اون شناسایی بشیم.

 

شکیب : ولی تو داری نارو می زنی!

 

بِیگ سرش را به طرفین تکان داد و گفت :

 

- نه! من دارم به شما ها لطف می کنم.

 

محمد : منم موافقم! بنیامین باید از دور خارج شه.

 

شکیب با غضب به محمد نگاه کرد. محمد رو به شکیب اخم کرد و گفت :

 

- تصور اینکه به خاطر بنیامین زندان بیافتم برام سخته!

 

بِیگ خطاب به شکیب گفت :

 

- چقدر می تونه زیر شکنجه های اونا دووم بیاره؟

 

شکیب به بِیگ نگاه کرد.

 

بِیگ : مگه ندیدی چیکارش کردن؟

 

آثار ضرب و شتم بر بدنش دیده می شد.

 

بِیگ : فکر کردی اگه این بار بگیرنش، به همین راحتی می گن برو حبس! نه، تا مادرشو به عزاش ننشونن بی خیالش نمی شن!

 

شکیب : کمکش کن!

 

بِیگ نگاهش را از شکیب گرفت و به رو رویش خیره شد.

 

بِیگ : بستگی به خودش داره!

 

بنیامین برای شکیب عزیز بود. بِیگ به آن ها گفته بود یک سابقه دار بینشان جایی ندارد! چراکه در معرض خطر شناسایی شدن قرار می گرفتند. اما شکیب نمی خواست دوستش را از دست دهد.  

 

در خودرویش نشسته بود و آن را کمی دورتر از ایستگاه پارک کرده بود. به دخترک خیره شده بود. رفتار دخترک او را هم نگران کرده بود؛ که اینچنین به ورودی کافی شاپ خیره شده است. اتوبوس آمد. شکیب خواست پیاده شود و دِلین را صدا بزند، اما لحظه ای مکث کرد. دِلین با دیدن اتوبوس نگاهی به ساعت مچی اش کرد. ساعت هشت و ده دقیقه شده بود. این سومین اتوبوسی بود که به اینجا می آمد و دِلین سوارش نمی شد.

 

منتظر پسرک بود! می خواست ساعتی را با او باشد. همراهش بخندد و شاد باشد.

 

شکیب از آنکه دخترک سوار اتوبوس نشده بود، لبخندی بر لبش نقش بست. از خودرویش پیاده شد. آن را قفل کرد و به سمت ایستگاه قدم نهاد.

 

- سلام خوشگله!

 

دِلین با شنیدن صدای شکیب، قلبش به سینه اش کوفت! سرش را بالا گرفت و با لبخندی رو به شکیب گفت :

 

- سلام آقا شکیب، خوب هستین؟

 

شکیب دستش را دراز کرد و دِلین دست پسرک را گرفت.

 

- قربونت، تو چطوری؟

 

دستش را از دست دخترک خارج کرد.

 

دِلین : ممنون خوبم.

 

شکیب کنارش نشست و خیره در چشمان دِلین گفت :

 

- یه چیزی خیلی آزارم می ده!

 

دِلین با تعجب گفت :

 

- چی؟!

 

- نگاه خیره ی تو ...

 

سپس به جلویش نگاه کرد و گفت :

 

- به این کافی شاپ!

 

سپس به دخترک خیره شد تا چیزی بگوید. دِلین شرمگین سرش را پایین گرفت.

 

شکیب : من تا نفهمم مشکلت چیه شکیب نیستم!

 

پسرک کنجکاوی بود. باید از همه چیز سر در می آورد.

 

دِلین همان طور که سرش پایین بود، با صدای آرامی گفت :

 

- مشکلم چیزی نیست که من بتونم بگم!

 

شکیب با اخم گفت :

 

- نکنه از اینکه با من در ارتباطی، نگرانی خانواده ات بفهمن؟!

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به شکیب نگاه کرد. متوجه اخم شکیب شد. لبخندی زد و گفت :

 

- نه به خاطر این نیست. ولی خب نگران این موضوع هم هستم.

 

شکیب : خب بهشون بگو با من در ارتباطی!

 

دِلین از سخن شکیب، سرمستانه خندید. سپس رو به شکیب گفت :

 

- فکر کنید، من به بابام و مامانم بگم با یه پسری دوست شدم، هر شبم به مدت یه ساعت خونه شونم و با هم شام می خوریم!

 

شکیب با سادگی گفت :

 

- خب چه اشکالی داره؟

 

دِلین کامل به سمت او چرخید و با حیرت گفت :

 

- من از رابطه ام به خانواده ام بگم؟ آقا شکیب خوبی؟

 

شکیب سری تکان داد و گفت :

 

- رابطه اگه سالم باشه چراکه نه!

 

دِلین : ما تو غرب زندگی نمی کنیما!

 

شکیب چشمانش را بست و باز کرد.

 

شکیب : می دونم دختر خوب! ولی خواه ناخواه آدم تو این طور رابطه ها قرار می گیره.

 

دِلین : ما تو یه کشور اسلامی زندگی می کنیم. این رابطه ها خلاف شرعِ!

 

شکیب : رابطه ی نامشروع، بی بند و باری، رابطه ی ناسالم، اینا تو اسلام خلافه!

 

دِلین : پس چرا پاساژ امام رضا که بودیم گشت می خواست ما رو سوار ون کنه؟ چرا بهشون نگفتین ما دوستیم؟

 

شکیب که دید دخترک حرف حق را می زند، گفت :

 

- شما کاملا درست می گی! چون اینجا هنوز فرهنگش جا نیافتاده. پسره دوستی رو تو رابطه می بینه، دختره هم تو پول!

 

دِلین سرش را پایین گرفت و گفت :

 

- این جور رابطه ها رو یه جور عیب می بینن!

 

شکیب : اما رابطه ی پنهانی داشتن هم خوب نیست!

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به شکیب نگاه کرد.

 

شکیب : دور زمونه ی بدی شده دِلین! نمی دونی طرف مقابلت دوستِ یا دشمن! تو رو برای خودت می خواد یا یه چیز دیگه. آدم باید مراقب باشه. حتی مراقب اتفاقای کوچیک زندگیش!

 

دِلین با لبخندی رو به شکیب گفت :

 

- مثل اتفاقی آشنا شدن من و شما!

 

شکیب با لبخندی خیره به دِلین گفت :

 

- از نجات شروع شد!

 

دِلین : می خواست بلا سرم بیاره!

 

شکیب : من پشیمون شدم!

 

دِلین : منم بخشیدم!

 

شکیب : اتفاقی دیدمش!

 

دِلین : به اجبار همراهش شدم!

 

شکیب : از سادگیش خوشم اومد!

 

دِلین : از دلگرمی دادناش ممنون شدم!

 

شکیب : تنهاییمو پر کرد!

 

دِلین : شادیاشو با من تقسیم کرد!

 

شکیب : دوستیمون شکل گرفت!

 

دِلین : با کمال میل همراهش شدم!

 

بعد از چند ثانیه خیره در نگاه یکدیگر، ناگهان هر دو خندیدند. با صدای خنده اشان، مردم به آن دو نگاه کردند. فکر می کردند دیوانه اند!

 

شکیب با خنده گفت :

 

- چه شعری درست کردیم دِلین!

 

دِلین در میان خنده سری تکان داد.

 

شکیب جدی شد و گفت :

 

- دِلین؟!

 

دِلین به او خیره شد و گفت :

 

- بله؟

 

شکیب : از نحوه ی آشناییمون برای کسی نگی!

 

دِلین با تعجب گفت :

 

- چرا؟!

 

شکیب یک تای ابرویش را بالا برد و گفت :

 

- به نظرت نمی گن ما دیوونه ایم؟

 

دِلین با لبخندی گفت :

 

- هر کسی یه جور آشنا می شه.

 

شکیب دست دِلین را در دستش گرفت و گفت :

 

- آخه نحوه ی آشنا شدنمون خیلی خاصه!

 

دِلین خندید. واقعا خاص بود!

 

سپس لبخندی زد و گفت :

 

- پاشو بریم خوشگله! تا به جرم هرج و مرج ما رو نگرفتن!

 

فعلا این پسرک در قلب دِلین هرج و مرج ایجاد کرده بود!

 

دِلین سری تکان داد و همزمان از جایشان برخاستند.

 

هنگامی که دخترک به خانه بازگشت با لحن شادی رو به مادرش سلام کرد. مریم خانوم بیچاره، از رفتار های دخترکش در این اواخر حیرت زده شده بود!

 

یعنی با مشکلش کنار آمده بود که اینچنین تغییر کرده بود؟! شاید از تأثیرات ورزش کردن بود که اینطور شده بود.

 

کتابش را باز و به آن نگاهی کرد. فکرش به سمت شکیب کشیده شد. وقتی شکیب بود، حالش را خوب می کرد. از اینکه در کنارش قرار می گرفت نمی ترسید. هنوز هم از اینکه بین مردم باشد خوف داشت. اما این اواخر با دیدن شکیب تپش قلب می گرفت. به او علاقه مند شده بود.

 

عاشق شده بود؟

 

نمی دانست! اما هر چه که هست به مرور زمان خودش را نشان می دهد.

 

و اما شکیب بر روی کاناپه در کنار رایلی نشسته بود و به فندک طلایی رنگی که دِلین به عنوان هدیه داده بود، نگاه می کرد. فکرش مشغول بود. درگیر حرف های بِیگ و الیاس! اولین بار دزدی را از خانه ی سرهنگ آغاز کرد. همراه شدن با رحیم و الیاس برایش ناخوشایند بود. مجبور هم نبود آن پیشنهاد را قبول کند. اما شغلش این بود؛ چراکه او خلافکار بود.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالأخره احمد دستور بِیگ را اجرا کرده بود! صبح روز چهارشنبه بود که یکی از کارگران با ورودش به انبار، متوجه این اتفاق شده بود.

 

مرگ صابر!

 

صابر را بر روی برانکارد گذاشتند و یک پارچه ی سفید بر رویش کشیدند؛ که کم کم رنگش از سفید به قرمز تغییر کرد. برانکارد را به سمت آمبولانس به حرکت در آوردند.

 

- صابر، صابر پاشو!

 

صدای فرهاد بود که توام با هق هق به گوششان خورد. بهادر و سعید به سمت فرهاد قدم نهادند. احمد و پدرش او را گرفته بودند و سعی داشتند او را آرام کنند.

 

فرهاد با هق هق گفت :

 

- چرا پارچه ی سفید کشیدن روش؟ صابر زنده ست!

 

بهادر بازوی فرهاد را در دستش گرفت و گفت :

 

- آروم باش فرهاد!

 

اشک های فرهاد بی مهابا می ریخت.

 

بهادر خیره در چشمان عسلی رنگ فرهاد گفت :

 

- هر کی این کارو کرده تقاص پس می ده فرهاد!

 

فرهاد با صدای بغضدارش گفت :

 

- تازه بابا شده بود!

 

بهادر خیره به فرهاد بود و فرهاد خیره به آمبولانس.

 

فرهاد : پسر یه ماه اش یتیم شد! من احمق بهش شک داشتم.

 

و شدت گریه اش بیش تر شد. بهادر مانع گریه اش نشد. حالش را درک می کرد. باید آرام می شد.

 

آقا رضا کنار فرهاد ایستاده بود و با چشمانی اشک بار به فرهاد نگاه می کرد. بهادر به احمد خیره شد. نگاه احمد به آمبولانس بود. هیچ آثاری از قبیل ناراحتی و یا بهت در چهره اش نمایان نبود. این حالت احمد برای بهادر، شک برانگیز بود. احمد متوجه نگاه بهادر بر روی خودش شد. به بهادر نگاه کرد. چشم در چشم شدند. به مدت طولانی به یکدیگر خیره شدند. از نگاه احمد چیزی نمی فهمید. خونسرد بود. به گونه ای که بهادر به او شک کرد.

 

- سلام سرگرد شعیبی!

 

با شنیدن نام خانوادگی اش، بهادر نگاهش را از احمد گرفت و به مردی که صدایش کرد، چشم دوخت.

 

- سلام آقای برزگر!

 

و دستش را به سویش دراز کرد. آقای برزگر دست بهادر را در دستش گرفت و گفت :

 

- خسته نباشید سرگرد.

 

سپس دستش را بیرون آورد که بهادر گفت :

 

- سلامت باشید، همچنین شما.

 

آقای برزگر : امروز عصر بیاید پزشک قانونی جواب و بهتون بدم.

 

بهادر لبخندی به نشانه ی تشکر زد و گفت :

 

- بله چشم.

 

آقای برزگر خداحافظی کرد و از بهادر فاصله گرفت.

 

به سعید کار بازجویی را سپرد و خودش به کلانتری رفت. ظاهرا امیر سر نخی از بنیامین به دستش رسیده بود.

 

ساعت پنج عصر بود که بهادر به سمت پزشک قانونی رفت. از خودرویش پیاده شد و آن را قفل کرد. از خیابان عبور کرد و، وارد ساختمان دو طبقه ای شد.

 

هنگامی که به نزد امیر، در کلانتری رفته بود، خبر خوبی شنید. ظاهرا در زندان، بنیامین از نقشه هایش بعد از آزادی برای هم سلولی هایش گفته بود. اما هیچ یک از آنان آدرس و نشانی از محل بنیامین نداشتند. یکی از دوستان صمیمیِ بنیامین، از دلارام، برای امیر گفت. اینکه خیلی این دختر برایش عزیز است و قرار است در چند ماه آینده با او ازدواج کند.

 

اینک سرنخ خوبی نصیبشان شده بود! باید دلارام را پیدا می کردند و از طریق او به بنیامین می رسیدند.

 

- سلام سرگرد!

 

آقای برزگر، مردی چهل و پنج ساله با ظاهری امروزی بود. بسیار مهربان و خوش رو بود. ابروانی کم پشت به رنگ خاکستری، چشمانی به رنگ قهوه ای تیره، بینیِ نسبتا بزرگ، لبانی کوچک و صورتی کشیده داشت. موهای سرش کم پشت و به رنگ خاکستری بودند.

 

بهادر با لبخندی دستش را به سوی آقای برزگر، دراز کرد و گفت :

 

- سلام، خسته نباشید.

 

آقای برزگر دست بهادر را گرفت و با لبخندی گفت :

 

- ممنون.

 

سپس دستش را بیرون آورد و به بهادر تعارف کرد که بنشیند. خم شد و کاغذی را از روی عسلی برداشت. بی آنکه بنشیند آن را به سمت بهادر گرفت و گفت :

 

- می خوای توضیح بدم یا خودت می خونی؟

 

بهادر : اگه شفاهی بگید ممنون می شم.

 

آقای برزگر لبخندی زد و گفت :

 

- پس بلند شو بریم سردخونه!

 

بهادر از جایش برخاست و به همراه آقای برزگر از اتاق خارج شد. به طبقه ی دوم رفتند. وارد اتاق کوچکی شدند. یک تخت وسط اتاق قرار داشت. فضای اتاق خفقان آور بود! به جز وسایل کالبد شکافی چیزی در اتاق وجود نداشت. به سمت تخت قدم نهادند. آقای برزگر آن پارچه ی سفید رنگ را از صورت صابر کنار کشید. صورت صابر مانند سفیدیِ پارچه شده بود!

 

آقای برزگر با دستش به گردن صابر، که پارگیِ عمیقی داشت، اشاره کرد و گفت :

 

- شاهرگش پاره شده، ضربه کاری بوده اما منجر به مرگش در اون لحظه نشده!

 

پارچه ی سفید رنگ را پایین تر کشید و به دست صابر اشاره کرد و گفت :

 

- دو تا دستاشو روی گردنش فشار می داده تا جلوی خون ریزی رو بگیره؛ اما موفق نمی شه!

 

سپس به بهادر نگاه کرد و گفت :

 

- بین ساعتای دوازده تا یک شب به قتل رسیده.

 

بهادر : آلت قتل؟

 

آقای برزگر : چاقو!

 

بهادر سری تکان داد و گفت :

 

- چیز دیگه ای هم هست ؟

 

آقای برزگر لبخندی زد و گفت :

 

- نه، می بینی که خیلی شیک و مجلسی به قتل رسیده!

 

بهادر متعجب گفت :

 

- ببخشید؟!

 

آقای برزگر خندید و گفت :

 

- منظوری نداشتم سرگرد.. مقتول حتی با قاتل گلاویز نشده. جای کبودی روی بدنش نیست، احتمال می دم قاتل و می شناخته!

 

بهادر لبخندی بر لب نشاند و گفت :

 

- ممنون کمک بزرگی کردین!

 

آقای برزگر با مهربانی گفت :

 

- خواهش می کنم سرگرد.

 

بهادر دستش را دراز کرد و دست دکتر را به گرمی فشرد. سپس از آن اتاق که برایش حکم تابوت را داشت، بیرون آمد. از درب ساختمان که خارج شد، تلفن همراهش زنگ خورد. آن را از جیب شلوارش بیرون آورد و به شماره نگاه کرد. مادرش بود. تماس را برقرار کرد.

 

- سلام مامان.

 

- سلام بهادر خوبی؟

 

صدای گوش نواز مادرش که در گوشش پیچید، آرامشی به او دست داد.

 

همان طور که از خیابان عبور می کرد، گفت :

 

- ممنون مامان، تو خوبی؟

 

سمانه خانوم : اگه به حرفم گوش بدی حالم از این بهتر هم می شه!

 

دزدگیر خودرویش را زد و سوار شد.

 

بهادر متعجب گفت :

 

- چطور؟!

 

سمانه خانوم : به خانم خواجوی زنگ زدم و از دخترش خواستگاری کردم. قرار شد روز پنجشنبه بریم سمتشون!

 

بهادر مغموم گفت :

 

- آها!

 

سمانه خانوم : تو رو باید تو عمل انجام شده بذارن. چهل سالت شده هنوز مجردی! مردم که نمی گن پسرش شرایط ازدواج و نداره، می گن پسرش مشکل داره!

 

بهادر خندید و گفت :

 

- کار خوبی کردی عزیز. از من بخاری بلند نمی شه.

 

سمانه خانوم : خیلیِ خب، مراقب خودت باش. خدافظ.

 

بهادر : خدافظ.

 

و تماس را قطع کرد. بهادر برای ازدواج نه شرایطش را داشت و نه آمادگیِ لازم را. به قول معروف او با کارش ازدواج کرده بود. او در هر شبانه روز، دو الی سه ساعت خانواده اش را می دید. تک فرزند بود و مادرش از اینکه عزیزش، آقا پسرش تا به این سن به فکر ازدواج نیست، حسابی ناراحت بود. خودِ بهادر از وضعیتش آنچنان راضی نبود. اما عاشق هم نشده بود تا بخواهد سر و سامانی به زندگی اش دهد! او فقط زندگی می کرد تا ببیند عاقبت چه می شود. بی آنکه بداند هدفش از زندگی کردن چیست!

 

دخترک سوار شد و شکیب با لبخندی گفت :

 

- سلام خوشگله!

 

و دستش را به سوی دِلین دراز کرد. دِلین با لبخندی دست شکیب را گرفت و گفت :

 

- سلام آقا شکیب، خوب هستین؟

 

شکیب دستش را بیرون آورد و گفت :

 

- قربونت، تو چطوری؟

 

دِلین با لحن شیطنت آمیزی گفت :

 

- شما رو که می بینم شنگول می شم!

 

این جمله را قبلا شکیب بیان کرده بود. شکیب لبخند عمیقی زد و گفت :

 

- شیطون شدیا دِلین!

 

دِلین خجالت زده سرش را پایین گرفت. شکیب خیره به دخترک گفت :

 

- خب خوشگله، کجا بریم؟

 

دخترک سرش را بالا گرفت و رو به شکیب گفت :

 

- نمی دونم!

 

شکیب : ماشالا اهواز اینقدر جای دیدنی زیاد داره که آدم می مونه توش کجا بره!

 

داشت مسخره می کرد! دِلین آرام خندید.

 

شکیب با لبخندی رو به دخترک گفت :

 

- متأسفانه یه دو، سه روزی کاری برام پیش اومده که نمی تونیم با هم باشیم!

 

دِلین کمی ناراحت شد. به او عادت کرده بود. چیزی بر زبان نیاورد که شکیب ادامه داد :

 

- این آخرین شبیِ که با همیم.

 

دخترک با ناراحتی گفت :

 

- یعنی دیگه نمیاید ...

 

خواست بگوید "پیشم"، که جمله اش را ادامه نداد. شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- مگه می شه نیام! یه روز دِلین خوشگله من و نبینه دیوونه می شه.

 

لبخندی بر لب دخترک نقش بست. در دلش اعتراف کرد اگر این پسرک دوست داشتنی را نبیند، دیوانه می شود.

 

شکیب : نترس فراغ یار تا حالا کسی رو نکشته!

 

دِلین خنده اش گرفت.

 

سپس نگاهش را از دِلین گرفت و گفت :

 

- ما رو هم نمی کشه!

 

به خانه رسیدند. شکیب و دِلین همزمان از خودرو پیاده شدند. به سمت درب پذیرایی قدم نهادند. دِلین خم شد تا صندلش را از پای در آورد. شکیب قبل از آنکه درب را باز کند، نگاهش به سمت پای دخترک کشیده شد. دخترک از حالت خم در آمد. شکیب نگاهش را گرفت و خیره در چشمان دِلین گفت :

 

- لاکت چه رنگیه؟

 

یعنی نمی دانست؟ دخترک کمی متعجب شد. با این حال با لبخندی رو به شکیب گفت :

 

- قرمز!

 

شکیب سری تکان داد و گفت :

 

- آها، آره، خیلی قشنگه!

 

دخترک لبخندی زد و شکیب وارد شد. رایلی با دیدن صاحبش، از کاناپه برخاست و به سمتش آمد. دِلین به داخل آمد و درب را بست. شکیب بر روی دو زانو نشست و رایلی را نوازش کرد. دِلین هم کنار پسرک بر روی دو زانو نشست.

 

شکیب : خوشگل خانوم چطوره؟

 

رایلی چند بار دستش را به نشانه ی "سلام" بالا آورد. شکیب با ذوق دست رایلی را گرفت و گفت :

 

- سلام جونم، چطوری بابایی؟

 

دِلین لبخند عمیقی بر لبش نقش بست.

 

رایلی صورت شکیب را لیس زد.

 

- خیسم کردی دختر خوب! بسه دیگه.

 

و مانع شد که رایلی کارش را تکرار کند.

 

شکیب : به مهمون سلام کردی رایلی خانوم؟

 

دِلین با لبخندی رو به رایلی گفت :

 

- نه، سلام نکرد!

 

شکیب : خب پس، به دِلین خوشگله سلام کن بابایی!

 

دِلین دستش را به سوی رایلی دراز کرد. رایلی به جای آنکه دستش را بگیرد، لیس زد. دِلین دستش را سریع عقب کشید. ترسید!

 

شکیب خندید و گفت :

 

- نترس، دستتو نمی خوره!

 

دِلین چیزی نگفت و لبخندی تصنعی بر لبش نشاند. شکیب از جایش برخاست و همان طور که به سمت حمام قدم می نهاد، گفت :

 

- می خوام دختر خوشگلمو حمومش بدم!

 

رایلی به دنبال صاحبش رفت. دِلین هم از جایش برخاست و به دنبال شکیب آمد. شکیب درب دستشویی را باز کرد. اول خودش وارد شد. رایلی وارد نشد، همان جا دم درب ایستاد.

 

شکیب رو به رایلی گفت :

 

- بیا تو دختر خوب!

 

اما رایلی از جایش تکان نخورد.

 

شکیب : رایلی خانوم، می خوام حمومت بدم، بیا تو دختر خوب!

 

دِلین لبخند به لب به چارچوب درب تکیه داده بود. رایلی به داخل آمد. شکیب شیر آب را باز کرد تا وان پر از آب شود. حمام و دستشویی یکی بود. اما بسیار بزرگ بود. کمی شامپو ریخت. صبر کرد تا کمی وان پر از آب شود. سپس دکمه های پیرهنش را باز کرد و آن را از تنش خارج کرد. رو به دِلین که بیرون از دستشویی ایستاده بود، کرد. پیرهنش را به سمت دِلین پرتاب کرد و گفت :

 

- بگیرش دِلین!

 

دِلین با دستپاچگی پیرهن شکیب را گرفت.

 

شکیب : بی زحمت برام بذارش رو تخت خوشگله!

 

دِلین : باشه، چشم.

 

شکیب : دستت درد نکنه.

 

دِلین با لبخندی گفت :

 

- خواهش می کنم.

 

از چارچوب درب فاصله گرفت و به سمت اتاق پسرک قدم نهاد. وارد اتاق شد. چراغی روشن نکرد، چراکه نور از بیرون، به داخل اتاق می تابید.

 

رایحه ی خوش عطرِ پسرک باعث شد دِلین، پیرهن را به بینی اش نزدیک کند. نفسی عمیق کشید. لبخندی بر لبش نقش بست. رایحه ی عطرش آدمی را مست می کرد. شیرین بود! پیرهن را تا کرد و بر روی تخت قرار داد. به سمت میز آرایشی آمد. نگاهی در آینه به خودش کرد. چشمش به پارچه ی مشکی رنگی افتاد. آن را برداشت. اولش فکر کرد پارچه سوراخ است. خوب که به آن دقت کرد فهمید چیست! با حیرت به آن نقاب نگاه کرد. جای چشمانش سوراخ بود. در سر قرار می گرفت. مشکی بود. فقط جای چشمان سوراخ بود! هر آدم نادانی می فهمید این چیست! دخترک باورش نشد. به یاد اسلحه ی پسرک افتاد. همان اسلحه ای که به سمت آن پسرک متجاوز نشانه گرفته بود!

 

بغض به گلویش چنگ زد.

 

نکند پسرک ... نه، فکرش را پس زد. او خیلی خوب بود. مهربان و خون گرم بود. امکان ندارد در نقش یک دزد باشد. دزد عاطفه ندارد. مروت ندارد. اما او دارد. محال است شکیب دزد باشد. قطره اشکی از چشمش چکید. به او گفته بود رابطه اش را با خانواده اش علنی کند!

 

دزد این را نمی گوید!

 

از خاطراتش برای دخترک گفت.

 

دزد این را نمی گوید!

 

گفته بود عاشق دروغ گفتن است.

 

دزد این را می گوید!

 

شبی که نجاتش داد می خواست به او دست درازی کند.

 

دزد این کار را می کند!

 

پس رفتارش شبیه به یک دزد بود. نه یک آدم عادی! اشک هایش را پاک کرد. نباید می گذاشت پسرک چیزی بفهمد. آن نقاب را سر جایش گذاشت. نگاهی به خودش در آینه کرد. بینی و لبانش سرخ شده بودند. با این چهره، حتما پسرک می فهمید گریه کرده است. چند نفس عمیق کشید. اما شدت بغضش بیش تر شد.

 

شکیب : دِلین!

 

از صدای پسرک ناگهان ترسید. دستش را بر روی قلبش گذاشت. سپس با صدای نسبتا بلندی گفت :

 

- اومدم!

 

دستانش را بر روی چشمانش کشید. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد آن چیزی که دیده است را، از خاطرش دور سازد. با دیدن این چیز ها که نمی توانست حقیقت را بفهمد. پسرک رفتار مشکوکی از او سر نزده بود. دخترک ساده بود. دوست داشت همه چیز را به سادگی حل کند.

 

از اتاق بیرون آمد و به سمت حمام قدم نهاد. به چارچوب درب تکیه داد و لبخندی مصنوعی بر لبش نشاند. پسرک که حضور دخترک را احساس کرد، بی آنکه رویش را برگرداند گفت :

 

- ببین بچم چقدر ذوق زده شده اوردمش حموم!

 

لبخند غمگینی بر لب دِلین نقش بست. رایلی در آب دست و پا می زد.

 

شکیب : اِ، بابایی! شیطونی نکن من درست حمومت بدم.

 

شکیب سر رایلی را کفی کرد و سپس با آب وان آن را شست.

 

شکیب : خوشگله میای کمکم؟

 

دِلین با صدای آرامی گفت :

 

- بله چشم.

 

دمپایی سورمه ای رنگ مردانه را به پا کرد. آرام به سمت شکیب آمد. شکیب با لبخندی به دِلین نگاه کرد. متوجه شد گریه کرده است.

 

باز چه شده بود؟ نمی دانست! اگر از دخترک می پرسید چه شده است، جواب درستی نمی گرفت. بنابراین رو به رایلی کرد و گفت :

 

- خاله دِلین ناراحته!

 

دِلین سرش را پایین گرفت. شکیب همان طور که کاسه را پر از آب می کرد، گفت :

 

- چیکار کنیم حال و هواش عوض شه؟

 

سپس رو به دِلین با لبخندی عمیق گفت :

 

- آها فهمیدم! آب بازی دوست داره.

 

دخترک تا بفهمد چه شده است، شکیب آب کاسه را بر روی دِلین خالی کرد. دِلین از سردی آب لرز کرد. شکیب قهقهه زد و گفت :

 

- دیگه حال و هواش عوض شد!

 

صورت دخترک به همراه کمی از شال و مانتویش خیس شد.

 

دِلین با حیرت رو به شکیب گفت :

 

- آقا شکیب؟

 

شکیب با لحنی کشدار گفت :

 

- جونم؟

 

دِلین : آب سرد می ریزین روم؟!

 

شکیب در کمال سادگی گفت :

 

- وایسا الآن آب گرم می ریزم روت!

 

کاسه را برداشت تا آن را پر از آب کند؛ که دِلین به کنار شکیب آمد و کاسه را از دستش چنگ زد. از آب وان که همراه با کف بود پر کرد و بر صورت شکیب ریخت. شکیب خنده کنان از حمام بیرون آمد. دِلین کاسه را پر از آب کرد و بیرون آمد. شکیب وسط حال ایستاده بود.

 

شکیب : وای دِلین نه!

 

دِلین به شوخی گفت :

 

- موهاتون کفی شده می خوام بشورم!

 

شکیب لبخند عمیقی زد و گفت :

 

- می ریم حموم، سر تا پامو بشور خوشگله!

 

دِلین با جدیت گفت :

 

- نه من همین جا می خوام!

 

شکیب به سرامیک نگاه کرد، که خیس از آب شده بود. با عجز گفت :

 

- خوشگله، سرامیکا خیس شدن!

 

دِلین : خب بذارید من این کاسه رو، روی شما خالی کنم.

 

شکیب با اخم گفت :

 

- نمی خوام، نمی خوام، من ذلت نمی پذیرم!

 

دِلین کاسه را کمی کج کرد که آب بر زمین ریخت.

 

شکیب با عجز گفت :

 

- باشه، باشه!

 

نسبتا آرام به سمتش آمد. دِلین هم منتظر بود شکیب جلوتر بیاید. ناگهان شکیب به سرعت به سمت دِلین آمد. دِلین خواست آب کاسه را به سویش بپاشد که شکیب به او برخورد کرد و کاسه از دستش افتاد. شکیب قدمی برداشت که پایش لیز خورد و به کمر بر زمین افتاد. کمرش کمی درد گرفت.

 

شکیب : آخ کمرم!

 

دِلین ناراحت به سمتش آمد که او هم همانند شکیب لیز خورد و بر روی شکیب افتاد. شکیب چشمانش را بر هم فشرد و گفت :

 

- آخ جلوم!

 

دخترک موهایش را که بر صورت شکیب ریخته بود، کنار زد و با نگرانی گفت :

 

- چیزیتون شد آقا شکیب؟!

 

شکیب چشمانش را باز کرد و با ناله گفت :

 

- از کجاش برات بگم؟!

 

بغض به گلوی دخترک چنگ زد. دزد بودن به پسرک نمی آمد. قطره اشکی از چشمش بر سینه ی شکیب چکید. شکیب متعجب گفت :

 

- خوبی دِلین؟!

 

نگرانش بود یا فیلم بازی می کرد؟!

 

در حالت مناسبی نبودند از روی پسرک بلند شد.

 

دِلین با صدای آرامی گفت :

 

- ببخشید!

 

شکیب از حالت دمر در آمد. لبخندی زد و گفت :

 

- جات خوبه برا من!

 

دخترک زمزمه کرد :

 

- برای من بده!

 

شکیب با نگرانی گفت :

 

- این حالتات طبیعی نیستن خوشگله!

 

دخترک چمباتمه زد.

 

شکیب ادامه داد :

 

- یه روز می خندی، یه روز گریه می کنی.

 

سپس با اخم گفت :

 

- نکنه من و می بینی یاد یکی می افتی؟!

 

دخترک سری به طرفین به نشانه ی "نه" تکان داد.

 

شکیب : مشکل خانوادگی داری دِلین؟

 

دخترک باز هم سری به طرفین تکان داد.

 

شکیب : مامان و بابات اذیتت می کنن؟

 

سری به طرفین تکان داد. چه می دانست این بار ناراحتی اش به خاطر خود اوست!

 

شکیب خیره به دخترک گفت :

 

- راستش حالتایی که داری آزار دهنده ان! با این رفتارات به اطرافیانت هم صدمه می زنی.

 

راست می گفت. باید فکری به حال خودش می کرد.

 

دِلین زبان گشود و گفت :

 

- می ترسم ...

 

شکیب کنجکاوانه گفت :

 

- از چی؟!

 

دِلین : از اینکه خدا رو فراموش کنم!

 

شکیب خندید و گفت :

 

- این دفعه ترست الکی نیست!

 

دِلین : ولی یه ترس بزرگ تر دارم!

 

شکیب با کنجکاوی گفت :

 

- خب اون چیه؟!

 

دِلین : از اینکه خدا فراموشم کنه!

 

پسرک نگاهش را از دِلین گرفت. به سمت اُپن رفت و پایین آن تکیه داد.

 

شکیب : من که خیلی وقته خدا رو فراموش کردم!

 

دخترک متعجب گفت :

 

- چرا؟!

 

شکیب به او نگاه کرد که دِلین خجالت زده از کنجکاوی اش، سرش را پایین گرفت.

 

شکیب : چونکه خدا فراموشم کرد!

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به شکیب خیره شد.

 

شکیب با لحن غمگینی گفت :

 

- هیچ وقت اون کسایی که این بلا رو سرم اوردن نمی بخشم!

 

منظورش پدر و مادرش بود.

 

دِلین با لحنی ناراحت گفت :

 

- کیا؟!

 

شکیب : پدر و مادرم!

 

دِلین دلش برای پسرک سوخت. به سمت پسرک آمد. رو به رویش نشست و گفت :

 

- کار خوبی نمی کنید! کینه خوب نیست. اشتباه کردن، درست، اما ...

 

شکیب به میان حرفش آمد و گفت :

 

- اگه قرار باشه هر خانواده ای با یه اشتباه کوچیک بچش، اون و از خونه بنداره بیرون، بچه تربیت نمی شه.

 

صدایش را کمی بالا برد و گفت :

 

- بچه عقده ای می شه، حروم خور می شه، تزریقی می شه، کارتن خواب می شه ...

 

صدایش را پایین آورد و گفت :

 

- خلافکار می شه!

 

دِلین برایش ناراحت شد. حتما این مراحل را گذرانده بود.

 

شکیب : پس، از بخشیدن چیزی نگو دِلین! من خیلی سختی کشیدم که به اینجا رسیدم. این خونه زندگی رو می بینی؟ یه بچه خیابونی درست کرده، نه تحصیل کرده!

 

دِلین که تحت تأثیر حرف های پسرک قرار گرفته بود، با لحنی غمگین گفت :

 

- درکتون می کنم آقا شکیب. جای شما بودن خیلی سخته! اما زندگیِ الآنتون مهمه، نه گذشته!

 

شکیب حق به جانب، خیره در چشمان دِلین گفت :

 

- تو تونستی از گذشته ات فاصله بگیری خوشگله؟!

 

دِلین که دید راست می گوید، سرش را پایین گرفت و چیزی بر زبان نیاورد.

 

شکیب : منم یکی مثل خودت! گذشته داره آزارم می ده! نه خودش بلکه اتفاقاتش.

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به چشمان طوسی رنگ پسرک خیره شد.

 

حق با پسرک بود! دِلین شبیه شکیب بود. پس پسرک تا حدودی فهمیده بود دخترک از چه رنج می برد!

 

با پارس رایلی، هر دو از جا پریدند. از جایشان برخاستند و هراسان به سمت حمام رفتند. با دیدن رایلی که شاداب و سرحال در حال دست و پا زدن بود، نفسی از سر آسودگی کشیدند.

 

شکیب : فکر کردم غرق شد!

 

سپس خندید. دخترک به رایلی خیره شد و گفت :

 

- چرا پارس کرد؟

 

شکیب که کنار دِلین قرار داشت، خیره به دخترک، یک تای ابرویش را بالا برد و گفت :

 

- به خاطر اینکه وقت صاحبش و گرفتی!

 

دِلین لبخند غمگینی زد و سرش را پایین گرفت.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درب حیاط را باز کرد و، وارد شد. قبل از آنکه به داخل خانه برود، به سمت دستشویی قدم نهاد. به ظاهرش در آینه چشم دوخت. نگرانی، استرس، اضطراب و پریشانی در چهره اش نمایان بود. دخترک هفده ساله ای که شادابیِ چهره اش را از دست داده بود. صورتش تکیده و سفید شده بود. بی رنگ بودن لبانش را، با رژ زرشکی رنگی، پنهان کرده بود.

 

به یاد سخنان شکیب افتاد. گفت مانند اوست! گفت پدر و مادرش را نمی بخشد. گفت گذشته آزارش می دهد. پس آن نقاب لعنتی چه بود که دید؟! بغض به گلویش چنگ زد. امکان نداشت این پسرک خلافکار باشد. اما در حرف هایش به این موضوع اشاره کرده بود.

 

نگاهش را از آینه گرفت و بیرون آمد. به باغچه خیره شد. حمل اسلحه جرم دارد. غیر از این است که پسرک خلافکار است؟ پسرک معقولی نبود. بیش تر از آنکه دِلین بترسد، او را بهت فرا گرفته بود! مهر پسرک بر دلش نشسته بود. دوست نداشت آنچه را که دیده است باور کند. در دلش دعا کرد آن چیزی که دیده است درست نباشد. در دلش دعا کرد آن چیزی که در سرش جولان می دهد راست نباشد.

 

خصلت عشق اینچنین است؛ تو را از پذیرفتن هر حقیقتی دور می سازد!

 

نگاهش را از باغچه گرفت و به سمت درب قدم نهاد. صندلش را از پا در آورد و، وارد خانه شد. ظاهری شاد به خود گرفت و رو به مادرش که رو به روی تلویزیون نشسته بود، سلام کرد. دچار دوگانگیِ شخصیت شده بود یک روز در میان می خندید و یا گریه می کرد. خسته شده بود. بار دیگر دلش از خدا گله کرد که چرا به دست آن مرد متجاوز کشته نشد. گله اش نزد خداوند پسندیده نبود. اگر مادرش این سخن را از زبان دخترکش می شنید حتما ناراحت و خشمگین می شد. او یک فرزند که بیش تر نداشت.

 

دخترک بیچاره نمی دانست زندگی اش دچار یک تلنگر شده است. همان چیزی که خودش برای رهایی از این وضعیت خواسته بود! دِلین در قلب شکیب نفوذ کرده بود. شکیب از همراه بودن با دِلین به او آرامشی دست می داد. دخترک ساده و دوست داشتنی بود. اما شکیب نمی دانست این حسی که در وجودش سرایت کرده بود، عشق است و یا عادت؟!

 

****

 

فردا، روز جمعه، امتحان کنکور داشت. ماجرای شکیب را به کل فراموش کرده بود. استرس کنکور را داشت. ذهنش را از هر چیزی باید خالی می کرد. سؤال و جواب فقط در ذهنش جولان می داد. آقا وحید وارد اتاق دخترکش شد و گفت :

 

- مگه فردا امتحان نداری؟

 

دِلین که بر روی تخت دراز کشیده بود و کتابش را مطالعه می کرد، به احترام پدرش برخاست و گفت :

 

- چرا!

 

- بگیر بخواب، بسه هر چی خوندی. باید خوب بخوابی که صبح سرحال بیدار شی.

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- چشم بابایی.

 

آقا وحید به سمت دخترکش آمد. بر سر دخترکش بوسه ای کاشت و از اتاق بیرون آمد.

 

با صدای پدرش، که از او می خواست بیدار شود، با بی حالی پتو را از خودش جدا کرد و برخاست. به داخل حیاط رفت. به دستشویی آمد. دست و صورتش را شست و بیرون آمد. نگاهی به ساعت دیواری کرد. پنج و سی و پنج دقیقه بود. دیشب نتوانست خوب بخوابد. چراکه استرس کنکور را داشت. مادر و پدرش پشت میز ناهارخوری نشسته بودند و صبحانه می خورند.

 

مریم خانوم رو به دخترش با لبخندی گفت :

 

- بیا عزیزم صبحونه بخور. چای ریختم، برات شیرینشم کردم.

 

دِلین از محبت مادرش لبخندی زد و گفت :

 

- چشم، من لباس بپوشم میام.

 

سپس به اتاقش آمد. مانتو، شلوار دبیرستانش را از چوب لباسی برداشت. لباس هایش را پوشید و رو به روی آینه قرار گرفت. بی آنکه بر روی صندلی بنشیند، خم شد و رژلب زرشکی رنگی را برداشت. خیلی کم رنگ به لب هایش زد. راست ایستاد و موهایش را جمع کرد. آن ها را با کش بست. ظاهرش را در آینه چک کرد. از آینه فاصله گرفت. خواست از اتاقش بیرون رود، که صدای پیامک تلفن همراهش او را متوقف کرد. متعجب شد. تلفن همراهش را از روی میز برداشت. با خودش فکر کرد شاید تبلیغات باشد. اما با دیدن نام شَکی متعجب شد! شماره ذخیره شده بود. محتوای پیام را خواند.

 

- "صبح بخیر خوشگله، موفق باشی."

 

با کلمه ی "خوشگله" فهمید شکیب است. لبخند دندان نمایی زد. آن شب که داشت ظرف می شست شکیب شماره اش را نوشته بود! دخترک ساده دل نمی دانست شکیب قبل از آنکه رمز را بپرسد، شماره را وارد کرده بود. خواست برایش جوابی بنویسد که دوباره پسرک برایش پیامی ارسال کرد.

 

- "خوشگله، زیاد به خودت استرس وارد نکن. درضمن کیک و آبمیوه رو همون لحظه ای که دادن نخوری، بذار یه ساعت دو ساعت دیگه مثل رعشه ها که شدی، بخور."

 

لبخندی بر لب دِلین نقش بست. امان از دست پسرک! ادبیات خاص خودش را داشت.

 

برایش در جواب، تایپ کرد :

 

- "صبح شما هم بخیر آقا شکیب. بله چشم حتما."

 

- دِلین دیر شد!

 

دِلین : اومدم بابا!

 

تلفن همراهش را بر روی میز گذاشت. مقنعه اش را از روی چوب لباسی برداشت و آن را بر سر گذاشت. به سمت آشپزخانه قدم نهاد. لقمه ای کوچک از نان و پنیر برای خودش درست کرد و خورد. کمی از چایش را نوشید. سرد شده بود! لقمه ای دیگر خورد و رو به پدرش گفت :

 

- بریم بابا!

 

آقا وحید : تو که چیزی نخوردی دختر!

 

استرس امتحان را داشت. نمی توانست درست صبحانه بخورد.

 

دِلین : سیر شدم دیگه بریم.

 

از پشت میز بلند شد که مریم خانوم گفت :

 

- معده ات خالیه، تو که چیزی نخوردی!

 

دِلین به مادرش نگاه کرد و گفت :

 

- نمی تونم بخورم، سیرم.

 

سپس به سمت اتاقش قدم نهاد. دو مداد، یک تراش و یک پاک کن برداشت و در جیب مانتویش گذاشت. به حیاط رفت. کفش اسپرت مشکی رنگش را پوشید و منتظر پدرش، در حیاط ایستاد. مریم خانوم به سمتش آمد. نگاهی به چهره ی مادرش کرد. ابروانی کم پشت به رنگ قهوه ای روشن، چشمانی به رنگ قهوه ای، بینیِ نسبتا کوچک، لبانی بزرگ و، صورتی کشیده داشت. موهایش بلند و به تازگی شرابی رنگ کرده بود؛ که او را زیبا کرده بود. مادرش سی و شش سال سن داشت، و اختلاف سنی اش با شوهرش، چهار سال بود.

 

مریم خانوم : زیاد به خودت استرس وارد نکن!

 

دِلین : چشم مامان.

 

- با خودت گوشی نمی بری؟

 

- نه اجازه نمی دن!

 

مریم خانوم با نگرانی گفت :

 

- چطوری به بابات خبر می دی؟!

 

آقا وحید همان طور که داشت موهایش را شانه می زد، گفت :

 

- من همون جا می مونم، جایی نمی رم!

 

مریم خانوم خیالش کمی راحت شد.

 

زیاد سر جلسه ننشست. سومین نفر بود که برگه را تحویل داد. از دانشگاه بیرون آمد. دنبال خودروی پدرش گشت. پیدایش کرد و به سمتش قدم نهاد. از نتیجه آنچنان راضی نبود. اما خوشحال بود که حداقل استرسی از این امتحان در وجودش دیگر نبود.

 

به کودک یک ماهه ی صابر خیره شده بود. اشکی از چشمش چکید. کودک یک ماهه ی صابر یتیم شده بود. به این خاطر اشک می ریخت. مرگ صابر همه را شوکه کرده بود. فکر نمی کردند چنین اتفاقی پیش بیاید.

 

صابر بیچاره قربانی شده بود! هدف بِیگ از این کار، این بود که، پرونده ی دزدی از شرکت ساین بورد حسابی سنگین شود! نقشه اش بسیار حساب شده بود. چند فقره دزدی و یک قتل، نشان می داد که سرگرد شعیبی تواناییِ حل این پرونده را ندارد. در نتیجه پرونده مختومه اعلام می شد؛ بدون هیچ شاهد و مدرکی!

 

بعد از آنکه مراسم تدفین صابر به اتمام رسید، فرهاد به خانه ی شکیب آمد.

 

شکیب هنگامی که درب پذیرایی را باز کرد، با دیدن چهره ی گلگون دوستش، نگران شد. فرهاد اشک ریزان به آغوش شکیب آمد.

 

شکیب با نگرانی پرسید :

 

- خوبی فرهاد؟!

 

فرهاد همان طور که هق هق می کرد، گفت :

 

- صابر ...

 

شکیب او را از آغوشش جدا کرد و با نگرانی گفت :

 

- صابر چی؟!

 

فرهاد اشک ریزان گفت :

 

- صابر ... مرد!

 

در آغوش شکیب جای گرفت و با شدت بیش تری گریه کرد. شکیب با شنیدن این خبر، متعجب و حیرت زده شد.

 

- خدا رحمتش کنه!

 

لیوان را پر کرد و به دستش داد. لیوان را از دست شکیب گرفت و سر کشید. تا به حالا مست نکرده بود. یکی دو لیوان آدم را مست نمی کرد. اما الآن دوست داشت مست کند! مست شود و به اصطلاح در فاز مستی رود. دنیای مستان را تجربه کند. می گویند حرکاتت غیر ارادی می شود! دست خودت نیست که چه می کنی. چیزی هم از آن حالت مستی یادت نمی ماند. پس یک شب به جایی بر نمی خورد!

 

شکیب هم پا به پای فرهاد می نوشید. فرهاد بدنش داغ شده بود. این گرما اذیتش می کرد. دوست داشت پیرهنش را از تن خارج کند، تا این داغیِ کاذب از تنش خارج شود. بنابراین پیرهنش را از تنش خارج کرد؛ رکابی را هم همین طور.

 

شکیب کمی از رفتار فرهاد ترسید. از آن ترسید که ناگهان لخت شود!

 

شکیب : خوبی فرهاد؟

 

فرهاد با صدای خماری گفت :

 

- گرممه!

 

کولر روشن بود و هوای خانه نسبتا سرد بود.

 

شکیب خیره به فرهاد گفت :

 

- برا اینکه زیاد خوردی!

 

فرهاد از جایش برخاست و به سمت درب پذیرایی قدم نهاد.

 

شکیب با نگرانی پرسید :

 

- کجا فرهاد؟

 

فرهاد : می خوام برم ... بیرون ... تا ... سردم بشه!

 

کلمات را کشیده و خمار بیان می کرد. شکیب از روی کاناپه برخاست و به سمتش آمد. رایلی بر روی کاناپه دراز کشیده بود و به صاحبش خیره بود. فرهاد از درب خارج شد. میزان دیدش پایین آمده بود. حواسش به پله ها نبود، خواست بیافتد که شکیب به سرعت به سمتش آمد. او را گرفت و، وادارش کرد که بنشیند. فرهاد خواست بلند شود که شکیب مانع شد.

 

شکیب : بشین فرهاد تا حالت خوب شه!

 

فرهاد : می خوام سردم شه.

 

شکیب : داخل کولر روشن بود.

 

فرهاد : نه، نه، داخل گرمه!

 

مست شده بود. هوشیار و عاقل نبود. برای آنکه مستی از سرش بپرد، شکیب می بایست سرش را زیر آب می کرد. اما دلش نمی آمد.

 

شکیب : حس خوبیه، نه؟

 

فرهاد خندید.

 

فرهاد : آره!

 

سپس گفت :

 

- تار می بینم!

 

شکیب خیره به گل های رز گفت :

 

- علائم مستیه!

 

فرهاد به مدت طولانی به شکیب خیره شد. شکیب که به گل های رز خیره شده بود، متوجه نگاه فرهاد بر روی خودش شد. به فرهاد نگاه کرد.

 

فرهاد : خیلی خوشگلی شکیب!

 

شکیب از سخن فرهاد، لب زیرینش را به دندان گرفت. سپس خندید. فرهاد همان طور خیره به شکیب گفت :

 

- بهت حسودیم می شه بعضی وقتا!

 

شکیب تعجب نکرد. فرهاد هم هذیان نمی گفت. می گویند مستی و راستی!

 

شکیب خیره به فرهاد گفت :

 

- منم همین طور!

 

او حسرت زندگی فرهاد را می خورد. زندگی سالمی که در کنار خانواده اش داشت. شغل مناسبی که در این اواخر دچار بحران شده بود. او استرس این را نداشت که مبادا روزی و یا شبی، توسط مأموران شناسایی شود.

 

او چه می فهمید؟! فقط ظاهر را می دید.

 

شکیب : زندگیِ من همچین مالی ام نیست فرهاد! تو چیزایی داری که من ندارم.

 

فرهاد سرش را به طرفین تکان داد و با سرمستی گفت :

 

- زندگیت لاکچریِ پسر!

 

شکیب او را توجیح کرد.

 

شکیب : من نه خانواده دارم، نه کار درست. من حتی محبتم ندیدم فرهاد. من کسی نیستم که تو بخوای جا من باشی! من خیلی بدم! نمی تونی تصور کنی چقدر بدم.

 

فرهاد هیچ یک از سخنان شکیب را متوجه نشد. به ناگه حالت تهوع به او دست داد. به پذیرایی آمد و به سمت دستشویی قدم نهاد. هرچه را که خورده بود بالا آورد. دل پیچه گرفت. صورتش را با آب سرد شست. لرز کرد. به بیرون آمد. تلو تلو خوران به سمت کاناپه آمد. دراز کشید.

 

شکیب همان طور که درب پذیرایی را می بست، گفت :

 

- راحت شدی!

 

فرهاد با بی حالی گفت :

 

- چطور؟!

 

شکیب چیزی نگفت که فرهاد چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

 

نفس عمیقی کشید. به نقاب در دستش خیره شد.

 

میلاد : بعد از اینکه شما رو پیاده کردم می رم اون دسته خیابون. ده دقیقه‌ زودتر به من خبر بدین که بیام دنبالتون!

 

رحیم، صالح و شکیب سری تکان دادند. میلاد جوان بیست و دو ساله ای بود. دست فرمان خوبی که داشت باعث شد به این شغل روی بیاورد. کمی دورتر از جایی که می خواستند دزدی کنند، میلاد خودرو را متوقف کرد. صالح خشاب اسلحه اش را چک کرد. رحیم به ساعت مچی اش خیره شد. ساعت هشت و نیم شب بود! وقت مناسبی برای دزدی بود. نقابشان را به صورت زدند.

 

صالح : مجبور شدی باید به مأمورا شلیک کنی!

 

شکیب : وظیفه امو می دونم صلاح!

 

صالح با خونسردی گفت :

 

- صالحم!

 

شکیب چیزی نگفت و از خودرو پیاده شد. صالح و رحیم هم پیاده شدند. هر سه کیف به دست به سمت مغازه رفتند. مردم با دیدن ظاهر سر تا مشکی رنگشان وحشت کردند. دو مأمور متوجه ی آن سه شدند. تا بخواهند اسلحه را بر روی آنان نشانه بگیرند، رحیم و صالح آن دو مأمور جوان را با ضرب گلوله ای از پای در آورند. شکیب وارد مغازه شد و به دنبالش صالح و رحیم آمدند. شکیب به سمت مردی که پشت پیشخوان قرار داشت رفت. مرد جوان بلافاصله سیستم امنیتی متصل به اداره پلیس را فعال و درخواست کمک کرد. شکیب خشمگین، با پشت اسلحه بر صورت مرد کوفت. اسلحه اش را بر روی شقیقه ی مرد قرار داد. که فریاد و جیغ مشتریانی که در مغازه حضور داشتند به هوا برخاست. خواستند بیرون روند که رحیم با فریادی رو به آنان گفت :

 

- بتمرگید سر جاتون!

 

شکیب با فریاد رو به مرد گفت :

 

- در مغازه رو ببند!

 

مرد جوان با دستانی لرزان دکمه ای را فشرد که درب قفل شد. شکیب مرد جوان را از یقه اش گرفت و او را وادار کرد، از جایش بلند شود. صالح مشغول جمع کردن طلا بود. کیف را به دست مرد جوان داد و با خشم گفت :

 

- طلاها رو بذار تو کیف!

 

مرد بیچاره تند تند، طلاها را چنگ زد و به داخل کیف انداخت. رحیم اسلحه اش را به سمت آن مردم وحشت زده نشانه گرفته بود. صدای مویه و گریه ی کودکان تنها صدایی بود که به گوششان می خورد. شکیب به سمت رحیم آمد و کیف را از دستش گرفت. سپس با آرنجش شیشه را شکست و طلاها را چنگ زد. صالح کیف را پر کرد و به دست رحیم داد. میلاد از طریق هندزفری که در گوش هر سه اشان بود، گفت :

 

- دو تا ماشین پلیس دارن میان سمتتون!

 

رحیم : اکی.

 

رحیم از درب فاصله گرفت و پشت پیشخوان پنهان شد.

 

رحیم : چقدر دیگه کارتون تموم می شه؟

 

شکیب : پنج دقیقه!

 

صالح مرد جوان را با خشونت به کناری هل داد و خودش بقیه ی طلاها را در کیف گذاشت. صدای آژیر پلیس تازه به گوششان خورد.

 

رحیم : زود باشید!

 

شکیب زیپ کیف را بست و به سمت رحیم آمد.

 

شکیب : حالا چیکار کنیم؟

 

رحیم نگاهی به آن چند زن و مرد کرد. شکیب منظورش را متوجه شد. صدای یکی از مأموران به گوششان خورد.

 

- بهتره تسلیم شید، شما در ...

 

شکیب : گور بابات!

 

رحیم : میلاد چند نفرن؟

 

میلاد که آن دسته خیابان قرار داشت، با دقت به مأموران خیره شد.

 

میلاد : پنج، شیش نفرن!

 

رحیم : خیلیِ خب، بیا دنبالمون!

 

رحیم از جایش برخاست و به سمت زنی آمد. زن جوان از اینکه رحیم به سمتش می آمد ترسید و جیغ کشید. رحیم اسلحه را بر روی شقیقه ی زن قرار داد و با خشم گفت :

 

- بلند شو!

 

زن جوان به ناچار بلند شد. رحیم بازوی زن را گرفت و اسلحه را بر روی پهلویش گذاشت. سپس خطاب به فروشنده با صدای بلندی گفت :

 

- باز کن درو!

 

مرد جوان با ترس و لرز به سمت پیشخوان رفت و دکمه را فشرد، تا درب باز شود. درب با صدای تیکی باز شد. رحیم به همراه زن بیرون آمد. شکیب و صالح هم یک مرد و زن را گروگان گرفتند و به دنبال رحیم از طلافروشی خارج شدند. رحیم ایستاد و رو به مأموران فریاد زد :

 

- اسلحه هاتونو بندازین وگرنه می کشمش!

 

هیچ یک از مأموران به سخن رحیم اعتنایی نکردند. رحیم اسلحه را بر روی شقیقه ی زن قرار داد. رحیم در گوش زن فریاد زد :

 

- بهشون بگو به حرفم گوش بدن وگرنه می کشمت!

 

زن بیچاره از عکس العمل مأموران ترسید. بنابراین همان طور که اشک می ریخت با صدای لرزان و اما بلندی رو به مأموران گفت :

 

- خواهش می کنم به حرفاش گوش بدید!

 

مأموران نمی خواستند این سه دزد به هدفشان برسند. شکیب خسته از این همه تعلل، اسلحه اش را رو به آسمان گرفت. ماشه را فشرد و از صدای مهیب اش، مردم وحشت زده شدند و جیغ و فریاد به راه انداختند.

 

شکیب فریاد زد :

 

- بندازین اسلحه هاتونو!

 

مأموران به ناچاری مجبور به اطاعت کردن شدند. شکیب و صالح جلوتر رفتند و رحیم عقب عقب به سمتشان می آمد. حواسش به مأموران بود تا بر خلاف میلشان عمل نکنند. رحیم زن جوان را رها کرد و به سمت شکیب و رحیم دوید. مأموران اسلحه را به سمتشان نشانه گرفتند و شروع به شلیک کردند. صالح سوار شد. شکیب که دید رحیم کمی از آن ها جا مانده، سوار خودرو نشد. بر روی یکی از مأموران نشانه گرفت. ماشه را فشرد و گلوله به بازوی مأمور اصابت کرد. رحیم به آن ها نزدیک شده بود. مأموری قصد داشت به رحیم شلیک کند. شکیب اسلحه را بر روی مأمور نشانه گرفت. خواست ماشه را فشار دهد که گلوله ای از کنار گوشش عبور کرد. گوشش سوت کشید! پشت خودرو پنهان شد. صدای شلیک هنوز می آمد. مأمور، پای رحیم را گرفت که به شدت بر زمین برخورد کرد. اسلحه ی رحیم از دستش به کناری افتاد. مأمور بر روی رحیم چنبره زد و مشت محکمی بر صورتش کوفت. رحیم محکم با سرش به سر مأمور ضربه ای زد. مأمور از درد ناله ای کرد. رحیم او را از خودش جدا کرد تا بلند شود. که مأمور پای رحیم را محکم گرفت. شکیب که نظاره گر آن دو بود، اسلحه را بر روی مأمور نشانه گرفت. رحیم با پایش محکم به صورت مأمور کوفت که باعث شد او را رها کرد. از جایش برخاست که دردی را در قفسه ی سینه اش احساس کرد. دستش را بر روی سینه اش گذاشت. از دستکشی که پوشیده بود، خون می چکید. نفسش مقطع شده بود. درد در قفسه ی سینه اش بیش تر شد. چشمانش سیاهی رفت. قدم هایش در راه رفتن سست شد. به شدت بر زمین اصابت کرد. صالح، میلاد و شکیب حیرت زده شدند! تیر اندازی هنوز ادامه داشت. شکیب به سمت خودرو دوید و سوار شد. فریاد زد :

 

- یالا برو!

 

میلاد به سرعت به راه افتاد. چند مأمور سوار خودرو شدند و به دنبال دزدان به راه افتادند. مأموری که با رحیم درگیر شده بود، نبض رحیم را گرفت.

 

او مرده بود!

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 3
  • حیرانم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب دهانش را بلعید. نقابش را در آورد و سرش را با دستانش گرفت. همه دیدند که او چکار کرد! همه شاهد اتفاقی که پیش آمد، بودند.

 

مأموران هنوز به دنبالشان می آمدند. صالح نقابش را در آورد و رو به شکیب که در صندلی عقب نشسته بود، با عصبانیت گفت :

 

- چیکار کردی شکیب؟!

 

شکیب با حرص،رو به صالح فریاد زد :

 

- خفه شو!

 

صالح : اگه الیاس بفهمه ...

 

شکیب به میان حرفش آمد و گفت :

 

- من کاری نکردم!

 

میلاد به حرف آمد و گفت :

 

- همه دیدن چی کار کردی!

 

به ناگه میلاد فریاد زد :

 

- تو کشتیش!

 

شکیب هم فریاد زد :

 

- من نکشتمش!

 

صالح با صدای بلندی گفت :

 

- همه دروغ می گن، تو راست می گی؟!

 

شکیب سخنی به میان نیاورد. ثابت کردن بی گناهی اش، امری محال بود؛ آن هم از جانب الیاس! شکیب دامادش را کشته بود! عمد یا غیر عمد. آن ها باور نمی کردند؛ و تا انتقام خون رحیم را از شکیب نمی گرفتند، دست از سرش بر نمی داشتند.

 

مأموران به مدت یک ساعت هنوز هم به دنبال دزدان بودند. هر سه خسته از تعقیب و گریز خودرو را در جایی شلوغ متوقف کردند و پیاده شدند. از یکدیگر جدا شدند و هر یک راه خودش را در پیش گرفت. مأموران به دنبال هر یک رفتند اما موفق نشدند، آن سه را دستگیر کنند.

 

****

 

- خوشگله!

 

با شنیدن صدای پسرک، سرش را بالا گرفت. بی اغراق دلش برای این پسرک دیوانه، تنگ شده بود. اعتماد، باعث شده بود به پسرک نزدیک شود. دخترک ساده دل به او اعتماد کرده بود! از اینکه با او باشد، دیگر نمی ترسید.

 

از جایش برخاست و به سمت خودرو آمد. سوار شد.

 

شکیب : سلام خوشگله!

 

و دستش را به سوی دِلین دراز کرد. به شنیدن این لحن صدا عادت کرده بود. برایش خوشایند و دلنشین بود.

 

دخترک دست پسرک را گرفت و با لبخندی گفت :

 

- سلام آقا شکیب، خوبید؟

 

شکیب : مرسی، تو چطوری؟

 

دِلین : ممنون خوبم.

 

شکیب دستش را بیرون آورد و گفت :

 

- دلم تنگ شده بود برات خوشگله!

 

دخترک سرش را پایین گرفت و لبخندی زد.

 

شکیب : تو چی؟

 

خجالت می کشید بگوید "منم همین طور!" چیزی نگفت که شکیب با لبخند عمیقی گفت :

 

- خوشگله هم دلش برام تنگ شده بود!

 

دِلین در دلش اعتراف کرد، که این پسرک دوست داشتنی، دارد قلبش را تسخیر می کند!

 

شکیب : امتحان چطور بود؟

 

دِلین سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان پسرک گفت :

 

- متوسط!

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- دِلین خوشگله خیلی زرنگه! من مطمئنم تو، اون رشته ای که دوست داری قبول می شی.

 

دِلین از محبت و همچنین تمجید شکیب، خوشحال شد.

 

هنگامی که به خانه رسیدند، دِلین متوجه چهره ی گرفته ی شکیب شد. در راه خانه که بودند، کم حرف زد؛ که باعث تعجب دخترک شد. حتی حواسش به این نبود که دِلین کمربندش را هم نبسته بود!

 

وارد پذیرایی شدند. رایلی به سمت صاحبش آمد. شکیب خم شد و او را نوازش کرد. سپس دست از نوازشش کشید و راست ایستاد. رو به دِلین گفت :

 

- بغلم نمی کنی؟

 

لحنش مغموم بود. دِلین لحظه ای دلش برای پسرک سوخت. شکیب وقتی دید دخترک خیره ی اوست، آرام به سمتش آمد. دِلین را در آغوش گرفت و دستانش را دور کمر دخترک حلقه کرد. اما دِلین این کار را نکرد. رایحه ی شیرین شکیب، باعث شد دِلین نفسی بکشد و عطر تنش را به اعماق ریه هایش بفرستد.

 

شکیب با دستش شال دخترک را از سرش به آرامی کشید. دخترک از رفتارش کمی خجالت زده شد؛ که شکیب چانه اش را بر روی شانه ی دِلین گذاشت و گفت :

 

- شنیدی می گن دنیا دو روزه؟!

 

دِلین متعجب گفت :

 

- چطور؟!

 

شکیب : احساس می کنم دیروز به دنیا اومدم، امشب قراره بمیرم!

 

دِلین با ناراحتی گفت :

 

- خدا نکنه!

 

شکیب با دستش موهای دخترک را نوازش کرد و گفت :

 

- از مردن نمی ترسم، از اتفاقایی که بعدش قراره برام پیش بیاد هم همین طور!

 

دین و ایمانی نداشت پسرک! اعتقادی به آخرت نداشت. او کاملا از خدایش فاصله گرفته بود. این چیز ها اصلا برایش معنی و مفهومی نداشت.

 

دِلین احساس کرد این بار خودش باید حال و هوای پسرک را عوض کند.

 

دِلین : اتفاقی افتاده؟

 

شکیب دست از نوازش کردن موهای دِلین برداشت و از آغوش گرم دخترک بیرون آمد. خیره در چشمان دِلین، با صدای آرامی گفت :

 

- یه خواب بد دیدم!

 

دِلین با نگرانی به چشمان شکیب خیره شد.

 

شکیب : خواب دیدم می خوان بکشنم!

 

دِلین متعجب گفت :

 

- کیا؟!

 

شکیب : آدمای بد.

 

دِلین : آخه چرا؟!

 

شکیب نگاهش را از چشمان دخترک گرفت و گفت :

 

- چون کار بد کردم!

 

از دخترک فاصله گرفت. به سمت کاناپه آمد و نشست. رایلی هم زیر پای شکیب نشست. دِلین شالش را از گردنش جدا کرد و بر روی سرش گذاشت. سپس به سمت کاناپه آمد و رو به روی شکیب جای گرفت.

 

دِلین نگرانش شد! او را بعد از سه روز جدایی، اکنون مغموم و ناراحت می دید. دلش آن شکیب سرمست و شوخ طبع را می خواست. دخترک سعی کرد، همانند شکیب از درب شوخی وارد شود. بنابراین با لبخندی گفت :

 

- خوابتون حتما تعبیر می شه!

 

شکیب با ناراحتی به او خیره شد.

 

دِلین : چون کار بد کردین باید تنبیه بشین!

 

شکیب لبخند غمگینی زد. دِلین برای آنکه او را از نگرانی در آورد گفت :

 

- خود من یه شب خواب دیدم پرنس هَری من و برای مراسم ازدواجش دعوت کرده بود!

 

سپس خندید و گفت :

 

- ازدواج کرد و منم دعوت نشدم!

 

شکیب خندید. دِلین خوشحال از خندیدن شکیب، گفت :

 

- پس نگران نباشید، انشالله که چیزی نیست.

 

کمی از نگرانیِ شکیب کاسته شد. بی شک از وجود دخترک دلش آرام گرفته بود.

 

دخترک رو به شکیب لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :

 

- بذارید ببینم درباره ی نگرانی چی نوشتن!

 

شکیب یک تای ابرویش را بالا برد. دِلین تلفن همراهش را از کیفش در آورد. رمز را وارد کرد و، وارد تلگرام شد.

 

دِلین : راه‌های غلبه بر نگرانی!

 

نگاهی به شکیب کرد؛ سپس به تلفن همراهش خیره شد و متن را با صدای رسایی خواند :

 

- نگران نباشید، نگرانی را از خود دور کنید، وقتی نگران شدید سعی کنید نگران نباشید!

 

سپس خیره به شکیب گفت :

 

- اینا رو تو طب سنتی نوشته!

 

لبخند عمیقی بر لب شکیب نقش بست. یادش بود، همه چیز را! شبی که دخترک را نجات داد، برای آنکه حال و هوایش را عوض کند، برایش یک متن طنز از استرس گفت. اکنون دخترک می خواست او را از ناراحتی دور سازد.

 

شکیب از جایش برخاست و همان طور که آرام به سمت دِلین می آمد، با لحنی شیطنت آمیز گفت :

 

- ادای من و در میاری دِلین خوشگله؟!

 

دِلین خجالت را کنار گذاشت و با لبخندی گفت :

 

- آره خوشگله!

 

شکیب ذوق زده از سخن دِلین، گفت :

 

- جونم!

 

سپس بر روی دِلین خم شد و شروع به قلقلک دادنش، کرد. دِلین که نقطه ضعفش قلقلک بود، دیوانه وار خندید. شکیب که دانست دِلین قلقلکی ست با لبخند عمیقی گفت :

 

- قلقلکی دِلین؟!

 

دِلین دستانش را بر روی دستان شکیب گذاشت تا او را از این کار باز دارد. اما نتوانست.

 

دِلین همان طور که می خندید، گفت :

 

- خواه ... ِش می ... کنم ...

 

شکیب با خنده گفت :

 

- از خدا بخواه کمکت کنه!

 

این هم جمله ای بود که شکیب، آن شبی که دخترک را نجات داده بود، بیان کرد.

 

دِلین از خندیدن زیاد، اشک در چشمانش حلقه بست. به ناگه از کاناپه، بر روی سرامیک افتاد.

 

دِلین همان طور که می خندید، گفت :

 

- باش ... آقا ش ... شکیب ...

 

شکیب با خنده همچنان او را قلقلک می داد. با پارس رایلی، شکیب دست از قلقلک دادنش برداشت. دِلین نفس راحتی کشید و از حالت دمر در آمد.

 

شکیب همان طور که روی سرامیک بر دو زانو نشسته بود، رو به رایلی گفت :

 

- چی شده بابایی؟

 

دِلین با پشت دستش، نم چشمانش را گرفت. سپس شالش را مرتب کرد و نفسی عمیق کشید. رایلی زوزه کنان به سمت صاحبش آمد. شکیب رایلی را نوازش کرد و دِلین با کنجکاوی گفت :

 

- چیزی شده؟

 

شکیب : رایلی خانوم حسودیش شده!

 

دِلین با تعجب گفت :

 

- چرا؟!

 

شکیب خیره به دِلین گفت :

 

- چون هوش و حواس صاحبش و بردی!

 

دِلین همان طور که نفس نفس می زد، به او خیره شد. نفس های داغش به صورت شکیب اصابت می کرد. شکیب دست از نوازش رایلی برداشت. نگاهش بین چشمان دخترک و لب هایش در گردش بود. دخترک متوجه نگاه پسرک شد. شکیب کمی صورتش را جلو آورد. دِلین ناخودآگاه چشمانش را بست؛ سپس باز کرد. از کاری که می خواست کند، پشیمان شد. دخترک هنوز هم از او می ترسید. نباید کاری غیر از این انجام می داد.

 

شکیب انگشت شصتش را بر لب دخترک کشید. دِلین نترسید. می دانست کاری نمی کند! همان طور به چشمان طوسی رنگ شکیب خیره بود. شکیب نفسی عمیق کشید و دستش را از لب دخترک فاصله داد. از جایش برخاست. گرمش شده بود؛ از درون. چنگی به موهایش زد و گفت :

 

- امم ... چیزه ...

 

دخترک سرش را پایین گرفت. لبخندی بر لبش نقش بست.

 

شکیب نفسی عمیق کشید و ادامه داد :

 

- شام خوردی؟

 

شکیب بیش تر از دِلین خجالت زده شده بود!

 

دِلین سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- نه، اما اگر شما موافق باشین بریم موتور سواری!

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- دیگه نمی ترسی؟

 

دِلین از جایش برخاست و همان طور که شالش را مرتب می کرد، گفت :

 

- چون شما هدایتش می کنید نه، نمی ترسم!

 

لبخند شکیب عمیق تر شد. دخترک تغییر کرده بود! و این امر برای شکیب خوشایند بود. شکیب چه می دانست چهره ی واقعی دِلین همانیست که امشب دید. دخترکی خجالتی همراه با شیطنت! دِلین داشت خودش را پیدا می کرد و این را مدیون شکیب بود. پسرکی که وجودش از بد طینتی پوشانده شده بود اما وجود دخترک باعث شده بود، لحظه ای، دقیقه ای، ساعتی و یا ثانیه ای خوب باشد.

 

و چه چیز بهتر از اینکه، در بد بودنت، گاهی خوب هم باشی!

 

به استقبال دخترک رفت. دخترک آرام به سمت بنیامین می آمد.

 

بنیامین با لبخندی گفت :

 

- چطوری نامزدم؟

 

دلارام را در آغوش گرفت. دلارام با لحنی سرخوش گفت :

 

- ممنون، تو خوبی بنیامین؟

 

بنیامین گونه ی دخترک را چند بار بوسید. سپس خیره در چشمان قهوه ای رنگش گفت :

 

- عالیم!

 

دخترک لبخندی زد. بنیامین یک دستش را زیر زانوان دخترک گذاشت، دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد و او را بلند کرد. دخترک بی آنکه بترسد، دستش را دور گردن بنیامین حلقه کرد و با لبخندی به او خیره شد. بنیامین به داخل خانه رفت و دلارام را آرام بر روی کاناپه نشاند. دلارام دستش را از دور گردن بنیامین بر نداشت. بنیامین برای آنکه نیافتد، خودش را خم کرد. سپس با خنده گفت :

 

- ول کن دختر خوب!

 

دلارام با لبخندی در گوشش زمزمه کرد :

 

- نمی خوام!

 

بنیامین بر رویش خم شد. دلارام، یقه ی بنیامین را گرفت و او را به سمت خودش کشید. بنیامین دستانش را به دو طرف کاناپه حائل کرد. سپس به آرامی بوسه ای بر دخترک کاشت. دلارام دستانش را به سمت موهای پسرک سوق داد. بنیامین از او فاصله گرفت و خیره در چشمانش، زمزمه کرد :

 

- کار دستت می دم!

 

دلارام بوسه ای بر گردنش کاشت و با لبخندی گفت :

 

- باید تا شب عروسی صبر کنی!

 

بنیامین خندید.

 

بنیامین تشنه ی داشتن رابطه با دلارام را داشت. شرعاً همسرش بود، اما نباید کاری می کرد که آینده ی دخترک به خطر بیافتد.

 

بنیامین از دلارام، کمی فاصله گرفت. دلارام با دلتنگی بنیامین را در آغوش کشید. بنیامین بر روی دو زانو نشست و دستانش را دور کمر دخترک حلقه کرد.

 

دلارام : دوست دارم بنیامین!

 

بنیامین شال دخترک را از سرش برداشت و موهایش را نوازش کرد.

 

بنیامین : من بیش تر!

 

و بوسه ای بر موهای دخترک کاشت. سپس صورت دخترک را با دستانش قاب گرفت و گفت :

 

- خیلی خاطرتو می خوام دلارام.

 

دلارام با لحنی بغض آلود گفت :

 

- پس به خاطرم دست از خلاف بردار!

 

بنیامین دستانش را از گونه ی دخترک برداشت و از جایش برخاست. دلارام با ناراحتی به رفتنش خیره شد. بنیامین همان طور که به سمت آشپزخانه قدم می نهاد، گفت :

 

- دوباره شروع نکن دلارام!

 

دلارام از سخن بنیامین کمی عصبانی شد. از جایش برخاست. مانتویش را در آورد و شالش را از گردنش برداشت. سپس بر روی کاناپه گذاشت. بنیامین دو لیوان بر روی سینی گذاشت و آن ها را از چای پر کرد. دلارام وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست. بنیامین رو به رویش، پشت میز جای گرفت.

 

دلارام خیره به بنیامین گفت :

 

- فکر می کنی نمی دونم این یکی، دو هفته رو کجا بودی؟!

 

بنیامین استکان چای را برداشت و برای دلارام گذاشت.

 

دلارام با ناراحتی گفت :

 

- من نگرانتم بنیامین!

 

بنیامین به او خیره شد و گفت :

 

- باید عادت کنی به این وضعیت دلارام!

 

از لحن جدی و سرد بنیامین بغض به گلویش چنگ زد.

 

با صدای بغضدارش گفت :

 

- به بی وجدانیت، به کار خلافی که می کنی، به بی رحمیت، به چی بنیامین؟ ها؟

 

هر کلمه ای که دلارام بیان می کرد، بنیامین بیش تر عصبانی می شد. اشک از چشم دلارام چکید.

 

دلارام : خسته شدم از کارات بنیامین! احساس می کنم ... احساس می کنم از این کار لذت می بری!

 

بنیامین با عصبانیت گفت :

 

- بس کن دلارام!

 

دلارام همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- چرا نمی فهمی بنیامین! داری زندگیتو نابود می کنی، داری عزیزاتو اذیت می کنی!

 

بنیامین خشمگین از جایش برخاست و با صدای نسبتا بلندی گفت :

 

- من همینیم که داری می بینی! تا خرخره تو ک*ث*ا*ف*ت!

 

نگاهش را از دلارام گرفت و به پذیرایی آمد. دلارام با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد. از جایش برخاست و به سمتش آمد.

 

دلارام رو به رویش قرار گرفت و گفت :

 

- مگه خاطر من و نمی خوای؟ مگه عاشقم نیستی؟ پس این چه جور عشقیه که تو حاضر نیستی به خاطرش از ک*ث*ا*ف*ت بیرون بیای؟

 

بنیامین خیره در چشمان دلارام با عصبانیت گفت :

 

- این شغل منه، اینکه بدزدم و بکشم!

 

دلارام : این شغل نیست، این فلاکتِ! داری خودتو هلاک می کنی با پول حروم.

 

سپس صدایش را بالا برد و گفت :

 

- داری آیندتو تباه می کنی!

 

بنیامین خشمگین از حرف های دلارام، فریاد زد :

 

- کدوم آینده؟ کسی که سابقه داره، آینده داره؟ کسی که زندگیش می شه هک ماشینای مدل بالا، آینده داره؟ من آینده ندارم دلارام!

 

و بلندتر فریاد زد :

 

- دیگه ندارم!

 

دلارام از سخنان و همچنین فریاد بلندش ترسید. بنیامین همان طور که نفس نفس می زد، به عزیزش، به عشقش خیره شد. از کارش پشیمان شد. دلارام بی صدا، خیره به او، اشک می ریخت. بنیامین به سمتش آمد و او را در آغوش کشید.

 

بنیامین : ببخشید عزیزم، ببخشید.

 

بوسه ای بر موهایش کاشت و گفت :

 

- ببخشید.

 

دلارام دستانش را دور کمر بنیامین حلقه کرد. عطر تنش را به اعماق ریه هایش فرستاد. بنیامین را بسیار دوست می داشت. اولین پسری بود که در قلبش جای باز کرده بود؛ و همین طور اولین دختری که در قلب بنیامین عشقش شکوفه داد.

 

دلارام از او ناراحت نشد. دلش می سوخت. دلش می خواست عشقش سالم زندگی کند. اما تاکنون نتوانسته بود او را از کار خلاف دور کند.

 

بنیامین : کسی که تو کار خلاف کشیده می شه، یه عوضی می شه!

 

از آغوشش بیرون آمد و خیره در چشمان اشک بار دخترک، گفت :

 

- نه از دنیام لذت بردم، نه از آخرتم لذت می برم!

 

دلارام قلبش از سخن بنیامین فشرده شد.

 

بنیامین : اما یه چیزی تو این دنیا برام خیلی لذت بخش بود.

 

لبخندی زد و ادامه داد :

 

- نگاهت، آغوشت، خنده هات. عشق چیز عجیبیه! با خودت می گی هیچ وقت گرفتارش نمی شم ...

 

نفسی عمیق کشید و گفت :

 

- گرفتارش که می شی فکر و ذکرت می شه صداش، نگاهش، حرفاش. من به خودم قول دادم دست از این کار بردارم ...

 

دست دلارام را گرفت و گفت :

 

- بعد از اینکه از زندان آزاد شدم قولم و فراموش کردم! پس حتما عشقم عمیق نبوده که نتونستم به قولم عمل کنم.

 

دلارام تمام مدت اشک می ریخت.

 

بنیامین اشک های دخترک را پاک کرد و گفت :

 

- من و تو آینده نداریم دلارام!

 

دلارام با ناراحتی گفت :

 

- این حرف و نزن بنیامین! من تا آخرش باهاتم.

 

بنیامین لبخند غمگینی زد و گفت :

 

- از یه جایی به بعد دیگه خودم تنها باید برم!

 

بر گونه ی دخترک بوسه ای کاشت و گفت :

 

- قولت یادت نرفته که؟

 

دخترک حیرت زده گفت :

 

- من قولی ندادم بنیامین!

 

بنیامین لب دخترک را با دستانش لمس کرد و خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- وفاداریتو ثابت کن بهم! 

 

دلارام انگشت اشاره ی بنیامین را بوسید و گفت :

 

- من اینکارو نمی کنم!

 

بنیامین : خواهش می کنم دلارام! نمی خوام به دردسر بیافتی، من اینقدر ارزش ندارم.

 

دلارام : تو اینقدر ارزش داری برام که به خاطرت خانواده امو با این ازدواج راضی کردم.

 

بنیامین لبخندی زد. از محبت و عشق این دخترک.

 

بنیامین : حلالم کن دلارام!

 

شدت اشک ریختن دلارام بیش تر شد.

 

دلارام : درک نمی کنم چی می گی!

 

بنیامین : همین روزاست که بگیرنم!

 

دلارام با بهت گفت :

 

- نه!

 

بنیامین نگاهش را از دلارام گرفت و خیره به فرش گفت :

 

- تحت تعقیبم! برای اینکه من و پیدا کنن میان سراغت!

 

سپس خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- می خوام به قولت عمل کنی! باید این کارو کنی!

 

دلارام با هق هق، به تخته سینه ی بنیامین کوفت و گفت :

 

- نرو، تو رو خدا از پیشم نرو. چرا اینقدر بی رحمی بنیامین؟! تو رو خدا به فکر منم باش!

 

بنیامین مچ دستانش را گرفت و با لحنی مغموم گفت :

 

- نمی خوام به زندگیت لطمه ای بزنم. درک کن دختر!

 

دلارام با هق هق گفت :

 

- احساسم چی؟ به اون لطمه ای نمی خوره؟

 

بنیامین : زندگی کنار من معقول نیست. من به زندگی عادی عادت ندارم.

 

دلارام به سادگی گفت :

 

- خودتو معرفی کن بنیامین! این طوری شاید تو مجازاتت تخفیف بدن.

 

بنیامین خندید. سپس گفت :

 

- همیشه اون طوری که تو فکر می کنی نیست. این دفعه مجازاتم خیلی سنگینه!

 

دلارام : خب، بیا با هم فرار کنیم!

 

بنیامین لحظه ای با بهت به او خیره شد. سپس قهقهه زد.

 

بنیامین : نه کاره عاقلانه ای نیست.

 

دلارام : نمی خوام از دستت بدم بنیامین.

 

هق هق کرد. بنیامین او را در آغوش گرفت. او را غرق بوسه کرد. سپس گفت :

 

بنیامین : قول بده بعد از من، عاشق شی ...

 

دلارام لبش را به دندان گزید. دوست نداشت زندگی اش را بدون بنیامینش تصور کند!

 

بنیامین : بعدش بچه دار شی ...

 

دلارام او را سخت در آغوش گرفت.

 

بنیامین : مادر نمونه ای برای بچه هات باشی ...

 

دلارام هق هقش اوج گرفت.

 

بنیامین : همسر خوبی برای شوهرت باشی ...

 

دلارام سرش را از سینه ی بنیامین برداشت و خیره در چشمانش گفت :

 

- دیگه ادامه نده!

 

بنیامین با لبخندی گفت :

 

- قشنگ نیست؟!

 

دلارام سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- من تو رو می خوام! بچه های خودمونو می خوام، عشق تو رو می خوام.

 

بنیامین بوسه ای بر دخترک کاشت و سپس گفت :

 

- زندگیتو با یه آدم خوب بساز، نه یه خلافکار!

 

دلارام همان طور که اشک می ریخت، لبخندی زد و گفت :

 

- تو خوبی بنیامین. هنوز خوب بودن تو وجودت هست. فقط باید ... به حرفام گوش بدی!

 

بنیامین پیشانیِ دخترک را بوسید. سپس او را در آغوش گرفت و گفت :

 

- آدم بدا یه زمانی خوب بودن دلارام؛ اما وقتی تو موقعیت بد قرار گرفتن، بد شدن!

 

دلارام در آغوش بنیامین کمی آرام شد. اما همچنان اشک می ریخت.

 

بنیامین در زندگی اش هیچ نداشت، اما عشق داشت. او خوشبخت ترین مرد جهان می شد، اگر در کنار دخترک می ماند.

 

بنیامین امشب احساس عجیبی داشت. حس می کرد، عشقش را دیگر نخواهد دید. بنابراین او را در آغوش می گرفت، می بوسید، نوازشش می کرد تا این لحظه های آخر را با خاطره ای خوش به اتمام برساند.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چه خبر، چیزی فهمیدی؟

 

سعید خیره به بهادر، گفت :

 

- از همسایه ها چیزی دستگیرم نشد؛ اما متوجه شدن که، یکی وارد ساختمون شده!

 

بهادر با کنجکاوی گفت :

 

- خب؟!

 

سعید : فکر کردن یکی از کارگراست که وارد شده. بعد از نیم ساعت هم خارج می شه.

 

بهادر : دقیقا چه ساعتی وارد شرکت شده؟

 

سعید بی حوصله گفت :

 

- زمان درستی بهم نگفتن! فقط می دونن نیمه شب یکی وارد شده.

 

بهادر : دوربینای شرکت و چک کردی؟

 

سعید : چیزی ظبط نشده ...

 

و پس از مکثی کوتاه ادامه داد :

 

- در واقع خاموش بودن!

 

بهادر با شنیدن این سخن، عصبانی شد. از پشت میزش برخاست و رو به سعید با اخم گفت :

 

- مگه می شه؟ یعنی دوربینا نمایشی ان اونجا؟

 

سعید سخنی به میان نیاورد و سرش را پایین گرفت.

 

بهادر : سعید؟

 

سعید سرش را بالا گرفت و گفت :

 

- بله سرگرد؟

 

بهادر : با کلید وارد شده، آره؟

 

سعید با بی میلی گفت :

 

- بله مثل اینکه! همسایه ها صدای باز و بسته شدن درو شنیدن.

 

بهادر با حرص رو به سعید گفت :

 

- کارگرا! کار یکی از کارگراست سعید! ما بی خود دنبال یه دزد از بیرون می گردیم. دزد از خودشونه!

 

سپس با صدای نسبتا بلندی گفت :

 

- با کلید وارد شرکت شده!

 

سعید در دلش فحشی نثار احمد، به خاطر بی دقتی اش کرد. گرچه بِیگ چند قدم از سرگرد شعیبی جلوتر بود.

 

بهادر : زمانی که صابر به قتل رسید، کارگرا کجا بودن؟

 

سعید با جدیت گفت :

 

- خونه، پیش زن و بچه!

 

بهادر عصبی خندید و گفت :

 

- دروغه!

 

سعید حق به جانب گفت :

 

- شاهد دارن!

 

بهادر خیره در چشمان سعید با جدیت گفت :

 

- من می تونم برات شاهد دروغی جور کنم!

 

سعید هم با جدیت به چشمان بهادر خیره شد.

 

بهادر : احمد!

 

سعید کمی جا خورد. متعجب گفت :

 

- احمد چی سرگرد؟

 

بهادر : کجا بود زمانی که صابر به قتل رسید؟

 

سعید : بیرون شهر!

 

بهادر : شاهد؟

 

سعید : دوستاش!

 

بهادر سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- به غیر از دُماش!

 

منظورش دم روباه بود. روباهی که شاهدش را دمش معرفی می کرد! و این برای سرگرد امری معقول نبود.

 

سعید نفسی عمیق کشید و گفت :

 

- مادرش!

 

تمام دیالوگ هایی که قرار بود به بهادر بگویند را سعید و احمد به یاد داشتند. کوچکترین اشتباهی از جانب احمد پیش می آمد، سعید مورد ظن قرار می گرفت!

 

بهادر : من به احمد مشکوکم! رفتاراش نرمال نیست.

 

سعید سعی کرد، ترسش را پنهان کند. با خونسردی گفت :

 

- ولی من به فرهاد مشکوکم!

 

بهادر سری تکان داد و گفت :

 

- آره خب، اینکه خیلی دیر به پلیس گزارش دزدی رو داده، شک برانگیزه!

 

به هنگام باز شدن درب، سعید و بهادر به امیر نگاه کردند. سعید احترام نظامی گذاشت و امیر سری تکان داد، درب را پشت سرش بست و با سرخوشی رو به بهادر گفت :

 

- بالأخره نامزد بنیامین و پیدا کردم!

 

این خبر برای سعید خوشایند نبود.

 

بهادر خوشحال از آنکه بالأخره سرنخی یافته است، به سمت امیر آمد و گفت :

 

- آدرسش؟

 

امیر : بریم تو راه بهت می گم.

 

بهادر به همراه امیر و سعید از اتاق خارج شدند.

 

هنگامی که بنیامین در زندان به سر می برد، دلارام مرتب به ملاقاتش می آمد. امیر از طریق این امر، آدرس و شماره ی دلارام را یافته بود.

 

با شنیدن زنگ آیفون، ارسلان برادر کوچکِ دلارام، از اتاقش خارج شد. به سمت آیفون قدم نهاد. به صفحه ی آیفون خیره شد. سپس پاسخ داد :

 

- کیه؟

 

بهادر : یه لحظه تشریف بیارید دم در!

 

ارسلان : بله اومدم.

 

دلارام از آشپزخانه بیرون آمد و رو به برادرش که به سمت درب پذیرایی می رفت، گفت :

 

- کی بود؟

 

ارسلان همان طور که قدم می نهاد، گفت :

 

- نمی دونم.

 

دلارام با نگرانی، پشت درب پذیرایی ایستاد. ارسلان به سمت حیاط آمد و درب را باز کرد. با دیدن یک خانم و آقا، رو به آنان گفت :

 

- سلام، بفرمایید!

 

بهادر کارت شناسایی اش را از جیب پیرهنش در آورد و رو به پسرک گفت :

 

- سرگرد بهادر شعیبی هستم از دایره ی جنایی. من با خانوم دلارام مجد کار دارم.

 

ارسلان نگاهش را از کارت شناسایی گرفت و گفت :

 

- یه چند لحظه ...

 

و از آنان فاصله گرفت. به داخل خانه آمد که دلارام با اضطراب پرسید :

 

- کی بود؟

 

ارسلان خیره به خواهرش گفت :

 

- پلیسن، با تو کار دارن!

 

دلارام آب دهانش را بلعید.

 

ارسلان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :

 

- چیکار کردی آبجی؟

 

دلارام نگاهش را از ارسلان گرفت. به سمت اتاقش رفت و گفت :

 

- نگران نباش، کاری نکردم.

 

مانتو و شالش را پوشید. از اتاق بیرون آمد. به نزد سرگرد شعیبی رفت و با لحنی آرام گفت :

 

- بفرمائید من دلارام هستم.

 

بهادر به چهره ی رنگ پریده ی دخترک خیره شد و گفت :

 

- باید با ما تشریف بیارید کلانتری!

 

دلارام با نگرانی گفت :

 

- چرا؟!

 

بهادر : برای پاسخگویی به چند تا از سؤالات ما در مورد نامزدتون!

 

و رو به ستوان نجفی اشاره داد. دلارام ترسیده از حرکت زن، قدمی به عقب برداشت.

 

فضای اتاق برای دلارام سرد بود. نگران بود؛ برای عشقش! دیشب بنیامین به او گفته بود که به سراغش می آیند. فکر نمی کرد به این زودی، این اتفاق پیش بیاید! باید بنیامینش را نجات می داد. باید عشقش را به رخ می کشید. دلارام فقط می خواست بنیامین را داشته باشد؛ به هر طریقی که شده!

 

عاشق بود و تحمل درد کشیدن را نداشت.

 

بهادر بی حوصله گفت :

 

- لطفا همکاریِ لازم رو با ما داشته باشید خانوم!

 

دلارام می دانست برای چه به نزدش آمده اند. باید به قولش عمل می کرد. بنیامین از او خواهش کرده بود. اما او می خواست بر خلاف قولش عمل کند.

 

بهادر : خب خانوم مجد ...

 

دلارام به سرگرد شعیبی خیره شد و با صدای آرامی گفت :

 

- من چیزی نمی دونم!

 

بهادر عمیق نفسش را بیرون دمید. ربع ساعتی می شد که به کلانتری آمده بودند. در اتاق بازجویی، با حضور سرگرد ورناصری و ستوان نجفی بودند. ده دقیقه ای می شد که دلارام سخنی به میان نمی آورد و یا به گونه ی خودش را به ندانستن می زد.

 

بهادر با خونسردی گفت :

 

- بنیامین زوارکش، متهم به سرقت خودرو. من این مدت از اتهامی که بهش وارد شده برای شما گفتم، توقع دارم جواب منطقی بشنوم!

 

پس از مکثی ادامه داد :

 

- به نفعتونه حرف بزنید خانوم مجد!

 

دلارام حق به جانب گفت :

 

- از کجا می دونید کار خودشه؟

 

بهادر : شواهد این طور نشون می ده! شیوه ی دزدی یکی بوده.

 

دلارام سرش را پایین گرفت. بهادر با عصبانیت گفت :

 

- خانوم مجد، همدستی با یه خلافکار به همون اندازه جرم سنگینی داره، لطفا عاقلانه رفتار کنید!

 

دلارام بغض به گلویش چنگ زد. همدستی با یک خلافکار؟ بنیامین چنین چیزی از او نخواسته بود! بنیامین از او قول گرفته بود، اگر زمانی پلیس به سراغش آمد، هر چیزی را که می داند به آنان بگوید. دیشب بار دیگر بنیامین قولش را یادآوری کرده بود. پس باید عمل می کرد.

 

دلارام با صدای بغضدارش گفت :

 

- چی می خواین بدونید؟

 

بهادر خوشحال از آنکه توانسته بود او را مجاب به حرف زدن کند، گفت :

 

- آدرس بنیامین!

 

قطره اشکی از چشم دلارام چکید. خودکار آبی را از روی میز برداشت و با دستی لرزان آدرس خانه ی بنیامین را بر روی کاغذ نوشت. سپس کاغذ را به سمت بهادر گرفت. بهادر با نگاهی به دخترک، کاغذ را از دستش گرفت. رو به امیر کرد و گفت :

 

- شما اینجا باشین، من با سعید می رم.

 

امیر سری تکان داد که دلارام همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- سرگرد!

 

بهادر برگشت و به او خیره شد.

 

دلارام : خواهش می کنم کمکش کنین. بنیامین آدم بدی نیست!

 

بهادر اخم کرد و گفت :

 

- من این طور فکر نمی کنم خانوم مجد. از کاراش خبر دارین، درسته؟

 

دلارام با صدای بغضدارش جواب داد :

 

- بله دارم!

 

بهادر لبخند تلخی بر لب نشاند. از امیر فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت.

 

دلارام لحظه ای پشیمان شد. اما دیگر دیر شده بود. سرش را بر روی میز گذاشت و هق هق کرد. به بخت بدش، برای عشقش، برای قولی که داده بود، برای خاطره های خوبی که در کنار بنیامینش داشت!

 

امیر با ترحم به او خیره شد و ستوان نجفی با بی تفاوتی!

 

از پله ها بالا آمد. وارد اتاق بِیگ شد. رو به محمد، بِیگ و جمشید سلام کرد. به آرامی پاسخ سلام شکیب را دادند. کمی از حالت آنان متعجب شد. بی آنکه بنشیند، رو به بِیگ گفت :

 

- بنیامین کجاست؟

 

محمد با بی حالی به جای بِیگ پاسخ داد :

 

- لو رفت!

 

شکیب حیرت زده گفت :

 

- گرفتنش؟!

 

جمشید : دارن می رن سراغش.

 

شکیب با عجز رو به بِیگ گفت :

 

- کمکش کن بِیگ!

 

بِیگ با خونسردی گفت :

 

- دیگه کمکی از دستم بر نمیاد. الآن پلیسا تو راه خونشن.

 

شکیب از سخن بِیگ خشمگین شد. سری تکان داد و گفت :

 

- باشه ... باشه ...

 

قدمی به عقب برداشت و گفت :

 

- من کمکش می کنم!

 

بِیگ اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- تو هیچ غلطی نمی کنی!

 

شکیب بی آنکه بترسد، قدمی دیگر به عقب برداشت و خیره به بِیگ گفت :

 

- حالا می بینی!

 

نگاهش را از بِیگ گرفت و به سرعت از اتاق خارج شد. محمد و جمشید فهمیدند می خواهد چکار کند. بنابراین به سمت شکیب دویدند. شکیب دو تا یکی، پله ها را پایین آمد که محمد فریاد زد :

 

- وایسا شکیب!

 

شکیب بر سرعت قدم هایش افزود و از درب خارج شد. سوار خودرویش شد. تا محمد به او برسد، شکیب حرکت کرد. محمد به دنبال خودرو دوید. خسته شد و به ناچار ایستاد. فریاد زد :

 

- دیوونه!

 

جمشید به محمد رسید. همان طور که نفس نفس می زد، گفت :

 

- کله خر!

 

محمد با عصبانیت گفت :

 

- نباید بهش می گفتیم.

 

جمشید سخنی به میان نیاورد و هر دو به رفتن شکیب خیره شدند.

 

دلارام همان طور که اشک می ریخت، التماس کرد :

 

- تو رو خدا ... فقط می خوام صداش و بشنوم!

 

امیر نگاهش را از چشمان اشک بار دخترک گرفت و گفت :

 

- نمی شه خانوم، اجازه ندارم این کارو کنم.

 

دلارام با هق هق گفت :

 

- چیزی بهش ... نمی گم ... بخدا نمی گم!

 

امیر حس ترحمش تحریک شد. آدم اگر از سنگ هم می بود، با دیدن چهره ی مظلوم دخترک و اشک ریختنش دلش به رحم می آمد.

 

دلارام نگاهش را از امیر گرفت و رو به ستوان نجفی التماس کرد.

 

- خانوم، تو رو خدا ...

 

ستوان نجفی با لحنی آرام گفت :

 

- ما این اجازه رو نداریم خانوم! لطفا درک کنید.

 

دلارام نگاهش را از ستوان نجفی گرفت و با ناامیدی به کف اتاق خیره شد. صدای اشک ریختنش آرام بود. امیر نفسی عمیق کشید. به سمت دلارام آمد. دلارام سرش را بالا گرفت و به امیر خیره شد. چهره ی مردانه و زیبایی داشت. ابروانی پرپشت به رنگ مشکی، چشمانی به رنگ قهوه ای روشن، بینیِ کشیده، لبانی بزرگ و ته ریش کم پشت، مشخصات ظاهریِ امیر بود.

 

امیر خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- به یه شرط اجازه می دم تماس بگیرید!

 

دلارام ذوق زده، چند بار سری تکان داد و گفت :

 

- چه شرطی؟!

 

امیر : چیزی از اینکه، پلیس داره میاد سراغش نگید!

 

دلارام همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- باشه چشم، هیچی نمی گم!

 

امیر نگاهش را از دخترک گرفت و تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش بیرون آورد. آن را به سمت دخترک گرفت. دلارام نگاه خیره اش را از امیر گرفت و تلفن همراه را از دست امیر گرفت.

 

- ممنون.

 

امیر سری تکان داد و از او فاصله گرفت. به دیوار تکیه داد و به دخترک خیره شد. دلارام شماره ی بنیامین را گرفت.

 

شکیب تلفن همراهش را برداشت و شماره ی بنیامین را گرفت. اما پاسخی دریافت نکرد.

 

فریاد زد :

 

- بردار لعنتی!

 

بنیامین بر روی کاناپه نشسته بود و سیگار می کشید. تلفن همراهش زنگ خورد. خم شد و آن را از عسلی برداشت. با دیدن شماره ی ناشناس، پاسخ داد :

 

- بله؟

 

با شنیدن صدای جدی اش با بغض گفت :

 

- بنیامین ...

 

لبخند غمگینی بر لب بنیامین نقش بست.

 

بنیامین : جان دلم؟

 

دلارام با شنیدن صدایش، قلبش به تپش افتاد.

 

دلارام : من تا ابد عاشقت می مونم!

 

بنیامین لبخندی زد که دلارام ادامه داد :

 

- من و ببخش، من همه چی رو گفتم!

 

امیر به سرعت به سمتش آمد و تلفن همراه را از دستش چنگ زد. تماس را قطع کرد و با صدای بلندی رو به دخترک گفت :

 

- مگه نگفتم چیزی نگو!

 

دخترک از امیر ترسید و سرش را پایین گرفت. امیر چنگی به موهایش زد. با این کارش حتما مورد خشم و غضب بهادر قرار می گرفت؛ چراکه دخترک آنان را لو داده بود. دوست نداشت مأموریت بهادر، به دست خودش به سرانجام بد برسد. با عصبانیت نگاهش را از دخترک گرفت و از اتاق بازجویی بیرون آمد. بنیامین دیگر تماسی با او نگرفت.

 

با دیدن نام شکیب بر صفحه ی تلفن همراهش، تماس را برقرار کرد.

 

شکیب فریاد زد :

 

- از اون جا بزن بیرون بنیامین!

 

بنیامین به سیگارش پکی زد و گفت :

 

- خیلی خستم.

 

شکیب : هممون خسته ایم، ولی این راهش نیست.

 

به کاناپه تکیه داد و گفت :

 

- تو راه اینجایی آره؟

 

شکیب مغموم گفت :

 

- آره، می خوام کمکت کنم.

 

بنیامین خیره به قاب عکسی که خودش و دلارام رو به دوربین لبخند می زدند، شد.

 

بنیامین : دختره خیلی من و می خواد.

 

شکیب : وقت این حرفا نیست بنیامین! از اونجا بزن بیرون.

 

بنیامین : منم خیلی می خوامش. به خودم قول دادم اگه آزاد شدم برم دنبال کار. اما وقتی آزاد شدم و باد به کلم خورد، تصمیمم عوض شد. چیزایی رو که می خواستم بدست اوردم. پول زیاد، خونه ی بزرگ، ماشین چند میلیاردی، اما یه عقده تو دلم موند. داشتن پدر و مادر! حسرت اون پسر بچه ها رو می خوردم. باید خالی می شدم برای همین دزدیدمشون.

 

شکیب با تشر گفت :

 

- بس کن بنیامین.

 

بنیامین : ترسوندمشون!

 

شکیب با صدای بلندی گفت :

 

- بنیامین!

 

بنیامین : بعدم بهشون ت*ج*ا*و*ز کردم!

 

بهت او را فرا گرفت. باورش نشد بنیامین چنین کاری کرده است!

 

بنیامین : هیچ وقت نگاهشون یادم نمی ره. من ضربه ی روحی بدی بهشون وارد کردم. همین طور خانواده هاشون. دلم سوخت براشون!

 

قطره اشکی از چشم بنیامین چکید.

 

بنیامین : پشیمونم از کاری که کردم!

 

شکیب برای خودروی جلویی بوق زد. اما آن خودرو خیال حرکت نداشت. چراغ قرمز شده بود. باید قبل از آنکه پلیس به آن جا می رسید، خود را به خانه ی بنیامین می رساند.

 

بنیامین : به نظرت اونا من و می بخشن؟

 

چه امیدوار بود این پسرک.

 

شکیب با لحنی آرام گفت :

 

- فکر نکنم!

 

بنیامین نفسش را عمیق به بیرون دمید. پکی به سیگارش زد و دود را بیرون فرستاد.

 

- می دونستم! من خاطره ی بدی تو ذهنشون درست کردم. مطمئنم خدا من و ببخشه، اونا از من نمی گذرن.

 

شکیب : بنیامین تا چند دقیقه ی دیگه پلیسا می رسن، از اونجا بزن بیرون. خواهش می کنم!

 

ناگهان به یاد دِلین افتاد. لبخندی زد و گفت :

 

- قدرش و بدون!

 

شکیب با تعجب گفت :

 

- قدر کی و؟!

 

بنیامین با لبخندی گفت :

 

- خودت می دونی کی و می گم!

 

شکیب ذهنش به سمت دِلین کشیده شد. لبخندی بر لبش نقش بست.

 

بنیامین : دختر خوبیه، با احساسش بازی نکن. اون با بقیه دخترایی که دورت بودن، فرق می کنه. ازش بخواه کمکت کنه شکیب. نذار زندگیت پایانش مثل زندگی من بشه.

 

شکیب با تردید پرسید :

 

- مگه پایان زندگیت چیه؟

 

بنیامین : مرگ!

 

شکیب با عصبانیت فریاد زد :

 

- دیوونه بازی در نیار بنیامین. وقت برای جبران هست، بهت قول می دم!

 

به خانه ی بنیامین رسیدند. بهادر از خودرو پیاده شد. نیرو ها هم همین طور. با اشاره ی بهادر، خانه در محاصره ی کامل قرار گرفت. درب را زدند. بنیامین صدای درب زدن آن ها را شنید اما از جایش بلند نشد.

 

بنیامین : می شنوی دارن در می زنن!

 

شکیب فریاد زد :

 

- از اونجا بزن بیرون بنیامین، احمق نشو!

 

بنیامین : خستم شکیب. دلم خواب می خواد، یه خواب راحت.

 

خم شد و اسلحه اش را از روی عسلی برداشت.

 

بهادر : از در برین بالا.

 

شکیب با عجز ادامه داد :

 

- از اونجا بزن بیرون.

 

بنیامین : خدا من و می بخشه؟

 

شکیب : معلومه که می بخشه. فقط باید ازش بخوای!

 

مأموری از درب بالا رفت و آن را باز کرد. سرگرد شعیبی و سروان حاجتی و چند تن از نیرو ها وارد شدند. شکیب به خانه ی بنیامین نزدیک شد. وارد فرعی سمت راست شد. اما نور قرمز و آبی رنگ را که دید، خودرو را متوقف کرد.

 

به داخل خانه رفتند. با احتیاط اطراف را چک کردند.

 

بنیامین : قدر زندگیتو بدون شکیب. نذار ...

 

- دستا بالا!

 

ادامه ی حرفش را نگفت. به پسر جوانی که این دستور را داد، نگاه کرد. سعید بود. از جایش برخاست و بی آنکه تماس را قطع کند، تلفن همراهش را کنارش گذاشت. با حسرت و برای آخرین بار به سیگارش پک زد. دود را بیرون فرستاد و سیگار را، در ظرف جا سیگاری خاموش کرد. سپس اسلحه اش را به سمت بهادر نشانه گرفت.

 

سعید فریاد زد :

 

- بندازش!

 

بهادر با صدای بلندی گفت :

 

- بندازش بنیامین! جرمتو از اینی که هست سنگین تر نکن.

 

بنیامین با عصبانیت گفت :

 

- دوست ندارم برم زندان. از آدمای اونجا متنفرم. اونجا با من مثل یه حیوون رفتار می کنن!

 

بهادر : من کمکت می کنم بنیامین.

 

بنیامین : هیچ کس نمی تونه کمکم کنه!

 

اسلحه را آماده ی شلیک کرد. همه قدمی از او دور شدند.

 

بنیامین : اما این می تونه!

 

اسلحه اش را بر روی شقیقه اش گذاشت. شکیب پشت خط فریاد زد :

 

- نه این کارو نکن!

 

چشمانش را بست و ماشه را بی امان کشید. صدای مهیبی فضای خانه را در هم شکافت.

 

شکیب با بهت فریاد زد :

 

- بنیامین!

 

اسلحه از دست بنیامین رها شد و به شدت به زمین برخورد کرد. جسم بی جان بنیامین بر روی کاناپه افتاد.

 

شکیب با بغض فریاد زد :

 

- بنیامین!

 

سعید متوجه تلفن شد. به سمتش قدم نهاد.

 

بهادر : چیکار می کنی؟

 

سعید : یکی پشته خطه!

 

بهادر : جواب بده!

 

تلفن را برداشت و آن را نزدیک گوشش برد.

 

سعید : الو؟

 

شکیب با شنیدن صدای سعید تماس را قطع کرد. سعید رو به سرگرد گفت :

 

- قطع کرد.

 

سرگرد سری تکان داد و گفت :

 

- زنگ بزن آمبولانس.

 

- بله چشم.

 

بهادر نزدیک بنیامین رفت. کف خانه غرق خون شده بود. قطره های خونی که به دیوار پخش شده بودند.

 

شکیب نمی خواست باور کند دوستش خودکشی کرده است.

 

خودروی آمبولانس بعد از ربع ساعت به خانه ی بنیامین رسید. شکیب دیگر مطمئن شد که دوستش در بینشان نیست.

 

برانکارد را از آمبولانس بیرون آوردند، و شکیب به درب خانه خیره شد. تا ببیند آنچه را که باور نمی کرد.

 

- جناب اجازه می دین؟

 

بهادر نگاهش را از بنیامین گرفت و رو به مرد گفت :

 

- بله بفرمائید.

 

و کنار رفت. جسم بی جان و خون آلود بنیامین را بر روی برانکارد گذاشتند. پارچه ی سفیدی بر رویش کشیدند. به محض خارج شدن برانکارد، شکیب با ناباوری به آن خیره شد.

 

از خانه ی بنیامین به سمت بِیگ حرکت کرد. از خودرو پیاده شد. به رو به رویش خیره شد. از آنکه نتوانسته بود، به بنیامین کمک کند، ناراحت بود. اما وقتی به یاد حرف هایش افتاد، با خودش فکر کرد که بنیامین کار درست را کرده است. چنین آدم پستی، لیاقتش مردن بود! از بنیامین متنفر شد. آن ها دزد بودند نه متجاوز!

 

نگاه خیره اش را از رو به رو گرفت و به سمت درب خانه قدم نهاد. از پله ها بالا آمد و، وارد اتاق بِیگ شد. نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند.

 

محمد خم شده بود و سرش را با دستانش گرفته بود. جمشید به دیوار تکیه داده بود و سیگار می کشید. حامد و عدنان هم که تازه پیدایشان شده بود، کنار بِیگ ایستاده بودند. بِیگ پنج بوکس طلایی رنگی دستش بود و با آن بازی می کرد. با حضور شکیب، محمد و جمشید به او خیره شدند. شکیب نگاهش را از آنان گرفت و به زمین خیره شد.

 

بِیگ : چی شد؟ کمکش کردی؟

 

شکیب پاسخی نداد که بِیگ پنج بوکس را به دستش زد و از جایش برخاست. همان طور که به سمت شکیب می آمد، گفت :

 

- انتظار داشتم با بنیامین برگردی!

 

شکیب نگاهش را از زمین گرفت و به چشمان مشکی رنگ بِیگ خیره شد. حامد و عدنان به سمت شکیب آمدند. دستانش را گرفتند و او را به عقب کشاندند. شکیب با حرص گفت :

 

- ولم کنین!

 

تقلا کرد اما نتوانست از حصار دستانشان آزاد شود. شکیب را به دیوار چسباندند. بِیگ به آرامی به سمتش آمد.

 

بِیگ : از کسی که سر خود کاری انجام بده، خوشم نمیاد! کار امشبت می دونی معنیش چی بود؟

 

شکیب دست از تقلا برداشت و به بِیگ خیره شد. بِیگ با پنج بوکسی که در دستش بود، به صورت شکیب کوفت. ضربه بسیار کاری بود، چراکه باعث شد خون از بینیِ شکیب جاری شود. محمد نگاهش را از دوستش گرفت و به زمین خیره شد. تحمل کتک خوردن دوستش را نداشت. اما به نظر محمد حقش بود.

 

بِیگ ادامه داد :

 

- یعنی شما هیچی نیستین!

 

و مشت دیگری به صورتش کوفت. شکیب از درد اخم کرد. سرش را پایین آورد. بِیگ چانه ی شکیب را گرفت و سرش را بالا آورد.

 

بِیگ : از آدمای لجباز بدم میاد!

 

و مشتی به شکمش کوفت.

 

بِیگ : از اینکه حرف تو کلت نمی ره بدم میاد!

 

و مشت بعدی بر پهلویش. شکیب سخنی از درد به میان نیاورد. او بدتر از این ها سرش آمده بود.

 

بِیگ : از اینکه خودتو به نفهمیدن می زنی بدم میاد! 

 

و مشتی بر شکمش. محمد با نگرانی به شکیب خیره شد. داشت از حال می رفت.

 

محمد با صدای بلندی گفت :

 

- بسه بِیگ، کشتیش!

 

بِیگ محکم تر به صورت شکیب کوفت و گفت :

 

- از اینکه احمق بازی در میاری بدم میاد!

 

و مشت دیگری بر شکمش زد. شکیب توانی نداشت "آخ" بگوید. چشمانش را بست. محمد از جایش برخاست و فریاد زد :

 

- کشتیش بِیگ!

 

جمشید سیگار را بین لبانش نگه داشت و اسلحه اش را در آورد. محمد قدمی به سمت بِیگ برداشت که جمشید اسلحه را بر روی محمد نشانه گرفت. سیگار را از بین لبانش برداشت و گفت :

 

- سر جات بمون محمد!

 

محمد لحظه ای ایستاد و با خشم به جمشید خیره شد.

 

بِیگ محکم تر به پهلوی شکیب کوفت. ضربه ی بعدی را به صورتش کوفت. محمد نگاهش را از جمشید گرفت و به شکیب خیره شد. دوستش بی جان شده بود! به سمت بِیگ آمد و او را از بازویش گرفت.

 

محمد با صدای بلندی گفت :

 

- بسه بِیگ، بسه!

 

بِیگ همان طور که نفس نفس می زد، دست از کتک زدن شکیب برداشت. به حامد و عدنان اشاره کرد، که آن دو دستان شکیب را رها کردند. شکیب که از شدت ضربه ها بی رمغ شده بود، خواست بر زمین بیافتد که محمد او را در آغوش گرفت. بر روی زمین نشست و با نگرانی گفت :

 

- شکیب خوبی؟ ... شکیبی؟

 

صورتش خون آلود شده بود. چشمانش را بسته بود. نفس هایش آرام شده بود.

 

محمد بغضش گرفت، برای دوستش، برادرش! رو به بِیگ فریاد زد :

 

- ک*ث*ا*ف*ت، کشتیش!

 

جمشید : نیاز بود محمد! غصه نخور خوب می شه.

 

محمد با خشم به جمشید نگاه کرد. سپس نگاهش را به شکیب سوق داد.

 

محمد : شکیب، صدامو می شنوی؟

 

جمشید : چیزی نیست محمد، بی هوشه!

 

بِیگ با عصبانیت رو به محمد گفت :

 

- این و تو کله ات فرو کن محمد! خلاف دستور من عمل کنین، نتیجه اش همینی که امشب دیدی می شه!

 

محمد از سخنش نترسید. تهدیدی که بِیگ می کرد، حتما عملی می شد. برایش مهم نبود آن فرد چه کسی ست.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 1
  • ذوق زده 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و الآن، شکیب بر خلاف دستورش عمل کرده بود.

 

محمد به شکیب نگاه کرد. صورتش جای زدن نداشت، تا او را به هوش نگه دارد. جای پنجه بوکس بر روی صورتش زخم ایجاد کرده بود.

 

محمد خیره به شکیب، خطاب به بِیگ گفت :

 

- با این کارت نشون دادی آدم با سگ جماعت، نباید طرف بشه!

 

بِیگ با خونسردی به او نگاه کرد؛ اما جمشید با عصبانیت، رو به محمد گفت :

 

- مواظب حرف زدنت باش!

 

محمد رویش را به سمت جمشید برگرداند و زیر لب، با خشم گفت :

 

- خفه شو!

 

جمشید خشمگین از سخن محمد، به سمتش آمد، که بِیگ با حرص، رو به هر دویشان گفت :

 

- بس کنین!

 

جمشید با اخم به محمد خیره شد. محمد دست شکیب را بر روی گردنش گذاشت و به آرامی از جایش برخاست.

 

چشمانش را به سختی باز کرد. در اتاقش بود. رایلی کنارش دراز کشیده بود، اما خواب نبود. محمد کنار درب، بر روی سرامیک نشسته و به او خیره بود. نگاهش را از محمد گرفت. خواست از جایش برخیزد، که محمد به سمتش آمد و مانع شد. شکیب بی آنکه چموشی کند، دراز کشید و چشمانش را از درد بهم فشرد. حتی نمی توانست کوچک ترین تکانی بخورد!

 

با بی حالی زبان گشود و گفت :

 

- درد دارم!

 

محمد با ناراحتی گفت :

 

- کتکت زد شکیب، نوازشت که نکرد!

 

شکیب خطاب به محمد بی حال گفت :

 

- سگ تو روحت مادر ...!

 

محمد بی آنکه ناراحت و یا خشمگین شود، با حرص گفت :

 

- تا تو باشی سر خود کاری انجام ندی! اگه می دیدنت؟ اگه از روی ماشین شناساییت می کردن؟ ...

 

شکیب صدایش را بالا برد و گفت :

 

- حواسم بود محمد!

 

محمد دستی به صورتش کشید و نفسش را عمیق، به بیرون دمید.

 

محمد : دیوونه ای شکیب، دیوونه!

 

شکیب با بی حالی و آرام از تخت برخاست.

 

محمد خیره به شکیب گفت :

 

- باید استراحت کنی!

 

شکیب از درد شکم و پهلویش، اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- چیزیم نیست خوبم. به این کتکا عادت دارم.

 

محمد لبخند غمگینی زد. شکیب رو به روی آینه ایستاد. به چهره اش در آینه خیره شد. پای چشم راستش کبود شده بود. گونه هایش زخم شده بودند. لبش پاره و گلگون شده بود. به چشمانش نگاه کرد. خمار و خسته به نظر می رسیدند. دکمه ها ی پیرهنش را باز کرد. به کبودی شکم و پهلویش خیره شد. دستش را بر روی کبودی ها کشید. دردش گرفت. دستش را فاصله داد و لبانش را بهم فشرد.

 

محمد که خیره ی شکیب بود، گفت :

 

- بیا استراحت کن شکیب. به بِیگ می گم دو هفته مرخصی برات بنویسه.

 

شکیب بی حال خندید و گفت :

 

- خفه شو محمد!

 

لبخند غمگینی بر لب محمد، نقش بست.

 

بی قرار بود. در دلش آشوبی به راه بود. نزدیک به دو ساعت می شد که در آن اتاق نشسته بود و انتظار می کشید.

 

با باز شدن درب توسط امیر، دلارام سرش را بالا گرفت. عصبانیت در چهره ی امیر دیده نمی شد. خسته و بی حال به نظر می رسید.

 

امیر خیره به دخترک گفت :

 

- می تونید تشریف ببرید خانوم مجد.

 

دخترک از جایش برخاست و با صدای بغضدارش پرسید :

 

- گرفتنش؟!

 

امیر که می دانست چه اتفاقی برای بنیامین افتاده است، پاسخی به سؤالش نداد و سرش را پایین گرفت. دلارام قطره ای اشک از چشمش چکید و گفت :

 

- فرار کرد، آره؟!

 

امیر سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان اشک بار دخترک گفت :

 

- گرفتنش اما ...

 

برایش کمی سخت بود خبر مرگ نامزدش را بدهد. دلارام با قدم هایی لرزان به سمت امیر آمد.

 

دلارام : اما چی ... مگه نمی گید گرفتنش؟

 

امیر نگاهش را از دخترک گرفت. دلارام باز هم جوابی از امیر نشنید؛ بنابراین با عصبانیت گفت :

 

- نمی شنوید چی می گم؟

 

امیر نفسش را عمیق به بیرون دمید و گفت :

 

- خودکشی کرد!

 

دلارام حیرت زده شد. زمزمه کرد :

 

- قول داد که ...

 

اشک هایش چهره اش را پوشاندند. بدِ روزگار بنیامین بود، که اینچنین دخترکِ عاشق را ترک کرده بود. سخت می شود قلب زخم خورده را ترمیم کرد؛ و او الآن احساس یک چینیِ ترک خورده را داشت؛ که با چسباندن تکه ها، چیزی از وجودش کم شده است. آن استحکام همیشگی را!

 

امیر نگران دخترک شد؛ که همچنان خیره به رو به رویش بود و اشک می ریخت.

 

امیر : خوبید خانوم؟

 

دلارام بی توجه به سخن امیر، با قدم هایی لرزان از اتاق بیرون آمد. مادر و پدرش را دید. به سمت آنان قدم نهاد. مادرش با نگرانی به سمت دخترکش آمد. او را در آغوش گرفت و گفت :

 

- خوبی دلارام؟

 

دلارام هق هق کرد. پدرش به سمتش آمد و گفت :

 

- خوبی عزیزم؟

 

از آغوش مادرش به آغوش پدرش پناه برد. پدرش بوسه ای بر سر دخترکش کاشت.

 

دلارام با هق هق گفت :

 

- بنیامین ...

 

پدرش نمی دانست چه بگوید. او خبر داشت که بنیامین خلافکار است. از آنکه پسرک از زندگی اشان بیرون رفته بود کمی خوشحال بود. اما دخترکش عاشق بود باید به او دلداری می داد.

 

دلارام : بابا ... بنیامینم خودکشی کرد!

 

هق هقش اوج گرفت. پدرش موهای دخترکش را نوازش کرد و گفت :

 

- صبر داشته باش دخترم، همه چی درست می شه.

 

بهادر به همراه سعید و چند تن از نیرو ها وارد کلانتری شدند. سعید با دیدن دلارام که در آغوش پدرش، اشک می ریخت، رو به بهادر سیگار کشیدن را بهانه کرد. بهادر سری تکان داد و سعید به بیرون از کلانتری قدم گذاشت. امیر نگاهش را از دخترک گرفت و به بهادر خیره شد. در چهره اش عصبانیت نمایان بود. از اینکه نتوانسته بود، پرونده را به سرانجام برساند، عصبانی بود. امیر مغموم به بهادر خیره بود و نزد خود فکر می کرد که :

 

- "نکنه من باعث شدم این اتفاق بیافته؟!"

 

امیرِ بیچاره چه می دانست بنیامین از قبل نقشه اش را کشیده بود. بنیامین به همان اندازه ای که به آن پسر بچه ها آزار رسانده بود، عذاب می کشید. رهایی از این وضعیت عذاب آور را، در خوابی بدون بیدار شدن می دید. یعنی مرگ!

 

از حمام که بیرون آمد، به سمت اتاقش قدم نهاد. کمی حالش بهتر شده بود؛ اما همچنان درد را احساس می کرد. بر روی تخت نشست و سر رایلی را نوازش کرد.

 

شکیب : دختر بابا خوبه؟

 

رایلی زوزه کنان از صاحبش گلایه کرد. شکیب بر سر رایلی بوسه ای زد و گفت :

 

- ببخش بابایی، اصلاً حواسم بهت نیست!

 

رایلی سعی داشت صورت شکیب را لیس بزند که شکیب مانع می شد. همان طور که رایلی را نوازش می کرد، خطاب به محمد که بر روی تخت دراز کشیده بود، گفت :

 

- می دونستی بنیامین به چند تا بچه ت*ج*ا*و*ز کرده؟

 

محمد خیره به آینه، که فقط قسمتی از تخت را نشان می داد، بی آنکه تعجب کند، گفت :

 

- نه!

 

شکیب دست از نوازش رایلی برداشت و گفت :

 

- می خوام تنها باشم.

 

محمد به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- حالت خوبه؟

 

شکیب بی آنکه به محمد نگاه کند، گفت :

 

- آره، برو!

 

محمد با بی میلی از تخت برخاست. سپس رو به شکیب گفت :

 

- اگه حالت بد شد، به من خبر بده.

 

شکیب با بی حالی سری تکان داد. محمد بی آنکه از او خداحافظی کند، از اتاق خارج شد. شکیب از تخت برخاست و رو به روی آینه ایستاد.

 

باورش نمی شد بنیامین چنین کاری کرده باشد! آن پسر بچه ها الآن چه حالی داشتند؟ چکار می کردند؟ آیا توانستند به زندگی عادی اشان باز گردند؟ حال روحی اشان چه طور بود؟ به یاد سخنان بنیامین افتاد.

 

" بنیامین : به نظرت خدا من و می بخشه؟

 

شکیب : فکر نکنم!"

 

به ناگه فریاد زد :

 

- ازت متنفرم بنیامین!

 

صدایش بیش تر اوج گرفت :

 

- ازت متنفرم، متنفر!

 

رایلی شروع به پارس کردن، کرد؛ اما جلو نیامد.

 

- پستِ کثیف چطور تونستی؟! اونا فقط بچه بودن!

 

قطره ای اشک از چشمش چکید. بر روی سرامیک نشست.

 

- بنیامین خدا تو رو نمی بخشه، زندگی شونو نابود کردی!

 

رایلی دست از پارس کردن کشید. متعجب بود که چرا صاحبش این چنین اشک می ریزد!

 

شکیب به دیوار تکیه داد و چمباتمه زد. هق هقش فضای اتاق را در بر گرفت. برای خودش گریه می کرد، نه کسی دیگر! از زندگی ای که برای خودش درست کرده بود. او آرزو و آمال قشنگی برای آینده داشت. اکنون آینده بود. چه می دید؟ زشتی و پلیدی! او با آدم های اطرافش چه فرقی می کرد؟ او هم دوست داشت سالم زندگی کند. اما نشد، نخواستند! او خودش را از دست رفته می پنداشت. او یک فرد بی انگیزه ی بی خاصیت شده بود. حق پسرک بیست و شش ساله این نبود که در کنار متجاوزان و تبهکاران زندگی اش را بچرخاند. اما اینان بودند که به شکیب زندگی دادند.

 

همان طور که هق هق می کرد، گفت :

 

- منم خستم ... منم خواب می خوام!

 

هنگامی که وارد این کار شد، خدایش را همان لحظه به فراموشی سپرد. کارش شد دزدی، روزی اش شد حرام و دنیا و آخرتش شد، تباه!

 

محمد پشت درب پذیرایی ایستاده بود و به اشک ریختن دوستش گوش فرا می داد. دلش سوخت. شکیب بار ها به او گفته بود این زندگی را نمی خواهد. حتی یک بار او را از مرگ نجات داد.

 

اما چه چیز باعث می شد آن ها ادامه دهند؟ بی شک ذاتِ بدشان بود!

 

ساعت دوازده شب شده بود. شکیب در کنار رایلی، در پذیرایی، بر روی سرامیک نشسته بود. کمی آرام شده بود؛ آن هم به واسطه ی نوشیدنی! دلش هوای دِلین را کرد. آرام جان! شخصی که آرامشی را از او دریافت می کرد.

 

تلفن همراهش را برداشت و شماره ی دِلین را گرفت. دِلین که خوابش نمی برد و مشغول خواندن رمان بود، با دیدن نام شَکی، به سرعت پاسخ داد، تا خانواده اش با شنیدن صدای زنگ، بیدار نشوند.

 

با صدای آرامی گفت :

 

- الو؟

 

لبخندی بر لب شکیب نقش بست.

 

شکیب : سلام خوشگله.

 

دِلین با لبخندی گفت :

 

- سلام آقا شکیب.

 

شکیب : خواب بودی؟

 

دِلین : نه بیدارم. آروم صحبت می کنم تا خونواده ام بیدار نشن.

 

سپس از جایش برخاست و درب اتاقش را بست.

 

- دلم تنگ شده بود برات، دوست داشتم صدات و بشنوم. 

 

دِلین چراغ مطالعه اش را روشن کرد و با لبخندی گفت :

 

- منم همین طور!

 

شکیب : ببخش امشب نتونستم بیام دنبالت!

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- وظیفه ی شما نیست که بیاین دنبالم!

 

شکیب خندید و گفت :

 

- میام دنبالت که بیای خونه ام خوشگله!

 

دِلین به آرامی خندید.

 

شکیب : بنیامین و یادته؟

 

دِلین کمی فکر کرد و به یاد جمله ی محمد افتاد.

 

- "بِنی رقاص!"

 

لبخندی زد و گفت :

 

- بِنی رقاص منظورتونه؟!

 

شکیب غمگین خندید.

 

- آره، امشب خودکشی کرد!

 

دِلین لبخند از لبش رخت بست. با ناراحتی گفت :

 

- چرا؟!

 

شکیب : مشکل روانی داشت!

 

دِلین : بیچاره نامزدش!

 

شکیب سرش را به کاناپه تکیه داد و گفت :

 

- تا حالا عاشق شدی؟

 

دِلین مغموم پاسخ داد :

 

- نه!

 

شکیب : دوست داری عاشق بشی؟

 

چراکه نه! دوست داشت چنین حس شیرینی را تجربه کند. اما موقعیت و، وضعیت کنونی اش او را از چنین حسی محروم کرده بود.

 

دِلین با بی میلی پاسخ داد :

 

- نه!

 

شکیب متعجب گفت :

 

- چرا؟!

 

دِلین با عصبانیت گفت :

 

- من که دختر نیستم!

 

با بهت دستش را جلوی دهانش گرفت. شکیب با شنیدن این جمله اخمی بر پیشانی نهاد. چراکه منظور دخترک را متوجه نشد. به ناگه قهقهه زد! دِلین از خنده ی شکیب متعجب شد! انتظار داشت او را مورد بازخواست قرار دهد، اما نتیجه ی عکسی داده بود!

 

شکیب سرمست گفت :

 

- منم تا حالا عاشق نشدم چون پسر نیستم!

 

و از گفتن سخنش، قهقهه زد. دِلین از طرز صحبت کردن پسرک متعجب شده بود.

 

دِلین : آقا شکیب حالتون خوبه؟!

 

شکیب با خنده گفت :

 

- تو خوبی خوشگله؟

 

و بی آنکه به دخترک اجازه ی سخن گفتن دهد، گفت :

 

- هِی خوشگله! کاش می اومدی پیشم.

 

دخترک به سادگی گفت :

 

- فردا هم دیگه رو می بینیم.

 

شکیب : نه من دوست داشتم امشب با هم باشیم. با هم دیگه بخوابیم ...

 

دخترک از خجالت لبش را به دندان گزید.

 

شکیب : صبح با هم بیدار شیم، صبحونه بخوریم، من برم سرکار، تو منتظرم بمونی ...

 

دخترک حیرت زده به اراجیف شکیب گوش فرا می داد. پسرک دیوانه ای بود اما امشب لحن و طرز حرف زدنش اصلاً نرمال نبود.

 

شکیب : بعدش با هم ناهار می خوریم، عصر می ریم بیرون، شب بر می گردیم خونه، کنار هم می خوابیم، من نوازشت می کنم، تو رو آماده می کنم برای رابطه ...

 

دِلین لبانش را از خجالت بهم فشرد. تلفن همراهش را از گوشش فاصله داد و به درب اتاقش خیره شد. این وقت شب برای گفتن این نجواهای عاشقانه مناسب نبود! ناگهان به این فکر کرد که نکند مست باشد؟ گرچه پسرک، با خوردن و یا نخوردن نوشیدنی، این حالتِ دیوانگی را داشت!

 

دِلین : آقا شکیب م*س*ت*ی؟!

 

شکیب اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- خودت پستی!

 

دِلین بی آنکه ناراحت شود، با لبخندی گفت :

 

- مست آقا شکیب!

 

شکیب نگاهی به شیشه ی نوشیدنی کرد و گفت :

 

- یکی دو لیوان بیش تر نخوردم!

 

اما شیشه ی نوشیدنی خالی بود!

 

دِلین : خب نخورید، ضرر داره.

 

شکیب : درد و تسکین می ده! بهش نیاز داشتم.

 

دِلین : می خواید یه قراری بذاریم؟

 

شکیب : چی خوشگله؟!

 

دِلین : هر وقت درد داشتید به من زنگ بزنین. شاید من تونستم حالتونو خوب کنم.

 

لبخندی بر لب شکیب نقش بست.

 

شکیب : موافقم! تو واقعا درد و تسکین می دی! حال آدم و خوب می کنی. خوش به حال من که تو رو دارم.

 

دِلین لبخندی زد که شکیب ادامه داد :

 

- فردا میام دنبالت خوشگله، باشه؟

 

دِلین : باشه چشم.

 

شکیب : شب بخیر.

 

دِلین : شب شما هم بخیر.

 

و تماس از جانب شکیب قطع شد. تلفن همراهش را بر روی عسلی گذاشت. چشمانش خمار خواب شدند. تنش داغ شده بود. پیرهنش را از تن خارج کرد و همان جا بر روی سرامیک سرد دراز کشید. چشمانش را بست. سردیِ سرامیک کمی از التهابش را کم کرد.

 

رایلی به سمت صاحبش آمد. کنارش دراز کشید و سرش را بر روی آرنج شکیب گذاشت. پس از چند دقیقه از جایش برخاست و به سمت اتاق شکیب قدم نهاد. بر روی تخت پرشی کرد. پتو را به دندان گرفت و کشید. سپس از تخت پایین آمد. پتو را که نسبتاً سنگین بود، کشان کشان به سمت پذیرایی آورد. پتو را نزدیک شکیب قرار داد و آن را بر رویش پرتاب کرد. سپس از سمت دیگر، پتو را به دندان گرفت و کشید. پتو فقط شکم شکیب را پوشانده بود. به سمتش آمد. بر روی پتو دراز کشید و سرش را بر روی آرنج شکیب قرار داد.

 

دوازده ظهر شده بود که شکیب از خواب برخاست. بدش کوفته شده بود. حتی نمی توانست گردنش را تکان دهد. چشمانش را از درد بهم فشرد.

 

- اول صبحمو با لعنت به بِیگ شروع می کنم قربت اله الله!

 

و از جایش با آه و ناله، به آرامی برخاست. تازه متوجه پتو شد. با تعجب به آن خیره شد. نگاهی به رایلی کرد؛ که بر روی دو پایش نشسته بود و گوش هایش را بالا برده بود.

 

ذوق زده رو به رایلی گفت :

 

- تو این و اوردی بابایی؟

 

رایلی از آن حالت در آمد و به سمت صاحبش قدم نهاد. شکیب، رایلی را در آغوش کشید و سرش را بوسه باران کرد.

 

- دستت درد نکنه بابایی، یه هدیه پیشم داری!

 

رایلی صورت شکیب را لیس زد. شکیب با ذوق ادامه داد :

 

- بابا قربون دخترش بره، که اینقدر باهوشه!

 

سپس با لحنی متأسف گفت :

 

- حیف شد بیدار نبودم از کار قشنگی که کردی، فیلم بگیرم بذارم استوریم، ملتم بیان رایلی خانوم و لایک کنن.

 

و بوسه ای بر سرش کاشت.

 

نگاهش را از سنگ قبر صابر گرفت و به سمت پدرش قدم نهاد. آقا رضا با دستمالی اشک هایش را پاک کرد. فرهاد رو به پدرش به آرامی گفت :

 

- بابا من دارم می رم.

 

آقا رضا با صدایی مرتعش گفت :

 

- برو عزیزم.

 

فرهاد : با ماشین نمی رم.

 

سپس سوئیچ را از جیب شلوار جینش بیرون آورد و به سمت پدرش گرفت.

 

آقا رضا سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- ماشین و نیاز ندارم، ببرش.

 

فرهاد : باشه پس، خدافظ.

 

آقا رضا : خدافظ.

 

نگاه فرهاد به زن صابر و کودک یک ماهه ای که در آغوشش بود، افتاد. تمام هزینه های مراسم را خودشان پرداخت کردند. چراکه صابر به خاطر آنان به قتل رسیده بود.

 

فرهاد خودرویش را نیز به خاطر بدهی فروخته بود و اکنون خودرویِ پدرش در دستش بود.

 

هنگامی که شکیب درب پذیرایی را باز کرد، فرهاد نگاهش بر روی شکیب ثابت ماند.

 

حیرت زده گفت :

 

- این چه قیافه ایه؟!

 

شکیب با سر به داخل خانه اشاره کرد و گفت :

 

- اول بیا تو، خونه گرم شد.

 

فرهاد همان طور خیره به شکیب، داخل آمد.

 

فرهاد : چیکار کردی شکیب؟

 

شکیب درب پذیرایی را بست و به سمت آشپزخانه قدم نهاد.

 

فرهاد : جای چنگ دختراست؟

 

شکیب خنده اش گرفت! فکر دوستش کجا بود! مدتی بود که دیگر با دختری رابطه ای نداشت.

 

شکیب : دختر چیه بابا! با یه نفر دعوام شد.

 

پشت میز ناهارخوری نشست. فرهاد هم کنارش جای گرفت. خیره به شکیب گفت :

 

- فقط خوردی مثل اینکه!

 

شکیب رو به فرهاد چشمکی زد و گفت :

 

- منم دو تا مشت بهش خوروندم!

 

فرهاد از لحن شکیب، خنده اش گرفت.

 

فرهاد : شبیه خلافکارا شدی شکیب! چقدرم بهت میاد.

 

شکیب تلخ خندید. سپس گفت :

 

- مشخص نشد قتل صابر کار کیه؟

 

فرهاد نگاهش را از شکیب گرفت و گفت :

 

- نه!

 

رو به شکیب کرد و گفت :

 

- راستی، وقتی مست کردم چی شد؟

 

شکیب خندید و گفت :

 

- منظورت عالم نئشگیه؟

 

فرهاد سری تکان داد و گفت :

 

- آره همون!

 

شکیب : مثل چی پهن شدی رو زمین، بعدشم بلندت کردم گذاشتمت رو تخت.

 

فرهاد نفسش را به بیرون دمید و گفت :

 

- تو چطور این زهر ماریا رو می خوری؟

 

شکیب با حرص گفت :

 

- من به خوردن این زهرماریا عادت کردم. باید شیش، هفتا لیوان بخورم که بگیرتم!

 

فرهاد : دله چشم.

 

شکیب اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- مجبور بودی بخوری؟

 

فرهاد هم اخمی کرد و گفت :

 

- تو گذاشتی جلوم!

 

شکیب متعجب از سخن فرهاد، ابروانش را به بالا سوق داد و گفت :

 

- یکی از بطریامو خودت خالی کردی ناکس!

 

فرهاد حیرت زده گفت :

 

- من؟!

 

شکیب جعبه ی دستمال را برداشت و سمت فرهاد پرتاب کرد و گفت :

 

- آره تو!

 

فرهاد جعبه ی دستمال را گرفت و گفت :

 

- مجبور نبودی نجسی بذاری جلوم!

 

شکیب لبش را گزید و با حرص گفت :

 

- بدبخت تو خوردی! باید بری استغفار کنی. نمازم می خونی آره؟

 

فرهاد با نگرانی گفت :

 

- وای آره!

 

شکیب ذوق زده گفت :

 

- وای نجسی خوردی!

 

فرهاد با پریشانی گفت :

 

- حالا چیکار کنم؟

 

شکیب خوشحال از آنکه دوستش را اذیت می کرد، دست به سینه گفت :

 

- یه حاج آقا پیدا کن بگو غسلت بده!

 

فرهاد ساده لوح، با خوشحالی گفت :

 

- بعدش پاک می شم؟!

 

شکیب قهقهه زد. فرهاد با حرص گفت :

 

- همش تقصیر توئه دله چشمه!

 

شکیب دست از خندیدن برداشت و با جدیت گفت :

 

- مگه من مجبورت کردم بخوری؟

 

فرهاد مغموم گفت :

 

- تو گذاشتی جلوم!

 

شکیب برای آنکه دوستش بیش از این اذیت نشود، با لحنی آرام گفت :

 

- خوردن آب سیب که حلالِ فرهاد، حرص چی رو می زنی؟

 

فرهاد با سردرگمی به او خیره شد و گفت :

 

- به من آب سیب دادی؟!

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- نوشیدنی های الکلی برای پسر بچه هایی به همسن تو مضره فرزندم!

 

فرهاد از طرز سخن گفتن شکیب خنده اش گرفت و گفت :

 

- ولی من مست کردم!

 

شکیب : دو تا لیوان اولی و که خوردی، این طوری شدی! هشتا لیوانِ بعدی همشون آب سیب بودن!

 

فرهاد که تازه متوجه موضوع شد، سرمستانه خندید. خوشحال بود از آنکه دوستش هوایش را داشت.

 

فرهاد : دله چشم!

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- باید ممنونم باشی!

 

فرهاد لبخندی به نشانه ی تشکر زد و گفت :

 

- تو خیلی خوبی شکیب!

 

لبخند از لب شکیب رخت بست. به نظر دوستش، او خوب بود؟ سرش را پایین گرفت و سعی کرد احساساتی نشود.

 

تلفن همراه فرهاد زنگ خورد. آن را از جیب شلوار جینش در آورد. نگاهی به صفحه کرد. پدرش بود.

 

فرهاد : بله بابا؟

 

آقا رضا : کجایی فرهاد؟

 

فرهاد : خونه ی دوستم.

 

آقا رضا : کارت تموم شد بیا شرکت.

 

فرهاد : باشه چشم.

 

آقا رضا : خدافظ.

 

فرهاد : خدافظ.

 

فرهاد تماس را قطع کرد که شکیب با خنده گفت :

 

- پاپا بود؟

 

فرهاد سری تکان داد و شکیب گفت :

 

- معلوم نیست چی کار کردی که هر پنج دقیقه زنگ می زنه آمار می گیره!

 

فرهاد خیره به شکیب گفت :

 

- تو رو دیده این جوری شده!

 

شکیب با ذوق گفت :

 

- از این ترسیده که منم مثل تو بد بشم؟!

 

فرهاد لبخندی زد و گفت :

 

- اتفاقا برعکس، می ترسه منم مثل تو دله شم!

 

شکیب خندید و از جایش برخاست. فرهاد برایش خیلی عزیز بود. مانند برادرش می ماند. اخلاقش، رفتارش، آرام بودنش، مهربانی اش و صفاتی دیگر که او را یاد برادر کوچکش شهرزاد می انداخت.

 

به همراه دخترک وارد خانه شدند. رایلی به استقبال صاحبش آمد. شکیب خم شد و سر رایلی را نوازش کرد. دخترک با لبخندی به رایلی خیره شد. شکیب دست از نوازش رایلی کشید و از حالت خم در آمد. دخترک تازه متوجه چهره ی شکیب شد؛ که پر از زخم و کبودی بود! بغض جای لبخندش را فرا گرفت. چه کسی این بلا را به سرش آورده بود؟ چه کسی چهره ی زیبایش را این چنین زخم کرده بود؟ شکیب متوجه نگاه دخترک شد. سرش را پایین گرفت.

 

دِلین با صدای بغضدارش پرسید :

 

- کی این بلا رو سر شما اورده؟!

 

شکیب سرش را بالا گرفت و متوجه اشک ریختن دِلین شد. هم متعجب شد و هم خوشحال! تعجبش به این خاطر بود که، دخترک به خاطرش اشک می ریزد؛ و خوشحالی اش به این دلیل بود که وجودش برای دخترک مهم بود.

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- برای من گریه می کنی؟

 

دخترک خجالت زده سرش را پایین گرفت. شکیب قدمی به او نزدیک شد. با دستش چانه ی دخترک را گرفت و سرش را بالا آورد. بینی و لبانش گلگون شده بودند. این چهره را دوست داشت. دلش را می لرزاند!

 

شکیب مغموم گفت :

 

- برای من گریه کردی؟

 

دخترک سری تکان داد. شکیب با لبخندی گفت :

 

- هیج کس تا حالا نگرانم نشده بود!

 

با انگشت شصتش صورت دخترک را نوازش کرد و گفت :

 

- حیفه، برای من گریه نکن!

 

گونه ی دخترک را با پشت دستش نوازش کرد و با لحنی مغموم گفت :

 

- آدما باید به اندازه ی ارزش اون شخص ناراحت بشن.

 

اشک های دخترک را لمس کرد و زمزمه کرد :

 

- من ارزش ندارم!

 

شکیب از او فاصله گرفت و گفت :

 

- من برای خانواده ام مهم نبودم، بقیه دیگه جای خود دارن.

 

دِلین با ناراحتی قدمی به سمتش آمد و گفت :

 

- این حرف و نزنید!

 

شکیب با عصبانیت گفت :

 

- من برای هیچ کس مهم نیستم دِلین!

 

دخترک خواست بگوید که برای من، فرشته ی نجاتم مهم است اما زبان به کام گرفت.

 

شکیب : روزگار خانوادمو گرفت، آرزوهامو گرفت، یه زندگیِ خوبو ازم گرفت.

 

دِلین دلش برای پسرک سوخت. پسرک خیلی تنها بود. این را می شد حس کرد.

 

دخترک به او نزدیک تر شد. دستش را بر روی صورت شکیب کشید. جای زخم ها را لمس کرد. قلبش درد گرفت. شکیب به چشمان دخترک خیره شد. آرامشی در وجودش تزریق شد. این دخترک آرام و ساده، داشت با محبت کردنش به پسرک، او را شیفته ی خودش می کرد.

 

اشکی از چشم دِلین چکید.

 

دِلین : چرا این کارو با شما کردن؟

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- چون کار بد کردم خوشگله.

 

دستش را از صورت پسرک برداشت.

 

شکیب : من بدم، خیلی بدم!

 

دِلین به سادگی گفت :

 

- شما خوبید، چرا این حرف و می زنید؟

 

شکیب نگاهش را از دخترک گرفت و بر زمین نشست. خیره به گل های رز باغچه گفت :

 

- اگه می فهمیدی من کی ام این حرف و نمی زدی!

 

دخترک قلبش به تپش افتاد. ترسید؛ از آنکه سخن پسرک درست باشد! تحملش را نداشت با حقیقت رو به رو شود. آرام به سمتش آمد. کنارش نشست و زانوانش را خم کرد.

 

شکیب : خیلی می ترسم دِلین!

 

دِلین به نیم رخ شکیب خیره شد و گفت :

 

- از چی؟!

 

شکیب نگاهش را از گل های رز گرفت و خیره به دخترک گفت :

 

- خدا تنها چیزایی رو که دارم ازم بگیره!

 

دخترک نگاهش را از چشمان پسرک گرفت و به سرامیک خیره شد.

 

شکیب به گل های رز، پشت پنجره نگاه کرد و گفت :

 

- می ترسم تو رو هم ازم بگیرن!

 

دِلین به سادگی گفت :

 

- آدمای بد؟!

 

شکیب : نه، روزگار!

 

پس از مکثی ادامه داد :

 

- یه مدت افسردگی گرفتم!

 

دخترک با تعجب به او خیره شد. شکیب آستین پیرهنش را بالا زد. مچ دستش را به دِلین نشان داد. دِلین به مچ دست پسرک خیره شد. جای بخیه نمایان بود.

 

شکیب : خودکشی کردم!

 

دخترک مغموم به جای بخیه خیره شد.

 

شکیب : دقیقا همین جا نشسته بودم. تیغ و گرفتم، چشمام و بستم، بعدش محکم کشیدم.

 

دخترک از تصورش، لحظه ای حالش بد شد. اگر او جای پسرک بود با بغض برایش بازگو می کرد، نه اینچنین خونسرد.

 

شکیب : خیلی دردم اومد، می سوخت، قلبم محکم به سینم می زد، تند تند نفس می کشیدم ....

 

دخترک با غم مچ دست پسرک را لمس کرد. شکیب با لبخندی به دست دِلین خیره شد.

 

شکیب : یه لحظه پشیمون شدم که چرا اینکارو کردم. به دردش نمی ارزید! اما از یه لحاظ هم، پشیمون نبودم، چون فکر می کردم دارم کار درست و انجام می دم.

 

دست دخترک را در دستش گرفت و بر روی رانش قرار داد.

 

شکیب : بیمار بودم. نمی فهمیدم کارم درست نیست. فقط می خواستم خودمو راحت کنم. آخرای جون کندنم بود که محمد، نجاتم داد.

 

نفس عمیقی کشید و گفت :

 

- بیماریم عود کرد. روز به روز بدتر می شدم. به پیشنهاد محمد یه سگ اوردم تو خونه. شد همدمم. حالمو خیلی خوب کرد. حال خوبمو مدیون رایلی ام.

 

دخترک غم زده به رایلی نگاه کرد.

 

دِلین : منم یه بار خواستم این کارو کنم!

 

شکیب با حیرت به او خیره شد و گفت :

 

- تو دیگه چرا؟!

 

دِلین به پسرک نگاه کرد و با لحنی مغموم گفت :

 

- احساس می کردم به آخر خط رسیدم!

 

سپس خندید و گفت :

 

- اما جرأتشو نداشتم.

 

شکیب اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- دیگه این کارو نکنی دختر بد!

 

دِلین با لبخندی گفت :

 

- پس چرا شما این کارو کردین؟

 

شکیب با حرص گفت :

 

- من دیوونم!

 

دِلین لبخند عمیقی زد. پس خودش قبول داشت که دیوانه است!

 

شکیب به رو به رویش خیره شد و گفت :

 

- تو وجودت برای خانواده ات مهم بود، اما من نه دِلین، خیلی تنها بودم.

 

دِلین هم مانند او تنها بود. پس همراه شدن با او عیبی نداشت.

 

با پشت دستش، نم چشمانش را گرفت و با لبخندی رو به پسرک گفت :

 

- اگه قول بدین پسر خوبی باشین، هیچ وقت تنهاتون نمی ذارم!

 

شکیب لبخندی بر لبش نقش بست. به دِلین نگاه کرد. دستش را از دست دخترک بیرون آورد و گفت :

 

- انگشت کوچیکه!

 

دِلین با لبخندی انگشت کوچک پسرک را با انگشت کوچکش گرفت و گفت :

 

- انگشت کوچیکه!

 

چیزی که به یک دوستی اعتماد می بخشد، گرفتن انگشت کوچک نیست؛ بلکه میزان مهر و محبتشان، نسبت به یکدیگر می باشد.

 

شکیب دست دخترک را در دستش گرفت و گفت :

 

- دِلین خوشگله قول داد، شکیب و تنها نذاره!

 

دخترک از لحن بچه گانه ی پسرک لبخندی بر لبش نقش بست.

 

دِلین : اگه پسر خوبی باشه و اذیتش نکنه، هیچ وقت تنهاش نمی ذاره.

 

شکیب لبخندی زد و سرش را بر شانه ی دخترک گذاشت و چشمانش را بست. دخترک، از حرکت شکیب لبخندی بر لبش نقش بست.

 

به مرحله ی فراتری از دوستی رسیده بودند. آن دو عاشق شده بودند!

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهادر نفس عمیقی کشید و خیره در چشمان میشی رنگِ زن میان سال رو به رویش گفت :

 

- خانم محترم من الآن نفهمیدم چی شد! شما بیرونِ اتوبوس بودید یا داخلش؟

 

- پسرم چند بار بگم! من داخلش بودم که کیفم و زدن.

 

بهادر : شما گفتین من بیرون بودم کیفمو زدن.

 

- نه عزیز، اشتباه شنیدی.

 

بهادر کاغذ زیر دستش را مچاله کرد و در سطل زباله ی زیر پایش انداخت. کاغذی دیگر برداشت و رو به رویش قرار داد.

 

بهادر : خب مادر جان، دوباره تعریف کنید که من بنویسم.

 

- امروز صبح داشتم می رفتم خرید که برای عروسم، سبزی خوردنی بخرم. مخصوصا ریحون و تره. دوست داره با هر وعده غذایی ...

 

بهادر از نوشتن دست کشید، چراکه این سخنان چیزی نبودند که ضمیمه ی پرونده کند.

 

- آخه خیلی دوست داره.

 

بهادر : خب، بعدش چی شد؟

 

- سبزیا رو از آقای خلیلی گرفتم. خواستم پولشو حساب کنم، که دیدم کیف پولم نیست!

 

بهادر متعجب از سخنان زن سالخورده، به او خیره شد.

 

- پس اتوبوسش کجاست؟!

 

زن سالخورده با تعجب گفت :

 

- اتوبوس برای چی؟ خونه ی ما نزدیکه به سبزی فروشی. عروسم نمی ذاره با اتوبوس جایی برم. با تاکسی می رم. شاید وقتی تو تاکسی نشستم کیفمو زدن.

 

بهادر به صندلی اش تکیه داد و نفسش را عمیق، به بیرون دمید.

 

- گرمته پسرم؟

 

بهادر سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- نه مادر، نه!

 

تکیه اش را از صندلی گرفت و گفت :

 

- خب، شما گفتین برای عروس گلتون می خواستین سبزی بخرین، با تاکسی هم رفتین، بعدش؟

 

زن سالخورده سری تکان داد و گفت :

 

- آره با تاکسی رفتم. فکر کنم اون مرده که اینجای سرش کچله ...

 

با دستش به وسط سرش کشید.

 

- کیف منو زده! آخه از مدل کیفم هِی سؤال می کرد.

 

بهادر که نزد خود فکر می کرد بالأخره به قسمت مهمی رسیده است، با شنیدن صدای تق تق درب، اخمی بر پیشانی نهاد. اجازه ی ورود داد، که امیر به داخل آمد و قبل از آنکه درب را پشت سرش ببندد، رو به بهادر گفت :

 

- یه لحظه میای بیرون.

 

بهادر سری تکان داد و امیر به بیرون رفت.

 

بهادر : با اجازتون، من الآن بر می گردم.

 

خواست از پشت میز بلند شود که زن سالخورده با نگرانی گفت :

 

- پسرم، تو که هنوز شکایت من و تنظیم نکردی.

 

بهادر خواست بگوید :

 

- "شما خوب حال من و تنظیم کردی!"

 

اما به جایش مؤدبانه گفت :

 

- چشم مادر، اونم تنظیم می کنم.

 

و از جایش برخاست. از اتاق بیرون آمد. امیر به سمت بهادر آمد.

 

بهادر : به موقع اومدی امیر.

 

امیر با لبخندی گفت :

 

- چطور؟

 

بهادر با حرص گفت :

 

- کلافه ام کرد. یه بار می گه کیفشو تو سبزی فروشی زدن، یه بار می گه تو اتوبوس، یه بار می گه علی ابن مهزیاز، الآن می گه تو تاکسی زدن! همون مردی که اینجای سرش ریخته.

 

و با دست به وسط سرش اشاره کرد. امیر خندید و گفت :

 

- خدا صبرت بده.

 

بهادر : کارم داشتی؟

 

امیر با جدیت گفت :

 

- گزارش یه کیف قاپی رو دادن که ظاهرا شخص مورد نظر اینجای سرش ریخته.

 

و با دستش به سرش کشید.

 

بهادر حیرت زده گفت :

 

- پس راست می گفت بیچاره!

 

امیر خندید و گفت :

 

- شوخی کردم بابا!

 

بهادر که خلقش تنگ شده بود، اخم کرد و گفت :

 

- اِ، امیر!

 

امیر لبخند به لب گفت :

 

- خواستم حال و هوات و عوض کنم.

 

سپس به مرد و زن جوانی اشاره کرد و گفت :

 

- یه زن و شوهری اومدن دنبال مادرشون می گردن. فکر کنم همونی باشه که اتاقت نشسته.

 

بهادر خیره به زن و مرد جوان گفت :

 

- تو از کجا می دونی؟

 

امیر : مادرشون آلزایمر داره. با این چیزایی که تو برام تعریف کردی، حتما مادرشونه.

 

بهادر با ناامیدی گفت :

 

- من و باش که دنبالِ کیف قاپ بودم!

 

سپس رو به امیر گفت :

 

- بگو بیان ببرنش.

 

امیر سری تکان داد و بهادر به اتاق بازگشت. پشت میزش نشست و رو به زن سالخورده گفت :

 

- مادر جان پسرت اومده دنبالت.

 

در همین حین امیر به همراه یک خانم و آقا وارد شد.

 

همسر آن مرد به سمت مادر شوهرش آمد و او را در آغوش گرفت. بر گونه اش بوسه ای کاشت و با نگرانی پرسید :

 

- خوبی مامان؟

 

زن سالخورده با لبخندی گفت :

 

- تویی الهام؟

 

بهادر نگاهش را از آن دو گرفت و به سمت پسرک آمد.

 

- بیش تر مراقبش باشید.

 

پسرک نگاهش را از مادرش گرفت و خیره در چشمان بهادر، با بغض گفت :

 

- بله چشم، ممنون از لطفتون.

 

بهادر متوجه حالش شد. به آرامی پاسخ داد :

 

- خواهش می کنم.

 

پسرک از بهادر فاصله گرفت و به سمت مادرش قدم نهاد. او را بوسید و در آغوش گرفت.

 

آخر و عاقبت همه امان، قرار بود مثل پیرزن باشد. اینکه یادت برود که تو اصلا با خودت کیف پولی نبرده بودی. عروست را به اسمش صدا بزنی، نه آنکه اسم دخترت را به زبان آوری. 

 

آن زن سالخورده به همراه عروس و پسرش بعد از کلی تشکر از امیر و بهادر از آن جا خارج شدند.

 

امیر : حالت خوبه؟

 

بهادر همان طور که کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط کلانتری خیره بود، با لحنی مغموم گفت :

 

- نه، اصلاً خوب نیستم!

 

امیر خیره به بهادر گفت :

 

- به خاطر پیرزن ست؟

 

بهادر : نه!

 

امیر تکیه اش را از دیوار گرفت و به سمت صندلی قدم نهاد و گفت :

 

- می خواستم یه چیزی بهت بگم.

 

بر روی صندلی نشست و بهادر نگاهش را به او دوخت.

 

بهادر : بفرما!

 

و دست به سینه به دیوار تکیه داد. امیر نگاهش را از بهادر گرفت و به زمین خیره شد. سخت بود برایش سخن گفتن. بنابراین نفسی عمیق کشید و گفت :

 

- قبل از اینکه بنیامین خودکشی کنه ...

 

از ادامه دادن حرفش دست کشید. بهادر کنجکاو شد که ادامه را بشنود.

 

- خب؟

 

امیر خیره به زمین ادامه داد :

 

- نامزدش بهش گفت که ...

 

باز هم ساکت شد. بهادر با حرص گفت :

 

- این چه طرز حرف زدنه امیر؟

 

امیر سرش را بالا گرفت و دستپاچه رو به بهادر گفت :

 

- ببخشید بهادر! راستش تقصیر من بود که مأموریتت بهم خورد!

 

بهادر اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- چطور؟

 

امیر با صدای آرامی گفت :

 

- ازم خواست بهش گوشی بدم تا با بنیامین صحبت کنه ...

 

بهادر با عصبانیت ادامه داد :

 

- تو هم بهش دادی!

 

امیر شرمگین از کاری که کرده بود، گفت :

 

- قول داد چیزی نگه.

 

بهادر از جواب کودکانه ی امیر عصبانی شد.

 

- تو اجازه ی این کارو نداشتی امیر!

 

امیر مغموم گفت :

 

- می دونم بهادر، می دونم. من شرمنده ام.

 

عذرخواهی اش، از عصبانیت بهادر کم نکرد. چراکه در چنین مواقعی، عذرخواهی باعث می شود خشمت بیش تر شود، نه آنکه آرام شوی.

 

بهادر با حرص گفت :

 

- چی بهش گفت؟

 

امیر به کف اتاق خیره شد و گفت :

 

- اینکه همه چی رو به ما گفته.

 

بهادر از سخن امیر شوکه شد. با سردرگمی گفت :

 

- پس چرا فرار نکرد؟

 

امیر سرش را بالا گرفت و رو به بهادر گفت :

 

- نمی دونم!

 

بهادر : دقیقاً کی زنگ زد؟

 

امیر : هشت و ربع بود فکر کنم.

 

آن ها هشت تمام بود که از کلانتری به سمت خانه ی بنیامین حرکت کردند. پس در این بین زمانی داشت تا فرار کند. آن دو چه می دانستند بنیامین از قبل نقشه اش را کشیده بود. حتی سعید هم از ماجرا خبر نداشت. فکر می کرد قرار است او را دستگیر کنند. اما همه چیز به نفع خودشان تمام شد. بنیامین به نفع آنان این کار را کرد.

 

بهادر با لحنی آرام گفت :

 

- بنیامین از قبل خیال داشته خودکشی کنه! می دونسته ما دنبالشیم.

 

امیر متعجب گفت :

 

- چطوری آخه؟!

 

بهادر خیره در چشمان امیر گفت :

 

- از دزدیِ اول!

 

امیر سری تکان داد و بهادر گفت :

 

- برو سراغ نامزدش. حتما یه چیزی می دونه.

 

امیر سرش را بالا و پایین کرد و گفت :

 

- دختره از کاری که می خواسته انجام بده خبر نداشته. وقتی بهش گفتم خودکشی کرد، خیلی ناراحت شد.

 

بهادر قانع نشد و گفت :

 

- برو پیشش، شاید تونستیم یه سرنخی از حرفاش در بیاریم.

 

امیر سری تکان و از جایش برخاست. با تقه ای که به درب خورد، بهادر "بفرمایید" گفت و سعید وارد شد. رو به هر دویشان احترام نظامی گذاشت و گفت :

 

- خسته نباشید.

 

بهادر : ممنون.

 

امیر : همچنین.

 

سعید درب را پشت سرش بست و به نزد آنان آمد.

 

سعید : خونه رو با بچه های تجسس و انگشت نگاری گشتیم. متأسفانه هیچی تو خونه اش پیدا نکردیم.

 

یک شبانه روز بود که که این کار ها را انجام دادند و تا جواب آماده شود کمی طول کشید. اکنون سعید نتایج را برای آنان بازگو می کرد.

 

بهادر که حدس می زد چنین سخنانی را بشنود، خونسرد گفت :

 

- تلفن همراهش چی؟ اون شب یکی پشت خط بود.

 

سعید : همه ی شماره ها سوخته بودن، کسی جواب نداد.

 

بهادر به حیاط کلانتری خیره شد و گفت :

 

- بنیامین به یکی وصله! تنهایی کار نمی کنه. اون شب یکی پشت خط داشت داد می زد.

 

امیر : چی می گفت؟

 

- نمی دونم.

 

سپس، پس از مکث کوتاهی، سخنی به میان آورد که سعید ترسید!

 

بهادر : من یه ماشین اونجا دیدم. یه پرشیای مشکی با شیشه های دودی؛ طوری که راننده مشخص نبود. بعد از اینکه بنیامین و گذاشتن تو آمبولانس من اومدم بیرون. قبل از اینکه وارد خونه ی بنیامین بشیم، من کوچه رو چک کردم، هیچ ماشینی تو کوچه نبود.

 

سعید که ماجرای شکیب را از زبان جمشید شنیده بود، حسابی عصبانی شده بود. نمی دانست تا چه وقت باید خراب کاری هایشان را جمع می کرد.

 

سعید : شاید ماشینِ یکی از همسایه ها بوده!

 

بهادر به سعید نگاه کرد و گفت :

 

- سرِ کوچه بود! بعد از اینکه بنیامین و گذاشتن تو آمبولانس، حرکت کرد.

 

سعید در دلش مدام به شکیب لعنت می فرستاد.

 

بهادر : اومده بود اونجا که مطمئن بشه بنیامین دستش به ما نمی رسه.

 

امیر به میان سخنان بهادر آمد و گفت :

 

- شاید تحدیدش کردن که اون کارو کنه.

 

بهادر سری به نشانه ی تأیید سخنش تکان داد و گفت :

 

- آره همین طوره. شاید نامزدش تو خطر بوده!

 

اما این گونه نبود. بِیگ بنیامین را تهدید نکرده بود. گذاشت خودِ بنیامین برای خودش تصمیم بگیرد. اینکه ادامه دهد یا بماند. یک سابقه دار نزد بِیگ، دیگر جایی نداشت.

 

بهادر خیره به حیاط کلانتری گفت :

 

- دزدامون، دزد نیستن.

 

امیر و سعید به بهادر خیره شدند.

 

بهادر ادامه داد :

 

- خیلی حرفه ای عمل می کنن. طوری دزدی می کنن که دیگه از ترسشون، فکر گیر انداختنشونو از سرت بندازی بیرون.

 

سعید احساس غرور کرد!

 

امیر سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- ترسناک نیستن. نه الآن که تونستیم یه فرد خطرناکی مثل بنیامین و پیدا کنیم.

 

بهادر با ناامیدی رویش را به سمت امیر برگرداند و گفت :

 

- چه فایده! مجازات نشد.

 

امیر از جایش برخاست و به سمت بهادر آمد.

 

- ناامیدی تو کارمون نبود بهادر! پرونده به نتیجه ی مطلوبی نرسید؛ اما تونستیم یکی از دزدا رو به درک واصل کنیم. به این فکر کن که مردممون دلشون به کلانتری محله شون خوشه. اینکه کسی هست که به شکایتشون رسیدگی کنه. حقشونو بهشون پس بدیم.

 

- اینا همه شعاره امیر! من و تو دستمون به بالایی نمی رسه.

 

امیر نمی دانست دیگر چه بگوید. دوستش سخت ناامید شده بود. پرونده ی شرکت ساین بورد او را به ستوه آورده بود. احساس می کرد نیروی پلیس همانند سابق نیست. چیز هایی را هم به چشم می دید، اما قابل توصیف نبودند!

 

ساعت هشت و بیست دقیقه ی شب بود. شکیب کنار رایلی بر روی کاناپه نشسته بود و او را نوازش می کرد. دِلین با لبخندی خیره به رایلی بود.

 

- رایلی خانوم دو شب پیش، یه کار خوبی کرد!

 

دِلین لبخند به لب، به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- چیکار کرد؟

 

شکیب همان طور که رایلی را نوازش می کرد، گفت :

 

- وقتی دید بابایی سردش شده، بلند شده از تو اتاق براش پتو اورده!

 

دِلین ذوق زده به رایلی نگاه کرد.

 

- آفرین دختر خوب!

 

شکیب به دِلین نگاه کرد و با اخمی تصنعی گفت :

 

- یاد بگیر خوشگله!

 

دِلین خندید که شکیب دست از نوازش رایلی برداشت و با جدیت گفت :

 

- به عنوان دوست دخترم یه سری وظایفی در قبال من، یعنی دوست پسرت داری، که حتما و باید رعایت کنی!

 

دِلین متعجب خیره ی شکیب شد.

 

شکیب : اول اینکه هر کاری که می گم باید انجام بدی!

 

تا به حال کسی به او گفته بود که چقدر دیوانه است؟!

 

- دوم اینکه وقتی با من تو رابطه ای، با پسر دیگه ای نباید باشی!

 

دخترک سرش را پایین گرفت که شکیب پرسید :

 

- تا حالا دوست پسر داشتی؟

 

دِلین سرش را بالا گرفت و گفت :

 

- نه!

 

لبخند عمیقی بر لب شکیب نقش بست. ذوق زده گفت :

 

- پس من اولین دوست پسرتم، آره؟

 

دِلین لبخند به لب گفت :

 

- بله.

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- اولیا همیشه خاطره ساز می شن!

 

دخترک مطمئن بود شکیب اولین و آخرین دوستش خواهد بود؛ چراکه به پسرک علاقه مند شده بود.

 

شکیب ادامه داد :

 

- سوم اینکه، باید تمام وقت در اختیار من باشی!

 

معنی این جمله را، دخترک درک نکرد.

 

- چهارم، وظایفتو تمام و کمال در قبال دوست پسرت ادا کنی!

 

نکند پسرک معتاد است؟! اما نه! حالاتش بیش تر به یک دیوانه می خورد تا یک معتاد نئشه! تا به حال دیوانه ندیده بود. به یاد شخصیت Joker افتاد. حالات و رفتارش او را به یاد آن شخصیت می انداخت؛ رفتارش، اخلاقش، خنده هایش، ذوق هایش! برای دِلین منحصر به فرد بود. شکیب پسر نرمالی نبود و دخترک این را فهمیده بود؛ اما بر حساب اخلاقش گذاشته بود. در صورتی که این حالات، نشان از یک بیماری می داد!

 

پس چه چیز باعث شده بود به پسرک دل ببندد؟ او را می خنداند، روحیه ی شادی داشت، وقتش را با دخترک صرف می کرد، به دخترک توجه می کرد و ...

 

اما دخترک از طرفی می ترسید؛ از آنکه نکند شکیب عاشقش شده است؟! اگر اینگونه باشد که او شرایطش را ندارد. اگر شکیب بفهمد دِلین دختری هفده ساله نیست بلکه زنی هفده ساله است، با او می ماند؟ باز هم به قولی که داده بودند و آن انگشت کوچک وفادار می ماند؟ این امر برای پسران خیلی مهم است. اینکه دخترک نجابتش را حفظ کرده باشد. اما این امر توسط همجنس پسرک، برایش اتفاق افتاده بود. شکیب پسر عاقلی بود، حتما او را درک می کرد و تنهایش نمی گذاشت.

 

شکیب همچنان سخن می گفت و دخترک مغموم به او خیره بود.

 

دخترک می ترسید تا عمر دارد، تنها باشد. او تازه داشت شیرینیِ این رابطه را احساس می کرد. عاشق شده بود؛ عاشق پسرکِ دیوانه ای که وجودش این روز ها و این شب ها در زندگی اش مهم شده بود. اما این عشق یک عیب دارد! دخترک عاشق یک خلافکار شده است، نه پسری نجیب و خانواده دار!

 

شکیب متوجه اشک ریختن دخترک شد. مغموم گفت :

 

- دِلین!

 

دخترک نگاهش را از چشمان پسرک گرفت و سرش را پایین آورد. با پشت دستش نم چشمانش را گرفت. به پسرک انگ دیوانگی می زد، در صورتی که خودش حالتی مشابه را داشت! شکیب از جایش برخاست و به سمت دخترک آمد. زیر پای دخترک، بر روی دو زانو نشست.

 

- دِلین؟

 

دخترک پاسخی نداد، که شکیب مغموم گفت :

 

- من حرف بدی زدم؟

 

دخترک برای آنکه سوتفاهمی پیش نیاید، سرش را بالا گرفت و به چشمان پسرک خیره شد.

 

- نه، نه. راستش ...

 

شکیب دست دخترک را در دستش گرفت و گفت :

 

- بگو، هر چی هست بگو دِلین. قول می دم حرفایی که زدی بین خودمون بمونه.

 

دِلین لبخند غمگینی زد و با صدای بغضدارش گفت :

 

- وقتی دیشب از بیماریتون گفتین، درکتون کردم که چرا می خواستین به زندگیتون پایان بدین. چون خودمم این قصد و داشتم.

 

- چرا می خواستی این کارو کنی؟

 

دخترک اشکی از چشمش چکید.

 

- چون آینده ای نداشتم! ازم گرفتنش.

 

شکیب مغموم گفت :

 

- کی؟

 

دِلین در میان اشک هایش لبخندی زد و گفت :

 

- آدمای بد!

 

شکیب لبخندی بر لبش نقش بست.

 

- حرفای خودم و به خودم نزن خوشگله!

 

دخترک اشک ریخت و سرش را پایین گرفت. از بازگو کردن مشکلش، هراس داشت. با خود فکر می کرد، مورد قضاوت پسرک قرار می گیرد. شکیب برایش این مسائل اهمیتی نداشت، چراکه خودش مدتی در رابطه بود.

 

شکیب دست دخترک را در دستش گرفت و کمی فشرد. خیره به دخترک با لحنی آرام گفت :

 

- این حالتایی که داری اصلا شبیه حالتی که من داشتم نیستن ...

 

خواست از او بپرسد که " به تو دست درازی کردن؟!" که جمله اش را ادامه نداد. در ذهنش، مدام این کلمه ی ترسناک جولان می داد. گرچه این کلمه به خودیِ خود ترسناک نیست؛ چراکه به وسیله ی آدمیزاد ترسناک می شود! فکر کردن به آن، آزارش می داد. نه به این خاطر که دِلین دختر نیست، به این دلیل که دخترک عزیزش شده بود. تحمل دیدن درد و غمش را نداشت.

 

شکیب با تردید پرسید :

 

- ماجرا به اون دو تا پسرا مربوط می شه دِلین؟

 

دخترک لبش را به دندان گزید. شکیب که پاسخی از او نشنید، صدایش را کمی بالا برد و گفت :

 

- آره دِلین؟

 

دخترک، ترسیده سرش را بالا گرفت.

 

- نکنه من دیر رسیدم؟

 

دخترک به تندی پاسخ داد :

 

- نه، نه، شما به موقع رسیدین!

 

شکیب کمی خیالش آرام گرفت. اما مطمئن نشد.

 

- مشکلت هر چی هست با من در میون بذار. شاید من تونستم کمکت کنم.

 

دِلین با صدای بغضدارش گفت :

 

- این یه رازه؛ بین من، خونواده ام و خدام.

 

شکیب از دخترک فاصله گرفت و به سرامیک خیره شد. دیگر مشکل دخترک برایش روشن شد. به دخترک دست درازی شده بود. نه توسط آن دو پسر؛ بلکه از قبل این امر برایش پیش آمده بود. به یاد اولین دیدارشان افتاد. وقتی پسرک بر رویش چنبره زده بود، دِلین کاری نمی کرد! تسلیم آن دو پسر شده بود. می دانست دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. دخترک اوایل از شکیب می ترسید. کم کم به او نزدیک شد و رویش باز شد.

 

- آقا شکیب؟

 

شکیب بلافاصله سرش را بالا گرفت و گفت :

 

- جانم؟

 

دخترک سرش را پایین گرفت و گفت :

 

- ببخشید از اینکه اذیتتون کردم.

 

شکیب لبخندی زد و گفت :

 

- من وقتی می بینم خوشگله ناراحته، اذیت می شم.

 

دخترک لبخندی بر لبش نقش بست.

 

- ببینمت خوشگله!

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به چشمان پسرک خیره شد.

 

- تو گذشته ای که نتونستی کاری انجام بدی، بیا بیرون.

 

دِلین : گذشتم به آینده مربوط می شه.

 

درست مانند پسرک.

 

شکیب دستانش را بر روی ران دخترک قرار داد، سپس سرش را بر روی دستانش گذاشت. چشمانش را بست و گفت :

 

- هر دومون یه نقطه ی مشترک داریم؛ ترس از آینده.

 

دخترک پاسخی نداد.

 

- آینده شده برام یه کابوس. مدام فکر می کنم اتفاقات بدی قراره تو آینده بیافته.

 

گرمای دستان پسرک، داشت به او گرما و حس خوبی می بخشید.

 

- باید از گذشته بیایم بیرون.

 

دوست داشت دستی به موهای پسرک بکشد، اما خجالت می کشید. از اینکه پسرک نزدیکش باشد، دیگر ترسی نداشت. نسبت به شکیب چنین حسی را داشت. وجود پسرک داشت به کل او را تغییر می داد. مدیونش بود. اما اگر روزگاری چهره ی حقیقی پسرک را می دید، باز هم کنارش می ماند؟

 

چند دقیقه ای می شد که، پسرک ساکت شده بود. دِلین اندیشید، به خوابی فرو است. بنابراین دستش را به آرامی بر موهای پسرک کشید و نوازش کرد. لبخندی بر لب پسرک نقش بست. هر دو دوست داشتند در این لحظه از وجود یکدیگر آرامشی بگیرند. سکوت بینشان افتاد و در خیال غرق شدند.

 

اما با شنیدن صدای موتور، دِلین دست از نوازش شکیب برداشت و به حیاط نگاه کرد. شکیب اخمی بر پیشانی نهاد. سرش را برداشت و دستانش را حائل کاناپه کرد. رو به دخترک گفت :

 

- خرمگس اومد!

 

دِلین به آرامی خندید. شکیب خیره ی دخترک شد. بینی و لبانش گلگون شده بود. هوس کرد بوسه ای بر ل*ب*ا*ن دخترک بنشاند؛ و یا آنکه، گونه اش را گاز بگیرد! اما اکنون موقع اش نبود. افکار فانتزی اش وقت و بی وقت به سراغش می آمدند، و او سعی می کرد آن ها را پس بزند.

 

شکیب با لحنی آرام گفت :

 

- دیگه گریه نکنی، باشه دختر خوب؟

 

دخترک مغموم سری تکان داد. شکیب از دخترک فاصله گرفت و از جایش برخاست. محمد وارد شد و با لبخندی، سلام کرد. شکیب زیر لب سلام کرد و به داخل آشپزخانه آمد. اما دِلین جواب سلام محمد را با صدای رسایی، پاسخ داد. رایلی از کاناپه برخاست و سلانه و آرام به سمت محمد آمد. محمد خم شد و رایلی را نوازش کرد.

 

- چطوری خوشگل خانوم؟

 

رایلی صورت محمد را لیس زد. محمد خندید و از حالت خم در آمد. به سمت کاناپه قدم نهاد و کنار دخترک نشست. با لبخندی رو به دخترک گفت :

 

- چطوری خوشگله؟

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

ممنون، شما خوبید؟

 

- ممنون خوشگله.

 

سپس به شکیب نگاه کرد که با اخمی به آنان خیره بود. سرش را نزدیک دخترک آورد و در گوشش به آرامی گفت :

 

- چشه؟

 

دخترک به شکیب نگاه کرد که از جایش برخاسته بود و زیر اجاق را روشن می کرد.

 

- نمی دونم. چیزیش نیست که.

 

محمد : فکر کنم قهر کرده!

 

دخترک متعجب گفت :

 

- چرا؟!

 

محمد بی آنکه به سؤال دخترک پاسخی دهد، با لبخندی گفت :

 

- برم نازشو بکشم بیام.

 

دخترک لبخندی بر لبش نقش بست. محمد از جایش برخاست و به آشپزخانه آمد. کنار شکیب قرار گرفت و گفت :

 

- از دستم ناراحتی؟

 

شکیب اخمی بر پیشانی داشت و به قابلمه خیره شده بود.

 

- نکنه فکر می کنی کتک خوردنت تقصیر منه؟!

 

شکیب همچنان ساکت بود. محمد با پایش ضربه ای به پای شکیب زد. شکیب کمی به جلو متمایل شد. محمد از او فاصله گرفت. شکیب نزدیک محمد آمد و با خشم و صدای آرامی گفت :

 

- چرا کمکم نکردی؟ چرا گذاشتی مثل سگ بزنتم؟ چرا قانعش نکردی دارم کار درست و می کنم؟

 

محمد با اخم پاسخش را داد :

 

- کور بودی؟ ندیدی چطور جلوش و گرفتم!

 

سری تکان داد و گفت :

 

- آها راستی، تو بی هوش بودی. برو خداتو شکر کن من اونجا بودم وگرنه کسی نبود تن لشت و جمع کنه. جمشید که دل خوشی ازت نداره، حامد و عدنانم که کفتارای بِیگن.

 

شکیب به این موضوع فکر نکرده بود! اگر محمد آنجا نبود حتم داشت دست و پا شکسته از خانه ی بِیگ خارج می شد. یک طورایی مدیونش بود.

 

دِلین با کنجکاوی به آن دو خیره بود. رایلی هم وسط پذیرایی نشسته بود.

 

شکیب کم نیاورد و گفت :

 

- باید نشونش می دادی که ازشون نمی ترسی.

 

محمد خندید و گفت :

 

- به چند نفر؟

 

سپس اخم کرد و گفت :

 

- دو تا مشت اولی حقت بود ...

 

شکیب نگاهش را چرخاند، سپس به محمد خیره شد.

 

- ولی بقیه اش نه. باور کن نمی دونستم این سگ پدر می خواست چیکار کنه.

 

شکیب کمی از سخنان محمد، قانع شد. از محمد فاصله گرفت و رو به دخترک با لبخندی گفت :

 

- خوشگله بیا شام.

 

محمد با لبخندی به شکیب نزدیک شد و گفت :

 

- آشتی؟

 

شکیب با اخم پاسخ داد :

 

- قهر نبودم، که بخوام آشتی کنم. اما نتونستم رفتارتو تحمل کنم.

 

دخترک وارد آشپزخانه شد. پشت میز نشست و به آنان خیره شد. محمد نگاهش را از شکیب گرفت. خواست کنار دخترک بنشیند که شکیب با حرص گفت :

 

- اینجا نه!

 

با انگشت اشاره اش به صندلی رو به رویش اشاره کرد و گفت :

 

- اونجا بشین!

 

محمد خندید و رو به روی دخترک نشست. دِلین از رفتار شکیب لبخندی بر لبش نقش بست.

 

بعد از آنکه شام را در کنار هم خوردند، شکیب آماده شد تا به همراه دِلین و محمد بیرون روند. شکیب همان طور که به موتور محمد خیره بود، گفت :

 

- هم رده ی موتور منه!

 

محمد خندید و گفت :

 

- فروشنده گفت از مدل موتور شَکی، دیگه بالاتر ندارم.

 

دِلین به آرامی خندید. شکیب چیزی نگفت و به سمت موتورش آمد.

 

- یه مسابقه راه بندازیم؟

 

محمد ذوق زده سری تکان داد و گفت :

 

- با کمال میل حاضرم شکیب بلوف و شکست بدم.

 

دِلین خندید و شکیب "نچی" گفت.

 

خیره به محمد گفت :

 

- از این به بعد شکیب راستگو صدام می کنی محمد!

 

چیزی که زیاد در آن ماهر نبود.

 

محمد خندید و رو به دِلین گفت :

 

- بخدا اگه بدونه معنیِ این کلمه ای که گفته چی می شه!

 

دِلین به شکیب نگاه کرد و خندید. شکیب نگاهش را از محمد گرفت و خیره به موتورش گفت :

 

- معنی بعضی کلمات و بهتر از تو می دونم.

 

سپس زیر لب گفت :

 

- لاشی.

 

محمد سری تکان داد و به سمت موتورش قدم نهاد.

 

شکیب سوار شد و رو به دخترک گفت :

 

- بپر بالا خوشگله.

 

دِلین به سمت شکیب آمد. کلاه کاسکت را از دستش گرفت و بر سر زد. شکیب موتور را کمی به زمین نزدیک کرد. دِلین یک دستش را بر شانه ی پسرک قرار داد و سوار شد. محمد که سوار موتورش شده بود، به نزد شکیب آمد. شکیب کلاه کاسکت را بر سر زد و محافظ صورت را بالا برد.

 

- شَک!

 

شکیب به او نگاه کرد که محمد ادامه داد :

 

- نگران باختنت نباش، قول می دم بدون درد و خون ریزی باشه!

 

دِلین خندید و شکیب با خنده گفت :

 

- زر زر نکن محمد! مسیرو تعیین کن.

 

محمد کلاه کاسکتش را بر سر زد و گفت :

 

- تا کوت عبدالله. یعنی تا خود فلکه!

 

شکیب سری تکان داد و موتور را روشن کرد. دِلین دستانش را دور شکم شکیب حلقه کرد. شکیب ریموت را فشرد تا درب باز شود. دستش را بر روی دستان دخترک قرار داد و گفت :

 

- آماده ای برای پیروزی؟

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- به شرطی که زنده بمونیم.

 

شکیب دستش را از دست دخترک برداشت و پس از محمد حرکت کرد.

 

- نه خوشگله، من کلی آرزو دارم. باید زنده بمونم. فقط ممکنه ...

 

از خانه بیرون آمد و ریموت کنترلی را برای بستن مجدد درب فشرد.

 

- پلیس ما رو بگیره.

 

دخترک با نگرانی گفت :

 

- اینکه بده!

 

شکیب با خونسردی گفت :

 

- مثل قبل از دستشون فرار می کنیم.

 

سرعت محمد اوج گرفت.

 

- خوشگله، منو محکم بگیر.

 

دِلین دستانش را بهم فشرد.

 

- اگه اتفاقی افتاد به هیچ عنوان منو ول نمی کنی، باشه؟

 

دِلین ترسیده گفت :

 

- بله فهمیدم.

 

شکیب سرعت موتور را بیش تر کرد. دِلین پسرک را سخت در آغوش گرفت. به چراغ راهنما رسیدند. توقف کردند. بعد از بیست ثانیه، با سبز شدن چراغ، محمد و شکیب به سرعت حرکت کردند. مسابقه آغاز شده بود. سر هر چهارراه یک چراغ راهنما قرار داشت. شکیب و محمد بی توجه به قرمز و یا زرد بودنشان، به شرطی که خودرویی تردد نکند، به راهشان ادامه می دادند.

 

- خوشگله؟

 

دِلین که از ترس زبان به کام گرفته بود، گفت :

 

- بله؟

 

- اگه برنده شدم، باید بپری بغلم!

 

دِلین ترسیده گفت :

 

- اولویت زنده موندنمونه.

 

شکیب خندید. محمد کمی با او فاصله داشت. به چهارشیر رسیدند. که اثری از آن چهارشیر، دیگر نبود. چراکه روگذری در حال احداث بود. سرعت زیادشان باعث وحشت خودروهای اطرافشان شده بود‌ و راننده ها، راه را برای آنان باز می کردند و فاصله می گرفتند. دِلین بیچاره به جای آنکه لذت ببرد، مدام به این فکر می کرد که نکند موتور چپ کند، و یا اگر بیافتد چه بلایی سرش می آید. بعد از ده دقیقه سبقت از یکدیگر، به چهارراه پاداد رسیدند. چراغ راهنما از زرد به قرمز تغییر رنگ داد. محمد داشت تصمیم می گرفت که، از چراغ عبور کند یا خیر. دِلین متوجه شد شکیب چه در سر دارد.

 

- چراغ قرمز شد. بایستین!

 

شکیب با سرتقی گفت :

 

- نمی شه! اگه بایستم محمد برنده می شه.

 

خودرو ها به سرعت در رفت و آمد بودند.

 

دِلین از ترس، چشمانش را بست و با صدای بلندی گفت :

 

- آقا شکیب نه!

 

از چپ و راست به شکیب نزدیک شدند. شکیب فرمان را به چپ و راست هدایت کرد که به خودرویی برخورد نکند.

 

محمد که پشت چراغ توقف کرده بود، با دیدن حرکت احمقانه و خطرناک شکیب، فریاد زد :

 

- سادیسمی!

 

اما شکیب نشنید. شکیب از خوشحالی فریاد زد :

 

- هووو.

 

دِلین خجالت را کنار گذاشت و با حرص گفت :

 

- دیوونه، روانی، بزدل!

 

شکیب قهقهه زد و گفت :

 

- وقتی فحش می دی، خوشم میاد!

 

دِلین متعجب از سخن شکیب، گفت :

 

- نزدیک بود بمیریم!

 

شکیب با خنده گفت :

 

- شلوغش نکن دِلین، چهارراه خلوت بود.

 

دخترک، در برابر این پسرک بلوف زن، همیشه کم می آورد؛ حتی اگر حق داشته باشد.

 

- از چپ و راست داشتن می اومدن.

 

شکیب : عوضش محمد و ضایعش کردم.

 

و با صدای بلندی گفت :

 

- شکیب بلوف دمت گرم!

 

دخترک خنده اش گرفت. محمد دیگر به دنبالشان نیامد و مسابقه را ادامه نداد. چراکه مدت زمان زیادی پشت چراغ قرمز ایستاده بود. اما با او تماس گرفت و هر چه از دهانش در آمد، بارَش کرد؛ و پاسخ شکیب، تنها صدای خندیدنش بود!

 

محمد نگران دخترک شده بود که دیوانگیِ شکیب کار دستش دهد.

 

به خانه که رسیدند، دخترک از موتور پایین آمد. کلاه کاسکت را در آورد و بر روی صندلی گذاشت. شکیب هم، پایین آمد و کلاه را از سرش در آورد. دخترک نگاهی به موهای پسرک انداخت. جلوی صورتش پخش شده بودند. شکیب کلاه را بر روی صندلی قرار داد. نزدیک دِلین آمد و با لبخند عمیقی که بر لب داشت، گفت :

 

- بپر بقل عمو!

 

دِلین به سمتش آمد که شکیب ذوق زده گفت :

 

- چه عجله ایم داره!

 

دِلین کوله پشتی اش را بالا آورد، تا او را بزند. اما شکیب با خنده، قدمی به عقب برداشت و گفت :

 

- هِی هِی هِی!

 

دِلین با عصبانیت گفت :

 

- نزدیک بود بمیریم! من فکر نمی کردم تا این حد مشتاق مردن باشین.

 

شکیب همان طور که قدمی به عقب بر می داشت، گفت :

 

- نمی فهمم مشکلت چیه؟ ما برنده شدیم خوشگله. شکیب بلوف برنده شد.

 

دِلین خنده اش گرفت. چند دقیقه ی قبل بود که به محمد می گفت او را "شکیب راستگو" صدا کند. محمد راست گفته بود، شکیب معنیِ این کلمه را نمی داند.

 

- این هالیوودیا رو مگه نمی بینی؟ دیدی چطور خطر می کنن؟

 

دِلین متعجب گفت :

 

- اون جلوه های ویژه ست! واقعی این کارو نمی کنن.

 

شکیب مصرانه گفت :

 

- خب باید پز بدی که دوست پسرت، برنده ی مسابقه شده.

 

آخر به چه کسی؟!

 

دِلین ایستاد و کوله اش را بر زمین گذاشت. شکیب با لبخندی گفت :

 

- بغلم می کنی؟

 

دخترک با لبخندی، قدمی به سمت پسرک آمد. شکیب دخترک آرام و خجالتیِ این روز هایش را در آغوش گرفت. به خلسه ای شیرین فرو رفت. شال را بر گردن دخترک انداخت و با انگشت اشاره اش طره ای از موهای دخترک را برداشت و تاب داد.

 

با صدای آرامی گفت :

 

- خوش گذشت خوشگله؟

 

دِلین که حس خوبی از آغوش پسرک دریافت می کرد، به آرامی پاسخ داد :

 

- بله، خوش گذشت. ممنون به خاطر امشب.

 

این حس خوب، آغوش گرم و رایحه ی شیرین عطر شکیب بود.

 

شکیب دست از کارش برداشت و در گوش دخترک زمزمه کرد :

 

- خواهش می کنم.

 

دخترک از گرمای نفس هایش که به گوشش برخورد کرد، تنش داغ شد. شکیب به او خیلی نزدیک شده بود. هرم نفسش هایش را بر روی گردنش احساس می کرد. داشت با او چه کار می کرد؟ شکیب به قصد نفسش را بر لاله ی گوش و گردن دخترک می دمید. دِلین چشمانش را بست و دستانش را بر روی سینه ی شکیب قرار داد. با جدیت گفت :

 

- بسه دیگه!

 

و فشار دستانش را بیش تر کرد. ناگهان دردی در گردنش احساس کرد.

 

- آی!

 

شکیب از او فاصله گرفت و ذوق زده گفت :

 

- دردت اومد؟!

 

دخترک متعجب از لحن شکیب، به گردنش دست کشید. کمی نمناک شده بود.

 

- آره، دردم اومد!

 

شکیب سری تکان داد و با لبخندی گفت :

 

- اشکال نداره، خوب می شه.

 

سپس دستش را بر روی گردن دخترک کشید و خیره در چشمانش، با لحنی آرام گفت :

 

- خیلی شیرینی دِلین!

 

دخترک متوجه منظور پسرک نشد.

 

- اخلاقت، رفتارت، طرز حرف زدنت، نگاهت ...

 

دستش را به سمت زیر گلوی دخترک، سوق داد.

 

- همه چیزت خواستنیه.

 

دِلین، صدای تپش قلبش را می شنید که با هر حرکت انگشت شکیب بر روی گلویش، شدید می شد.

 

شکیب لبش را با زبانش تر کرد و گفت :

 

- منم برای تو خواستنی ام؟

 

دِلین خیره در چشمان پسرک، از او فاصله گرفت. شکیب دستش را برداشت و به او همچنان خیره ماند. دخترک نمی دانست چه جوابی به او بدهد. داشت ابراز علاقه می کرد؟! بیش تر به یک تعریف و تمجید شباهت داشت.

 

شکیب از سکوتش برداشت خوبی کرد. می دانست سختش است به زبان آورد.

 

این بار شکیب نگاه خیره ی دِلین را تاب نیاورد. نگاهش را از او گرفت و به سمت خانه قدم نهاد. دِلین نفسی عمیق کشید و شالش را بر روی سرش گذاشت. رویش را به سمت پسرک برگرداند و گفت :

 

- من دارم می رم.

 

شکیب بی آنکه رو برگرداند، دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد و تکان داد.

 

- به سلامت.

 

دخترک خیره به رفتن پسرک، کوله پشتی اش را برداشت.

 

هنگامی که به خانه رسید، ابتدا به حمام رفت تا کمی سرحال شود. بیرون که آمد، به سمت اتاقش قدم نهاد. بر روی تخت خوابش نشست و با حوله ی کوچکش، نم موهایش را گرفت. سپس بلند شد و رو به روی آینه ایستاد. حوله را کمی پایین تر آورد و به گردنش خیره شد. شکیب، او را سخت گاز گرفته بود. جای گاز گرفتگی، دندان پسرک نمایان بود و اطرافش کبود شده بود. با حرص نفسش را به بیرون دمید.

 

- پسره ی دیوونه!

 

اگر خانواده اش این کبودی را می دیدند، چه پیش خودشان فکر می کردند؟! شده بود آش نخورده و دهن سوخته. شکیب، پسرکِ نرمالی نبود. بعد از گاز گرفتی، ذوق کرده بود! نمی دانست خوشحال باشد از اینکه پسرک به او علاقه دارد، یا ناراحت. به او گفت "خواستنی!" حرف هایش به دل دخترک نشست. عقل حکم می کرد به این وابستگی پایان بدهد. اما قلبش، جایی که ذخیره ی احساساتش است، می گفت با پسرک همراه شو! دخترک به او عادت کرده بود. داشت خودش را پیدا می کرد به وسیله ی پسرک. هوس بود و یا عشق؟ کدام را باور می کرد؟ جلوی این عشق را باید می گرفتند، اما نه دِلین حاضر بود و نه شکیب.

 

شش عصر شده بود که محمد به سمت خانه ی بِیگ حرکت کرد. از خودروی اسپورتیج مشکی رنگش پیاده شد. قبل از آنکه درب را ببندد، روزنامه ی حوادث را از صندلی شاگرد برداشت و درب را بست. وارد خانه شد و از پله ها بالا رفت. سعید را دید که بر روی صندلی نشسته بود و با بِیگ صحبت می کرد. عرشیا هم رو به روی سعید نشسته بود و به سخنانشان گوش فرا می داد. به جز این سه نفر، کسی دیگر در اتاق حضور نداشت.

 

- چه عجب، چشمم به رخ زیبای یار روشن شد!

 

هر سه به محمد خیره شدند. سعید لبخندی زد و گفت :

 

- بَه، ممد خشن! از این طرفا؟

 

محمد کنار عرشیا نشست و گفت :

 

- من که میام این طرفا؛ تو زیاد پیدات نیست.

 

سعید به صندلی اش تکیه داد و گفت :

 

- نمی تونم هر وقت دلم خواست بیام اینجا. موقعیتم تو خطر می افته.

 

محمد سری تکان داد و رو به بِیگ گفت :

 

- تو که یه نفوذی گذاشتی بینشون، یه کاری می کردی بنیامین شناسایی نشه.

 

بِیگ دست به سینه گفت :

 

- سعید نقشِ یه پلیس وظیفه شناس و داره. کسی که جونشو می ده برای خدمت به مردمش! باید از دزد بودنش فاصله بگیره.

 

محمد سری تکان داد و به روزنامه ی در دستش اشاره کرد و گفت :

 

- خودکشیِ بنیامین خبر ساز شد!

 

عرشیا : چی نوشتن؟

 

محمد روزنامه را باز کرد و گفت :

 

- حرفای قشنگ!

 

سپس با صدای رسایی شروع به خواندن کرد :

 

- بنیامین. ز، متهم به هک و سرقت خودروی چند میلیاردی، سه شب پیش هنگامی که در محاصره ی نیروهای پلیس قرار گرفت، چاره ای جز اعتراف کردن ندید ...

 

محمد از خواندن دست کشید و رو به سعید، متعجب گفت :

 

- واقعا اعتراف کرد؟!

 

سعید با حرص گفت :

 

- دروغه!

 

محمد سری تکان داد و ادامه داد :

 

- همچنین گفت که دوست ندارد به زندان برود، و از آدم های آنجا متنفر است. اظهار کرد که هیچکس نمی تواند به او کمک کند. اما نیروی پلیس به او اطمینان دادند که کمکش خواهند کرد.

 

محمد به سعید نگاه کرد تا از صحت مطلب مطلع شود. سعید مغموم سری تکان داد و گفت :

 

- آره، همینا رو گفت.

 

محمد روزنامه را تا کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت :

 

- نور به قبرت بباره بنیامین!

 

سپس رو به بِیگ گفت :

 

- بنیامین مخ بود! حیف شد از دستش دادیم.

 

بِیگ خیره به محمد گفت :

 

- تو دست و پا بود.

 

محمد سری به نشانه ی موافقت تکان داد و گفت :

 

- ولی به دردمون می خورد.

 

بِیگ بحث را عوض کرد و گفت :

 

- از شکیب خبر داری؟

 

محمد : دیشب با هم بودیم.

 

بِیگ : می خوام ببینمش.

 

- چیکارش داری؟

 

بِیگ به صندلی اش تکیه داد و گفت :

 

- بعدا می فهمی.

 

با زنگ تلفن همراهش، نگاهش را از تلویزیون گرفت و آن را از عسلی برداشت. محمد بود. پاسخ داد :

 

- بله؟

 

محمد : سلام، چطوری؟

 

- سلام، بد نیستم.

 

محمد : بِیگ می خواد ببینتت.

 

شکیب با عصبانیت گفت :

 

- بگو بره گم شه!

 

محمد خندید و گفت :

 

- همین و بهش بگم؟ این دفعه من نیستم کمکت کنم!

 

شکیب کمی فکر کرد و گفت :

 

- نمی خواد این و بگی. بگو حالش خوب نیست.

 

محمد : الآن گوشی رو بهش می دم تو باهاش صحبت کن.

 

شکیب بلافاصله گفت :

 

- نه، نه، نه!

 

بِیگ تلفن همراه محمد را گرفت و گفت :

 

- الو؟

 

شکیب با شنیدن صدای بِیگ، تلفن همراهش را از گوشش فاصله داد و با صدای آرامی گفت :

 

- عوضی!

 

تلفن همراهش را به گوشش نزدیک کرد و گفت :

 

- بله؟

 

بِیگ : هنوزم می خوای بدونی باقیه اسناد دست کیه؟

 

شکیب متعجب از سخن بِیگ، گفت :

 

- خب معلومه.

 

بِیگ : پس بیا اینجا، می خوام ببینیش.

 

شکیب که مشتاق بود بداند کار چه کسی ست، از جایش برخاست و گفت :

 

- الآن میام.

 

و تماس را قطع کرد. شکیب به همراه رایلی به سمت اتاقش قدم نهاد. شکیب مشغول تعویض لباسش شد. رایلی بر روی تخت پرشی کرد و نشست. شکیب دکمه های پیرهنش را بست و رو به روی آینه قرار گرفت. با دستش موهایش را مرتب کرد. نگاهش را از آینه گرفت و از اتاق بیرون آمد. رایلی هم به دنبالش آمد. شکیب وارد آشپزخانه شد و در ظرف رایلی مقداری گوشت گذاشت. رایلی به سمت ظرف غذایش آمد و شروع به خوردن کرد. شکیب خم شد و با لبخندی رایلی را نوازش کرد.

 

- ممکنه دیر برگردم بابایی، نترسیا!

 

رایلی از خوردن دست کشید و صورت شکیب را لیس زد. شکیب کمی عقب رفت و با لبخندی گفت :

 

- آفرین دختر خوب!

 

سپس از جایش برخاست.

 

از پله ها بالا آمد. قبل از آنکه وارد اتاق بِیگ شود، آن ها را در سالن پذیرایی، که رو به رو بود، دید. عرشیا کنار محمد نشسته بود. جمشید کنار بِیگ ایستاده بود؛ پکی به سیگارش می زد و به پسری که رو به روی بِیگ قرار داشت، خیره بود. حامد و عدنان هم کنار بِیگ ایستاده بود. جمعشان جمع بود. فقط سعید و احمد حضور نداشتند. دانیال هم بینشان ندید. آن پسری که پشتش به شکیب بود، باعث کنجکاوی اش شد.

 

بِیگ : سلام.

 

شکیب جواب سلامش را نداد. آن پسرک رویش را برگرداند و شکیب لبخندی بر لبش نقش بست. دانیال بود با صورتی خون آلود! از حامد و عدنان کتک خورده بود. دانیال نگاهش را از چشمان شکیب گرفت و به زمین خیره شد.

 

بِیگ با خونسردی گفت :

 

- این همون اعتمادیه که بهشون داشتی؟

 

شکیب سرمستانه خندید. سپس لبخند به لب گفت :

 

- دیگه اعتماد ندارم! برام ثابت شد دیگه حتی نزدیک ترین شخص هم خیانت می کنه!

 

محمد به خود گرفت. اما منظور شکیب دقیقا محمد نبود. شکیب به دانیال نزدیک شد که بِیگ از کاناپه برخاست و به سمتشان آمد.

 

بِیگ : خوب می دونستم کی رو باید بفرستم اون مدارک و از خونه ی سرهنگ بدزده!

 

محمد و عرشیا با سردرگمی به آنان خیره بودند. نمی دانستند ماجرا از چه قرار است. بِیگ کنار شکیب قرار گرفت.

 

بِیگ با خونسردی ادامه داد :

 

- خیانت تو وجود هر کسی هست. اما فکر نمی کردم کسایی که دور من هستن، اینقدر قدرت من و دست کم بگیرن که بخوان انجامش بدن، نه حتی بهش فکر کنن!

 

شکیب با جدیت خیره در چشمان دانیال خطاب به بِیگ گفت :

 

- بهش نشون بده کاره بدی کرده!

 

بِیگ : می خوام تو این کارو کنی.

 

دانیال، ضربان قلبش بیش از پیش به سینه اش کوفت.

 

شکیب : از همون شب می دونستم کار دانیالِ، اما مطمئن نبودم.

 

جمشید به حرف آمد و گفت :

 

- چرا چیزی نگفتی؟

 

شکیب خیره به دانیال با لبخندی گفت :

 

- می خواستم به اینجا برسه!

 

سری تکان داد و با لحنی آرام گفت :

 

- و حالا رسید.

 

بِیگ : مدارک رو خودش می دزدید.

 

شکیب زیر لب با حرص گفت :

 

- ک*ث*ا*ف*ت.

 

دانیال سخنی به میان نیاورد و مغموم به شکیب خیره بود.

 

بِیگ : ساکتی دانیال!

 

دانیال مغموم زبان گشود و گفت :

 

- حرفی برای گفتن ندارم. اگه می خوای بکشیم، بکش.

 

بِیگ سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- چرا هست؛ مطمئنم هست. بچه ها دوست دارن ادامه ی قصه شونو از زبون تو بشنون، ادامه بده پسر. مردن باشه واسه بعد. فعلا حرف بزن.

 

دانیال خیره در چشمان شکیب، گفت :

 

- وقتی وارد این کار شدم، به هر چیزی که خواستم رسیدم.

 

جمله ی بنیامین.

 

- یه سری از چیزا تو زندگیم کم بود.

 

باز هم این جمله، شکیب را یاد بنیامین انداخت.

 

- پول هر چیزی رو وارد زندگیم نکرد.

 

شکیب داشت عصبانی می شد.

 

- خواستم خوب شم. یه فرد خوب برای کسی که دوسش دارم.

 

به یاد دِلین افتاد.

 

- رفتم اعتراف کردم. ازم خواستن به کارم ادامه بدم.

 

حرف هایش داشت شکیب را دیوانه می کرد.

 

- از هر دزدی که می کردیم ... من براش عکس می فرستادم.

 

شکیب با خشم یقه ی دانیال را گرفت و آن قدر او را به عقب برد تا به دیوار برسد. همان طور که یقه اش را گرفته بود او را به دیوار کوبید و فریاد زد :

 

- داشتی ما رو لو می دادی!

 

دانیال صدایش را بالا برد و گفت :

 

- مجبور بودم شکیب. برای خلاص شدن از شماها.

 

فریاد زد :

 

- مجبور نبودی، اسمی از ما ببری.

 

دانیال با خشم گفت :

 

- خودمو لو بدم برای حبس ابد؟ من آزادی می خواستم نه اینکه تا آخر عمرم اونجا باشم. می گفت اگر کمکش کنم از حبسم کم می کنه.

 

شکیب دستش را مشت کرد و گفت :

 

- گور خودتو با دستای خودت کندی دانیال!

 

و مشتش را بر دهان دانیال کوفت. دانیال از درد "آخ" گفت. شکیب همچنان یقه اش را گرفته بود.

 

محمد و عرشیا که تازه متوجه موضوع شده بودند، سخت خشمگین شدند.

 

بِیگ : ازش خواستم هر چی می دونه بگه. اما همکاری لازم و نمی کنه.

 

شکیب با یک دستش یقه ی دانیال را گرفت و با دستِ دیگرش اسلحه اش را در آورد و گفت :

 

- شاید من بتونم کمکت کنم.

 

دانیال را به خودش نزدیک کرد و اسلحه را بر روی شقیقه اش قرار داد و گفت :

 

- حرف بزنی یا نزنی اسلحه ی من کارتو تموم می کنه.

 

بِیگ به سمت شکیب قدم نهاد و گفت :

 

- من فکر بهتری سراغ دارم.

 

به حامد با تکان دادن سر اشاره داد. حامد به سمت اتاقی قدم نهاد. پس از چند ثانیه به همراه دخترکی از اتاق خارج شد. دانیال با دیدن دخترک، حیرت زده گفت :

 

- دنیا!

 

دخترک همان طور که اشک می ریخت، با دیدن برادرش خواست به سمتش بیاید که حامد، بازوی دخترک را محکم کشید.

 

دخترک با صدای بغضدارش گفت :

 

- دانیال ... اینا کین؟

 

دانیال با خشم و بغض گفت :

 

- یه مشت ک*ث*ا*ف*ت!

 

بِیگ به دخترک نگاه کرد و گفت :

 

- برادرتم از همین قماشِ!

 

دخترک، حیرت زده به برادرش خیره شد. دانیال شرمگین سرش را پایین گرفت. خانواده اش از کاری که دانیال می کرد، خبر نداشتند. اکنون دانیال مایه ی ننگشان شده بود. از خانواده ی متمولی بود. اما چه چیز باعث شده بود به این کار روی بیاورد؟

 

طمع داشتن برای داشتن پول بیش تر!

 

بِیگ : به این فکر کن که خانواده ات به جای از دست دادن یه نفر، دو نفرو از دست بدن!

 

منظور بِیگ خواهر دانیال بود.

 

دانیال فریاد زد :

 

- پستِ عوضی، به خواهرم کاری نداشته باش!

 

بِیگ خونسرد، فقط به او خیره بود.

 

شکیب اسلحه را بر روی سر دانیال فشرد و با حرص گفت :

 

- پس حرف بزن دانیال؛ مدارک کجان؟

 

دانیال به خواهرش که با چشمانی اشک بار به او خیره بود، نگاه کرد. حامد از تعلل دانیال، استفاده کرد. موهای دخترک را در دستش گرفت و محکم کشید. دخترک از درد جیغ زد و دستانش را بر روی سرش گرفت. قطره اشکی از چشم دانیال چکید.

 

فریاد زد :

 

- ولش کن!

 

شکیب با خشم گفت :

 

- حرف بزن دانیال!

 

بِیگ به سمت دخترک قدم نهاد. چاقویش را در آورد. ضامن را کشید. چاقو را بر روی گونه ی دخترک قرار داد. سرش را نزدیک گوش دخترک آورد و گفت :

 

- من همیشه اینقدر صبور نیستم. به برادرت بگو هر کاری که ما می خوایم برامون انجام بده.

 

فشار چاقو را بیش تر کرد که دخترک از درد هق هق کرد و گفت :

 

- دانیال ... هر چی می خوان براشون انجام بده.

 

دانیال با صدای بغضدارش گفت :

 

- پیش خودمه! می ترسیدم بهشون بدم!

 

شکیب اسلحه را فاصله داد و گفت :

 

- کار عاقلانه ای کردی!

 

بِیگ از دخترک فاصله گرفت و به سمت دانیال آمد.

 

بِیگ : دقیقا کجا؟

 

با لحنی بغض آلود گفت :

 

- تو خونه ام.

 

بِیگ : ارزش داشت؟

 

دانیال با صدای بغضدارش خیره به خواهرش گفت :

 

- آره ... ارزش داشت.

 

خواهرش خیره به او اشک می ریخت.

 

دانیال : دوست دارم آبجی دنیا. تو بهترین خواهر بودی برام ...

 

اشکی از چشمش چکید.

 

- اما قدر ندونستم.

 

دخترک غمگین به او خیره بود. دانیال هم برای او بهترین برادر و تکیه گاه بود. محمد به یاد خواهرش محیا افتاد. دلش گرفت.

 

با اشاره ی بِیگ، شکیب اسلحه اش را از شقیقه ی دانیال برداشت و بر روی قلبش گذاشت. دانیال نگاهی به اسلحه که درست بر روی قلبش قرار داشت، کرد. سپس سرش را بالا گرفت و با صدای بغضدارش گفت :

 

- آدم بدا یه روزی هوس یه زندگیِ خوب می کنن. اما دیگه دیر می شه. 

 

چرا این حرف ها را به شکیب می زد؛ حتما منظوری داشت. اسلحه را آماده ی شلیک کرد.

 

دانیال در میان اشک هایش لبخندی زد و گفت :

 

- تو هم هوسِ یه زندگی خوب و می کنی!

 

بعد از گفتن این سخن، صدای مهیب گلوله، ترس در دل دخترک انداخت، که باعث شد جیغ بکشد. با شلیک گلوله در قلب دانیال، خون بر روی صورت شکیب پاشید. دانیال بی جان، خواست بیافتد که شکیب دستانش را دور کمرش حلقه کرد و او را در آغوش گرفت. دخترک حیرت زده به جسم بی جان برادرش خیره شد. با صدای آرامی گفت :

 

- دانیال!

 

پاسخی نشنید. صدایش را بالا برد :

 

- داداش ...

 

در آغوش شکیب بود و بدنش تکان نمی خورد. دخترک جیغ کشید :

 

- دانیال ... داداشی ...

 

شکیب قطره ای اشک از چشمش چکید. دانیال را سخت در آغوش گرفت. دخترک خواست به سمت برادرش بیاید، که محمد، از جایش برخاست و مانع شد. دخترک هق هق کرد :

 

- چرا داداشم بلند نمی شه؟

 

محمد دخترک را در آغوش گرفت و با صدایی مرتعش گفت :

 

- رفت!

 

دخترک خواست از حصار دستانش رها شود. همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- می خوام داداشم و ببینم.

 

محمد به دخترک نگاه کرد و با خشم گفت :

 

- چیزی نیست که تو بخوای ببینی!

 

دخترک با صدایی بغض آلود، خیره در چشمان محمد گفت :

 

- خواهش می کنم ... تو رو جون عزیزت ...

 

محمد تاب نیاورد و او را رها کرد. دخترک با قدم هایی لرزان به سمت برادرش آمد، که هنوز در آغوش شکیب بود. بر روی زمین کنار برادرش نشست. چشمانش باز بود و صورتش کبود. حالش بد شد.

 

دوست نداشت این چنین تصویری از برادر زیبایش، در ذهنش بماند. با صدای آرامی گفت :

 

- دانیال!

 

شکیب نم چشمانش را با پشت دستش گرفت و به دخترک خیره شد. او برادرش را جلوی دخترک کشته بود. او دید که چگونه اسلحه را بر روی قلبش گذاشت. دخترک بوسه ای بر گونه ی برادرش نشاند و هق هق کرد.

 

شکیب با صدای بمی خیره به دخترک گفت :

 

- می دونم این چیزایی که امشب دیدی، هیچ وقت از خاطرت نمی ره. به هر حال، اگه خواستی انتقام بگیری ...

 

دخترک به شکیب نگاه کرد. آب دهانش را جمع کرد و به صورت شکیب پرتاب کرد. شکیب با پشت دستش، صورتش را پاک کرد. خشم دخترک به ترس تبدیل شد. از آنکه پسرک بر دهانش بکوبد! اما شکیب ضعیف کش نبود. می دانست حقش است.

 

دخترک با بغض خیره به شکیب گفت :

 

- خدا جای حق نشسته، می دونه چجوری انتقام من و بگیره!

 

شکیب از جمله ی دخترک ترسید. اگر دخترک، سخنی از انتقام می آورد، شکیب این گونه ترس او را فرا نمی گرفت.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دخترک به برادرش خیره شد و بی صدا اشک ریخت. محمد از آنکه بِیگ به شکیب دستور داد، دانیال را در حضور خواهرش بکشد، سخت خشمگین شده بود! نباید چنین نمایشی درست می کرد. خواهرش همه را دیده بود. این امر امکان داشت که دنیا با مرگ برادرش، آن هم توسط شکیب، به فکر انتقام باشد؛ و یا حتی به پلیس گزارش دهد. شکیب و محمد نمی دانستند بِیگ، سخت دخترک را ترسانده بود.

 

بِیگ، خسته از اشک ریختن دخترک، به حامد اشاره داد تا او را از اینجا ببرد. حامد به سمت دخترک آمد. دنیا ترسید و خودش را عقب عقب به دیوار رساند. حامد با خشونت بازویِ دخترک را گرفت و از جای، بلندش کرد.

 

دخترک با بغض، جیغ زد :

 

- ولم کن!

 

شکیب نگاهش را از دخترک گرفت و به دانیال خیره شد.

 

دنیا که به دنبال حامد کشیده می شد، هق هق کرد :

 

- کجا می برید من و؟

 

محمد مغموم به دخترک خیره بود، که تقلا می کرد همراهِ حامد از سالن خارج نشود.

 

دنیا با خشم و بغض رو به بِیگ، با صدای بلندی گفت :

 

- بی شرف، خدا ازت نگذره!

 

بِیگ فقط به او خیره بود. عکس العملی در قبال سخنانش نشان نداد. برایش اهمیتی نداشت. او خلافکار بود. چنین رفتار و برخوردی را از آنان انتظار داشت.

 

سپس رو به شکیب با صدای بلندی گفت :

 

- هیچ وقت یادم نمی ره چیکار کردی عوضی!

 

شکیب می دانست خاطره ی تلخی در ذهن دخترک ایجاد کرده است. یادش نمی رفت و مدام این صحنه ی دلخراش در خاطرش تکرار می شد. عذاب آور و دردناک بود.

 

حامد دخترک را از سالن خارج کرد؛ اما دنیا همچنان جیغ می زد و به بِیگ و شکیب ناسزا می گفت. عدنان به سمت شکیب آمد. شکیب پلک های دانیال را بست و عدنان، دانیال را از آغوش شکیب جدا کرد. شکیب نگاهی به پیرهن سورمه ای رنگش کرد. خون دانیال، رنگ پیرهنش را تیره تر کرده بود. دستانش و قسمتی از صورتش هم، خون آلود شده بود.

 

عدنان رو به عرشیا کرد و گفت :

 

- بیا کمکم.

 

عرشیا با بی حالی از جایش برخاست و به کمک عدنان، دانیال را از سالن خارج کردند. کف سالن از خون، پر شده بود. رایحه ی خون، فضای سالن را در بر گرفته بود. شکیب اسلحه اش را بر زمین گذاشت. محمد همان طور که به بِیگ نزدیک می شد، با لحنی خشمگین گفت :

 

- خواهرش و چرا وارد این ماجرا کردی؟ اینقدر کثیفی بِیگ، که پای خونواده اشو می کشی وسط؟

 

بِیگ با خونسردی پاسخ داد :

 

- راهِ دیگه ای نداشتم. فکر می کردم نخواد حرفی بزنه.

 

شکیب اسلحه اش را از زمین برداشت و از جایش برخاست.

 

محمد با لحنی خشمگین، به آرامی گفت :

 

- اگه قرار باشه کاری برات انجام ندیم، همین بلا رو سرمون میاری؟

 

بِیگ با جدیت، خیره در چشمان محمد گفت :

 

- مطمئن باش همین کارو می کردم!

 

محمد بیش از پیش، خشمگین شد. انتظار چنین سخنی را از بِیگ اصلا نداشت. محمد، نگران تنها دارایی اش بود؛ خواهرش! شکیب با عصبانیت از جایش برخاست. به سمت بِیگ آمد و اسلحه را بر رویِ پیشانی اش نشانه گرفت. جمشید تکیه اش را از دیوار گرفت و همان طور که به سمت شکیب می آمد، اسلحه اش را در آورد. سپس بدون کوچک ترین فاصله ای بر روی شقیقه ی شکیب قرار داد.

 

جمشید با عصبانیت گفت :

 

- مراقب رفتارت باش شکیب!

 

شکیب بی توجه به جمشید، خشمگین گفت :

 

- تو دانیال و کشتی، نه من!

 

محمد با عصبانیت بازویِ شکیب را گرفت و گفت :

 

- شکیب!

 

شکیب خیره در چشمان بِیگ، با عصبانیت ادامه داد :

 

- بعدش نوبت کیه بِیگ؟

 

سری تکان داد و گفت :

 

- من ... محمد ... عرشیا ... سعید ... ها؟ کی قراره بمیره؟

 

فریاد زد :

 

- حرف بزن بِیگ!

 

بِیگ، دیگر این شکیب را نمی شناخت. عوض شده بود. به خاطر مرگ دوستش ناراحت شده بود! تا به حال چنین رفتاری از او ندیده بود. شکیب، کشتن برایش مانند تفریحی می ماند. بی رحم بودنش او را چنین کرده بود. حدس می زد به خاطر وجود دخترک باشد!

 

بِیگ رو به جمشید کرد و گفت :

 

- اسلحه اتو بردار جمشید ...

 

سپس به شکیب خیره شد و با جدیت گفت :

 

- شکیب این کارو نمی کنه!

 

جمشید به سخن بِیگ اعتنایی نکرد. شکیب از سخن بِیگ، جری تر شد.

 

با خشم گفت :

 

- حالا می بینی!

 

دستش را بر روی ماشه قرار داد؛ که بِیگ بلافاصه خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- دِلین رضاییان!

 

شکیب دستش را از ماشه برداشت. با شنیدن نامش، قلبش به تپش افتاد. از کجا اسمش را می دانست؟!

 

بِیگ : این دختره باعث شده تو این شکلی بشی!

 

شکیب اسلحه اش را فاصله داد و با لحنی مغموم گفت :

 

- باهاش کاری نداشته باش!

 

بِیگ با لبخندی گفت :

 

- دوست دارم ببینمش. چون باعث شده تو تغییر کنی!

 

ضربان قلبش اوج گرفت. دِلین گناهی نداشت که پایش به این ماجرا کشیده شود.

 

بِیگ لبخند به لب گفت :

 

- خیلی خوب تونسته تو وجودت نفوذ کنه.

 

بِیگ خیلی بهتر از او، متوجه این امر شده بود.

 

بِیگ به دورش، قدم زد و گفت :

 

- دیگه مثل سابق نیستی شکیب! دست و دلت موقع کشتن می لرزه.

 

شکیب سرش را پایین گرفت. بِیگ با لبخندی ادامه داد :

 

- سگ وحشیمون، اهلی شده!

 

شکیب از سخن بِیگ خوشش نیامد. محمد متوجه حالش شده بود. به گونه ای فهمیده بود، عاشق شده است!

 

بِیگ رو به روی محمد ایستاد و با اخمی بر پیشانی، گفت :

 

- تو دیگه چرا ممد خشن؟ تو هم پایِ یه دختر تو زندگیت باز شده؟

 

محمد با دیدن دنیا، به یاد خواهرش افتاده بود. چراکه دلش به حال دخترک نسوخت. ترسیده بود از آنکه روزی، روزگاری خواهر عزیزش به خاطرش به دردسر بیافتد.

 

بِیگ از سکوت محمد و شکیب، با عصبانیت ادامه داد :

 

- شماها دزدین، جایی بینشون ندارین. نه کنارشون، نه تو زندگیشون، نه تو قلبشون!

 

شکیب قلبش درد گرفت! دوست نداشت سخنانش را بپذیرد.

 

شکیب مطمئن بود در بین آن مردم، در کنار شخصی جای گرفته است، در زندگی اش وارد شده و در قلبش نفوذ کرده است.

 

شکیب خیره به بِیگ با لحنی مغموم گفت :

 

- یه روزی، از این کار دست می کشم. اون روز تو نمی تونی کاری کنی!

 

بِیگ از سخن شکیب، دست زد.

 

- آفرین، آفرین ... تا اون روز، تو یه جایزه پیش من داری!

 

داشت مسخره اش می کرد. شکیب هم انتظار نداشت باور کند. بِیگ به محمد نگاه کرد و گفت :

 

- تو چی محمد؟ تو هم می خوای دست بکشی؟

 

محمد با جدیت، خطاب به بِیگ، خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- نه! من با شکیب فرق دارم.

 

شکیب هم به او خیره شد.

 

محمد : این شغل منه، هیچ وقت ازش خسته نمی شم.

 

بِیگ سری به نشانه ی تحسین کردنش، تکان داد و با لبخندی گفت :

 

- حق با توئه محمد، این شغل خستگی نداره!

 

شکیب همان طور خیره به محمد، با لحنی مغموم گفت :

 

- داری آینده اتو نابود می کنی.

 

محمد با بی تفاوتی گفت :

 

- برام مهم نیست!

 

جمشید زبان گشود و گفت :

 

- کسی که وارد این کار می شه دیگه آینده نداره! حداقل برای بعضیامون.

 

شکیب حالش خراب شد. او یک زندگیِ آرام و معمولی می خواست. خسته شده بود، از زمین و آدم هایش، از زمان و روزگارش و از آینده ی مبهمی که مشخص نبود. آری، خلافکار بودن خستگی دارد؛ اما همه مثل هم که نیستند. هر کسی که در اطراف شکیب قرار داشت، از این کار گلایه ای نداشت. آن ها یک تفاوت کوچک با شکیب داشتند. اینکه با این کار ها خو گرفته بودند و شکیب هوسِ سالم زندگی کردن به سرش زده بود.

 

با وارد شدنش، رایلی از کاناپه برخاست و به آرامی به سمت صاحبش آمد. شکیب درب را بست و بر روی سرامیک نشست، تا رایلی را نوازش کند. رایلی مدام سعی می کرد صورتش را لیس بزند. شکیب با لبخندی مانعش می شد.

 

- رایلی خانوم خوبه؟

 

رایلی زوزه کنان پاسخش را داد. شکیب به دیوار تکیه داد و رایلی سرش را بر روی رانش گذاشت. چشمش به نوشیدنی های زیر کاناپه افتاد. دوست داست بنوشد، اما فقط حالش را بدتر می کرد. سیگار کشیدن هم آرامَش می کرد؛ اما به سرفه های بعدش نمی ارزید. به یاد دِلین افتاد. امشب به دنبالش نرفت و حتی به او خبر نداد که منتظرش نماند. حتم داشت با شنیدن صدایش آرام گیرد. دخترک گفته بود هر وقت درد داشت، با او تماس بگیرد تا حالش را خوب کند. تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش در آورد. حواسش به زمان نبود، که سر شب است. شماره اش را گرفت و تلفن همراه را به گوشش نزدیک کرد. دِلین که از خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود، با شنیدن صدای تلفن همراهش، از خواب برخاست و با قدم هایی سست به پذیرایی آمد. جایی را به درستی نمی دید. اما با دیدن نور تلفن همراهش، توانست مسیر را طی کند. با دیدن نام شَکی، متعجب به صفحه خیره شد. آخر این وقت شب موقع زنگ زدن است؟! پدرش به سمتش آمد و با لحنی خواب آلود گفت :

 

- کیه دِلین؟

 

دِلین با ترس رو به پدرش، که چهره اش را به درستی نمی دید، گفت :

 

- دوستمه!

 

آقا وحید با حرص گفت :

 

- آخه این وقت شب؟

 

دِلین برای آنکه شکیب قطع نکند، تماس را برقرار کرد و رو به پدرش به آرامی گفت :

 

- حتما می خواد باهام درد و دل کنه!

 

آقا وحید با حرص به سمت اتاقش بازگشت. دِلین تلفن همراهش را به گوشش نزدیک کرد و گفت :

 

- الو؟

 

شکیب با شنیدن صدایش، لبخندی بر لبش نقش بست.

 

- سلام خوشگله.

 

دِلین درب اتاقش را بست و بر روی تختش دراز کشید. با لبخندی گفت :

 

- سلام آقا شکیب.

 

شکیب بلافاصله گفت :

 

- می شه ازت یه خواهشی کنم؟

 

دِلین مشتاقانه گفت :

 

- بله بفرمایید!

 

- دوست دارم با من راحت باشی.

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- مگه نیستم؟

 

منظور شکیب طرز سخن گفتنش بود. دوست داشت بعد از مدتی با او صمیمی باشد. گرچه خوشش می آمد او را آقا خطاب کند!

 

شکیب سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- نه زیاد.

 

دِلین که از خدایش بود، گفت :

 

- باشه شکیب، این طوری خوبه؟

 

شکیب خندید و گفت :

 

- آره، آفرین.

 

دِلین لبخندی زد که شکیب گفت :

 

- ببخشید نتونستم بیام دنبالت.

 

دِلین : اشکالی نداره، درک می کنم.

 

شکیب نفسی عمیق کشید و گفت :

 

- دانیال و یادت میاد؟

 

دِلین که لحن و گفتار شکیب برایش آشنا به نظر می رسید، کنجکاوانه گفت :

 

- آره دیدمش. اتفاقی براش افتاده؟

 

شکیب خندید. حتی دخترک هم فهمیده بود!

 

شکیب مغموم گفت :

 

- خودش و کشت!

 

در واقع با برداشتن اسناد، خودش را از قبل کشته بود. ذهن دخترک مشوش شد. چرا این ها را به او می گفت؟! دوستش بود اما به چه دلیل برای دِلین بازگو می کرد؟

 

دِلین ناراحت شد و گفت :

 

- اونم مشکل داشت؟

 

شکیب هم به دروغ گفت :

 

- آره، مشکل داشت.

 

شکیب با لحنی مغموم ادامه داد :

 

- من نگرانم دِلین!

 

دِلین با کنجکاوی گفت :

 

- چرا؟!

 

- اینکه بعدش نوبت خودم باشه!

 

دخترک نگران و دلش آشوب شد.

 

شکیب ادامه داد :

 

- اینا همه یه نشونه ست، اینکه بعدیش منم!

 

دِلین با عصبانیت گفت :

 

- این حرف و نزن!

 

شکیب از پاسخ دِلین، قلبش به تپش افتاد. با لبخندی گفت :

 

- چرا؟ برات مهمم؟

 

آری، وجودش برای دِلین مهم بود.

 

هنگامی که پاسخی از دِلین نشنید، مغموم گفت :

 

- جواب بده دِلین!

 

دِلین دستش را بر روی قلبش گذاشت. سخت به سینه اش می زد. به آرامی پاسخ داد :

 

- آره ... برام مهمی.

 

شکیب ناراحت شد. باید خوشحال می بود، چراکه دخترک به گونه ای به او ابراز علاقه کرد. اما دخترک عاشق یک خلافکار شده بود و شکیب می دانست، دخترک اگر پی به شخصیت اصلی اش ببرد، او را ترک خواهد کرد.

 

شکیب لبخندی غمگین زد و گفت :

 

- چقدر برات مهمم؟

 

دِلین صادقانه گفت :

 

- خیلی زیاد!

 

شکیب لبخندش عمیق تر شد و گفت :

 

- پس تو قلبت جا دارم؟

 

دِلین لبخندی توام با خجالت زد و گفت :

 

- آره داری.

 

شکیب : کنارم خوشحالی؟

 

- آره خوشحالم.

 

شکیب : تو زندگیت هستم؟

 

- آره هستی.

 

شکیب : شریکم می شی؟

 

- آره می شم.

 

شکیب : تو اوج تنهایی باهام می مونی؟

 

- آره می مونم.

 

شکیب خندید و گفت :

 

- دیگه برام ثابت شد من برات مهمم.

 

دِلین به آرامی خندید.

 

سخنان عاشقانه اشان تا اذان صبح ادامه داشت. نه دِلین خواب به چشمانش آمد و نه شکیب.

 

خاصیت عشق اینچنین است. تو را بی خواب و گاهی پرشور می کند.

 

اواخر مرداد ماه شده بود. اهواز همچنان آن گرمای طاقت فرسا را داشت. اما دغدغه ی مردم، این نبود؛ بلکه چگونه گذراندن عمرشان بود. روز هایشان تکراری و شب هایشان به یک چشم بر هم زدن، فرا می رسید.

 

در این بین، دِلین، شب و روزش شده بود پسرکی به نام شکیب. دِلین عشق پسرک در قلبش جوانه زده بود. پسرک، برایش عزیز شده بود. با هر بار دیدنش، تپش قلب می گرفت. صدایش، برایش یک موسیقی گوش نواز شده بود. نگاه پسرک، دلش را می لرزاند. در کنارش، حس خوشایندی به او دست می داد. و همچنین شکیب که دخترک، بد طور دلش را لرزانده بود؛ گرچه ترسی در دلش، مانع می شد این علاقه را با دخترک در میان بگذارد. اینکه اگر دِلین بفهمد او چه کسی ست، تنهایش بگذارد. قصد نداشت با احساس دخترک بازی کند. اما نمی خواست دِلین را از دست بدهد.

 

بهادر به همراه سعید بر روی پرونده ی شرکت ساین بورد تمام وقت کار می کردند. سعید تماما در نقش یک پلیس وظیفه شناس فرو رفته بود. درخواست بِیگ این چنین بود. باید پا به پای بهادر، همکاری های لازم را می کرد. اگر اطلاعات غلطی را به بهادر می رساند، مورد ظن قرار می گرفت.

 

پرونده ی بنیامین مختومه اعلام شد، بی آنکه به سرانجام مطلوبی برسد. آن خودروی یک و نیم میلیاردی یافت نشد. صاحب خودرو سرمایه ی هنگفتی را از دست داده بود.

 

نامزد بنیامین، طی صحبتی که با امیر داشت، برایش توضیح داد که از همه کارهایش خبر داشته است. می دانست دزد است و کارش هک خودرو های خارجی بود. امیر خواستار آن شد که بداند، بنیامین چگونه این خودرو ها را به سرقت می رساند. دلارام اطلاعی نداشت. در واقع بنیامین این استعدادش را به جز سعید، با کسی در میان نگذاشته بود. آن هم فقط هک دوربین!

 

دلارام حتی نمی دانست دوستان بنیامین، خلافکار هستند! بنابراین نتوانست کمکی به امیر کند.

 

بهادر در کنار این ماجراها، به تازگی نامزد کرده بود. دخترکی که به انتخاب مادرش، برگزیده بود. با او خوشحال بود. کم کم توانست حس و حال چیزی را که سال ها انتظارش را می کشید، در وجودش پیدا کند. عشق!

 

ساعت هشت و نیم شب شده بود. دِلین در صندلیِ میزناهارخوری رو به روی شکیب نشسته بود. دِلین با لبخندی رو به شکیب، که سالاد درست می کرد، گفت :

 

- از این خالکوبیا که روی بدنته، خسته نمی شی؟

 

شکیب دست از کارش کشید. خیره به دخترک با لبخندی گفت :

 

- چرا بعضی وقتا خسته می شم. اما سعی می کنم زیاد بهشون نگاه نکنم.

 

دِلین سرش را کمی خم کرد و گفت :

 

- درد داره؟

 

شکیب به کارش مشغول شد و گفت :

 

- آره درد داره. اما دردش، در مقایسه با دردایی که تو زندگیم داشتم، بی اهمیت بود.

 

دِلین با لحنی آرام گفت :

 

- من دوست دارم بیش تر از تو بدونم.

 

شکیب با ترس به او خیره شد. الآن موقع شنیدن حقیقت های زندگی اش نبود. اما شانس با او یار نبود. طولی نمی کشید که دخترک پی به راز درونش می برد.

 

سرش را پایین گرفت و گفت :

 

- من ...

 

با شنیدن صدای تلفن همراهش، سخنش را ادامه نداد. خواست بلند شود، که دِلین به سرعت از جایش برخاست و گفت :

 

- من میارمش.

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- ممنون.

 

دِلین لبخندی زد و به سمت اتاق قدم نهاد.

 

تلفن همراه شکیب را، کنار آن نقاب دید. به طور موقت یادش رفته بود. با دوباره دیدنش حالش خراب شد. صدای زنگ تلفن همراه را می شنید، اما نگاهش خیره ی نقاب شده بود. شکیب متوجه تأخیر دِلین شد. نمی دانست چکار می کند. بنابراین به آرامی از جایش برخاست. دستانش را در ظرف شویی شست و همراه رایلی به سمت اتاقش قدم نهاد.

 

دِلین نقاب مشکی رنگ را برداشت و به آن خیره شد. بغضش گرفت.

 

شکیب، دخترک را دید که پشت به او ایستاده است. به چیزی که در دستش بود، نگاه می کرد. دِلین حضور شکیب را احساس کرد. با ترس به سمت او برگشت و نقاب را پشتش پنهان کرد. شکیب به چشمان اشک بارش خیره شد. سپس به دست دخترک نگاه کرد که چیزی را پنهان کرده بود.

 

- چیه دستت؟!

 

دِلین خیره به شکیب، سخنی به میان نیاورد. شکیب آرام به سمتش آمد. دِلین کمی عقب رفت تا به میز آرایشی برخورد کرد. شکیب دستان دخترک را باز کرد و نقابش را مشاهده کرد. دِلین با چشمانی اشک بار، به او خیره بود. شکیب مغموم نقاب را از دستش گرفت. نگاهش به چشمان اشک بار دخترک افتاد.

 

مغموم گفت :

 

- برات توضیح می دم دِلین!

 

با گفتن این جمله، دِلین سخت ناراحت شد. قلبش به تپش افتاد. شدت اشک ریختنش بیش تر شد. دیگر ماجرا برایش روشن شد. نیازی به توضیح نبود. او حتی انکار هم نکرد! به سمت درب قدم نهاد که شکیب به سرعت، به سمت درب آمد و آن را بست. دخترک ترسید و به او خیره شد. شکیب درب را قفل کرد و کلید را در جیب شلوار جینش قرار داد. رایلی که پشت درب بود، با پنجه هایش به درب ضربه زد. شکیب به درب تکیه داد و با لحنی آمرانه به دِلین گفت :

 

- بشین دِلین!

 

دِلین ترسیده از حرکت شکیب، با صدای بغضدارش گفت :

 

- باشه، می شینم.

 

بر روی تخت نشست. شکیب که بغض به گلویش چنگ می زد، گفت :

 

- باید به حرفام گوش بدی دِلین! وگرنه نمی ذارم از اینجا بری.

 

دخترک سرش را پایین گرفت تا شکیب سخن بگوید. رایلی شروع به پارس کردن، کرد.

 

شکیب کمی صدایش را بالا برد و خطاب به رایلی گفت :

 

- رایلی ساکت!

 

سگ بیچاره پشت درب، بر روی دو زانو نشست. شکیب آرام به سمت دِلین آمد. زیر پایِ دخترک نشست و با صدای بغضدارش گفت :

 

- بهم نگاه کن!

 

دِلین اعتنایی نکرد و با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد.

 

شکیب صدایش را بالا برد و گفت :

 

- به من نگاه کن لعنتی!

 

دِلین با ترس سرش را بالا آورد.

 

- فکر می کنی من شیادم، آره؟

 

دِلین پاسخی نداد و دستش را بر روی قلبش گذاشت تا کمتر درد احساس کند. شکیب متوجه اش شد. اشکی از چشمش چکید و گفت :

 

- قلب منم درد می کنه دِلین. منم مثل خودت دارم اذیت می شم. برام سخت بود از دستت بدم.

 

دخترک اشک پسرک را تا به حال ندیده بود. چهره اش به مانند پسر بچه ای مظلوم می شد.

 

دِلین همان طور که اشک می ریخت، خیره در چشمان شکیب گفت :

 

- همه چی رو ... می دونستم ... فقط خودمو گول زدم.

 

سپس با خشم و بغض گفت :

 

- من احمقم. احمقا این طوری گول می خورن!

 

دِلین احمق نبود، او فقط عاشق بود. شکیب با بغض گفت :

 

- این حرف و نزن دِلین. من گولت نزدم. من با احساست بازی نکردم. همه ی حرفایی که بینمون زده شد، راست بودن. من شکیب، پسر ارشد خانواده ی سراج، وقتی دیدن سیگار می کشم من و از خونه انداختن بیرون. شدم بچه ی کار. گاری هول دادم. کارگر شدم. تو کیسه زباله ها دست می کردم تا شاید یه چیزی گیرم بیاد. کاسه ی گدایی گرفتم دستم، شخصیتم خرد شد. آزارم دادن، بهم یاد دادن چطور بدزدم. چطوری یه وحشی بشم.

 

دِلین دلش سوخت. او خانواده داشت و به این کار ها روی آورد.

 

- من این نبودم دِلین. روزگار این بلا رو سرم اورد.

 

سپس چند بار سرش را تکان داد و گفت :

 

- تقصیر منم بود. باید از این کار دست می کشیدم. اما خواسته هامو بر آورده کرده بود. به خیلی چیزا رسیدم دِلین. ولی خیلی چیزا از دست دادم. من دارم تاوان می دم.

 

اشکی از چشمش چکید.

 

- تاوان سختی هم دارم می دم. پس تو بمون کنارم دِلین! تو تنهام نذار. من درست می شم، قول می دم درست شم. تو فقط ترکم نکن.

 

دِلین دلش گرفت. داشت به او التماس می کرد، بماند. با صدای بغضدارش گفت :

 

- می خوام برم بیرون.

 

شکیب مغموم گفت :

 

- می خوای تنهام بذاری؟

 

قلبش می گفت نه، عقلش می گفت بله. دخترک بر خلاف میلش، سری تکان داد. شکیب مغموم، صدایش را بالا برد و گفت :

 

- اگه بگم دوست دارم، اگه بگم عاشقت شدم، اگه بگم فکر و خیالم تویی ...

 

صدایش را پایین آورد و گفت :

 

- بازم پیشم می مونی؟

 

دِلین سرش را پایین گرفت. شکیب به علاقه اش اعتراف کرد. دِلین ضربان قلبش اوج گرفت. پس پسرک به او علاقه مند شده بود؛ درست مانند خودش!

 

- دِلین؟ تو هم دوسم داری؟

 

چه باید می گفت؟ می ترسید پاسخ دهد.

 

شکیب مطمئن گفت :

 

- دِلین خوشگله دوسم داره، من مطمئنم دوسم داره!

 

شدت اشک ریختن دِلین بیش تر شد. شکیب با عصبانیت گفت :

 

- تو هم دوسم داری دِلین! باید دوسم داشته باشی. بهم علاقه داشتی که همراهم بودی! پا گذاشتی تو زندگیم. حتما دوسم داشتی که می خواستی بفهمی من کیم ...

 

دخترک سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان پسرک، با صدای بلندی گفت :

 

- منم دوست دارم لعنتی!

 

هق هق کرد :

 

- ولی دیگه دوست ندارم! تو بد کردی، نباید می ذاشتی نزدیکت شم. نباید اجازه می دادی تو وجودت نفوذ کنم.

 

بر تخته سینه اش به آرامی کوفت.

 

- الآن سخت می شه فراموش کردن. چون به هم عادت کردیم، عاشق هم شدیم.

 

زمزمه کرد :

 

- قلبامون به هم محرم شدن. منم بد کردم، منم مقصرم.

 

از جایش برخاست. شکیب هم برخاست تا مانع رفتنش شود.

 

دِلین همان طور که اشک می ریخت، با حرص، خیره در چشمان طوسی رنگش، که تیره تر شده بود، گفت :

 

- شاید اصلا عشق نیست، ه*و*س بوده.

 

شکیب دلش گرفت. مغموم گفت :

 

- نامرد نشو دِلین، من اگه نقشه داشتم فرقم با اون دو تا پسرا چی بود؟

 

دِلین با عصبانیت گفت :

 

- عشق تو ه*و*س بوده نه من! از همون شبی که دیدمت می خواستی بلا سرم بیاری.

 

شکیب ناراحت شد.

 

- من نجاتت دادم.

 

دِلین اشک ریخت و گفت :

 

- ولی یه خاطره ی بد برام درست کردی.

 

شکیب دستانش را بالا آورد. اشک های دخترک را پاک کرد. قلبش درد گرفت که اینچنین اشک دخترک را در آورده است. دِلین مانعش نشد. دوستش داشت؛ حتی هنگامی که حقیقت را شنید.

 

شکیب با بغض گفت :

 

- آره حق با توئه. ببخشید دِلین. غلط کردم.

 

دِلین مغموم گفت :

 

- نمی تونم باورت کنم ... ببخشید!

 

از شکیب فاصله گرفت. خواست به سمت درب بیاید، که شکیب دستش را گرفت. دست پسرک گرم بود، برعکس دِلین که سرما در وجودش رخنه کرده بود. شکیب رو به رویش قرار گرفت. به او خیره شد و مغموم گفت :

 

- خیلی بدی دِلین. تو هم مثل شیدایی. داری قضاوتم می کنی. اصلا حرفامو نفهمیدی.

 

دِلین سرش را بالا گرفت و با بغض گفت :

 

- من عاشق یه خلافکار شدم! شخصی که همه ازش متنفرن. من بد نیستم شکیب، شیدا هم نیستم. اما تو هم بد کردی. با خوب بودنت، باعث شدی بهت نزدیک شم. من اون نقاب و دیدم اما باورش نکردم. من به خودم خیانت کردم. حالا هم ...

 

اشک از چشمش چکید.

 

- حقمه.

 

از شکیب فاصله گرفت و به سمت درب آمد.

 

- لطفا بازش کن، می خوام برم.

 

شکیب با بغض گفت :

 

- باز می کنم درو، به شرطی که تنهام نذاری. تو قول دادی، انگشت کوچیکه، یادت هست؟

 

داشت التماسش می کرد. برای آنکه دوستش داشت. با او عشق را تجربه کرده بود. رفتن دخترک باعث می شد او دیگر نسبت به محبت اطرافیانش دلسرد شود.

 

- خواهش می کنم درو باز کن. دیرم شد باید برم.

 

شکیب به سمتش آمد و آرام گفت :

 

- بازم پیشم بر می گردی؟

 

دِلین خیره در چشمانش مغموم گفت :

 

- نه، بهتره یه مدت از هم دور باشیم. شاید هم دیگه رو فراموش کردیم و این عشق از سرمون پرید.

 

شکیب با عجز گفت :

 

- جدایی، دلتنگی میاره دِلین. کسی که عاشق می شه فراموش نمی کنه، برای گفتن این حقیقت پا پیش می ذاره.

 

دِلین نزدیکش شد. نفس حاره پسرک به صورتش اصابت کرد. رایحه ی شیرین عطرش را استنشاق کرد. مغموم گفت :

 

- نمی تونی من و به زور داشته باشی. نه الآن که می دونم شکیب کیه.

 

شکیب انگشت اشاره اش را بر لبان دخترک گذاشت و با لبخندی غمگین گفت :

 

- پس بمون و درستش کن. شکیب می خواد تغییر کنه، به خوشگله نیاز داره.

 

دِلین اشک ریخت. او تغییر می خواست. نشانه ی خوبی بود. اما چرا این قدر دیر؟

 

دِلین : چرا الآن می خوای تغییر کنی؟

 

شکیب دستش را از لب دخترک برداشت و به سرامیکِ کف پایش خیره شد.

 

- اون وقتا پای کسی تو زندگیم باز نشده بود!

 

صدای تلفن همراه دِلین، از پذیرایی آمد. دِلین با نگرانی به درب اتاق نزدیک شد و رو به شکیب گفت :

 

- تو رو خدا بازش کن، خواهش می کنم!

 

شکیب مغموم گفت :

 

- اگه بذارم بری، بر می گردی پیشم؟

 

دِلین ناچار، به دروغ گفت :

 

- آره شکیب، بر می گردم.

 

شکیب می دانست دروغ می گوید. با این حال زندانی کردنش در این اتاق، باعث نمی شد دخترک از جدا شدنش صرف نظر کند. کلید را از جیبش بیرون آورد و درب اتاق را باز کرد. دِلین از اتاق بیرون آمد. صدای تلفن همراهش قطع شده بود. رایلی به سمتش قدم نهاد. دِلین خم شد و سر رایلی را نوازش کرد. دلش برای این سگ هاسکی دوست داشتنی تنگ می شد. در گوش رایلی زمزمه کرد :

 

- مراقب شکیب باش؛ نذار دیوونه بازی در بیاره!

 

رایلی سعی کرد صورتش را لیس بزند، دِلین با لبخندی مانع شد. از حالت خم در آمد و به سمت کاناپه آمد. کوله اش را برداشت و به شکیب نگاه کرد. شکیب مغموم به او خیره بود. دخترک نگاهش را از شکیب گرفت. خواست به سمت درب پذیرایی برود، که شکیب مغموم گفت :

 

- اگه تو بری، من می میرم!

 

دِلین با لحنی بغض آلود گفت :

 

- فراغ یار کسی رو نکشته تا حالا ...

 

شکیب لبخندی غمگین زد.

 

دِلین : ما رو هم نمی کشه.

 

شکیب مغموم گفت :

 

- چرا دِلین، می کشه. عاشق که باشی، درد دوری رو خوب حس می کنی.

 

دخترک به سمت پذیرایی آمد. درب را باز کرد و کفشش را به پا کرد. شکیب دلش نمی خواست دخترک برود. محبت دخترک، او را حسابی نرم کرده بود.

 

با بسته شدن درب پذیرایی، شکیب به دیوار تکیه داد و بر روی سرامیک نشست. رایلی به سمت صاحبش آمد. زوزه کنان حال شکیب را پرسید. نگاه شکیب به پنجره بود؛ خیره ی دخترک، که هر لحظه از او دورتر می شد.

 

- دِلین بر می گرده!

 

رایلی به پنجره خیره شد.

 

- قول داد تنهام نذاره.

 

دخترک درب حیاط را باز کرد. قبل از آنکه خارج شود، به پنجره خیره شد. شکیب را ندید. نگاهش را از پنجره گرفت و از آن جا خارج شد.

 

با صدای بسته شدن درب، شکیب تکان خفیفی خورد.

 

با صدای بغضدارش گفت :

 

- من بهشون آزار می رسونم.

 

سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بر روی تخت خوابش دراز کشیده بود و به سقف اتاقش خیره. همان طور که اشک می ریخت به اتفاقاتی که ساعاتی قبل برایش پیش آمده بود، فکر می کرد. با شنیدن حقایق زندگیِ پسرک، بیش از آنکه از او متنفر باشد، دلش برایش می سوخت. گذشته ی تلخی داشت. حتم داشت پسرک در زندگی اش لحظه ای آرامش نداشته و ندیده است.

 

با خودش فکر کرد، چه حماقتی کرده است؛ از آنکه به یک خلافکار نزدیک شده است.

 

الآن که پی به شخصیت حقیقیِ پسرک برده بود، باز هم عاشقش بود؟

 

با فکر کردن به پسرک، قلبش به تپش افتاد. هنوز هم دوستش داشت. 

 

چه چیز باعث شده بود بعد از شنیدن آن حقایق، نسبت به او تنفری نداشته باشد؟

 

شکیب به عنوان یک ناجی و فرشته ی نجات به زندگیِ دخترک وارد شده بود. دِلین خوب بودنش را می دید. شکیب در کنار او باطن دیگری را نشانش می داد. او را بی دلیل می خنداند، خوشحالش می کرد، وقتش را با او صرف می کرد و دلایل قانع کننده ی دیگری که سبب نزدیک شدن دِلین به پسرک شده بود.

 

به شکیب قول داده بود، تنهایش نگذارد. با گرفتن انگشت کوچک به یکدیگر قول دادند. شکیب باورش داشت. پس چرا او به شکیب اعتماد نکند؟ می گفت در کنارش درست می شود. درست شدن به ذات آدمی بر می گشت. شکیب باید از صمیم قلبش، تغییر کردن را طلب می کرد. شکیب، به دِلین نیاز داشت؛ چراکه دخترک در کنارش به او انگیزه ای برای خوب شدن، می داد. اما باید چند روزی از او دور می ماند، تا از علاقه ی قلبی اش نسبت به پسرک مطمئن شود.

 

با شنیدن صدای اذان صبح، از تخت خوابش برخاست و به سمت پذیرایی آمد. درب را باز کرد و به حیاط آمد. نگاهی به آسمان کم ستاره کرد. می گویند هنگام اذان، بهترین موقع برای اجابت دعا می باشد. زیر لب، با صدای بغضدارش زمزمه کرد :

 

- خدایا کمکش کن؛ به تو نیاز داره. شکیب خوبه، حداقل برای من.

 

اشکی از چشمش چکید.

 

- محبتت و ازش دریغ نکن. بهش نشون بده یکی اون بالا، حواسش به دلِ زمینیاش هست. نذار بیش تر از این براش، یه فراموش شده باشی.

 

سپس نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی آرام گفت :

 

- حواست به منم باشه ...

 

سرش را بالا گرفت و گفت :

 

- به دِلین عاشق!

 

چند روز و شبی می شد که شکیب از دِلین خبری نداشت. به ایستگاه می رفت اما دخترک را، آن جا پیدا نمی کرد. با او تماس می گرفت و پاسخی از جانبش دریافت نمی کرد.

 

دخترک، چند شبی می شد که دیگر به باشگاه نمی رفت. مادرش علت نرفتنش به تمرین را جویا شد که دِلین حال نامساعدش را بهانه کرد. اما برای چند شب؟ شکیب مدام با او تماس می گرفت و یا برایش پیغام ارسال می کرد. با خودش فکر کرد چند شب دوری حتماً این علاقه، از فکر و قلبش خارج می شود. اما فقط حالش را بدتر کرد. پسرک راست می گفت، جدایی، دلتنگی می آورد!

 

همان طور که رانندگی می کرد، شماره ی شکیب را می گرفت. نگرانش شده بود. هرچه با او تماس می گرفت، پاسخ نمی داد. می ترسید از آنکه کاری دستِ خودش داده باشد!

 

زمانی که نوجوانی نوزده ساله بود، دچار افسردگی حاد شد. محمد بود که کمکش کرد از این وضعیت، خارج شود. اما در یک شب بارانی بود که، به خانه اش آمد و دوستش را غرق در خون دید. خودکشی کرده بود! شکیب نه فقط دوست، بلکه برادر و عزیزش بود. هنگامی که شکیب از خانواده اش طرد شد به نزد محمد آمد. شکیب مدیونش بود؛ از آنکه به یک غریبه اجازه داد، همراه او و خواهرش محیا زندگی کند. اوایل محیا، از آنکه شکیب با آن ها زندگی می کرد، ناراضی بود و برادرش را برای خاطر این کارش، سرزنش کرد. محمد برایش زندگیِ شکیب را تعریف کرد؛ که موجب دلسوزی محیا نسبت به شکیب شد. در این بین، دخترک دل بسته ی شکیب شد. نگذاشت برادرش و شکیب از احساسش باخبر شوند. اما با رفتن شکیب از خانه ی محمد و مستقل شدنش، محیا همچنان عاشق او ماند.

 

هنگامی که، از کارِ برادرش و شکیب، باخبر شد، از آن دو به شدت متنفر شد. برادرش توضیح می داد و دلایل قانع کننده می آورد؛ اما دخترک بر سر این موضوع ناراحت شده بود، که چرا عاشق یک خلافکار شده است!

 

کفشش را از پای در آورد و، وارد شد. رایلی با دیدن محمد، خودش را به او رساند. محمد درب را بست و خم شد تا رایلی را نوازش کند. با لبخندی رو به رایلی گفت :

 

- خوشگل خانوم چطوره؟

 

رایلی صورتش را لیس زد. محمد بوسه ای بر سرش کاشت و گفت :

 

- این دیوونه چطوره؟

 

و به شکیب نگاه کرد. بر روی کاناپه دراز کشیده و ساعدش را بر روی چشمانش گذاشته بود. از حالت خم در آمد و به همراه رایلی به سمت کاناپه قدم نهاد. رو به روی شکیب نشست و با دستش بر روی کاناپه ضربه زد تا رایلی کنارش بنشیند. رایلی پرشی کرد و کنارش جای گرفت. سرش را بر روی ران محمد گذاشت. محمد نوازشش کرد و رو به شکیب به آرامی گفت :

 

- بیداری؟

 

شکیب بی آنکه از آن حالت خارج شود، با بی حالی گفت :

 

- آره.

 

محمد اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- چرا زنگ می زنم جواب نمی دی؟

 

شکیب با بی حالی پاسخ داد :

 

- نشنیدم!

 

محمد نگاهش به تلفن همراه شکیب افتاد؛ که بر روی شکمش گذاشته و صفحه اش روشن بود. الحق که "شکیب بلوف" نام برازنده ای برای پسرک است. نگاهش را از تلفن همراه گرفت و رو به شکیب گفت :

 

- دِلین نیومد؟

 

دلش گرفت. مانند هر شب پیش، هشت تمام که می شد، به ایستگاه می رفت؛ اما دخترک را آن جا نمی دید. شکیب حتی نمی دانست به چه کلاسی می رفت.

 

- دیگه نمیاد!

 

محمد : چرا؟

 

ساعدش را از چشمانش برداشت. بر روی کاناپه نشست و خیره در چشمان محمد، مغموم گفت :

 

- همه چی رو فهمید!

 

محمد با شنیدن این جمله، سعی کرد نخندد. اما نتوانست خودش را کنترل کند. قهقهه زد. شکیب اجازه داد بخندد. محمد را درک می کرد. چنین چیزی در مخیله اش نمی گنجید.

 

سپس محمد با جدیت گفت :

 

- دیگه نمی شناسمت!

 

شکیب بی حال گفت :

 

- می خوای خودمو معرفی می کنم!

 

محمد سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- به نظر من دِلین داره ناشکری می کنه!

 

شکیب کنجکاوانه به او خیره شد تا ادامه ی سخنش را بشنود.

 

محمد با جدیت ادامه داد :

 

- خلافکار به این بدی، خشنی؛ دِلین خیلی بی انصافه! کجا یه پسر خلافکار مثل تو پیدا کنه؟ که از هر انگشتت یه خلاف می باره.

 

اکنون موقع مناسبی برای شوخی نبود. شکیب بی حوصله گفت :

 

- بس کن محمد!

 

محمد اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- تو بس کن شکیب. از این کارای احمقانه ات، از این حس مزخرفی که دچارش شدی.

 

شکیب با حرص گفت :

 

- ولی من این حس و دوست دارم.

 

محمد : یه کم دختره بهت محبت کرد، دلت لرزیده، همین!

 

شکیب با عصبانیت گفت :

 

- مگه من بچه ام؟! من دوست دارم عوض شم.

 

محمد با خونسردی گفت :

 

- دختره داره تو رو عوضی می کنه، نه عوض!

 

شکیب از جایش برخاست و خشمگین گفت :

 

- زندگیم به خودم مربوط می شه. این حقه منه که بعد از چند سال آدم بد بودن، یه بار خوب باشم.

 

محمد هم از جایش برخاست. رو به رویش قرار گرفت و با حرص خیره در چشمانش گفت :

 

- ما خلافکاریم شکیب، حق یه زندگیِ خوب و نداریم. اینو بفهم!

 

شکیب سری تکان داد و با لحنی آرام گفت :

 

- چرا، می شه خوب زندگی کرد. باید خودمون بخوایم.

 

محمد با کنجکاوی پرسید :

 

- الآن دِلین کجاست؟

 

شکیب مغموم به او خیره شد و پاسخی بر زبان نیاورد. محمد ادامه داد :

 

- وقتی بهش گفتی خلافکاری، ازت متنفر نشد؟

 

شکیب به فکر فرو رفت. بیش تر او را بهت فرا گرفت تا نفرت.

 

شکیب مغموم پاسخ داد :

 

- ازم متنفر نشد، چون باورش نشد.

 

محمد لبخندی خبیثانه زد و گفت :

 

- می شه، متنفر می شه.

 

سپس اخمی بر پیشانی نهاد و ادامه داد :

 

- ادامه نده شکیب. نذار با احساست بازی کنه.

 

شکیب با لحنی غمگین و آرام گفت :

 

- من دوسش دارم.

 

محمد : به خاطر محبتاشه. دِلین با دخترای دیگه چه فرقی می کنه؟

 

- همه مثل هم نیستن. اون باعث شد، یه کم از بد بودنم فاصله بگیرم.

 

محمد : کسی که ذات نداشته باشه، محبت براش معنی نمی ده!

 

شکیب خشمگین شد و گفت :

 

- من، تو نیستم محمد! تو ذاتاً کثیفی. 

 

محمد از سخن دوستش، ناراحت شد. شکیب با همان لحن، ادامه داد :

 

- از محبت بیزاری چون تا حالا کسی بهت محبت نکرده. خوشت میاد تو ک*ث*ا*ف*ت دست و پا بزنی!

 

محمد با نگاهی غمگین، به او خیره بود و سخنی به میان نمی آورد. شکیب، دیگر سخنی به میان نیاورد. متوجه نگاه دوستش شد. با او، بسیار تند برخورد کرده بود. با لحنی نادم گفت :

 

- ببخشید محمد ...

 

محمد را در آغوش گرفت و بوسه ای بر شانه اش کاشت. محمد خیلی برایش عزیز بود. کارهایی که او در حقش کرد، امکان نداشت برادرش انجام دهد.

 

همان طور که محمد را سخت در آغوش گرفته بود، با لحنی مغموم گفت :

 

- یه لحظه یادم رفت چه لطفایی در حقم کردی.

 

محمد هم دستانش را دور کمر شکیب حلقه کرد.

 

- تو بودی که ... وقتی از خونواده ام طرد شدم بهم پناه دادی. گذاشتی وارد خونه و زندگیت بشم ... من کثیفم که کارای خوبت و فراموش کردم.

 

لبخندی بر لب محمد نقش بست.

 

- مدیونتم محمد.

 

سپس از او فاصله گرفت. محمد با لبخندی گفت :

 

- وظیفه ی یه دوست همینه.

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- تو فقط دوستم نبودی، برادرم بودی.

 

محمد لبخندی عمیق بر لبش نقش بست.

 

- خوبی تو وجودت هست. حتی بیش تر از هر آدم خوبه دیگه ای! اما باید باورش داشته باشی.

 

محمد از او فاصله گرفت و به سمت پنجره قدم نهاد. به گل های رز درون باغچه خیره شد و گفت :

 

- یادت نره اون بیرون به چه دیدی، به ما نگاه می کنن! نتیجه ی خوبی کردنمون می شه ترک کردن. یه خلافکار هیچ وقت خوبی کردنش به چشم بقیه نمیاد.

 

نفسش را عمیق به بیرون دمید و رو به شکیب، که وسط پذیرایی ایستاده بود، گفت :

 

- درد من و تو هم همینه، خوبیامون نادیده گرفته شدن.

 

شکیب، مغموم نگاهش را از محمد گرفت و به رایلی خیره شد. سخنش حق و به جا بود. اکنون دِلین کجا بود؟ بعد از شنیدن حقایق زندگی اش، او را ترک کرد. چرا خوبی هایش را ندید؟ چرا سعی نکرد اندکی به حرف هایش توجه کند؟ یعنی شکیب، خیلی در ذهن دخترک، بد بود؟

 

پاسخ سؤال هایش را محمد در یک جمله بیان کرد.

 

- "نتیجه ی خوبی کردنمون می شه ترک کردن."

 

وارد ماه جدیدی از سال شده بودند؛ شهریور، آخرین فصل از تابستان.

 

دِلین در این چند هفته، فکر هایش را کرد؛ اما برای این کار از قلبش مشورت گرفت، نه عقلش. با پسرک یک حس شیرینی را تجربه کرده بود. تجربه ای که باعث شد دِلین از آن حالت انزوایی که داشت، فاصله بگیرد. الآن خوبی های پسرک به چشمش می آمد. شکیب از دست دو پسر متجاوز نجاتش داد. خنده را به لبانش هدیه داد. حالی خوب را برایش جایگزین کرد. پس چرا او برایش جبران نکند؟ چرا او به پسرک نشان ندهد، آنچنان که خودش می پندارد بد نیست. پس الآن، دِلین وظیفه داشت در قبال خوبی های پسرک، واکنشی نشان دهد و خوبی هایش را بار دگر گوشزد کند.

 

داشت آماده می شد، تا طبق هر شب به انتظار دیدن دخترک در ایستگاه، بنشیند. با شنیدن صدای آیفون، آخرین دکمه ی پیرهنش را بست و به سمت آیفون قدم نهاد. رایلی هم به همراهش آمد. کسی را پشت آیفون مشاهده نکرد. پاسخ داد :

 

- کیه؟!

 

- صالحم!

 

قلبش به تپش افتاد. پس از سپری شدن یک ماه آمده بودند با شکیب تسویه کنند. درب را برایشان باز کرد.

 

باید فرار می کرد؛ اما به چه شکل؟

 

با محمد تماس می گرفت تا کمکش کند. اما این ماجرا به محمد و یا بِیگ مربوط نمی شد. نگاهش به پنجره افتاد. الیاس به همراه چهار نفر به سراغش آمده بود. به سمت اتاقش قدم نهاد. اسلحه اش را از میز آرایشی برداشت و پشت پیرهنش پنهان کرد. صدای باز شدن درب آمد. شکیب چند نفس عمیق کشید. پایان زندگی اش را احساس می کرد. ترس داشت؟!

 

تنها چیزی که در وجودش احساس نمی کرد، ترس بود. از اتاقش بیرون آمد. از آنکه با کفش وارد خانه اش شدند، شکیب عصبانی شد. اما اکنون موقع تذکر دادن نبود. آن ها برای انتقام آمده بودند؛ نه یک مهمانیِ دوستانه!

 

به الیاس نگاه کرد که داشت وارد می شد. پیرهنی مشکی بر تن داشت. خونسرد به نظر می رسید؛ اما درونش از خشم و نفرت، سیاه شده بود. الیاس هم به او نگاه کرد؛ سپس نگاهش را از شکیب گرفت و بر روی کاناپه نشست. جواد، مرد جوان سی و دو ساله، درب را بست و کنارش ایستاد. شکیب به سمت کاناپه آمد، اما ننشست. سپهر، که پسر بیست و پنج ساله ای بود، پشت سر شکیب قرار گرفت. صالح و رضا هم، دو جوان سی ساله، در دو طرفش قرار گرفتند. رایلی شروع به پارس کردن، کرد. فهمیده بود، صاحبش در خطر است!

 

الیاس با صدای آرامی، رو به شکیب گفت :

 

- خفه اش کن شکیب!

 

شکیب با حرص رو به رایلی گفت :

 

- رایلی، ساکت!

 

رایلی زوزه کنان، خواست به سمت شکیب بیاید که شکیب، آمرانه گفت :

 

- همون جا بشین رایلی!

 

رایلی بر روی دو پایش نشست و گوش هایش را بالا برد.

 

الیاس : کاش تربیت تو هم، مثل این سگ بود!

 

شکیب به او خیره شد و پاسخی به میان نیاورد.

 

الیاس : فراموش کردم ... تو که حیوون نیستی!

 

و پس از مکثی، با لحن خونسردی ادامه داد :

 

- تو یه احمقی! یه احمق که نشونه گیری غلطش، زندگیِ یه نفر دیگه رو می گیره. یه احمق که به جای کمک، گند می زنه به برنامه ات.

 

شکیب با حرص، رو به الیاس گفت :

 

- من نکشتمش!

 

الیاس خیره به او، با کنجکاوی گفت :

 

- پس کار کی بود؟!

 

چه می گفت؟ شکیب او را به قتل رساند، اما ناخواسته و از روی سهو.

 

با صدایی رسا و خونسردی گفت :

 

- من می خواستم مأمور و بزنم، اشتباهی به رحیم خورد.

 

الیاس سری تکان داد و گفت :

 

- پس تو زدی؟!

 

شکیب با عصبانیت گفت :

 

- من به عمد نزدم الیاس.

 

الیاس : انگیزه داشتی! تو اون شب تهدیدش کردی.

 

شکیب صدایش را بالا برد و خشمگین گفت :

 

- برای اینکه ازم بترسه.

 

الیاس سری تکان داد و گفت :

 

- نمی تونم باورت کنم شکیب!

 

این جمله برایش آشنا بود. از زبان که شنید؟ دِلین! آنقدر شکیب غیر قابل اعتماد شده بود که کسی باورش نمی کرد؟

 

الیاس از جایش برخاست. رو به روی شکیب قرار گرفت و گفت :

 

- کم خرده شیشه نداری شکیب!

 

سپس به سپهر که پشت شکیب قرار داشت، اشاره داد. شکیب به تندی دستش را به پشت رساند تا اسلحه اش را در آورد. رضا، که کنار شکیب قرار داشت، محکم به زانویش ضربه ای زد. اسلحه اش به طرفی افتاد. بر روی دو زانو نشست که صالح رو به رویش قرار گرفت و مشتی محکم بر صورتش کوفت. درد بدی در وجودش احساس کرد اما صدایش در نیامد. بر زمین افتاد. سپهر نزدیکش آمد و لگدی به پهلویش زد. لحظه ای از درد، نفسش قطع شد. چشمانش را بهم فشرد. سپهر و رضا دستان شکیب را گرفتند و او را با خشم از جای بلند کردند.

 

رایلی با دیدن این صحنه، شروع به پارس کردن، کرد.

 

شکیب، خون از بینی اش جاری شد. صالح رو به رویش قرار گرفت و مشتی دیگر بر صورتش کوفت. شکیب از درد خندید. کاری از او بر نمی آمد. خندیدنش به همین علت بود.

 

صالح از خندیدن شکیب، عصبانی شد. با تمام توانش مشتی دیگر بر صورتش کوفت. سپس کنار رفت. رایلی همچنان پارس می کرد. الیاس خسته از این صدا، رو به جواد، خشمگین گفت :

 

- خفه اش کن!

 

جواد به سمت رایلی آمد و او را به سمت اتاق شکیب هدایت کرد. شکیب ترسید از آنکه بلایی بر سرش بیاورد. جواد درب اتاق را بست و اسلحه اش را آماده ی شلیک کرد.

 

شکیب نگاهش را به صالح دوخت. ابروانی پر پشت به رنگ سیاه، چشمانی به رنگ قهوه ای روشن، بینی نسبتا کوچک، لبانی باریک و صورتی کشیده. اطراف موهایش را تراشیده بود و فقط وسط موهایش بلند بود. چهره ی زیبایی داشت. او را به یاد بنیامین انداخت؛ البته فقط آرایش موهایش.

 

شکیب با لبخندی خیره در چشمان صالح گفت :

 

- ضربه دستت سنگینه، اما نه به سنگینیِ من!

 

دستانش را، از دست رضا و سپهر بیرون آورد و با تمام توانش، مشتی بر صورت صالح کوفت. صالح از درد "آخ" گفت و بر زمین افتاد. شکیب لبخند عمیقی بر چهره اش نمایان شد. رضا و سپهر با خشونت بازوان شکیب را گرفتند.

 

شکیب با ذوق گفت :

 

- آها، دیدی؟

 

صالح با خشم از جایش برخاست. آب دهانش را که با خون ترکیب شده بود، به طرفی انداخت. به سمتش آمد. به چشمانش خیره شد و مشتی بر شکمش کوفت. مشت دوم باز هم بر شکم. مشت سوم، مشت چهارم، مشت پنجم با قدرت بیش تر. صدایش در آمد. از درد نالید. مشت ششم، مشت هفتم، بی جان و بی رمغ شد. مشت هشتم، محتویات معده اش را در دهانش احساس کرد، مشت نهم، مزه ی خون را در دهانش حس کرد، مشت دهم، خون بالا آورد.

 

الیاس : بسه!

 

صالح دیگر ادامه نداد. با لبخندی به شکیب نگاه کرد و گفت :

 

- ضربه دستم به سنگینیِ دستت نیست؛ اما یه کاری می کنم خون بالا بیاری.

 

شکیب سرش پایین بود و سعی می کرد آرام نفس بکشد تا درد شکمش بیش تر نشود. چیزی که نیاز داشت باعث می شد، بیش تر درد بکشد.

 

صالح : مشتایی که من می زنم تا حالا چند تا کشته داده.

 

توانی نداشت تا بر روی دو پایش بایستد؛ بنابراین خودش را رها کرد. سپهر و رضا بازوانش را رها کردند؛ که شکیب بر زمین افتاد. با دستانش شکمش را گرفت، تا از دردش بکاهد. درد، توان و جانش را تسخیر کرده بود، اما مانع خندیدنش نشد!

 

قهقهه زد. متعجب شدند. مشت هایی که شکیب خورد، باید حداقل بی هوشش می کرد.

 

شکیب با لبخندی که بر لب داشت رو به الیاس، همان طور که نفس نفس می زد، گفت :

 

- دستت ... به رحیم نرسید ... من و داری ... کتک می زنی؟

 

الیاس با خشم گفت :

 

- برای اونم داشتم.

 

- می دونستی ... داره ... خیانت می کنه ... همه چی رو ... می دونستی!

 

چشمانش را از درد بست.

 

الیاس : آره می دونستم. اما اجازه دادم به کارش ادامه بده. دامادم بود، نمی تونستم کاری کنم.

 

بغضش گرفت و گفت :

 

- دخترم بیوه شد. بچه هاش یتیم شدن. اینا همش تقصیر توئه.

 

شکیب چشمانش را باز کرد و با خشم، خیره در چشمان الیاس گفت :

 

- این چیزایی که ... تو می گی ... من درک نمی کنم ... خانواده اش ... یتیم شدن؟ برام ... هیچ اهمیتی ... نداره.

 

نفسی گرفت و ادامه داد :

 

- چون ... من یه ک*ث*ا*ف*ت*م، مثل خودت ... الیاس، درکی از ... خونواده ندارم.

 

الیاس از سخن شکیب، سخت خشمگین شد.

 

فریاد زد :

 

- خفه شو!

 

دستش را مشت کرد و بر دهان شکیب کوفت. سرش به شدت بر سرامیک اصابت کرد. دیگر درد را به شدت احساس می کرد. نفس کشیدنش هم باعث می شد، دردش بیش تر و تشدید شود.

 

الیاس رو به صالح کرد و گفت :

 

- اسلحه اش!

 

صالح به سمت اسلحه ی شکیب قدم نهاد. خم شد و آن را برداشت. به دست الیاس داد. الیاس اسلحه را گرفت و به نزد شکیب آمد.

 

الیاس : بلندش کنین.

 

سپهر و رضا بازوان شکیب را گرفتند و از جای بلندش کردند. الیاس چانه ی شکیب را گرفت و سرش را بالا آورد. نگاهی به چهره اش انداخت. چشمانش را از درد بسته بود. گونه اش کبود شده بود. خون از بینی و دهانش جاری بود و بر کف سرامیک می چکید.

 

الیاس : می خوام یه لطفی بهت کنم!

 

شکیب توام با درد چشمانش را باز کرد و با نفرت به او خیره شد.

 

الیاس : نمی کشمت، ولی ...

 

اسلحه را بر روی قلب شکیب، بدون کوچک ترین فاصله ای قرار داد.

 

شکیب نگاهش را از الیاس گرفت و سرش را پایین آورد. اسلحه را دوست داشت اما در مواقعی که در دستش باشد. اصلاً دوست نداشت اسلحه ی خودش، جانش را بگیرد.

 

الیاس : زنده اتم نمی ذارم.

 

اسلحه را بر روی بدنش به حرکت در آورد. تپش های قلبش نشان از میزان تقلایش برای زنده ماندن، می داد.

 

الیاس : ما ساخته شدیم برای درد کشیدن. اگه دردی تو وجودمون نباشه، ما هم نیستیم.

 

اسلحه را کمی پایین تر از شکمش، متوقف کرد. از شکیب فاصله گرفت و دستش را بر روی ماشه گذاشت.

 

- رحیم یه خیانت کار بود. فکر نکن انتقام اون و می گیرم، نه! انتقام خونواده اشو می گیرم.

 

شکیب سرش را بالا گرفت که الیاس، ماشه را فشرد. صدای آرامی از اسلحه خارج شد؛ اما درد بدی در وجود شکیب منتقل کرد. سپهر و رضا رهایش کردند. پاهایش قدرت ایستادن را نداشتند. نفس هایش منقطع شد. الیاس نگاهش را از صحنه ی دلخراش رو به رویش گرفت.

 

بر روی پهلویش افتاد. دستان بی جانش را بر روی شکمش گرفت تا جلوی خون ریزی را بگیرد. الیاس، اسلحه ی شکیب را با دستمالی تمیز کرد و بر روی عسلی گذاشت. رو به افرادش گفت :

 

- بریم.

 

به سمت درب پذیرایی قدم نهادند. جواد از اتاق بیرون آمد و همراه آنان خارج شد. قبل از آنکه از خانه خارج شوند، الیاس رو به صالح گفت :

 

- درو باز بذار.

 

صالح سری تکان داد. و طبق دستور الیاس درب حیاط را باز گذاشت.

 

برای آنکه کسی وارد خانه شود و متوجه موضوع شود.

 

دلشوره و دلتنگی در وجودش رخنه کرده بود. کمی هم ترس، از رو به رو شدن با شکیب را داشت. بعد از متقاعد کردن مادرش، برای بیرون رفتن، ده دقیقه بعد از رفتن الیاس، دِلین خودش را به خانه ی شکیب رساند.

 

درب حیاط باز بود. دِلین متعجب به داخل آمد. نگاهی به اطرافش انداخت. دو خودرویش به همراه موتورش در حیاط قرار داشتند. حتماً در خانه بود. به داخل آمد و درب را بست. به سمت درب پذیرایی قدم نهاد. صندلش را از پای در آورد و قبل از آنکه وارد شود به درب ضربه ای زد تا حضورش را اعلام کند. جوابی نشنید. با اضطراب درب را باز کرد. اما قبل از آنکه نگاهش را اطراف خانه بچرخاند، با بهت به صحنه ی رو به رویش خیره شد. برای لحظه ای، نفس کشیدن از خاطرش رفت. کیفش از دستش، بر زمین افتاد. بغضش گرفت. قلبش به تپش افتاد. با صدای بغضدارش گفت :

 

- شکیب؟

 

شکیب خوشحال از آمدن دخترک، به او خیره شد. لبخندی بی رمق بر لبش نقش بست؛ چراکه برای آخرین بار هم که شده، او را دیده است. دِلین با قدم هایی لرزان به سمتش آمد. نمی دانست چکار کند! بر روی دو زانو نشست. شکیب دستش را بر روی شکمش گذاشته بود. کف سرامیک از خون پر شده بود. دِلین دستانش را جلوی دهانش گرفت. ترسیده بود. اشک هایش بر صورتش نمایان شدند. به چشمان شکیب خیره شد و همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- می خوام زخمت و ببینم ... باشه؟

 

شکیب دستش را به آرامی برداشت. دِلین نگاهش را از چشمان شکیب گرفت و دکمه های پیرهنش را با دستانی لرزان باز کرد. سمت چپ، کمی پایین تر از شکمش، حفره ای ایجاد شده بود. گلوله خورده بود! دِلین حیرت زده به جای گلوله خیره شد. خون را می دید که چگونه به بیرون تراوش می کرد. لرز کرد. باید با آمبولانس تماس می گرفت. به تندی از جایش برخاست. به سمت کیفش آمد. تلفن همراهش را در آورد. رمز تلفن همراهش را در این موقعیت بحرانی فراموش کرد. شدت اشک ریختنش بیش تر شد. سه بار رمز را به نادرستی وارد کرد که باعث شد تلفن همراهش قفل شود. با بغض و عصبانیت گفت :

 

- اَه!

 

شکیب به کمکش آمد.

 

- مُح ...

 

دِلین به شکیب نگاه کرد. به سمتش آمد. همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- جانم شکیب؟

 

شکیب بریده بریده در حالی که نفسش توام با درد بود، گفت :

 

- به ... مح ... محمد ... زنگ ... ب ... بزن.

 

دِلین : گوشیت ... گوشیت کجاست شکیب؟

 

- جیبِ ... شلوار ...

 

دِلین منتظر ادامه ی سخنش نماند و با دستانی لرزان، تلفن همراه شکیب را از جیب شلوار جینش در آورد. صفحه را روشن کرد. رمز داشت. رو به شکیب با صدای بغضدارش پرسید :

 

- شکیب جان ... رمز؟

 

شکیب توام با درد، زبان گشود و گفت :

 

- دو ... چها ... ر ... صفر ... صفر.

 

دِلین به تندی رمز را وارد کرد. وارد مخاطبین شد و شماره ی محمد را گرفت. محمد که در حال تعمیر خودرویی بود، با شنیدن صدای تلفن همراهش، از کارش دست کشید. دستانش را با پارچه ای تمیز کرد و تلفن همراهش را از جیب شلوار جینش بیرون آورد. با دیدن نام شکیب، پاسخ داد.

 

- جانم شکیب؟

 

دِلین : الو محمد ...

 

محمد متعجب از صدایِ بغضدارِ دِلین گفت :

 

- تویی دِلین؟

 

دِلین اشک ریخت و گفت :

 

- شکیب ...

 

اشک هایش به او مجال سخن گفتن نمی دادند.

 

محمد ترسید و گفت :

 

- چی شده دِلین؟ شکیب چشه؟

 

دِلین هق هق کرد و گفت :

 

- تیر خورده ... داره ازش خون می ره!

 

محمد حیرت زده شد. با صدای لرزانی گفت :

 

- چی؟

 

دِلین صدایش را بالا برد و گفت :

 

- تیر خورده. تو رو خدا خودت و برسون. باید ببریمش بیمارستان.

 

محمد از بهت خارج شد و به تندی گفت :

 

- باشه، باشه، دارم میام. فقط حرکتش نده. مراقبش باش تا من بیام.

 

تماس را قطع کرد. دِلین تلفن همراه شکیب را بر روی عسلی گذاشت و بر روی سرامیک نشست.

 

باید تا آمدن محمد، حداقل کاری می کرد. جلوی خون ریزی را باید می گرفت. به تندی از جایش برخاست. به سمت اتاق شکیب آمد. چراغ اتاق را روشن کرد. با دیدن رایلی که غرق در خون بود، با بهت به سگ بیچاره خیره شد. اینجا چه خبر بود؟! چه کسی با آن دو اینچنین کرده بود؟! ذهنش درگیر این دو سؤال شده بود. با قدم هایی لرزان به سمت رایلی آمد و کنارش نشست. به پایش تیره خورده بود. جواد برای ساکت کردن رایلی، از اسلحه اش استفاده کرد. سگ بیچاره از درد، نفس نفس می زد. دِلین از جایش برخاست و به سمت کمد قدم نهاد. درب کمد را باز کرد و دو پیرهن از روی چوب لباسی چنگ زد. بر روی سرامیک نشست. همان طور که اشک می ریخت، یکی از آن دو پیرهن را برداشت و بر پای رایلی بست. رایلی از درد زوزه کشید. قلب دِلین درد گرفت. بر سر رایلی بوسه ای کاشت و با صدای بغضدارش گفت :

 

- قوی باش دختر خوب!

 

سپس پیرهن را برداشت و به تندی از جایش برخاست. به پذیرایی آمد. در بین راه، سکندری خورد و بر زمین افتاد. ادامه ی راهش را چهار دست و پا به سمت شکیب آمد. پیرهن را بر روی شکم شکیب قرار داد. دستانش می لرزیدند. دلش نمی آمد این کار را کند. پیرهن را سخت بر روی شکم شکیب فشرد. شکیب از درد صدایش در آمد.

 

- آی ...

 

دست خون آلود اش را بر دست دخترک گذاشت. دِلین با بغض خیره در چشمان شکیب، گفت :

 

- ببخش شکیب ... ببخش عزیزم ... ببخش ...

 

هق هق کرد :

 

- ببخش که دیر رسیدم ... ببخش که این قدر بدم ... ببخش که خوبیاتو نادیده گرفتم.

 

شکیب دست راستش را بالا آورد و گونه ی دخترک را برای زدودن اشک هایش، لمس کرد.

 

- ممنون که ... که اومدی.

 

دِلین دستش را بر روی دست پسرک، که بر روی گونه اش بود، گذاشت. دستش آن حرارت همیشگی را نداشت. سرد شده بود. دخترک در میان اشک هایش لبخندی زد و گفت :

 

- دستت سرده شکیب، با دستام گرمشون می کنم!

 

شکیب لبخند بی جانی زد.

 

دست پسرک را از گونه اش برداشت و با دو دستانش گرفت. به چهره ی پسرک نگاه کرد. صورت زیبایش، سفید شده بود. جای کبودی بر صورتش نمایان بود. بینی و دهانش خون آلود شده بود.

 

- خو ... خوشگله؟

 

دِلین با بغض پاسخ داد :

 

- جانم شکیب؟

 

توام با درد، با صدایی آرام گفت :

 

- منتظر ... این اتفاق ... بودم ...

 

شدت اشک ریختن دخترک بیش تر شد.

 

- تاوانِ ...

 

نفسی گرفت و ادامه داد :

 

- تاوانِ ... کارای بدی که ... کردم و ... دارم ... می دم.

 

شکیب خواب چنین لحظه ای را دیده بود. اینکه غرق در خون است و شخصی کنارش اشک می ریزد. الآن فهمید آن شخص که بود! دِلینش بود.

 

دِلین اشک ریخت و گفت :

 

- تو خوب می شی شکیب ... بعدش جبران می کنی.

 

شکیب توام با درد خندید.

 

- دیره ... خیلی دیر!

 

- دیر نیست شکیب. اگه دیر بود من الآن پیشت نبودم. تو گفتی می خوای عوض شی ... اومدم کمکت کنم.

 

پس دخترک به خاطرش آمده بود. ممنون آن کسی شد که پایِ دخترک را به زندگی اش باز کرد؛ خدایی که خیلی وقت بود از او غافل شده بود.

 

- من ... این زندگی رو ... نمی خواستم؛ اما ... دچارش شدم. دیگه ... نمی خوام ... ادامه بدم.

 

دِلین مغموم گفت :

 

- این حرف و نزن شکیب. من به خاطر تو اینجام.

 

- نمی خوام ... بهت ...آسیبی ... برسونم.

 

دِلین سخنان دلش را، همان طور که اشک می ریخت، بر زبان آورد.

 

- تو خیلی خوبی شکیب. من مدیونتم. مدیون حال خوبی که خیلی وقت بود، ازش غافل بودم. بی دلیل بهم خوبی کردی. نجاتم دادی. با تو یه حس شیرین و تجربه کردم.

 

پسرک خوشحال شد از آنکه برای شخصی، در کنار بد بودنش، مفید واقع شد. 

 

لبخندی زد و گفت :

 

- خوشگله ... باعث شد ... من ... از بد ... بودنم ... فاصله بگیرم. می خوام ... ببخشیم ... باشه؟

 

دِلین اشک ریخت و گفت :

 

- من از تو بدی ندیدم.

 

شکیب مغموم توام با درد گفت :

 

- چرا ... من خواستم ... بهت ...

 

دِلین به میان سخنش آمد و گفت :

 

- اون اتفاق و دیگه فراموشش کن.

 

- بعضی چیزا ... فراموش ... نمی شن؛ فقط ... عذابت ... می دن.

 

شکیب عذاب می کشید که دخترک را اینچنین ترسانده بود. او هم مانند دخترک این خاطره ی بد را فراموش نکرده بود.

 

چشمانش، خمار خواب شدند. سرفه اش گرفت. توام با سرفه، خون بالا آورد. دِلین وحشت زده، دستانش را جلوی دهانش گرفت. شکیب قبل از آنکه چشمانش را ببندد، سخنی از جانب قلبش گفت :

 

- دوست دارم ... خوشگله.

 

دِلین همان طور که اشک می ریخت، با لحنی آرام گفت :

 

- منم دوست دارم.

 

پسرک چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد :

 

- می خوام ... بخوابم ... خوابم میاد.

 

دِلین با ترس گفت :

 

- نه، نه، نه، حق نداری چشماتو ببندی.

 

- خستمه دِلین ... دلم ... خواب می خواد.

 

دِلین با ترس، صورت پسرک را با دستانش گرفت و با اشک گفت :

 

- شکیب جان ... تو رو خدا نخواب.

 

سرش به طرف چپ هدایت شد. نفس هایش آرام شده بود. درد، داشت او را از پای در می آورد و خوابی ابدی به او هدیه می داد. برای شکیب هدیه ی زیبایی بود؛ چراکه، زندگی انگیزه می خواست و شکیب نداشت. اما برای گرفتن این هدیه، بسیار زود بود.

 

- شکیب؟

 

پاسخی نشنید.

 

هق هق کرد :

 

- نه شکیب، نه، حق نداری تنهام بذاری. نه حالا که دوست دارم، نه حالا که بخشی از وجودم شدی.

 

صدایش را بالا برد و گفت :

 

- یه چیزی بگو شکیب بلوف!

 

صدای نفس های آرامَش را می شنید. بی هوش شده بود. دخترک بر صورتش خم شد و بوسه ای بر پیشانی اش کاشت. کمی از او فاصله گرفت. به چشمان بسته اش خیره شد و با صدای بغضدارش گفت :

 

- تو مثل من نامرد نشو. تنهام نذار، چون نیازت دارم.

 

سپس بر گونه ی پسرک بوسه ای کاشت. پیشانی اش را بر شانه ی پسرک گذاشت و گریست.

 

بعد از صرف ده دقیقه زمان، محمد وارد حیاط شد. خودش را به درب پذیرایی رساند. بی آنکه کفشش را از پای در آورد، وارد شد. از صحنه ی رو به رویش تپش قلب گرفت. با قدم هایی لرزان به سمت دِلین آمد. بغضش گرفت.

 

- برو کنار دِلین!

 

دِلین از آغوش شکیب جدا شد.

 

محمد زیر لب زمزمه کرد :

 

- تو روحت شکیب.

 

دِلین رو به محمد با بغض گفت :

 

- باید بریم بیمارستان!

 

محمد پیرهن شکیب را کنار زد و به جای گلوله خیره شد. اشکی از چشمش چکید.

 

- تیر خورده!

 

دِلین هم اشکی از چشمش چکید و گفت :

 

- خون زیادی ازش رفته. باید ببریمش بیمارستان.

 

- نمی تونیم!

 

دِلین با عصبانیت گفت :

 

- چرا؟

 

محمد با حرص رو به دِلین گفت :

 

- تیر خورده دِلین! ببریمش بیمارستان به پلیس خبر می دن.

 

دِلین تازه متوجه موضوع شد.

 

- زنگ زدم یکی بیاد اینجا عملش کنه.

 

دِلین مضطرب گفت :

 

- پس چرا نیومده هنوز؟

 

محمد به شکیب خیره شد و با صدای بغضدارش گفت :

 

- الآن میاد.

 

دِلین به یاد رایلی افتاد.

 

- رایلی ...

 

محمد به دِلین نگاه کرد و گفت :

 

- رایلی کجاست؟ چرا نمی بینمش؟

 

دِلین اشک ریخت و گفت :

 

- به اونم تیر زدن.

 

محمد با نگرانی از جایش برخاست و دِلین گفت :

 

- تو اتاقِ.

 

محمد به سمت اتاق قدم نهاد. دِلین به آرامی از جایش برخاست و به سمت اتاق قدم نهاد. محمد بر روی دو زانویش نشسته بود. کنار محمد نشست. داشت اشک می ریخت.

 

- کی این بلا رو سرشون اورد؟

 

دِلین با صدای بغضدارش گفت :

 

- نمی دونم.

 

محمد به دِلین نگاه کرد و گفت :

 

- چجوری اومدی داخل خونه؟

 

- در باز بود.

 

محمد نگاهش را به رایلی دوخت که دِلین با لحنی التماس گونه گفت :

 

- رایلی برای شکیب خیلی عزیزه، تو رو خدا ببرش بیمارستان.

 

محمد با بغض گفت :

 

- نمی تونم تنهاتون بذارم.

 

- خواهش می کنم برو محمد، من مراقب شکیبم تا دکتر بیاد. فقط رایلی رو ببر.

 

محمد همچنان خیره ی رایلی بود و اشک می ریخت. دِلین صدایش را بالا برد و گفت :

 

- برو محمد!

 

محمد تکانی خورد. از جایش برخاست و رو به دِلین گفت :

 

- یه پتو بیار.

 

دِلین به سرعت از جایش برخاست. به سمت کمد دیواری رفت و درب تک تکشان را باز کرد تا پتو پیدا کند.

 

محمد، رایلی را در آغوش گرفت و از جای بلندش کرد. وزن سنگینی داشت. از اتاق بیرون آمد. دخترک پتویی از کمد در آورد و به همراه محمد آمد. از حیاط بیرون آمدند. محمد به سمت خودرویش آمد.

 

- سوئیچ و از جیبم در بیار.

 

دِلین با یک دستش پتو را گرفت؛ سوئیچ را از جیب محمد خارج کرد و قفل خودرو را باز کرد.

 

- در عقب و باز کن.

 

درب عقب را باز کرد.

 

- پتو رو، روی صندلی بکش.

 

پتو را بر روی صندلی مرتب کرد. سپس کنار رفت. محمد، رایلی را بر روی صندلی گذاشت. درب را بست و رو به دِلین گفت :

 

- دکتره الآن می رسه، کمکش کن تا من برگردم.

 

دِلین سری تکان داد و گفت :

 

- می مونم پیشش تا برگردی.

 

محمد لحظه ای به حال دوستش غبطه خورد. دِلین برای خاطر شکیب برگشته بود. فکر نمی کرد دخترک بعد از شنیدن حقایق زندگیِ شکیب، دوباره بخواهد او را ببیند.

 

خواست سوار خودرویش شود که با دیدن خودروی علیرضا که داشت پارک می کرد، به سمتش آمد. دِلین هم به همراهش قدم نهاد. علیرضا به همراه کیفش، از خودرویش پیاده شد و آن را قفل کرد. محمد رو به رویش قرار گرفت و گفت :

 

- شکیب تیر خورده!

 

علیرضا با خونسردی به محمد نگاه کرد و گفت :

 

- اِ، دوباره؟

 

محمد اخمی بر پیشانی نهاد گفت :

 

- مثل اینکه یادت رفته وظیفه ات چیه!

 

علیرضا سری تکان داد و با حرص گفت :

 

- تو و شکیبم هر چند وقت، این وظیفه رو یادم بیارین!

 

نگاهش را از محمد گرفت و به سمت خانه ی شکیب قدم نهاد. محمد با اخمی رو به دِلین گفت :

 

- این دکتره ست. کمکش کن تا من برگردم.

 

دِلین سری تکان داد و محمد از او فاصله گرفت.

 

علیرضا مشغول گرفتن نبض شکیب بود که دِلین وارد پذیرایی شد. کنار علیرضا جای گرفت. علیرضا با دیدن شکیب، به یاد خاطرات قدیمی اش افتاد. دلش گرفت. رو به دِلین، با لحنی مغموم گفت :

 

- کمکم کن بذاریمش رو تخت.

 

دِلین سری تکان داد و به همراه علیرضا از جایش برخاست. دِلین به کمک علیرضا شکیب را بلند کرد و در اتاق، بر روی تخت خواب گذاشتند. علیرضا بر روی تخت نشست و رو به دخترک گفت :

 

- باید کمکم کنی.

 

دِلین با ترس گفت :

 

- ولی من بلد نیستم!

 

علیرضا خندید و گفت :

 

- منظورم این نبود که با من جراحیش کنی! کمک دستم باش.

 

دِلین خجالت زده سرش را پایین گرفت. علیرضا به جای گلوله نگاه کرد و گفت :

 

- کی بی هوش شد؟

 

دِلین با صدای بغضدارش پاسخ داد :

 

- نمی دونم.

 

- تقریبی یه چیزی بگو.

 

دِلین کمی فکر کرد و گفت :

 

- ده دقیقه.

 

علیرضا رو به دِلین کرد و گفت :

 

- خیلی خوب، بهش داروی بی هوشی تزریق می کنم، تا وسط عمل به هوش نیاد. اما اگه تا چند روز به هوش نیومد، تقصیر توئه!

 

دِلین با ترس و تعجب گفت :

 

- چرا من؟!

 

علیرضا به شوخی گفت :

 

- چون نمی دونی دوست پسرت کی بی هوش شده.

 

دِلین به شکیب خیره شد که علیرضا گفت :

 

- کیفم و برام بیار.

 

دِلین از جایش برخاست و به سمت پذیرایی آمد. کیف کمی سنگین بود. بنابراین با دو دستانش کیف را بلند کرد و به اتاق آمد. کیف را بر روی تخت کنار علیرضا گذاشت. علیرضا رگ دستِ شکیب را که پیدا کرد، آنژیوکت را از درون کیفش در آورد. آنژیوکت را به دستش زد. سپس مایع بی هوشی را تزریق کرد. کارش شروع شد. دستکش سفید رنگی از کیفش در آورد و پوشید. کیسه ای خارج کرد که از خون پر شده بود.

 

- یه پایه بیار، من این و بهش وصل کنم.

 

دِلین از جایش برخاست و رخت آویز را کنج اتاق یافت. لباس ها را از آن خارج کرد و نزدیک به علیرضا قرار داد. علیرضا با لبخندی، کیسه ی خون را به سمت دِلین گرفت و گفت :

 

- آفرین دختر خوب!

 

دِلین لبخندی زد و کیسه ی خون را گرفت که علیرضا گفت :

 

- این و بذار بالا.

 

دِلین قلاب کوچک کیسه را در رخت آویز، آویزان کرد و کنار شکیب نشست. علیرضا نفسی عمیق کشید و زیر لب گفت :

 

- بسم الله الرحمن الرحیم.

 

دخترک هم زیر لب نام خدا را زمزمه کرد. علیرضا بار دیگر، جای زخم را نگاه کرد. کمی شلوار شکیب را پایین کشید تا راحت تر بتواند، کارش را انجام دهد. تیغ را برداشت و کمی از جایی که گلوله خورده بود را، باز کرد. خون به بیرون تراوش کرد. دِلین نگاهش را گرفت و به صورت کبود شکیب خیره شد. اشک ریخت. تحمل دیدن نداشت.

 

- دوست دخترشی؟

 

دِلین همان طور که اشک می ریخت، گفت :

 

- بله.

 

همان طور که زخم را باز می کرد، گفت :

 

- اسمت چیه؟

 

دِلین با صدای بغضدارش، خیره به چهره ی شکیب گفت :

 

- دِلین.

 

علیرضا لبخندی زد و گفت :

 

- چه اسمِ قشنگی! حالا معنیش چی می شه؟

 

دِلین همان طور خیره به شکیب، گفت :

 

- دلیر با دین!

 

علیرضا کمی دیگر بالای زخم را برید و گفت :

 

- می دونستی اسمی که خونواده ها روی بچشون می ذارن، شخصیتش و شکل می ده؟

 

دخترک چنین سخنی را، تا به حال نشنیده بود. به علیرضا نگاه کرد و با صدای بغضدارش گفت :

 

- نه، نمی دونستم.

 

- رشته ات چیه؟

 

- تجربی.

 

علیرضا همان طور که کارش را می کرد، با لبخندی گفت :

 

- می خوای دکتر شی؟

 

با این چیزهایی که اکنون دید، محال بود دیگر به این شغل فکر کند!

 

با صدای بغضدارش گفت :

 

- نه، دوست دارم پرستار بشم.

 

علیرضا ذوق زده به دِلین نگاه کرد و گفت :

 

- به به! پس همکار در اومدیم.

 

دِلین لبخندی زد و علیرضا به کارش مشغول شد.

 

نگرانی و استرس به جان علیرضا رخنه کرد. خون ریزی بند نمی آمد. بنابراین هموستات را برداشت تا خون ریزی را کنترل کند. سمت چپ شکمش را به اندازه ای باز کرد.

 

- چرا گلوله رو در نمیارین؟

 

علیرضا : نمی بینمش!

 

رترکتور را از کیفش در آورد. دِلین نگاهش را به چهره ی شکیب سوق داد. دستش را برای نوازش بر سرش کشید.

 

علیرضا، رترکتور را بر داخل شکم شکیب، قرار داد تا باعث انقباض بافت گردد. دیدش کمی بهتر شد. توانست گلوله را پیدا کند. عرق بر پیشانی اش را، با آرنجش زدود. کورِت را برداشت تا با آن گلوله را خارج کند. وسیله ای که دهانه اش به خمیدگی قاشق شباهت داشت. دِلین همان طور که موهای پسرک را نوازش می کرد، اشک می ریخت و برای سلامتی اش دعا می کرد.

 

علیرضا گلوله را خارج کرد و با لبخندی رو به دِلین گفت :

 

- آتیش پاره رو درش اوردم.

 

دِلین به گلوله ی در دست علیرضا خیره شد. کمی مچاله شده بود. ترس در دلش رخنه کرد. علیرضا گلوله را در دستمالی گذاشت و گفت :

 

- عمل با موفقیت انجام شد.

 

سپس رو به دِلین گفت :

 

- به لطف کمکای شما.

 

دِلین خجالت زده سرش را پایین گرفت و گفت :

 

- شما زحمت کشیدید، من کاری نکردم.

 

علیرضا به شکیب نگاه کرد و با صدای آرامی گفت :

 

- تو بهش زندگی بخشیدی.

 

دِلین به شکیب نگاه کرد. در میان اشک هایش لبخندی زد.

 

علیرضا : پسر خوبیه؛ فقط حیف که ...

 

ادامه ی سخنش را نگفت. نگاهش را از شکیب گرفت و از کیفش نخ و سوزنی بیرون آورد. هموستات و رترکتور را برداشت. خون ریزی بند آمده بود.

 

- اکثرا فکر می کنن گلوله باعث مردن می شه ...

 

سوزن را بر پوست شکیب فرود آورد تا بخیه بزند.

 

- اما نمی دونن خون ریزی باعث می شه شخصی که گلوله خورده بمیره. اگه به موقع جلوی خون ریزی رو نمی گرفتی، شکیب مرده بود.

 

پس دخترک به موقع خودش را رساند. رویش را برگرداند. با دیدن سوزنی که بر پوست شکیب فرو می رفت، حالت تهوع به او دست داد. به تندی از جایش برخاست و به سمت دستشویی قدم نهاد. درب را باز کرد و وارد شد. بر روشویی خم شد؛ اما چیزی بالا نیاورد. چند نفس عمیق کشید. حالت تهوع را هنوز احساس می کرد. شیر آب را باز کرد و به صورتش آب خنکی پاشید. چند بار دیگر، کارش را تکرار کرد. کمی حالش بهتر شد. به چهره اش در آینه نگاه کرد. از اشک ریختن گلگون شده بود. نگاهش را از آینه گرفت و از آن جا خارج شد. به سمت اتاق قدم نهاد. علیرضا که بخیه زدنش تمام شده بود، مشغول جمع کردن وسایلش بود. با دیدن دِلین، رو به او قرار گرفت و گفت :

 

- خوبی؟

 

دِلین لبخند بی جانی زد و گفت :

 

- بله خوبم.

 

- با شکیب رابطه داشتی؟!

 

دِلین با ترس و تعجب گفت :

 

- رابطه؟!

 

علیرضا نزدیکش آمد و گفت :

 

- از حالتی که بهت دست داد، فکر کردم شاید باهاش رابطه داشته داشتی.

 

دِلین با لحنی آرام و مطمئن گفت :

 

- من فقط اون صحنه رو دیدم حالم بد شد، همین. من و شکیب دوستیم. ما حد و مرزمون رعایت می کردیم.

 

علیرضا سری تکان داد و گفت :

 

- آره رعایت کن. خوب نیست بعد از دو روز آشنایی لنگاتو ...

 

و جمله ی زشتی پس از آن بیان کرد. دخترک، شرمگین سرش را پایین گرفت. اصلاً از جمله ای که علیرضا به زبان آورد خوشش نیامد.

 

علیرضا به سمت شکیب رفت و خطاب به دخترک گفت :

 

- اگه درِ اتاق و ببندی ممنونت می شم.

 

کارش هنوز ادامه داشت. بنابراین در حضور دخترک نمی توانست انجام دهد. دِلین درب اتاق را بست. به سمت کاناپه آمد و نشست.

 

علیرضا پس از اتمام کارش، از اتاق خارج شد. به سمت دستشویی قدم نهاد. وارد شد و دستانش را شست. سپس با حوله ی کوچک خشک کرد و بیرون آمد. به سمت کاناپه قدم نهاد و رو به روی دخترک نشست و با لبخندی گفت :

 

- اگه یه لیوان آب بدی ممنون می شم.

 

دِلین به تندی از جایش برخاست و گفت :

 

- بله چشم، الآن براتون میارم.

 

به سمت آشپزخانه آمد. درب یخچال را باز کرد و بطری آب را برداشت. بطری را به همراه یک لیوان، در سینی قرار داد. به پذیرایی آمد و سینی را بر روی عسلی گذاشت. لیوان را برداشت و آن را از آب پر کرد. لیوان را به سمت علیرضا گرفت و گفت :

 

- بفرمایید!

 

علیرضا لیوان را از دست دخترک گرفت و با لبخندی گفت :

 

- ممنون.

 

آب را لاجرعه نوشید. سپس بر روی عسلی قرار داد. دِلین خواست دوباره برایش لیوان را پر کند که علیرضا گفت :

 

- دیگه نمی خوام، ممنون.

 

دِلین "خواهش می کنمی" زیر لب گفت و بر روی کاناپه نشست. علیرضا به او خیره شد. دخترک ساده و آرامی بود.

 

- کجا باهاش آشنا شدی؟

 

دِلین سرش را بالا گرفت و به او خیره شد. اجزای چهره اش را از نظر گذراند. ابروانی کم پشت به رنگ مشکی، چشمانی به رنگ قهوه ای روشن، بینیِ کشیده، لبانی نسبتاً باریک و موهایی به رنگ خرمایی که رو به بالا شانه زده بود. مرد چهل و سه ساله ای با ظاهری زیبا بود.

 

دِلین با صدایی آرام گفت :

 

- دو نفر می خواستن بهم صدمه بزنن که شکیب کمکم کرد.

 

علیرضا خندید و گفت :

 

- بهش نمیاد قهرمان بازی در بیاره!

 

سپس چشمکی زد و گفت :

 

- به خاطر شغلش می گم البته.

 

برای دِلین هم جای تعجب داشت که چرا پسرک به او تا به حال صدمه ای نزده است.

 

علیرضا با لحنی جدی ادامه داد :

 

- می دونی چکاره ست؟

 

دخترک به آرامی سری تکان داد.

 

علیرضا : نمی دونم عاقلی یا دیوونه، که با یه همچین پسری دوستی کردی!

 

دِلین با بغض گفت :

 

- دیوونه بودم!

 

علیرضا دست به سینه به کاناپه تکیه داد و گفت :

 

- شایدم عاقلی! به خاطر مال و اموالش باهاش دوست شدی.

 

دِلین از سخن علیرضا سخت ناراحت شد.

 

علیرضا از آن حالت در آمد. به جلو خم شد و با جدیت گفت :

 

- پات و از زندگیش بکش بیرون!

 

دِلین، مغموم به او خیره ماند.

 

- اون کسی نیست که تو بخوای آینده اتو باهاش بسازی.

 

دِلین اشکی از چشمش چکید و گفت :

 

- من دوسش دارم!

 

علیرضا با شنیدن این سخن، خیره به دِلین، به کاناپه تکیه داد. لحن دخترک، او را به یاد دخترکش انداخت. دخترکش، زمانی دقیقاً جمله ی دِلین را بیان کرده بود.

 

خیره به دِلین گفت :

 

- دخترم هیجده سالش شده بود، که وارد دانشگاه شد. چند ماه بعد بود که اومد پیشم و گفت، یه پسری هست تو کلاسمون، می خواد بیاد خواستگاری. منم به شوخی بهش گفتم همش دو ترم رفتی دانشگاه. مخالفتی نکردم گذاشتم پسره با خانواده اش بیان خواستگاری. راستش و بخوای من از پسره خوشم نیومد. بی دلیلم نبود. نه کار داشت، نه سربازی رفته بود. برای دختره منم زود بود که تو این سن کم شوهر کنه. یه شب نشستم باهاش صحبت کردم. سعی کردم منصرفش کنم. اما اونم مثل تو گریه کرد و گفت دوسش دارم. کارو ول کردم و چسبیدم به زندگیم. با پسره صحبت کردم. شرایط و براش گوشزد کردم. اینکه دخترم سنش کمه، تو هم نه کار داری نه سربازی رفتی. اگه دوسش داری صبر کن تا شرایطش مهیا شه. با کمال تعجب پسره هم قبول کرد. اما دخترم خیلی عجول بود. یه روز خبر داد که پسره تصادف کرده، می خواد ببینتش. خودمونو رسوندیم بیمارستان. دکترا گفتن توی تصادف ...

 

مکث کرد. آب دهانش را بلعید و نفسی عمیق کشید.

 

- پای چپش قطع شده!

 

دِلین مغموم سرش را پایین گرفت.

 

- تو بیمارستان بودیم که پسره گفت، من دیگه شرایط ازدواج و ندارم. دوست ندارم هانیه با یه آدمی که نقص عضو داره، ازدواج کنه. وقتی این حرف و زد، خیلی ناراحت شدم. هانیه هم وقتی فهمید پاش قطع شده دیوونه شد.

 

نفس عمیقی کشید و سپس ادامه داد :

 

- با دخترم دوباره صحبت کردم. براش گفتم چه مشکلاتی، پیش رو دارن.

 

سپس با ذوق گفت :

 

- می دونی دخترم چی گفت؟! گفت دوسش دارم، همون طوری که هست می خوامش. خوشحال شدم. دخترم دیگه بزرگ شده بود، می دونست باید چیکار کنه.

 

یه سال بعد از اون ماجرا بود که دوباره خواستگاری کردن. قبول کردم، چون به انتخابشون اطمینان کامل داشتم. الآنم خوشبختن.

 

دِلین در دلش چنین پدری را تحسین کرد.

 

- می دونی، من اگر اجازه نمی دادم دخترم با اون کسی که دوست داره، ازدواج کنه، دیگه عشق براش بی معنی می شد.

 

دِلین سرش را بالا گرفت. برای گفتن حرفش دودل بود. بنابراین خجالت زده گفت :

 

- اگه به جای اون پسر، عاشق یه خلافکار می شد ... شما بازم اجازه می دادید که ...

 

علیرضا به میان سخنش آمد و گفت :

 

- آره، قبول می کردم!

 

دِلین متعجب گفت :

 

- واقعاً؟!

 

علیرضا با لبخندی گفت :

 

- منم یه زمانی خلافکار بودم!

 

دِلین حیرت زده شد. دکتر و خلاف؟!

 

علیرضا متوجه نگاهش شد.

 

- پنج، شیش سالی می شه که توبه کردم. مدیون خونواده ام هستم؛ اینکه گذاشتن جبران کنم.

 

دخترک برایش خوشحال شد که درست زندگی کردن را یاد گرفته است.

 

- عشق منطق حالیش نیست.

 

شکیب پسر نرمالی نیست. اگه واقعاً دوسش داری، باید کمکش کنی. عشق تو باعث می شه از این کاراش دست بکشه. اما از یه جایی به بعد وظیفه ی تو نیست که درستش کنی. چون دیگه ذاتش کثیفه، خوبی براش معنی نداره. اونجاس که باید برای همیشه از زندگیش بری بیرون.

 

دِلین به تندی گفت :

 

- شکیب می خواد عوض شه؛ خودش این و به من گفت.

 

علیرضا با شوق گفت :

 

- عالیه!

 

- من مدیونشم، حتما کمکش می کنم.

 

علیرضا از سخن دخترک برداشتی کرد.

 

- به خاطر اینکه مدیونشی می خوای کمکش کنی؟

 

دِلین دستپاچه شد.

 

- نه ... یعنی ...

 

علیرضا از جایش برخاست و گفت :

 

- کمکت به درد نمی خوره.

 

دِلین هم از جای بلند شد و گفت :

 

- شکیب کمکم کرد، منم می خوام کمکش کنم.

 

علیرضا به چشمان دِلین خیره شد و گفت :

 

- دوسش داری یا نه؟

 

دِلین سرش را پایین گرفت و با صدای آرامی گفت :

 

- عاشقشم.

 

علیرضا لبخندی زد و گفت :

 

- پس کمکش کن.

 

به سمت اتاق قدم نهاد و گفت :

 

- خیلیِ خوب، من دیگه باید برم. به هوش اومد بگو هزینه ی عمل و برام واریز کنه.

 

دِلین خنده اش را کنترل کرد. علیرضا کیفش را از تخت برداشت و از اتاق خارج شد. همان طور که به درب پذیرایی قدم می نهاد، خطاب به دِلین گفت :

 

- تا کم تر از بیست و چهار ساعت آینده، به هوش میاد.

 

درب پذیرایی را باز کرد. به دِلین نگاه کرد و گفت :

 

- هیچی بهش نمی دی بخوره، حتی آب!

 

از درب خارج شد و کفشش را به پا کرد. سپس رو به دِلین گفت :

 

- تو نمی تونی ازش مراقبت کنی. به محمد بگو حواسش باشه تا حالش خوب شه. یه سری قرص و دارو هم هست که دردش و کم تر می کنه، به محمد بگو بهم زنگ بزنه تا راهنماییش کنم.

 

دِلین سری به نشانه ی تفهیم سخنانش تکان داد و گفت :

 

- بله چشم، حتماً می گم. خیلی ممنون از کمکتون.

 

علیرضا با لبخندی گفت :

 

- خواهش می کنم، مبارکِ صاحابش!

 

دِلین لبخندی مغموم زد که علیرضا دستش را برای خداحافظی دراز کرد و گفت :

 

- خدافظ خوشگله!

 

دِلین متعجب از گفتار علیرضا، به او خیره ماند و پس از چند ثانیه دستش را گرفت. علیرضا از واکنشش خندید و از او فاصله گرفت. چه کسی کلمه ی "خوشگله" را در دهانشان گذاشته بود؟! بی شک شکیب!

 

خواست تا درب حیاط همراهی اش کند، که علیرضا مانع شد. درب پذیرایی را بست و به سمت اتاق قدم نهاد.

 

علیرضا یک پتو بر روی شکیب، کشیده بود. به خاطر آنکه تا چند ساعت بی هوش می ماند، علیرضا به او چیزی را وصل کرد؛ چراکه ادرارش غیر ارادی می شد. تا چند شب و روز هم توانی نداشت تا کارش را انجام دهد.

 

دخترک، کنارش بر روی تخت دراز کشید. صورتش را نوازش کرد. کبودی ها را لمس کرد. قلبش به تپش افتاد. تا به حال فاصله اش با پسرک به این نزدیکی نبود. اشک بر صورتش جاری شد. با صدای بغضدارش گفت :

 

- کی این کارو باهات کرد شکیب؟

 

خودش پاسخ سؤالش را داد :

 

- آدمای بد!

 

دلش گرفت. دلش می خواست او را سرحال ببیند، نه این گونه. بر گونه ی پسرک بوسه ای کاشت و از تخت برخاست. پتو را بر رویش مرتب کرد و از اتاق بیرون آمد. به سمت پذیرایی آمد. کف سرامیک غرق در خون بود. به آشپزخانه قدم نهاد. کابینت و کشو ها را باز کرد تا کهنه ای پیدا کند. کهنه ای آبی رنگ به همراه یک سطل آب برداشت و به پذیرایی آمد.

 

همان طور که کف را از خون نظیف می کرد، اشک می ریخت. اگر به موقع نمی رسید، امشب آخرین شب زندگیِ شکیب می شد. به او گفته بود، بعدش نوبت خودش است! گفته بود دنیایش دو روز شده، گفته بود خواب دیده است می خواهند او را بکشند. افسوس خورد که چرا قبل از آنکه این اتفاق برایش پیش بیاید، به او کمکی نکرد. گرچه کمکی از دستش بر نمی آمد.

 

کارش که تمام شد، نگاهی به ساعت دیواری کرد. ده و نیم را نشان می داد. با ترس و اضطراب به سمت کیفش رفت. تلفن همراهش را در آورد. هشت تماس بی پاسخ از مامان. شماره ی مادرش را گرفت و سعی کرد لحنی شاد به خود بگیرد.

 

- الو؟

 

دِلین : سلام مامان.

 

مریم خانوم با عصبانیت گفت :

 

- چرا زنگ می زنم جواب نمی دی دِلین؟

 

دِلین ضربان قلبش اوج گرفت.

 

دِلین : ببخشید مامان، اصلا نشنیدم.

 

مریم خانوم با عصبانیت پاسخش را داد :

 

- کری؟ صداش و زیاد کن.

 

- باشه مامان. حواسم رفت پی جوک گفتن و ...

 

مریم خانوم با حرص گفت :

 

- زود بیا خونه تا بابات نیومده.

 

- بله الآن میام.

 

مریم خانوم : پیاده نیای، بگو برات آژانس بگیره.

 

- باشه مامان.

 

مریم خانوم : زود بیا خدافظ.

 

- خدافظ.

 

و تماس را قطع کرد. از دروغ گفتن، متنفر بود. برای آنکه به نزد شکیب بیاید، به مادرش دروغ گفت.

 

خب چه می گفت؟! مادرش چه پاسخی به او می داد؟ کار انسان دوستانه ای کردی؟ یا من به دختر عاشق و قهرمانم افتخار می کنم؟ نه، اینان جواب سؤالش بی شک نبودند.

 

با باز شدن درب پذیرایی، دِلین نگاهش را به محمد دوخت. محمد خواست وارد شود، که دِلین به تندی گفت :

 

- کفشات محمد!

 

محمد بی حال کفش هایش را در آورد. سپس وارد شد. درب را بست و به سمت کاناپه قدم نهاد.

 

- چی شد؟ رایلی رو عملش کردن؟

 

محمد بر روی کاناپه نشست. از عسلی پاکت سیگار را برداشت.

 

با عصبانیت گفت :

 

- پدر سگا حتی حاضر نشدن ببیننش!

 

فندکش را در آورد و سیگار را روشن کرد. دِلین با نگرانی کنارش بر روی کاناپه نشست و گفت :

 

- یعنی عملش نکردن؟

 

محمد پکی به سیگارش زد و همان طور که دود کمی از آن خارج می شد، گفت :

 

- بیمارستان و رو سرشون خراب می کردم اگه عملش نمی کردن.

 

دِلین نفسش را عمیق به بیرون دمید. به کاناپه تکیه داد که محمد با حرص گفت :

 

- فقط ادعاشون می شه دکترن.

 

سپس با عصبانیت رو به دِلین گفت :

 

- من دو تا بیمارستان رفتم. وقتی فهمیدن کارم چیه بیرونم کردن.

 

نگاهش را از دِلین گرفت. پک سنگینی به سیگارش زد و گفت :

 

- دیگه بیمارستان سوم، داد و فریاد راه انداختم. زنگ زدن دکتر تا بیان عملش کنن.

 

دخترک، زیر لب خدا را شکر کرد. سپس مغموم رو به محمد گفت :

 

- نمی دونی کار کی بود؟!

 

محمد اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- نمی دونم دِلین، نمی دونم. ولی اگه بفهمم کار کی بوده، زنده اش نمی ذارم!

 

دخترک با نگرانی گفت :

 

- این کارو نکن محمد. آدمای خطرناکین. دیدی که چه بلایی سر شکیب اوردن! ممکنه بلایی بدتر از شکیب، سرت بیارن.

 

محمد نگاهش را از رو به رویش گرفت و به دِلین خیره شد. تازگی ها با دیدن دخترک، حسی در وجودش رخنه می کرد. حسادت! اینکه دخترک چرا نباید برای او باشد.

 

دود سیگارش را بر صورت دخترک بیرون فرستاد. دِلین از استنشاق رایحه ی سیگار، سرفه اش گرفت. محمد پشیمان از کاری که کرده بود، با صدایی آرام گفت :

 

- ببخشید.

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- اشکالی نداره.

 

نگاهش را از دخترک گرفت و پکی به سیگارش زد. دخترک از جایش برخاست و رو به محمد گفت :

 

- من دیگه باید برم.

 

محمد سیگارش را در ظرف جا سیگاری خاموش کرد و رو به دِلین گفت :

 

- می رسونمت.

 

از جایش برخاست که دِلین گفت :

 

- ممنون، خودم می رم.

 

محمد دستش را بر روی کمر دخترک گذاشت، کمی او را به جلو فرستاد و گفت :

 

- دیر وقته دِلین، خودم می رسونمت.

 

سپس دستش را برداشت. دِلین به سمت کیفش قدم نهاد و آن را برداشت.

ویرایش شده توسط ........
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خودروی محمد خیره شد. اسپورتیج مشکی رنگ با شیشه های تمام دودی! خودرو، ظاهر ترسناکی به خود گرفته بود؛ درست مانند خودروی شکیب!

 

خیلی کم پیش می آمد محمد با خودرویش به محلی که می خواهد از آن سرقت کند، برود. اما شکیب، جسورانه چند بار این کار را کرده بود.

 

محمد، متوجه نگاه خیره ی دِلین، به خودرویش شد. می توانست حدس بزند به چه چیزی می اندیشد.

 

- سوارت کنم؟

 

دِلین برگشت و به محمد نگاه کرد. خجالت زده گفت :

 

- ماشینت یه کم ترسناکه!

 

محمد لبخندی مغموم بر لب نشاند و گفت :

 

- از صاحبش که ترسناک تر نیست؟

 

نه، نبود!

 

دِلین بی آنکه به سؤالش پاسخ دهد، با لحنی مغموم و آرام، خیره در چشمانِ محمد گفت :

 

- تو هم مثل شکیب ...

 

کمی مکث کرد؛ سپس ادامه داد :

 

- خلافکاری؟!

 

محمد خیره در چشمان دخترک، با لحنی سرد گفت :

 

- آره!

 

دِلین سخت ناراحت شد. او دیگر چرا؟! اصلاً به ظاهر پسرک نمی خورد یک خلافکار باشد. دِلین براساس ظاهر، شخصیت و منش، آن دو را قضاوت کرده بود. این دو پسر با محبت هایشان وارد قلب دخترک شده بودند. محمد به مانندی دوست برایش می ماند و شکیب، معشوق!

 

تلخ ترین اتفاق زندگی اش در این لحظه رقم خورد. دخترکی که تا به حال با جنس مخالف حتی هم صحبت نشده بود، اکنون یک دوست خلافکار و یک معشوق خلافکار داشت.

 

دخترک مغموم سرش را پایین گرفت. محمد به سمتش آمد و با لحنی سرد و خشک گفت :

 

- متأسفم که با احساست بازی شد!

 

منتظر پاسخی از جانب دِلین نماند و به سمت خودرویش آمد. محمد به تمسخر این جمله را بیان کرد و دِلین متوجه نیش کلامش نشد. گرچه، از لحن و گفتارش می توانست به حقیقت کلامش پی ببرد.

 

دخترک، به سمت خودرو آمد و سوار شد. کمربندش را بست و سر به زیر با صدای آرامی گفت :

 

- خونه امون کوچه ی بعدِ. من سر کوچه پیاده می شم.

 

محمد بی آنکه سخنی بر زبان آورد، خودرو را روشن کرد و به راه افتاد. نسبتاً آرام حرکت می کرد، تا بتواند با دخترک سخن بگوید.

 

- فکر نمی کردم برگردی!

 

دِلین همان طور که سرش را پایین گرفته بود، به آرامی پاسخ داد :

 

- برگشتم تا فکر نکنه وجودش برای کسی مهم نیست.

 

محمد اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- این قدر تنها و بی کس نیست.

 

دِلین، بغضش گرفت و گفت :

 

- تنها بود که این بلا سرش اومد!

 

اشکی از چشمش چکید. با پشت دستش، نمِ چشمانش را گرفت.

 

محمد همان طور خیره به جلو، با حرص گفت :

 

- نمی تونم این دوست داشتنتو باور کنم!

 

اول علیرضا او را از این دوست داشتن منع می کرد و اما الآن، محمد سعی دارد به او بفهماند حسش نسبت به شکیب اشتباه است. خب، منطقی ست. دخترک عاشق یک خلافکار شده بود؛ شخصی منفور، مطرود از جامعه و از چشم افتاده.

 

دِلین کمی از سخن محمد، عصبانی شد. رو به محمد با بغض و لحنی حرصی گفت :

 

- می دونم، چون خلافکاره باید ازش متنفر بشم؛ اما نه، اون از آدمایی که اطرافم بودن، خیلی خوب و مهربون ترِ!

 

محمد از سخن صادقانه دخترک، خندید؛ اما از روی خشم!

 

سریدن دل، تپش قلب گرفتن با دیدن یار، خیره شدن های طولانی مدت، سخنان عاشقانه ای که از جانب قلب گفته می شد و به گوش معشوق به مانندی یک آهنگ گوش نواز می رسید، کلافه شدن از دوری اش، در فکر و خیال برای خود و معشوق، آینده ساختن و ... اینان را دِلین و شکیب درک می کردند، چون دچارش شدند؛ اما برای آنکه کسی را در موضوعی متقاعد کنی، باید در آن شرایط قرار دهی؛ در غیر این صورت سخنان تو برای متقاعد کردن طرف مقابل فقط مهمل است. محمد حق داشت، باور نکند؛ چراکه دچارش نشده بود.

 

به انتهای خیابان رسید. راهنما زد و به سمت راست پیچید. خودرو را سر کوچه متوقف کرد.

 

دِلین قبل از آنکه، پیاده شود، رو به محمد گفت :

 

- دکتره گفت، بهش زنگ بزنی. یه سری قرص و دارو هست که باید بخری.

 

محمد خیره به رو به رویش سری تکان داد. دِلین سرش را پایین گرفت و گفت :

 

- ممنون که رسوندیم، خدافظ.

 

دستش را به دستگیره ی درب رساند. خواست درب را باز کند، که محمد رویش را به سمت دِلین برگرداند و گفت :

 

- یه لحظه دِلین!

 

دِلین دستش را از دستگیره ی درب برداشت و رو به محمد گفت :

 

- بله؟

 

محمد دستش را به پشتی صندلی دِلین دراز کرد. کمی به سمتِ دخترک متمایل شد و با صدای آرامی خیره در چشمانش گفت :

 

- تو الآن دیگه چهره ی حقیقی من و شکیب و دیدی. می دونی ما از چه قماشیم. ازت می خوام مثل دفعه های قبلی که آسه می رفتی، آسه بر می گشتی، باشی.

 

کمی خشم در صدایش موج می زد. دِلین داشت از لحنش، ترسی او را فرا می گرفت.

 

- اگر بفهمم با نقشه وارد زندگیش شدی ... یا می خوای جاسوس بازی در بیاری ... ریپورت ما رو به کسی بدی ... با پلیس در ارتباط باشی ...

 

هرم نفسش هایش که در اوج خشم، به صورت دخترک اصابت می کرد، دلش را از ترس می لرزاند!

 

- بد بلایی سرت میارم دِلین!

 

دخترک از ترس، نگاهش بر چشمان محمد میخ شده بود. احساس می کرد اگر کمی نگاهش را به سمت و سویی دیگر سوق دهد، محمد از این کارش، متوجه قصدی می شود.

 

محمد کمی دیگر به دِلین نزدیک شد و با لحنی تهدید آمیز اما آرامی گفت :

 

- پس مواظب باش ازت خطایی سر نزنه ...

 

دخترک آب دهانش را با صدا بلعید. که می گفت، در اوج عصبانیت، آدمی چهره اش زیباتر می شود؟!

 

محمد اینگونه نبود! اجزای چهره اش را از نظر گذراند. سگرمه ای که بر پیشانی نهاده بود، اوج خشم و اُبهتش را به نمایش گذاشته بود. چهره ی جذابش را، جذاب تر نکرد؛ بلکه حقیقت چهره اش را به دخترک نشان داد. دِلینِ ساده دل نبایستی با خود فکر می کرد که با او همچنان گرم و صمیمی برخورد کنند؛ حداقل از جانب محمد نباید چنین می اندیشید.

 

محمد خیره در چشمان دخترک، با لحنی آرام و به دور از عصبانیت ادامه داد :

 

- چون اگه اشتباه نکنم ...

 

با انگشت اشاره اش به اولین درب از ابتدای خیابان اشاره کرد. دخترک، نگاهش را از محمد گرفت و به جایی که او اشاره کرد، خیره شد. محمد انگشت اشاره اش را به سمت درب کرکره ایِ آبی و سفید رنگی نشانه گرفت و گفت :

 

- فک کنم این خونتون باشه!

 

دخترک با ترس به جایی که محمد اشاره کرد، خیره شد. محمد از کجا می دانست، خانه اش، کدام یک است؟ جای ترس و تعجبی نداشت! آن ها خلافکار بودند؛ هرکسی را که به آنان نزدیک می شدند را باید کامل می شناختند.

 

محمد انگشت اشاره اش را از درب گرفت و رو به دخترک که نگاهش همچنان خیره ی خانه اشان بود، گفت :

 

- حواست هست، آره؟!

 

دِلین نگاهش را به سمت محمد برگرداند و به تندی، سری به نشانه ی فهمیدن سخنانش، تکان داد. محمد دستش را بر گونه ی دخترک برای نوازش کشید و زمزمه کرد :

 

- دِلین عاقله، می فهمه داره چیکار می کنه!

 

طعنه زد. از نظر او، دِلین، احمق بود! 

 

محمد، دستش را بر گردن دخترک کشید. به عمد، به قصد اذیت کردنش، ترساندنش و همچنین خطرناک نشان دادن خودش.

 

دخترک اشک در چشمانش حلقه بست. عجب حماقتی کرد با او همراه شد!

 

با صدای بغضدارش خیره در چشمان محمد گفت :

 

- خواهش می کنم محمد!

 

دیگر داشت بیش از این، پیش می رفت. دستش را بر دست محمد گذاشت. محمد در چشمان دخترک خیره شد. نمِ اشک را در چشمانش مشاهده کرد. دلش به مانند شکیب، برای دخترک نسوخت. محمد، اصلاً شبیه به شکیب نبود! به مراتب خشن تر و جدی تر بود. ذاتاً خشن بود. گرچه کارش او را اینچنین کرده بود؛ تقصیری نداشت.

 

کمربند را برای دخترک گشود و با لحنی سرد گفت :

 

- خدافظ خوشگله!

 

دِلین، نگاهش را از چشمان محمد گرفت و به سرعت از خودرو پیاده شد. محمد، چند نفس عمیق کشید تا حس گرمای کاذبی که به او دست داده بود، در وجودش خاموش شود. خودرو را به حرکت در آورد. دِلین به رفتنش خیره شد.

 

از اینکه نتوانست به خاطر حرکت زشت محمد، بر دهانش بکوبد، سخت از خودش خشمگین بود. گرچه محمد جواب اینچنین رفتار دخترک را بدون هیچ چشم داشتی، پاسخ می داد.

 

دِلین، از خودش بدش آمد؛ از خجالتی بودنش، از کم رویی اش و از ترس های بی خودی اش!

 

دخترک خودش را دوست نداشت. خودش را یک ترسویِ بزدل می پنداشت. او حتی نامش را هم، دوست نداشت. چراکه دلیر با دین و یا حتی شجاع نبود.

 

علیرضا ساعاتی قبل، به او چه گفت؟

 

" - می دونستی اسمی که خونواده ها روی بچشون می ذارن، شخصیتش و شکل می ده؟"

 

پس چرا اسمش شخصیتش را شکل نداده بود؟!

 

این ها دروغی بیش نیست! فقط دل را به ظاهر، خوش می کنند. شخصیت آدمی را نه نامش، بلکه، در درجه ی اول تربیت خانواده اش شکل می دهد؛ همچنین ذات است که شخصیت آدمی را نیز شاخه و برگ می دهد.

 

به سمت خانه قدم نهاد. کلید خانه را از کیفش خارج کرد و بر قفل زد. وارد شد و درب حیاط را پشت سرش بست. به سمت دستشویی قدم نهاد. به داخل رفت و درب را بست. به چهره اش در آینه خیره شد؛ که از اشک ریختن، گلگون شده بود. گونه اش کمی خون آلود شده بود. نگاهش را به لباسش سوق داد. پایینِ مانتوی سورمه ای رنگش به همراه شلوار جینش، خون آلود شده بود.

 

اینچنین به داخلِ خانه می رفت، بی شک ذهن مادرش به مسائل خطرناکی خطور می کرد!

 

شیر آب را باز کرد و صورتش را از خون، نظیف کرد.

 

اشک هایش را چه می کرد؟! لحظه ای از باریدن خسته نمی شدند.

 

برای عزیز دل اشک ریختن، خستگی ندارد.

 

مانتویش را از تن خارج کرد و آن را، طوری به دست گرفت تا لکه ی خون بر روی شلوار جینش، آشکارا نشود. شالش را هم از سر برداشت و بر روی مانتویش گذاشت.

 

از دستشویی خارج شد. به سمت درب پذیرایی آمد و صندلش را از پای در آورد. درب را گشود و، وارد شد. مریم خانوم با شنیدن صدای باز شدن درب، از آشپزخانه خارج شد. دِلین سر به زیر به سمت اتاقش قدم نهاد که مریم خانوم اخمی بر پیشانی نهاد و با حرص گفت :

 

- تو نمی دونی الآن موقع اومدنِ باباته؟!

 

چقدر از این جمله، دخترک می ترسید! 

 

دِلین با ترس، سرش را بالا گرفت. لبخندی دروغین بر لب نشاند و گفت :

 

- اصلاً حواسم به زمان نبود!

 

مریم خانوم با همان حالت قبل، پاسخ داد :

 

- بار آخرت باشه دِلین!

 

دِلین با همان لبخند، گفت :

 

- باشه مامانی.

 

مریم خانوم خیره در صورت دخترکش، کنجکاوانه گفت :

 

- صورتت چرا قرمزه؟!

 

چه می گفت؟ از دروغ گفتن بیزار بود. او حتی حافظه ی قوی هم نداشت تا دروغش را به خاطر بسپارد.

 

خیره در چشمان مادرش، به آرامی گفت :

 

- راننده کولر روشن نکرده بود، برای همین گرمم شده.

 

مریم خانوم با حرص گفت :

 

- کرایه هم حتماً زیاد گرفت ازت؟!

 

محمد کرایه ای نگرفت، اما بد طور دخترک را ترساند.

 

- نه، کم گرفت.

 

مریم خانوم که خیالش فقط کمی، آسوده شد، از دِلین فاصله گرفت و به سمت پذیرایی قدم نهاد.

 

دخترک باید نفسی از سرِ آسودگی می کشید! اما این کار را نکرد. به خاطر پسرک، به مادرش دروغ گفت. مادرش که ساده نبود. بالأخره روزی، روزگاری از کار دخترکش سر در می آورد.

 

وارد اتاق شد. مشمایی که از قرص و دارو پر شده بود را، بر روی عسلیِ کنار تخت گذاشت. پایین تخت خواب، بر روی سرامیک نشست. نگاهی به چهره ی دوستش، که از برادر نزدیک تر و همخون تر بود، کرد. زیباییِ چهره اش را، جایِ ضربه های دستِ صالح، کبود کرده بود. بی رمق و خسته نفس می کشید. میلی نداشت تا اکسیژنی وارد ریه هایش کند. شکیب می دانست چه چیز هایی آن دنیا انتظارش را می کشند! عذاب، عذاب و فقط عذاب. با این حال زندگی در این دنیا جز صدمه رساندن به افراد بی گناه، فایده اش چیست؟! مردن را چاره ی اتمام ظلم می دانست.

 

محمد، مغموم زیر لب زمزمه کرد :

 

- کمکش کن!

 

نام خدا را بر زبان نیاورد. دوست نداشت که، بر زبان آورد. محمد، خود را فردی ناپاک می دانست. پس دلیلی نمی دید نام پاک و منزه خدا را بر زبان بیاورد و یا حتی در قلبش احساس کند.

 

در این شب، پنج نفر برای بهبودی و سلامتیِ شکیب، در قرب خدا، دعا می کردند.

 

دِلین، در تاریکیِ شب، همان طور که اشک از چشمانش می بارید، برای عزیزش دعا می کرد. به تازگی، شکیب برایش عزیز شده بود.

 

محمد، دست شکیب را با دو دستانش، گرفته بود. سرش را بر روی تخت گذاشته و چشمانش را بسته بود. او هم دعا می کرد؟! با دعا کردن میانه ی خوبی نداشت؛ اما کمی از موضعش پایین آمد.

 

و آن سه نفر؟!

 

آن سه نفر، نه فقط این شب، بلکه، از همان شبی که شکیب را از خانه بیرون کردند، برای سلامتی و همچنین برگشتنش دعا کردند. پدر، مادر و برادرِ شکیب!

 

پدرش، برای پیدا کردنش از هیچ کاری دریغ نکرد. از رفتن به آگاهی گرفته تا چاپ عکسش در روزنامه! گرچه به گشتنش در این شهر بسنده نکردند. شهر های اطراف اهواز را هم جستجو کردند. اما پسرشان را پیدا نکردند.

 

با رفتن شکیب، خیلی چیزها به همراهش، از آن خانه خارج شد. احترام به پدر، صمیمیت و عشق بینشان، آرامش و هر چیزی که باعث می شد یک زندگی خوب داشته باشند از آنان سلب شد.

 

برادر کوچکش، شهرزاد، هنگامی که شکیب از پیش چشمانش، خانه را ترک کرد، متوجه موضوع نشد. چراکه، او فقط دوازده سال سن داشت.

 

هنگامی که از لحاظ عقلی رشد کرد، دلیل این غیبت چند ساله ی برادرش را فهمید. شنیدن حقیقت از زبان مادرش، او را سخت خشمگین کرد. از پدرش به شدت متنفر شد و از مادرش دلگیر؛ چراکه باید جلویِ رفتن پسرش را می گرفت. او که می دانست شکیب چنین پسری نیست. او که می دانست با رفتن شکیب از خانه، چه چیزی آن بیرون انتظارش را می کشد! پس به چه حقی اجازه داد، پسرش، به قول معروف پاره ی تنش از خانه بیرون رود؟ مهر مادری اش به کدام سمت و سو رفت؟

 

مادرِ بیچاره اش التماس پدرش کرد. اما پدرش سخت ترسیده بود. از آنکه آبرویش با دو نخ سیگار کشیدن، از دست رود. با خودش اندیشید، پسری که از این سن کم سیگار بکشد بزرگ تر شود، فقط به سیگار کشیدن دیگر بسنده نمی کند و به سمت مواد کشیده می شود.

 

سخنش به حق، و به جا بود؛ اما نتیجه اش به حق در نیامد!

 

چراکه اکنون، شکیب سراج، پسر ارشد خانواده ی سراج، به یک خلافکار خطرناک تبدیل شده بود. پسری که قلب مهربانش را کینه و نفرت پر کرد، پسری که به روح و جسمش خدشه وارد شد، پسری که برای جبران کمبود هایش، به رابطه روی می آورد، پسری که دلسوزیِ دیگران برایش عذاب آور و تحقیر به حساب نمی آمد، بلکه لذت بخش بود برایش، پسری که رفتار های نرمالی از خودش نشان نمی داد که گاهاً موجب آزار رساندن به اطرافیانش می شد، پسری که خودش را دوست نداشت، پسری که با دیدن "خوشگله" احساسش به غلیان افتاد. پسری که برای همه بد می شد و برای خوشگله اش به پسری خوش قلب و مهربان تبدیل می شد، پسری که، دخترک شده بود برایش آرام جان، پسری که به آینده اش به چشم یک زنگ خطر نگاه می کرد، اکنون با وجود دخترک آن را الارمی برای بیداری می دید.

 

پدرش، با شکیب اینچنین کرد. بی غیرتش کرد، بی وجدان و بی مروتش کرد، او را نقشِ منفیِ روزگار کرد، منفورش کرد در نزد خدا و بنده هایش.

 

اما شکیب هم، تقصیر کار بود. نباید ادامه می داد. او، که دید این کار خستگی دارد، آینده اش را تباه می کند، زندگی اش را سامان نمی دهد، برای چه ادامه داد؟!

 

ادامه داد تا روزگار برای ساختن فیلمش، نقش یک آدم بد را در طول صحنه هایش کم نداشته باشد.

 

با صدای آیفون، چشمانش را به آرامی از هم گشود. از کاناپه برخاست و به سمت آیفون قدم نهاد. با دیدن دخترک، درب را برایش باز کرد. دخترک به داخل آمد و درب را پشت سرش بست.

 

محمد به سمت کاناپه آمد و دراز کشید. نگاهی به ساعت دیواریِ پذیرایی کرد. نه صبح را نشان می داد. دخترک صندلش را از پای در آورد و قبل از آنکه وارد شود، به درب ضربه ای زد. محمد با بی حالی گفت :

 

- بفرما!

 

دخترک درب را باز کرد و، وارد شد. محمد را دید که بر روی کاناپه دراز کشیده بود و ساعدش را بر روی چشمانش گذاشته بود.

 

دخترک درب را بست. نگاهش به درب بسته ی اتاق شکیب افتاد. نگاهش را گرفت و به سمت کاناپه قدم نهاد. رو به روی محمد، جای گرفت. سر به زیر و آرام گفت :

 

- سلام.

 

محمد بی آنکه از آن حالتی که داشت خارج شود، گفت :

 

- چطوری خوشگله؟

 

دِلین همان طور آرام پاسخ داد :

 

- ممنون، تو خوبی؟

 

- اهوم.

 

دخترک، سرش را بالا گرفت و رو به محمد گفت :

 

- شکیب به هوش نیومد؟

 

- چرا، نزدیک صبح بود به هوش اومد.

 

دِلین با خوشحالی از جایش برخاست که محمد گفت :

 

- اما دوباره بی هوش شد.

 

دِلین مغموم بر جایش نشست و گفت :

 

- می شه ببینمش؟

 

محمد ساعدش را از روی چشمانش فاصله داد. رویش را به سمت دخترک برگرداند و با صدایی آرام گفت :

 

- تو وضعیت مناسبی نیست!

 

قلب دخترک به تپش افتاد. برای دیدنش، جری تر شد. نگاهش را از محمد گرفت، از کاناپه برخاست و به سمت اتاق قدم نهاد. محمد با عصبانیت از کاناپه برخاست. خودش را به دخترک رساند و بازویش را گرفت. دِلین رویش را به سمت محمد برگرداند.

 

محمد خیره در چشمان نمناک دخترک، با حرص گفت :

 

- بذار حالش بهتر شه، بعد بیا دیدنش!

 

دِلین اشکی از چشمش چکید و با صدای بغضدارش گفت :

 

- خواهش می کنم محمد! می خوام ببینمش.

 

خواهش؟! الآن فهمید چرا شکیب می خواهد عوض شود؟! اخلاق و رفتار دخترک داشت محمد را هم، عوض می کرد.

 

بازویِ دخترک را رها کرد و مغموم، خیره در چشمانش گفت :

 

- خوش به حالش که تو رو داره!

 

دِلین، سرش را پایین گرفت. محمد از دخترک فاصله گرفت و همان طور که به سمت درب پذیرایی قدم می نهاد، گفت :

 

- دارم می رم سرکار.

 

دِلین سرش را بالا گرفت و با لحنی مغموم گفت :

 

- سرکار؟!

 

پنداشت، محمد در این زمان به دزدی می رود. محمد درب را باز کرد. کفشش را به پا کرد و مشغول بستن بندهایش شد.

 

- آره. یه مکانیکی دارم.

 

دخترک به سمت درب آمد و خیره ی محمد شد. محمد از حالت خم در آمد و ایستاد. خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- حواست بهش باشه. من تا یکی، دو ساعت دیگه بر می گردم.

 

دخترک سری تکان داد و گفت :

 

- باشه، چشم.

 

محمد لبخندی بر لب نشاند و خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- تو اولین نفری هستی که، تا این حد به من و شکیب نزدیک شده!

 

دِلین لبخندی مغموم زد و گفت :

 

- شماها خوبید، حداقل برای من که این طور بودین.

 

البته به استثنای رفتار دیشبش!

 

محمد از شنیدن این سخن، به وجد آمد! دخترک حتی به رفتار دیشبش اشاره ای نکرد.

 

از دخترک فاصله گرفت و با لبخندی خیره در چشمانش گفت :

 

- خدافظ خوشگله.

 

دِلین هم متعاقباً لبخندی بر لب نشاند و گفت :

 

- به سلامت.

 

محمد از سه پله پایین آمد و دِلین درب پذیرایی را بست. به سمت اتاق قدم نهاد. درب را باز کرد و، وارد اتاق شد. آرام به تخت نزدیک شد. نگاهش به چهره ی بی حال و رنگ پریده ی شکیب خیره ماند. اشکی از چشمش چکید. بر روی تخت نشست. نگاهش به شکم پسرک افتاد. نسبت به دیشب کبودیِ شکمش بیش تر شده بود. با دیدن کبودی ها و بخیه، قلبش به درد آمد. الیاس نه به پهلویش، بلکه به شکمش شلیک کرده بود. دقیقاً می دانست باید به کجا شلیک کند. نمی خواست جانش را بگیرد؛ چراکه صحت کلامِ شکیب را باور کرده بود و همان طور که گفته بود به او لطف کرد.

 

دستِ پسرک را گرفت. گرم و هار بود. لبخندی بر لب دخترک نقش بست. پسرک، گرمای عجیبی در وجوش داشت. کنارش که قرار می گرفتی، گرمایش را هم به تو منتقل می کرد. دستِ پسرک را رها کرد و قرآنی کوچک از کیفش در آورد. به چشمان بسته ی پسرک خیره شد و مغموم گفت :

 

- بعد از اینکه اون اتفاق بد تو زندگیم افتاد، با خدا قهر کردم!

 

اشک در چشمانش حلقه بست.

 

- چون می تونست جلویِ اون اتفاق و بگیره.

 

اشکی از چشمش چکید.

 

- از خدا فاصله گرفتم. می خواستم اوج ناراحتیم و نشون بدم. اما حماقت کردم! من فقط ...

 

با پشت دستش نم چشمانش را گرفت و گفت :

 

- من فقط به خودم آسیب رسوندم.

 

دوست داشت با پسرک درد و دل کند. زمان مناسبی بود. خواب بود و نمی شنید. خب، این چه درد و دل کردنی ست؟ می ترسید پسرک سخنانش را بشنود و مورد قضاوت قرار گیرد. او هم همانند شکیب، ترس از دست دادنش را داشت.

 

- کسی که از خدا فاصله بگیره، ایمان و اعتقاداتش رو هم از دست می ده. من نمی خوام این اتفاق بیافته.

 

صفحه ای از قرآن را باز کرد و، رو به پسرک گفت :

 

- خیلی وقتِ قرآن نخوندم؛ می دونم تو هم تا حالا نخوندی.

 

نگاهش را به آیات قرآن دوخت. با صدایی رسا و آرام شروع به خواندن کرد.

 

پسرک آیات را می شنید. کلام خدا، گوش نواز و دل نشین بودند. کمی تأمل کردن در آیات، تو را به خلسه ای شیرین فرو می برد. پسرک خود را از این لذت محروم کرده بود. او غرق در پلیدی و ناپاکی بود. اندیشیدن به خدا هنگامی که کاری خلاف می کنی، خنده دار و مضحک بود.

 

دخترک، پس از اتمام سوره، قرآن را بست، بوسه ای بر آن زد و قرآن را در کیفش، جای داد. دست پسرک را در دستش گرفت. پیشانی اش را بر دست پسرک گذاشت و چشمانش را بست.

 

بِیگ به صندلی اش تکیه داد و گفت :

 

- چقدر قیمت تابلو هاست؟

 

احمد سیگار را به لبانش نزدیک کرد و گفت :

 

- از سه تا پنجاه میلیون!

 

پکی به سیگارش زد که بِیگ گفت :

 

- چند تا تابلوان؟

 

- شصت تا فقط.

 

لبخندی محو، بر لب بِیگ نقش بست. بسیار بیش تر از قبل نصیبشان می شد. چیزی در حدود سه میلیارد!

 

شرکت ساین بورد نزدیک به دوازده سال سابقه ی کاری داشت و تابلوهای نفیس و گزافی را در بازار عرضه می کرد.

 

بِیگ : نمی تونیم شبونه از شرکت دزدی کنیم.

 

احمد سیگارش را در ظرفِ سیگار، خاموش کرد و، رو به بِیگ گفت :

 

- خب، نقشه ات چیه؟

 

بِیگ خیره در چشمان احمد گفت :

 

- در حضور خودشون، از شرکت دزدی می کنیم.

 

احمد نگاهی به جمشید، که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، کرد. سپس رو به بِیگ با لبخندی گفت :

 

- منظورت و متوجه نشدم!

 

بیگ تکیه اش را از صندلی گرفت و گفت :

 

- با وانت شرکت می دزدیم.

 

احمد سری به طرفین تکان داد و گفت :

 

- این نقشه ات قدیمی شده بِیگ. سرگرده فهمیده یکی از کارگرا با وانت شرکت داره می دزده!

 

بِیگ : کی تابلوا رو بار می زنه؟

 

- من و علی.

 

جمشید به میان سخن آمد و گفت :

 

- سعید گفت به تو مشکوک شده!

 

احمد اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- دو بار سعید از کارگرا بازجویی کرد.

 

جمشید : به چیزی هم رسید؟

 

احمد : نه.

 

بِیگ : دیگه نمی رسه!

 

احمد متعجب پرسید :

 

- چطور؟

 

بِیگ خیره در چشمان احمد گفت :

 

- پرونده سه ماهه دستشِ.

 

احمد به تمسخر گفت :

 

- گفته بودی سرگرد شعیبی تواناییِ حل این پرونده رو نداره، ولی خوب داره پیش می ره!

 

بِیگ با خونسردی پاسخ داد :

 

- پرونده به کسی دیگه سپرده بشه همین قدر زمان نیاز داره.

 

احمد تأیید سخنانش را، با تکان دادن سر، اعلام کرد.

 

- دزدی رو کی انجام بدیم؟

 

بِیگ : تو انجام نمی دی!

 

احمد اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- چرا؟!

 

بِیگ : احتمال درگیری زیاده. ممکنه صدمه ببینی. حامد و جمشید می رن.

 

احمد از جایش برخاست و گفت :

 

- می خوای کی انجامش بدی؟

 

- جمعه شب!

 

احمد سری تکان داد که بِیگ گفت :

 

- درضمن، یه کاری کن تو با علی تابلوا رو بار نزنی. اینطوری وقتی ما تابلوا رو دزدیدیم، تو مورد ظن قرار نمی گیری.

 

احمد، لبخندی بر لبش به نشانه ی تحسین بیگ، نقش داد.

 

چشمانش را به آرامی گشود. نورِ کمی به اتاق می تابید. دردی احساس نمی کرد؛ که از اثرات داروهای آرامبخش بود. نفس هایش، دیگر توام با درد نبود. خداوند، عمری دوباره به او بخشیده بود. برای جبران، فرصت داشت و باید قدردان می بود. چیز های خوبی در آن دنیا انتظارش را نمی کشید. حداقل در این دنیا می توانست کمی از عذابِ آخرتش را کم کند. زندگی، نعمتی ست شیرین؛ اما انسان هایی که به زندگیِ روزمره ی خود مشغول اند، به این امر پی نمی برند. تنها انسان هایی به این واقعیت می رسند که یا در بستر مرگ بوده اند و یا در طی خواب و بیداری به دنیا بازگشته اند؛ و تو در این لحظات چقدر احساس خوشبختی می کنی، از خدایی که بار دیگر به تو فرصت زندگی کردن داده است.

 

با چشمانی که هنوز از خواب، رخوت زده بودند، نگاهش را در اتاق چرخاند. با دیدن یک فرشته در نزدیکی اش، لبخندی بر لبش نقش بست. اما آن فرشته، بال هایش چیده شده بود. از یک آدمیزاد، زخم خورده بود. مهربان بود و دلی عاری از بد طینتی داشت.

 

دستش، در دست دخترک بود. مشتاق دیدن دخترک بود. قلبش نامنظم می زد. برای دخترک اینچنین شده بود. لبخند به لب، با صدای بم و گرفته ای گفت :

 

- بیدار نمی شی، فرشته ی خوشگل؟

 

دِلین با شنیدن صدایش، چشمانش را گشود و به آرامی سرش را بالا گرفت. شکیب، به هوش آمده بود و با لبخندی به او خیره بود. اشکی از چشم دخترک چکید. دلش می خواست به آغوش پسرک برود و تمام دلتنگی اش را در بوسیدنش، نشان دهد. از این افکار، دخترک شرمگین گشت.

 

- بغلم نمی کنی؟

 

یکی از چند آرزو های دخترک به حقیقت پیوست؛ حل شدن در آغوش گرم پسرک.

 

دخترک، آرام به پسرک نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. شکیب دستانش را دور کمر دخترک حلقه کرد. عطر تنش را استنشاق کرد. رایحه ای شیرین که همانند دخترک بود. دِلین، سرش را بر سینه ی پسرک گذاشت و بی صدا اشک ریخت.

 

شکیب موهایش را نوازش کرد و مغموم گفت :

 

- فکر نمی کردم دوباره خوشگله رو ببینم.

 

دِلین پاسخی به میان نیاورد. فقط می خواست گوش فرا دهد، صدای معشوقش را. شکیب بوسه ای بر موهای دخترک، کاشت. اشک های دخترک، بر سینه ی پسرک، فرود می آمد. در گوش دخترک زمزمه کرد :

 

- خوشگله حالش چطوره؟

 

دِلین با صدای بغضدارش گفت :

 

- من خوبم.

 

از آغوش پسرک بیرون آمد و خیره در چشمان پسرک، در میان اشک هایش لبخندی زد و گفت :

 

- شکیبِ عزیز چطوره؟!

 

شکیب دستش را برای نوازش بر گونه ی دخترک کشید و با لبخندی گفت :

 

- شکیب، عزیزِ دِلین شده؟

 

دِلین سری تکان داد و به آرامی گفت :

 

- آدمای خوب همیشه عزیزن.

 

شکیب مغموم از سخن دِلین گفت :

 

- من که خوب نیستم دِلین!

 

دستش را از گونه ی دخترک برداشت که دِلین مغموم گفت :

 

- تو خوبی شکیب. چرا اصرار داری خودت و بد نشون بدی؟

 

شکیب با خودش اندیشید، هنگامی که می کشت و دزدی می کرد، او کجا بود تا اوج بی رحم و بی غیرت بودنش را تماشا کند؟! آیا باز هم در کنارش می ماند؟

 

اگر به دِلین باشد، باز هم می ماند! عاشق پسرک شده بود. احساسش به غلیان افتاده بود. حس زیبایی که دچارش شده بود، او را مجاب به ماندن در کنار پسرک کرده بود.

 

- یه نگاه به من بنداز! نتیجه ی کار بدی که کردم این شد. اونا به قصد کشتن من اومدن اینجا. من قرار نبود زنده بمونم!

 

دخترک اشکی از چشمش چکید. شکیب مغموم گشت.

 

- برای من گریه نکن! من ...

 

دخترک که ادامه ی سخنش را از بر بود، با عصبانیت گفت :

 

- می دونم شکیب، ارزش نداری! نه برای خانواده ات و نه بقیه. اما اوج بی رحمیت و جای دیگه نشون بده.

 

اشکی از چشمش چکید و ادامه داد :

 

- اگه بلایی سرت می اومد، من چی کار می کردم؟

 

شکیب با لبخندی گفت :

 

- فاتحه!

 

دخترک از سخنی که پسرک بر زبان آورد، مغموم گشت.

 

- پسر بد.

 

پسرک، دستش را بر گونه ی دخترک گذاشت و اشک هایش را لمس کرد.

 

- تو قلب مهربونی داری دِلین. تو یه فرشته ی زمینی هستی! تو آدم و مجاب می کنی خوب باشه، حتی اگه بد طینت ترین شخص روی زمین باشه.

 

دِلین خجالت زده از تعریف و تمجید های پسرک، سرش را پایین گرفت.

 

- سرت و بالا بیار، دوست دارم ببینمت.

 

دخترک سرش را بالا گرفت و با چشمانی اشک بار به او نگاه کرد.

 

- من اینقدر تو نظرت خوبم؟

 

شکیب با لبخندی خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- شک داری به خودت؟!

 

دِلین لبخندی زد و گفت :

 

- دیگه نه!

 

خانه در نظر شکیب بسیار ساکت و آرام به نظر می آمد. نگران پرسید :

 

- رایلی کجاست؟

 

دخترک ترسید پاسخ دهد.

 

شکیب به پذیرایی خیره شد و گفت :

 

- چرا نمی بینمش؟

 

دِلین با اطمینان گفت :

 

- حالش خوبه شکیب.

 

شکیب صدایش را بالا برد و گفت :

 

- رایلی؟

 

دِلین مغموم گفت :

 

- اینجا نیست.

 

شکیب اخمی بر پیشانی نهاد و با حرص گفت :

 

- کجاست، می خوام ببینمش.

 

دِلین با بغض گفت :

 

- بیمارستانه!

 

شکیب محزون گفت :

 

- بیمارستان چرا؟

 

دِلین با صدایی لرزان گفت :

 

- به پاش ...

 

دیگر ادامه نداد. شکیب، برای سگش که از حیوان بالاتر بود، اشک ریخت.

 

- حالش خوبه؟

 

دِلین لبخندی اطمینان بخش زد و گفت :

 

- آره، رایلی خانوم حالش خوبه. سه، چهار روز دیگه هم مرخص می شه.

 

خوب شد که زنده ماند؛ چراکه با نبودنش، شکیب دیوانه می شد. رایلی به مانند دخترکش می ماند. فقط افسوس که انسان نبود. اگرچه انسان می بود، ممکن بود دیگر وفا نداشته باشد.

 

دومین روز بود که به خانه ی پسرک می آمد. حالش نسبت به قبل بهتر نشده بود. درد به سراغش آمده بود و به پسرک اجازه نمی داد نفسی از آسودگی بکشد. دردِ گلوله به کنار، دردِ ضربه های دستِ صالح بر روی شکمش، سخت دردناک و غیر قابل تحمل بود.

 

- بخور دیگه شکیب!

 

شکیب، با بی حالی خیره در چشمان دخترک گفت :

 

- نمی خوام!

 

دِلین قاشق را به لبانِ پسرک نزدیک کرد و با لبخندی گفت :

 

- بخور ببین خوشمزه ست یا نه؟ من درست کردم.

 

شکیب نگاهی به محتویات کاسه ی در دستِ دِلین کرد. خوش رنگ بود و رایحه ی خوشی داشت؛ اما با این وجود اشتهایش تحریک نشد.

 

به دِلین نگاه کرد و گفت :

 

- میل ندارم.

 

دِلین قاشق را در کاسه ی سوپ گذاشت و مغموم رو به شکیب گفت :

 

- این طوری ضعیف می شی شکیب جان.

 

شکیب اخمی بر پیشانی نهاد و گفت :

 

- برام مهم نیست!

 

چقدر دخترک از این جمله متنفر بود. مهم نبود برایش که وجودش برای کسی مهم شده است؟ نمی خواست دست از این کار های بچه گانه اش بردارد؟

 

قاشق را برداشت و دوباره به لبانش نزدیک کرد.

 

- به خاطر من شکیب جان!

 

شکیب میلی به غذا نداشت. او الآن عصبانی بود. غذا خوردن دردش را دوا نمی کرد. خشمش را فروکش نمی کرد. بنابراین با دستش، به کاسه ی در دست دِلین ضربه ای زد که باعث شد، محتویات سوپ بر سرامیک پخش شود. شکسته شدن کاسه، قلب دخترک را لرزاند. کاسه به تکه های ریز و درشت تقسیم شد که شکیب صدایش را بالا برد و با عصبانیت گفت :

 

- من هیچی نمی خوام دِلین! نه کوفت، نه زهرمار، نه گ*و*ه!

 

دخترک از ترسِ صدایش، بغضش گرفت. سرش را پایین آورد. شکیب، لحظه ای از کارش پشیمان و نادم شد. جواب محبت دخترک را اینگونه باید بدهد؟ خوبی و دل نگرانی دخترک را با پرخاشگری باید نشان دهد؟

 

دستش را بر روی دست دخترک گذاشت و کمی فشرد. مغموم گفت : 

 

- ببخشید خوشگله، یه کم عصبیم.

 

دِلین سرش را بالا آورد و با صدای بغضدارش گفت :

 

- درکت می کنم شکیب. ولی داری به خودت صدمه می زنی.

 

خودش، برای خودش مهم نیست؛ چطور به دخترک بفهماند؟

 

خیره در چشمان دخترک با حرص گفت :

 

- وقتی برای کسی مهم نباشی، خواه ناخواه برای خودتم ارزش قائل نمی شی. می دونی چرا؟

 

صدایش را بالا برد و گفت :

 

- چون تو برای عزیز ترین شخص زندگیت هم مهم نبودی.

 

اشک، جای بغض دخترک را گرفت.

 

صدایِ پسرک از خشم، بیش تر اوج گرفت :

 

- باید از من بترسی دِلین! چون وقتی برای خودم مهم نباشم، دیگه هیچ کس برام مهم نیست. حتی به اطرافیانم آسیب می رسونم.

 

مگر گلوله به او نخورده بود؟! این همه توان از کجا نشأت می گرفت که اینچنین صدایش را بلند می کرد؟

 

یکی خشم و یکی درد آدمی را قوی تر می کند.

 

به چهره ی دخترک نگاه کرد. سرش را پایین گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت.

 

همان طور که دست دخترک در دستش بود، با صدای آرامی گفت :

 

- تو خیلی برام عزیزی. می ترسم یه وقت، بهت صدمه بزنم؛ یا حتی از دستت بدم.

 

دخترک سرش را بالا گرفت و در چشمان پسرک خیره شد.

 

پسرک نگاهش را از دِلین گرفت و به آینه ای که رو به رویش قرار داشت، خیره شد.

 

- دوست دارم بیش تر از من بدونی. این حقه توئه که بدونی پسری که بهش دل بستی چه گذشته ای داشته که به اینجا رسیده.

 

سپس رو به دخترک گفت :

 

- شنیدن این حقیقتا آرومت نمی کنه. خردت می کنه دِلین! ممکنه ازم متنفر بشی.

 

خلافکار بود. غیر از آن هم از او انتظار نمی رفت. نباید توقع می داشت سخنانی خوش و زیبا از دهانش خارج شوند.

 

شکیب نگاهش را از چشمانِ نمناک دخترک گرفت و به آینه، که فقط قسمتی از تخت را نشان می داد، خیره شد.

 

- وقتی فهمیدم به یه بچه ی بی سواد کار نمی دن، شدم بچه ی کار. از همین کارایی که بچه های سر چهارراه انجام می دن. رقت انگیز ترین کاری بود که تا حالا انجام دادم. به نسبت پولی هم که بهم می رسید، نمی ارزید. جایِ خوابم شده بود ...

 

زبانش نچرخید ادامه دهد. برایش سخت بود. جایِ خوابش از تخت خواب گرم و نرمش به جایی زمخت و سفت تغییر کرده بود.

 

پسرک به آرامی ادامه داد :

 

- جایِ خوابم توی پارک، یا یه جایی بدتر بود. پیش معتادا، آدمای خراب ...

 

حال دخترک بد شد. پسرک مغموم گشت و گفت :

 

- دلم می خواست برگردم؛ اما رفتار زشتی رو که باهام داشتن، مانع شد برگردم. حرفای زشت پدرمم شده بود الارم شیش صبح ساعت گوشیم. اعصابم و بهم می ریخت. با شرایط جدید خودم و عادت دادم. شدم یکی مثل اون آدمای خرابی که دورم بودن. همرنگ اون جماعت شدن، به من یه چیزی یاد داد؛ اینکه بیخیال به زندگی کردنت ادامه بدی. بد هم نبود. حداقل کم تر حرص می خوردم.

 

برای گفتن ادامه ی جمله اش مکثی کرد. دودل بود برای گفتنش. بگوید، یا نگوید؟! دخترک از او متنفر نمی شود؟ از او بدش نمی آید؟

 

با صدایی آرام تر ادامه داد :

 

- یکی از آدمای اونجا می خواست بهم تعرض کنه!

 

دخترک حیرت زده شد.

 

بغض به گلوی پسرک چنگ زد.

 

- پونزده سالم بود ولی هنوز بچه بودم. گریه ام گرفت. نمی خواستم آبرو و شرفم و ببره.

 

قلب دخترک، سخت به سینه اش کوفت. می ترسید بشنود.

 

- التماس کردم ...

 

دخترک در دلش گفت :

 

- "منم التماسش کردم!"

 

- هق هق کردم ...

 

دِلین : "منم این کارو کردم!"

 

- بی فایده بود دِلین! من اوج ناتوانیمو اونجا حس کردم.

 

دِلین : "منم همین طور شکیب!"

 

اشکی از چشم پسرک چکید.

 

- دست خودش نبود، ه*و*س*ش ...

 

دخترک تپش های قلبش، گوشش را کر کرده بود؛ چراکه صدایِ پسرک را خیلی آرام تر می شنید.

 

شکیب نگاهش را به چشمان دخترک دوخت و با صدایی لرزان و مغموم گفت :

 

- ما پسرا هم مثل دخترا باید حواسمون به خودمون باشه. کسی که ت*ج*ا*و*ز می کنه، پسر و دختر براش فرقی نداره دِلین، فقط به خودش فکر می کنه. اون لحظه گریه، التماس، خواهش و مظلوم نمایی کاری رو از پیش نمی بره. منم همین اشتباه و مرتکب شدم.

 

چشمان پسرک آماده ی باریدن شدند.

 

- اون به نیازش رسید؛ اما من و نابود کرد!

 

دِلین ناباور به او خیره ماند. اشک های پسرک بر گونه اش لغزیدند.

 

خدای من! پسرکی که چهره اش در هر لحظه شاداب بود و لبخندی زیبا بر لب هایش نقش می داد، به او ت*ج*ا*و*ز شده بود؛ آن هم در سن کم!

 

دخترک دوست داشت دلداری اش دهد. اما چه می گفت؟!

 

- "شکیب جان چقدر بد که هم دردیم؟ به گذشته ی شومت دیگه فکر نکن؟ به زندگیِ الآنت توجه کن؟"

 

نه! این سخنان کسی را آرام نمی کند؛ بلکه تا مرز دیوانگی می کشاند.

 

شکیب می دانست دخترک درکش می کند. همدرد بودند. مشکلش برای شکیب، آشکار شده بود، چرا که رفتار دخترک، او را به یاد خودش انداخت؛ حالت انزوا و کم حرفی اش.

 

شکیب نمِ چشمانش را گرفت و با صدای گرفته ای ادامه داد :

 

- من و محمد دوست دوران دبیرستان بودیم. اون بود که بهم پناه داد. محمد فکر می کرد من افسردگی گرفتم. چون من هیچی بهش نگفتم. به لطف خودش بود که یه کم از اون حالتای آزاردهنده خارج شدم.

 

خلافکار شدنم از اینجا شروع شد. می خواستم انتقام کاری که باهام کرد و بگیرم. من و محمد باهم وارد یه باند شدیم. بهمون یاد دادن چجوری یه وحشی بشیم. چطوری تو موقعیت خطرناک از جون عزیزت بگذری. کار با خطرناک ترین سلاحا رو بهمون یاد دادن. بهمون یاد دادن دلمون موقع کشتن، نلرزه. بهمون یاد دادن، برای هدفمون از جون بقیه بگذریم.

 

دخترک مغموم به سخنانش گوش فرا می داد. دوست نداشت بشنود. می ترسید از پسرک متنفر شود.

 

- شدیم مثل خودشون؛ یه خلافکار بی رحم و بی غیرت. محمد دزدی می کرد و منم مواد پخش می کردم تو سطح شهر.

 

بالأخره، اون مرد و پیداش کردم. منطقه اش و عوض کرده بود. خانواده داشت. وقتی باهاش رو به رو شدم، من و شناخت. ترسیده بود؛ اما نه ازم عذرخواهی کرد، نه حتی پشیمون بود. منم دو راه جلو پاش گذاشتم. یه راهش این بود که با اسلحه ام خودش و بکشه و یه راه دیگه اش، این بود که، همون بلایی که سرم اورد، سر خانواده اش بیارم.

 

قلب دخترک از سخن بی رحمانه ی شکیب، به سینه اش کوفت. الآن چهره ی حقیقیِ پسرک را می دید. او آنچنان خوب و خوش قلب نبود. شکیب، درونش از خشم و نفرت سیاه شده بود.

 

- وقتی اسلحه رو برداشت و به خودش شلیک کرد، آروم شدم. حس خوبی بهم دست داد.

 

داشت ذات بد و پلیدش را نشان می داد.

 

رو به دخترک کرد و گفت :

 

- کی می گه انتقام چاره ی هر کاری نیست؟

 

خودش گفته بود! جمله ی پسرک را به یاد آورد :

 

- "کینه و انتقام چاره ی هر کاری نیست! فکر کردن به انتقام باعث می شه تو کثیف شی. می خوای انتقام بگیری؟ یه راهی هست. اینکه ببخشی و فراموش کنی ..."

 

پس چرا او به سخنش عمل نکرد؟

 

شکیب، پاسخ در ذهن دخترک را داد :

 

- چاره ی آروم شدنم همین بود؛ انتقام!

 

مغموم رو به دخترک گفت :

 

- تو عاشق یه خلافکار شدی دِلین. کسی که هر کثافت کاری که به ذهنت برسه، ازش سر زده. عاشق پسری شدی که بی آبروئه. عاشق پسری که پایه و اساس زندگیشو با پول حروم، استحکام داده. عاشق پسری شدی که، با میل خودش تو کار خلاف کشیده شد. تو عاشق پسری شدی که، خونواده اش حتی اون و نخواستن. تو عاشق یه بدبخت شدی دِلین! یه بدبخت تنها که کسی نبود بیاد از خونی که توش دست و پا می زد، نجات بده. اما عشق پسری که دوسش داری، عمیقِ. احساسش نسبت بهت پاکِ.

 

دست دخترک را در دستش گرفت.

 

- باید همون طوری که هستم من و بخوای دِلین.

 

چرا دخترک با شنیدن حقایق زندگی اش، از آنکه خلافکار است از او متنفر نشد؟! مگر نه خلافکار است؟ هر کسی که پی به شخصیت پسرک می برد، از او متنفر می شد. اما دخترک بیش از پیش دل باخته ی پسرک شد. دلش برای پسرک می سوخت. چراکه او هم مانند دخترک، جسم و روحش را کسی جز معشوق، به تصاحب در آورد.

 

دخترک خواست از جایش برخیزد، که شکیب مچ دست دخترک را به آرامی گرفت. مغموم گفت :

 

- خواهش می کنم نرو!

 

قلب دخترک به درد آمد؛ از لحن مغمومش و خواهش عاجزانه اش.

 

می دانی اختیار از کف دادن یعنی چه؟

 

دست خودت نیست؛ کارِ دل است. دل، به تو دستور می دهد. می دانی مَحرَمت نیست، شرع، از در آغوش گرفتنش منعت کرده، برای تو فاصله ای تعیین کرده، اما تو به دستور و ندای دلت، او را در آغوش می گیری، بوسه ای که طعم عشق را می دهد، بر او می نشانی، لمسش می کنی تا عمیق تر وجودش را حس کنی، عطر تنش را استنشاق می کنی و با خود می گویی، خوشبو تر از رایحه ی معشوق، در جهان وجود دارد؟

 

نه! این رایحه، ویژه و خاص است.

 

از یکدیگر فاصله گرفتند. به چشمان هم، خیره شدند. شکیب، دستش را بر کمر دخترک، به حالت نوازش کشید و با صدای بمی گفت :

 

- شکیب خیلی دِلین و دوست داره.

 

دخترک لبخندی بر لبش نقش بست. شکیب دست دیگرش را بر لبان دخترک گذاشت. دوست داشت بر لبان زرشکی رنگِ دخترک، بوسه ای بنشاند. دیگر افکار فانتزی اش نبود، بلکه آرزویش بود. فاصله اش را با دخترک کم کرد. دِلین چشمانش را بست. از حسی که قرار بود نصیبش شود، تپش قلب گرفت.

 

اما با آمدن محمد، دِلین به سرعت از شکیب فاصله گرفت و شکیب بار دیگر در اجرای آرزویش ناکام ماند. دِلین از تخت خواب برخاست و شکیب رو به او با لبخندی گفت :

 

- انشالا دفعه بعد نقشه امو عملی می کنم!

 

دِلین سر به زیر آورد و لبخندی بر لب نشاند.

 

- سلام.

 

دِلین، رسا و شکیب با صدایِ بمی پاسخش را داد. محمد، نگاهش به کفِ سرامیک افتاد. متعجب رو به آن دو گفت :

 

- چه خبر بوده اینجا؟!

 

دِلین به آرامی رو به محمد گفت :

 

- کاسه از دستم افتاد.

 

محمد به صحت کلام دخترک شک کرد. دست به سینه به دیوار تکیه داد و رو به شکیب گفت :

 

- تو نمی خوای از تختت بلند شی؟

 

شکیب حق به جانب گفت :

 

- مگه نمی بینی گلوله خوردم!

 

محمد زیر لب گفت :

 

- گلوله خوردی شکیب، زایمان که نکردی!

 

دِلین دستش را جلوی دهانش گرفت تا شکیب خنده اش را نبیند. شکیب لبخندی مغموم بر لب نشاند.

 

محمد رو به دِلین کرد و گفت :

 

- فک کنم دچار افسردگیِ بعد از زایمان شده!

 

لبش را به دندان گزید و گفت :

 

- نه ببخشید! افسردگیِ بعد از گلوله خوردن.

 

دِلین از سخن محمد، خندید. شکیب که نمی توانست از درد، به درستی بخندد، دستش را بر روی شکمش قرار داد. محمد و دِلین نگرانش شدند. شکیب، بالشت کنارش را برداشت. بی جان به سمت محمد پرتاب کرد و با لبخندی گفت :

 

- خفه شو محمد!

 

دِلین و محمد خندیدند، و شکیب خنده اشان را نظاره گر شد.