رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Yasi..

رمان زنـدگی بَـر لَـبِ تیـغ | Yasi.. کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت 62

با صدا هایی که نانا از خودش در می‌آورد بیدار شدم. چشمام خیلی درد می‌کرد، بستمشون و دوباره باز کردم.
چشمم به جای خالی امیر افتاد و قلبم به درد اومد. دیگه کارش همین شده بود روزا میومد و یه حمومی چیزی می‌کرد و دوباره شبا می‌رفت.
نفسم رو محکم به بیرون فرستادم. خدایا بزرگیت رو شکر چی بگم آخه؟
لبخندی به صورتِ خندون نانا زدم و آروم لُپش رو بوسیدم.
_ آخ مامان فدای اون خنده هات بشه. چرا اینقدر قشنگ میخندی تو آخه؟!
دوباره خندید که دلم ضعف رفت براش.آروم بلندش کردم و محکم بغلش کردم.
از جام بلند شدم تا برم هم صورت خودم رو بشورم هم نانا.
_نانای مامان چقدر با تربیته که مامانش رو با خنده بیدار می‌کنه نه مثل بچه های دیگه که با گریه و نق زدن ماماناشون رو بیدار می‌کنن.
همین‌ جوری توی بغلم می‌خندید. از اتاق بیرون زدم و به سمت سرویس بهداشتی می‌رفتم.
_آخ آخ دختر من چرا اینقدر خوش خندست آخه؟ اوم بذار ببینم شبیه کی هستی که اینقدر می‌خندی و...
اول صبح صدای سیمین مثل یه پتک کوبید روی سرم.
سیمین: این دیگه فکر کردن داره؟ دخترت هم مثل خودت بیخیاله. تو هم کاری نداری دور و برت چه خبره؟ فقط می‌خندی و به فکر خودتی. اصلا تو خبر داری شوهرت کجاست؟ اصلا میدونی با کی هست و داره چیکار میکنه؟ فقط به فکر خودتو دخترتی، میری تو اتاق می‌خوابی و بیدار میشی عین خیالتم نیست که شوهرت کجاست. آخه به تو هم میگن زنِ زندگی؟ من پسرم رو این طوری به تو داده بودم؟ پسر من تا وقتی پیش من بود شبا خونه می‌اومد. چیکارش کردی که دیگه حاضر نیست خونه بباد؟ چیکار کردی که....
بی‌بی: بسه دیگه سیمین... چخبرته اول صبحی افتادی به جون این دختر؟ چیکارت کرده مگه، به جز این که سرش توی زندگی خودشه؟ ولش کن دیگه... کاری به کارش نداشته باش. اگه امیر نمیاد خونه حتما یه دلیلی داره که بین خودشونه؛ هر وقت هم اومد مهتاب باهاش حرف میزنه و مشکل رو حل میکنن. (بی‌بی رو کرد سمت من) مهتاب تو هم یاسمن رو بده به من برو یه چیزی بخور تا بیای به این طفلی شیر بدی گرسنشه.
با این که بی‌بی مراقبمه و حواسش بهم هست ولی بازم بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. دلم طرفداری های شوهرم رو می‌خواست...دلم می‌خواست بهم میگفت مهتابم نگران نباش من پیشتم ولی...
اگه یه لحظه‌ی دیگه می‌موندم اشک هام سرازیر می‌شدن.
نانا رو دادم دست بی‌بی و دوویدم توی دستشویی.
هق زدم و گریه کردم. داشتم دیوونه می‌شدم... داشتم روانی می‌شدم. چرا... چرا سیمین باید من رو مقصر بدونه؟ چرا باید فکر کنه تقصیر منه که امیر شبا خونه نمیاد؟ آخه مگه من بدم میاد که شوهرم خونه باشه؟ منی که شب ها تا صبح بیدار می‌مونم به امید این که امیرم بیاد. خدایا مگه نمیگن بدون حکمت خدا حتی یه برگ هم از درخت نمی‌افته، پس چیشد؟ الان چرا زندگی من اینطوری شده؟ یعنی بازم حکمته؟ یعنی من حقمه اینجوری زجر بکشم؟ یعنی من...
ضربه‌ی محکمی به در دستشویی خورد که از ترس نفسم بند اومد.
_هییی...
ابراهیم: یه ساعته کی اون توعه؟!
اشک هام رو زود پاک کردم...صدام می‌لرزید ولی سعی کردم به خودم و صدام مسلط باشم.
_ ا... الان میام.
شیر آب رو باز کردم و چند مشت آب سرد به صورتم زدم. از گریه‌ی زیاد نفسم بند اومده بود.
ابراهیم: زود باش دیگه اَه .
با صدای فریادش اشک هام دوباره روی صورتم جاری شدن. با روسریم سریع صورتم رو پاک کردم و بیرون زدم.
ابراهیم با اون جثه‌ی ریز و بی‌جونش به صورتم خیره شد. از ترس به خودم لرزیدم.
ابراهیم: سه ساعته اون تو چیکار می‌کردی؟
_من... من...
ابراهیم: چرا چشمات سرخه؟!
از این همه توجهش، از خودم بدم اومد .
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو محکم توی دستش گرفت. بازم این بغض لعنتی راه گلوم رو بسته بود.
کمرم رو محکم به دیوار پشت سرم کوبید. از درد اخم هام توی هم رفت.
_ آخ...
با چشم های سرخش توی چشم هام خیره شد.
دستشویی دورتر از اتاق ها بود و این من رو می‌ترسوند. آره من ازش می‌ترسیدم... از این مردی که معتاد بود می‌ترسیدم... از این مردی که همه کاری از دستش بر می‌اومد می‌ترسیدم.
سرش رو هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می‌آورد. ضربان قلبم روی هزار بود... اشک هام روی گونه هام جاری شدن.
_ تو... تو رو خدا ولم کن...تو رو قرآن بذار... بذار برم.
لبخند می‌زد و من تقلا می‌کردم... می‌خندید و من التماس می‌کردم.
_ ابراهیم تو... تورو خدا کاری باهام نداشته باش... بذار برم.
سرش رو نزدیک تر آورد. در حدی که بوی گند مواد رو حس می‌کردم.
_ تو رو خدا...
صدای گریه‌ی یاسمن توی گوشم پیچید و انگار دنیا رو بهم داده بودن.
بی‌بی: ابراهیم اونجا داری چه غلطی میکنی؟ خدا خیرت نده ایشالا بیا برو کنار اون دخترِ بدبخت رو ول کن.
ابراهیم دستم رو ول کرد و رفت. گریه‌ام به هق هق تبدیل شد. با دیدن هر دوشون گریه‌ام شدید تر شد و محکم بی‌بی رو توی بغل گرفتم.
بی‌بی و نانا هم پا به پای من گریه می‌کردن.
دلم خون بود از این زندگی... داشتم آتیش می‌گرفتم از این همه تحقیر.
بی‌بی با گریه زمزمه می‌کرد.
بی‌بی: گریه نکن مهتاب...آروم باش دختر خوب. تو میتونی ،تو صبرت بیشتر از این چیزاست. همه چیز درست میشه. صبر داشته باش دخترم خدای تو هم بزرگه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 63

به نانا شیر دادم و خوابوندمش. همیشه عادت داشت ظهر ها می‌خوابید و این عادتش رو دوست داشتم.
صبح به اصرار بی‌بی چند لقمه نون و پنیر خورده بودم. هم گرسنم بود هم راه گلوم بسته شده بود. وقتی ناراحت می‌شدم حتی یه قطره آب هم از گلوم پایین نمی‌رفت و از این عادتم خسته شده بودم. برای نانا هم که شده بود باید یه چیزی می‌خوردم ولی اشتها نداشتم.
نفسم رو محکم بیرون فرستادم.
یعنی الان امیرم کجاست؟ چرا از دیروز خونه نیومده؟ خدایا این چرا ها دیگه داره دیوونم می‌کنه.
به تصویر دختر نوزده ساله‌ای که انگار چهل سال داشت توی آیینه خیره شدم.
به نظر من ...فرقی نداره وسط تابستون باشی یا وسط برف و بورانِ زمستون... گاهی اوقات خورشید از زندگی آدم میره. سرتا سر وجودت میشه یخبندون. نه حوصله داری موهای در هم ریخته‌ات رو حالت بدی، نه ناخن هات رو لاک و سوهان بکشی، نه از حبس بودن توی اتاقت لذت میبری، نه میتونی مثل ایام قدیم نقل مجلس باشی،بگی و بخندی و بخندونی، نع میتونی تنها بمونی... نه میتونی اعتماد از دست رفته‌ات رو برگردونی نه ترس دوباره تنها شدن رو از سرت بیرون کنی... نه از بی اعصاب بودنت شادی، نه میتونی بیش از این صبوری کنی.
خلاصه که قد و بالات میشه بی‌حوصلگی مطلق. در این مواقع معجزه لازم میشی.
معجزه ای شبیه برگشتن به اَوَلَت... !
آره من دلم می‌خواد مثل اول باشیم... من امیر اول رو می‌خوام... دوست داشتن اولش رو می‌خوام. زندگی اولم رو می‌خوام. من... من خسته شدم. از این خنده های الکی و مصنوعی چاپ شده روی لب هام خسته شدم. از این لبخند های تلخ، از این همه تظاهر به خوب بودن، از این که هر کی پرسید خوبی در جوابش گفتم خوبم خسته شدم. از اشک های پنهونی قبل از خواب، از هق هق های شبونه ،گاز گرفتن بالش‌، چنگ زدن پتو خسته شدم. از این زندگی بی هدف که معلوم نیست منم شوهر دارم یا نه! اره از همه‌ی اینا خسته شدم. من... من دلم یه زندگی خوب می‌خواد. یه لبخند از ته دل، یه دل خوش به خوانوادم. این که بدونم منم شوهرم شب میاد خونه باید شامم حاضر باشه. باید خودم و دخترم خوشگل کنیم برای امیر . ولی‌...ولی نیست...امیرم نیست...آقام نیست... شوهری که روز عروسی بهم قول داده بود تا لحظه‌ی مرگ کنارن باشه الان نیست. الان که بهش احتیاج دارم نیست. خدایا پس کجایی؟ داری میبینی؟ اگه آره پس چرا به دادم نمیرسی؟ چرا دستم رو نمی‌گیری و از این منجلاب بیرونم نمی‌کشی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...
بی اختیار دستم رو محکم توی آیینه کوبوندم و شیشه های خورد شده روی میز ریختن... صدای گریه‌ام بالا رفت و اشک هام سرازیر شدن. داشتم آتیش می‌گرفتم... داشتم دیوونه می‌شدم. شیشه های آیینه توی دستم رفته بودن و خون از دستم جاری شده بود.
با صدای شکستن آیینه نانا بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن. نای بلند شدن نداشتم. صدای گریه‌ی من و جیغ های نانا فضای اتاق رو پر کرده بود. از همه چی خسته شده بودم. از این زندگی، از این که هیچی نمی‌دونم... این که از هیچی خبر ندارم خسته شده بودم. خسته شده بودم از این که ....
در باز شد و به شدت به دیوار اثابت کرد. گریه‌ی نانا همینطور ادامه داشت ولی گریه‌ی من با دیدن امیر قطع شده بود.
با چشم های پر از تعجب به من و دستم و موقعیتم نگاه می‌کرد. اشک هام بی صدا روی گونه هام می‌ریختن.
با گریه می‌خندیدم. امیر انگاری به خودش اومده بود. اخماش توی هم رفت و صداش رو بالا برد.
امیر: بی‌بی؟ ... بی‌بی؟
چند ثانیه طول کشید تا بی‌بی خودش رو به اتاق رسوند. با دیدن اوضاع من محکم با دست توی صورت خودش کوبوند و گفت:
بی‌بی: اِی وای خدا مرگم بده... حالت خوبه دخترم؟ دستت چی...
امیر وسط حرفش پرید:
امیر: بی‌بی لطفا نانا رو ببر و ساکتش کن.
بی‌بی با چشم های نگرانش بهم نگاه کرد و نانا که از گریه هلاک شده بود رو توی بغل گرفت و بیرون برد.
امیر از عصبانیت توی اتاق قدم بر می‌داشت. قلبم و دستم هر دوتاش درد می‌کردن ولی درد قلبم بیشتر از دستم بود... دلم می‌خواست فقط نگاش کنم...فقط عطر تنش رو بو بکشم و به ریه‌هام بفرستم. فقط...
امیر یهو مثل بمب منفجر شد:
امیر: این بچه بازی‌ها چیه که انجام میدی مهتاب؟ این چه طرزشه؟ چرا دستت رو زدی داغون کردی؟ مهتاب مگه تو ندیدی نانا چطوری از ترس گریه می‌کرد؟ اینا رو ندیدی؟
با گریه فقط و فقط به صورتش که حالا انگار لاغر تر شده بود خیره شدم. نمی‌دونی امیر... نمی‌دونی که چقدر دلم هوات رو کرده... نمی‌دونی که چقدر دلم بغلت رو می‌خواد. نمی‌دونی که....
امیر یهو به سمتم اومد، هر دو بازوم رو گرفت و با عصبانیت بلندم کرد و روبروی خودش قرارم داد. توی چشم هاش نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم.
امیر با عصبانیت داد کشید:
امیر: دختر مگه تو نمیفهمی که یه مادری؟ مگه نمی‌دونی که چه مسئولیت هایی داری؟ چرا با خودت و نانا همچین کاری می‌کنی؟ اگه من نمی‌اومدم تا کی قرار بود اون گریه کنه؟ اگه نمی‌تونی از بچه مراقبت کنی چرا بچه خواستی؟ چرا...
کل غم های عالم توی دلم آوار شده بود و حرف های امیر برام مثل بنزینِ روی آتیش بود.
بی اختیار با همون دست خونیم محکم به سینه و لباس سفید امیر زدم... دردش دیگه یادم نبود، دیگه هیچی برام مهم نبود.
_ امیر تو‌‌‌... تو داری برای من از مسئولیت حرف میزنی؟ تویی که سه شبه خونه نیومدی داری از مسئولیت میگی؟ مگه مسئولیتِ شوهر این نیست که به زن و بچش برسه؟ مگه این نیست که نذاره اونا کمبودی حس کنن؟ پس‌‌‌...پس تو چرا خونه نمیای؟ چرا من پُره از کمبودم؟ چرا من پُره از دردم؟ امیر چرا شب ها خونه نمیای؟ تو رو قرآن بهم بگو چرا؟ اگه دوسم نداری بهم بگو... اگه دلت رو زدم بهم بگو... اگه برات تکراری شدم و تو دنبال کَسِ دیگه‌ای هستی بهم....
با سیلی محکمی که توی دهنم خورد خفه شدم.
_ آخ ...
دستم رو جلوی دهن خونیم گرفتم. لب و دستم بدجور می‌سوخت ولی قلبم خیلی بیشتر.
با چشم های اشکیم به پیرهن سفیدی که بر اثر دست من رد خون روش دیده می‌شد نگاه کردم.
امیر: تُف تو این زندگی، لعنت به من. لعنت به من و این زندگی که براتون درست کردم.
می‌خواست سمتم بیاد که دستم رو جلوش گرفتم.
_ فقط یه سوال ازت می‌پرسم جوابم رو بده .
نگاهش بین لب و دستم در حال گردش بود.
اشکم چکید ...
_ چرا... چرا شب ها خونه نمیای؟
چشم هاش رو بست و دست هاش رو مشت کرد.
قلبم درد می‌کرد خیلی هم درد می‌کرد.
_ امیر... به ولا دارم خفه می‌شم...دارم خفه می‌شم از این که هیچی نمی‌دونم، از این همه سوال توی ذهنم خسته شدم. به همون خدایی که می‌پرستی دیگه نمی‌کشم.
به چشم های اشکیم خیره شد و توی یه حرکت غیر منتظره من رو توی بغل خودش کشید.
داد می‌کشیدم، گریه می‌کردم و با دست به سینش می‌کوبیدم.
_ امیر تو نمیفهمی... نمیفهمی من دارم چی میکشم. نمیفهمی چون جای من نیستی...
امیر: هیس...مهتاب آروم باش !
گریه می‌کردم.
_ آروم نمیشم امیر... نمی‌تونم آروم بشم. تو میفهمی مامانت چقدر بهم حرف میزنه؟ میدونی چیا بهم میگه؟ میگه من لیاقت تو رو نداشتم که این طوری شدی... میگه من نمی‌تونم شوهرم رو توی خونه نگه دارم... میگه من از همون اول گفته بودم امیر تو رو نمی‌خواد و این همش یه هوسِ زود گذره. امیر میفهمی شنیدن این حرفا چقدر زجر آوره؟ میفهمی موقع شنیدن این چیزا چه دردایی میکشم؟ میفهمی....
امیر: مهتاب... لطفا...لطفا گریه نکن.
_ امیر بهم بگو... بهم بگو چرا بازم مثل قبل شدی؟ چرا بازم مثل اون موقع ها ازم دوری میکنی؟ امیر تورو خدا بگو چرا . هر چی می‌خواد باشه فقط دلیلش رو می‌خوام بدونم امیر...
امیر: مهتاب !
توی چشم های تیره‌اش خیره شدم.
فشاری به دستم وارد کرد و روی صندلی نشوندم‌.
امیر: اینجا بشین الان میام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 64

به رفتنش خیره شدم.
چند دقیقه بعد با جعبه‌ی کمک های اولیه برگشت. کنار پام روی زمین زانو زد و یه نگاهی به دستم انداخت‌.
پُر دستم خورده شیشه بود و خون ازش جاری شده بود.
امیر: وقتی میگم بچه‌ای قبول نداری، این کار ها یعنی چه؟ ببین چه بلایی سر دستت آوردی.
توی دلم به کاراش و حرفاش می‌خندیدم. آخه این چه می‌دونست توی دل من چه خبره.
ضدعفونی رو برداشت و با پنبه خواست دستم رو تمیز کنه که خودم رو عقب کشیدم.
_ خودم می‌تونم.
با اخم بهم نگاه کرد و دستم رو محکم به سمت خودش کشید و شروع کرد به تمیز کردن و بستن دستم.
بهش خیره شده بودم و درد دستم رو فراموش کردم.
کارش تموم شد.
خواستم بلند شم که دستم رو گرفت و مانع از بلند شدنم شد.
بهش نگاه کردم. پنبه رو نزدیک صورتم آورد و روی کنار لبم گذاشتش. سوز بدی توی کل صورتم پیچید.
_ آخ ...
اخم های امیر توی هم رفتن و زیر لب به خودش بد و بیراه می‌گفت:
امیر: الهی دستم بشکنه که...
_ هیس !
نگاهم کرد. چشمام پُر از اشک شده بودن. توی چشماش زل زدم.
_ میشه... میشه امشب بیای خونه... بیای خونه و واسه یه بار هم که شده کنار زن و بچه‌ات باشی؟
اینقدر با بغض و گریه این جمله رو گفته بودم که امیر دلش برام سوخت.
امیر: میام ولی...
از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
امیر: ولی واسه شام منتظرم نباش.
نمی‌دونستم خوشحال باشم یا ناراحت... بخندم یا گریه کنم ولی... ولی دلم خوش بود به این که امشب قرار بود امیر بیاد خونه.
بی اراده خندیدم. یه نگاهی به دستم انداختم بدجوری زخمی شده بود و سوز میزد.
یاد نانا افتادم. سریع از جام بلند شدم و بیرون رفتم.
آروم در اتاق بی‌بی رو زدم که کسی جواب نداد. در رو باز کردم و رفتم داخل اتاق.
دیدم نانا روی تشک دراز کشیده‌ست و دوتا بالش هم دو طرفشه که غلت نخوره. نزدیکش شدم. با دیدن من خندید و شروع کرد به دست و پا زدن. دلم ضعف رفت واسه بوی تنش. با همون دست زخمیم سرع بغلش کردم و گردنش رو بو کشیدم و بوسیدم. عاشق بوسیدن گردنش بودم‌. بهم خیره شد.
_ ای جانم... مامان قربونت بره الهی که ایتقدر گریه کردی. میبخشی مامان رو آره؟
خندید.
_ دردت تو قلبم با این خنده های قشنگت.
نشستم همونجا و بهش شیر دادم. اون غرق شیر خوردن بود و منم غرق صورت قشنگ نانام.
_ ببخشید اگه اذیتت کردم، ببخشید اگه به خاطر من اینقدر گریه کردی. می‌دونی که دست خودم نبود، تو که می‌دونی مامانی چقدر دخترش رو دوست داره؟!
شیر خوردن نانا که تموم شد هر دوتامون از اتاق بی‌بی بیرون زدیم.
خواستم برم توی حیاط که سیمین از آشپزخونه صداش بلند شد:
سیمین: ما عروس آوردیم تو خونه که چیکار؟ کار که نمی‌کنی، غذا هم که جدیدا خودم درست می‌کنم. از صبح که پا میشی خودت و دخترت چَپیدین توی اتاقتون و در نمیایین. جدیدا هم که میزنی وسایل خونه رو میشکونی. مگه آیینه رو از خونه‌ی پدرت آوردی که زدی شکوندیش؟ نمیگی پول از کجا میاد؟ میدونی قیمتش چقدر بود‌؟
بغض راه گلوم رو بسته بود. یعنی... یعنی من ارزش یه آیینه رو ندارم؟ چرا...
مینا همین طور که سمت مامانش می‌رفت گفت:
مینا: مامان آخه این چه می‌دونه پول از کجا میاد؟ این که همش تو خونه نشسته می‌خوره و می‌خوابه ما باید بریم بیرون سگ دو بزنیم تا بلکه دو قرون پول بیاریم تو این خونه. نمی‌دونم امیر چرا رفت این دختر رو برداشت آورد، من که نمیبینم اصلا امیر خونه بیاد پس معلومه هیچ عشقی هم بهش نداره. اگه دختر خوبی بود که...
جیغ زدم و همراه با گریه گفتم:
_ بسه... من آدم بدی نیستم. من آدم بدی نبودم و نیستم اما این شمایین که منو وادار میکنین بد باشم. وقتی میبینم خوبی میکنم من رو از هر چی خوبی کردنه پشیمون میکنین. وقتی میبینم نمک می‌خورید و نمکدون رو تو سر من می‌شکونین، وقتی میبینم خوبی هام به چشمتون نمیاد بد میشم دیگه. یعنی مجبورم میکنید که بد بشم. وقتی میبینم بد بشم بیشتر قدر من رو می‌دونین، وقتی میبینم لیاقتتون آدم های بد اطرافیانتون هست، وقتی میبینم هر کی تو این زمونه بد بود به همه چیز رسید خودتون بگین جای من بودین بد نمی‌شدین؟ شما بگین همین‌جوری مثل من خوب می‌مونین؟ نمیتونم... به ولا نمی‌تونم... نمی‌تونم مثل شما ها بد باشم. چیکار کنم؟ گناه کردم مگه؟ چیکار کردم که لایق همچین رفتارایی ام؟ چیکار کردم که‌...
بی‌بی: چتون شده شماها؟ سیمین، زن باز چته افتادی به جون این دختر بدبخت؟ مینا تو چه مرگته؟ چیکارش دارین راه به راه بهش گیر میدین؟ بابا بذارین زندگیش رو بکنه. به ولا که من به جای این از دستتون خسته شدم. بَستونه دیگه... همه‌ی اهل محل دارن میگن قربون طاقت این دختر که میتونه توی این خونه زندگی کنه. اینجا که خونه نیست کاروانسراست. هر روز یه دعوا، هر روز یه داستان تازه، هر شب یه مرد از این خونه میزنه بیرون. آبرومون رفت سیمین بفهم. تو این محل بدنام شدیم...بسه دیگه، بسه.
هق‌هق می‌کردم و نانا هم توی بغلم فقط نگاهمون می‌کرد. دیگه طاقتم تموم شده بود. از بی‌بی ممنونم که مثل همیشه به دادم رسید. بی‌بی حرف میزد و منم اشک می‌ریختم.
بی‌بی نزدیک سیمین رفت و توی چشماش خیره شد.
بی‌بی: ابراهیم و کمال رو که بدبخت کردی به اون زهرماری. هر روز یکی باید لاشه‌ی بی جونشون رو از توی خیابون ها جمع کنه و بیاره خونه. دختر خودت رو هم که بی آبرو کردی. خودت هم که دیگه همه‌ی اهل محل می‌شناسن. نکنه... نکنه تو کاری به امیر کردی که شب ها خونه نیاد تا کارتون رو راحت تر انجام بدین؟!
به وضوح دست‌پاچگی شدنش رو دیدم و مردم و زنده شدم. ن.‌‌.. نکنه کار خودش باشه؟ نکنه بلایی سر امیرم آورده؟
یهو مینا به کمک مادرش رسید.
مینا: چی میگی تو پیر زن؟ مامان چیکار امیر داره، امیر خودش نمی‌تونه قیافه‌ی اینو تحمل کنه که شبا خونه نمیاد. والا منم جاش بودم خونه نمی‌اومدم.
بی‌بی نگاهی به صورت اشکی من انداخت و رو بهشون گفت:
بی‌بی: از خدا بترسین که توی این دنیا یا اون دنیا بدجدر تقاص کارایی که با این دختر کردین رو ازتون پس می‌گیره.
بی‌بی به سمتم اومد و نانا رو از بغلم گرفت. دستم رو گرفت و بردم توی حیاط.
حالم خیلی بد بود. فکرم درگیر همه چی بود. زندگیم، آینده‌ی نانا، آینده‌ی خودم، کارای امیر و...
زیر درخت بید توی حیاط نشستیم و سرم رو گذاشتم روی شونه‌ی بی‌بی.
اشک هام بی‌صدا از چشمام می‌ریختن.
_ بی‌بی؟
بی‌بی: جانم دخترم؟
_‌ بی‌بی بنظرت زندگی ما چی میشه؟ آینده‌ی نانا چطور میشه؟
بی‌بی دست می‌کشید روی سر من و نانا، آروم زمزمه کرد:
بی‌بی: یه کم دیگه تحمل کن؛ درد هایی رو که هر بار با سماجت بیشتری قلب آرامشت رو نشونه می‌گیرن، غصه هایی رو که از در و دیوار می‌بارند و مشکلاتی رو که دست از سر آسایشت بر نمی‌دارند. باور کن که اوضاع همیشه یه یک منوال نمی‌مونه. شاید امروز همون روزیه که می‌خواستی نبود، و هیچ چیز اونطوری که تو انتظار داشتی پیش نرفت ولی روز های خوب توی راهند‌. قوی باش و مصمم تر از قبل. برای حال خوب و آرزو هات تلاش کن و فراموش نکن که خدا همیشه در اوج سختی و مشکلات از راه میرسه و برات معجزه میکنه. یه کم دیگه تحمل کن همه چی درست میشه.
با حرف های بی‌بی آرامشی گرفتم که خیلی آرومم کرد.
بی‌بی: فقط به فکر خودت و دخترت باش !
این جمله‌ی آخرش ترس بدی توی دلم انداخت.
_پس‌‌‌...پس امیر چی؟!
از جاش بلند شد و منم خیره بهش نگاه می‌کردم.
بی‌بی: نانا رو میبرم داخل، دستاش یخ شدن. تو هم آروم شدی بیا.
جمله‌ی آخر بی‌بی توی سرم تکرار میشد . فقط و فقط به فکر خودت باش...فقط به فکر دخترت باش... خودت و دخترت‌... فقط خودت و دخترت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 65

نانا چشم های قشنگش رو بست و خوابید. لبخند بی‌جونی روی لب هام نشست. لُپِ تپلش رو بوسیدم و پتو رو کشیدم روی پاهاش.
به اتاقِ تاریکمون نگاهی انداختم. چقدر دلگیر بود... چقدر سرد و بی‌روح بود.
وقتی یاد خونه‌ی خودم می‌افتم یه غم عجیبی سراسر قلبم رو می‌گیره.
اونجا هم روز های خوب داشتم هم بد... ولی خوبیش این بود که اونجا خونه‌ی خودم بود. تموم اختیاراتش دوست خودم بود ولی اینجا...
ساعت از دوازده شب گذشته بود ولی هنوز امیر نیومده بود. دلم شروع کرد به شور زدن، خواستم از جام بلند شم که در اتاق باز شد و قامت امیر توی چهار چوب در نمایان شده بود.
لبخند کم جونی روی لبم نقش بست.
داخل اومد و در رو بست. از جام بلند شدم.
_ س... سلام.
خسته بود و این رو می‌شد از چشم های خمارش فهمید.
امیر: سلام.
دیگه نگفت سلام خانومم و این قلبم رو به درد می‌آورد. سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم.
_ شام بیارم؟
همونجور که لباس هاش رو روی چوب لباسی میذاشت گفت: نه .
رفت و دراز کشید. پتو رو روی خودش کشید و به سقف خیره شد و رفت توی فکر. آروم رفتم کنارش و نشستم.
امیر: بیا بخواب.
نمی‌دونم چرا ولی انگار معذب بودم. آره من از شوهر خودم، از همدم خودم خجالت می‌کشیدم. از بس تنهام گذاشت و کنارم نبود خجالت می‌کشیدم. از بس شب ها رو تنهایی سپری کردم خجالت می‌کشیدم. از بس...
امیر: بیا دیگه، منتظر چی هستی؟
روسریم رو از سرم درآوردم و آروم درازکشیدم...
سرم رو روی بازوش گذاشتم. جایی که همیشه می‌گفت تا ابد مال منه و متعلق به منه.
آروم چشم هام رو بستم و حس آرامشی به وجودم تزریق شد.
امیر: چیزی می‌خوای بگی؟
چشمام رو باز کردم. حرف زیاد داشتم که بزنم، سوال زیاد داشتم که بپرسم ولی کی بود که جواب بده؟
می‌ترسیدم...می‌ترسیدم که بازم بره، که بازم تنهام بذاره و بره جایی که نمی‌دونم کجاست بمونه.
پس لب زدم:
_ نه !
با فکری که یه دفعه توی ذهنم اومد ذوق زده شدم. صداش کردم:
_ امیر ؟
امیر: جانم.
و فقط خدای همون بالاسری می‌دونه که با همین یه کلمه‌اش قلبم ریخت. سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم.
_ نانا از دیروز تا حالا یه کمی روی سینه حرکت میکنه. می‌خواد روی دست و پا بره ولی هنوزم کامل نمی‌تونه انجامش بده. وقتی هم که نمی‌تونه شروع میکنه به گریه کردن.
از ذوق و شوق من امیرم خندید.
امیر: واقعا؟
با فکری که یه لحظه از ذهنم عبور کرد خوشحالیم پودر شد. 《چرا وقتی دخترمون داره چیزای جدیدی یاد می‌گیره پدرش پیشش نیست؟ 》 ذوقی که داشتم جاش رو با بغض عوض کرد.
_ آره واقعا. اینقدر دوست دارم زودتر روی دست و پا راه بره و ببینمش.
امیر: اونم میبینی .
نگفت میبینیم... گفت میبینی !
و این یک کلمه عجیب به دلم چنگ انداخت.
تصمیم گرفتم یه کمی باهاش حرف بزنم بلکه جواب داد، خدا رو چه دیدی؟
_ امیر ؟
امیر که انگار داشت می‌خوابید گفت:
امیر: هوم؟
_ امیر من دلم می‌خواد برگردم خونه‌ی خودم. دلم می‌خواد برگردن بالا اینجا... اینجا زندگی کردن برام سخته. از یه طرف ابراهیم که کنترلی روی رفتارش نداره، از طرفی مادرت و مینا. ببین امیر من... من نمی‌گم که اونا بَدَن نه‌‌‌‌... ولی دوست دارم برم خونه‌ی خودم. دلم می‌خواد...
امیر: بسه مهتاب... تو که میبینی پولی ندارم چطور اونجا رو تعمیر کنم؟
_ یعنی چی؟ امیر مگه تو... مگه تو کار نمی‌کنی؟ پس پولات چی؟ پولات رو چیکار میکنی؟ چطوری میگی پول نداری؟ مگه...
یهو از جاش بلند شد و با دادی که زد نانا شروع به گریه کردن کرد.
امیر: مهتاب تو داری با من حساب کتاب میکنی؟منظورت از این حرف هایی که میزنی چیه؟ پول ندارم خب چیکار کنم؟
همون‌جور که به سمت لباس هاش می‌‌رفت و تن می‌کرد گفت:
امیر: بهم میگه بیا خونه، بیا خونه ..بفرما حالا اومدم. بیام که هر شب گند بزنی به اعصابم؟ لعنت به من و این زندگی...
از در بیرون زد و رفت ...
رفت و بازم من رو اینجا تنها گذاشت... بازم نشد که کنارم بمونه... نخواست که باشه وگرنه مگه... مگه من چیز بدی بهش گفته بودم؟
بغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود شکست و به اشک های روی گونه هام تبدیل شد.
صدای گریه‌ی نانا قلبم رو به درد آورد. نزدیکش رفتم، با دیدن چشم های اشکیش گریه‌ام شدید تر شد. توی بغل گرفتمش... می‌بوسیدمش و زیر گوشش زمزمه می‌کردم:
_ الهی قربونت برم چیزی نشده... تو فقط گریه نکن که مامانت می‌میره... فقط تو آروم باش منم قول میدم که به خاطر تو آروم باشم.
گریه‌اش قطع شد و آروم چشم های قشنگش رو بست. اشکِ روی لپ های تپلش رو پاک کردم و بوسه‌ای روی گونش زدم.
بهش خیره شدم...
_ توی این زندگیِ تاریک من تو از کجا اومدی؟ از کجا اومدی و شدی دلیل زندگیِ من توی این مرداب؟ نمی‌دونم امیر چرا اینجوری شده... چرا بداخلاق شده... چرا کم حوصله شده؟ ولی... ولی هر چی که هست... هر چی که بشه بعد از امیر دلیل زندگیم تویی. توی این موقعیت اگه تو نبودی نانا مطمعن باش نمی‌ذاشتم حتی یک ساعت هم زنده بمونم .
کنار خودم گذاشتمش و پتو رو روی هر دوتایی مون کشیدم. دست های تپلش رو توی دست گرفتم و اشک هام خود به خود بدون اجازه‌ی من می‌ریختن.
به خاطر نبودن مَردم، به خاطر تنها شدنمون، به خاطر بی پناهی خودم و دخترم، به خاطر دلِ خونِ خودم ... .
اینقدر فکر کردم و گریه کردم که نفهمیدم کِی چشم هام گرم خواب شدن. *****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 66

گذشت و گذشت تا نانا یک ساله شد.
توی این چند ماه زندگی به من چند قرن گذشت.
امیر اخلاقش روز به روز بدتر می‌شد. سیمین و مینا هم هر چقدر که می‌تونستن اذیتم می‌کردن و من دم نمی‌زدم... به خاطر دخترم دم نمی‌زدم... به خاطر نانام نتونستم جایی برم... به خاطر این که نانا بدون پدر بزرگ نشه همه‌ی کتک هاشون رو به جون می‌خریدم. همه‌ی عذاب هاشون رو با جون و دل می‌پذیرفتم فقط واسه این که نانام پدر داشته باشه... به خاطر این که کمبود پدر رو توی زندگیش حس نکنه.
شنیدین که میگن، هر وقت در اوج ناراحتی یا خوشحالی بودید با خودتون تکرار کنین: این نیز بگذرد...؟
اما من قبول ندارم؛ یه سری حرفا، یه سری خاطره ها، یه سری غصه ها، یه سری درد ها هست که نمیگذره... نمیگذره که نمیگذره... بر عکس رشد میکنه، بزرگ میشه، بغض میشه ولی نمیترکه، گاهی میشه علت توده های سرطانی، میشه علت بی خوابی های شبانه، میشه علت دل گرفتگی های بی موقع...
یه سری آدم ها اصلا فراموش نمیشن... دیگه از اون لحظه به بعد یاد آوریشون گند میزنه به همه‌ی لحظات خوبت، تا میای بخندی؛ یادش می‌افتی ، یاد خودش، یاد کار هاش و غصه اش همه‌ی وجودت رو محاصره میکنه.
دلم می‌گرفت وقتی می‌دیدم نانا م روی چهار دست و پا راه میره ولی پدرش کنارش نیست، دلم می‌گرفت وقتی می‌دیدم نانا داره روی پاهاش میایسته ولی باباش نیست که تشویقش کنه، دلم می‌گرفت وقتی می‌دیدم نانا یه قدم برداشته و داره ذوق میکنه ولی باباش نیست که در آغوشش بگیره.
این فکر ها توی این یک سال قلبم رو به درد می‌آورد و شد علت قلب درد هر شبم.
با صدای در اتاق از فکر بیرون اومدم.
در باز شد و بی‌بی داخل اومد.
بی‌بی: مهتاب !
لبخند کم جونی زدم.
_ جانم ؟
بی‌بی: بیا بیرون دختر... دلت نپوسید توی این اتاق؟ حداقل یاسمن رو بیار بیرون یه کمی بازی کنه دلش شاد بشه.
به نانا که داشت توی اتاق واسه خودش با اسباب بازی هاش بازی می‌کرد نگاه کردم. لبخندی روی لبم نشست.
بی‌بی: پاشو بیا بیرون، توی پذیرایی میوه گذاشتم بیا بخور به نانا هم بده.
بیرون رفت و در رو بست.
زیاد بیرون نمی‌زدم چون هر موقع که می‌رفتم یه دعوایی پیش می‌اومد و منم مجبور بودم سکوت کنم. پس دلم نمی‌خواست زیاد باهاشون چشم تو چشم بشم‌.
کنار نانا روی زمین نشستم و بوسیدمش...اونم ذوق کرد و با دستای تپلش صورتم رو می‌گرفت.
یاد روزی افتادم که می‌خواستم برای نانا شناسنامه بگیریم. می‌خواستم با امیر برم که سیمین گفت منم باهاتون میام. امیر گفت که سه تایی میریم. نمی‌دونستم قراره چیکار کنه ولی هر چیزی که بود حس خوبی نداشتم. چند ساعت گذشت تا رسیدیم به دفتر ثبت احوال. اونجا بود که ازمون پرسیدن اسم بچه چی باشه... می‌خواستم بگم رویا... اسمی که من و امیر انتخاب کردیم ولی...
ولی سیمین زودتر از ما گفت: یاسمن 
اونجا بود که قلبم شکست... اونجا بود که قلبم خون شد به خاطر این که حق انتخاب اسم بچه‌ی خودمون رو هم نداشتیم. 
امیر به احترام مادرش سکوت کرد و اسمش رو یاسمن گذاشتیم.
ولی من... من تصمیم گرفتم همون نانایی که نُه ماه باهاش زندگی کردم رو صداش کنم. شاید توی شناسنامه یاسمن بود ولی برای من همون نانا ی خودم بود.
به صورت قشنگش خندیدم که اونم خندید.
_ ای جانم... مامان فدات بشه که اینقدر قشنگ می‌خندی.
یک سالش شده بود و قیافش قشنگ تر شده بود... روز به روز که بزرگتر میشد زیباییش صد برابر میشد و این دلم رو می‌لرزوند. نمی‌خواستم اونقدر قشنگ باشه که به خاطر زیباییش توی دردسر بیوفته. 
ولی چه کسی از آینده‌ی خود خبر داره؟!
بی‌بی: مهتاب، دخترم بیا دیگه .
از جام بلند شدم که نانا هم باهام بلند شد. لبخندی زدم و روسریم رو سرم انداختم. نانا اینقدر بهم وابسته بود که وقتی می‌خواستم حمام کنم پشت در می‌نشست که جایی نرم. منم سعی می‌کردم وقت هایی که خوابه حمام کنم.
توی بغل گرفتمش. لپ تپلش رو بوسیدم.
_ می‌دونستی دلیل نفس کشیدنم خودتی؟
نانا که نمی‌فهمید من چی میگم ولی فقط سری تکون داد که از این کارش خندم گرفت و دوباره بوسیدمش.
از اتاق بیرون زدیم.
بی‌بی، سیمین و مینا توی پذیرایی داشتن فیلم میدیدن و میوه می‌خوردن.
رفتم و کنار بی‌بی جای گرفتم.
سیمین: واسه این که بخوای چیزی بخوری هم باید به زور بیاریمت بیرون؟
و همین یک جمله کافی بود که دیگه چیزی از گلوم پایین نره.
بی‌بی با تشر صداش زد: سیمین!!
بی‌بی ظرف میوه ای جلوم قرار داد ولی چه می‌دونست که دیگه چیزی نمی‌تونستم بخورم !
سیب گلابی پوست گرفتم و تیکه‌ای ازش رو دست نانا دادم که با ولع می‌خورد و دست میزد. توی دلم قربون صدقش میرفتم.
مینا و سیمین هم مشغول دیدن تلویزیون بودن.
نانا بلند شد و با همون سیب توی دستش توی اتاق می‌چرخید.
_ نانا بیا اینجا... دست نزن نانا...
می‌ترسیدم چیزی بشکونه و دوباره دعوا ها شروع بشه.
توی این یک سال ندیدم سیمین،مینا،ابراهیم یا حتی امیری که پدر خودش بود نانا رو توی آغوش بگیرن و بهش محبت کنن.
خودم اونقدری بهش محبت می‌کردم، اونقدری بهش عشق می‌ورزیدم که هیچ کمبودی حس نکنه.
نانا چند باری دهنش رو باز و بسته کرد که فهمیدم تشنش شده. هر موقع تشنه‌اش میشد این کار رو انجام می‌داد.
با لبخند یه لیوان آب براش ریختم که سمتم اومد. لیوان رو از دستم گرفت و شروع به آب خوردن کرد.
_ قربونت برم الهی نوش جونت.
عقب عقب می‌رفت..نمی‌تونست درست راه بره دو قدم میرفت و باز می‌افتاد.
_ نانا لیوان رو بیار برام... بیا قشنگ مامان، آفرین.
مینا دراز کشیده بود جلوی تلویزیون، نانا هم داشت می‌اومد سمت من. 
زیاد با دقت حرکت نمی‌کرد. داشت می‌اومد سمتم که جلوی پاهاش رو نگاه نکرد و محکم افتاد روی مینا و لیوانی که توی دستش بود خورد روی پیشونی مینا.
صدای دادش در اومد.
مینا: آخ... آخ پیشونیم...
هنوز توی شوک بودم که سیمین از جاش بلند شد. رفت نانا رو از روی مینا بلند کرد و یه سیلی محکم توی صورت نانا زد.
اونجا بود که قلبم تیر کشید... اونجا بود که دیگه قلبم نمی‌زد.
سیمین: بیا این دختر کورت رو بردار ببر، ببین چطور دخترم رو ناقص کرد.
با صدای گریه‌ی نانا قطره اشکی از چشمم چکید و به خودم اومدم. 
سریع به سمتش رفتم و توی بغلم گرفتمش. حالم از سیمین و دخترش بهم می‌خورد. کجای دنیا دیدین یه بچه‌ی یه ساله رو بزنن بخاطر یه دختر بیست و خورده ای سال؟!
نمیدونم این قدرت رو از کجا آوردم ولی داد زدم:
_ دفعه‌ی آخرت باشه اون دست کثیفت به دخترم می‌خوره. هر چه قدر خودم رو اذیت کردین حرفی نزدم، چه روزایی که موهام رو توی کوچه کشیدین و صدام بالا نمی‌اومد ولی به خداوندی خدا قسم فقط یه بار دیگه دست تو یا دخترت به نانا بخوره زندگی رو براتون جهنم میکنم. اون موقع دیگه بهتون قول نمیدم مثل دفعات قبل ساکت بمونم.
به اتاقم رفتم و در رو محکم به هم کوبیدم. نانا هنوز هم گریه می‌کرد و صورتش سرخ شده بود. نگاش میکردم و پا به پاش اشک می‌ریختم.
_ گریه نکن دردت بجونم، چیزی نیست نفس مامان اینجوری اشک نریز قلب مامانت درد میگیره.
آروم آروم دست می‌کشیدم روی صورتش و اشک هاش رو پاک می‌کردم.
اشک های خودم هم پشت سر هم می‌ریختن.تحمل اشک های نانا برام خیلی سخت بود. 
نمی‌تونستم هضم  کنم سیمین یه بچه‌ی یک ساله رو به خاطر یه اشتباه زده باشه. از درون داشتم آتیش می‌گرفتم.
یه کمی آب ریختم و به نانا دادم که آروم تر شد. گذاشتمش کنار خودم و هر دوتاییمون دراز کشیدیم.
نانا آروم چشم هاش رو بست و خوابش برد ولی من هنوزم درد قلبم آروم نگرفته بود.
چند نفس عمیق کشیدم. 
دلم گرفته بود از این که امشب پدری نبود تا پشت دخترش رو بگیره. قطره اشکی دوباره از چشمم سر خورد. 
باید خودم قوی باشم. باید به خاطر نانا هم که شده جلوشون رو می‌گرفتم. قبلا برام مهم نبود چه بلایی سر خودم میاد ولی الان دخترم تموم زندگی منه و اگه به نانا دست بزنن من آتیش می‌گیرم.
لپش رو بوسیدم و به چشم های غرق در خوابش خیره شدم.
_ من همیشه هستم... از این به بعد من خودم هم پدرت میشم هم مادرت.
نفسم رو محکم بیرون دادم؛ چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم.
********

ویرایش شده توسط Yasi..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 67 

توی آشپزخونه داشتم ناهار درست می‌کردم و نانا هم بغل بی‌بی داشت بازی می‌کرد.
از صبح که بلند شدم یه ریز داشتم کار می‌کردم‌. اول صبح سیمین اومد بالای سرم و گفت: می‌خوام برم بیرون پاشو ناهار درست کن و کار ها رو انجام بده.
از خواب بیدار شدم و شروع کردم به جارو زدن اتاق ها، شستن حیاط، ظرف شستن و لباس شستن‌. الانم که دارم ناهار درست می‌کنم.
از کمر درد حتی نمی‌تونستم خم بشم.
بی‌بی: مهتاب، دخترم بیا یه کم بشین از صبح سر پایی.
لبخندی روی لبم نشست.
_ تمومه دیگه بی‌بی.
اگه بی‌بی رو نداشتم می‌خواستم چیکار کنم؟ مطمعناً اینجا دیونه می‌شدم.
صدای در حیاط اومد. کفگیر رو توی بشقاب گذاشتم و رفتم سمت در.
در رو باز کردم... امیر بود. انگاری اولین دیدارمون بود که قلبم شروع به تپیدن کرد. دلم براش تنگ شده بود.
چشمام بازم پُر شده بود که سرم رو پایین انداختم و از جلوی در کنار رفتم.
_س... سلام .
وارد حیاط شد و فقط سری تکون داد و داخل رفت.
اگه بگم برای باز هزارم قلبم شکست دروغ نگفتم ولی این قلب من انگاری به شکستن عادت کرده بود.
صورت نازِ نانا اومد جلوی چشمم و لبخندی زدم.
_ من دخترم رو دارم... زندگیم با نفس هاش رقم می‌خوره.
در رو بستم و رفتم داخل که اثری از امیر نبود. رو به بی‌بی که داشت با نانا بازی می‌کرد گفتم:
_ امیر تو اتاقشه ؟
سری به نشونه‌ی مثبت تکون داد.
بی‌بی: آره .
آروم به سمت در اتاق رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.
امیر روی زمین دراز کشیده بود و ساعد دستش رو روی چشم هاش گذاشته بود. یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد و پایین ریخت. دلم واسه خودم می‌سوخت که نمی‌تونستم به آغوش شوهر خودم برم، دلم برای خودم می‌سوخت که توی این چند سال یه کاری کرده بود که حس می‌کردم باهم غریبه شدیم، دلم برای خودم می‌سوخت که اجازه نداشتم حتی دست های شوهرم رو بگیرم... شوهری که خیلی قول ها بهم داده بود.
امیر: می‌خوای وایسی همونجا بهم خیره بشی؟
با صداش به خودم اومدم و آروم اشک چشمم رو پاک کردم.
_ ن... ناهار بیارم؟
امیر: نه !
اینقدر ازم دوری کرده بود که نمی‌دونستم باید چطوری باهاش حرف بزنم، یا باید چی بهش بگم.
خواستم برم بیرون ولی با حرفی که زد خشکم زد.
امیر: اخراج شدم .
_ چ... چی؟!
امیر: فهمیدی که گفتم اخراج شدم تموم‌.
_ امیر ... آخه الان توی این وضع چطور... چطوری می‌خوای کار پیدا کنی؟ آخه...
امیر: بسه مهتاب... !
بغض راه گلوم رو بسته بود.
_ امیر...
داد زد .
امیر: برو بیرون مهتاب ، برو بیرون ...
بغضم تبدیل به گریه شد. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با سرعت رفتم توی حیاط... کنار دیوار نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم‌... هق هقم بلند شد‌.
خدایا اینا چه بلاهایی که سرم میاری؟ یکی دوتا که نیستن... یکی هنوز حل نشده یکی دیگه می‌ندازی توی دامنم. خدایا قربونت برم کفر نمی‌گم ولی منم آدمم گاهی کم میارم، یه جاهایی خسته میشم.
چرا امیری که قبلا کمتر از جان دلم بهم نمی‌گفت حالا باید از اتاق بیرونم کنه؟ چش چشده این مرد؟ چرا این کارو با زندگی هر دومون میکنه؟ چرا...
ابراهیم: زن داداشمون چرا داره گریه می‌کنه؟
با صدای ابراهیم سکته رو زدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و از جام بلند شدم. دلم برای حال و روزش می‌سوخت و سیمین رو لعنت می‌کردم.
_ ه...هیچی .
سریع رفتم توی خونه. از این که نمی‌تونستم توی خونه راحت باشم بغضم گرفته بود.
الان دلم فقط نانا رو می‌خواست... فقط اون بود که می‌تونست آرومم کنه.
سمت اتاق بی‌بی رفتم و آروم وارد شدم. نانا کنارش به خواب رفته بود. بی‌بی نگاه مهربونی بهم انداخت.
بی‌بی: خوبی دخترم؟
با همین یک جمله‌اش برای بار هزارم بغضم شکست... به سمتش رفتم و خودم رو توی آغوش مهربونش جا دادم.
بی‌بی: بازم اینا دل دخترم رو شکوندن آره؟ بازم اذیتت کردن؟
میون گریه بریده بریده حرف می‌زدم.
_ بی‌بی دیگه خسته شدم... هر روز یه داستان جدید . بخدا این زندگی نیست که من دارم ، به ولا این زندگی نبود که آرزوش رو داشتم.
گریه‌م شدید تر شد.
دست های بی‌بی روی سرم نشست.
بی‌بی: آروب باش مهتاب قشنگم.. آروم باش.
نفسم درست بالا نمی‌اومد.
_ چ...چطور آروم باشم بی‌بی؟ چطور زندگیم این طوری شد؟ یعنی دوست داشتن امیر گناه بود؟ دلبستن بهش گناه بود؟
بی‌بی: مهتاب... دخترم، میفهمم چی میگی... میدونم داری چه دردی میکشی.. ولی به نظرت به جز صبر کار دیگه ای میشه کرد؟ باید صبر کنی... باید تحمل داشته باشی تا همه چیز درست بشه. هیچ کار خدا بدون حکمت نیست... خدا هوای بنده هاشو داره فقط کافیه بهش اعتماد کنی.
_ تا کی بی‌بی، تا کی باید صبر کنم؟ چقدر دیگه؟ چندسال دیگه باید صبر کنم؟
بی‌بی: تا هر چقدر که اون بالایی بخواد. تا هر وقت که امتحانت رو پس بدی.
نفسم رو عمیق بیرون فرستادم و اشک هام رو پاک کردم.
_ نانا کی خوابید؟
بی‌بی: چند دقیقه جلوی پای خودت .
سمت نانا رفتم. گونه‌ی خوش بوش رو عمیق بوسیدم و زیر گوشش زمزمه کردم:
_ تنها دلیل نفس کشیدنام خودتی .

همه اومده بودن. بابا کمال و ابراهیم که توی اون اتاق داشتن مواد می‌کشیدن الان اومده بودن... سیمین و مینا هم تازه از حموم بیرون زدن.
من... من اینجا چیکار میکنم؟ من... من بین این آدم ها چی می‌خوام؟
بازم این بغض لعنتی توی گلوم جا خوش کرده بود.
سیمین: اونجا بیکار ناییست برو ناهار رو بکش.
بدون حرف رفتم توی آشپز خونه. با بغضی که توی گلوم بود همه‌ی سفره رو چیدم. همه‌چیز تکمیل بود که صداشون کردم بیان.
بعد از چند دقیقه همه‌شون اومدن و نشستن به جز بی‌بی. شروع کردن به غذا خوردن.
بغضِ توی گلوم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. هیچ‌کس نگفت تو هم بفرما ... هیچ‌کس من رو آدم حساب نکرد . منم آدم بودم، منم دلم خوانواده می‌خواست... یه خوانواده‌ی خوب. منم دلم محبت می‌خواست ولی...
سیمین: این چه غذاییِ که پختی؟ دستت شکسته بود یه کم نمک بیشتر می‌ریختی توش؟
اینم به از تشکر کردنشون. اینقدر بغضم سنگین بود که اگه یه کلمه حرف می‌زدم همونجا اشک هام می‌ریختن. فقط خیره نگاهش می‌کردم.
مینا: ببین چطور خیره نگاه میکنه، انگار می‌خواد با چشاش آدم رو بخوره.
سیمین: اینقدر گستاخ شده که دیگه نمی‌تونه جلوش رو بگیره.
مگه... مگه من چیکار کردم که اینجوری میگه؟ مگه...
بابا کمال: بسه دیگه... غذاتون رو بخورین.
لبخند کم‌رنگی روی لبم نقش بست. بابا کمال توی همین وضعیتش هم حواسش بهم بود‌.
دیگه موندن رو جایز ندونستم و سمت اتاقم رفتم. آروم در رو باز کردم و رفتم داخل.
امیر دراز کشیده بود. نمی‌دونم خواب بود یا بیدار ولی گفتم:
_ناهار آمادست برو بخور .
هیچ تکونی نخورد. حتما خوابیده.
پتو رو برداشتم و اروم انداختم روی پاهاش تا کمرش.
آروم نشستم و به دیوار تکیه دادم. زانوم هام رو بغل گرفتم و به امیر خیره شدم. به مردی که عاشقی رو یادم داد و الان خودش کنار کشیده. خیره شدم به مردی که عشقش زبون زد خاص و عام بود ولی الان هیچ اثری از عشقش نمی‌بینم.
اولین قطره‌ی اشکم چکید.
چرا امیری که عاشقم بود الان اینطوری بی احساس شده؟
دومین قطره چکید .
امیری که یه روز بدون من غذا نمی‌خورد الان با کی و کجا غذا غذاشو می‌خوره؟
سومین قطره و بقیه‌ی اشک هام پشت سر هم شروع به ریختن کردن.
چرا حتی یه سراغی از نانا نگرفت؟ مگه پدرش نیست؟ مگه اون دخترش نیست؟ چطور میتونه تا این حد ازش دور باشه و دلش تنگش نشه؟
نمی‌دونم تا چقدر بی‌صدا گریه کردم که همونجا نشسته به خواب رفتم. *****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 68 

آروم آروم چشمام رو باز کردم. همون جور نشسته که به خواب رفته بودم کمرم داشت از درد می‌ترکید. دستی به کمرم کشیدم و کمی صاف شدم.
پتو از روی امیر کنار رفته بود؛ از جام بلند شدم و رفتم سمتش.
خم شدم پتو رو بکشم بالا که دیدم چشماش بازه. هول شدم. کمی به عقب رفتم و سرم رو پایین انداختم.
_ خواستم پتو رو...
نگاهم به دستش افتاد که جای سوزن یا یه چیزی مثل سِرم روی دستش بود.
متوجه‌ی نگاهم شد و دستش رو جمع کرد.
_ امیر دستت... دستت چرا اینطوری شده؟
از جاش بلند شد.
امیر: حالم یه کم خوب نبود رفتم بیمارستان یه سرم زدم.
_ الان... الان بهتری؟ حالت خوبه؟
امیر: خوبم.
به سمت کمدش رفت و لباس هاش رو با لباس های بیرونی عوض کرد.
نگاهی به ساعت انداختم که "دو" صبح رو نشون میداد. چقدر زیاد خوابیدم.
خواست از در بیرون بره که صداش کردم:
_ امیر میگم... الان ساعت دو صبحِ کجا می‌خوای بری آخه؟
همونجور که سرش پایین بود گفت:
امیر: کار دارم، بر می‌گردم.
همین یک جمله رو گفت و از در بیرون رفت.
ساعت دو صبح یعنی کجا می‌خواد بره؟ چه کاریه که باید ساعت دو انجام بده؟
از جام بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم. دیگه نمی‌تونستم دست روی دست بذارم. باید می‌فهمیدم می‌خواد چیکار کنه... باید بفهمم شب ها کجا و پیش کی می‌مونه! الان یک ساله، یعنی بعد از بدنیا اومدن نانا امیر دیگه شب ها خونه نمیاد... اخلاقش عوض شده و دیگه اون امیری نیست که من باهاش ازدواج کردم.
از اتاق بیرون زدم و در اتاق بی‌بی رو باز کردم. بی‌بی و نانا کنار هم خواب بودن. الهی قربونش برم. نانا توی این خونه فقط با بی‌بی مهربون بود و پیشش می‌موند. خیالم از نانا راحت شد.
صدای در حیاط اومد که فهمیدم امیر رفت.
زود در اتاق بی‌بی رو بستم، کفش هام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
امیر با فاصله و جلو تر از من راه می‌رفت. خیلی استرس داشتم. از ترس ضربان قلبم روی هزار رفته بود.
آره من می‌ترسیدم، از این که ببینم و برام دردسر بشه می‌ترسیدم... از این که دور از چشم من یه کاری بکنه می‌ترسیدم... از این که این کارهاش باعث فاصله‌ی بینمون شده باشه می‌ترسیدم. خدایا تو بزرگی خودت به دادم برس.
خیابون ها توی تاریکی شب خیلی ترسناک و بی‌رحم شده بودن. همه جا ساکت و تاریک بود به زور امیر رو می‌دیدم.
چند دقیقه‌ای پیاده می‌رفت و منم آروم و با فاصله پشت سرش می‌رفتم. یعنی کجا می‌خواد بره؟ این وقت شب کجا....
یه دفعه ایستاد و حس کردم قلب منم واسه ثانیه‌ای نزد. سریع پشت دیوار کنارم قایم شدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. داشتم از ترس می‌مُردم و دردِ قلبم هم هر دقیقه بیشتر می‌شد.
چند ثانیه‌ای گذشت که سرم رو آروم بیرون آوردم و نگاهی به خیابون انداختم.
امیر به سمت چپ چرخید و وارد خونه‌ای شد.
هر چقدر فکر کردم دیدم که نه ما هیچ آشنا یا فامیلی اینجا نداریم. استرس کل وجودم رو گرفته بود.
چرا رفته بود توی اون خونه؟ یعنی کی توی اون خونه هست که رفته پیشش؟ فکر این که امیر بخواد به من خیانت کنه دیونم می‌کرد.
از پشت دیوار بیرون اومدم و قدم هام رو آروم بر می‌داشتم.
رسیدم به در ... به یه دَرِ زنگ زده‌ی آبی. به نظر می‌اومد خونه‌ی خیلی قدیمی‌ای هست.
تموم فکرم بهم ریخته بود و همه‌‌ی "چرا" ها به مغزم هجوم آورده بودن.
چرا اینجاست... چرا یه خونه‌ی قدیمی... چرا ساعت دو صبح...؟
قلبم همش تیر می‌کشید.. توی دلم دعا می‌کردم که خیر باشه.
یه کم دیگه به در خیره شدم. حالا چطور باید می‌رفتم داخل؟
در سوراخ های کوچیکی داشت ولی چیزی از داخل دیده نمی‌شد.
چند قدم برداشتم و سمت راست خونه رو نگاه کردم، هیچ راهی نبود. خونه از دیوار های گِلی درست شده بود. به سمت چپ خونه رفتم، نمیدونم از خوش‌شانسیم بود یا بد اقبالیم که دیوارِ سمت چپ خونه یه کمی ریخته بود و می‌تونستم توی حیاط خونه رو ببینم.
پاهام می‌لرزید و دست هام عرق کرده بودن.
بدون صدا دو تا آجر برداشتم و گذاشتم زیر پام که بهتر دید داشته باشم. پاهام رو روی آجر گذاشتم و بالا رفتم. چراغ حیاط روشن بود.
با چیزایی که توی حیاط داشتم می‌دیدم تموم بدنم یخ بست... شدت لرزش دست هام صد برابر شد و سرم گیج می‌رفت.
خدایا این چیزا چیه که دارم می‌بینم؟ خدایا مگه من ازت کمک نخواستم؟ مگه نگفتم به دادم برس؟ مگه نگفتم به جز تو هیچ پناهی ندارم؟ پس چی‌شد؟ چرا داری این بلا ها رو سرم میاری؟ چرا هر روز یه داستان برام در نظر می‌گیری؟ یعنی چی... یعنی...
قلبم درد می‌کرد و نفس کشیدن برام سخت شده بود. چشمام رو بستم... چند دقیقه‌ای هیچ جایی رو نگاه نکردم تا بلکه نفسم بالا بیاد.
آروم آروم چشمام رو باز کردم و به صحنه‌ی روبروم زل زدم، به صحنه ای دنیا رو آوار کرده بود سرم‌. به صحنه‌ای که داشت خفم می‌کرد... .
امیر و دو مرد دیگه توی حیاط نشسته بودن. یه پیک‌نیک جلوی دو نفرشون بود و توی دست امیر یه سرنگ حاوی مواد بود که داشت توی دستش فرو می‌کرد. دقیق همون‌جایی که بهم گفته بود جای سِرمِ... همون جایی که به دروغ بهم گفته بود رفته بیمارستان.
اشک هام پشت سر هم روی گونه‌ام می‌ریختن. با دست های خیس و گِلی صورتم رو پاک می‌کردم و دوباره با اشک های بعدی جاشون رو پُر می‌کردن.
حالم از این زندگی داشت بهم می‌خورد. از بالای دیوار پایین اومدم... . هر چی که دیده بودم بس بود. هوای اینجا داشت خفم می‌کرد. حالم داشت بهم می‌خورد.
راه خیابون رو گرفتم و با پای پیاده راهی جاده شدم. نمی‌فهمیدم کجا میرم... فقط می‌خواستم دور بشم. اینجا رو نمی‌خواستم. دلم این زندگی رو نمی‌خواست... دلم می‌خواست بمیرم ولی همچین صحنه‌ای رو نبینم. دلم می‌خواست برم جایی که هیچ احدی رو نبینم ولی نانا چی؟
شنیده بودم توی زندگی از یه جایی به بعد دلت می‌خواد فقط بری، بدون هیچ نگاهی و بدون هیچ صحبتی ،حتی اگه کسی صدات هم بکنه دلت نمی‌خواد برگردی و نگاش کنی چه برسه به این که حال جواب دادن داشته باشی. اصلا... اصلا مگه آدمیزاد چقدر تحمل شکستن و دم نزدن رو داره؟ دل آدمی که بشکنه هیچ طوره مثل قبل نمیشه. شاید بشه هرچیز شکسته‌ای رو بن زد به جز دلی که هر بار از ناملایمت های این زمونه بشکنه و هر بار و هر روزش با خودت عهد میکنی این بار دیگه کسی رو باور نمیکنم، دیگه دلم برای هیچ بشری نمی‌لرزه. می‌شینی و احساست رو با یه سیلی از منطق سرکوب میکنی؛ و به خودت قول میدی که سنگ باشی، نبینی و نشنوی و رد بشی. اما مگه میشه ذات آدمی رو تغییر داد؟
وقتی گِل آدمی با محبت آغشته باشه هر کاری هم کنی حتی خودت رو هم به بند بکشی باز دلت می‌لرزه، میسوزه و به فنا میره.
به نظر من این روز ها و توی این زمونه مهربونی و محبت دلی رو نمی‌بَره ، بر عکس دل ها رو هم می‌زنه.
صدای وحشتناک رعد و برق من رو از دنیای فکر و خیال بیرون آورد.
تموم لباس هام خیسِ خیس شده بودن... چشمام از درد در حال ترکیدن بود... سرم داشت منفجر میشد.
چهره‌ی امیر یک لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت.
اون صورت خندونِ توی عروسیمون... اون ماه عسل شیرینمون... اون شب هایی که کنار هم به صبح می‌‌ رسوندیمشون‌‌‌... اون خنده‌هاش، اون قربون صدقه رفتن هاش، روز تولدم، گردنبندی که برام خرید و...
دستم سمت گردنبندم رفت. محکم توی مشتم گرفتمش و با صدای بلند گریه می‌کردم.
چرا امیر ... چرا این بلا ها رو سرم میاری ؟ چرا با آیندمون این کارو کردی... حالا من به درک چرا این کار رو با نانا مون کردی؟ نامرد مگه بهم قول ندادی... مگه قبل ازدواجمون بهم قول ندادی که خوشبختم کنی؟ مگه قول ندادی نذاری حتی یک قطره اشک از چشمم بیاد... پس الان کجایی که دارم خون گریه می‌کنم؟ کجایی امیر... کجایی..
روی زانو هام افتادم و هق‌هقم با صدای رعد و برق قاطی شد. اینقدر گریه کردم که دیگه هیچ حسی نداشتم... دست هام یخ بسته بودن.. الان معنی بدبختی رو میفهمم، الان دیگه معنی بیچارگی و آوارگی رو می‌فهمم.
به هزار زحمت روی پاهام ایستادم. تعادلم دست خودم نبود.. نمی‌دونستم دارم چیکار میکنم.
به خیابون روبروم نگاهی انداختم، فقط چندتا خونه مونده بود که به خونه‌ی خودمون برسم. خونه‌ی خودمون که نه، خونه‌ی اونا. خونه ای که توش بزرگ نشدم ،پیر شدم.
خونه ای که توش صدای گریه هام از خنده هام بیشتر بود.
خونه ای که توش معنی کثافت کاری رو درک کردم و فهمیدم.
خونه ای که توش فهمیدم پول حتی از آبرو براشون مهم تر بود.
و در آخر فهمیدم توی اون خونه مادری وجود نداره... .
به آسمون نگاه کردم انگار امشب خدا هم به حال من گریه‌اش گرفته بود... انگار امشب هم خدا دلش به حال مهتابش سوخته بود.
سرم گیج می‌رفت، جلوی چشمام هر لحظه سیاهی می‌رفت. نمی‌تونستم درست جلوی پام رو ببینم.
چند بار چشمام رو باز و بسته کردم ولی فایده نداشت... تلو تلو می‌خوردم و در آخر محکم روی زمین افتادم.
_ آخ ...
کف دستام و زانو هام از درد ذوق ذوق می‌کردن.
گریه ام شدید تر شد. برای بدبختی خودم زار می‌زدم... برای دردی که داشتم، برای دردی که تو سینم بود، برای درد قلبی که دوساله همراهمه.
هر کاری که کردم نتونستم بلند بشم . درد قلبم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد و جلوی دیدم هر لحظه تار تر می‌شد.
نمی‌دونم چی‌شد، نمیدونم چطوری که چشمام با درد بسته شد و فقط سیاهی بود و سیاهی.****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...