رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Raha049

رمان آرامش ابدی | Raha049 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمانآرامش ابدی 

نام نویسندهRaha089

ژانر: فانتزی، عاشقانه 

هدف: علاقه شدید به ماجراهای فانتزی

پارت: نامعلوم

مقدمه : جنگ خوبی ها و بدی ها، هنوز هم ادامه دارد و ادامه خواهد داشت‌.

در آن بالاها، در سرزمین هایی دور از دید ما، زندگی ها جریان دارد.

باز هم پای نیروی تاریکی به میان آمده است، کسی خواهان تاریکی ابدی است، دست به کارهای ترسناک و شیطانی می‌زند.

و اما سرزمین رویاها، مملو از پاکی و خوبی هاست.

ملکه ای که  در دام شیطان گرفتار می شود کسی برای کمک می آید؟

 

خلاصه: دختری از پادشاهی زمین، خبری که ناگهانی به گوشش می رسد، به سرزمین رویاها سفر کند.

و درکنار خوبی ها و بدی ها به جنگ شیاطین بپردازد.
و این بار عشق پای در میدان می نهد.
این عشق به کجا ختم می شود؟!

صفحه نقد

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول 

من از جنس خاک هستم در روستایی به سر می برم که پر از محدودیت است، انسان ها در نقاط مختلف به دنیا می آیند، به زندگی های خود ادامه می دهند تا روزی که تمام شوند.

من از وقتی که خودم را می‌شناسم با این آدم ها غریبه ام، با مکان زندگی ام بعد از گذشت بیست سال خو نگرفته ام، من پر از حس ناشناخته ام، گاهی پر از تاریکی و گاهی پر از روشنایی‌... 

برای رفتن باید تلاش کرد و من می خواهم تلاش کنم، سرنوشتی که با آن غریبه هستم را عوض کنم، می خواهم خودم را پیدا کنم ...

فکر کنم همیشه به این اتاق وصل باشم، انگار کسی من رو به اتاقی که در اون اقامت دارم گره کور زده، باور کردنی نیست ولی من تمام لحظه های عمرم رو در این اتاق گذرونده ام. 

به آیینه ای که وسط تخت من و گیلدا ست خیره می شم به خودم نگاه می کنم، رنگ پوست صورت ام هنوز هم زرد رنگ و البته بی حالت، دستی به موهایم می کشم، خیره به رنگ چشم هایم که به زندگی که دارم سپری می‌کنم بی شباهت نیست، قهوه ای سوخته رنگی که برای چشم های خمار کاملا شرقی باید مورد پسند باشه اما من در آرزوی چشم هایی به رنگ طوسی بودم مطمئن هستم که به من می اومد و البته به این صورت استخوانی، رژ روی میز رو بر می دارم رنگ رژ برای من مهم نیست، بدون نگاه کردن به رنگ رژ اون رو روی لب هایم می‌کشم. قرمز آتشین، چرا وقتی این رنگ رو روی لب هام استفاده می کنم حالت تاریکی به روح ام  القا می شه. دستمال کاغذی رو بر می دارم و تا جایی که می شه رنگ رژ رو کاهش میدم، شاید بد نباشه کمی موسیقی گوش بدم 

یه جایی تو دلم، یه یادگاری از تو هست، تو زندگیم‌...

تو هر یه گوشه از وجود من، یه زخم کاری از تو هست...

قرار تا کجا بری که راهمون جدا بشه؟من آسمونتم تو ماهمی...

مگه می تونه ماه از آسمون جدا بشه؟ کجا عشقم؟ کجا رو داری؟

چی داری جز غم که جا بزاری؟!

کجا دیونه؟! خدا می دونه!

دلت می مونه پیش من، یادگاری.‌..

کجا دیونه؟! خدا می‌دونه!

 خودت بگو من و تو این روزها چمونه؟ کی باید این وسط با اون یکی بمونه؟ 

حواس هر دوتامون هم به حال اون یکی نبود، خدایی زندگی مونم شبیه زندگی نبود ‌...

همیشه از قد متوسط ام گله می‌کنم، دل گیر از آیینه که همیشه منو با همین اجزا نمایش میده روی تخت گیلدا ولو میشم.

جدیداً زیادی احساس ناتوان بودن به من دست میده، این ناتوانی داره روز به روز رنجور ترم می‌کنه، امید به زندگی که نباشه، می شه حال این روزهای من‌...

گیلدا که نیست چه این اتاق و چه کل خونه دل گیر و غم زده می شه و توی سکوت فرو میره البته این سکوت واقعا گاهی آرامش بخش ولی الان برای من کسل کننده است، گیلدا همیشه نقطه مقابل منه، پر از آرزو، ایده، اعتماد به نفس و حتی قد بلند، شکل هم نیستیم به هیچ وجه و فقط رنگ چشم هامون...

شاید باید قوی بودن رو از خواهر کوچیک ترم یاد بگیرم.

دوسال پیش وقتی نامزدش رو بر اثر یه داستان غم انگیز از دست داد، سوخت ولی لبخند به لب میزد، خاکستر شد و دوباره خودش رو بالا کشید.

فقط آخر شب ها بود که صدای فین فین کردنش از زیر پتو میومد‌. شاید اگه من هم اتاقی گیلدا نبودم هیچ وخت نمی‌فهمیدم که این خواهر هم می‌تونه گریه کنه.‌..

محیط روستا کوچیکه و کوچیک ترین حرکت به سرعت باد پخش می شه، برام باور کردنی نیست که دختر سیزده ساله علاقه شدید به ازدواج داره، و تو سن پانزده سالگی مادر می شه.
خانواده من اما فرق می کنه از من و خواهرم گرفته تا دختر عمو و عمه میل به ازدواج تو سن کم ندارن، و چه بسا که بعضی هامون داریم به سن سی سالگی نزدیک می شیم‌.
بیست سالمه، و دو ساله دارم کنکور تجربی امتحان میدم با نتایج منزجر کننده...
با بی حالی به سمت تخت سفید و صورتی ناز خودم میرم و دراز می کشم.

برنامه ریزی کردم برا کنکور امسال ام و از فردا شروع می شه، دوسال تمام درس خوندم، به نتیجه خوبی نرسیده ام، خیلی امید دارم که امسال رتبه قابل قبولی رو به دست بیارم.
چشم هام رو می بندم شدیداً احساس تنهایی می کنم می تونستم همون سال اول قبول بشم، نه که این جا سیاهی به قلبم هجوم بیاره، جنین وار تو خودم مچاله میشم، با دستام خودم رو بغل می گیرم، آخه چرا؟
چرا خودم رو  درگیر دنیای مجازی کردم؟ این گوشی لعنتی چی برام داشت؟

آدم افسرده ای که جز با اتاق خودش با هیچ زمان و مکانی آشنا نیست و نمی‌تونه دیگه اون آدم سابق بشه...
 بهش اعتماد کردم بهم باور داد، گفت که روشنایی همین جاست تو قلبت، ببینش، باورش کن، روزهاتو بساز...
خدای من! همیشه از زیبایی چشم هام می‌گفت از خاص بودن چهره ام، ادعا داشت می تونه سفیدی رو توی قلب شکننده ام احساس کنه...
 الان چند روزه دیگه نیست، بحث و بحث که خسته شده آرامش میخواد، من نتونستم آرامشی که از من انتظارش رو داشت، براش برآورده کنم.
پتو رو روی سرم می کشم، هق میزنم از ته دل به حال سادگی خودم و دلی که تنگ شده براش، بغض چنبره میزنه توی استخون گلوم،و به شدت فشار میده، کاش خفه می شدم شاید می تونستم خدا رو ملاقات کنم، شکایت کنم، پیش اون داد بزنم، اشک بریزم، مطمئن هستم اون من رو می‌فهمه، و به من حق میده‌...

این روزها مدام خودم رو سرزنش می کنم و چیزی درست نمی شه بلکه بدتر هم می شه..‌

من برای چی وابسته اش شدم، من که می دونستم سرانجام نداره این دوستی 
وقتی از رابطه امون با لفظ دوستی مجازی یاد می کردم به شدت ناراحت می شد.

مثل احمق ها میرم پیام های پر از خنده امون رو مرور می کنم، با لبخند اشک می ریزم، من واقعا یه احمق ام 

شاهین - رابطه ما فرق داره خانوم قشنگ ام 
- خب الان ما دوست هستیم دیگه؟ قبول کن که نامزد برا وقتی می شه که شما تشریف بیاری خدمت پدر!
شاهین- ما دوست نیستیم چند بار بگم ایلدا لطفا گوش بده، برای آخرین بار دارم می گم ما نامزد هستیم و تمام، دلم نمی خواد دیگه در موردش حرفی زده بشه، باشه؟
- باشه 
شاهین - باشه نه بگو چشم!
- چشم آقای پررو...
و کلی استیکر خنده 
شاهین- خدمت پدر جون هم می رسم، خانومی کن، یه کم صبر داشته باش، من یه کوچولو خودم رو بالا بکشم خونه بخرم، اون هم به روی چشم.
و باز هم لبخند من که نثارش می شد...

مگه من همون دختری نبودم که دلش برای هیچ کس نمی رفت؟
اشتباه بود، با تمام محبت هایی که به من داشت با تمام حس های خوبی که ازش می گرفتم، اشتباه کردم.
مجازی بود، بدون اعتبار، شاید هم اون آدم موندن نبود 
دو ساله برای خاطرش بیرون نرفتم که مبادا کسی من رو ببینه...
شاید ذهن اون زیادی مریض بود.
امان از وقتی که پسری از فامیل چه دور،چه نزدیک، خونه امون میومدن و من به آقا اطلاع می دادم‌...
بحث و بحث...
داد میزد و بد می گفت..‌.
رفت، با مضمون یه جمله: دختر خوب آزادی، بسلامت...
دیگه ازش خبری نشد، من موندم و یه ذهن خسته، باورش داشتم رویاها ساخت برام پر از خوشی، من باورش کردم، می خواستم تکیه گاه ام باشه...
به خودم میام پوست صورت ام از شوری اشک به سوزش افتاده با پشت دست اشک هام رو پاک می کنم، پلک هام سنگین می شه و به خواب سبکی فرو میرم.
با صدای هوهوی باد و بهم خوردن پرده ها چشم هام رو وا می کنم 
پنجره ی اتاق نسبتا بزرگ، و پرده های طوسی و سفیدی داره.

باد و پنجره و پرده ها دارن با هم بازی می کنن.
برای مدتی زمان رو از دست میدم و خیره می شم به پنجره و فضای تاریک اتاق زمانی به خودم میام که جلوی پنجره اتاق ام ایستادم...
پرده ها رو کنار می‌زنم و اجازه میدم باد به راحتی داخل بشه
می شه گفت باد و پنجره و این پرده ها رفیق های خوبی هستن، نه مثل من که جز خواهرم، رفیق صمیمی دیگه ای ندارم
دلم می خواد حسودی کنم پنجره رو ببندم و پرده ها رو بکشم تا اون بیرون بمونه، از تنهایی دق کنه، نزارم هیچ وقت داخل بشه، تا کم کم یادش بره مکان دوست های صمیمی که داره رو...

چشم هام رو با درد می بندم، قطره اشک سمجی از گوشه چشم ام بیرون می چکه، قلب ام فشرده می شه...

زمزمه می کنم: درد داره تنها بودن.‌..

درد داره تنهایی روزهات رو سپری کردن...

این ها درد که من می کشم...

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم 

وابستگی، هر دو طرف رو اذیت می کنه، و بیشتر کسی که وابسته شده.
مثل معتادی شدم که داره ترک می کنه، نبودن اون داره اذیتم می کنه، حوصله و صبر رو ازم سلب کرده.
دلتنگی به قدری اذیتم می کنه که دوست دارم جیغ بزنم، هوار بکشم، من دختر آرومی هستم، گریه های پر از دادم بدون ذره ای صدا روی گونه هام جاری می شه

صدای مامان رو که می شنوم، سریع اشک هام رو پاک می کنم،  روی تخت ام می شینم که اگه بی هوا وارد شد منو تو این حال نبینه.

- ایلدا مادر؟ - ایلدا جان؟
- بله مامان!
- بیا می خوام شام بکشم
- چشم، الان میام 
 
میلی به غذا ندارم، ولی بخاطر اینکه بعد نخوام به گیر دادن های مامان جواب پس بدم که چی شده؟! حالت بده؟! گریه کردی؟ 
کسی چیزی گفته؟!
جایی از بدنت درد می کنه؟!
میرم که از این پیش آمد کلافه کننده جلو گیری کنم...

با دستمال صورتم رو خشک می کنم، آب سرد واقعا معجزه کننده ست، راهی آشپز خونه می‌شم، بابا اکثراً تو زمین های کشاورزی مشغوله، درآمد خوبی داره.
با لبخند تو صورت بابا نگاه می کنم، خیلی خسته است، چشم هاش ولی همیشه پر از ذوقِ و شادی، دورش بگردم، همه وجودمِ.
بابا رو خیلی دوست دارم چون هم پناه هم مشاوره خوبی تو زندگی..
- همیشه به لبخند عزیزم 
- شما رو می بینم شاد می شم بابا جون 
بابا یه تا از اَبروش رو میده بالا و میگه:
- خیلی هم عالی...
قورمه خوشمزه ای شده ولی میل به غذا ندارم، همیشه وقتی قورمه داریم حتما باید غر بزنم که کم بخورن، برای یه وعده دیگه من بمونه 
 مامان با دست آروم زد پشت ام
سوالی نگاهش می کنم؟!
- جانم مامان 
- بابا با تو بود ها 
- معذرت می خوام، جانم بابا جونم؟!
- رنگ به رو نداری بابا جان، حالت خوبه؟! 
 به مهربونی بی حدش لبخند میزنم 
- خوبم نگران من نباش من از اون بادمجون بم ها هست  که آفت نداره، از همون هام 
- بیا عزیزم بریم یه چکاپ دوباره بده، ضرر نداره که ، مگه نه خانوم؟
مامان- غذا نمی خوره، سوء تغذیه گرفته غذا محکم بخوری حل می شه 
مامان همیشه همینه، می گه غذا نمی خوری لاغر و زردی، خدا می دونه که چقدر عصبی می شم از حرف هاش
 نفسم رو کلافه بیرون میدم، رو به بابا میگم:
- همیشه که دکتر میریم میگه مشکلی ندارم، در ضمن من همیشه پوست ام زرد بوده نه بیمارم و نه سوء تغذیه دارم

در ضمن به شما رفت ام، شما هم پوست صورت ات کمی زرده
- دختر خودت رو به من نبند، من به این خوشگلی، می خوای بگی من زشت ام؟
با حیرت میگم:
بابا یعنی میگی من زشت ام؟!
با پلیدی تمام می خندید 
بابا- نه قربونت بشم فقط یه هوا از جوجه اردک زشت، زشت تری
با پلیدی تمام می خندید 
وجدان جان حیف که بابامه وگرنه جواب داشتم 
- مادرت هم چنگی به دل نمی زنه!

-مامان با اکراه سرش رو برمیگردونه سمت بابا

چشمکی با لبخند حواله ام کرد که مامان گفت:
- آخه کی زن تو می‌شد؟ والا بخدا آب ام نبود، نون ام نبود، ولایت غریب شوهر کردنم چی بود! 

بابا- اون موقع ها که جون تر بودم، عاشق تیپ و قیافه ام شده بودی، حالا دیگه ناشکری می‌کنی زن ؟
آخ که گذر زمان چه ها که نمی کنه 
- کی گفته من عاشق تو بودم؟

مامان خودت برام تعریف کردی که دوسش داشتی چرا میزنی زیرش!

_نخود آش نشو دختر
 در هر صورت من نباشم شماها تو نون صبح تون می مونین...

تو که فرشته این خونه ای مادر من

-مثل بابات، فقط زبون میریزی بلند شو سفره رو جمع کن، یکی می پزه، اون یکی بشوره دیگه؟
چشم تو جون بخواه...
پریدم روش و یه بوس از لپ های گنده اش گرفتم 
با کمک مامان جمع کردیم و من مسئول ظرفای شام شدم به عقیده بابا سفره همیشه باید رو زمین پهن باشه این میز و صندلی ها فرمالیته ست 

کارم که تموم شد اومدم تو پذیرایی بهشون نگاه کردم بابا چشم هاش رو بسته بود و مامان فیلم می دید...

شب بخیر مامان، شب بخیر بابا 

چراغ اتاق رو روشن کردم دو تا کمد لباسی به رنگ سفید برای دو تا خواهر، لباس هام رو  عوض کردم، داشتم می رفتم سمت تخت ام که نگاه ام  خورد به کامپیوتری ک جز خوندن آهنگ و ذخیره عکس کارایی دیگه ای نداره
 البته ما کلاس نرفتیم که ازش چیزی حالی مون باشه، کلید خاموشی رو زدم و شیرجه تو تخت، آخیش
این اتاق هوای مرگ داره حس بد منتقل می‌کنه 
پتو رو، روی سرم می کشم، پاهام رو  بغلم جمع می کنم دست هام رو  دورم می ذارم و چشام هام رو می‌بندم، عادت دارم اونقدر فکرم بره سمت و سو های مختلف که یهو ببینم صبح شده...
دلتنگی مار می شه توی گلوم و خفه ام می‌کنه اون پسر مجازی نصفی از منو با خودش برد 
وجدان- بهش فکر نکن آدم ها در حال رفت و آمدن چیزی رو از دست ندادی تجربه زیادی با اون کسب کردی

قلب ام حرف های وجدان ام رو قبول نداره، مچاله می شه و زمزمه وار میگه تو چی از دلتنگی می‌دونی؟

با رخوت چشم هام رو باز می کنم پلک هام به شدت سنگین بودن، وجدان درون ام التماس می‌کرد تکون ندم پلک هام رو، احساس خستگی داشتم با چشم های بسته دست هام رو کنارم تکون می دادم که گوشیم رو پیدا کنم
- آهان پیدا شد، وای نه و نیم شده که
 می‌خواستم امروز زودتر بیدار شم درس بخونم، ای خدا
راه ام رو به سمت روشویی کج کردم شونه ای که از اتاق برداشتم رو تو موهام می‌کشیدم 

- اَه چرا اینقده ژولیده شده 
- سلام 
-سلام مامانی 
- سر صبح چرا این‌قدر کج خلقی تو؟
- مامان چرا شب ها زود می گذره من اصلا نفهمیدم خوابیدم یا نه 
- اگه زودتر اون گوشی رو کنار بزاری و چشم هاتو ببندی می فهمی خیلی هم زود روز نمی شه
- مامان موهام نمی‌دونم چرا بد شونه می شه امروز چرا اینا صاف نمی شه آخه
- این جوری که تو داری شونه می‌کشی فاتحه خوندی رو ریشه موهات 
با اعتراض می گم 
- خوب خواب ام میاد مامان خانوم 
مامان همچنان که می رفت سمت آشپزخونه یه نگاه بدی انداخت که مطمئن ام ظهر از ترس نگاش نمی تونم بخوابم، والا خو مادر باید دوست باشه با دخترش مگه نه؟

این هم از موهام
 صورت رو با آب خنک شست و شو میدم 
باز من آیینه دیدم و غرق خودم تو آیینه شدم، پلک هام رو چند بار پشت سر هم باز و بسته می کنم تا هوای دید زدن خودم تو آیینه از سرم بپره همون ام دیگه عوض نمی شم، ایلدای رخ زرده بعلاوه چشم هایی پف کرده و صورت غمگین.‌‌..
 میل به خوردن صبحونه ندارم، یعنی بخورم یه کم؟ دیگه نیست ها فکرات رو بکن تا ساعت یک خیلی مونده ها! سرم رو تکون میدم و می گم آره می‌خورم 

برای خالی نبودن شکم ام چند لقمه ای نوش جان می کنم
طبق معمول من آخرین نفری هستم که رسیده به میز صبحونه
طرح آشپز خونه امون،کابینت های، های گلاس سفید با دسته های استیل شیک، کف سرامیک سفید با خط های قهوه ای و یشمی بدک نبود، آشپز خونه امون رو دوست دارم خیلی حس خوبی میده بهم فضای سفید رنگ کمدها 

- مامان بابا کو؟!

- رفته گیلدا رو بیاره

- آهان فقط می گم که از کی تا حالا گیلدا برای جا به جایی به بابا احتیاج داره؟

- خود بابات شهر کار داشت.

- پس چرا به من نگفت میره؟ به شما نگفت که ایلدا چی احتیاج داره یا نداره؟
- آره، گفتم بهش که چیزی لازم نداری
- اه شما از کجا می‌دونی آخه مامان 

- بشین رو صندلی، لقمه بگیر این جوری سر پا هی وول می خوری اصلا در شأن یه دختر نیست
مامان وقتی دید به حرف هاش گوش نمیدم غرید 
- با توم دختر می گم بشین - چشم شما به خودت مسلط باش عزیزم، نشسته ام دیگه اون جوری اخم نکن می ترسم -

-چای دم کردم برات، بریز برا خودت

- نه معده ام یکم درد می کنه  نمی‌خورم 
- چای صبح آروم می کنه بدن رو، حیف این همه درست کردم چای برات 
آروم زیر لب گفتم حیف معده خوشگل منه
- حق نداری دیگه چایی دم کنی الکی الکی چایی دم کن بریز دور 
اوف از دست مامان، راه اومده رو برگشتم و برای خودم چای ریختم 
- برا من هم بریز 
- عه؟
اخم تصنعی به پیشونیش نشوند و گفت:
- دختر های همسن تو پنج تا بچه بزرگ می کنن یه چای می خوای بدی دست مادرت ببین چه ادا ها در می آری 
- حرص نخور سر جدت میارم برات، بفرما این هم چای من ببین چه خوش رنگه 
-خودم درستش کردم دختر 
- باشه، اصلا شما خوبی 
خدا رو شکر من رفیق ندارم بیاد اینجا فکر می کنن منو به فرزندی قبول کرده ها میره پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه 
ولی یادم هست که یه رفیق داشتم دوران دبیرستان گاهی می اومد خونه پیش من ولی مثل این بود که مامان رفیق شه با می‌رفت پیش مامانم هنوزم گاهی به مامانم زنگ میزنه اینم بخت من دارم؟

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

نگاهی به قفسه کتاب های عزیزم  می اندازم  کتاب زیست ام رو، بلند کردم 
پریدم رو تخت شروع کردم مطالب رو یاد گرفتن البته ذهنم خیلی پرت می شد، تمرکز زیادی می خواست ام تا یه خط کتاب رو درک و تحلیل کنم
- نخستین یوکاریوت ها در حدود ۱/۵میلیارد سال پیش ظاهر شدند..‌.
درس خوندن با هدف خیلی آدم رو سرگرم می کنه ولی امان از روزی که زوری باشه
-بزار ببینم ساعت چنده اوه هنوز دوساعت گذشته اگه می شد بدون کنکور قبول شی چقدر خوب بود‌. خدایا چی میشد امسال سال آخرم می بود و من خلاص می شدم از این همه کتاب های تکراری، من می تونم من امسال رتبه خوبی کسب می کنم، موفقیت رو دعوت می کنم به خونه ام 
صدای در انرژی گیلدا به گوش می‌رسه، حالا اومده نمی زاره دو ساعت طبق برنامه پیش برم 
- سلام من اومدم، کسی نیست استقبال کنه 
با مامان در حال روبوسی بود، این رو می شد از صدای بلندی که دارن فهمید 
لبخند غمگینم زیادی تو ذوق بود
- سلام، خوبی آجی
- آره، تو خوبی؟ رسیدن بخیر، خوش گذشت؟ بدون من کجا رفتی چی کار کردی؟
-بزار برسم بیست سوالی هات رو شروع کن، بیا اول بغل خواهر، یکم آروم بگیرم
رفتم تو بغل خواهر کوچیک ترم که از قضا قد و هیکلش از من بزرگ تر بود
- خوب دیگه بس 
- چی خریدی برای من؟ تو این جعبه چی هست؟! برا منم چیزی خریدی؟ 
- نمی دونستم چی لازم داری برای همین، چیزی نخریدم، ولی یه پارچه خوش رنگ خریدم برا خودم، می خوای مال تو باشه؟
- مبارک خودت باشه
لبخند گرمی زد و با شوق سمتم اومد، کنارم روی تخت نشست و گفت:
- می شه ازش مانتو برام بدوزی؟ 
اخم آلو شدم کلی دلم ناراحت بود 

_مگع برا من چیزی خریدی که برات مانتو بدوزم 
- ببخشید دیگه، ببین شبیه این (سرش رو  فرو برد تو کیفش دنبال چیزی می گشت گوشی رو  گرفت تو دستش کمی بعد یه عکس مدل مانتو حریر دو لایه نشونم داد)

پارچه اش خوشگل بود صورتی و سبز رنگاش بهاری بودن ولی هیچی برا من نخریده که...
- باشه بزار سرم خلوت که شد، یکاری می کنم برات  
- نه، نه، لطفا همین الان، بلند شو دیگه 
-جیغ نزن سرم درد گرفت 
الان که دارم درس می‌خونم دیونه 
- تو رو خدا، یه ساعت بیشتر که وقت نمی گیره ازت!
هوف، خدا کی گفته برا من خواهر بفرستی گیلدا هجده سال داره  ولی شیطون و خسته کننده ست البته برای من رفتار اون خسته کننده ست، بر عکس من که همیشه زد حال و پایه خراب کردن تمام خوشی ها هستم، بله یه همچین صنوبری هستم من 

بعد ساعت ها سر و کله زدن با الگو، قیچی و نخ و چرخ تموم شد.
الان مونده صدا بزنم پرو کنه، بعد بگم یه چای هم دستم بده والا بی مزد و مواجب که نمی شه
- گیلدا بیا ببین چطور شده
بدو بدو اومد با خنده و ذوق پوشید و جلو آیبنه خودش رو  برانداز می کرد 
- بهم میاد؟
- اگه یه چای برام بیاری جواب سوالی که پرسید رو میدم
- باشه، اتفاقا مامان گفت بیارم برات یادم شد، صبر کن الان میام
بعد یه دقیقه اومد و چای رو گذاشت تو دست هام 
- حالا خوب شدم؟
- آره خیلی خوشتیپ شدی، خیلی تو تنت جا افتاده
 همچین نازی اومد
 عوق حالم بهم خورد چندش 
می گم ایلدا
- هان
- بیا برو کلاس خیاطی دوره ببین 
- فعلا دارم درس می خونم وقت ندارم ذهن ام رو  درگیر نکن تو رو خدا 
- ببین من رو، تو کلاس نرفته خیلی خوب برش میزنی تمیز می‌ دوزی، اگه بری طراحی یاد بگیری کارت می گیره منم ایده میدم بهت، خیلی خوب می شه 
بی حوصله بهش می گم 
- بیا این چرخ رو جمع کن، راستی خواب دیدم دندون پزشکی قبول شدم به نظرت تعبیر داره؟
- از قدیم گفتن خواب زن بر عکس در میاد
- جدی؟
- آره
- آزاد قبول شده بودم، کلی هم ناراحت بودم تو خواب 
- چرا 
- چون شهریه اش خیلی زیاد می شد سر به فلک می کشید 
- نمی خوام نا امیدت کنم ولی چشم آب نمی خوره اگه هم بیاری بابا همه تلاش رو می‌کنه، می‌دونی  که بابا عاشق موفقیت و پیشرفت
- نه بابا نمیارم، برا دندون پزشک شدن الان باید دوسال بی وقفه خوند
- تو هم دو سال داری درس می خونی 
- اینجوری که من می خونم نه ، خسته ام گلیدا میرم بخوابم
- ناهار بخور ایلدا، شکم خالی نخواب می دونی که مامان میاد بالا سرت
- میل ندارم
- خود دانی، من میرم یه سر پیش ننه
گیلدا در حالی که داشت در اتاق رو باز می کرد که بره گفت برا همینه استخون موندی 
- به تو ربطی نداره
هیچی تخت نرم و راحت نمی شه  چرا هوا مدام ابری می شه، آسمون مثل من شده صبح ها شنگول، عصر ها منگول یعنی غمگین، چشم هام سنگین شده و خواب من رو با خودش برد به شهر کابوس ها

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

ایلدا غرق خواب بود و نمی دانست که سرنوشت تا الآن برای اون زیبا نوشت است  
روزهای جدید هیجان های جدید را در پی خواهد داشت.
سال ها بعد دل کوچک اش برای این روستا و آرامش کم نظیرش تنگ خواهد شد.
سخت تر از همیشه شروع کرد به درس خواندن، بشریت همیشه نا امید است و در راه موفقیت کم می آورد، در صورتی که باید تلاش کند خدا را ببیند و از او یاری بطلبد، ایلدا هم مستثنی از این ماجرا نبود، کم می آورد اشک می ریخت و گاهی رها می کرد
پاییز را سپری کرد و هم چنان زمستان را و بهاری که آخرین لحظه خرداد را نفس می کشید 
بعد از این همه تلاش و به نتیجه نرسیدن سخت بود و بسیار غم انگیز و حتی می شود مرد در این لحظه های کم نفس...
ده روز مانده به آزمون سراسری دختر انتخاب شده، دختری که اگر الآن با حقایق رو به رو شود قطعاً جا می زند و برای همیشه خود را محو خوا د کرد، اما چه کسی خواهان بازگو کردن حقایق تلخ و شیرین است؟
 کسی وجود دارد که دختر زیبای ما می تواند از او کمک بخواهد.
کسی که همه می بیند و همه چیز را می داند، باید از او خواست، فریاد زد و نام زیبایش را صدا کرد 
می بیند و می داند، منتظر صدای نیاز است، می‌گوید؛ بخواه تا برآورده کنم، تمام خواسته هایی که از من داری؛ من راه را بلد هستم دست ام را بگیر و به من اعتماد کن، با من چند قدمی را، راه بیا پشیمان نمی شوی
در بین راه شگفتی های دنیای فانی که خلق کرده ام قطعا تو را شگفت زده خواهد کرد و تو بی اختیار دست های من را رها خواهی کرد؛ لحظه ای که آن همه شگفتی تمام شد و به خود می آیی خواهی دید که تنها و غریب مانده ای میان بیابانی پر از طوفان و خاک، آن لحظه فقط کافی است که دست ات را بر روی قلب ات بگذاری، و مرا صدا بزنی مطمئن باش برای کمک به تو همیشه کنارت هستم...
- فقط چند روز دیگه مونده، تموم که شد یه دل سیر می خوابم 
- ایلدا استرس دارم 
- استرس رو بزار برای بعد از کنکور که قرار جواب نهایی رو اعلام کنن، الآن فقط تمرکز کن رو مرور کردن درس هات
- اگه بد تست بزنم چی؟ اگه خراب کنم! ایلدا واقعا خسته شدم نمی تونم سال دیگه هم بشینم اینجا تو این اتاق هی درس و درس 
- همه ی آدم هایی که تلاش می کنند پاداش هم دریافت می کنند، سخت نگیر خواهری؛ بگیر بخواب که این چند روز باقی مونده برامون حکم طلا رو داره
روی تخت افتادم، به حرف هایی که به گیلدا زدم فکر می کنم در واقع فقط برای آروم کردن گیلدا به زبون آوردم، فقط خودم خبر داشتم که من از اون بیشتر خسته و نا امید هستم، کتابی که گیلدا سری پیش از کتاب خونه برام آورد رو بر می دارم تا طبق عادت جدیدی که پیدا کردم مطالعه اش کنم؛ و اسمش بود تنها ترین عاشق، عاشق ترین تنها
کتابی در مورد یکی از یاران وفادار پیامبر، کسی که بال های بزرگ و زیبای فرشته وحی رو که به پیامبر نازل شده بود رو دید و حس کرد، در زمانی که حتی نمی دونست پیامبری هست که از خدای یگانه یاد می کنه...
روزی که پیامبر رو شناخت شیفته حسن اخلاق او شد.
کسی که پیامبر به راست گو ترین مرد ازش تعبیر کرد.
چه سعادت بزرگی

به نظرت چه رتبه ای میارم؟
- خب بزار فکر کنم، تو به نظر من می تونی حقوق قبول بشی اون هم دانشگاه تهران 
- این جوری که تو میگی نیست، تو چطور این حرف رو می زنی؟!
- حس می کنم تو این رشته قبول می شی، حسی که بهم القا می شه
- خدا از دهنت بشنوه بریم از این جا نفس بکشیم، یه چیزی رو می دونی؟!
- چی رو ؟
- از اینجا که بریم؛ قطعا کلاس های زیادی ثبت نام می کنم؛ مثلا استخر میرم، اسکیت می خرم، کلاس رقص، کلاس ساز دهنی ثبت نام می کنم، بتونم حتی گیتار می خرم ثبت نام می کنم، هم برات ساز میزنم هم می خونم، اولویت اولم کلاس زبانه و باشگاه 
با ذوق و شوق فراون داشت از برنامه هاش حرف می زد و من فکرم سمت آینده ای بود که ازش بی خبر بودم قطعا من اینقدر پر انرژی نبودم که بتونم تمام کلاس هایی که گیلدا ازشون یاد می کرد رو دنبال کنم برای همین بهش گفتم:
- بتونی وقتت رو تنظیم کنی خیلی هم عالی می شه، یه زن باید همیشه یه چیزی برای رو کردن داشته باشه
- تو هم بیا و هر وقت من کلاسی ثبت نام کردم ثبت نام کن؛ نظرت چیه؟ با هم پیش بریم!
- من همین که بتونم از گرسنگی جون سالم به در ببرم هنر کردم 
- مگه سالن سلف ندارن؟!
- باید اول جا بیفتم، بعد خودم رو وقف بدم، تازه من فکر می کنم هیچ وقت به موقع به سالن غذاخوری دانشگاه نرسم. برای همین حتم دارم، سوء تغذیه می گیرم 
- نه که الان نداری
با اخم ساختگی تو چشم هاش را زدم، سعی کردم بتونم واقعی ترش کنم 
- می دونستی خیلی بامزه ای خرس قطبی
نگاهی به هیکلش انداخت و با حیرت گفت با من بودی؟!
- آره با خود شما بودم‌.
- واقعا که من کجا شبیه خرسم 
نتونستم بیشتر از این نقش بازی کنم و زدم زیر خنده ولی هر چی بهش گفتم شوخی کردم زیر بار نرفت، فکر نمی کردم تا این حد حساس باشه رو هیکلش برای اینکه جو بینمون رو عوض کنم بحث رو عوض کردم
- کاش بتونم با دخترا ارتباط بگیرم ولی مدام فک می‌کنم تا مدتها اونجا تنها باشم.
- نه بابا اونقدر آشنا شی انس بگیری با دوستات که منم یادت بره.
- خدا کنه.
- البته اگه تو بخوای مثل اینجا باشی و با کسی سر صحبت رو باز نکنی مطمئن باش کسی سراغت نمیاد 
شاید حق با گیلدا باشه، من تو ارتباط برقرار کردن موفق نبودم یعنی هیچ وقت تلاشی برای این کار انجام ندادم، اینجور مواقع بغض می کنم از ضعف هایی که دارم و دلم می خواد نه کسی سراغم بیاد و نه سراغ کسی برم برای همین به گیلدا شب بخیر می گم و چراغ اتاق رو خاموش می کنم‌.
(ده روز به سرعت باد گذشت، و امروز آزمون گیلدا شروع می شد.)
صبح خیلی زود گیلدا از خواب بیدار شد. با عجله و وسواس خاص خودش لباس پوشید و رفت به سمت مدرسه ای که افتاده بود برا آزمون و ایلدا تا دیر وخت از تخت پایین نیومد و به آینده نامعلوم ش خیره شد. پنج شنبه بود. پدر خانواده خونه می موند تا دم دم های ظهر، گاهی به اتاق دخترا می‌رفت تا ایلدا رو بیدار کنه اما دخترش خوابیده بود، دلش نیومد از خواب بیدارش کنه‌ مادر اما از بی‌خیالی دخترش کمی عصبی بود. به عقیده اون ایلدا خیلی تنبل و بی خیال بود.

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم

- وای مردم از گرما، نمی دونی بیرون چقدر داغ
- سلام خوش اومدی، برو دوش آب سرد بگیر
- سلام تو چیکار می‌کنی؟!
همزمان مقنعه اش رو  از سرش بیرون کشید و منتظر جواب من مونده بود.
- دارم بازی می کنم.
- بازی؟!
تعجب کرده بود. کمی هم عصبی بود. شاید بخاطر گرمی هوا باشه
- آره
دوباره مشغول بازی شدم  که جیغ گیلدا رو اعصابم خط انداخت دلم می خواست از پنجره بندازمش بیرون، گوشی رو پرت کردم گوشه تخت و بهش خیره شدم.
با لحنی سرزنشگر  گفت:
- اصلا حواست به من هست؟
- اگه من پسر بودم هیچ وخت تو رو برای همسری انتخاب نمی کردم 
- اول که خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد دوم هم شما اگه پسر بودی من صد سال سیاه نگاه نمی نداختم تو صورتت
- در هر صورت من جوابم منفی.
- جواب کدوم سوال من منفی؟
- همین الآن گفتی، می اومدی خواستگاری من با یه دسته گل پر از رز قرمز دیگه
- برو نبینم تو رو 
اتاق از خنده های دوتا خواهر مست شد، گرم شد و دمای اتاق بالا رفت و لبخند شرم زده اش تن دخترا رو گرم کرد، گیلدا به سمت پنجره رفت و بازش کرد لذت برد چشماش رو بست نفس عمیق کشید 
- پاشو توم بیا پیش من کنار پنجره 
- بزار دارم بازی می کنم 
- بیا یه روز دلت برا اینجا تنگ می شه، حسرت این پنجره و فضای بیرون می مونه رو دلت
- خیلی خب توم یه جوری میگی انگار قرار برم و بر نگردم!!
می دونست اگه نره تا خود صبح بهش می گفت بیا، بیا، بیا
طرف های عصر بود باد خنکی به صورتم می خورد، چشم هام رو با لذت بستم و فضای کوه با دامن سبز رنگش رو تو ذهنم ثبت کردم
- فکر نمی کنم رتبه خوبی به دست بیارم 
- خیلی سخت بود؟!
- برای من که سال اولی هم بودم خیلی سخت بود 
- من هم می ترسم، موندن تو این فضا و مکان رو دوست ندارم.
باید برم انگار کسی تو وجودم هست که بهم مدام می گه از این جا برو، مدام فریاد میزنه و من رو عصبی می کنه 
- ان شاءالله می ریم با هم می ریم، بیاد اون روزی که با مامان و بابا برای زندگی از اینجا بریم، خدا خیلی مهربونه ایلدا شاید واقعا صلاح ما بوده که تا الان اینجا باشیم، عاقل بشیم درک درستی از فضای بیرون داشته باشیم، بعد راهی اجتماع بزرگ بشیم، بیرون از این خونه تو شهرستان و شهرها پلیدی و بدی سوء استفاده از دخترا آزار جنسی خیلی زیاد شده
باید خیلی مراقب باشیم
- حق با توئه باید خیلی مراقب باشیم، برای آینده امون برای سر بلندی بابا مامان

هوای مرداد گرم بود ولی اون روز عصر خنک شده بود. و پر از طراوت باد به سهم خود می خواست دلبری کند، دشت سبز تر از همیشه به نظر می رسید گویی او هم نظر داشت دل  این دو خواهر را ببرد تا نروند، بمانند در کنار هم، دشت سبز این کوهستان را تماشا کنند و چشم های زیبای دل فریب شان را با عشق ببندند..‌‌.

فردا روز موعد ایلدا بود. 
خیلی تلاش کرد که امسال نتیجه بهتری بگیره برای دل خودش و البته پدری که همیشه دوستش داشت.
تا موقع شام کسی حرف نمی زد انگار آن ها هم حال ایلدا رو درک می کردن و همزمان با اون دلشوره عجیبی داشتند‌.
موقع شام بابا بهم امید و دل گرمی می داد و من هم کلی برای بابام دلبری می کردم که نگران من نباشه، پدر کوه بود.
 پشت بود.
بهش محتاج بودم، از نگاه کردن به   صورت زیباش هیچ وقت خسته نمی شدم‌.
تا طرف های ساعت یازده با هم حرف زدیم و خندیدیم و من کم کم به مرور زمان شاهین رو در قلبم کم و کم رنگ تر کردم تا الآن و امشبی که شب خاص زندگی منه، دوست داشتم باشه، خب نشد. نتونست کنار بیاد شاید در آینده یک روز به سرم بزنه برم و زندگی که داره رو تماشا کنم، آرامشی که با من نداشت رو تماشا کنم! من رو باش شب کنکور به چه چیز هایی فکر می کنم 
صبح خیلی زود راهی شدم به خیابون ها نگاه می‌کردم همه بسته بودن، دوست داشتم تنها بیام، بابا رو نتونستم قانع کنم اخه با دیدن چهره امیدوار بابا آزرده می شم.
می ترسم نتونم سربلند بیرون بیام و اون بتونه به داشتنم افتخار کنه، برای پدرم تحصیلات ما دو دخترش خیلی مهم و با ارزش بود.
به چهره پر از لبخندش نگاه می کنم دوباره بغض نیشتر میزنه به چشم هام، تنها کاری که می کنم اینه که دستم رو بزارم روی قلبم و از خدا کمک بخوام
 وارد دانشگاهی شدیم که آزمون برگزار می شد.
 همه شور و شوق داشتن.
 ترسیدم چراغی که ته دلم روشن نگه داشته بودم داشت خاموش می شد.
بابا حالم رو فهمید و دوباره چشم های مهربونش رو قلبم جادو کرد.
- دختر قشنگ من اصلا مهم نیست که چه رتبه ای به دست بیاری مهم تلاشی که انجام دادی و من چقدر ممنون تو و خواهرت هستم که دخترهای عاقل و پر از درک هستین. دستم رو محکم فشار داد روی سرم رو بوسید، تو صورتم زمزمه وار لب زد که دوسم داره.
نتونست بمونه رفت تا ساعت دوازده ظهر دوباره اینجا باشه.
کیف و وسایل همراهش رو به نگهبان سپرد‌.
بازرسی شد و به سختی تونست شماره صندلی رو پیدا کنه.
استرس داشت، دستاش می لرزیدن.
سوال ها آشنا بودن، کلافه شد.
از هیجان زیاد گیج شده بود. 
دوباره دست گذاشت روی قلبش بغض بی موقع اش رو فرو خورد.
زمزمه می کرد زیر لب خدایا هر چی تو بخوای، هر سرنوشتی که تو برام بنویسی، راضی ام به خشنودی تو، لطفا بهم آرامش ببخش، بهت نیاز دارم. باور کردنی نبود اما آرامش رو از خدای مهربون دریافت کرد.

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

سعی کردم تمام تمرکزم رو به کار ببرم.
چهار ساعت زمان برد تا تموم شد.
کاش وقت بیشتری می دادن.
فکر می کنم درصد خوبی از تست ها بگیرم، ولی نمی دونم چرا اینقدر تاریکی تو قلبم لونه کرده، دستم رو، روی قلبم می ذارم، سفیدی رو به روح ام منتقل می کنم و جاش رو تا حدودی با تاریکی درون ام جا به جا می کنم و شاید هم تا حدودی موفق شده بودم، مقنعه ام رو مرتب کردم. منتظر می شم سالن خالی بشه. دخترهای شلخته و منظم زیادی به چشم می خورن گاهی ابروهای پهن این دختر ریز نقش توجه ام رو  جلب می‌کند و گاهی لب های دختر قد بلند و هیکلی که از کنارم رد می شود...همزمان وجدان ام با لبخند می گه «اگه با هم دعواتون بشه قطعا تو رو مثل قورباغه له می‌کنه »

لبخندی زد، خیال های دیوانه وارش را به سمت مغز اش کشید. و به سمت حیاط قدم برداشت‌. دلش خانه را نمی‌خواست. سوال های مامان، گیلدا نگاه های پر از شوق بابا که بپرسه دختر بابا حتما شاهکار می‌کنه.

 دوست ندارم امید الکی به خودم و خانواده ام بدهم...
- هوف بابای من هم زیادی دل خوش است.
- سلام، چطوری یزدانی؟! خوبی؟!
توجه ایلدا به دختری جمع شد.
 مانتوی ساده سورمه ای به تن داشت. زیادی ساده بود کوثر از دخترهای دوران دبیرستان بود. ابروهای پهنی داشت. زیادی توی دید بودن صورت سفید و پر از کرم گریم، موهای قهوه ای روشن لب های صورتی رنگ، اجزای صورت اش قشنگ بود. اما به دل نمی نشست‌. در واقع جذاب نبود.
- سلام ممنون، خوبم
تو چطوری!
انگار تو هم هنوز موفق نشدی رتبه خوبی به دست بیاری؟!
-  من هم خوبم، آره هر سال برنامه ریزی می کنم از نو شروع می کنم نمی‌شه اونی که می خوام.
سعی می کردم تمام توجه ام رو به کوثر بدهم تا بفهمم چی می گه، آخه مدام نگاه می کردم به بیرون از حیاط، شاید بتونم پدرم رو از لا به لای جمعیت پیدا کنم. همزمان گفتم:
- سخت شده و هر سال سخت تر هم می شه تمرکز می خواد.
- آره حق با توئه، مزاحمت نمی شم. ان شاءالله که موفق بشی 
لبخندی زدم و متقابلاً گفتم:
توم همین‌طور امیدوارم موفق باشی.
با رفتن کوثر دوباره به در اصلی دانشگاه نگاه کردم و پدرم رو با یه عالمه لبخند پیدا کردم.
چه قدر به بودن پدرم افتخار می کردم، از حمایت های پدرانه اش قند در دلم آب می شد.
چشم هایم را بسته ام و دعا کردم.

به سمت پدر پا تند کردم. آغوش پدرم بوی خدا می داد.
آغوش این مرد، حس خوبی می داد. مثل خاک نم خورده از باران...

خودش رو با کتاب و تختش همراه کرد و منتظر نتیجه ها موند، موند و هیچ امیدی برای رهایی از این قفس نداشت بازم دفترچه خاطرات اش رو برداشت تا دلش رو سبک کنه رو برگه های سفید با خودکار مشکی نوشت.
 - من هیچ مشکلی ندارم اما ترسوام همه فکر می کنن از سنگ ام سردم بیخیال ام اما در واقع من ضعیف ام ضعفم رو تو این اتاق از همه پنهون می کنم تا بگن افسرده ست. جایی نمیرم کسی رو نمی‌بینم من از مهمونی هایی که مرد هست بیزارم چون از همیشه ساکت تر می شم و فقط در صورتی که کسی ازم سوال بپرسه جواب میدم حتی نمی تونم درست جواب بدم به سوال های بی ربط اشون من نمی تونم نمی تونم آره من بی عرضه ام من ضعیف ام از این ضعف رنج می برم 
من از رنگ زردم خسته ام از اینکه بهم می گن چرا هر روز داری لاغرتر می شی از همه و همه خسته ام من، من فقط میخوام از اینجا برم، یه جایی که تو باشی و من جایی که ضعف بره خستگی بره زردی و کسلی بره همه چیز عوض بشه من ایلدایی که تو آفریدی کامل باشه
 روی کاغذ می‌نوشت و اشک می‌ریخت از دردی که گیلدا مسخره اش می کرد. دوست نداشت ضعیف باشه ولی بود همه این ها بود و این اون رو رنجور می کرد غصه دار می کرد به جای اعتماد به نفس بیشتر اون رو بیشتر تخریب می کرد.
همون موقع هایی که بچه بود و مادرش از پسر همسایه می ترسوندش و می‌گفت زنجیر داره و رحم نداره. یادش اومد گریه هاش رو التماس هاش رو...
- مامان نه، نزار منو بزنه قول میدم، قول میدم دیگه شیطونی نمی کنم اذیتت نمی کنم آب و گل درست نمی‌کنم گیلدا رو مواظب ام هق هق می کرد تا حد زیادی نقش بازی می کرد مظلوم نمایی می کرد 

نگاش رو  می دوخت به مادرش تا با نگاه مهربونش  قلب اش رو  آروم کنه، چرا مامان سنگ دل بود چرا اروم اش نمی‌کرد چرا بغل اش نمی‌کرد...

دل اش برای خودش می‌سوخت چقدر تنها بود از همون کودکی فقط پدر بود که حامی بود 
ایلدا همیشه تنها بود حتی با دوست های دوران کودکی هم تنها بود. همین باعث دوری از همه شد. تنها بودن رو ترجیح به حسادت بقیه می داد. حس رقابت نداشت برای خودش زندگی می کرد شاید مردگی می‌کرد.

چشم هاش رو  با درد بست قلب اش به درد اومد از همون بچگی دوست هاش بهش نارو می زدن. مرگ رو حس می کرد اما کسی سراغ اش رو نمی‌گرفت زمزمه کرد
- خدایا من خسته ام تو چی؟!
- خدایا من نمی‌کشم چرا باورم نداری هر بار گفتم خسته ام تو بیشتر به من سخت می گیری، من نمی تونم...
اون شب رو با درد چشم بست. ایلدا راحت می بخشه راحت می‌گذره، دختره حساس اون شب پلک هاش با درد بست از کجا می دونست این ها چیزی در مقابل آینده اش نیست. محکومه به ادامه دادن به جنگیدن، طبیعت آدم های ضعیف رو نابود می‌کنه ایلدا باید انتخاب کنه درد بکشه زخم بخوره، حقایق هم تلخه هم درد آور، باید یا بمیره یا قوی تر از هر دختری بشه...

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

شاید خدا این دختر بی کس تنها رو برای خودش انتخاب کرده بود، شاید می‌خواست از گرانیت به الماس تبدیل بشه و بدرخش!
خدا هم تنها بود این رو ایلدا به خوبی حس می کرد و می دونست یک روز پایان همه چیز به خوبی ختم می شه با تمام نا امیدی که داشت حس می کرد کسی تو این اتاق هست که لحظه به لحظه مراقب اون هست کار هاش رو می بینه و دنبال می کنه اما با تمام این ها اون دیگه زندگی رو دوست نداشت

روز و شب ها به کندی می گذشت. همه منتظر جواب نهایی اعلام نتایج بودند.
تنها کسی که دوست نداشت نتایج را بررسی کند، ایلدا بود.
ولی با اصرار پدر مجبور شد، با حقایق زندگی اش رو به رو شود.
 و اما بالاخره چک کرد، خشک شد. نمی دانست باید چه عکس العملی از خودش نشون بدهد.
 روح از تن اش خارج شد. نمیدونست، جیغ بکشد یا گریه کند. رتبه اش نهصد و نود و نه شده بود.
شادی در تک تک نفس ها و حرکات اشون مشخص بود مخصوصا پدرش که از شوق برای اولین بار هنگام بغل کردن دختر بزرگ اش اشک ریخت، او می دانست ایلدا باید برود، موفقیت منتظر او بود 
گیلدا برای انتخاب رشته ها، همراه پدر به شهر رفتند، ایلدا آرزوی پرستار شدن داشت. هر چه سعی کردند نظرش را عوض کنند،
تا شاید بتوانند او را راضی به پزشکی کنند موفق نشدند.
او همیشه دوست داشت پرستار شود و حالا و امروز این هفته خوشحالی تمام وجود اش را گرفته بود چه چیز بهتر از این 
حتما خدا ناله هایش را شنید و چقدر ممنون بود از اویی که در حق اش بندگی نمی کرد.
- هنوز هم باورم نمی شه گیلدا
احساس می کنم تو خواب ام و دارم رویای شیرین می بینم.
تو باورت می شه؟

گیلدا خوشحال لم داد روی تخت ایلدا
گیلدا- خری دیگه، ولی قبول شدی باورت می شه؟ رتبه نهصد و نود و نه می تونی هر دانشگاه ای که می خوای ثبت نام کنی! واقعا مثل رؤیا می مونه
 البته تو دو سال پشت سر هم درس خونده بودی زحمت کشیدی
این ها همه نتیجه تلاش خودته
- می گم گیلدا؟!
- جان 
- چرا اولویت اول رو مشهد زدی؟!
راه اش طولانی خسته می شم تو عبور و مرور 
گیلدا دستش رو محکم زد رو بازوی ایلدا و گفت:
- چی شده! نکنه دلت فوش میخواد؟
میخوای زنگ بزنم بگم خانوم یزدانی خسته می شن تشریف بیارن حضور خانوم؟  
می خوای درس بخونی مشهد و تهران و اصفهان نداره که...
رفتی اونجا مستقر شدی برو این هیکل لاغر رو چاق کن 
ایلدا نمی دانست چرا این روزها از هر حرفی دل اش می گرفت او دختر بزرگ این خانواده بود و احترام اش بیشتر اما گیلدا زیادی بی پروا بود، در خود جمع شد و پشت اش را به گیلدا کرد که صدای حرصی خواهرش سوهان روح اش شد
- بس کن کی می خوای از این دخمه لعنتی که برای خودت درست کردی دل بکنی حال آدم رو  بهم میزنی...
با این رفتار هات ما رو خسته کردی همه فک می کنن مریضی، مشکلی چیزی داری اینجوری رفتار می کنی‌...

چرا خواهر اش بی انصاف شده بود و دل اش رو چاقو می‌کشید نم اشک رو ندید و بی پروا حرف میزد و دل می‌برید 

- به خودت بیا لااقل خودت رو نشون بده  اعتماد بنفس اتو ببر بالا
می خواست بگوید که وقتی تو با من چنین می کنی از دیگران چه توقع ای می توان داشت اما سکوت کرد سکوت سهم زندگی اش بود و البته اشک 
 سرش رو بالا گرفت، رو به سقف که اشک اش نریزد دوست نداشت ضعیف بودن رو، تحقیر شدن رو موهای بلند اش زیر دست اش موند و آخ کشید اما گیلدا نفهمید این درد از حرف های اون بود نه موهای زیر دست مانده
دو خواهر بعد از کلی انتظار جواب انتخاب رشته هایشان آمد و ایلدا با همان انتخاب اولی که گیلدا براش زده بود قبول شد 
خراسان رضویی، شهر مشهد
گیلدا - با ماشین بابا می ریم من هم میام دوست دارم اونجا رو ببینم 
گیلدا خیلی خوشحال بود بیشتر از همیشه 
- نه
- چی؟
- ینی می‌خوام تنها برم.
- بابا هیچ وقت اجازه نمیده که تو تنها جایی بری 
- می شه؛ می شه سکوت کنی سرم درد می‌کنه 
 گیلدا با حرص از اینکه شوق اش کور شده بود چینی به صورت اش داد و گقت:
ترحم برانگیزی... 

گفت و نشنید صدای انفجار دل خواهراش را گفت و پا گذاشت روی دل ظریف اش...
 گیلدا همین بود. رنجوند و از تخت پایین رفت. لباس پوشید و از اتاق زد بیرون تازه به خودش جرأت داد و اشک ریخت...
زمان بی رحم بود، و بی رحم تر اون که تو نمی دونی قرار تو چه مکانی قرار بگیری همیشه دوری درد داره و نزدیکی خوشحالی می آره.
اومدن تو این دنیا با خواست و اراده خودمون بوده و اما حالا چی شده که نمی خوایم باور کنیم این ما بودیم که اون بالا به خدای خودمون با اطمینان کامل لبخند زدیم و گفتیم که ما می تونیم این امانتی رو سالم برگردونیم ما یادمون رفته که هدف اصلی این زندگی چی هست کجا می خوایم بریم و تنها کسی که داریم کی هست.

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم

- نمی خوای بدونی من چه رشته ای قبول شدم؟!
یا اصلا کدوم شهر افتادم چرا هیچی برات مهم نیست؟

جیغ کوتاه ای کشید، حضور ناگهانی گیلدا ریتم قلب اش رو تند کرد، دست اش رو گذاشت روی قلب اش، نفس عمیقی کشید.
از خودش ناراحت شد. واقعا چرا نپرسید!
 مگه برای اون مهم نبود که گیلدا چی کار کرد و چی شد!؟
چقدر از خود اش بدش اومد. چشم هاش رو مظلوم کرد و پرسید:
- چی قبول شدی!؟
- الان که خودم گفتم برات مهم شده؟
- بگو دیگه چی قبول شدی و البته کدوم شهر افتادی؟!
ایلدا فهمید که خواهرش ذوق اش رو با مهارت مخفی می کنه؛ برای همین لبخند محوی روی لب هاش نشست
- خب تو چی فکر می کنی؟!
- حقوق ولی نمی‌دونم کدوم شهر 
- از کجا می دونی حقوق؟!
- از لبخندی که می خوای مخفی اش کنی و خودت رو جدی نشون بدی.
هر دو لبخند عمیقی زدند و باز از یاد بردند که تا یک ساعت پیش چه جو سنگینی رو به وجود آوردند.
ایلدا با لبخند مخصوص خود، گفت:
دیدی، بالاخره به خواسته ات رسیدی؟
- آره، همیشه تهران رو دوست داشتم، و الآن که به خواسته ام رسیده ام یه حس خوبی دارم. گیلدا مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
باورت می شه؟! تو و من داریم از این جا می ریم؟
- برای همیشه که نمی ریم. تازه من دلم برای این جا تند تند تنگ می شه.
گیلدا آهی کشید و افتاد روی تخت خودش رو به سقف گفت:
- وقتی می خوایم بریم، تلاش می کنیم که بریم، موقع رفتن یه چیزی دست می ذاره رو قلب آدم می گه بمون...
ایلدا تک ابرو اش رو بالا داد و مثل گیلدا دراز کشید 
گیلدا هنوز مانتوی بیرون تن اش بود، مانتوی جلو باز سورمه ای رنگ اش رو درآورد انداخت کنارش روی تخت.
- ولی گیلدا تهران شهر بزرگی پر از آدم های مختلف از هر نوع و قشری 
- من از پس این شهر بر میام. نگران نباش
ادامه داد
تهران شهر مورد علاقه ام هست می خوام، مثل اون ها باشم.
تهران از دید من و تو مثل شهر گرگ هاست از دور، شاید از نزدیک خیلی هم عادی باشه! نظرت چیه؟
- به من گفتی آدم های اون بیرون اگه اشتباهی تو دام اشون بیفتیم خطرناک اند. پس توم مراقب باش گرفتار آدم اشتباهی نشی...
و شاید اولین بار بود که گیلدا از سرنوشت مشخص نشده اش ترسید. ولی این ترس فقط برای چند لحظه موندگار بود اون کسی نبود که خودش رو ببازه یا بترسه.

خانواده بیش از همیشه خوشحال بود حتی ایلدا لبخند می‌زد، چهره ایلدا نور می نداخت، و لبخندهای  نابی که عمیق بود، شب رو دوست نداشت ترس هاش بهش حمله می‌کردند‌.
 زیاد شنیده بود داستان در مورد دختر های دانشجو ابدا دوست نداشت آینده اش رو تباه کنه. ولی مثل موم نرم بود. از این بُعد داستان راضی نبود. دلش می‌خواست به تعارف بابا جواب مثبت بده و بیخیال درس بشه و باز گوشه همین اتاق کز کنه و خیال پردازی هاش رو ادامه بده اما نگاه براق بابا مانع خواست قلبی اش می شد‌.
از استرس رو به رو شدن با اجتماع دلهره داشت پدرش رو زیادی دوست داشت و همیشه این رو با خودش صادقانه تکرار می کرد. اما نمی‌فهمید چرا این روز ها بغل اش نمی‌کرد؟! و این ایلدا بود که گاهی به زور خودش رو جا می‌کرد تو بغل کسی که مأمن آرامش زندگی شه.  کسی که چهره اش رو به ارث برده و بی نهایت دوستش داره‌...
- دخترم بخور، غذا از دهن افتاد
- می خورم مامان
- این جوری که تو می خوری فایده نداره، همون نخوری بهتر، نکنه دوست نداری مزه اش رو؟
- چرا مامان خیلی خوبه دستت درد نکنه، از همیشه بهتر شده
- فردا داری راهی می شی بسلامتی مادر خدا می دونه اونجا چی به خوردت میدن
بابا که دید مامان خیلی داره شلوغ اش می کنه رو بهم گفت:
- نگران نباش بابا غذا رزرو کن. وسیله آشپزی بگیر، آشپزی کن. چیزی هم یادت رفت زنگ بزن به خودم راهنماییت می‌کنم اصلا استرس نداشته باش 
 لبخند پر مهری رو لب هام نقش بست این روز ها زیادی مورد توجه خانواده ام قرار گرفته بودم.
 می دونستم چقدر دلهره دارن.
آخه تا الآن نشده بود که این همه بخوام از خانواده ام دور بشم‌.
دوباره مامان با همون نگرانی خاص خودش ادامه داد:
- من می‌دونم تو تنبلی حتی یه چایی هم درست نمی کنی برا خودت.
- مامان دیگه اینقدر تنبل نیستم
قول میدم کلی مراقب خودم باشم. 
- چشم ام آب نمی خوره
 می گم نمی شه من چند روزی بیام اونجا، جا که افتادی بر می گردم خونه؟!
چشم های ایلدا چهار تا شد از حرف مادرش و گیلدا لبخند می‌زد بابا خنده اش گرفته بود. 
- خانوم من ول کن این دخترهای بابا رو اگه به من رفتم باشن که رفتن، از پس خودشون بر میان مگه نه؟!
ایلدا که تازه حالت عادی به خودش گرفته بود گفت:
- همین مونده شما با من بیای، بعد پچ پچ  کنن در گوش هم و بهم بگن بچه ننه 
- این حرف‌ها فقط تراوشات ذهن شما دو تاست بچه های بقیه  از این حرفا نمی گن، مثل آدم اند.
ایلدا متعجب از رفتار مادرش یکم نگاش کرد و سعی کرد غذاش رو تموم کنه‌...
یه هو گیلدا گفت:
لابد ما تخم جن هستیم؟خب ما هم آدم ایم دیگه...

بابا اخم کرده بود مشخص بود از حرف گیلدا عصبی شده 
و من داشتم  فکر می کردم اگه بچه جن بودیم چه شکلی می شدیم؟! یعنی اون ها چه شکلی هستند؟! به همون اندازه ای که گیلدا می گه ترسناک اند؟
بعد از صرف شام گیلدا به عهده گرفت سفره رو جمع کنه و البته خط و نشون های مادرم بی اثر نبود. کاش زودتر قبول می شدم لبخندی به حرص گیلدا زدم رو به مامان، تشکر کردم و وارد اتاق شدم.
شب بود و کلید رو با دست هام فشرد ام. نگاه ام به پنجره ای خورد که دوست داشتم برای همیشه بسته بمونه تا باد از تنهایی دق کنه، چه حسادت بچه گانه ای 
دوباره بغض به گلوم حمله ور شد
پنجره عزیزم، من دلم برات تنگ می شه...
 دلم حتی برای صدای گنجشک های کوچولو تنگ می شه.
آروم به طرف پنجره رفتم با اینکه هوا داشت رو به سردی می‌رفت و چند روز دیگه اول پاییز می شد ولی چیزی وادارم می کرد در پنجره رو باز کنم و پردها رو کنار بزنم حرکات ام دست خودم نبود منقلب شده بودم پوست تنم دون دون می شد. یه حس ناشناخته داشتم پنجره رو باز گذاشتم، پرده رو حریم لختی  پنجره کردم تا زیبا تر به نظر برسه
دل ام می خواست به حیاط سر سبز پشت پنجره که حیاط پشتی بود نگاه کنم
«دلم برای تو هم تنگ می شه»
حیاط پشتی پر بود از گل های رنگی و گل محمدی...
 

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم

برای یه لحظه، چشم ام خورد به یه جفت چشم براق، حس کردم  قلب ام از کار افتاده.

زمان و زمین از تپش افتاده.

به زور پلک زدم و چشم هام رو بستم،  وقتی چشم هام رو باز کردم دیگه نبود! نفس هام تند شده بودند. قلب ام شروع کرد به تپیدن، از ترس خودش رو به قفسه سینه ام می کوبید. «یه جفت چشم براق، لابد گرگ بود نه؟ چیزی درون ام نهیب زد گرگ اینجا چیکار داره »می خواستم خودم رو راضی نگه دارم، با خودم  می گفتم: حتما خرس بود! بابا گفته بود قبلا که کوه های اینجا خرس داره مراقب شب های زمستون باشیم

با تمام ترسی که داشت پنجره رو نبست و خودش رو پرت کرد روی تخت بدن اش هنوز می لرزید ولی اهمیت نداد
 دفترچه ای که از قبل توی لباس هاش قایم کرده بود رو تو دست گرفت، خیره شد به صفحه خالی که می خواست با خودکار سیاه اش کنه‌.
خودکار تو دست گرفت رو به شکم دراز کشید و نوشت 
هم خوشحال ام هم ناراحت...

اتفاق‌های این چند روز واقعا خوشحال کننده بودند. اما چیزی درون ام هست که نمی ذاره خوشحال باشم مثل دلهره، مثل دل آشوبی.

 ناتوان ام در برابر زندگی، هنوز هم باور ام نمی شه که فردا دارم راه می افتم، دارم دور می شم از خانواده با ارزش ام. دل تنگ ام از همین حالا و همین ثانیه!
 برای خانواده ام بی قرار ام
 حس می‌کنم داری بهم لبخند خوشگل خوشگل تحویل میدی... نکنه یه رویاست؟! من از خواب بیدار شم ببینم همه خواب بوده. نابود می شم، تو می‌دونی فقط تویی که منو می فهمی، من می گم و تو گوش میدی...

خدایا تو هم  مثل من می بینی؟چیزهایی رو که نمی‌بینم! انگار هست ولی نیست گاهی کسی رو حس می‌کنم که نیست... 

کابوس هایی که تمام شب من رو درگیر می کنند! ولی صبح فقط یه مغز خسته و خالی و تنی کوفته که از یه دنیای دیگه برگشته! شاید من خیالاتی شدم و اینها همه  توهم مغزمِ...
ایلدا گفته بود که می خواد تنها بره و از پس اش بر میاد هر چند بابا به شدت دلخور بود و شاید بیشتر نگران دختری که هیچ وقت ازش دور نشده بود. مادر با اسفند و آب دختر اش رو بدرقه می کرد، ایلدا محکم لب هاش رو بهم گره می زد که بغض نکنه...
گیلدا رو محکم تو بغل اش فشرد مامان تو بغل اش اشک ریخت و بابا بالاخره بعد مدت ها محکم بغل اش کرد و گفت هر اتفاقی که افتاد فوری بهم خبر بده سعی می کنم خودم رو با پرواز بهت برسونم
با بغضی که داشت هر لحظه بزرگ تر می شد به پدرش گفت: اتفاقی نمی افته بابا مراقب هستم 
به من گوش کن ایلدا قول بده به من  اطلاع میدی؟ 
- قول میدم بابا
-  آفرین دختر خوب ام. تو می تونی من تو رو باور دارم سعی کن سرت رو بالا بگیری و راه بری
- چشم بابا جونم 
سرش رو بالا گرفت به سمت تاکسی راه افتاد. دوباره برگشت به خانواده اش نگاه کرد. 
- خیلی وقته که نرفته دل تنگ ام.
نتونستم جمله ای که با خودم زمزمه کرد ام رو بلند بگم.
نزدیک در تاکسی که شدم دست ام رو به نشونه خداحافظی تکون دادم بلند خداحافظی کردم و نشستم تو ماشین از قبل پدر چمدون ام رو جا داده بود پشت ماشین.
  با  راه افتادن ماشین بغض کرد. معذب بودن تو فضای ماشین بهش اجازه هیچ فکری رو نمی‌داد. کاش هنوزم سنت های قدیم بود و دختر رو از خودشون جدا نمی‌کردند‌.
دلشوره عجیبی داشتم احساس ضعف می کردم، انگار کسی معده ام رو چنگ میزد.
 ترسیده نگاه ام رو به جاده انداختم، دوست نداشت ام نگاه ام  حتی لحظه ای به راننده بی افته، گوشه سمت شاگرد کز کردم و فضای زرد بیرون رو تماشا می کردم.
 «پاییز امسال خیلی برای اومدن عجله داره امروز بیست پنجم شهریور پاییز رو می شه از برگ های ریخته درخت ها حس کرد»

راننده کمک کرد وسایل اش رو بار وی آی پی کرد، تو دل، کلی ازش تشکر کرد، براش سخت و زمان بر بود بتونه چمدون رو جا به جا کنه‌. شماره صندلی اش رو پیدا کرد و نشست، نفس اش رو با آسودگی بیرون فرستاد خدا رو شکر کرد، تا این جای کار مشکلی براش پیش نیومد.
وی آی پی به قصد زیارت می‌رفت، بیشتر خانوم ها چادری بودند، یکم معذب شد و با خودش فکر کرد:
«کاش چادرم رو از چمدون بر می داشتم»
 مشهد سر آغاز زندگی جدیدی بود که داشت ام به تنهایی شروع می کردم، و می خوام که سطر نویس زندگی جدید ام  باشم، بخند ام از ته دل، گریه کنم و معنی زندگی و هیجان رو درک کنم.

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم

بعد از دو ساعت هنوز حرکت نکردیم، مثل اینکه منتظر کسی بودند. به گوشیم نگاه انداختم‌
ساعت یک و نیم بعدازظهر بود‌ و بالاخره بعد نیم ساعت الافی دیگه حرکت کرد. دقیقا ساعت دو! مانتوی راحت و آزادی پوشیده بودم، برعکس شلوارم آخه کی لی می پوشه! کاش شلوار راحت تری انتخاب می کردم. یه نگاه به کفش هام انداختم، کفش های سفید، روسری کالباسی کثیف، آخه مگه داشتم می رفتم مهمونی؟ این  دیگه چه طرز تیپ زدن بود! هوف تا برسم کلی مردم و زنده شدم از نگاه این آدم ها...
طبق گفتهٔ بابا هجده ساعت توی راه ام کاش به حرف بابا گوش می‌دادم با قطار می رفتم ذهن پریشون من نمی ذاره هیچ وقت تصمیم درستی بگیرم یه رمان خوندم که دختر با قطار جا به جا می شده و خلاصه داستان می شه براش، وقتی پیشنهاد دادن ترسیدم خب درسته یکم سخته ولی می شه با همین کنار اومد‌.
به محض اینکه رسیدم میرم کارای ثبت نام ام رو انجام میدم، بعد میرم خوابگاه اونج هم باید ثبت نام کرد دیگه، نکنه دیگه جا برای من نباشه؟ لعنت به منِ بیخیال کاش زودتر می اومدم آواره شهر غریب نشم، کاش بابا میومد باهام... خدایا من کسی رو ندارم تو مراقبم باش حواست به من باشه من می ترسم، سرش رو از رو شیشه برداشت درد گرفته بود، کز کرد رو صندلی ولی خوابش نمی‌رفت همه خواب بودن و آسوده
  مامان و بابا تند تند زنگ می زدن که با التماس گفتم بخوابن و من جام راحت، کاش زودتر ازشون دور می شدم تو همین خیال ها سیر می کردم که از بالا سرم صدای یه مرد شنیدم یکم استرس گرفتم
- خانوم  چایی نمی‌خوری برات بیارم؟!
آب دهنم رو به زور قورت دادم با یه نگاه فهمیدم ایشون
دستیار راننده است، لبخند چاپلوسی رو لب هاش جا خوش کرده بود. خودم رو جمع کردم، صورت ام رو گرفتم سمت شیشه تنها چیزی که به چشم می خورد بیابون بود و بیابون
آروم ولی جوری که بشنوه گفتم:
- نه مچکرم 
- تعارف نکنین با من شما مهمان ویژه هستین برای من.

قلب ایلدا از استرس و هیجان بی قراری می کرد دوست داشت سایه نحس پسره از رو صندلی اش برداشته شه نگاه  سنگین اش رو حس می کرد زیاد از حد معذب اش می کرد. مخصوصا قد بلند و ریش و سیبیل هایی که گذاشته بود، بیش از پیش فضای اتوبوس رو ترسناک کرده بود

با هزار زحمت سعی کرد صداش نلرزه و با محکم ترین لحن گفت:
- از لطفتون مچکرم اگه اجازه بدین می خوام تنها باشم 
- خواهش می کنم، چیزی نیاز داشتین من در خدمت شما هستم.
با خودش فکر کرد حالا یه وی آی پی ها، این چه خودش رو گرفته!
نگاه اش رو برگردوند که با اخم از تملق زبون پسره کم بشه، و بره رد کارش ولی سر برگردوندن ایلدا همانا و چشمک پسر همانا.
 قالب تهی کرد تا حالا کسی بهش اینقدر بی احترامی نکرده بود. مادر اش همیشه می‌گفت: چشمک زدن معنای هوس انگیز داره، معنای خوبی نیست.
- وای خدا خواب بهم زهر شده، به خودش نهیب می زد‌. که چرا قوی بودن اش گل کرده و اجازه نداد، همراه با ماشین پدر این مسیر رو طی کنه.
 این هزارمین جمله ای بود که زمزمه می‌کرد دست هاش لرزش خفیف داشت، صورت اش مهتابی تر از همیشه شد. لب های معمولی سرخ اش کبود و خشک شده بودن مدام مغز اش فرکانس ترس آزاد می کرد و ایلدا فکر کرد که همیشه مسافرت اینقدر تلخه؟ 
بده؟
زجر اوره
؟ نفس گیره؟ 
کاش زودتر می‌رسید و راحت می شد از این فضای بسته و تهوع آور آیةالکرسی رو زمزمه می کرد و صلوات می‌فرستاد...
نفهمید چه ساعتی از صبحِ!  نور خورشید رو چشم هاش می‌خندید و اذیت اش می‌کرد بیش از حد از خودش بدش می اومد.
 حس کثیفی بهش دست داده بود و به حمام احتیاج داشت.
بعد از گذشت چند ساعت حالا کمتر از بیست دقیقه دیگه تو ترمینال بود. هیجان بهش رو آورد قلب اش تیر خفیفی کشید خودش رو با لبخندی آروم کرد و نشست تا برسه به اونجایی که بایده...
بالاخره یک قدم برداشتم، بالاخره می خوام بزرگ بشم، خدایا ممنون، تو بهتر از خودم می دونی که چقدر از این اتفاق پیش اومده خوشحالم، خیلی ممنونم خدای خوب خودمی
حال خوب اش رو با یه دم و بازدم کامل کرد و بی صبرانه منتظر توقف اتوبوس شد.

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازدهم

- سلام دختر تو چرا تلفن رو جواب نمیدی من دق کردم از نگرانی
 - جانم عزیزم ببخشید مامان متوجه نشدم تقریبا رسیده ام 
- ایلدا؟
- جانم مادر!
- راحتی؟ کسی که اذیتت نکرده؟
- آره مامانم راحت، راحت نگران نباش، الان ده بار زنگ زدی هر دفعه گفتی، من مگه تحفه ام آخه؟
اینقدر نگران نباش
- مادر نشدی تا بفهمی چی می کشم 
- نگران نباش عزیزم خوبم من، بابا چی میگه؟ صداش میاد 
- مادر پدرت می گه اسنپ بگیر آدرس هم برات مسیج کرده، می گه تو مپ گوشی می تونی مسیر رو به راحتی پیدا کنی 
- بگو، چشم اسنپ می گیرم آدرس رو هم که فرستاده از مپ هم استفاده می کنم لطفاً اینقدر نگران نباشین
- می گه فقط باید بری خوابگاه اعلام حضور کنی و پول بریزی مادر تاکسی بهتره منتظر می‌مونه برات 
- چشم 
- کجایی الان؟
- نزدیک ایم، گیلدا کجاست؟
همین جاست داره همه چی رو جمع می‌کنه ببره

ایلدا بی صدا خندید 
- کی می‌ره حالا؟
- از هفته دیگه 
- حالا چرا هفته دیگه؟
-  می شناسی خواهرت رو که، زیادی ریلکس من نمی تونم از پس زبونش بر بیام، بزار هر کاری می‌خواد بکنه 
- اذیت نکنین همدیگه رو، همون هفته دیگه شاید براش بهتر باشه
- اون همیشه ریلکس مگه می دونه اذیت چی هست
- مامان من تقریبا نزدیکم گوشیم باتری نداره، رسیدم خوابگاه بهت زنگ می زنم باشه؟
- مادر چرا صدات اینجوری 
- چجوری؟!
- می لرزه صدات، مادر ترسیدی؟
- خوبم مامانم بخدا خوبم 

صدای گریه اروم مادر بیشتر دلتنگ ام می‌کنه طاقت ندارم خسته ام بغض تو گلوم نشسته خدایا کمکم کن بعد این همه سختی نتیجه داشته باشه درس خوندن ام صداش رو  صاف کرد و گفت:
- چرا گریه می‌کنی؟ می خوای برگردم پیشت؟! مثلا الان بلیط برگشت بگیرم تا عصر پیشت ام
- نه کجا بیای، چایی بهت ندادم بخوری عزیزم 

ایلدا همراه بغض خندید از محبت مادرش
- مامان نگو اینجوری، آخه یکی بشنوه چی فکر می کنه؟ قول میدم رسیدم چایی بخورم باشه؟
-  مادر نگرانم مراقب خودت باش، ما اینجا منتظر هستیم، صدات نلرزه، تو دختر صبور خودمی
- چشم نمی لرزه، فعلا خداحافظ مامانی 
 - خداحافظ عزیز مادر

هوف چه عزیز شدم من!
با دیدن خوش آمد نصب شده سبز رنگ ذوق عجیبی به دلش نشست انگار دیگه دلتنگ نبود اما غریب بود؟ نبود؟

چشم چرخوند اطراف رو از نظر گذروند چقدر اینجا شلوغه 
- بفرما خانوم این هم از چمدون های شما

دسته های چمدون اش رو گرفت که راه بیفته سمت خروجی ترمینال
این هم شماره من، اگه زنگ بزنی خوشحال می شم 

اخم کرد و رو برگردوند پسره بی عقل آخه من به درد تو می خورم! اندازه گوریلی من رو چه به تو...
با کمی پرس و جو دست شویی رو پیدا کرد تقریبا خلوت بود. به آیینه نگاه ای انداخت این پسر هم مرض داشت من الان از دیدن خودم ترسیدم 
به مانتو تنم نگاه انداختم تقریبا چروک شده بود می خواستم عوضش کنم اما از بقیه خجالت می کشیدم دستی به  مقنعه ام کشیدم کمی خط انداخته بود. دستم رو  نم دار روی مقنعه ام کشیدم فرق موهام رو یه ور زدم، سعی داشتم به ظاهرم یکم رسیدگی کنم...
- بهتره دست و صورتم رو آب بزنم

آب کمی حس طراوت و تازگی بهش می‌داد، دوست داشت آب بپاشه تند تند رو صورتش وقتش کم بود ساعت هشت و نیم صبح بود و باید زودتر راه می افتاد.
کمی کرم و رژ زد، خودش رو تو آیینه برانداز کرد بد نبود حالا می شد خودش رو تا بعدازظهر تحمل کنه
 مدام حس می کرد یکی زیر نظرش داره و چشم هاش در حال نگاه کردن به ایلداست پا تند کرد و چمدون به دست به سمت تاکسی راه افتاد...
اعتماد به آدم ها حس بدی داشت. ایلدا حس تازه ای درونش شکوفا شده بود. حس خود ساختگی ولی هنوز ته دلش می‌لرزید، از مرد جماعت. تنها بود باید از خودش مراقبت می‌کرد روستا محیط کوچیکی بود با این شهر بزرگ خیلی فرق داشت. نفس عمیقی کشید.
 - باید از آبروی بابام نگهداری کنم باید مراقب خودم باشم 
 سمت یه آقای خیلی پیر رفت آدرس داد و تمام وقت دربست گرفت، به سمت دانشگاه رفت خیلی حرف می زد،  راننده زیادی خون‌گرم بود؟ یا من خیلی کم حرف و سرد؟ به دانشگاه رسید نمیدونست می‌تونه اعتماد کنه به راننده یا نه!؟
چاره ای نداشت دستش رو روی قلبش گذاشت و پرونده اش رو  برداشت و سمت مدیریت به راه افتاد.
- محیط دانشگاه خیلی خیلی بزرگ، فکر کنم تا دوازده وقتم رو بگیره!
بعد از سر و کله زدن با مسئولین دانشگاه و ثبت مدارک بالاخره با موفقیت پشت سر گذروند.
لبخند می زد ولی دلش نمی خواست زیادی تابلو کنه، سعی کرد لبخند اش رو مخفی کنه، به سمت تاکسی دوید‌‌...
برای خوابگاه باید پول واریز می‌کرد خدا رو شکر می‌کرد که قبل از اینکه ببندن رسید و کار هاش رو  سامان داد با تنی خسته فرم رو به سر پرست تحویل داد و کرایه رو پرداخت کرد چمدون اش رو دنبال خودش کشوند سمت ساختمون مورد نظر...
- هنوز هم باورم نمی شه
دلم خونه رو می خواد اینجا بهم حس خوبی نمی‌ده دلم برای ماهی های عید که هنوز زنده بودن تنگ شده برای گل و کاکتوس هام برای بابا و مامان و البته گیلدا...

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم 

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم

ویرایش شده توسط Raha049
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوابگاه تو محوطه دانشگاه بود اینجا خیلی سر سبزه زیادیم بزرگ پردیس پنج از میون راه رو به سمت سوئیت۱۰۴ راه افتادم کلی قوانین و مقررات داشت نگام کشیده شد به  کف پوش سرامیک  ،رنگ در قهوه ای بود طبقه دوم خب مدیونین فک کنین با این چمدونا از پله ها استفاده کردم ، زنگ در رو فشردم حالت بی حسی داشتم دختری در رو وا کرد پوستش  سفید چشماش میشی تقریبا  تو پر و هیکلی موهاش تا نیمه های کمرش می‌رسید خوشگل بود تو دید اول می‌دیدی چقدر عشوه داره 

_سلام 

_سلام ، جدیدی؟؟؟

_اره 

_بیا تو عزیزم 

کنار رفت و من بیشتر دلم گرفت اخمام تو هم کشیده شد زیادی سکوت بود ،شلوغ بود دخترا مشغول هر کاری بودن من نفر ۱۰بودم اینو که دختری که در رو وا میکرد گفت 

_کاش دیگه کسی رو اینجا نفرستن 

_اره جوابگو ۱۱نفر آدم نیست 

اینو دختری که رو تخت طبقه دوم بالای پنجره نشسته بود گفت موهاش مشکی مشکی ، دم اسبی بسته بود لباس ورزشی صورتی تن کرده بود دوتا تخت مونده بود من رفتم رو تخت پایین نشستم 

_من نگارم و تو؟؟؟

_ایلدا 

_اینجا خیلی بی روحه قبول داری؟؟؟

_اره 

_راحت باش 

_ممنون 

_رشته ات چیه !؟

_پرستاری 

_منم همینطور البته اینجا مخصوص پرستاراست دکترا بقیه رشته ها رو جدا سازی کردن 

_خوبه 

بلند شدم گوشیمو زدم به شارژ به مامان خبر رسیدنمو دادم وسایلمو جا به جا کردم مشخص بود اینجا هر کسی یه دوستی داره شاید نگار نه اونم خیلی حالش بد بود خیلی با ناز حرف میزنه من گاهی محو حرف زدن و لوندی حرکاتش میشدم _دست خودم نیست خیلی ناز داره آخه و من نقطه مقابلش 

_ایلدا 

_جان 

_غذا خوردی؟؟؟

_نه میل ندارم اینقدر خسته ام که خوابمم نمیره 

_پایه ای عصر بریم بیرون ؟؟؟

_گم میشیم دیونه 

خندید دلبرانه خندید نگام رو صورتش بود 

_دیونه آدرس اینجا رو  همه بلدن درضمن من خودم چند باری تنهایی رفتم و برگشتم مشخصه از این کارنامه درخشانایی پاک پاک

خندید خنده هاش زود تکراری شدن ولی دوسش داشتم با تمام زیباییش اهل ادعا و ادا نبود 

_باشع قبول 

این من بودم قبول کردم حالا چرا بدون شناخت این دختر 

ذوق کرد نگار و اومد رو تخت کنار م نشست 

_پس بخواب که عصر سر حال باشی 

_اگه از رو تختم بلند شی ،حتما می‌خوابم 

_اییییییش 

اینو نگار گفت،من بهش لبخند پر مهری زدم از حالت بی حوصلگی در اومده بود و هدفوناشو برداشت و زد به گوش ،سفید بودن

چرا من ندارم ؟؟!؟

حتی گیلدا هم داره چرا من ذوق این چیزا رو نداشتم 

ینی الان دارم ؟؟؟

ایلدا چشماشو بست و نفهمید چی شد کسی صداش میکرد صدای لطیف و پر از ناز میل نداشت لای پلکاشو وا کنه اما طرف مقابلش زیادی کنه بود ...‌

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاشو دیگه عصر شده قول دادی بریم بیرون 

خسته ام فردا میریم دیگه 

.‌‌...

بخدا خیلی خسته ام اصن خواب ولم نمیکنه نگار فردا هر چی تو بگی باشع؟

خواب رو بلعید و نفهمید چی شد کجاست وختی چشم وا کرد که ساعت ۹صبح روز بعد بود 

معده اش می‌سوخت 

_اخ ینی از دیروز تا الان من خوابم هیچی نخوردم ،اما چیزی ندارم برای خوردن که خدایا اوف حالا چیکار کنم 

اروم به سمت چمدونش رفت از دیدن بیسکویتا لبخند پر ذوقی زد چمدون خالی رو زیر تخت جا داد و به خوابگاه تقریبا خالی نگاهی انداخت 

همزمان نگار با موهای خوش رنگش وارد سوئیت شد 

لبخند مهربونی رو به ایلدا پاشید و گفت 

_عهه بیدار شدی عزیزم ،خرررسی البته چقدر میخوابی 

ایلدا بهش بیسکویت تعارف زد و نگار با بی‌خیالی تمام یه بیسکویت برداشت و گفت 

_چایی درست کردم توم اهل چایی ؟؟؟؟

از وختی باهاش آشنا شدم عاشق شدم

چشمای ایلدا گرد شد و سوال تو ذهنشو اروم پرسید 

_ینی تا حالا چایی نخورده بودی ؟؟؟

_چی؟ ، چرا چرا ، ینی نه من بیشتر اهل قهوه خوردنم تا چایی الان اینجا در دسترسم نیست خب می‌دونی میچسبع 

_آره منم عاشق ارامش چایی ام 

 نگار رفت تا از آشپز خونه چایی رو بریزه تو لیوانی که از ایلدا گرفت 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوووووم چه هوایی 

لبخند از سر ذوقی پاشید به مکان جدیدی که به اصرار نگار. اومده بودن     لبخندش عمیق تر شد، نگار بخاطر آماده کردنش چه حرصی میخورد           موهای خرمایی که به صورت فرق کج رو صورتش ریخته بود رو پشت گوشش زد و رو کرد به نگار 

گفتی اسم اینجا چیه ؟؟؟؟

نگار با شیطنت گفت طررقبه 

خیلی خوب به نظر میرسه هوای خوبی داره 

چشمای خمارشو بست و با لذت هوا رو نفس کشید 

هوووو‌‌م نفسشو با صدا بیرون فرستاد 

_جوووووون الان یه شکار توپ کم داری با این حالت 

نگار شیطون می‌خندید 

ایلدا چشماشو گرد کرد 

مگه اینجا شکار میکنن 

آره ولی تو فک نکنم دست به شکار شده باشی تا الان 

صدای خنده هاشون دل زمین رو گرم میکرد و آسمون نظاره گر دل به تپش افتاده ی زمین  

اوم خب یبار دست به شکار شدم ولی شکاره موندنی نبود 

بهترررررررر خودم یه توپشو برات ردیف میکنم 

ایلدا حس میکرد چه روز خوبی چقدر آرومه گاهی مادر پدر و خواهرش بهش تلفن میزدن حس دلتنگی میکرد اما الان خیلی خوشحال بود که اینجاست تو این شهر و دوستی مثل نگار با مهربونی و لبخند نگاه میکرد به نگار مانتوی یاسی جلو باز خوش رنگ روسری پررنگ تر از مانتوش شلوار پاچه ای کرم قهوه ای و کیف و تیشرت ستش و صندلی تخت 

نگار با عشوه خاصی گفت جوووون خوردی منو که عشقم 

آخه تو خوردنی ؟؟؟اه اه اخخخخخخ 

حالت بالا آوردن در آورد 

از خداتم باشع ایشششش 

روشو سمت درختای سمت راستش برگردوند 

به پیشنهاد نگار وارد کافه زیبای شدن 

اروم باش آخه کی تو رو زیر نظر داره دیونه اروم اعتماد به نفس تو قوی کن آره خیالاتی شدی 

_اخ پاااام مگه مرض داری آی تو روحت 

_حقته عزیزم دارم حرف میزنم میری تو فکر 

ایلدا چپ چپ نگاش میکردم  

میگم ایلدا پشت سرت سه تا پسر گوگولی نشستن 

ایلدا وا رفت هیجان همه انرژیشو گرفت و با چشمای بهت زده اش فقط نگار رو نگاه میکرد 

بشین من برم سفارش بدم یه ساعته نشستیم کسی نیومده سفارش بگیره اینم شد کافه اه 

من چای میخورم نگار

باشه پس موکا چای و کیک  سفارش میدم

نگار اومد نشست و ایلدا فک کرد چه بوی خوبی میده عطرش به نگار نگاه میکرد که اروم پلک میزد و صورتشو با ناز تکون میداد یه لحظه خنده اش گرفت فک کرد چه خوبه بی صدا می‌خنده 

به چی میخندی عزیزم 

من؟؟

بعله شما 

نه من کی خندیدم 

اینبار شدت خنده اش بیشتر شد 

مرض رو آب بخندی 

فردا کلاسا شروع میشه نگار یه هیجان خاصی دارم 

_اره شروع میشه خدا کنه پسرای کلاس خوشیپ و

با ذوق خاصی گفت خوش هیکل 

ما رو باش با کی شدیم تیم باید سنگین و خانوم باشی نگار دارم جدی میگما حالا به امید خدا جفتتم پیدا میشه 

_اره خب عزیزم هر دومون تا آخر عمر سینگل میمونیم بعدشم مجبورم بیام خواستگاری تویه زامبی 

زامبی خودتی توله 

مشخصه 

هیس شو 

ببخشید خانومای عزیز مزاحم حرف زدنتون میشم اگه اجازه بدین یکم اینجا بشینم و به صندلی اشاره کرد 

صدای طناز نگار به گوشش رسید که گفت بفرمائید و لبخند مکش مرگ مایی به پسره پاشید 

ایلدا وا رفت هیجان دوباره تنشو ضعیف کرد لپاش قرمز شد سعی کرد به چایی نصفه فنجونش خیره شد و زبونش کاملا بسته شد برای گفتن هر حرفی 

_من آرکا هستم ۲۴سالمه ترم دوم دندون پزشکی 

نگاه ایلدا هنوز خیره به فنجون چاییش بود بی اختیار دستشو دراز کرد و بقیه چاییشو خورد میدونست نگار الان چشاش چراغونیه 

پسره ادامه داد 

اهل تهرانم و پسر آخر خانواده و شما خانوما 

ایلدا نگاه بی فروغشو دوخت به نگار که به دست پسره نگاه کرد دستشو گذاشت تو دست پسره و گفت نگار هستم ۲۰سالمه پرستاری و خب اینکه فردا اولین روز دانشجوییمه 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه دانشگاهی 

فردوسی 

خیلیم عالی 

از جیبش کارت سفید رنگی بیرون آورد  ، نگاه کوتاهی به ایلدا که اخم کرده بود کرد روشو دوباره به طرف نگار چرخوند لبخند دختر کشی زد کارت رو به سمت نگار گرفت 

خوشحال میشم از ارتباط داشتن و آشنایی بیشتر با شما بانوی زیبا 

همزمان ایلدا لبخند محوی رو چهره اش نشست و نگاهی به نگار انداخت لپاش زود قرمز شده بود ،حتمی دو تا بال کم داشت لبخند شعفی تمام وجودشو گرفته بود 

و ایلدا فک کرد سکته نکنه از ذوق خوبه 

کارت رو به آرومی گرفت و تشکر کوتاهی کرد 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به داداشمون دل کند از اون میز هوس انگیز شیری یا روباه

آرکا نگاهشو به امیر دوخت و با خنده گفت 

رفیقتو دست کم گرفتیااااا با دو تا جمله مخش رفت پر پر 

(آرکا قد بلند و نسبتا هیکل خوبی داشت چش و ابروی مشکی و پوست گندومی موهای مشکی که به زیبایی بالا داده بود )

_بزن قدش 

(امیر قد نسبتا کوتاه تری از آرکا داشت لبای قلوه ای صورتی و چشمای معصوم و کشیده و ابروهای کشیده و مرتب  پوست سفید)

هیراد پوزخند تمام صورتشو  پوشونده بود باید زودتر نقشه اشو عملی میکرد و بر میگشت به خونه تحمل اینجا براش سخت شده بود توجه اشو داد به مکالمه امیر و هیراد 

میگم آرکا دختر کناریش چی اهل دله ؟؟؟ تیپش که بد نیست خودش چی همزمان کله اشو نزدیک آرکا میبرد و لبخند شیطونی رو لباش بود 

_پوووف خیلی تخس به نظر میرسه چشماشو به هیراد دوخت و گفت اسمش ایلداست مکثی کرد،و گفت مث هیراد ینی لنگه اینه بابا زد قد شونه وا رفته امیر و گفت خودم برات گوگولی موگولی ترشو پیدا میکنم و لپ امیر رو کشید 

امیر دستشو پس زد نکن اه نکبت   و هیراد با اخم بهشون زل زده بود 

(هیراد قدی بلند تر و هیکلی تر از آرکا داشت چشمای سبز تیله ای لبای برجسته بنفش پوست سبز گونه موهای مشکی  )

هیراد توجه اش به دختری که ایلدا نام داشت جلب شد صندلیش مخالف اونا قرار داشت و پشتش رو به اونا بود زیر چشمی رصدش میکرد مانتوی طوسی کم رنگ شال و کیف و کفش کرم 

آرکا ادامه داد: مثل اینکه ترم اولین رشته پرستاری تو دانشگاه خودمون پسرررر اوووومد اوووووم عالی امیر نیشش وا شد و هیراد اخماش تو هم رفت  

آرکا رو به هیراد گفت

پسر تو امروز زیادی اخم می‌کنی وا پسرم برا قلبت ضرر داره جوووون چه پسررری اوووف اخمت قلبمو ریش کرد نکن بلا برده امیر بلند می‌خندید و هیراد توجه اش به میزی جلب شد که قصد رفتن داشتن زیر چشمی میخواست چهره ایلدا رو ببینه اما ایلدا جوری بیرون رفت که هیچ چیز از چهره این دختر نصیب چشماش نشد کلافه رو به آرکا 

گفت:اینم داف جدیدت نمیخوای برسونیشون  هیراد به خوبی بهت توی چشمای دوتاشو درک میکرد 

امیر بلافاصله بلند شد و گفت پایه ام با هم بیرون رفتن سوار دنا پلاس امیر شدن و به سمت هدف هیراد ...

وااای ایلدااا دختر دندون پزشکی آخه دندون پزشک و این همه خوش تیپی 

نگار سرم رفت عه بس کن عزیزم بریم خوابگاه که کلی خسته ام بزار از اینجا تاکسی بگیریم 

باشه عزیزم 

ماشینی شروع میکرد به بوق زدن و نگار بود که ژستای خانومانه می‌گرفت و ایلدا فک میکرد واقعا لازمه ؟؟؟هووف 

ببخشید نگار خانوم ایلدا چشماشو بست و رو به نگار باز کرد عه شمایین ببخشید فک کردیم از این مزاحمای خیابونین 

صدای همون دندون پزشکیه چی بود کمی فک کرد آها آرکا بود روشو برگردوند سمت ماشین نگاهش به مردی که سمت شاگرد نشسته بود و پر از رمز و راز بود گره خورد این نگاه خوف ناک رو دوست نداشت عکس العمل اون لحظه اش جواب دادن به جای نگاری که داشت هر میشد سوار اون ماشین نکبتی بشه دست نگار رو فشرد گرمای دست نگار کمی ارومش کرد نفس کوتاهی گرفت و با صدای آهسته  ولی جدی گفت شما بفرمایین ما راه رو بلدیم خوشبختانه تاکسی هست بفرمایین همزمان با دستش به در پشت ماشین که آرکا ازش بیرون اومده بود اشاره کرد امیر ریز می‌خندید حتی هیراد و ارکایی که به شدت وا رفته بود ایلدا دست بلند کرد و تاکسی دربست گرفت به سمت خوابگاه و نگار رو که میلی نداشت رو به اجبار داخل تاکسی نشوند  

بووق ممتد امیر آرکا رو از عالم هپروت بیرون کشید 

چیه نکنه منتظری برگرده  

خنده ی بلند امیر رو اعصابش بود نشستمش همانا و غر غر کردناش همانا 

امیر اروم رو به هیراد گفت شروع شد داداش هیراد تک خنده ای زد و دستشو سمت ضبط ماشین برد و آهنگ شادی گذاشت 

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدو نگار دیر شده 

آروم بگیر دیگه کشتی منو از صبح وای 

دیرمون میشه 

نگار حرصی گفت به جهنم مگه میخواد چی بشه آخه 

ایلدا با ذوق و هیجان خاصی گفت آره بیا اینجاست هووووف میگم نگاااررر 

مرض و نگار چی میگی از صبح هی نگار نگار 

ایلدا حالت چشماشو گربه ای کرد و گفت فک کنم کلاس شروع شده 

ساعت چنده مگه

_ساعت نُه

بیا کنار   دستی به مقنعه اش کشید دستشو سمت در برد و تق تق 

در رو اروم وا کرد رفت داخل ایلدا پشت سرش وارد شد و نگاهشو دوخت به استاد نگار تماما مظلوم رو به استاد می‌گفت استاد کلاس رو خیلی بد پیدا کردیم 

استاد خیلی خانوم و با لبخند گفت 

بفرمائید بشینین

نگار با غضب ساختگی رو کرد به ایلدا

بیا هیچی نگفت از ساعت ۷افتادی به جون من 

_اخه فایده اش چیه ۹ رسیدیم دیگه 

استاد بعد از حضور و غیاب و اینکه نصف کلاس هنوز نیومده از خودش و قانوناش گفت ایلدا فک کرد که همچین بدم نیست از دبیرستان بهتر اینجا..تقریبا یک ماه از پاییز می‌گذشت هوا روز به روز سردتر میشد تو خوابگاه چون دختر ساکت و صلح جویی بود زیادی محبوب شده بود دانشگاه خیلی وختا که نگار با آرکا وختشو میگذروند تنها می‌رفت و میومد از احترام نسبتا خوبی رو به رو بود کاری به کسی نداشت و کسیم کاری بهش نداشت گاهی این تنهایی باعث رنجش و ضعفش میشد مدام چشمای براق و طوسی با سفید یا نقره ای هنوز نمیدونست چه رنگین از پنجره بیرون خوابگاه میدید کسی از دور باهاش بود این کی بود و ایلدا گاهی ازش خوشش میومد و گاهی میترسید اون زیاد به عالم ماورای خودش یقین نداشت و از جنی که خدا به وضوح بهش اشاره کرد میترسید دوست نداشت با اجنه ها رو به رو بشه اما این آدمه ؟؟؟چیه واقعا ساعت ۳شب بود فردا کلاس نداشت ،بی خوابی به سرش زده بود دوباره از پنجره به بیرون نگاه انداخت دیگه اون چشمای نقره ای رو ندید نفسشو بیرون داد ، برگشت سمت تختش سعی کرد با اروم ترین صدا بخوابه 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_باید به سرزمینش برگردونده شه بدن زمینی داره هشدار میده بدن حقیقیش دیگه نمیتونه کالبد زمینیشو تحمل کنه ممکنه از بین بره تا هفته آینده میتونین خاتمه بدین به ماموریت ملکه جدید هشدار دادن اکیدادوست ندارن دشمنان از وجودش باخبر بشن پس هر چه سریعتر کار رو تمام کنید 

_بله سرورم 

_با امانتی ملکه منتظرتونیم 

در کسری از زمان به زمین برگشتند و در فکر اتمام ماموریت ویژه 

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اایلداااا .

هااان چیه؟؟؟؟؟؟

شنیدم کلاس بعدی که با آقای جعفریه سپرده شده به یه ترم ۴کار درست 

_باز از کجا خبر جمع کردی نگاررر محض رضای خدا نگو باز فالگوش واستادی 

_نهه بابا  تو سالن موقع خداحافظی از آرکا از این دختر فیس فیس و ملینا شنیدم 

_حالا شااید الکی باشع اونم درس بیوشیمی 

خبریه خانوما اون آخر خانوم نگار قیاسی نگار با یه لبخند و ببخشید حلش کرد ولی دلهره ایلدا یکم بیشتر شده بود تازه داشت با جعفری راه میومد استاد نسبتا تپل و با موهای مشکی و قد متوسط چشمای قهوه ای  صورتی مایل به سبز 

حالا خدا خدا میکرد خبر درست نباشه و این ترم ۴کاری به کارش نداشته باشع هوووف خدا 

با هر سختی که بود تمام تمرکزشو جمع کرد که از کلاس عقب نیفته بر خلاف انتظارش وخت کلاس تموم شده بود و باید بلافاصله خودشونو به کلاس ۲۳۸میرسوندن

نگار وسایلشو جمع کرد و رو به ایلدا 

پاشو دیگه بریم که حسابی دیر شده 

اوهوم اوهوم بعد اونوخت نگاررررر جونم از کی تا حالا شما وخت شناس شدی عزیزم؟؟؟

نگار صداشو صاف کرد و فرم بدنشو تغییر داد 

من همیشه وخت شناسم خانوم 

آره ارواح همون که می‌دونی 

_اییییش, پاااشو دیگه بریم 

نگاهی به کلاس کردن که فقط دوتا صندلی ردیف آخر خالی بود ایلدا لبخندی زد و نگار با حرص گفت بیا دیر اومدی انداختنمون این ته 

این همه غر نزن 

ایلدا ببین همه دارن راجع به این استاده حرف میزنن ها بیا یه تکونی به خودت بده  همزمان ایلدا روی صندلی تکون داد خودشو مرتب ترنشست 

خوبه نگار جوووونم؟؟؟

_خیلی بی مزه ای اه اه 

چشمای ایلدا موند روی جایگاه استاد چشماش بهت زده بود همه به احترامش بلند شدن ولی ایلدا از شدت هیجان نمیتونست تکون بخوره همه نشستن و نگار برق شیطنت تو چشماش ظاهر شده بود 

خدا کنه جعفری دیگه نیاد پاس میشیم رو هوا 

ببین هیراده دوست آرکا و ایلدا رفت به خاطره ای نه چندان دور 

رفته بود برای پاییز لباس گرم از یه فروشگاه خوب خرید کنه همه چیز خوب بود تعقیب کننده ی همیشگیش رو پشت سرش حس میکرد ولی بهش عادت کرده بود گاهی لبخند میزد حس امنیت داشت چند دست بافت و لباس راحت برای خواب خریده بود قصد اومدن داشت که چند تا پسر شروع کرده بودن متلک گفتن فضای راهروی قسمت فروشگاه خلوت بود ایلدا حس مرگ داشت بهش دست میداد دیگه ناجیشو حس نکرد دعا می‌کرد خواب باشع حالشو نمی‌فهمید صدای اون سه تا پسر رو نمیشنید از ترس فقط می‌لرزید بسته های خرید از دستش افتاد پسر بد تیپی بهش نزدیک شد و گفت خیلی اروم راه بیفت بریم قووووول میدم با ما سه تا پشیمون نشی اشکاش روی صورتش هموار شدن سرشو پایین انداخت و سعی میکرد راهی برای عبور پیدا کنه ولی اونا محاصره اش کرده بود زانوهاش داشت سست میشد زبونش بند اومده بود به غلط کردن افتاد که دستی نوازش گونه روی بازوش نشست از ترس جیغ بلندی کشید که یکیشون دستشو رو دهنش گذاشت چاقوی پسره رو روی کلیه اش حس میکرد 

پسر روبه رویش اروم اومد جلوی صورتش با نگاه چندشش صورت ایلدا رو وجب به وجب می‌کاوید چشمای وحشی داری ولی حیف که به تو نمیان آخه خودت خیلی ترسویی و بلند خندید ایلدا این روزا ضعیف تر شده بود رنگ زردش به سرخی می‌رفت فشارش به شدت افتاده بود 

اسم خدا رو تو دلش بارها صدا زد و اشک می‌ریخت برای نجابتی که قرار بود از دست بره دعا کرد کاش هیچ وخت به اینجا نمیومد 

راه بیفت اروم و عادی هنوز دستشو از روی دهن ایلدا برنداشته بود و چقدر حس چندش آوری داشت پس خدا کجای سرنوشتش بود کجا قرار بود به دادش برسه اگه اینجا به دادش نمی‌رسید قطعا خودکشی میکرد ، نمیتونست این حجم از حقارت رو تحمل کنه چشماشو بست و گفت خدایا تو تنها داراییمی تنهام نزار و گلوله گلوله اشک می‌ریخت  که صدایی شنید 

آقایون اتفاقی افتاده اینجا 

ایلدا نفهمید چرا لبخند زد چرا خدا رو شکر کرد با اومدنش 

گیریم افتاده باشه به تو داخلی نداره اینو همون پسری گفت که تیزی چاقوش دقیق رو کلیه ایلدا داشت بازی میکرد 

نزدیک تر شد و دل ایلدا هری ریخت این این همون پسری بود که ....

بهتره ولش کنین بره تا پلیس خبر نکردم درضمن یادتون نره اینجا مکان عمومیه با یه داد بلند همه این سمت متروکه جمع میشن میدونین که ؟؟؟

گورتو گم کن به تو ربطی ندارع این خوشگله هم شام امشبمونه 

دستاش مشت شد و فرود اومد تو صورت یکی از همون ادمای کثیف اون دوتا پریدن روش به قصد زدن ایلدا مسخ شده لرزون و ترسیده فقط نگاه میکرد که چجوری اون سه تا رو بدون زحمتی انداخت یه گوشه 

هیراد نگاهی به ایلدا انداخت و با داد گفت منتظرررررر چی هستیییی جمع کن بریم تازه راه نفسش وا شده بود و راه گریه هاش شدید تر جعبه های خرید رو با هم جمع کردن و رفتن به سمت خروجی نزدیک ماشین هیراد توقف کردن 

سوار شو تا در خوابگاه میرسونمت 

ایلدا پاهاش قفل زمین شد

ممنون از محبتتون لطف بزرگی در حقم انجام دادین و دوباره اشکاش شروع به باریدن کردن هیراد فقط نگاهش میکرد زیادی ترسو نبود زیادی ساده ؟؟؟؟چی تو ایلدا وجود داشت که متفاوتش میکرد این همه اشک رو از کجا میآورد ؟؟؟

ایلدا سرشو بلند کرد و همزمان گفت 

تاکسی میگیرم  تا همینجا هم کلی زحمت دادم

ایلدا آویزون نبود ؟؟؟البته که نبود 

اخم وحشتناکی بین ابروهای هیراد نشست که ایلدا رو میترسوند 

گفتم سوار شو میررسونمت 

نه 

رو حرررررف من حرررف نزن

ایلدا رنگش رو دوباره باخت ترسید ابدا با این دراکولای جدید راحت نبود وسایلشو گرفت و گذاشت عقب ماشین و خودش سوار شد ایلدا با نگرانی تمام در رو وا کرد و اروم نشست 

یه جوری نشست که اگه کسی در رو وا میکرد پرت میشد پایین هیراد با این فکر زد زیر خنده و صحنه پرت شدن ایلدا رو تصور میکرد و باز می‌خندید و خبر نداشت تا موقع رسیدن ایلدا هزار بار میمیره و زنده میشه بین راه وایساد 

ذهن خرافاتی ایلدا دوباره شروع کرد به بافتن قسمتای بد این ماجرا اینقدر حالش بد شده بود که میخواست تا نیومده در رو وا کنه و فرار رو به این همه عذاب ذهنی ترجیح بده که سرو کله هیراد با یه امیوه و نون پفکی رسید 

بیا بگیر بخور رنگت افتاده 

باز ذهن خرافه گو ایلدا کشیده شد سمت آبمیوه نکنه چیزی توش باشه 

استخاره میزنی 

با  لحن هیراد ترسید با دستای لرزون از دستش گرفت نوک انگشت ایلدا به دست هیراد برخورد کرد هر چقدر ایلدا سرد بود این پسره گرم بود 

بخور مث اینکه زیادی روت فشار اومده مث برف شدی 

چرا حرفاشو با اخم میزد ایلدا سرشو انداخت پایین و خجالت کشید از برخورد کوچیک دستش مطمئن بود کلی قرمز شده برای همین سرشو برگردوند سمت شیشه و اروم از آبمیوه ای که فک میکرد چیزی توش باشه خورد تازه داشت حالش جا میومد که دوباره رشته اعصابش بهم خورد 

خوب نیست تنها بیرون بری اونم شما که نمیتونی از خودت مراقبت کنی البته از یه دختر شهرستانی جز این توقع ای نمیره 

گره ابروهای ایلدا محکم شده بود به رگ غیرتش برخورد همه دختر شهرستانیا مث ایلدا ضعیف نبودن 

بیشتر مراقب باش اینجا دخترای شهرستانی خیلی طعمه شدن از روی ندونم کاری و ..

ایلدا دیگه به حرفاش گوش نمی‌داد و مدام تو فکر طعمه شدن بود که ماشین واستاد با تاخیر نگاهی به هیراد که نگاهش میکرد انداخت و تشکر کرد وسایلشو به سختی برداشت از عقب ماشین و در و بست هیراد شیشه جلو شاگرد رو پایین داد ایلدا رو به روی شیشه قرار گرفت 

مراقب خودت باش به هرکسی اعتماد نکن کارتی به طرفش گرفت 

ایلدا به کارت نگاه میکرد اروم دستشو برای گرفتن کارت جلو برد که هیراد کارتو پس کشید و گفت هر وخت کاری ضروری داشتی رو من حساب کن و کارت رو به دست رو هوا موندی ایلدا نزدیک کرد ایلدا خودشو زیادی مدیون این آقای بداخلاق ناجی میدونست زیر لب چشمی گفت و بدون خداحافظی دور شد در واقع یادش رفته بود 

خانوم ارجمند ؟؟؟؟ایلدا حواسش رو به کلاس داد متوجه شد همه نگاهشون به ایلداست نگاهی به استاد جدید انداخت 

اگه حالتون بده میتونین برین 

نه خوبم 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوزم دستاش می ارزید با به یاد آوردن خاطره ای که روزهای زیادی ازش نگذشته بود متوجه شد نگار داره با نگرانی نگاهش می‌کنه 

لبای نگار به آهستگی تکون میخورد 

_,چیزی شده ایلدا ؟؟؟

هنوزم صدای نگار لیفه براش چرا؟؟؟سرشو تکون داد و گفت 

_نه خوبم ، خب ، میدونی!حس خفگی دارم آه  نمیدونم نگاه مظلوم و درمونده اشو به چشمای نگار دوخت،نگار تبسمی کرد،با آرامش و نگاهی مطمئن به چشمای ایلدا خیره شد، اروم و زمزمه وار گفت تموم میشع،اروم میشی ،صبور باش!ایلدا فک کرد تا کی می‌تونه صبوری کنه و برای چه ؟!!!

قلبش شروع به تپیدن گرفت نمیدونست چرا مسخ نگاه نگار شده و نسبتا اروم تر از همیشه سعی کرد حواسشو به کلاس بده کلاس جو خیلی شادی گرفته بود آقای استاد هیراد که حتی متوجه فامیلشم نشده بود خیلی جنتلمن وا به شوخی و متلکای پسرای کلاس جواب میداد بعد از گذشت بیست مین کلاسو به دست گرفت ، و درسشو شروع کرد حواس ایلدا رفت سمت پنجره ای که نمای بیرون رو به نمایش گذاشته بود نگاهشو دوخت به ابرای تیره آسمون که سخاوت ابرا رو با بارون به زمین نشون میداد همزمان رعدو برقی زد که تنش لرزید دلش پر شد از اشک و بغض هوا زیادی دلگیر و نمناک شده بود چرا بغض کرده بود هوای پاییز شاید همه رو دلتنگ میکرد اما ایلدا نگاه دلتنگی داشت که نمیدونست برای کیه برای چیه چشمای پر از اشکشو به آسمون دوخت 

با خدا تو ذهنش حرف میزد 

_من کجای قصه زندگیمم،میگن برای هر آدمی که به دنیا میاد یه تقدیر و سرنوشتی پیچیده میشه و رقم میخوره من کجاااای این تقدیرم ؟!سرنوشتی که هنوز برام روشن نیست و احساس میکنم تو هاله ای از تاریکی فرو رفته خدای من گاهی حس میکنم مهربون تر از کنه ایلدا نیست و خیلی بدهههه که گاهی سیاهی و بی تفاوتی تمام قلبمو تسخیر می‌کنه به گیج و مبهمم نه؟نکنه یادت رفته برای من سرنوشتی تدبیر کنی 

ایلدا سخت احساس تنهایی میکرد و بشدت داشت پژمرده میشد نگاه لرزونشو از پنجره گرفت و به کلاس نیمه تاریک معطوف کرد سعی کرد چیزی بفهمه اما مسئله این بود که باید از اول حواسش رو به استاد تازه کار میداد حس کرد سردردی داره نه تنها توی سرش بلکه تو کل وجودش جونه میزنه نفس عمیقی کشید زیر لب زمزمه کنان با خودش می‌گفت :هی رفیق اروم باش این مسئله چیزی نیست که بخوای خودتو بخاطرش ناراحت کنی هیچ چیز این دنیا موندی نیست همه چیز تموم میشه تو به آرامش ابدی می‌رسی و لبخند تموم تنت رو احاطه می‌کنه لبخندی زد و تو ذهنش خودشو تصور کرد با کلی خنده و برای کلاس امروز رو نگار حساب وا کرده بود هر چند نگار اول شرط می‌ذاره که حتما یکاری براش انجام بده ،لبخندش عمیق تر شد حس میکرد تمام سیاهیای قلبش کنار زده شدن و سر دردش داشت کم کم اسباب و اثاثیه اشو جمع میکرد برای رفتن 

وخت کلاس تموم شد نگار با نگاه عذر خواهانه ای ترکش کرد  به گفته نگار کار مهمی داشت بیخیال شونه تکون داد هنزفریاشو در آورد قبل بیرون زدن از ساختمون دانشگاه آهنگشو پلی کرد و زیر بارون آروم قدم میزد 

کامران مولایی :

عوض شدی دیگه ،

 از تو نگام نمیفهمی حرفامو ،

کلافه ای 

کی اومد تو دلت ،

نرسیده گرفت جامو ،

پای تو سوخت دلم اما باز تو رو میخواد 

یادت بیار یه روز منو قد یه دنیا میخواستی 

حاضر بودی واسه داشتن من تو رویدنیا واستی 

ساده بودم فک میکردم با من تو رو راستی 

کی به جای من اومد 

که دیگه 

لبت دوست دارم نمیگه 

نمیبینی خراب توم ؟

کی هوامو برده از تو سرت 

میرسه دیر به دیر خبرت 

بابا من هنوز عاااااااااشقتم

نه نمیشه باورم که نباشی بری واسه همیشه جداشی 

منو با این همه خاطره هامون رها کنی تو تنهایی 

حیف دلی که پای عشق تو گیره 

چیزی نمونده تا که بمیره 

آخه لعنتی من با تو چه کنم با 

این غصه ی رسوایی 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کسی اروم و لطیف صداش میزد 

ایلدااااا 

هوم 

بیدار شو عزیزم 

هوشیار شد فهمیدن اینکه این  صدای خاص متعلق به نگارِ کار سختی نبود 

با صدای خمار از خوابی گفت

امروز که کلاس نداریم 

_خب امروز قرار آرکا رو ببینم 

_موفق باشی عزیزم منتهااز این تخت بالایی چیزای خطرناکی در مورد پسرا هر شب میشنوم مراقب باش خونه خال نبرتت

ایلدا هنوز چشماش بسته بود و نگار لبخند حرص دراری بهش میزد 

_ایلدا جاااانم هیراد باهاشه تو باید باهام 

_غلط کردی من هیچ وخت اون بوزینه رو تحمل نمیکنم همینکه گاهی توی دانشگاه میبینمش وحشت میکنم 

_دیگه این همه مبالغه نکن خواهری

ایلدا فهمید پس این خواهر گفتن نگار چیزی هست پس تصمیم گرفت پتو رو رو سرش بکشه و همین کار رو هم انجام داد و به سمت مخالف نگار چرخید  کم کم داشت چشماش گرم میشد که با سوزش کمرش از جا پرید سرش خورد به تخت بالایی چشماشو بست و فک کرد چقدر از این تختای جیگری متنفره از درد صداش خفه شده بود حس بدی داشت انگار جونش داشت از تنش خارج میشد گرما رو تو کل وجودش حس میکرد مخصوصا گوشاو سرش دست و پاهاش سست شد فک کرد حتما ضعف کرده که این همه فشار اومده بهش به سختی خودشو رها کرد رو تخت مرگ رو با چشماش دید 

_بیا عزیزم بخور فشارت افتاده ساعت ده هنوز چیزی نخوردی دیشبم لرز کردی گفتی شام نمیخوری ایلدا بدون مخالفت سر کشید خنک بود یه طعم خیلی فوق العاده ای داشت و البته شیرین کمی تاثیر گذار بود با اخم به نگار که مغموم و ناراحت بهش نگاه میکرد نگاه کرد 

با لحنی سرزنش گر گفت :

مگه مرض داری توووله 

نگار نگاهشو به لیوان توی دست ایلدا دوخت و بشدت ادا مظلوما رو در آورد 

_این چه کاری بود کردی ؟؟؟؟

_پاشو بریم دیگه 

ایلدا فک کرد این دختر از اول پررو آفریده شده برای رفتن ناراحته نه کاری که کرده با فکری که به سرش زد گفت 

_ولی یه شرط داره 

نگاه نگار کمی براق شد و نزدیک تر به ایلدا منتظر شد

_ اووووم اول اینکه شب ماساژم بدی و دوم اینکه درس بیوشیمی دیروز رو برام توضیح بدی جووون نگاری هیچی نفهمیدم 

نگار کمی با خشم نیاختگی که کمی لبخند همراهش بود نگاش کرد و گفت 

_اینکه شد دوتا شرط 

_چه فرقی می‌کنه میخوای باهات بیام یا نه ؟؟؟

آماده و حاضر با اسنپ راه افتادن با اینکه هوا بشدت داشت سرد میشد گرم گرم بود حس میکرد هاله تو ماشین حس می‌کنه که اونو گرم میکنه چشماشو بست ولبخند حیرونی زد ..

ایلداااااا پاشو رسیدیم 

تو پارک کوه سنگی رو نیمکت نشسته بودن ایلدا هنوز مسخ اون صدای لطیف بود و حرف نمی‌زد ایلدا بافت بلند کرم رنگشو با پیراهن بنفش سال بنفش کم رنگ تر از پیراهنش ،کیق و کفش شکلاتی ست کرده بود 

به نگار نگاه کرد پالتوی مشکی ،کفش و کیف سفید شالو و پیراهن ارغوانی هماهنگ کرده بود 

خیلی وخت بود اینجا نشسته بودن 

آرکا 

چرا اینجا قرار گذاشتی ؟؟؟کافه ای چیزی ؟؟

 

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


×
×
  • اضافه کردن...