رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Darkangel

رمان فرشته یا شیطان | darkangel کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:فرشته یا شیطان

نویسنده:darkangelکاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر:عاشقانه-معمایی

هدف:قصد دارم به نویسنده ای تبدیل بشم که خواننده پیش خودش بگه که رمان هاش ارزش خوندن داره.

ساعات پارت گذاری:پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت 22

خلاصه:داستان درمورد علاقه ای هست که با کلیشه های هر عاشقانه ای شروع میشه ولی با کلیشه های بقیه عاشقانه ها ادامه پیدا نمیکنه داستان درمورد بالغ شدن و عوض شدن ادم ها در کنار همدیگه هست تو این داستان  احتمالات واقعی و خطرناک داخل هر داستان عاشقانه رو هم میبینیم درست مثل داستان های دیزنی که با نسخه اصلی داستان متفاوت بود عاشقانه شخصیت زن رمان ماهم با بقیه عاشقانه ها متفاوته داستانی در مورد انتخاب هایی که میتونه فرشته رو به شیطان و شیطان رو به فرشته تبدیل کنه و نشون میده در نهایت زندگی پر از اتفاق هاییه که هیچ کس انتظارشو نداره!  

لینک صفحه نقد رمان شیطان یا فرشته

ویرایش شده توسط مدیر تایپ رمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@مدیر منتقد

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@مدیر ویراستار

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

_تاحالاشده بخوای بمیری؟

_ببخشید؟؟؟

_می گم تاحالا شده از ته قلبت بخوای بمیری؟؟

_تو تا حالا خواستی؟

_انقدر خواستم که شمارشش از دستم در رفته

_دلیلش؟

_شماها بهش می گین عشق من می گم..............طلسم تباهی

_عشق به ادما زندگی می ده

با صدای بلند هیستریک خندیدم

_جدی؟

_می خوای داستانتو برام تعریف کنی؟

_نمیدونم

_ببین تبسم الان تقریبا یکسال میشه که تو تحت درمان من هستی می بینی که برخلاف بقیه روان پزشک هایی که داشتی من بهت دارو ندادم جون می خوام به من اعتماد کنی با من حرف بزنی تو نیاز به کسی داری که شنونده باشه من همون ادم هستم می خوام راجب طلسم تباهی بیشتر بدونم

_چه ادم احمقی

_برام بگو

_نه سالم بود یه رمان عاشقانه بود که عکس جلدش یه دختر خیلی خوشگل بود دختره خیلی خوشگل بود منم می خواستم همونقدر خوشگل باشم خواستمش....ومثل بقیه چیزایی که می خواستم باید به دستش می اوردم................و اوردم می دونی خیلی حرفه یه دختر نه ساله رمان عاشقونه بخونه زمان من گناه کبیره بود ولی من بخاطر اون عکس جلد لعنتی هرجور بود به دستش اوردم.....اولین قدم به سمت تباهی

_داری می گی اون رمان طلسم تباهی توعه؟؟

_گفتم قدم فرق مسیر و مقصد رو نمیدونی؟؟؟؟

نشستم تو اتاقم همه متعجبن چطوری بعد یه هفته هنوز این کتاب دستمه کتابی که هیچ عکسی توش نیست همش نوشته...فقط نوشته

_می دونی ما ادما خیلی بدبختیم تا یه کس بهتر می بینیم می خوایم جاش باشیم تا یه چیز بهتر می بینیم می خوایم داشته باشیم من داشتم صفحه به صفحه اون کتاب با رهای داستان پیش می رفتم غافل از اینکه دارم خودمو تو رها غرق می کنم 

_مگه رها کی بود؟

_این عجول بودنت واقعا رو اعصابمه دکتر

_ببخشید ببخشید ادامه بده

_با داستان داشتم پیش می رفتم و هرچی بیشتر پیش می رفتم من رها می شدم مثل رها حرف می زدم مثل رها لباس می پوشیدم مثل رها زندگی می کردم مثل رها....هه......ولی یه چیزی این وسط کم بود می دونی محور اصلی داستان فرزاد بود فرزادی که بیش از حد عاشق رها بود توی اون داستان برای اولین بار طلسم تباهی برای من 9 ساله تعریف شد ....فرزاد و رها

_ساکت شدی؟

_اگه جای من اینجا نشسته بودی و من جای تو اونجا می فهمیدی چرا ساکت شدم نمی تونم بهت بفهمونم

هردو سکوت کردیم من عصبی پاهامو تکون می دادم اون قهوه می خورد مردمک چشمهاش دو دو میزد می فهمیدم برای شنیدن بقیه اش داره جون می ده خواستم اذیتش کنم

_دکتر

_بله؟

_حس خاطره تعریف کردن ندارم امروز

_می دونم داری چیکار می کنی تبسم

_ای بابا چه زرنگی شما

_مسخره نکن

_چشم

_بعد چی شد؟

_نمی خوام بگم

_از تایمت مونده هنوز

_بلند بلند خندیدم

_جدی؟

منشی درو باز کرد

_دکتر مریض های دیگه صداشون دراومده نوبت مریض بعدی تقریبا نیم ساعت دیر شده

با تعجب نگاه به ساعتش کرد

_جدی؟ای وای ازشون عذر خواهی کن تموم شد

به من نگاه کرد و خندید

_غرق شدم

بهش نگاه کردم و پوزخند زدم

_از این جمله راحت استفاده می کنی اونم وقتی معنیشو نمی دونی خسته نباشی دکتر روز خوش

_خداحافظ تبسم

اومدم بیرون از مطبش مردک بد جور رو اعصابه هم خودش هم مطبش هم اون قهوه های کوفتی که همیشه بوش تو اتاق پخشه.صدای زنگ گوشیم میاد..میاد ولی نمی خوام جواب بدم بهش توجه نمی کنم همچنان صداش میاد باز بهش توجه نمی کنم ولی می گن پشتکار کلید هر در بسته ایه

_بله مامان؟

_تبسم رفتی پیش دکتر ریاحی یا این بارم قالش گذاشتی؟

_رفتم بابا رفتم

_خب چی گفت؟

_هیچی طبق معمول قهوه خورد و مثل طوطی هی گفت بگو بگو

_من به دکتر اعتماد دارم دختر تنها کسیه که با گذشت یکسال هنوز ازت دست برنداشته و ناامید نشده

_این من نیستم که ازش دست برنداشته مادر من پول شماهاست و اون کمربندا و ساعتا و ادکلن هایی که براش می خری

_براش هدیه می خرم چون می بینم جقدر باهاش بدرفتاری می کنی می خوام جبران کنم

حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم

_مامان تو خیابونم باید قطع کنم

_وایسا نهار .....

قطع کردم خب خب کجا برم حالا که هم اعصابم اروم بشه هم مزاحم نداشته باشم؟کجا برم کجا برم؟اصلا می رم پیش بابا حسین از همه جا بهتره تاکسی گرفتم رفتم سمت خونه بابا حسین جایی از شهر که حتی برای خود پایین شهری ها پایین شهرشون محسوب می شد بوی نا و خشت وبوی بهشت خونه باباحسین وقتی اب پاشی می کنه حیاط اون خونه ای رو که نمیدونم می شه بهش گفت خونه یا نه؟

_بابا حسین من اومدم.....بابااااااااااا

_هوار نزن دختر

_باز که صدات کلفت شده بابا سیگار کشیدی؟

سرفه پشت سرفه امون نمیده جواب منو بده

_پس کشیدی

_تو نیم وجبی میخوای از من حساب پس بگیری

_من سگ کی باشم باباخان گوارای وجودت دفعه بعد برای منم بزار

بالشت پشتشو پرت کرد خورد تو صورتم خندیدم

_درد اومد

_منم دردم میاد با این حرفات

_چه خبر دیگه بابا؟

_حرفو عوض نکن

_چه خبر بابا؟

_هیچی بابا

-چرا سیگار؟

_بلند شو برا خودت چایی بریز

_حرفو عوض کردی الان؟

سکوت کرد سرفه کرد و با دست به سماور اشاره زد

_کی رو دیدی این دفعه شکلش بود بابا؟

_مثل کتاب چند دور خونده شدم واست دخترم

_چرا فراموشش نمی کنی؟

_ببین کی داره می پرسه

_من فراموشش کردم

نگاهم کرد شروع کردم به خندیدن خندیدم خندیدم خندیدم گریه کردم نفس کم اوردم قرصمو گذاشت کف دستم خوردم یکم بعدش اروم شدم

_ببخشید دخترم تازگیا چرت و پرت زیاد می گم

_می خوای ببخشم تعریف کن بابا

_امروز رفتم نون بگیرم تو راه برگشت دیدمش تبسم خودش بود بخدا چادر گل گلی با خجالت رو گرفنه بود ولی چشمای قشنگش معلوم بود

_یکی شبیهش بوده بابا

_خودش بود میگم دختر

_اخه چه طور ممکنه اینجا باشه؟

_حتما اومده دنبال من دیگه

نگاش کردم با ذوق داشت لبخند می زد اخ بابا اخ بابا درد من بزرگتره یا درد تو؟

_می گردم برات

سمتم نیم خیز شد

_راست می گی دخترم

_معلومه شما جون بخواه

_ای خدا خیرت بده

خندیدم اخ بابا درد من بزرگتره یا تو؟

_بابا من نماز بخونم برم خب؟

_باشه دخترم اگه من خوابم برد بیدارم کن داشتی میرفتی

_چشم

الله اکبرو گفتم و نگامو دوختم پایین نمیدونم از کی نمازام توش دلخوری داره اولین بار که بابا فهمید بهم گفت واسه خدا کلاس می ذاری گفتم سگ کی باشم گفت تو بی عرضه ای به اون چه گفتم رفیق بودیم باهم رفیق به رفیق بی عرضه اش کمک می کنه دستشو می گیره رفاقتمون بهم خورده احترامم سرجاشه.نمازمو خوندم و یکم خونه رو مرتب کردم خوابش برده بود بیدارش نکردم اومدم بیرون.

پایان پارت اولhfjg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

نمازمو خوندم و یکم خونه رو مرتب کردم خوابش برده بود بیدارش نکردم اومدم بیرون.نمی خوام برم خونه...اولین فکری بود که تو سرم اومد ولی خب چاره دیگه نداشتم.در خونه رو اروم بستم سعی کردم کمترین صدای ممکنو ایجاد کنم ولی تا سرمو اوردم بالا.....

_به به مامان گلم

_کجا بودی تا این ساعت تبسم؟

_زیر اسمون خدا

_خجالت نمی کشی هر بار منو اینجوری نگران می کنی؟

_نه والا

_بزنم.....

_مامان گشنمه

طبق معمول که رو این جمله اونم از طرف من حساسیت داشت دوید تو اشپزخونه منم فرصتو مناسب دیدم جیم بزنم سریع رفتم سمت اتاقم ولی معلومه که امشب شب مصیبته...

_سلام بابا

_علیک سلام

_خوبی؟

_از احوالپرسی های شما

_خوب نیستی پس

_کجابودی؟

_بابا تو شروع نکن دیگه

_یعنی چی؟تااین ساعت معلوم نیست کجا بودی فکرنکن چون مریضی به هر کاری مجاز شدی

لبخند زدم....عصبی دست به ریشش کشید

_منظوری نداشتم می دونی نگرانتم

_می دونم بابا تکرار نمیشه

اروم از کنارش وارد اتاقم شدم صدای قدماشو که دور شد شنیدم و بعد خندمو ول کردم

_ای بابا همشون وقتی نگرانن زخم پشت زخم میزنن من از اینکه کسی نگرانم باشه بیشتر نگرانم

خودمو ول کردم رو تخت به سقف نگاه کردم عکسای دوران به قول مامان سالم و شادم دکتر  فرموده بودن اویزون کنید که من برای بهبود انگیزه بگیرم

_بابا این یارو از منم دیوونه تره

زیرلب گفتم و دوباره خندیدم این احمق مثلا دکتره حالیش نیست گذاشتن این عکسا جلوی چشم من مثل اینه که برای دختری که با لباس قرمزش خودکشی کرده حالا همون لباسو براش تو کمد اویزون کنی

_دکتر دوزاری

دوباره بلند تر خندیدم صدای مامان بلند شد

_تبسم سالاد ماکارونی برات درست کردم

داد زدم

_اخ اخ دستت درست

هدفونمو گذاشتم صدای اهنگو تا اخر زیاد کردم که اگه در زد یا صدا زد نشنوم و خوابیدم.بیدار که شدم ساعتو نگاه کردم چهار بود با این افتابی که بیدارم کرده حتما چهار بعد از ظهره دیگه هدفونم هنوز داشت به فرانسوی یه چرت و پرتایی می خوند خاموشش کردم تا خاموش کردم صدای مامانم از جا پروندم

_تبسسسسسسسسسم

درو سریع باز کردم یه لحظه عذاب وجدان گرفتم

_مامان نگو از دیشب داری این شکلی صدام می زنی؟؟؟؟

_خل شدی؟

اخیش خیالم راحت شد مامان با اخم بهم توپید

_دکترت گفته شش مطبش باشی

_نوبت من که فرداست

_با من هماهنگ کرده می خواد هرروز ببیندت

_عجب با شما هماهنگ کرده پس خب یه کاری کن شما شیشه شیرمم اماده کن بذار تو ساکم

_مسخره می کنی؟

_اختیار داری می ترسم مهدکودکم دیر شه

_یالا حاضر شو بابات می بردت

_چشم

درو بستم زیرلب دوسه تا بد و بیراه درخور بهش دادم مردک علاف می خواستم امروز برم پیش بابا حسین وای تازه با شادی هم که قرار داشتم بذار زنگش بزنم بگم نمیام

_الو شادی

_الو الو الو دوپس دوپس الو الو صدامو داری؟الو الو

سرمو تکیه دادم به در کمدم و چشمامو بستم

_باز کشیدی؟

_کشیییییییییدم هیع هیع هیع

_چیزی شده؟

_دوپس دوپس دوپس برو برو برو الوالو الو اوه یس

قطع کردم و محکم با مشت زدم تو در کمد

_اخ درد اومد لعنتی

_تبسسسسسسسسسسسم

_دارم میام اماده ام

تو مسیر بابا به طرز عذاب اوری ساکت بود اون چه گناهی کرده اخه ادمی که انقدر وجهه و اعتبار داره حالا دخترش دیوونه از کار دراومده و بعد اینهمه عزت و ابرو جمع کردن سر و کارش با روانشناسا و روانپزشکا افتاده

_بابا ما اکی ایم تو خیلی بیشتر از سهمت داری وسط می ذاری حواسم هست

_من واقعا منظوری نداشتم

_میدونم

پیاده شدم و بهش لبخند زدم تا خیالش راحت شه

_خانم امیدی

وارد مطب شدم بله طبق معمول بوی قهوه دکتر با پرستیز پا رو پا انداخته عینک زده و یه طره از موهاش رو پیشونی ریخته جای شادی خالی بگه چتریاتو برم

_تبسم

نگاه به لبخندش کردم مردک مضحک الان مثلا که چی؟تبسم چی؟

_باند....جیمزباند

_زد زیر خنده و قهوه اشو گذاشت رو میز

_همیشه ضایع می کنی

_اخه هرچی فکر می کنم نیازی به این همه امریکایی بازی نیست سلام خوبی مخلصیم ما روشمون اینجوریه دکتر

_چه خبر؟

_از دیروز تا حالا؟

_فک کنم خوشت نمیاد هر روز ویزیت داشته باشیم

_شما کلا باهوشی

خندید

_ای بابا ولی از الان تا خوب شدنت قراره هر روز منو ببینی

_سعی می کنم زودتر خوب شم

اینبار دیگه خودشو ول داد و خندید مردک بی نمک هرهر و زهرمار اگه بدونی چقد ازت بدم میاد

_بقیه داستانتو تعریف نمی کنی؟

_داستانم؟هه اره خب واسه شما داستانه

_مگه واسه تو چیه؟

_تا حالا رو ذغال راه رفتی دکتر؟

_نه

_پس نمی تونم بهت بفهمونم برای من چیه

سکوت کرد

_یادم نمیاد تا کجا گفتم

_رها و فرزاد

_هوووووم رها و فرزاد دلم براشون تنگ شده

_روزا می گذشت دکتر رمان داشت به اخراش می رسید شخصیت منم عوض می شد اروم اروم معلمام  تعریف جمله نویسیامو به مامان بابام میکردن همه می گفتن من بزرگ تر سنم حرف می زنم و رفتار می کنم مامانم رو ابرا بود از اینهمه تعریف یادش بخیر...ولی این خلایی که تو وجود من بود هنوز پر نشده بود و تحسین بقیه اعصابمو خرد می کرد من مثل رها خوشگل و با وقار شده بودم مثل رها مورد تمجید و تحسین همه بودم اما مثل رها فرزاد نداشتم این بزرگترین خلا من بود

سکوت کردم

_خب؟

_قهوه تو نمیخوری؟

_ولش کن تو ادامه بده

نمیدونم چرا از این سماجتش برای شنیدن بقیه اش خیلی خوشم اومد معمولا بقیه حتی پدر مادرم حوصله شنیدن داستان یه دیوونه رو ندارن احساس ادم بودن می کردم پیش این مردک.

_هیچی دیگه سال روی سال میومد و فرزاد داستان من پیدا نمی شد من بیشتر احساس پوچی می کردم و بقیه بیشتر از رفتار و وقارم تعریف می کردن احمقا نمی فهمیدن من نمی خوام مثل دخترای اونا لاک بزنم و عروسک بازی کنم من می خوام عاشق شم من فرزاد می خوام

_میدونی برای یه دختر بچه ابتدایی این توقع زیادیه مگه نه؟

_من اون موقع فقط می خواستم مثل رها باشم دکتر برای من رها مثل سفید برفی و سیندرلا برای بقیه دخترا بود

_ادامه بده

_با همین حس خلا تو وجودم بزرگ شدم تا بلاخره فرزاد پیدا شد

_فرزاد پیدا شد؟؟؟؟؟؟

به قیافه متعجب و هیجان زدش بلند خندیدم خیلی خنده دار شده بود

_پس خندیدن هم بلدی؟

یهو خودم متوجه شدم الان عادی خندیدم نه مثل بقیه مواقع که هیستریک می خندم برای مسخره بازی می خندم مصنوعی می خندم الان جدی جدی خندیدم......خندیدم؟انگار یادم افتاده باشه نباید بخندم خندمو جمع کردم به دکتر نگاه کردم که با چشمای ریز شده داشت نگاهم می کرد.

_اونجوری نگاهم نکن دکی خوشم نمیاد

_دکی؟

_جناب اقای دکترمنظورم بود

لبخند زد

_ادامه بده

_نمی خوام

_تبسم

کوفت...مردک خود باهوش پندار

_بله؟

یکم نگاهم کرد فهمید وافعا نمی خوام ادامه بدم

_خیلی خب میخوای بقیه تایم جلسه رو من حرف بزنم؟

کوله مو یوری رو دوشم انداختم و بلند شدم

_ببین دکتر جان اگر میخوای من هر روز این مطب و خودتو تحمل کنم باید به همین نیم ساعت قناعت کنی وگرنه نمیام

یه قدم به سمتش برداشتم

_و میدونی اگر خودم نخوام هیچ کس نمی تونه مجبورم کنه بیام....دیوونه ام بالاخره جذبه دارم

هیستریک خندیدم.نگاهم کرد...طولانی....نگاهش کردم.....باپوزخند

_باشه هر جور راحتی من مصرم که تو رو هرروز ببینم

_شما مصر نیستی بیکاری دنبال هیجان می گردی روز خوش

داشتم درو می بستم هنوز صدای خنده اش میومد..... خل و چل.با عجله تاکسی گرفتم واقعا نگران شادی بودم.

_شادی شادی شاااااادی

از تو اتاقش صدای خنده اومد با عجله درو باز کردم در محکم کوبیده شد به دیوار

_سلام خانم

به نازنین نگاه کردم یه دختر یتیم کم سن و سال که این جا درس می خوند و چون خرج زندگی اینجا رو می خواست در بیاره راضی شده بود به هرکاری تن بده وقتی از دست دوتا جوون مست تو خیابون نجاتش دادم با هم اشنا شدیم و تو همون برخورد اول بهم التماس کرد بهش کار بدم.....الان که به شادی نگاه می کنم می بینم شاید نباید دلم براش میسوخت...

_چه غلطی می کردی وقتی داشت این شکلی می شد؟

_ببخشید خانم

_ببخشم؟اندازه نخود تو کلت مغز نیست اگر از همین بالکن خودشو پرت می کرد پایین چی؟؟؟

_بخدا یه لحظه رفتم خرید زودی برگشتم

_غلط کردی رفتی خرید غلط کردیییییی مگه بهت نگفتم زنگ بزن هرچی می خوای بیارن مگه نگفتم ....لال شدی؟

دستشو گذاشت رو گوشاش نمیفهمه اگه داد نزنم یه کاری دستش میدم دختره احمق نفسم یهو کم شد نگاه به دستام کردم داشت می لرزید گلوم خشک شده بود الان فقط همینو کم داشتم که حمله بهم دست بده

_نازی برو از تو کشو اول اشپزخونه  بسته قرص منو بیار بدووووو

_چشم

دوید و دم در خورد زمین انقدر نفسم رفته بود که به جای مواظب باش از دهنم صدای زوزه میومد بیرون برگشت و قرصو گذاشت کف دستم خوردم و یاد حرف دکتر افتادم

_هر وقت حمله بهت دست میده به یه چیز دیگه فکر کن یه چیز ارامش بخش نمیدونم چرا ذهنم تو اون لحظه به تنها چیزی که رسید بوی قهوه مطبش بود چشمامو بستم سعی کردم بوشو تو ذهنم بیارم اروم شدم .....انگار گاهی وقتا به درد میخورد.

_خوبین؟

نگاش کردم داشت گریه می کرد اونشب هم که داشت التماسم می کرد همینجوری گریه می کرد به چشم هاش نگاه کردم خدا انگار موقع خلق این چشم ها می خواسته به همه نشون بده اره بابا ما اینیم

_خیل خب بسه بسه ابغوره نگیر اعصابم خرد شد خوبم به خیر گذشت دفعه بعدی حواستو جمع کن

_چشم

_تبسم

به شادی نگاه کردم داشت با استرس از تو اتاق نگام می کرد رفتم سمتش بغلش کردم

_جونم؟ ببین هیچی نیست خوبم تو خوبی؟

از بغلم درش اوردم که تازه فهمیدم پاهاش به تخت بسته شده من امروز یه کاری دست این دختر میدم با عصبانیت برگشتم سمت نازنین سریع گفت

_بخدا ترسیدم بلایی سر خودش بیاره

یه لحظه خندم گرفت اره دیگه همین راه حل به مغز فندقیش رسیده فسقلی باز خوبه همین کارم جرات کرده بکنه

-برو بیرون تا یه کاری دستت ندادم بدوووووو

تند دوید رفت بیرون

_خوبی شادی؟

_بچم خوبه؟

این بغض کی دست از گلوی من برمی داره خدا میدونه

_بچتم خوبه

_بیارش ببینمش  ببینمش خیالم راحت می شه

می خواستم هوار بزنم .... نمیشد

_شادی جان الان خوابه بیدار شد میارمش خب؟

_باشه یادت نره ها

_چشم به شرطی که توام بخوابی

_خوابم نمیاد

ولی چشماش نیمه باز بود و می دونستم تحت تاثیر موادی که مصرف کرده زود خوابش می بره و همینطورم شد وقتی از خواب بودنش مطمئن شدم با خودم فکر کردم کاش انقدر بخوابه تا هوش و حواسش سر جاش برگرده و سراغ بچه ای که مرده رو از من نگیره......بچه ای که کشتنش......از اتاق اومدم بیرون نازنین رو مبل نشسته بود و داشت ناخن می جوید

_نکن

_چشم

_ببین نازنین چهار چشمی حواست بهش باشه فهمیدی اگر زود بیدار شد و هنوز حالش سرجا نیومده بود درو پنجره ها رو قفل می کنی از اشپزخونه هم هرجور هست دورش می کنی

_چشم حواسم هست

همین طور که داشتم سمت در می رفتم برگشتم سمتش انگشت اشاره مو سمتش تکون دادم

_به تخت نمی بندیش ها مگه گوسفنده؟؟؟؟؟

_ببخشید خانم

_دفعه اخرت باشه

و بدون اینکه منتظر جواب و خداحافظیش باشم از خونه زدم بیرون

پایان پارت دومhfjg

خب دوستان اینم از دو پارت اول و استارت ما امیدوارم شخصیت های داستان حسابی کنجکاوتون کرده باشه یعنی شادی کیه؟kl,

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

و بدون اینکه منتظر جواب و خداحافظیش باشم از خونه زدم بیرون می خواستم یه سربه بابا حسین بزنم ولی دیدم تا برسم اونجا و بشینم باید پا شم منصرف شدم و به جاش مسیرمو کج کردم سمت اسایشگاه خصوصی و مرفهی که یه زمانی بیمارش بودم و توش بستری و الان یه مرخص شده ی بیمارم و حامی مالی!

_سلام تبسم جان  به به راه گم کردی

با لبخند به طرف خانم باقلوایی رفتم زن پیری که واقعا فامیلش برازنده اش بود شیرین ترین زنی که تو عمرم دیده بودم مدیر اسایشگاه بود من حتی زمانی که اینجا بستری بودم و حوصله هیچکس رو نداشتم باز دوسش داشتم از همون زمانا و هنوزم صداش می زنم فرشته و به نظرم بهترین اسم برای توصیفشه

_مسخره میکنی فرشته جون منکه هرروز می گم منو اینجا بستری کنید دلم تنگ شده شما گوش نمیدی

_برو بابا شوخیاتم درست و حسابی نیست

می خواستم بهش بگم شوخی نمی کنم ولی بجاش فقط خندیدم

_اومدی کیارشو ببینی؟

با سر تایید کردم

_حالش چطوره؟پیشرفتی داشته؟

_نه متاسفانه من به پدرش هم گفتم وقتی خودش هیچ قصد و انگیزه ای برای خوب شدن نداره ما چکار می تونیم بکنیم؟این ادم قصد مرخص شدن نداره تبسم من حس می کنم از بهبود پیدا کردن فرار می کنه واقعا هیچی نیست که باهاش بشه به زندگی وصلش کرد.

هردو سکوت کردیم

_میشه یه سر بهش بزنم؟

_شدن که میشه فقط مراقب باش تازگیا پرخاش فیزیکی هم به علائمش اضافه شده

_مهم نیست

خانم باقلوایی خیلی چیزا رو راجب من و کیارش نمی دونست وگرنه نگران این موضوع نمی شد......بدون در زدن رفتم تو

_کیا؟

برگشت اخمو نگام کرد

_کیا؟

بیشتر اخم کرد

_کیارش؟

_چرا انقدر دیر اومدی؟

_تو چرا بدتر شدی از دفعه اخر؟مگه به من قول نداده بودی؟

_چرا انقدر دیر اومدی؟

_شنیدم درگیر می شی.....من فکر کردم می تونم رو قولت حساب کنم

فریاد زد و به سمتم اومد

_به تو ربطی نداره

با حالت حمله اومد جلو ولی نرفتم عقب چون می شناختمش

_می خوای بزنی؟

اومد تو صورتم

_میزنی؟

خیره شده بود بهم

_میزنی؟

_نه

_چرا؟به فرشته جون گفتی همینه که هست باید تحمل کنن...منم باید تحمل کنم؟

_نه

رفت عقب تر رفتم سمتش

_چرا؟

رفت عقب تر ایندفعه منم رفتم عقب

_چرا؟

روشو برگروند

_کیارش......چرا؟

رفت سمت پنجره بازش کرد....داد زدم

_مگه با تو حرف نمی زنم؟

برگشت سمتم داد زد

_چون دوست دارم

انتظار هر جوابی رو داشتم غیر از این...مگه میشه؟چطور ممکنه؟؟؟؟

_کیا گوش بده به من همین جا تو اتاقت می مونی  تا من برگردم

سرشو تکون داد

_افرین پسر خوب

دویدم از اتاق بیرون سمت اتاق فرشته جون

_فرشته جون

_چیه دختر چرا داد میزنی ؟وایسا ببینم.... کیارش چیزیش شده؟

_نه

_پس چیه؟

_منو یادش میاد

_چی؟

_منو...

دیگه نمی تونستم وایسم نشستم رو زمین جلوی در اتاق

_منو یادش میاد

نگاه کردم به فرشته جون...... مگه می شد؟

_چرا منو یادش میاد؟نباید اینجوری بشه تو که میدونی...نباید منو یادش بیاد

_اروم باش

_اروم باشم؟

چنگ زدم به مقنعم

_کیارش منو یادش میاد منو یادش میاد این یعنی کم کم بقیه چیزا هم یادش خواهد اومد

با چشمای گشاد به فرشته جون نگاه کردم ریه هام انگار خالی شده بود....نفس کشیدن چرا انقدر سخته اخه؟

_چرا نمی فهمین شماها؟من....کیارش.....من و کیارش....من و کیارش و جون یه بچه

بعد این جمله بود که احساس کردم اتاق داره دور سرم می چرخه....و بعد فقط سیاهی مطلق بود.

پایان پارت سومhfjg

دوستان تایم پارت گذاری رو تو تاخیری ترین حالت اخر هفته در نظر بگیرید وگرنه من هر زمان که برسم پارت میذارم:-<

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

چشمامو باز کردم سرم بشدت درد می کرد یادم نمیومد کجام و چی شده دور و بر نگاه انداختم اتاق استراحت پرسنل اسایشگاه....

_کی منو اورده اینجا؟

_من اوردم

برگشتم سمتش

_اینجا چیکار می کنی دکتر؟

_کارمو

_وات؟

_اومدم به مریضم سر بزنم

_اها نمی دونستم تو این مرکز مریض داری

_ندارم

فقط نگاش کردم

_بخاطر تو اومدم.....دیشب

_از کجا فهمیدی؟

_خانم باقلوایی زنگم زد

_اون تورو از کجا می شناسه؟

_مادرت اشنامون کرد

_اه اره راستی یادم نبود مامانم تمام جیک و پوک زندگی منو واسه تو ریخته وسط

_عیبی داره؟

_نه بابا زندگی من که حریم شخصی نداره باغ وحشه هر گا....

نگاش کردم و حرفمو خوردم

_بهرحال ممنون اومدی می بینی که خوبم روز خوش

_من فعلا هستم اینجا

_شما خیلی بی.....

باز زبونمو گاز گرفتم

_خیلی بیمار باید داشته باشی مطب برو

دیدم ساکته برگشتم سمتش دیدم داره با لبخند نگاهم می کنه

_من بیرون منتظرم بیا صبحانه بخوریم

خواستم بگم نمیام بدون اینکه منتظر جواب من بمونه رفت حالا اشکال نداره اندازه ی صبحانه هم تحملش میکنم.صبحانه رو که خوردیم این پا اون پا می کردم بره که بتونم با کیارش حرف بزنم ببینم چقدر یادش اومده ولی نمی رفت یکساعت گذشت ولی همچنان قصد رفتن نداشت دیگه داشتم بیقرار می شدم رفتم سمتش که رو پله های بیرونی ساختمون نشسته بود

_اقای دکتر؟

تو فکر بود چون متوجه من نشد

_اقای دکتر ببخشید؟

_بله؟عه تو کی اومدی؟

_همین الان صدا زدم متوجه نشدید

_ببخشید.. یه موضوعی عجیب ذهنمو درگیر کرده

_چه موضوعی؟

با دست به کنارش اشاره زد که یعنی بشین نمیدونم چرا حوصله متلک انداختن بهش رو نداشتم بی سر و صدا نشستم و سکوت کردم تا خودش شروع کنه

_من چرا انقدر درگیر زندگی تو شدم تبسم؟

برگشتم سمتش ببینم اگه قصد اذیت داره حالشو بگیرم دیدم انگار واقعا جدیه دوباره به جلو نگاه کردم

_نمیدونم

_وقتی اومدم تو این رشته  یقین داشتم که میتونم این مرز رو تا اخر حفظ کنم

_یه نصیحت رو از من داشته باش دکتر...هیچ وقت به هیچ چیز اعتماد نداشته نباش حتی اگه ظاهرش جوریه که خیلی مطمینت می کنه باز یقین نداشته باش  میدونی چرا؟

_چرا؟

_چون همون چیز به بدترین شکل بهت یاد می ده که نباید مطمین می بودی.مسخرست نه؟

سکوت کرده بود دیدم جواب نمی ده برگشتم سمتش بهم خیره شده بود

_دنبال چی میگردی دکتر؟

_فرزاد کی بود؟

پوزخند زدم

_چرا تو و کیارش با هم تو این اسایشگاه همزمان بستری شدید؟چرا هیچ سابقه ای از دلیل بستری شدنتون نیست ؟چرا پدر تو و پدر کیارش از اسم واقعیشون تو مدارک بستریتون استفاده نکردن؟

پوزخندم تبدیل به اخم شد

_تو کی هستی تبسم؟قهرمان زن یه رمان عاشقانه یا شخصیت منفی یه رمان جنایی؟

برگشتم سمتش صورتمو بردم جلو 

_واقعا می خوای بدونی؟

سرشو یکم برد عقب...با خودم گفتم خوبه الان شک کنی و بترسی به نفعته

_اگه بهت بگم دیگه نمی تونی از این ماجرا بکشی بیرون دکتر

بلند شدم ایستادم و به جلو خیره شدم

_بگو برام مهم نیست اگه الان ولش کنم کنجکاوی دیوونم می کنه

صدای دکتر ریز و زنونه شد و تبدیل شد به صدای شادی و تو گوشم پیچید

_تبسم یکاری کن ببینمش کنجکاوی داره دیوونم میکنه

از گذشته ها پرت شدم بیرون زیر لب گفتم

_لعنت به این کنجکاوی....لعنت به همتون

_تبسم؟

برگشتم سمتش رو بروش ایستادم سایه ام روی سرش افتاد و دیگه نمی تونست نور خورشیدو حس کنه

_من هردو نفرم دکتر........

چشماش گرد شد خم شدم به جلو و زمزمه کردم

_خودت خواستی

برگشتم داخل ساختمون در حالی که صدای تبسم ده سال پیش تو سرم می پیچید

_شادی یادت باشه ها خودت خواستی

داخل ساختمون کیارش رو دیدم که داشت تو راهرو راه میرفت ترجیح می دادم وقتم رو با اون بگذرونم تا زمانی که دکتر بره منو که دید مسیرشو که داشت به سمت محوطه میومد تغییر داد و برگشت خنده ام گرفت مرد گنده قهر میکنه واسه من!

_کیارش

قدم هاشو تند تر کرد

_کیارش با توام

باز محل نذاشت دیگه تقریبا رسیده بود به اتاقش می دونستم بره داخل در رو قفل می کنه عادت بدی داشت

_وایسا یه لحظه خب

دویدم و دستمو روی در گذاشتم تا مانع بستنش بشم ولی زورم نمی رسید

_صبرکن یه لحظه صحبت کنیم باهم...بذار بیام تو....اخ

سریع درو کامل باز کرد و اومد سمتم

_چی شد؟؟؟

چپ چپ نگاهش کردم

_چرا به حرف گوش نمیدی؟

_خون میاد؟ببینم

_نه خون نمیاد چیزی نشد

_راستکی؟

لبخند زدم

_بخدا

_اونم لبخند زد بعد یهو لبخندشو جمع کرد و اخم کرد

_کیارش

_بله؟

_قهری؟

_اره

سعی کردم خندمو کنترل کنم

_چرا؟

_تو بدی

-چیکار کردم مگه؟

_سرم داد زدی

_خب پسر بدی شده بودی

_نه خیر

_ولی به من چیز دیگه ای گفتن ها

اخمو نگاهشو که به زمین دوخته بود به چشمام داد

_کی گفته؟دروغ میگن

_چرا زدیشون؟

اومد جلوتر تو گوشم گفت

_بخاطر اینکه همش بهم دارو می زنن حتی وقتی ارومم بازم بهم دارو میزنن اگه وقتی دارم فیلم می بینم بخندم باز بهم دارو می زنن منکه اذیت نمی کنم داد هم نمی زنم اگر فیلم خنده دار باشه می خندم اگر کسی خواب نباشه اواز می خونم ولی هر بار بهم دارو می زنن

صداش لرزید بمیرم برای بغضت کیارشم

_من نمی خوام همش خواب باشم اینجوری دوست ندارم

رفتم جلو که بغلش کنم یادم اومد از زمانی که صیغه محرمیت ما باطل شد هشت سال میگذره خدایا چرا رحم نداری؟

_من نمی دونستم ببخشید بریم تو اتاق هوم؟

سر تکون داد که نه

_کیارش؟منکه معذرت خواهی کردم دوست باشیم دیگه

_به یه شرط

_چه شرطی؟

_باز بیای دیدنم

_مگه من نمیام دیدنت این چه حرفیه؟

_نه زود به زود بیا ایندفعه خیلی طول کشید دلم تنگ شد.

_تو خودت گفته بودی از من بدت میاد یادت رفته؟

_اون موقع نمی شناختمت یادم نمیومد تورو

باز ضربان قلبم رفت بالا

_الان می شناسی؟

_اوهوم

_من کیم؟

_تبسمی دیگه

لبخند زد

_تبسم من.

یهو انگار پرت شدم به هشت سال پیش کیارش دیگه لباس اسایشگاه تنش نبود یه کت شلوار ابی تنش بود و داشت از در خونه ما میومد تو با یه لبخند بزرگ

_چطوری تبسم من؟

_تازه یه شرط دیگه هم دارم

صدای کیارش برم گردوند به زمان حال

_چنتا شرط میذاری؟

_نمی خوای خب نخواه

_چه زودم بر میخوره بهت بگو خب

سریع برگشت سمتم

_میشه یه کتاب هم برام بیاری دفعه بعد؟

_چه کتابی؟

_یه رمانه اسمشو نمیدونم ولی یادمه عکس رو جلدش یه دختر خیلی خوشگل بود که کلاه  سرش بود

_از کجا می شناسی این کتابو؟

_نمیدونم قبلا خوندمش ولی داستانش یادم نمیاد می خوام دوباره بخونم

با خودم فکر کردم معلومه که خوندیش خودم برات خوندم خط ب خطشو!

_باشه پس بیا یه کاری کنیم تو برو داخل اتاق من برم دنبال کتابت بگردم هر وقت پیداش کردم میارم

_زود بیا فقط

_باشه برو داخل

پایان پارت چهارمhfjg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

دستشو برام تکون داد و رفت داخل برگشتم برم سمت دفتر فرشته جون دیدم دکتر یکم اونطرف تر تکیه زده به دیوار و داره نگاهم می کنه

_پاپ کورن بدم خدمتتون؟

_پاپ کورن دوست ندارم

_ولی سنگ پا احتمالا دوست داشته باشی

_اونم دوست ندارم

_با اینکه بی نهایت کنجکاوم بدونم دیگه چیا دوست نداری دکتر جان ولی الان کارای مهمتر دارم با اجازه

به سمتم اومد و قدم هاشو با من هماهنگ کرد

_پس تبسم واقعی اینه؟

_منظورتون چیه؟

_چرا از جملاتت دو تاش رسمیه دو تاش صمیمی؟ ادمو گیج می کنی

_سن و سال شما از گیر دادن به همچین چیز بچگانه ای گذشته دکتر لحن حرف زدن من هیج منظوری توش نیست با هر چندم شخص که حرف بزنم شما برای من همون دکتری

_اسم من محمدهادی هست اینقدر دکتر صدام نکن لطفا بعدم جوری میگی سن و سال.... من فقط 32 سالمه

_جدی؟بیشتر میزنی شکسته شدی دکتر

_نظر نخواستم

_من ازت 3 سال بزرگترم احترام به بزرگتر یادت ندادن؟

_جدی؟

رو به من شد و شروع کرد رو به من به سمت عقب راه رفتن

_خیلی کمتر میزنی باید بگم خوب موندی

جوابشو ندادم و سکوت کردم چون به دفتر فرشته جون رسیده بودیم از فرشته حون خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدیم برگشتم سمت دکتر

_خب دیگه ممنون از اومدنتون گرچه واقعا لزومی نداشت ولی باز زحمت کشیدین

_کی گفته لزومی نداشت خیلی چیزها اینجا منتظرم بود

_ چه تاثیرگذار...

_خوشحال شدم اومدم هرچی بیشتر ازت می فهمم کنجکاو تر میشم

جلوتر رفتم و تو چشماش خیره شدم

_من همین امروز به شما گفتم عواقب کنجکاوی بیش از حدت پای خودته دیگه نیازی نمی بینم خودمو نگران کنم

جلوتر ازش شروع به راه رفتن کردم و زمزمه کردم

_چون ادم به اندازه کافی تو زندگیم هست که باید نگرانشون باشم

 از پشت سرم داد زد

_نوبت امروز مطبت کنسله چون دیدمت ولی فردا رو یادت نره

یه دست تکون دادم که یعنی برو بابا دلت خوشه ولی شاید اون به خداحافظی برداشت کنه که مهمم نیست البته!به خونه که رسیدم منتظر بودم مامان باز شروع به دعوا کردنم بکنه ولی در کمال تعجب بغلم کرد

_خوبی دخترم؟

_من خوبم مامان شما خوبی؟

_الان که سالم دیدمت اره

_چیزی شده چرا گریه می کنی؟

_باز حمله بهت دست داد؟چرا میری اونجا؟هزار بار بهت گفتم وقتی میری اونجا خاطرات بدت زنده میشه حمله بهت دست میده چرا باز میری اخه اون پسره ی.....

_مامان!

با دلخوری نگاهم کرد و دیگه ادامه نداد

_من خوبم شرمنده نگرانت کردم گریه نکن خب؟من میرم استراحت کنم

_برو عزیزم

برای بابا سری تکون دادم که اونم از روی دلخوری جوابمو نداد خیلی هم عالی وارد اتاقم شدم و دیدم عروسک خرسی که کادوی کیارش بود از روی تخت افتاده برش داشتم و جلوی صورتم نگهش داشتم

_چیه؟توام قهری؟نگرانم بودی؟

دیدم همینجور داره نگاهم می کنه گذاشتمش سر جاش و خودمو پرت کردم روی تخت

_اخ مردم از خستگی .

قبل از اینکه بفهمم چیشد خوابم برد.بعد از اینکه شب قبل رو کاملا صرف خانواده کردم تا از دلشون در بیارم برنامه امروزم تصمیم گرفتم شامل دیدن بابا حسین دیدن شادی و رفتن زیر تریلی قبل از اینکه مجبور بشم برم مطب دکتر ریاحی باشه ولی حس غریبی بهم میگه یه جاهایی از برنامه ام اونطور که بخوام پیش نخواهد رفت.

_بابا حسین منم

_جان بابا...ببین کی اومده قدمت رو چشمم دخترم

با نگرانی یه نگاه به دور خونه انداختم و گفتم

_بابا دیوارحیاط ریخته و چفت در هم که خرابه با چه اعتباری من شما رو تو خونه تنها بذارم اخه؟بهتره هم دیوار رو درست کنیم هم در رو عوض کنیم

با شرمندگی دست به موهای سفیدش کشید و سکوت کرد

_ناراحت شدین؟

_نه دخترم ....ناراحت چیه ولی از خدا که پنهون نیست از خلق خدا هم دیگه نمی تونم پنهون کنم دست و بالم یکم تنگه

دستش رو گرفتم و باهم راه افتادیم سمت خونه

_خب قربونت برم شما لب تر کن من برات قصر  می سازم

دستشو از دستم کشید بیرون و با اخم بغل سماور نشست

_دیگه چی؟بعد یه عمر ابرو داری بشم سربار تو؟

یکم سکوت کردم و با ریشه های فرش بازی کردم

_فکر کردم وقتی بهم میگی دخترم واقعا منظورت اینه که دخترتم

پوزخند زدم

_چه تعارفی بودی و من نمی دونستم بابا خان

_سعی نکن اینجوری خامم کنی پدر سوخته

کلکم نگرفت انگار ننه من غریبم بازی فایده نداره پس بریم سراغ روش دوم

_باباجون بذار بیارم یه نفرو درستش کنه دیگه به خدا از نگرانی شما شبا خواب به چشمم نمیاد

خندید

_باشه باباجون هرجور خودت صلاح میدونی

یه لیوان چایی جلوم گذاشت و ادامه داد

_من هر روز خدا رو شکر میکنم که خدا تو رو اورد به زندگی ما دخترم وجودت نعمته بابا جان

لبخند روی لبم خشک شد....کلمه نعمت تو مغزم تکرار شد و تکرار شد تا جایی که حس کردم مغزم داره منفجر میشه....خدارو شکر میکنی بابا؟شکر؟نعمت؟من؟دستم لرزید چایی ریخت رو دستم سوخت....ولی بیشتر از دستم قلبم داره می سوزه.....دیگه نمی تونستم اونجا بشینم حتی یه نگاه دیگه هم نمی تونستم تو چشم بابا حسین بندازم سریع بلند شدم

_کجا دختر؟چایی رو بخور برو

نگاهمو دادم به در

_من....چیزه....یه کاری داشتم الان یادم افتاد باید برم...ینفر رو میارم درست کنه اوضاع خونه رو...خداحافظ

و دویدم از در بیرون و از حیاط رد شدم و خودمو پرت کردم از خونه بیرون....شقیقه هام نبض داشتند و عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود و من هشت ساله که دارم به این پیرمرد دروغ میگم.

پایان پارت پنجم hfjg

التماس دعا از همگی تو این ایام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

شماره نازنین روگرفتم

-بله خانم؟

-خوبی؟شادی خوبه؟

-بله خوب هستیم شما خوبین؟

-شادی کجاست؟

-تو اتاقشون

-اوضاع رو براهه؟

-والا چی بگم؟ مثل همیشه ست دیگه خانم

-دارم میام اونجا توراهم

-قدمتون رو چشم خانم

گوشی رو قطع کردم و سرم رو به پشتی صندلی تاکسی تکیه دادم بعد از شنیدن اون حرف ها از بابا حسین واقعا بهم ریختم کاش انقدر دوستم نداشت کاش انقدر بهم اعتماد نداشت.کرایه راننده رو حساب کردم و وارد مجتمع شدم نگهبان با دیدن من سریع اومد جلو

_خانم امیدی

_سلام خسته نباشید

-سلامت باشین خوب هستین شما؟خانواده خوبن؟پدر خوبن؟

-سلام دارن خدمتتون

-راستش یه عرضی داشتم

-بفرمایید

-درمورد شادی خانم

-اتفاقی افتاده؟هزینه ای رو پرداخت نکردیم؟

-نه نه بحث هزینه نیست

سکوت کردم تا ادامه بده حرفش رو

-والا چطور بگم اخه

کلافه شدم

-اقای زارع بفرمایید لطفا

-چشم چشم ببینید موضوع اینه که

دستی به ریش سفیدش کشید و زیر لب لا اله الا الله گفت

-شما که در جریان هستی تنها کسی که تو این مجتمع مجردی ساکن شده شادی خانمه

اهی کشیدم

-اقای زارع من فکر می کردم سر این موضوع سنگامونو واکندیم

-بله بله البته بحث من چیز دیگه ایه

-بفرمایید

-من سرپرست نگهبان های این محتمع هستم

-بله در جریان هستم

-همه چیز رو بچه ها به من گرازش میدن

-متوجهم

کم کم داشتم عصبی میشدم باز دوباره دست به ریش شد و تو دلم گفتم فقط خدا کنه حرف نامربوطی از دهنت درنیاد که روز خوبی رو انتخاب نکردی

-قضیه اینه که شادی خانم

سرشو اورد جلوتر و صداشو اهسته تر کرد

-رفت و امد های نامناسب داره

چنان گردنم به سمتش چرخید که احساس کردم رگ به رگ شد

-بله؟

-خدا شاهده کلی صبر کردم تا خلاف این موضوع بهم ثابت بشه و به شما چیزی نگم

اهی کشید

-ولی متاسفانه واقعیت داره

-شما خودتون دیدین اقای زارع ؟

-بله متاسفانه

صدامو اهسته تر کردم

-ببین اقای زارع این حرفی که شما داری میزنی ادعای خیلی بزرگیه ابروی یک نفرو بردی زیر سوال و خیلی هم مطمین حرف می زنی

چشمامو ریز کردم

-خدایی نکرده اگر من بتونم خلافش رو ثابت کنم شما من و پدرمو خیلی خوب می شناسی هر چقدر اون مردم داره و احترام بزرگتر و سر خم کردن و مدارا کردن اخلاقشه همونقدر من به هیچ کدوم از این چیزا اهمیت نمیدم

ازش فاصله گرفتم و با صدای عادی گفتم

-خلاصه در جریان باشید که من ساده از این موضوع نمی گذرم با اجازه

سوار اسانسور شدم و دگمه طبقه رو زدم در اسانسور که بسته شد سرمو تکیه دادم به دیوار بلکه یکم خنک شه

-شادی چ غلطی داری می کنی؟

نازنین درو به روم باز کرد

-سلام خانم

-سلام

-خوش اومدین

وارد شدم واقعا عصبی بودم

-شادی-.شااادی

از اتاق اومد بیرون

-چه خبرته؟

-بشین کارت دارم

تکیه داد به دیوار

-عشقم می کشه وایسم حرفتو بزن

برگشتم نگاهش کردم

-اون موقع که منگ بودی مهربون تر بودی

-اون موقع یادم می ره تو چه لجنی هستی

دندونامو رو هم فشار دادم

-بشین گردنم شکست

با حرص اومد روبروم نشست

-بنال

-نگهبان ساختمونت جلومو گرفت

-خب؟

-شکایت کرد

-ب من چه

-از تو شکایت کرد

-باز به من چه

-رفت و امد نامناسب؟

-به تو چه؟

-چرا نازی به من چیزی نگفت؟

-چون می دونه اگر مثل جاسوس ها گزارش منو به تو بده بی ابروش می کنم

دهنم باز موند

-شادی چرا اینطوری شدی؟

-چطوری؟بی وجدان؟اثر همنشینی با توا

-من تو رو بی ابرو کردم؟

سمتم خم شد

-کاش بی ابروم می کردی تو منو به خاک سیاه نشوندی دارو ندارمو ازم گرفتی

لیوان روی میز رو برداشت و پرت کرد سمت دیوار کنارش همزمان با صدای شکستن لیوان صدای جیغش رو شنیدم

-ازت متنفرم

بهش که از سر تا پا داشت میلرزید خیره شدم یه تیکه لیوان برگشته بود تو صورتش انگار خراش برداشته بود

-نازنین چسب زخم می خوام

صداش از اشپزخونه بلند شد

-چشم خانم

بلند شدم میز رو دور زدم و دست شادی رو گرفتم ولی دستش رو کشید باز دستش رو گرفتم اینبار با شدت بیشتر دستش رو کشید اینبار مچ هر دو دستش رو کشیدم و اروم گفتم

-شیشه ریخته اینجا بیا اینطرف بشین

به زور کشیدمش این سمت میز و نشوندمش چشب زخم رو از دست نازنین گرفتم و روی زخم گونه اش چسبوندم

-شادی

چشماش رو بسته بود

-شادی؟

جواب نمی داد دستش رو گرفتم ولی دستم رو پس زد

-حرفای اقای زارع راست نیست مگه نه ؟چون می خواد از این جا بری اینجوری میگه مگه نه؟

چشماشو باز کرد برگشت سمتم و پوزخند زد

-نه

-چی؟

-کری؟گفتم نه

به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم

-چی شد؟شوکه شدی؟اخی عزیزم

-شادی ساکت باش

-ای بابا حالا چیکار کنیم؟ولی عزیزم هنوز عادت نکردی مگه؟

-شادی جدی میگم حرف نزن خواهش می کنم

-من هنوز خیلی کارا مونده که نکردم

فریاد زدم

-لال شو شادی

جیغ کشید

-به چه حقی سر من داد می زنی؟به چه حقی حتی تو چشمای من نگاه می کنی؟

اومد جلو و صورتمو تو دستش گرفت

-یادت که نرفته من پنج سال پیش یه قولی بهت دادم یادت میاد یا نه؟

سکوت کردم تا دیگه حرف نزنه ولی مگه میشه اون روز رو یادم بره صدای شادی تو سرم پیچید

-باید تو اسایشگاه می موندی نباید مرخص می شدی اسایشگاه خیلی بهتر از جهنمیه که من قراره برات بسازم رفیق

پایان پارت ششمhfjg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

وقتی شادی رفت داخل اتاق من هم از خونه زدم بیرون و بدون مکث و یا حتی نگاه کردن به اقای زارع از مجتمع خارج شدم در حال قدم زدن بودم که موبایلم زنگ خورد با دیدن اسم دکتر تازه یاد نوبت امروز افتادم تصمیم گرفتم جواب ندم ولی می دونستم با این کار ممکنه با مامان تماس بگیره بی رغبت جواب دادم

-بفرمایید

-تبسم

-بفرمایید

-چرا نیومدی مطب؟

-مشکلی برام پیش اومد

-چه مشکلی؟حالت خوبه

-الان واقعا زمان مناسب صحبت کردن نیست دکتر

-برای تو هیچ وقت زمان صحبت کردن با من مناسب نیست

موبایل رو از گوشم فاصله دادم این دیگه چی میگه؟چرا همه امروز ریختید سر من؟

-الان چه کاری از دست من برمیاد دکتر؟

-مشکلت با من چیه تبسم ؟ به جای فرار کردن بگو حلش کنیم کم کم داری به من بی احترامی می کنی اگر واقعا از من ناراضی هستی میتونم با مادرت صحبت....

-دکتر ترو خدا....لطفا این بحث رو روز دیگه ای ادامه بدیم

سکوت پشت خط طولانی شد

-دکتر؟

-کجایی؟

-تو خیابون

-بیا مطب

-حوصله ندارم واقعا

-کاری که بهت میگم بکن

-گفتم که نه

پوف بلندی پشت تلفن کرد

-یه جا رو مشخص کن من بیام

-دکتر...

-تبسم چون احساس می کنم فراموش کردی دارم بهت یاد اوری می کنم من پزشک هستم تو بیمار کنترل روند درمانی تو دست منه و هر کاری که می کنم به صلاحته

سکوت کردم

-کجا بیام

-کافه کلبه رو می شناسی ؟

-نزدیک خونه شما بود فکر کنم یبار با مادرت سه تایی رفتیم

-درسته

-نیم ساعت دیگه اونجام

قطع کردم

از جاهای دوست داشتنی دنیا برای من همین کافه ست میزهای چوبی دور تا دور فواره ی وسط کافه بوی چوب خیس و گل های یاس و رز سفید که فضای کاقه رو مثل بهشت کرده صدای ویولن که پخش میشد و ادم رو به ارامش عجیبی دعوت می کرد خود خواهانه دلم می خواست دکتر نیاد تا بتونم لذت ببرم....چه حلال زاده...در حالی که سوئیچ ماشینش رو دور انگشتش می چرخوند وارد شد نگاهی مستقیم اولین نگاه رو به میزی که من پشتش نشسته بودم انداخت و با دیدنم لبخند زد و به سمتم اومد وقتی رسید به احترامش نیم خیز شدم در حالی که می نشست با چشم هایی که از تعجب گرد شده بود پرسید

-چیزی تو سزت خورده؟

-اداب اجتماعی رو من هم کمی بلدم دکتر

-اختیار دارید

-برام عجیب بود که به محض وارد شدن اول به این میز نگاه کردی

- دفعه قبل هم که اومدیم با اصرار سر همین میز نشستی همون موقع فهمیدم این میز باید برات خاص باشه

-چه حافظه ی فوق العاده ای

-ممنونم

خصلت بسیار حالبی که داشت وقتی به حق در زمینه ای ازش تعریف می شد به هیچ عنوان تواضع نشون نمی داد و با تشکر کردن فقط به اون تمجید مهر تایید میزد از دلایلی که اوایل باعث شده بود بسیار ازش بدم بیاد

-خب در خدمتم دکتر

-چیزی شده امروز؟

-نه

-دروغ نگو 

-چی باعث شده همجین فکری بکنید؟

-بذار ببینم اول به مطب نیومدی دوم به من متلک نمی ندازی و سعی نمی کنی ضایعم کنی سوم این کافه رو واسه ملاقات انتخاب کردی که یعنی به اومدن به این جا اختیاج داشتی و چهارم که از همه مهم تر هست

به جلو خم شد و به چشمهام خیره شد

-چشمات خیلی غمگینه

پوزخند زدم

-ببین حتی پوزخندت هم عمگینه

نگاهمو ازش گرفتم و به بیرون دوختم

- تبسم

- کیارش همون فرزاد قصه ی من نیست دکتر 

پایان پارت هفتمhfjg همه فکر میکردیم کیارش فرزاد قصه باشه مگه نه؟:angry8: 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 

-کیارش همون فرزاد قصه ی من نیست دکتر 

سکوت کرده بود و نگاهم می کرد که البته بهترین کار بود برای ذهن درگیر من

-دکتر می دونستی من می تونم پیانو بزنم؟

-نه

-می تونم....در واقع عاشق پیانو هستم نه بخاطر اینکه موسیقی دوست دارم بخاطر اینکه فرزاد من رقیبم تو کلاس پیانو بود

-تو کلاس موسیقی اشنا شدید؟

-اوهوم

-چه جالب!

ذهنم برگشت به یازده سال پیش :

زمانی که کارم رو به عنوان مبتدی شروع کردم استاد موسیقیم سعید رو به عنوان معلمم انتخاب کرد تا پایه رو باهام کار کنه تا زمانی که به سطح حداقل رسیدم برم زیر نظر استاد جلسه اولی رو که باهاش داشتم هنوز یادمه من وارد اتاق شدم در حالی که پشت پیانو نشسته بود و داشت کیبورد رو نوازش می کرد با خنده جلو رفتم و بهش گفتم

-ژست اولتون رو خوب انتخاب کردید استاد تحت تاثیر قرار گرفتم

-برای تحت تاثیر قرار دادن شما کاری نکردم

لبخندم روی لبم خشک شد

-اهان ببخشید

-بفرمایید

نشستم و بدون صدا منتظر شدم تا شروع کنه

-خانم؟

-تبسم امیدی

-خانم امیدی در چه حد با موسیقی ای که انتخاب کردید اشنایی دارید؟

-در این حد که اگر جایی دیدمش بتونم بگم این پیانو هست

-چی باعث شد یادگیری پیانو رو انتخاب کنید؟

-مادرم معتقده اگر پیانو بلد باشم با کلاسه چون برادرزاده اش هم پیانو رو حرفه ای می نوازه

ابروهاش بالا رفت و پوزخندی روی لبش نشست

-چه انگیزه ای.....تحت تاثیر قرار گرفتم

-من حرفی رو برای تحت تاثیر قرار دادن شما نزدم استاد

پوزخندش برای ثانیه ای تبدیل به لبخند شد و بعد دوباره اخم کرد

-خب بذارید از پایه شروع کنیم

با صدای دکتر از گذشته ها اومدم بیرون

-کلا عادت داری به این کار؟

-چه کاری؟

-با متلک انداختن و زخم زبون زدن ظرفیت طرفت رو بسنجی

-سنجیدن ظرفیت طرف مقابلت به هر روشی لازمه دکتر قرار نیست با ادم اشتباه وقت تلف کنیم موافق نیستی؟

-اتفاقا خیلی موافقم

جرعه ای از قهوه اش رو خورد

-خب حالا من ظرفیت تو رو چجوری بسنجم؟

-اگر بعد یکسال هنوز من و نشناختی واقعا ناامید کننده ست دکتر

-متوجه منظورم نشدی....من تو رو بعنوان بیمارم می شناسم به عنوان تبسم... نه زیاد

-فرقی نداره بیمار تبسمه و تبسم همون بیماره

سرشو تکون داد

-اصلا اینطور نیست منم همین فکر رو می کردم ولی رفتارت با کیارش بهم ثابت کرد که بین تبسم واقعی و بیمار من دنیایی فرق هست تو یه کاراکتر ساختی که من یکسال گولشو خوردم

-اون شناختی که دنبالشی بدست نمیاری دکتر...شرمنده

-منو دست کم گرفتی؟

-چه ربطی داره؟برای دیدن اون بعد از شخصیت من شما باید به اندازه ی کیارش برای من عزیز باشی برای همین امکان نداره برای شما

-در مورد یه چیزی واقعا کنجکاوم

نگاهش کردم

-مگه فرزاد قصه سعید نیست؟این علاقه و رابطه ی خاصی که با کیارش داری چیه؟

چشم هام شروع به سوختن کرد سرم رو انداختم پایین که متوجه نشه

-کیارش ادم بدشانس قصه ست دکتر و منم برای کیارش همون کاراکتر منفی ام که هشدارش رو بهت داده بودم

سکوت کرده بود و منتظر نگاهم می کرد ولی من سردرد عجیبی داشتم بلند شدم

-دیگه نمی تونم

-بشین تبسم

-می خوام برم

-چند دقیقه فقط

با عصبانیت نگاهش کردم

-تبسم...خواهش می کنم

کیفم رو کوبیدم روی میز و نشستم

-خب حالا می خوام با هم فقط از فضای اینجا لذت ببریم به اندازه ی پنج دقیقه بعد هرجا خواستی برو

نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم سعی کردم ذهنم رو خالی کنم چون واقعا سردرد بدی داشتم مدتی بعد صدای دکتر رو شنیدم

-مرسی ازت

بدون اینکه جوابی بدم بلند شدم و با سرعت از کافه خارج شدم و تاکسی به سمت خونه گرفتم برای امروز به اندازه کافی مصیبت کشیده بودم

پایان پارت هشتمhfjg

نمی تونستم وارد سایت بشم چن روزی چخبر بود؟kl, بچه ها شرمنده بخاطر غلط های نگارشی پارت قبل یادم رفته بود این پارت رو اصلاحش کنم قبل ارسال و الان به چشمم خورد:angry8:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

روی تختم دراز کشیده بودم و مشغول فکر کردن به راه حل مشکلی که شادی درست کرده بود بودم واقعا نمی دونستم چطوری جوری از زیر بار این مسئله خارج شم که هم بتونم اعتبار پدرم رو حفظ کنم و هم بتونم بدون ضرر رسوندن به شادی موضوع رو حل و فصل کنم صدای پیامک موبایلم بلند شد قفل صفحه رو که باز کردم پیام دکتر روی صفحه بالا اومد

-بهتری؟هنوز سردرد داری ؟

جواب دادم

-بد نیستم شدتش کمتر شده

بلافاصله جوابش اومد

-با توجه به شخصیتت حدس می زدم حتی اگر پیامم رو ببینی حالا حالا ها جواب ندی

خنده ام گرفت نوشتم

-این شناختی که از من پیدا کردی از بیخ و بن مشکل داره دکتر

جواب اومد

-استراحت کن

جواب دادم

-برای همه خدمت رسانی شبانه روزی داری دکتر؟

این بار جواب بلافاصله نیومد شونه بالا انداختم و موبایل رو کنار گذاشتم و باز مشغول فکر کردن به یه راه حل درست و حسابی شدم تا بالاخره خوابم برد

-تبسم....تبسم

با صدای بابا که به در ضربه می زد از خواب بیدار شدم

-بله بابا بیدارم

-خوبه من رفتم بیمارستان خداحافظ

-خداحافظ

از تخت اومدم پایین که گوشم با صدای خفیفی افتاد روی موکت برش داشتم و دیدم قفل صفحه باز شده تعجب کردم و با عجله از اتاق خارج شدم

-بابا

برگشت به سمتم

-بله؟

-باز رفتی سر گوشی من؟

-نه چطور؟

-لطفا وقتی برش می داری حدقل فراموشت نشه که باز قفلش کنی

-من بهش دست نزدم دختر

مامان از اشپزخونه اومد بیرون

-من بودم

-دست شما درد نکنه

- صدای الارم گوشیت خودت رو بیدار نکرد ولی واقعا ما رو اذیت می کرد

با خنده ادامه داد

-در ضمن دکتر برات پیام داده نه فقط برای تو

چون روی برنامه های گوشی هم رمز گذاشته بودم بخاطر شادی مطمئن بودم پیام های قبلی رو نخونده

-ازش پرسیدم امروز به غیر از من به کس دیگه ای هم نوبت داده یا نه؟

مامان یه ابروشو داد بالا

-خیال بافی نکن مادر من

چیزی نگفت و برگشت توی اشپزخونه

برگشتم به اتاق و با حرص گوشی رو تو دستم فشار دادم بخاطر وقت نشناسی این ادم باید پدر و مادرم مثل بچه های دبیرستانی گوشی من 35 ساله رو چک کنند سریع شروع به لباس پوشیدن کردم تا راه حلی رو که دیشب در مورد مسئله ی شادی به ذهنم رسیده بود عملی کنم.تاکسی گرفتم و به سمت مجتمع راه افتادم

وارد مجتمع که شدم دنبال شخص مورد نظرم گشتم و بالاخره در حال پیاده شدن از اسانسور گیرش انداختم

-اقای جمال

بادیدنم به طرفم اومد

-سلام خانم حال شما؟

-ممنون خوب هستین شما؟دخترتون خوبه؟

-خوب که نیست ولی باید تحمل کنیم چاره ای نیست

-اقای جمال من فکر کنم بتونم پول عمل دخترت رو جور کنم

-جدی میگید خانم؟

-معلومه فقط...

با استرس نگاهم کرد

-فقط یه شرطی دارم

-هر شرطی باشه قبوله

-اول گوش بدین لطفا

-بفرمایید ببخشید

-ببین اقای جمال خانم حقی رو که می شناسی

-بله بله

-اقای زارع میگه یه مرد غریبه ای به خونه اش رفت و امد می کنه حالا من این درخواست رو نمی تونم به اقای زارع بگم مسلما چون همکاری نمی کنه ولی در مورد شما به نظرم ارزششو داره این کاری که انجام میدی یعنی برات جبران می کنم

-چه کاری؟

-سرمو جلوتر بردم و صدامو اهسته کردم

-می خوام از اینجا دورش کنی

-یعنی چکار کنم خانم؟

-وای اقای جمال تا الان هم منظور من رو کامل متوجه شدی وقتی اومد ببرش یه گوشه تهدیدش کن حتی اگر لازم شد درگیر شو تا انقدر بترسه که دیگه رفت و امدش رو قطع کنه

مردد بودنش رو درک می کردم عواقبی رو هم که این کار ممکن بود براش داشته باشه به خوبی می دونستم ولی من ادمی نیستم که به این چیزا اهمیت بدم

-باشه خانم واسه خاطر دخترم هر کاری می کنم

-خوبه به محض اینکه ببینم نتیجه دلخواهم رو پول تو حسابته

-خدا خیرت بده خانم

-خدا خیلی وقته به من خیر نمیده اقای جمال خدانگهدار

باز به سمتش برگشتم

-اقای جمال

-بله خانم

-خانم حقی ندونه من این جا بودم ممنون میشم

-چشم

برگشتم و از مجتمع خارج شدم

پایان پارت نهمhfjgاینم جبران وقفه ی طولانی:-<

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

صدای زنگ موبایلم باعث شد از خواب بپرم و اولین چیزی که دیدم چشم غره ی راننده تاکسی از اینه جلو بود نگاهمو از اینه گرفتم و به صفحه ی گوشی نگاه انداختم .....معتمد!

-معلوم هست کجایی ؟چرا جواب تلفنت رو نمیدی؟

-شرمنده داشتم با مشتری سرو کله می زدم

-باید پول به حسابم واریز کنی

سکوت پشت خط جوابم بود

-شهاب شنیدی چی گفتم؟

-شنیدم

-خب؟

-پول رو برای چی می خوای؟

-به تو چه ربطی داره؟

-چرا عصبانی میشی؟ بعد یکماه که مزون رو با همه کاراش گردن من انداختی یهو زنگ میزنی و درخواست پول می کنی عجیب نیست؟

سرش داد زدم

-یادت رفته من رییستم؟

با ارامش جواب داد

-نه رییس یادم نرفته ولی اول باید مطمئن بشم که قرار نیست دردسر دست کنی

-اگر تا فردا صبح پنجاه میلیون به حسابم نریخته باشی اخراجی شهاب

گوشی رو قطع کردم

-رسیدیم

کرایه راننده رو حساب کردم و پیاده شدم وارد اسایشگاه که شدم با دیدن نیمکت های رنگی قرمز سبز صورتی و ابی توی فضای سبز لبخند روی لبم نشست خیلی وقت پیش باید این پیشنهاد اجرایی می شد وارد ساختمون شدم و به سمت دفتر فرشته جون رفتم

-فرشته جونم

جوابم رو نداد در رو کامل باز کردم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم و دیدم که داره نماز می خونه با اون چادر سفید با گل های صورتی صورتش حسابی مادرانه شده بود نشستم تا نمازش تموم شه سلام رو که داد به سمت من برگشت

-سلام خوشگل خانم

-قبول باشه

-قبول حق عزیزم

چادرش رو از سر دراورد سجاده رو جمع کرد و اومد روبروم روی مبل نشست

-چه خبر؟

تو دلم گفتم شادی داره زندگیش رو از بین می بره من دارم به هر طنابی چنگ میزنم تا جلوش رو بگیرم و همزمان مشکلات روانی خودمو دارم درمان می کنم و از دختر مریض یه ادم بی پول سواستفاده می کنم

-سلامتی می گذرونم

لبخند زد

-فرشته جون

-جانم

-می خوام ازت مشورت بگیرم.....در مورد کیارش

-چی شده؟

-سری قبل که اومده بودم باهاش حرف زدم و متوجه شدم جسته و گریخته یه چیزایی یادش اومده اول انقدر ترسیدم که فقط می خواستم کاری کنم بیشتر از این چیزی یادش نیاد ولی وقتی بیشتر بهش فکر کردم دیدم اگر کیارش یه شانس داشته باشه برای بهبودی همینه ولی می دونم انقدر در جریان زندگی من هستی که بدونی اگر کیارش بهبود پیدا کنه چقدر از من متنفر میشه

سرم رو توی دستام گرفتم و با التماس ادامه دادم

-من نمی تونم در مورد این موضوع بیطرفانه تصمیم بگیرم تروخدا بهم بگو باید چیکار کنم ؟

سکوت کرده بود سرم رو بلند کردم و دیدم با اخم به من خیره شده انگار که تو فکر باشه

-فرشته جون؟

با صدای من به خودش اومد و اخمش تبدیل به لبخند شد با مهربونی نگاهم کرد و ادامه داد

-چی باعث شده فکر کنی من می تونم بیطرف تصمیم بگیرم ؟تو عزیز دل منی دختر به اندازه ی پسرم برام عزیزی از همون اول من با پذیرش کیارش تو این اسایشگاه مخالف بودم خیلی هم پیگیر بهبودش نبودم و هر کاری که براش کردم فقط بخاطر تو بوده نظر من تماما وابسته به تو هست چون تو از کیارش خیلی برای من مهم تری

بلتد شد و به سمت میزش رفت و پشتش نشست

-یه چیز رو خیلی خوب می دونم برای خوب شدن کیارش تو مهم ترین اهرمی و همین باعث میشه تو روند درمان اون فشار خیلی زیادی به خود تو بیاد که من هنوز دارم می بینم عصبی هستی و نتونستی خودت رو جمع و جور کنی اگر از من می خوای که تایید کنم برای درمان کیارش خودت رو از بین ببری من هیچ وقت این کار رو نمی کنم

-میگی چیکار کنم؟ اگر این پسر تو این شرایطه تقصیر منه پس مسئولیتش هم با منه

-دست از مقصر کردن خودت برای همه چیز بردار تبسم چرا نمی خوای قبول کنی ادما مسئول تصمیمات و اعمال خودشون هستن؟ اگر کیارش انتخاب هایی رو تو زندگیش کرده که مسیرش رو به این جا ختم کرده تو مقصر نیستی  اگر تو جزئی از این مسیر بودی این تورو گناهکار نمی کنه

-تو دیگه چرا این حرف رو میزنی فرشته جون؟ تو که از همه چیز خبر داری

-چون از همه چیز خبر دارم می تونم این رو بگم ...ببین دخترم این عذاب وجدانی که هشت ساله برای خودت درست کردی و داری باهاش خودت رو شکنجه میدی بر حق نیست مجازاتی که برای خودت در نظر گرفتی از گناهت خیلی فراتر هست ....عادلانه نیست

سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم

-در مورد مشورتی هم که از من برای کیارش گرفتی به نظر من تا زمانی که به زندگی خودت سر و سامون ندادی دست از تلاش برای درست کردن زندگی بقیه بردار....حداقل کیارش لیاقتش رو نداره

بلند شدم و کیفم رو روی دوشم انداختم

-کاری با من ندارین؟

-وقتی اومدی سراغ من می دونستی واقعیت ها رو بهت میگم پس حق نداری از دست من عصبانی بشی

-خداحافظ

-بسلامت دخترم

پایان پارت دهمhfjg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...