رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
سوران

رمان مغرور | سوران کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:مغرور

نویسنده:سوران کاربرانجمن نودوهشتیا

ژانر:معمایی،عاشقانه

ساعت پارت گذاری:روزهای فرد ساعت 2بامداد

خلاصه:خیانت،دوروغ،مرگ،تنها چیز هایی است که در اطراف این شهر پرسه می زند مردی از جنس مرگ درانتظار انتقام پیش می رودو اومی کشد هر کسی را که سد راهش باشد .

ودختری از جنس خیانت به دنبال حقایق وارد دنیایی دیگرمی شوداما...

نقدوبررسی رمان مغرور:

 

https://forum.98iia.com/topic/13433-معرفی-ونقد-رمان-مغرور-سوران-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

@n@jiw. پارت گذاشتن!!!!!

ویراستار: @n@jiw.

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

-قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

 -آموزش-نویسندگی/

 پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@مدیر منتقد

 برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@مدیر ویراستار

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

ویرایش شده توسط مدیر تایپ رمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

دلنوشته مغرور:

زندگی انسان ها همیشه آن طور که باید پیش نمی رود.

گاهی برای آن که در این دنیا زنده بمانی وزندگی کنی باید از خیلی چیزها بگذری ...

باید تغییر کنی وهمانند بازیگران نقاب بر چهره بزنی ...

بایدازمرزهایی که برای خودت وزندگیت ساخته ای ردشوی...

وگاهی بایدسنت هارابشکنی تا...

زندگی کنی نه آن طورکه خودت می خواهی آن طورکه آنها می خواهند.

امامن...

من برای خودم زندگی میکنم وهرچیز که بخواهم به دست می آورم وآن طورکه خودم بخواهم زندگیم رامی گذرانم،برایم مهم نیست که دیگران چه می گویندآنها فقط قضاوت می کنند چون نمی توانند کسی غیر از خودشان را بپذیرند...

آنهاخودراجای من قرارنمی دهند، ازمسیرزندگی من عبور نمی کنند خودرادرلحظات زندگی من قرار نمی دهندوازآنچه برمن گذشت خبر ندارندوآن رادرک نمی کنندپس فقط برای دلخوشی خود از آن لحظات به سادگی می گذرندوفقط چیز هایی راکه می بینندباورمی کنندولی تو...

 ولی توپیش از آنکه درباره زندگی،گذشته وشخصیت من قضاوت کنی ...

خودت راجای من بگذار،ازمسیری که من گذشته ام عبورکن،باغصه ها،تردیدها،ترس ها،دردهاوخندهایم زندگی کن...

یادت باشدهرکسی سرگذشتی دارد.

هرگاه به جای من زندگی کردی آنگاه می توانی درباره من قضاوت کنی.

پارت اول#

رییس بزرگ:

تماس روقطع کردم وگوشیوروی صندلی کناری پرت کردم،پوزخندی روی لبام نشست.بعدازاین همه سال بالاخره وقتش رسید.وقتشه که برگردم"منتظرم باش"

***

ازفرودگاه خارج شدم.به سمت پارکینگ فرودگاه حرکت کردم چشم چرخوندم تا پیداشون کنم دونفر جلوی ماشین وایستادن که بعداز دیدن من یکیشون دروباز می کنه وهردوسری به نشانه احترام خم می کنندبدون اینکه چیزی بگم چمدونم وبه دستشون می سپرم وسوار ماشین می شم،مشاوردومم مثل قبل توی ماشین نشسته وهمه چیز مثل قبل پراز تکرارتکرارمشاورم با ورودم به ماشین سری خم می کنه ومی گه:

-سلام رییس خوش اومدید

-چی شده که منواین همه راه تا اینجا کشوندی؟

مشاور-آقای منوچهری به من چیزی نگفتن ولی طبق آماری که درآوردم مشکلی توی ردشدن بارهااز مرز ایجاد شده.

-خبردیگه ای نداری؟

مشاور-نه رییس همه چیزمثل سابق انجام میشه.

-امروز زنگ بزن به رادفر بعدهم به سهراب،بگومی خوام ببینمشون.

مشاور-چشم رییس.

ماشین جلوی عمارت نگه می داره ازماشین پیاده می شم و واردعمارت می شم.غیرازخدمتکارشخصیم هیچکس توی عمارت نیست این عمارت خیلی وقته که خالی شده،خیلی وقته که دیگه غروری نداره،خدمتکارکتم رومیگیره ودنبالم ره میوفته.

-امروزیه قراردارم می خوام همه چیزبه خوبی پیش بره پس حواست باشه، می دونی که باید چیکارکنی؟

خدمتکار-بله رییس.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم#

-امشب همه چیز به عهده خودته خدمتکارای جدیدفردامی رسن.

خدمتکار-چشم رییس.

-فردا به محض اینکه خدمتکارا رسیدن بایدببریشون توی سالن،وظایفشون توی یه برگه روی میزمه برش دارهرسوالی هم داشتن راهنمایی شون کن.

خدمتکار-چشم رییس.

-چندتاپرونده هم هست که برمیداری داخلش مشخصات همشون نوشته شده لازمه یه چیزایی دربارشون بدونی.

خدمتکار-چشم رییس.

خدمتکارازم جداشد وبه سمت راهروی بالا رفت ومن هم به سمت پنچره ای که گوشه سالن بود رفتم وبه بیرون نگاه کردم،بعدبرگشتم وتوی خونه چشم چرخوندم،همه چیز مثل قبله دست نخورده ولی تمیزومرتب به طبقه بالا می رم ووارد اتاقم می شم،درهمون لحظه خدمتکاربرمیگرده وبادیدن من میگه:

-رییس لباس هاتونوآماده کردم حمام هم آمادست.امردیگه ای با من ندارید؟

-می تونی بری.

خدمتکار-چشم رییس.

بعداز رفتن خدمتکار کلاه وماسکم روبرمی دارم ویک نفس عمیق می کشم،بعدازیک دوش حسابی لباس هام رومی پوشم وماسکم روبه صورتم می زنم،بابیرون اومدنم از اتاق خدمتکار وارد راهرومیشه وروبه روی من می ایسته،سرخم می کنه ومیگه:

-رییس،سهراب خان منتظرشماهستند.

سری تکون میدم وواردسالن میشم.سهراب باهمون ژست همیشگیش روی مبل نشسته که بادیدن من از جاش بلندمی شه ومیگه: 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم#

-به به جناب رییس بزرگ چه خبرا؟یک خبر ازمانمی گیرید.

پوزخندی می زنم وهمون طورکه روی مبل می شینم میگم:

-میدونی که همیشه ازاخبارمطلع هستم.

سهراب-بله اون که صددرصد.

-برام چی آوردی؟

سهراب-یه محموله عالی بایه صاحب دست به نقد.

-کی؟کجا؟

سهراب-هفته دیگه توی شمال،حال نوبتی هم که باشه نوبت منه توبرام چی داری رییس؟

-فعلاهیچی ولی برات جور می کنم.

سهراب پس هفته دیگه اونجا می بینمتون.

***

امروزیه قراربامدیر شرکت آذرخش دارید،بعدازاون باآقای موسوی ومجیدی قرارنهارداریدویه بازدیدازکارخونه داریدودرآخرهم یه قرارباسهراب خان دارید.

-می تونی بری.

بعدازبیرون رفتن مدیربرنامم ازاتاقم لباساموبایک دست کت شلوار عوض کردم.پایین رفتم سوارماشین شدم وبه سمت کارخونه حرکت کردم.

ازماشین پیاده شدم تمام کارکنان جلوی کارخونه صف کشیده بودن وباپایین اومدنم ازماشین همه به احترامم سرخم کردن هرچند که هیچکدوم از اینا برای من ارزشی نداشت به همراه چندتا از مدیران واردسالن شدیم کارگرها بعد ازما وارد سالن شدن وبه سمت جایگاهشون رفتن ومن همون طورکه توی کارخونه راه می رفتم وبه نحوه کار کارگرا نظارت می کردم به حرف های خادمی که درنبود من به مسائل کارخونه نظارت می کردگوش می دادم ازپله هابالارفتم ،وارددفترم شدم که پشت سرم خادمی هم وارد شدبهش اشاره کردم تابشینه وخودم هم پشت میز نشستم وبه خادمی نگاه کردم بعد چنددقیقه سکوت گفتم:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم#

-نمی خوای چیزی بگی؟

خادمی انگارکه تازه حواسش جمع شده بودباحواس پرتی گفت:

-بله؟

-یادم نمیاد تابه حال حرفم رودوبارتکرارکرده باشم.

خادمی-بله....امم...راستش رییس ...ا..

-خادمی حرفت روبزن اگه کاری نداری برای چی الکی وقت منو می گیری؟

خادمی-رییس یه مشکلی توی کارخونه به وجود اومده.

چشم ازپرونده روبه رومبرداشتم وبه چهره نگران وآشفته خادمی نگاه کردم تاببینم مشکل چیه که ادامه داد.

-راستش رییس یه مدت که چندتا ازپرونده های خرید وفروش بارهاباهم جوردرنمیادو...

-خادمی من حال وحوصله شنیدن مشکلات الکی این کارخونه روندارم فقط اسم به من بده خودم رسیدگی می کنم درضمن ازاین به بعد تاته وتوی قضیه رودرنیاوردی پیش من اسمی ازمشکلات کارخونه نمی بری فهمیدی؟

خادمی-چشم رییس اما شما که نمی دونید مشکل خیلی جدی ترازاین حرفاست...

-من ازتمام مشکلات کارخونه باخبرم خبر قبل از اینکه به دست توبرسه اول به دست من میرسه توفقط کاری روکه بهت گفتم انجام بده.

خادمی-چشم رییس.من فردابهتون اطلاعات کامل میدم...

-نه،تاظهرخبرشوبهم بده.

خادمی-چشم رییس.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت پنجم#

باخارج شدن خادمی ازدفترم به فکرفرورفتم،چندروزی بودکه داشت بهم خبر می رسیدکه مشکلاتی توی کارخونه به وجود اومده اما من زیاد توجه نکردم باید ته وتوی قضیه رو درمیوردم وگرنه ممکن بودبه مشکل بخورم.بعدازانجام کارهام توی کارخونه به خونه رفتم، لباسامو عوض کردم ودوباره ازخونه بیرون زدم...

***

سوارماشین شدم باید می رفتم پیش سهراب،سروش پوشه ای جلوم گرفت وگفت:

-این آماراون چیزیه که ازخادمی خواسته بودین رییس.

پوشه روباز کردم خوب خوب بهتره به سهراب بگم براش یه چیزایی جورکردم.

واردخونه سهراب شدم که خدمتکاری جلو اومدوکتم روازم گرفت.

-سهراب کجاست؟

خدمتکار-آقاتوی اتاقشون منتظرشما هستند.

وارداتاق شدم روی مبل نشسته بودومثل همیشه دخترا دورش کرده بودن،قهقهه میزدودست به سروروشون می کشیدآدم احمق باورم نمیشه چطوربه این راحتی این دختراروبه خونش راه میده پوزخندی به افکارم زدم،صداموصاف کردم که سهراب باشنیدن صدای من باهول ازجاش پریدو گفت:

-سلام رییس خیلی خوش اومدید،بفرمایید،خواهش میکنم  بفرمایید.

-انگاربدموقع مزاحم  شدم...

سهراب-نه رییس این چه حرفیه بفرماییدشراب ناب تازه به دستم رسیده...

تکیموبه مبل دادموگفتم:

-من برای مهمونی نیومدم،یه چیزایی برات جورکردم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم#

سهراب اشاره ای به دختراکردکه ازاتاق بیرون رفتن خم شدودست هاشوتوی هم گره کردو گفت:

-برام چی آوردید؟

پوشه روجلوش انداختم باتردید پوشه روبرداشت ونگاه کردبادیدنش چشماش برق زدپوشه روبست انداختش روی میزو گفت:

-این عالیه!خوب،فکرکنم نوبت منه باید بگم محموله ازمرز ردشده ومنتظرشماست فقط اینکه صاحب محموله می خواد که خودشمامسئول نظارت به محموله باشید.

-باشه.

ازجابلندشدم وبدون توجه به سهراب بلند شده ازروی مبل بیرون رفتم،کتم روازخدمتکارگرفتم وسوارماشین شدم.

توی پیاده روهاهیچکس نیست تهران شلوغ روزهاالان خوابیده امامنوذهن آشوفتم هنوز بیداریم ازفکرزیادسردردشدم سرم روبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشماموبستم داشتم به افکاربهم ریختم نظم میدادم که ناگهان به جلوپرت شدم،ازشدت شوک چشمام گردشد، دادکشیدم:

-این چه طرزرانندگیه؟

راننده که ازشوک بیرون اومده بودگفت:

-رییس ماشین جلویی یک دفعه زدروی ترمزکه...

باضربه های محکمی که به پنجره خوردحرفشوقطع کردوشیشه روپایین کشیدکهناگهانصدای دادیه دخترتوی ماشین پیچید:

-مرتیکه این چه طرزرانندگیهتووایستا...

یک دفعه یک دست ازکناراومد لباس دختروکشیدو اونوبه اونور هل دادوحالاجای یک دختر پرو پرسرو صدایه دختر نگران وآروم توی قاب پنجره بوددخترسربرگردوندوروبه راننده گفت:

-ببخشیدشماصاحب ماشین اید؟میشه بیاییدپایین؟

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم#

ازماشین پیاده شدم وکنارماشین خودم وایستادم دوتادخترکنارهم وایستاده بودن وباهم حرف میزدن که همون دخترنگران جلو اومدو گفت:

-ببخشیدواقعا معذرت می خوام هرچقدرخسارت ماشین باشه میدم ومشکلی ندارم فقط...

ناگهان دختری که تا الان ساکت کنارماشینشون وایستاده بود باصدای بلند گفت:

-چی؟چی داری میگی واسه خودت،اینا از پشت به ما زدن تومی خوای خسارت بدی؟

-توساکت باش خودم می دونم چیکار دارم می کنم...

-دِاگه تو می دونستی چیکارداری می کنی که وضعت الان این نبود.برفرضم که قبول کردی خسارت بدی پول خسارتو از کجا می خوای بیاری؟

دختری که روبه روی من وایستاده بود بی توجه به اون یکی نگاه نگرانی به خیابون انداخت وبه طرف اون دختره رفت،ازپشت یقشوکشیدواونو داخل ماشین پرت کرد ودرماشینوبست. راه رفته رو برگشت وروبه روی من ایستاد ازجیبش کارتی دراوردوجلوم گرفت وگفت:

-این شماره منه لطفابرای گرفتن خسارت به این شماره زنگ بزنید.

باصدای ماشینی دختر نگران ترسیده به خیابون نگاه کردکه درهمون لحظه ماشین سیاه رنگی وارد خیابون شد،دخترازترس رنگش پریدوفرزسوارماشینش شدورفت.کارتو بدون اینکه نگاه کنم داخل جیبم گذاشتم وسوارماشین شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم#

دل نوشته آرامش:

زندگی انسان هامانند تاس است.

اعدادمختلف چیزهای مختلفی رابرای توبه ارمغان می آوردکه مانندلحظات زندگی پراز ترس،شادی،غم و...است.

تونمی دانی که فرداشماره تاس زندگی توچه خواهد بود...

روزگاربرای توتاس می اندازد وتوراواردبازی بزرگ زندگی می کند.

دراین بازی لحظاتی هستند که باعث پیشرفت وترقی می شوند اما لحظاتی نیز دراین بازی وجود داردکه توراپایین می کشد...

زمانی که به آخراین بازی رسیده ای وفکر می کنی که دربازی باسرنوشت برده ای ماربلندو زشت مشکلات تورا نیش می زند وتوسقوط می کنی،ازتمام خانه هایی که به زحمت بالا       رفته ای به پایین کشیده می شوی،همانند انسانی که بادست مشکلات به چاه عمیق بدبختی ها سقوط می کند.

اماتو...

دوباره بلند می شوی واین راه پر پیچ وخم راادامه می دهی امااین بار بازی فرق می کند سرنوشت حقه دیگری سوار می کند که تورا از پا می اندازدوتوخم می شوی ودرآخر می شکنی به طوری که دیگربالا رفتن از این خانه هارامسخره می دانی وتمام این ها زمانی است که ازدوست دشمن می خوری وآن وقت است که می گویند "خنجرزدن ازپشت دراین بازی رایج است"

زندگی من هم همین طورگذشت...

ازپشت خنجرخوردم اما نشکستم وباتلاش دوباره به آنچه که می خواستم رسیدم ...

روزی که آدم ها برای یک بارازچشمانت می افتند مهم نیست نسبتشان چقدرنزدیک است یادورمهم این است که توتاابد به آنها حسی نخواهی داشت واین آغازیک راه طولانی ست...

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم#

آرام:

ازدربیرون اومدیم،سریع سوارماشین شدیم وحرکت کردیم که متوجه شدم ماشین سیاه رنگی تعقیبمون می کنه ترس توی بند بندوجودم رفته بودوانگارقصدبیرون رفتن هم نداشت رنگم پریده بودواقعا نمی دونم چراچنین کاراحمقانه ای کردم،اَه لعنتی...بادیدن دوباره ماشین سیاه رنگ ترسیده پاموبیشترروی گاز فشاردادم ،واردهرکوچه پس کوچه ای میشدم تاگممون کنن که بالاخره این اتفاق هم افتادواردخیابون شدم و باسرعت ازماشین سیاه مدل بالایی سبقت گرفتم،فرنازکه تااون لحظه ساکت بود گفت:

-آرام کجا میری؟خونه از اونور.

آرام-خونه نمیریم.

فرناز-پس کجا میریم؟

آرام-بعدابرات توضیح میدم...

فرناز-همین الان توضیح بده تانگی من هیچ جانمیام.

پوزخندی روی لبام نشست وگفتم:

-فعلاکه داری میای،درضمن گفتم که بهت توضیح میدم فقط صبرکن.

فرنازهمون طورکه دستگیره روتکون میدادو خودشو به درماشین می کوبید گفت:

فرناز-چی داری میگی برای خودت منوبرگردن خونمون حالا.

آرام-الان نمیشه.

فرناز-یعنی چی که نمیشه؟بزن کنارببینم.

آرام-بشین.

فرناز-گفتم می خوام پیاده شم همین الان ماشینو نگه دارگفتم ماشینونگه دار...

دیگه واقعا نمی تونستم تحمل کنم باید یه جوری ساکتش میکردم تابعدا براش توضیح بدم پس دادزدم:

-میشه الان از این رفتارای بچگانه دست برداری...

فرناز-تانگی منوکجا میبری نه نکنه می خوای منوببری پیش اون عموی شیادت....

آرام-چی داری میگی واسه خودت،داریم میریم خونه من.

فرناز-چی؟

آرام-گفتم میریم خونه من پس حالا مثل بچه آدم...

فرناز-خل شدی؟؟

بافریادی که فرناز زدترسیده پاموروی ترمز کوبیدم که بابرخوردماشین پشتی به جلوپرت شدم فرنازعصبانی قفل درو زدوقبل از این که بخوام واکنشی نشون بدم از ماشین پیاده شد.سریع ازماشین پریدم پایین وبه طرف فرناز که روبه روی پنجره باز ماشین وایستاده بودودادوفریاد میکردرفتم.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم#

فرناز-هی مردتیکه داری چیکار میکنی تووایستا...

قبل ازاینکه یه جمله دیگه یگه تایک دردسرتازه واسمون درست بشه گوشه لباسشوگرفتموپرتش کردم اونور وروبه روی همون پنجره وایستادم،یه مرد قوی هیکل جلونشسته بودگفتم:

-ببخشیدشما صاحب ماشین اید؟میشه یه لحظه بیاید پایین؟

وبعدرفتم فرنازوکنارکشیدم وگفتم:

-بهتره مواظب حرف زدنت باشی نمی خوای که تویه دردسر جدیدبیوفتیموبهتره بگم اگه تودوست داری تودردسر بیوفتی من دوست ندارم.

فرناز-نه که حالا داریم باخیال راحت توسواحل هاوایی آفتاب میگیریم.

پوفی از سرکلافگی کشیدم که چشمم به مردی افتاد که کلاه لبه داروماسک سیاهی به صورت داشت وباید بگم هیچی ازصورتش معلوم نبودانقدرفکرم درگیربودکه به مشکوک بودن یانبودنش فکر نکنم پس جلو رفتم وگفتم:

-ببخشید،معذرت می خوام من تمام خسارت ماشین رو میدم ومشکلی ندارم...

درهمین لحطه فرنازدادی زدوگفت:

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم#

-چی؟چی داری میگی واسه خودت،اینا ازپشت به مازدن تو می خوای خسارت بدی؟

آرام-توساکت باش خودم می دونم دارم چیکار می کنم... 

فرناز-دِاگه تو می دونستی داری چیکار می کنی که وضعت الان این نبود،برفرضم که قبول کردی خسارت بدی پول خسارت می خوای از کجا بیاری؟

دیگه نمی تونستم این زخم زبوناشو تحمل کنم،به سمتش رفتم وقبل از اینکه حرفی بزنه از پشت یقشوچسبیدم وکشیدمش سمت ماشین درماشینوباز کردم واونوروی صندلی جلو پرت کردم ودرماشینو محکم بهم کوبیدم،روبه روی مردوایستادم کارتمو به سمتش گرفتمو گفتم:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم#

-چی؟چی داری میگی واسه خودت،اینا ازپشت به مازدن تو می خوای خسارت بدی؟

آرام-توساکت باش خودم می دونم دارم چیکار می کنم... 

فرناز-دِاگه تو می دونستی داری چیکار می کنی که وضعت الان این نبود،برفرضم که قبول کردی خسارت بدی پول خسارت می خوای از کجا بیاری؟

دیگه نمی تونستم این زخم زبوناشو تحمل کنم،به سمتش رفتم وقبل از اینکه حرفی بزنه از پشت یقشوچسبیدم وکشیدمش سمت ماشین درماشینوباز کردم واونوروی صندلی جلو پرت کردم ودرماشینو محکم بهم کوبیدم،روبه روی مردوایستادم کارتمو به سمتش گرفتمو گفتم:

-این شماره منه برای گرفتن خسارت لطفا به این شماره زنگ بزنید.

باصدای ماشینی سربرگردوندم وبا همون ماشین سیاه مواجه شدم که مارو تعقیب می کرد سریع سوار ماشین شدم وبه سمت خونه خودم حرکت کردم.

تاخونه نه من بافرناز حرف زدم نه فرناز چیزی گفت واردخونه شدم وگفتم:

-بروطبقه بالا هراتاقی که خواستی بردار.

فرناز-هنوزم نمی خوای بگی اینجا کجاست؟

آرام-خونه من.

فرناز-خونه من....باز میگه خونه من.....دِبدبخت تویه پاپاسی توی جیبت نداشتی،وقتی اومدی پیش ماتوی جیبات به جای پول شپش بالاپایین می پریدحالا واسه من خونه من خونه من می کنی بعد میشه به من بگی چطوری یه شبه پولدار شدی نگو ارث ومیراث که باورم نمیشه.

سکوت کردم حرفی نداشتم که بزنم واقعا هیچی نمی تونستم بگم ...یاالان نمی تونستم چیزی بگم باصدای فرناز به خودم اومدم وبه چشمای نگرانش نگاه کردم:

-هه دیدی هیچی نداری بگی،نبایدم بگی،بااین دوروغ بزرگی که گفتی،عزیزم باید بهت بگم گوشای من درازنیست اشتباه گرفتی حالاهم می خوام برم خونم.

آرام-باشه بروولی این جوری فقط جون مادروبرادرتوبه خطرمیندازی.

 فرناز-چی؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم#

آرام-خوب توالان یه جورایی تحت تعقیبی مطمئنااگه بری بیرون شناخته میشی خب بقیشم که دیگه خودت می دونی که چی میشه.

فرناز-اونا دنبال تو می گردن نه من.

آرام-آره ولی تو شریک من توی این اتفاق بودی اینو که یادت نرفته.

فرناز پوفی کردوگفت:

-پس یعنی اگه من پیش تو بمونم همه چیز حله؟

آرام-نه.

فرناز-چی؟نه...

آرام-اونا بازم دنبال منو تومی گردن.

فرناز-پس...پس خانوادم چی میشن؟مامانم برادرم یعنی باید بزارم اونا روبه خاطرمن بگیرن؟

بااین حرف فرناز پوفی از سرکلافگی کشیدم وگفتم:

آرام-نه،اونا هم میان پیش ما ولی الان نه.

فرناز-چرا؟

آرام-چون الان اون بیرون پرازآدمای عمومه ویه حرکت کوچیکه ما ممکنه باعث لورفتنمون بشه.

فرناز-پس باید چیکارکنیم؟

آرام-صبر ،هیچ کاردیگه ای نمیشه کرد.

به طبقه بالا رفتم ووارد اتاقم شدم ودروبستم روی تخت دراز کشیدم وبه اون مرد مرموزفکر کردم واقعا عجیب بود،ولی رنگ چشماش خیلی قشنگ بودخیلی وبافکرکردن به چشمای سبز اون مردمرموز خوابم برد.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم#

رییس بزرگ:

-آقا،سهراب خان باشما کار دارن.

بیخیال افکاردرهمم شدم اگه می خواستم همین جور بهشون فکرکنم سال هاطول می کشید تاشاید یک ذره مرتب می شدن.بابی میلیچشمام وباز کردم وبه سیاوش مشاوراولم که روی صندلی جلوی ماشین کنار راننده نشسته بود نگاه کردم گوشی روازش گرفتم وکنارگوشم قراردادم.

-چی می خوای؟

سهراب مثل همیشه بالحن زیادی سرخوشش گفت:

-یه گزینه مناسب واستون پیداکردم رییس.

-نیم ساعت دیگه اونجام.

تماس روقطع کردم وگوشی رواز پنچره به بیرون پرت کردم وهمون طورکه شیشه ماشین روبالامی کشیدم سیاوش رومخاطب قراردادم.

-یه خط جدیدبرام بگیر.

سیاوش-چشم رییس.

واردعمارت سهراب شدم وبعد از انجام مراحل امنیتی بدون توجه به دکوراسیون مجلل و وسایل به قول سهراب قیمتی کهدورتادورعمارتش چیده شده بود به سمت پله های عمارت که بخاطر تازه عوض شدنشون زیباییشون روبه رخ می کشیدن رفتم از پله ها بالا رفتم ووارد راهروطبقه بالا شدم توی راهروسه تااتاق بود که در یکیشون همیشه بسته بودمامن می دونستم که پشت اون درچه اتفاقاتی که نیوفتاده به طرف اتاقی که انتهای راهروقرارداشت رفتم ومثل همیشه بدون در زدن وارداتاق شدم.سهراب روی مبل قهوه ای رنگ اتاق نشسته بود و روبه روش یه مرد لاغراندام نشسته بودالبته چندان لاغرهم نبود اما نمی شد توپرهم حسابش کرد.سهراب بادیدن من از جاش بلند شدوگفت:

-خیلی خوش اومدیدجناب رییس.

سری تکون دادم ورفتم کنارهمون مرد ایستادم مردازجاش بلند شدنگاهی بهش انداختم و به سهراب گفتم:

-معرفی نمی کنی؟

سهراب بادست پاچگی به همون مرداشاره کردوگفت:

سهراب-اِاِ...ایشون...

قبل از این که سهراب حرفش روکامل کنه مرددستش روبه سمت من درازکردوگفت:

شهرام هستم از دیدنتون واقعاخوشحالم.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم#

نگاهی به دستش کردم وگفتم:

-یادم نیاد باهاتون صمیمی باشم.

بعدسربرگردوندم وبه سهراب که باترس به ما نگاه می کردگفتم:

-جوابی نشنیدم.

سهراب-آقا شهرام هستن مدیر شرکت مهردار.

-خوب اینابه من چه ربطی داره؟

سهراب همون طور که به مبل های اطرافش اشاره می کردگفت:

-این آقا همون شخصی هستن که بهتون گفته بودم.

سهراب همیشه حرفاش روباابهام می زد.خباین همه سال کار کردن این روخوب بهش یاد داده بوداما من هیچ وقت از این نصفه نیمه حرف زدنهاش خوشم نمی یومد به خاطرهمین سکوت کردم تاخودش ادامه بده.

سهراب-ایشون می خواستن شما رو ببینن.

-چرا؟

شهرام که به خاطر حرف اول من تااون لحظه ساکت بودباتته پته گفت:

-اااامممم...ام...راستش می خواستم دونفر روبرام پیداکنید.

-مگه من پلیسم؟

شهرام-نه..اانه..قصدجسارت نداشتمخب، نظرتون چیه اول باپولش شروع کنیم.

باشنیدن این حرف یکی از ابروهام بالا پریدوبافکرکردن بهش لبخندخبیثی کنج لبم نشست که سریع محوشد.

-چقدر؟

شهرام باتعجب به من نگاه کردوگفت:

-بله؟؟

سهراب-منظوررییس اینه که چقدربابتش پول میدید؟

شهرام-800میلیون.

باخونسردی ماسک روی صورتم روبالاتر کشیدم وگفتم:

-نه.

سهراب باتعجب دادزد:

-چی؟؟

ولی بادیدن من سریع گفت:

منظورم اینه ...که ...که..اصلاهرچی رییس بفرمایند.

-گفتم نه.

شهرام-چرا

-چون ارزش نداره.

شهرام متفکر دستی به ته ریشش کشیدوگفت:

-چقدرمی خوای؟

باپوزخندی که روی لبام نشسته بود وانگار حالاحالاقصدرفتن نداشت گفتم:

-1میلیارد. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم#

نگاهی به دستش کردم وگفتم:

-یادم نیاد باهاتون صمیمی باشم.

بعدسربرگردوندم وبه سهراب که باترس به ما نگاه می کردگفتم:

-جوابی نشنیدم.

سهراب-آقا شهرام هستن مدیر شرکت مهردار.

-خوب اینابه من چه ربطی داره؟

سهراب همون طور که به مبل های اطرافش اشاره می کردگفت:

-این آقا همون شخصی هستن که بهتون گفته بودم.

سهراب همیشه حرفاش روباابهام می زد.خب این همه سال کار کردن این روخوب بهش یاد داده بوداما من هیچ وقت از این نصفه نیمه حرف زدن هاش خوشم نمی یومد به خاطرهمین سکوت کردم تاخودش ادامه بده.

سهراب-ایشون می خواستن شما رو ببینن.

-چرا؟

شهرام که به خاطر حرف اول من تااون لحظه ساکت بودباتته پته گفت:

-اااامممم...ام...راستش می خواستم دونفر روبرام پیداکنید.

-مگه من پلیسم؟

شهرام-نه..اانه..قصدجسارت نداشتم خب، نظرتون چیه اول باپولش شروع کنیم.

باشنیدن این حرف یکی از ابروهام بالا پریدوبافکرکردن بهش لبخندخبیثی کنج لبم نشست که سریع محوشد.

-چقدر؟

شهرام باتعجب به من نگاه کردوگفت:

-بله؟؟

سهراب-منظوررییس اینه که چقدربابتش پول میدید؟

شهرام-800میلیون.

باخونسردی ماسک روی صورتم روبالاتر کشیدم وگفتم:

-نه.

سهراب باتعجب دادزد:

-چی؟؟

ولی بادیدن من سریع گفت:

منظورم اینه ...که ...که..اصلاهرچی رییس بفرمایند.

-گفتم نه.

شهرام-چرا

-چون ارزش نداره.

شهرام متفکر دستی به ته ریشش کشیدوگفت:

-چقدرمی خوای؟

باپوزخندی که روی لبام نشسته بود وانگار حالاحالاقصدرفتن نداشت گفتم:

-1میلیارد. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم#

شهرام بااین حرفم از عصبانیت توی جاش تکونی خوردودادزد:

-چی؟

ووقتی سکوت من رودیدبا حرس بیشترازلای دندونای به هم چفت شدش گفت:

-مگه قراره چه کاری انجام بدی که یک میلیاردازمن پول می خوای واقعاارزشش رونداره،من خودم انقدرآدم دارم که پیداشون کنم پس...

حرفاش مثل آتیشی بودکه وجودم رواز درون می سوزونددیگه نمی تونستم این بی احترامی ها روتحمل کنم پس قبل از اینکه حرفش روتموم کنه گفتم:

-خوب چرا تاحالاپیداشون نکردی؟

شهرام-بله؟

-دارم میگم توکه انقدرادعای بزرگ بودن پرقدرت بودن روداری چراتاحالاپیداشون نکردی؟اگه انقدرآدم داری که بتونی پیداشون کنی چرا خودت این کار روانجام نمیدی وحالااینجا دست به دامن من شدی؟

بعدهمون طورکه ازروی مبل بلند می شدم گفتم:

-توعرضه نداری خودتو جمع کنی،توفقط یه پولدارتازه به دوران رسیده ای که فکر می کنه حالاکه پولدارشده ببین چه خبره...

وبرای این که قدرت وغرورم روبه اون مردتیکه نشون بدم به چشماش زل زدم وبالحن خونسردی گفتم:

-بهتره بیشترراجبش فکرکنی،من انقدر آدم دارم که می تونم همین الان توی همین خونه دفنت کنم طوری که حتی دیگه خاکسترت هم نتونن پیدا کنن، من اگه دلم بخواد می تونم به کل این شهر حکومت کنم پس مواظب حرف زدنت باش.

ازاون خونه لعنتی بیرون زدم.سوارماشین شدم وپام روتاآخرروی گاز فشار دادم باآخرین سرعت توی خیابون های تهران روندم وازبین ماشین ها لایی کشیدم تابه مقصدرسیدم.

ازماشین پیاده شدم جلورفتم هواتاریک شده بود.کمی ازهوای سردشب روبه ریه هام فرستادم وبه تهرانی که حالازیرپاهام قرارداشت نگاه کردم شهری که حالابرخلاف تاریکی شب بانورهای چراغ هاروشن شده بود،مثل یه خورشید درحال درخشش امامن تاریکی روبیشتر دوست داشتم،سرم روبلندکردم وبه تاریکی آسمان چشم دوختم انگارتاریکی می خواست من روببلعه وانتقام تمام خون هایی روکه ریختم از من بگیره وواسه همینه که ازش خوشم میادچون تاریکی بی رحم مثل من،مثل روح درون من.

دوباره به تهران زیرپاهام چشم دوختم وباخودم فکر کردم حکومت کردن به این شهر چطور می تونه باشه،امامن قراربودبه چیزهای دیگه ای حکومت کنم،به چیزهایی بزرگ تراز این شهر.

وازاینجاست که حکومت بی رحم تاریکی شروع میشه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم#

شهرام بااین حرفم از عصبانیت توی جاش تکونی خوردودادزد:

-چی؟

ووقتی سکوت من رودیدبا حرس بیشترازلای دندونای به هم چفت شدش گفت:

-مگه قراره چه کاری انجام بدی که یک میلیاردازمن پول می خوای واقعاارزشش رونداره،من خودم انقدرآدم دارم که پیداشون کنم پس...

حرفاش مثل آتیشی بودکه وجودم رواز درون می سوزونددیگه نمی تونستم این بی احترامی ها روتحمل کنم پس قبل از اینکه حرفش روتموم کنه گفتم:

-خوب چرا تاحالاپیداشون نکردی؟

شهرام-بله؟

-دارم میگم توکه انقدرادعای بزرگ بودن پرقدرت بودن روداری چراتاحالاپیداشون نکردی؟اگه انقدرآدم داری که بتونی پیداشون کنی چرا خودت این کار روانجام نمیدی وحالااینجا دست به دامن من شدی؟

بعدهمون طورکه ازروی مبل بلند می شدم گفتم:

-توعرضه نداری خودتو جمع کنی،توفقط یه پولدارتازه به دوران رسیده ای که فکر می کنه حالاکه پولدارشده ببین چه خبره...

وبرای این که قدرت وغرورم روبه اون مردتیکه نشون بدم به چشماش زل زدم وبالحن خونسردی گفتم:

-بهتره بیشترراجبش فکرکنی،من انقدر آدم دارم که می تونم همین الان توی همین خونه دفنت کنم طوری که حتی دیگه خاکسترت هم نتونن پیدا کنن، من اگه دلم بخواد می تونم به کل این شهر حکومت کنم پس مواظب حرف زدنت باش.

ازاون خونه لعنتی بیرون زدم.سوارماشین شدم وپام روتاآخرروی گاز فشار دادم باآخرین سرعت توی خیابون های تهران روندم وازبین ماشین ها لایی کشیدم تابه مقصدرسیدم.

ازماشین پیاده شدم جلورفتم هواتاریک شده بود.کمی ازهوای سردشب روبه ریه هام فرستادم وبه تهرانی که حالازیرپاهام قرارداشت نگاه کردم شهری که حالابرخلاف تاریکی شب بانورهای چراغ هاروشن شده بود،مثل یه خورشید درحال درخشش امامن تاریکی روبیشتر دوست داشتم،سرم روبلندکردم وبه تاریکی آسمان چشم دوختم انگارتاریکی می خواست من روببلعه وانتقام تمام خون هایی روکه ریختم از من بگیره وواسه همینه که ازش خوشم میادچون تاریکی بی رحم مثل من،مثل روح درون من.

دوباره به تهران زیرپاهام چشم دوختم وباخودم فکر کردم حکومت کردن به این شهر چطور می تونه باشه،امامن قراربودبه چیزهای دیگه ای حکومت کنم،به چیزهایی بزرگ تراز این شهر.

وازاینجاست که حکومت بی رحم تاریکی شروع میشه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم#

سهراب-سلام رییس به سلامت رسیدین؟

-نه،توراهم.

سهراب-امارییس محموله توی محله...

نذاشتم بیشترازاین حرفبزنهوگفتم:

-سعی می کنم خودم روزودتر برسونم،زنگ زدی فقط همیناروبگی؟

سهراب-نه رییس،راستش شهرام بهم زنگ زدوگفت می خوادباهاتون صحبت کنه فقط گفتم یه یادآوری کنم...راستی شمارش روکه...

پوفی از سرکلافگی کشیدم وباگفتن این که شماره شهرام رودارم تماس روقطع کردم وروبه سیاوش گفتم:

-آمارصاحب محموله رومی خوام.

سیاوش-چشم رییس.

***

ازماشین پیاده شدیم وبه سمت ماشینی که کمی جلوتر از مانگه داشته بودرفتیم وسوارماشین شدیم،ازسیاوش که مثل همیشه سرجاش کنار راننده نشسته بودپرسیدم:

-همه چی آمادست؟

سیاوش از آینه جلونگاهی بهم انداخت وگفت:

-بله رییس.

-اون چی آمادست؟

سیاوش-بله رییس.

-حواست به همه چیز باشه می دونی که سهراب همه جا جاسوسداره بایددمشوقیچی کنم سروگوشش زیادی می جنبه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم#

سهراب-سلام رییس به سلامت رسیدین؟

-نه،توراهم.

سهراب-امارییس محموله توی محله...

نذاشتم بیشترازاین حرفبزنهوگفتم:

-سعی می کنم خودم روزودتر برسونم،زنگ زدی فقط همیناروبگی؟

سهراب-نه رییس،راستش شهرام بهم زنگ زدوگفت می خوادباهاتون صحبت کنه فقط گفتم یه یادآوری کنم...راستی شمارش روکه...

پوفی از سرکلافگی کشیدم وباگفتن این که شماره شهرام رودارم تماس روقطع کردم وروبه سیاوش گفتم:

-آمارصاحب محموله رومی خوام.

سیاوش-چشم رییس.

***

ازماشین پیاده شدیم وبه سمت ماشینی که کمی جلوتر از مانگه داشته بودرفتیم وسوارماشین شدیم،ازسیاوش که مثل همیشه سرجاش کنار راننده نشسته بودپرسیدم:

-همه چی آمادست؟

سیاوش از آینه جلونگاهی بهم انداخت وگفت:

-بله رییس.

-اون چی آمادست؟

سیاوش-بله رییس.

-حواست به همه چیز باشه می دونی که سهراب همه جا جاسوسداره بایددمشوقیچی کنم سروگوشش زیادی می جنبه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم#

به مقصدکه رسیدیم ازماشین پیاده شدم.درهمین موقع یه مرد که مثل بقیه کت شلوار پوشیده بود جلواومدبادستاش به سمتی اشاره کردوگفت:

-از این طرف بفرمایید رییس.

-وضع چطوره؟

مرد-همه چیز برطبق رواله رییس کامیون هاهم تاچند دقیقه دیگه می رسن.

باتعجب سرجام ایستادم ،برگشتم وبه سیاوش نگاه کردم سیاوش که انگارازطرز نگاه من پی به سوالم برده بود جلواومد ودرگوشم به آرومی گفت:

-مااز این مسئله خبرنداشتیم رییس،نگران نباشین خودم حلش می کنم.

بعدبرگشت وازاون مرد که همچنان به تبعیت ازماسرجاش ایستاده بود پرسید:

-مگه قرارنبود وقتی رییس رسیدن کامیون هااینجاباشن؟

مردکه باحرف سیاوش رنگ از صورتش رفته بودبه سیاوش گفت:

-رییس ...به..به...به خاطره...یه...یه نقص فنی حرکتشون...به تاخیرافتاده.

سیاوش که معلوم بوداین بی نظمی اعصابش روبهم ریخته پوف کلافه ای کشیدوبالحنی که خشم رومیشدتوی تک تک کلماتش حس کرد گفت:

-بهشون سریع زنگ بزن وبگوزودترخودشونوبرسونن اگه تاده دقیقه دیگه اینجا نباشن کارت تمومه فهمیده.

اون مرد که معلوم بود حسابی ازجدیت سیاوش ترسیده بود،تندتندسرتکون دادوباتته پته گفت:

-چشش...چشم ...ر..رییس.

وبعدسریع به سمت انبار حرکت کرد.باراهنمایی سیاوشبه سمت پشت انبار رفتیم. اتاقک چوبی کوچیکی  اونجا بودکه ازجلو،انبار اجازه دیده شدن روبهش نمی داد.واردکه شدم روی صندلی نشسته بودکه بادیدن من سریع از جابلند شدواحترام گذاشت،بادست بهش اشاره کردم که بشینه وبعد از اینکه خودم هم روی صندلی چرمی که پشت میزچوبی بزرگی قرارداشت نشستم گفتم:

-آماده ای؟

شاهین-بله رییس.

-میدونی که باید چیکارکنی؟بهتراین کارهرچه زودترتموم بشه.

همون طورکه ازجاش بلندمی شدسری تکون دادوگفت:

-نگران نباشید رییس من کارم روخوب بلدم.

وازاتاقک خارج شد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم#

دلنوشته فرزانه:

این زندگی پراز سختی های تمام نشدنی ست...

سختی هایی که تاآخرعمرباماهستن...

سختی هایی که طعمشان ازهرچه قهوه دردنیاست تلخ تراست...

امااین سختی هاهستندکه مارامی سازند.امادرعوض ساختن ما،درعوض تمام تجربه های تلخ وشیرینی که به مامی دهندازماچیزهایی رامی گیرند.

همه ماانسان هاچیزهای زیادی برای ازدست دادن داریم،همه ما...

امازندگی تنها بروی چیزهای خاص آدم هادست می گذاردمانند:

زندگیمان،خندهای ازته دلمان، آرامشمان،عشقمان،زندگیمان،هه...

اوحتی برروی خودش هم دست می گذاردوچقدرجالب که زندگی برای مایک چیزخاص است.

زندگی من پراز این بده بستان هابود،پرازفرازونشیب،آنقدرکه گاهی فقط کمی خواب میخواستم خوابی تاآخرعمر...

اماتسلیم نشدم زندگی کردم وتمام چیزهایی راکه زندگی به خاطراین تجربه هااز من گرفته بودپس گرفتم.موفق شدم،اما...

دیگرنه جانی برای زندگی داشتم،نه برای مرگ...

برای همین همیشه باخودم فکرمی کردم ای کاش یک مغازه بود...

آدم میرفت می گفت:

-بی زحمت یکم "خیال خوش"میخوام.

-ببخشیداین"خنده های ازته دل"چندن؟

-این"آرامشا"لحظه ای چند؟

-این"بی خیالیا"که می پاشن روزندگی مشتی چند؟

-ازاین"روزایی که بی بغضن"دارین؟

-ازاین"سالای بی رنج"اندازه دل مادارین؟

-این"شادیا"دوام دارن؟

کاش یه مغازه بودآدم می رفت می گفت:

-آقایه"زندگی"میخوام بی زحمت جنس خوبش...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم#

فرزانه:

-هی هی...بلندشو،هی...مگه باتونیستم میگم بلندشو...اَه بلندشودیگه...

فرزانه-اَه...بذاربخوابم دیگه.

-نه،اینجوری نمیشه میگم بلندشورسیدیم.رسول...رسول..

فرزانه-بیدارشدم دیگه شما برین منم میام.

وقتی اونی که منوبیدارکردکه اصلانمی دونم کی بود رفت،بلندشدم وموهام روباکش بستم وتشک روجمع کردم وازکامیون پایین پریدم آخیش بالاخره آزادی،کش وقوسی به بدنم دادم وبه سمت کامیونای دیگه که به صف جلوی انبار بزرگی که قراربود محموله هارواونجا خالی کنیم رفتم.

فرزانه-رسول...رسول..

رسول که پشت یکی از کامیونا ایستاده بودوداشت بایک نفر ازبچه هاصحبت می کردازهمون جابلند دادزد:

-بله.

منم مثل خودش بدون توجه به اطرافم دادزدم:

-لیست محموله روبرام بیار.

رسول باشه ای گفت ودوباره مشغول حرف زدن باهمون مرد کنارش شد.منم همون طورکه بارکامیون های دیگه روچک می کردم بابچه ها حرف می زدم که ناگهان سه کله پوک رودیدم که مثل همیشه کنارهم جلوی انبارایستاده بودن وباهم حرف می زدن که باحرف من صحبتشون روقطع کردن.

فرزانه-به به سلام به بچه های گل.

نصرت همون طورکه پشت کله ی کچلش رومیخاروندگفت:

-به سلام آبجی فرزانه،چه خبرا؟سرنمی زنی؟

به کامیونااشاره ای زدم وگفتم:

-می بینی که درگیرمحموله هام.

منصور-فکرکردم دیگه باهاش کارنمی کنی.

ناصر-آره،بچه هامی گفتن کلازدی بیرون از این خط.

نصرت هم به نشانه موافقت سری تکون داد،منم بالبخندی روبه اوناگفتم:

-آره خوب،می خواستم بیام بیرون ولی رییسمون نخواست دست راستش رواز دست بده.

وبعدلبخندی همراه باچشمک بهشون تحویل دادم که خنده هرسه تاشون بلند شدچقدرخوب بود،به نظرم این مردا،از تمام مردای دیگه بامرام تر لوتی تربودن اصلادنیایی داشتن برای خودشون ای کاش یه ذره ازمعرفت این آدما توی دل خیلی از ماهاپیدامی شد.توی همین فکرها بودم که ناگهان باصدای خشکی که از پشت سرم بلند شدازجاپریدم. 

-مگه نگفتم هرکس سرش به کارخودش باشه.

نصرت ترسیده به پشت سرمن نگاه کردوگفت:

-بله رییس.

برگشتم وپشت سرم رونگاه کردم یه مردچارشونه باقدبلند که یه کلاه لبه دار باماسک سیاه روی صورتش روپوشونده بود لباسای سیاهی که پوشیده بودحس خوبی روبهم القانمی کرد فکر می کردم هرلحظه ممکنه که منوبکشه سعی کردم به این چیزا توجه نکنم پس برای تغییرجووآشنایی بیشتردستم روبه سمتش درازکردم وباخنده گفتم:

-سلام رییس من فرزانه هستم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...