رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
مدیر منتقد

آموزش عناصر داستانی: حس آمیزی

پست های پیشنهاد شده

دوستان برای درک بالاتر شما آموزشی دیگر از حس آمیزی نوشته شده توسط: علیرضا ذهیق را براتون قرار  میدهم:

نویسندگان تجربیات خود را بوسیله حواس به مخاطب منتقل می‌کنند. به عبارتی نویسنده بیش از هرکاری برای انتقال؛ از حواس پنجگانه سود می‌برد. ـ صدا را می‌شنویم، بو را استشمام می‌کنیم، رنگ را می‌بینیم، مزه را می‌چشیم و اجسام را لمس می‌کنیم.

اما نویسندگان یا شاعران در خلق یک اثر هنری، ـ برای ایجاد خلاقیت و انتقال مفاهیم و تأثیر مضاعف؛ ـ دو حس یا چند حس را با هم ترکیب می‌کنند. یعنی بجای: «بویی به مشام رسید.» مثلا می‌نویسند: «بویی شیرین به مشام رسید.» که از دو حس ـ بویایی و چشایی ـ استفاده شده است. چنين حالتی را «حس‌آمیزی» می‌گویند.

اما زمانی نویسنده ـ شاعر ـ پا را از این فراتر می‌گذارد و به انتقال احساس مستقیم و بی‌واسطه مبادرت می‌کند. بدین معنا که با قرار دادن کلماتی با بار معنایی معین؛ واژه‌هایی بکار می‌برد که ذهن به گونه «خودکار» این حس را دریافت کند. [اصطلاح «خودکار» نیاز به توضیح بیشتری دارد؛ اما می‌توان آن را معادل «شرطی» بودن در نظر بگیریم.]

به عنوان نمونه؛ آنجا که منوچهری می‌گويد:

خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است

باد خنك از جانب خوارزم وزان است

واژه‌های: خیزید، خزآرید، خزان، خنک، خوارزم. بدون هیچ شرح و بیان اضافی؛ پاييز را به ذهن مخاطب القا می‌کند. یعنی شاعر به عالی‌ترین وجه شیی را به ادراک حسی در آورده است.

در اینجا بايد يادآوری کنم؛ شیی در معنای کلی به هر چیزی گفته می‌شود که بیرون از دایره ادارک ما وجود دارد. اما در داستان‌نویسی این چنین نیست؛ به عبارتی در داستان هر چیزی که حواس ما را متأثر کند، شیی نامیده می‌شود. یعنی توصيف ـ که به وضع و موقعیت اشيا می‌پردازد، و نشانه و نماد که با آن به اشیا اشاره می‌کند. *

باز اگر به نمونه‌ای دیگر بخواهم اشاره کنم؛ آشناترین جمله «بوف کور» را می توانم مثال بزنم:

«در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.»

باز کلمات: «خوره»، «می‌خورد» و «می‌تراشد»؛ همگی دلالت بر ارتباط با «زخم‌های زندگی» دارد. به عبارتی انتخاب كلمه؛ همیشه در موفقيت يا عدم موفقيت انتقال احساس؛ نقش اصلی را ایفا می‌کند.

بد نیست موضوعی را تعریف کنم. زمانی نویسنده‌ای؛ داستانی برایم فرستاد که نظرم را بگویم. من وقتی پاراگراف نخست آن را خواندم، احساس کردم نمی‌توانم با احساس نویسنده ـ راوی ارتباط برقرار کنم. چون نویسنده برای احساس شخصیت و انتقال آن، واژه‌ای بکار برده بود که مناسب نبود و هیچ دلالتی بر موقعیت او نمی‌کرد. نویسنده ـ راوی از ذهن شخصیت داستان که يک نفر زندانی بود، نوشت: «نگاهش روی دیوار سلول لغزید.»

به عبارتی؛ لغزیدن نگاه، بیشتر بار احساسی و عاشقانه دارد، ـ مگر این که نویسنده تعمد داشته باشد؛ مانند این که دیوار را معشوق زندانی در نظر بگیرد. ـ اما در غیر این صورت چنین جمله‌ای نه ادراک حسی دارد و نه در ذهن مخاطب می‌نشیند. حداکثر این که پس از چند پارگراف داستان را رها می‌کند. شاید بتوان بجای آن بنویسیم: دیوار را خراشید. یا با دیوار برخورد کرد.

اما به بحث اصلی برگردیم. توجه بیش از حد به نشانه گذاری و انتقال حس بوسیله واژه ها، کار را جایی رساند که پدیده‌های بی‌جان و حتی امور مجرد و انتزاعی به ادراک حسی در آمدند. چیزی که شاید بتوان «انسانی کردن» اشیا نامید، یعنی دادن ماهیت انسانی به اشیا و البته آن را باید جدا از موضوع «انسان پنداری» دانست. این جمله «بوف کور» گویای این موضوع است:

شب پاورچين پاورچين مي رفت. گويا به اندازه كافي خستگي دركرده بود.

بدیهی است که اگر شب؛ بجای رفتن، می‌آمد. این حس تفاوت می‌کرد. یعنی چون شب خستگی در کرده است؛ پاورچین پاورچین می‌رود. اما اگر شب می‌آمد؛ بار احساسی واژه‌ها و جمله تغییر می‌کرد.

چنین حس آمیزیی را در داستان «بزرگ بانوی روح من» از گلی ترقی نیز شاهدیم.

  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمرین عنصر حس آمیزی:

تصویر نویسی:

IMG_20191206_052631_839.jpg

راجع به تصویر بالا داستان کوتاهی با ژانر (عاشقانه_طنز) بنویسید و در همین تاپیک تحویل دهید.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به چشم هایم خیره می شود. هنوز هم نگاه شیرینش را دارد. وقتی کنارم قرار می گیرد بوی تنش را با تمام وجود لمس می کنم و طعم خوشبختی را می چشم. لبخند نمکینی می زنم و با لمس انگشت های خوش فرمش می گویم.
- دلم لَک زده برای بغل هات.
با این حرفم مرا مهربانانه در آغوشش می کشد و با لمس موهای خوش بویم مرا نوازش می کند. ناگهان شیطنتش گُل می کند و مرا از زمین بلند.
میان خنده هایم داد می زدم، او نیز می خندید و با چشم های عسلی رنگش که شادی در آن موج میزد مرا به سمت میز می برد.
مرا روی میز می گذارد. پاهایم را با لمس سرمای میز کمی بالا می کشم. با شنیدن گرمای صدایش که هنوز آرام بود و می خندید، ساکت نگاهش می کنم.
لب بر می چیند.
- سکوت شیرینت هم دوست داشتنی است.
نگاه عاقل اندر سفیهانه می کنم و پشتش را به سمت خود بر می گردانم. دست بر کمر ستبرش می برم و روی شکمش قفل می کنم. سر روی شانه اش می گذارم و آرام دستم را روی بازوانش به حرکت در می آورم. چه خوب است حس بوی خوشبختی، چه خوب است دیدن قیافه بانمک زندگی و چه خوب است...
خودش را از من جدا می کند و دست در دستم می گوید.
- از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر.
این شعر را بلد بودم. لبخندی روشن چون روز می زنم و ادامه شعر را زمزمه می کنم.
- یادگاری که در این گنبد دوار بماند...

نمکین می خندد و دوباره مرا به خود می فشارد. خودم را از او جدا می کنم و از روی میز سُر می خورم. 

- اگه می تونی من رو بگیر، آقا زرنگه. 

کف دست هایش را به هم می زند و با وجد می گوید. 

- چشم، خانم ناقلا. 

به سمتم که می آید زبانم را برایش بیرون میاورم و به سمت اتاقمان می دوم. قبل از اینکه به من برسد در اتاق را بسته و از پشت قفل می کنم. از پشت در بلند می گوید. 

- نشد، بیا بیرون تا بخورمت. 

می خندم. 

- اول دست هات رو نشون بده اگه مادرم بودی بعد میام بیرون. 

مدتی سکوت و بعد صدای طناز او. اسمم را صدا می زند و از زیر در چند گلبرگ به سمتم می فرستد. 

- این از عشق من به تو، گل جا نمی شد گلبرگ فرستادم. من مامانت نیستم اما گرگ سیاهم نیستم. 

ریز می خندم. در را باز می کنم و با خوشحالی به چشم هایش خیره می شوم. او هم متقابلا لبخند می زند و گلی را که در دستش بود به سمتم می گیرد. گل را می گیرم و از بوی زیبایش عشق را به چشم می بینم.

 

@مدیر منتقد

ویرایش شده توسط یارا
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

 

با صدای پایی که روی پارکت ها کشیده می شد نگاه از دیوار های رنگارنگ اتاق گرفتم و به در دوختم. دست مشت شده م روی ملحفه ی تخت نشست و با کمک دست بلند شدم. دستگیره سرد و فلزی در رو فشردم و به بردیایی نگاه کردم که سمت اتاق می اومد.

لبخند مهربونی روی لب هاش نشست و نگاه عسلیش رو به چشم هام گره زد.

-بیدار شدی؟ بیا ببین چه صبحونه ای درست کردم، باید انگشت هات هم باهاش بخوری.

تک خنده ای کردم و گفتم:

-آخه عزیز دلم یه نون و پنیر چی داره که بخوام انگشت هام رو هم باهاش بخورم؟

اخم شیرینی بین ابروهاش نشست، با اون حال لحن شوخش دلخوری ای رو از شب قبل نشونه نگرفت.

-نچ_نچ خانومم؟ نشد دیگه، شوهر کدبانوت رو ضایع نکن.

نتونستم جلوی قهقهه مستانه ام رو بگیرم، کنار بردیا بدترین مسائل هم پشیزی ارزش نداشت، اون زندگیم و بود و من چه راحت کنار زندگیم با همه ی مسائل کنار می اومدم. ذره_ذره ی نگاه مهربونش نثار خنده هام شد و قدم بلندی به سمتم برداشت. یه دستش دور پاهام و دیگری چفت کمرم شد و این صدای جیغ بلند من بود که توی خونه ی سوت و کور پیچید. ناخودآگاه و برای نگه داشتن خودم توی آغوش گرم و نرمش جفت دست هام دور گردنش پیچید و نگاهمون قفل همدیگه شد. اصلا انگار ما طلسم شده بودیم که به هم نگاه کنیم و آیا زیبا تر و دلنشین تر از این طلسم هم وجود داره؟ از من بپرسن که می گم تا باشه از این طلسم ها.

لب هاش روی پیشونیم نشست و چشم های من از آرامشی که درش غرق شده بودم بسته شد. سرش رو عقب برد و شروع کرد به قدم زدن به سمت آشپزخونه و میزی که روش صبحونه ی بردیا پز آماده شده بود.

به آروم روی صندلی نشوندم و با لبخند پر رنگی خودش کنارم جا گرفت. چشم از میز رنگارنگ و اون مربای هویج و عسل و پنیر و ریحون های تازه ای که بوش هوش و هواسم رو برده بود گرفتم و قدردان نگاه همسر نمونه ام کردم.

تای ابروش شیطون بالا پرید و دست به سینه کمی خم شد.

-تشکر لازم نیست خانوم خانوم ها، خودم می دونم گل کاشتم.

لبخندی به این همه انرژی زدم دست دراز کردم تا تکه ای نون بربری که از همین جا هم بوی خوشش مشامم رو پر کرده بردارم که دست بردیا روی دستم نشست و آروم گفت:

-نخیر، امروز من برای شما لقمه می گیرم، شما برای من.

بیخیال شونه ای بالا انداختم و دست به سینه نگاهش کردم. دست دراز کرد و از اون ور سفره تکه ای نون سنگک کند و لاش رو پر از مربا کرد و به سمت دهنم آورد.

-بفرما، بخور ببینم.

اخمی کردم و لب هام رو بهم فشار دادم و تند_تند ابرو بالا انداختم. اون هم متقابلا اخمی کرد و گفت:

-نشد دیگه، امروز باید مربا بخوری. تازه کره هم می خواستم بذارم اما از اونجایی که شما کلا با خانواده کره مشکل داری و اگه حرفش بیاد حتی نمی خوای سر به تن من باشه، منصرف شدم.

لبخند دندون نمایی زدم که از فرصت سو استفاده کرد و به سرعت لقمه رو چپوند توی حلقم. بدون جویدن لقمه رو توی دهنم نگه داشتم و حرصی به بردیای خندون چشم دوختم. دیگه دیر شده بود؛ شیرینی مربا با بزاق دهنم مخلوط شده و همین موضوع موجب گره خوردن شدید ابروهای من شده بود.

چشم غره ای به بردیا رفتم و دستم رو به سمت نون بربری های کنجدی و برشته شده که از همین جا هم واسم ابرو می اومد؛ من رو بخور دراز کردم و تکه ی کوچکی ازش رو کندم به جاش لای اون یه تیکه ی کوچیک نون، کلی پنیر و ریحون جا دادم و به سمت دهن بردیا بردم. حالا نوبت اون بود که اخم کنه. کلا ما مثل شب و روز بودیم؛ هرچی من عشق ترشی و شوری بودم اون عشق شیرینی بود و به همین دلیل هم از هرچی شوری و ترشی بود بدش می اومد. مخصوصا که مثل الان لقمه نونش کم باشه و بارش زیاد و بازهم این جزو معیار های مورد علاقه ی من بود.

لبخند خبیثی روی لبم نشست اما در کمال ناباوری دهن بردیا باز شد و تا سر انگشت هام توی دهنش فرو رفت. گاز کوچکی از انگشتم گرفت که جیغم به هوا رفت. خنده کنان از جا بلند شد و همون طور که لقمه رو می جوید تا قورت بده گفت:

-من که مثل تو نیستم بشینم اخم و تخم کنم و آخرش هم که خوردم و لذتش رو بردم چشم غره برم. بنده می خوردم اما حرصم و خالی می کنم.

داد و بی داد کنان از روی صندلی بلند شدم و دمپایی به دست افتادم دنبال بردیا، از این سر خونه تا اون سر خونه دنبالش می دویدم تا بگیرمش اما نمی دونم چی شد که یهو سوسک بزرگی پرید جلوم همین موضوع باعث شد راهم و کج کنم یه راست برم بغل بردیا. با شدت خودم رو پرت کردم توی بغلش، اونم که آمادگی نداشت پاش به فرش گیر کرد و از پشت افتاد. سوسک کلا فراموش شد، حالا من بودم و بردیایی که چشم توی چشم نگاهم می کرد و یکی_دوتا قند که چه عرض کنم کارخونه قند سازی توی دل من راه افتاد. اصلا هم دلیل مشخصی نداره، من و بردیا کنار هم باشیم، آغوشش باشه، بند و بساط کارخونه من هم فراهمه.

لبخند مهربونی زد و گفت:

-چی شد موش موشی من؟ جامون عوض شده مثل اینکه!

با حرفش اومدم از جام بپرم و دنبال سوسکه بچرخم تا یه وقت با اون پاهای عجیب غریبش و اون شاخک های درازش من رو به دیار باقی نفرسته که دست های بردیا دور کمرم چفت شد و صداش کنار گوشم مثل موسیقی لایتی به صدا در اومد.

-کجا خانومم؟ سوسکه پلاستیکی بود، من انداختم.

بیخیال سوسک و شوهر و عشق و علاقه م به این بردیایی که مثل خودم بود شدم، از جام پریدم و تا می شد و می تونستم شروع کردم مشت زدن به بازوهای سفتش.

-آخه بیشعور، تو که می دونی در حد مرگ ازشون می ترسم.

بدون اینکه ذره ای آثار درد توی چهره اش مشخص بشه، لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-به من ربطی نداره عشقم. مار از پونه بدش میاد دم خونه اش سبز می شه.

چشم هام رو بستم و جیغ آرومی از سر حرص کشیدم و دوباره شروع کردم به زدنش اما ایشون خم به ابرو نیاوردن بلکه صدای خنده های بلندش هم توی خونه پخش شد.

@مدیر منتقد

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در 6 ساعت قبل، M.Alishahi گفته است :

 

با صدای پایی که روی پارکت ها کشیده می شد نگاه از دیوار های رنگارنگ اتاق گرفتم و به در دوختم. دست مشت شده م روی ملحفه ی تخت نشست و با کمک دست بلند شدم. دستگیره سرد و فلزی در رو فشردم و به بردیایی نگاه کردم که سمت اتاق می اومد.

لبخند مهربونی روی لب هاش نشست و نگاه عسلیش رو به چشم هام گره زد.

-بیدار شدی؟ بیا ببین چه صبحونه ای درست کردم، باید انگشت هات هم باهاش بخوری.

تک خنده ای کردم و گفتم:

-آخه عزیز دلم یه نون و پنیر چی داره که بخوام انگشت هام رو هم باهاش بخورم؟

اخم شیرینی بین ابروهاش نشست، با اون حال لحن شوخش دلخوری ای رو از شب قبل نشونه نگرفت.

-نچ_نچ خانومم؟ نشد دیگه، شوهر کدبانوت رو ضایع نکن.

نتونستم جلوی قهقهه مستانه ام رو بگیرم، کنار بردیا بدترین مسائل هم پشیزی ارزش نداشت، اون زندگیم و بود و من چه راحت کنار زندگیم با همه ی مسائل کنار می اومدم. ذره_ذره ی نگاه مهربونش نثار خنده هام شد و قدم بلندی به سمتم برداشت. یه دستش دور پاهام و دیگری چفت کمرم شد و این صدای جیغ بلند من بود که توی خونه ی سوت و کور پیچید. ناخودآگاه و برای نگه داشتن خودم توی آغوش گرم و نرمش جفت دست هام دور گردنش پیچید و نگاهمون قفل همدیگه شد. اصلا انگار ما طلسم شده بودیم که به هم نگاه کنیم و آیا زیبا تر و دلنشین تر از این طلسم هم وجود داره؟ از من بپرسن که می گم تا باشه از این طلسم ها.

لب هاش روی پیشونیم نشست و چشم های من از آرامشی که درش غرق شده بودم بسته شد. سرش رو عقب برد و شروع کرد به قدم زدن به سمت آشپزخونه و میزی که روش صبحونه ی بردیا پز آماده شده بود.

به آروم روی صندلی نشوندم و با لبخند پر رنگی خودش کنارم جا گرفت. چشم از میز رنگارنگ و اون مربای هویج و عسل و پنیر و ریحون های تازه ای که بوش هوش و هواسم رو برده بود گرفتم و قدردان نگاه همسر نمونه ام کردم.

تای ابروش شیطون بالا پرید و دست به سینه کمی خم شد.

-تشکر لازم نیست خانوم خانوم ها، خودم می دونم گل کاشتم.

لبخندی به این همه انرژی زدم دست دراز کردم تا تکه ای نون بربری که از همین جا هم بوی خوشش مشامم رو پر کرده بردارم که دست بردیا روی دستم نشست و آروم گفت:

-نخیر، امروز من برای شما لقمه می گیرم، شما برای من.

بیخیال شونه ای بالا انداختم و دست به سینه نگاهش کردم. دست دراز کرد و از اون ور سفره تکه ای نون سنگک کند و لاش رو پر از مربا کرد و به سمت دهنم آورد.

-بفرما، بخور ببینم.

اخمی کردم و لب هام رو بهم فشار دادم و تند_تند ابرو بالا انداختم. اون هم متقابلا اخمی کرد و گفت:

-نشد دیگه، امروز باید مربا بخوری. تازه کره هم می خواستم بذارم اما از اونجایی که شما کلا با خانواده کره مشکل داری و اگه حرفش بیاد حتی نمی خوای سر به تن من باشه، منصرف شدم.

لبخند دندون نمایی زدم که از فرصت سو استفاده کرد و به سرعت لقمه رو چپوند توی حلقم. بدون جویدن لقمه رو توی دهنم نگه داشتم و حرصی به بردیای خندون چشم دوختم. دیگه دیر شده بود؛ شیرینی مربا با بزاق دهنم مخلوط شده و همین موضوع موجب گره خوردن شدید ابروهای من شده بود.

چشم غره ای به بردیا رفتم و دستم رو به سمت نون بربری های کنجدی و برشته شده که از همین جا هم واسم ابرو می اومد؛ من رو بخور دراز کردم و تکه ی کوچکی ازش رو کندم به جاش لای اون یه تیکه ی کوچیک نون، کلی پنیر و ریحون جا دادم و به سمت دهن بردیا بردم. حالا نوبت اون بود که اخم کنه. کلا ما مثل شب و روز بودیم؛ هرچی من عشق ترشی و شوری بودم اون عشق شیرینی بود و به همین دلیل هم از هرچی شوری و ترشی بود بدش می اومد. مخصوصا که مثل الان لقمه نونش کم باشه و بارش زیاد و بازهم این جزو معیار های مورد علاقه ی من بود.

لبخند خبیثی روی لبم نشست اما در کمال ناباوری دهن بردیا باز شد و تا سر انگشت هام توی دهنش فرو رفت. گاز کوچکی از انگشتم گرفت که جیغم به هوا رفت. خنده کنان از جا بلند شد و همون طور که لقمه رو می جوید تا قورت بده گفت:

-من که مثل تو نیستم بشینم اخم و تخم کنم و آخرش هم که خوردم و لذتش رو بردم چشم غره برم. بنده می خوردم اما حرصم و خالی می کنم.

داد و بی داد کنان از روی صندلی بلند شدم و دمپایی به دست افتادم دنبال بردیا، از این سر خونه تا اون سر خونه دنبالش می دویدم تا بگیرمش اما نمی دونم چی شد که یهو سوسک بزرگی پرید جلوم همین موضوع باعث شد راهم و کج کنم یه راست برم بغل بردیا. با شدت خودم رو پرت کردم توی بغلش، اونم که آمادگی نداشت پاش به فرش گیر کرد و از پشت افتاد. سوسک کلا فراموش شد، حالا من بودم و بردیایی که چشم توی چشم نگاهم می کرد و یکی_دوتا قند که چه عرض کنم کارخونه قند سازی توی دل من راه افتاد. اصلا هم دلیل مشخصی نداره، من و بردیا کنار هم باشیم، آغوشش باشه، بند و بساط کارخونه من هم فراهمه.

لبخند مهربونی زد و گفت:

-چی شد موش موشی من؟ جامون عوض شده مثل اینکه!

با حرفش اومدم از جام بپرم و دنبال سوسکه بچرخم تا یه وقت با اون پاهای عجیب غریبش و اون شاخک های درازش من رو به دیار باقی نفرسته که دست های بردیا دور کمرم چفت شد و صداش کنار گوشم مثل موسیقی لایتی به صدا در اومد.

-کجا خانومم؟ سوسکه پلاستیکی بود، من انداختم.

بیخیال سوسک و شوهر و عشق و علاقه م به این بردیایی که مثل خودم بود شدم، از جام پریدم و تا می شد و می تونستم شروع کردم مشت زدن به بازوهای سفتش.

-آخه بیشعور، تو که می دونی در حد مرگ ازشون می ترسم.

بدون اینکه ذره ای آثار درد توی چهره اش مشخص بشه، لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-به من ربطی نداره عشقم. مار از پونه بدش میاد دم خونه اش سبز می شه.

چشم هام رو بستم و جیغ آرومی از سر حرص کشیدم و دوباره شروع کردم به زدنش اما ایشون خم به ابرو نیاوردن بلکه صدای خنده های بلندش هم توی خونه پخش شد.

@مدیر منتقد

لطفا با دقت بیشتری به جزئیات تصویر نگاه کنید و از اونها برای طنز نویسی استفاده کنید. من از شما یک داستان کوتاه با ژانر طنز و عاشقانه خواستم نه یک پارت عاشقانه.

  • حیرانم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 13 ساعت قبل، یارا گفته است :

 

به چشم هایم خیره می شود. هنوز هم نگاه شیرینش را دارد. وقتی کنارم قرار می گیرد بوی تنش را با تمام وجود لمس می کنم و طعم خوشبختی را می چشم. لبخند نمکینی می زنم و با لمس انگشت های خوش فرمش می گویم.
- دلم لَک زده برای بغل هات.
با این حرفم مرا مهربانانه در آغوشش می کشد و با لمس موهای خوش بویم مرا نوازش می کند. ناگهان شیطنتش گُل می کند و مرا از زمین بلند.
میان خنده هایم داد می زدم، او نیز می خندید و با چشم های عسلی رنگش که شادی در آن موج میزد مرا به سمت میز می برد.
مرا روی میز می گذارد. پاهایم را با لمس سرمای میز کمی بالا می کشم. با شنیدن گرمای صدایش که هنوز آرام بود و می خندید، ساکت نگاهش می کنم.
لب بر می چیند.
- سکوت شیرینت هم دوست داشتنی است.
نگاه عاقل اندر سفیهانه می کنم و پشتش را به سمت خود بر می گردانم. دست بر کمر ستبرش می برم و روی شکمش قفل می کنم. سر روی شانه اش می گذارم و آرام دستم را روی بازوانش به حرکت در می آورم. چه خوب است حس بوی خوشبختی، چه خوب است دیدن قیافه بانمک زندگی و چه خوب است...
خودش را از من جدا می کند و دست در دستم می گوید.
- از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر.
این شعر را بلد بودم. لبخندی روشن چون روز می زنم و ادامه شعر را زمزمه می کنم.
- یادگاری که در این گنبد دوار بماند...

نمکین می خندد و دوباره مرا به خود می فشارد. خودم را از او جدا می کنم و از روی میز سُر می خورم. 

- اگه می تونی من رو بگیر، آقا زرنگه. 

کف دست هایش را به هم می زند و با وجد می گوید. 

- چشم، خانم ناقلا. 

به سمتم که می آید زبانم را برایش بیرون میاورم و به سمت اتاقمان می دوم. قبل از اینکه به من برسد در اتاق را بسته و از پشت قفل می کنم. از پشت در بلند می گوید. 

- نشد، بیا بیرون تا بخورمت. 

می خندم. 

- اول دست هات رو نشون بده اگه مادرم بودی بعد میام بیرون. 

مدتی سکوت و بعد صدای طناز او. اسمم را صدا می زند و از زیر در چند گلبرگ به سمتم می فرستد. 

- این از عشق من به تو، گل جا نمی شد گلبرگ فرستادم. من مامانت نیستم اما گرگ سیاهم نیستم. 

ریز می خندم. در را باز می کنم و با خوشحالی به چشم هایش خیره می شوم. او هم متقابلا لبخند می زند و گلی را که در دستش بود به سمتم می گیرد. گل را می گیرم و از بوی زیبایش عشق را به چشم می بینم.

 

@مدیر منتقد

قطعه خیلی زیبایی نوشتید اما ژانر طنز توی اون به چشم نمیاد. شما هم با دقت بیشتری عکس رو ببینید و یک "داستان کوتاه" برای من بنویسید.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 7 ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است :

لطفا با دقت بیشتری به جزئیات تصویر نگاه کنید و از اونها برای طنز نویسی استفاده کنید. من از شما یک داستان کوتاه با ژانر طنز و عاشقانه خواستم نه یک پارت عاشقانه.

من واقعا از اون تصویر چیز طنزی نمی بینم که بخوام بنویسم.

طنزمم از این بهتر نمیشه خدایی

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در 8 ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است :

قطعه خیلی زیبایی نوشتید اما ژانر طنز توی اون به چشم نمیاد. شما هم با دقت بیشتری عکس رو ببینید و یک "داستان کوتاه" برای من بنویسید.

چشم. 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در در 6 فروردین 1399 در 10:39، مدیر منتقد گفته است :

تمرین عنصر حس آمیزی:

تصویر نویسی:

IMG_20191206_052631_839.jpg

راجع به تصویر بالا داستان کوتاهی با ژانر (عاشقانه_طنز) بنویسید و در همین تاپیک تحویل 

علاقه مندشدم،میتونم منم بنویسم یا فقط کسایی که تگ کردید باید بنویسن؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 3 ساعت قبل، M.Alishahi گفته است :

من واقعا از اون تصویر چیز طنزی نمی بینم که بخوام بنویسم.

طنزمم از این بهتر نمیشه خدایی

طنز حوادث بنویسید نه طنز دیالوگ. طنز نویسی رو در نثر و طرح داستان به نمایش بگذارید دیالوگ تنها چاشنی هست.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱ ساعت قبل، یارا گفته است :

چشم. 

پر نور.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 3 دقیقه قبل، Nazioo79 گفته است :

علاقه مندشدم،میتونم منم بنویسم یا فقط کسایی که تگ کردید باید بنویسن؟

سلام. برای تیم منتقدان هست اگر علاقمند هستید میتونید در فراخوان شرکت و تست بدید.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در هم اکنون، مدیر منتقد گفته است :

طنز حوادث بنویسید نه طنز دیالوگ. طنز نویسی رو در نثر و طرح داستان به نمایش بگذارید دیالوگ تنها چاشنی هست.

پس بی زحمت برای همین موضوع اول آموزش بذارید، چون همه امون مشکل داریم.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در 1 دقیقه قبل، M.Alishahi گفته است :

پس بی زحمت برای همین موضوع اول آموزش بذارید، چون همه امون مشکل داریم.

طنز نویسی منظورتونه؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 1 دقیقه قبل، مدیر منتقد گفته است :

طنز نویسی منظورتونه؟

بله

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در هم اکنون، M.Alishahi گفته است :

بله

مرضیه جان آموزش نویسندگی که برگزار نکردیم. این عناصر چون در نقد ها مورد استفادست آموزش می‌دیم. کمی که جلو افتادیم در گپ راجع به طنز نویسی هم صحبت خواهیم کرد. ممنون از پیشنهاد شما.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 20 دقیقه قبل، مدیر منتقد گفته است :

سلام. برای تیم منتقدان هست اگر علاقمند هستید میتونید در فراخوان شرکت و تست بدید.

عه من فکر می کردم مثل مسابقست هرکی بتونه خوب بنویسه خوبه😂👌نه ممنون علاقمند نیستم❤

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 1 دقیقه قبل، Nazioo79 گفته است :

عه من فکر می کردم مثل مسابقست هرکی بتونه خوب بنویسه خوبه😂👌نه ممنون علاقمند نیستم❤

خیر ذکر شده آموزش. موفق باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 6 فروردین 1399 در 10:39، مدیر منتقد گفته است :

تمرین عنصر حس آمیزی:

تصویر نویسی:

IMG_20191206_052631_839.jpg

راجع به تصویر بالا داستان کوتاهی با ژانر (عاشقانه_طنز) بنویسید و در همین تاپیک تحویل دهید.

با بوی شیرینی که مشامم رسید، سرم را از توی لپ تاپم بیرون آوردم.
با آرامش صندلی چرخ دارم را به عقب هل دادم و از پشت میز برخاستم. گوش هایم جز سکوت چیز دیگری نمی شنید. چه طور این شیرینی بو دارد؛ ولی صدا ندارد؟
توی چهارچوب در ایستادم. کاناپه ی چرمی جلوی تلویزیون، پر از خرده چیپس و خوراکی نبود. مگر می شد؟!
بزاق دهانم را فرو دادم و نگاهم رو به رکابی خاکستری رنگی که تنم بود انداختم. خالکوبی های روی دستم خود نمایی می کرد. با قدم های آهسته سمت آشپزخانه رفتم. دمپایی هایم روی سرامیک، سکوت خانه را از بین می بردند. از راهروی اتاق ها که بیرون آمدم، نگاهم خشک شد. نمی توانستم حرفی بزنم تا آن دختر با موهای رنگ شده و پیراهن بلندش که روی اپن نشسته بود، متوجه ی من بشود. گویی او متوجه ی من شده، زیرا همان طور که پشتش به من بود، صدایش توی آشپزخانه اکو شد.
- می خواستم سوپرایزت کنم عزیزم. فکر نمی کردی به این زودی ها از آلمان برگردم، نه؟

آن قدر شوکه شده بودم که قبل از آن که عکس العملی از خودم به روز بدهم، بازویم را کشید و من را از پشت بغل کرد. با حلقه شدن دست هایش به دور کمرم بار دیگر آن عطر شیرین را احساس کردم. گرمای وجودش نگرانی ام را از بین نمی برد، اما ناچارا لبخند زدم. می دانستم هر آن چشم هایش را باز می کند و آنگاه من بیچاره می شوم. سرم را به سمتش چرخاندم و او پلک هایش را از هم باز کرد. چشم هایش آن قدر گرد شد که با خود فکر کردم، مبادا چشم هایش وسط آشپزخانه قل بخورد. نگاهش از بالا تا پایین بدنم در چرخش بود. فکر کنم اون هم مانند من، زبانش تکان نمی خورد. قبل از آن که اقدامی بکند، حلقه ی دست هایش را از دور کمرم باز کردم؛ اما نتوانستم از دست چنگال های تیزش به دستم فرار کنم. قبل از آن که بازویم را خراش بدهد سریع گفتم:« به خدا شایان مجبورم کرد.»

چشم غره ای رفت و ناخون های سردش را بیشتر در بازویم فرو کرد و گفت:« این کار ها رو چه به شایان! می دونم همه چی زیر سر خودته. چند روز نبودم، اون وقت میری برای من تتو می کنی؟!»

از این زورگویی و زندگی متاهلی خشمگین شدم. دستش را از بازویم پس کشیدم و به چشم های خونی اش خیره شدم. دهن باز کردم تا فحش های رکیکی ازش خارج کنم که ناگهان صفحه ی گوشی ام که روی اپن جا خوش کرده بود، روشن شد و صدای آهنگ ملایمی سکوت را شکست. چشم های قرمز از خشم نازنین، سمت گوشی چرخید و نگاهش روی اسمی خشک شد که توی صفحه ی گوشی ام در حال چشمک زدن بود. تنها در آن هیری ویری توانستم صدای ناباورانه ی نازنین را بشنوم. 
- پریسا کیه که داره بهت زنگ می زنه؟!

بزاق دهانم را فرو دادم و لبخندی روی لب هایم نشاندم. گفتم:« دختر عممه دیگه!»

اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست و به چشم های وحشت زده ام خیره شد. غرید:« تو که عمه نداری احمق!»

@مدیر منتقد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در 5 دقیقه قبل، niloofar_ گفته است :

با بوی شیرینی که مشامم رسید، سرم را از توی لپ تاپم بیرون آوردم.
با آرامش صندلی چرخ دارم را به عقب هل دادم و از پشت میز برخاستم. گوش هایم جز سکوت چیز دیگری نمی شنید. چه طور این شیرینی بو دارد؛ ولی صدا ندارد؟
توی چهارچوب در ایستادم. کاناپه ی چرمی جلوی تلویزیون، پر از خرده چیپس و خوراکی نبود. مگر می شد؟!
بزاق دهانم را فرو دادم و نگاهم رو به رکابی خاکستری رنگی که تنم بود انداختم. خالکوبی های روی دستم خود نمایی می کرد. با قدم های آهسته سمت آشپزخانه رفتم. دمپایی هایم روی سرامیک، سکوت خانه را از بین می بردند. از راهروی اتاق ها که بیرون آمدم، نگاهم خشک شد. نمی توانستم حرفی بزنم تا آن دختر با موهای رنگ شده و پیراهن بلندش که روی اپن نشسته بود، متوجه ی من بشود. گویی او متوجه ی من شده، زیرا همان طور که پشتش به من بود، صدایش توی آشپزخانه اکو شد.
- می خواستم سوپرایزت کنم عزیزم. فکر نمی کردی به این زودی ها از آلمان برگردم، نه؟

آن قدر شوکه شده بودم که قبل از آن که عکس العملی از خودم به روز بدهم، بازویم را کشید و من را از پشت بغل کرد. با حلقه شدن دست هایش به دور کمرم بار دیگر آن عطر شیرین را احساس کردم. گرمای وجودش نگرانی ام را از بین نمی برد، اما ناچارا لبخند زدم. می دانستم هر آن چشم هایش را باز می کند و آنگاه من بیچاره می شوم. سرم را به سمتش چرخاندم و او پلک هایش را از هم باز کرد. چشم هایش آن قدر گرد شد که با خود فکر کردم، مبادا چشم هایش وسط آشپزخانه قل بخورد. نگاهش از بالا تا پایین بدنم در چرخش بود. فکر کنم اون هم مانند من، زبانش تکان نمی خورد. قبل از آن که اقدامی بکند، حلقه ی دست هایش را از دور کمرم باز کردم؛ اما نتوانستم از دست چنگال های تیزش به دستم فرار کنم. قبل از آن که بازویم را خراش بدهد سریع گفتم:« به خدا شایان مجبورم کرد.»

چشم غره ای رفت و ناخون های سردش را بیشتر در بازویم فرو کرد و گفت:« این کار ها رو چه به شایان! می دونم همه چی زیر سر خودته. چند روز نبودم، اون وقت میری برای من تتو می کنی؟!»

از این زورگویی و زندگی متاهلی خشمگین شدم. دستش را از بازویم پس کشیدم و به چشم های خونی اش خیره شدم. دهن باز کردم تا فحش های رکیکی ازش خارج کنم که ناگهان صفحه ی گوشی ام که روی اپن جا خوش کرده بود، روشن شد و صدای آهنگ ملایمی سکوت را شکست. چشم های قرمز از خشم نازنین، سمت گوشی چرخید و نگاهش روی اسمی خشک شد که توی صفحه ی گوشی ام در حال چشمک زدن بود. تنها در آن هیری ویری توانستم صدای ناباورانه ی نازنین را بشنوم. 
- پریسا کیه که داره بهت زنگ می زنه؟!

بزاق دهانم را فرو دادم و لبخندی روی لب هایم نشاندم. گفتم:« دختر عممه دیگه!»

اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست و به چشم های وحشت زده ام خیره شد. غرید:« تو که عمه نداری احمق!»

@مدیر منتقد

نیلوفر جان شما تا حدی موفق طنز نویسی بودید و حداقل موجب شدید لبخندی بزنم. اما لطفا این خشم نشسته در طنز رو ویرایش کنید و یک باره داستان را تمام نکنید. دقت کنید من داستان کوتاه میخوام از شما نه  یک پارت رمان دایتان کوتاهیی که شامل *شروع، میانه، پایان باشد. تا قسمت چنگ ناخون ها خوب پیش رفتید اما یکباره سیر داستان را رها کردید. برای مثال میتونستید اینطور بنویسید:

خانونم سخت در دهان آن اژدهای روی دستش فرو رفته بود، با مشت شدن ناگهانی دستش و بیرون زدن آن عضله ها اژدها انگشتم را بلعید، ترسیده دست عقب کشیدم با مشتی کوتاه روی آن....

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

IMG_20191206_052631_839.jpg

قلبم امروز بی تاب دیدن یار است، یاری که یک ماهی می شود ندیده بودمش. او دریک شهری و من دریک شهر دیگر. امروز برایم از هر روز دیگر زیبا تر بود. خانه را تمیز کرده بودم، یکی از پیرهن های خاکی رنگ خط خطی اش را به تن کرده بودم و بر روی اپن خانه عشقمان که آجر به آجر آن را با محبت و عشق ساخته بودیم نشستم. نگاهی به خانه زیبایم کردم؛ لوستر های مکعب شکلی که از سقف آویزان است، مبل خاکی رنگ خط خطی و پنجره بزرگی که با پرده قهوه ای سوخته تکمیل شده بود. با صدای کلیدی که در، در فرو می رفت از فکر بیرون آمدم با سرعت به سمت آشپز خانه پا تند کردم اما ناگهان پای برهنه ام بر روی چیز نرم اما لزجی رفت که باعث شد جیغم به هوا رود. اه! لعنت به این شانس من، می خواستم مثلا غافلگیرش کنم اما، با بلند شدنم از روی زمین از فکر بیرون آمدم، مدام جیغ می زدم و بوی عطر یخش را با تمام وجودم استشمام می کردم. 

- آروم باش، آروم جونم. 

- دارا، اون پایین یه چیز نرم و لزجی هست. 

- خب آره، یه سوسک که این حرف ها رو نداره، آروم جونم. 

- چــی! سوسک؟! 

- اهوم. 

به یک باره گویی برق دویست و بیست ولت را بهم وصل کرده باشن، مثل یک میمون از سر و کله اش بالا رفتم و مدام جیغ می زدم و می گفتم: 

- دارا توروخدا بکشش، دارا می ترسم، جون من بکشش. 

خنده هایی که می کرد بیشتر اعصابم را بهم می ریخت. با داد اسمش را صدا زدم تا شاید دست از خنده هایی که دنیای من بود بردارد.

- دارا! 

با صدایی که رگه های خنده درونش هویدا بود، جوابم را داد. 

- باشه؛ باشه خانومم، آروم باش. کرم کردی به مولا. 

وقتی دیدم نمی خواهد دست از سر شیرین بازی و خنده هایش بردارد، شروع کردم به بدن عضلانی اش مشت زدن و یک دندون جانانه گرفتم. با لبخندی سرش را به طرف برگرداند و گفت: 

- من و مشت می زنی؟! من و دندون می گیری ضعیفه؟!

با حالت با مزه ای سری تکان دادم که دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: 

- آخه ضعیفه این چه کاری می کنی؟

بعد هم من را روی اپن قرار داد. از پشت بغلش کردم و یک خورده بالاتر از جایی که دندانش گرفته ام را بوسیدم، زمزمه وار فارغ از آن سوسک گفتم: 

- دوستت دارم بهانه زندگیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در ۱ ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است :

نیلوفر جان شما تا حدی موفق طنز نویسی بودید و حداقل موجب شدید لبخندی بزنم. اما لطفا این خشم نشسته در طنز رو ویرایش کنید و یک باره داستان را تمام نکنید. دقت کنید من داستان کوتاه میخوام از شما نه  یک پارت رمان دایتان کوتاهیی که شامل *شروع، میانه، پایان باشد. تا قسمت چنگ ناخون ها خوب پیش رفتید اما یکباره سیر داستان را رها کردید. برای مثال میتونستید اینطور بنویسید:

خانونم سخت در دهان آن اژدهای روی دستش فرو رفته بود، با مشت شدن ناگهانی دستش و بیرون زدن آن عضله ها اژدها انگشتم را بلعید، ترسیده دست عقب کشیدم با مشتی کوتاه روی آن....ی

خیلی قشنگه. برام سخته ولی رعایت می کنم عزیزم❤️

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در 4 ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است :

مرضیه جان آموزش نویسندگی که برگزار نکردیم. این عناصر چون در نقد ها مورد استفادست آموزش می‌دیم. کمی که جلو افتادیم در گپ راجع به طنز نویسی هم صحبت خواهیم کرد. ممنون از پیشنهاد شما.

شما گفتین مشکل دارین بگین و این هم مشکل بود و من گفتم

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات





×
×
  • اضافه کردن...