رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Eli_^

رمان نفس هم گناه | الی.م و شکارچی کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

💎سطح قلم: حرفه ای💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

"پارت هفتاد و دوم" 

استاد با خنده وارد کلاس شد و شروع به تدریس کرد. امروز به حد کافی عصبی و کسل بودم، بی توجه به نکاتی که استاد تدریس می کرد، نا خودآگاه حواسم به سمت دیگه ای رفت. 

با صدا زدن های مکرر استاد به خودم اومدم و با گیچی جواب دادم: 

- ب... بله استاد؟ 

- خانم محبی خوبین? 

- بله ممنون! 

سری تکون داد و به ادامه تدریس پرداخت. ذهنم به قدری شلوغ بود که ناخودآگاه مغزم از مسئله ای به مسئله بی مرتبط دیگه ای پرت می شد. 

با خسته نباشید استاد به خودم اومدم و وسایلم رو جمع کردم. پسر ها در حال بگو و بخند بودن، ساینا و مهین و مهناز هم به جمعشون پیوستن. شقایق زیر گوشم زمزمه کرد: 

- بریم پیششون؟ 

شونه ای بالا انداختم و با کلافگی به سمتشون قدم برداشتم، حس می کردم پاهام سنگین شده و آنچنان تمایلی برای رفتن به سمتشون رو نداشت.

لبخند مصنوعی زدم و با همه احوال پرسی کردم. احمد در حالی که توی صداش شیطنت موج می زد، با لحن خبیثی گفت: 

- حالا کی می ریم شام بخوریم؟ 

شاهین به شوخی مشتی به بازوش زد و گفت: 

- منتظرم امیر علی ماشینش رو بیاره! با ماشین من و سجاد که هممون جا نمی شیم! 

ساینا با کنجکاوی پرسید: 

- امیر علی کیه؟ 

- پسر عممه! 

و در حالی که کوله اش رو روی دوشش انداخت، به سمت در کلاس رفت و ادامه داد: 

- من می رم با استاد حرف بزنم شاید بیاد! 

دستم رو توی جیبم کردم و با صدای آرومی رو به شقایق گفتم: 

- من می رم یه آبی به صورتم بزنم تا خواب از چشم هام بپره! 

سری تکون داد و با مهین مشغول گفت و گو شد. به سمت سرویس بهداشتی پا تند کردم.

از داخل آینه به چشم های سبزم نگاه کردم. سرخ_سرخ شده بودن، انگار توی خون غلت می زدن. کم کم گوشه لبم پوزخندی شکل گرفت، اخم هام توی هم جمع شدن! 

در صدم ثانیه به خودم اومدم، قیافه معصوم و دوست داشتنی ام حالا سرد_سرد شده بود. حتی خودم هم از این همه تغییر یهوی تعجب کرده بودم. یه مشت دیگه آب به صورتم زدم. قلبم انگار سلول به سلول می سوخت. تصاویر نامفهموی جلوی چشم هام جوون گرفت و به سرعت رد شد. 

@الهام تاجی

ویرایش شده توسط شکارچی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

"پارت هفتاد و سوم" 

چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم، چشم هام دو دو می زد. پلک هام رو به سختی باز نگه داشتم، جلوی چشمم لکه های مشکی ظاهر شد. مشت دیگه ای از آب رو به صورتم زدم. ضربان قلبم تند شده بود و خارج از ریتم خودش رو درون قفسه سینه ام کوبید. 

آخرین مشت آب رو به صورتم زدم و نگاه دقیقی به صورتم انداختم. انگار دیدم تیره تر شده بود. به سمت در سرویس قدم برداشتم و در رو باز کردم. هوای پاک بیرون به سمتم هجوم آورد. 

نفس کشداری کشیدم هوای مسموم رو از ریه هام بیرون فرستادم. کوله ام رو از کنار دیوار برداشتم و یه قدم به سمت کلاس برداشتم. با صدای ملایم خانم فهیمی سر جام ایستادم. 

روی پاشنه پام چرخیدم و روم رو به سمتش چرخوندم. ادامه داد: 

- بچه ها رفتن پایین! 

خداحافظی کردم و مسیرم رو از کلاس به سمت پله ها تغییر دادم. 

***

بچه ها وارد رستوران سنتی شدن؛ شقایق مشغول حرف زدن با ساینا بود و یه جورایی تنها بودم. دستی به مقنعم کشیدم و موهام رو مرتب کردم. چشم هام رو داخل حدقه ام چرخوندم و جلو تر از همه راه افتادم، صدای قدم های سریع یه نفر رو از پشت شنیدم. 

هم راستا با من شروع به قدم زدن کرد، نگاه کوتاهی بهش انداختم و بی توجه به بچه ها قدم هام رو تند تر کردم. سجاد لبخندی زد و گفت: 

- خوبی؟ 

- خوبم! 

- نه خوب نیستی!

جوابش رو ندادم و قدم های بلندی برداشتم. امروز به حد کافی بی حوصله بودم و اشتباه کردم که قبول کردم دسته جمعی بیرون برم. شاهین یه کلبه چوبی کوچیک رو انتخاب کرد و گفت: 

- بچه ها به نظرتون این آلاچیق خوبه؟ تمیز تر از این پیدا نکردم! 

همه موافقتشون رو اعلام کردن. لحظه ای بعد گارسون اومد آلاچیق رو مرتب کرد. همه با خستگی وارد آلاچیق شدن. زمزمه وار از شقایق پرسیدم: 

- ساعت چنده؟ 

- یه ربع مونده به هشت! 

آهانی گفتم و کوله ام از روی دوشم برداشتم و کنارم گذاشتم.

 

ویرایش شده توسط شکارچی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...