رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت چهل و ششم

قیافه اش جدی و اخم کرده بود. کم پیش می اومد همچین قیافه ای به خودش بگیره. خودم رو به ندونستن زدم و پرسیدم:« کدوم روز؟»

- اون روز توی رستوران. حالم خوب نبود و شما رو با کس دیگه ای اشتباه گرفتم. متاسفم.

لب هام رو به هم فشردم. اخمی کردم و گفتم:« خواهش می کنم. گذشته ها گذشته.»

لبخند مرموزی زد و گفت:« البته! من دیگه رفع زحمت می کنم. گفتم که، امیر بیرون منتظره.»

لبخند مصنوعیی زدم و خداحافظی کردم. آرش رفت و مهمون ها سالن رو خالی کردن و دیگه کسی نموند. با رفتن مهمون ها، سحر سمتم اومد و با تمسخر گفت:« خب؟ می خوای چی کار کنی؟»

اخم کردم و پرسیدم:« منظورت چیه؟»

نیشخندی زد و عصبی گفت:« منظورم اینه که چرا برگشتی؟ باید تا ابد قایم می شدی تا کسی نتونه پیدات کنه.»

با خونسردی ظاهری گفتم:« من یک سوم اموال اردلان رو گرفتم و همسر آروینم. چرا نباید برگردم؟ حضور من این جا منطقیه؛ ولی فکر نکنم حضور تو این جا منطقی باشه.»

با حرص به من نگاه کرد. آروین بی توجه به بحث ما از پله ها بالا رفت تا به اتاقش بره. سحر با حرص سمت آروین چرخید و جیغ زد:« آروین، تو یک چیزی به این دختره ی گستاخ بگو.»

آروین ایستاد و لحظه ای برگشت. با نگاه سردش به من نیم نگاهی کرد و گفت:« باهاش درست صحبت کن!»

به راهش ادامه داد و از جلوی چشم های بهت زده ی من غیب شد. سحر با حرص به حرف ناچیز آروین غر زد. سحر داشت سرم رو به درد می آورد. کلافه گفتم:« می تونی فردا حرف هات رو بزنی. من میرم بخوابم.»

بی توجه به جیغ جیغ کردن هاش از پله ها بالا رفتم. می تونستم اتاق خودم رو تشخیص بدم؛ ولی به جاش سمت اتاق آروین رفتم. با خشم بدون این که در بزنم درو باز کردم. روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیش کار می کرد. بدون این که نگاهی به من بکنه گفت:« قبل از داخل شدن باید در بزنی، مگه طویله ست؟»

- چرا؟

اخمی کرد و به نگاه کرد. در رو بستم و نزدیک تختش شدم و با حرص گفتم:« چرا طرفداری سحر رو می کنی؟»

پوزخندی زد و پرسید:« می خوای طرفداریِ تورو بکنم؟»

- نه همچین انتظاری ندارم؛ اما نمی خوام من رو این قدر جلوی اون کوچیک کنی.

چیزی نگفت و دوباره با گوشیش مشغول کار شد. لب هام رو به هم فشردم و زمزمه کردم:« اون شب رو فراموش کردی؟» دست از کار کردن کشید. حتی به من نیم نگاهی نکرد. اخم کردم و گفتم:« من به خواست خودم نیومدم. می دونی که حتی تحمل کنار تو موندن رو ندارم. من دنبال اون چیزیم که تو، شایان و کامیار دنبالش بودین. اون...»

می خواستم بگم "اون مدارک"؛ اما آروین سریع نیم خیز شد و سریع دستش رو جلوی دهنم گرفت. با اخم غلیظی که داشت، نگاه کشنده ای بهم کرد. از این حرکت ناگهانیش جا خوردم و وحشت کردم. آروم زمزمه کرد:« دیگه حرفی از اون نزن.»

اخمی کردم و دستش رو گاز گرفتم. فریادی زد و دستش رو کشید. با حرص گفتم:« واقعا نمی تونم درکت کنم!»

با عصبانیت گفت:« نیازی ندارم که تو من رو درک کنی!»

بغض راه گلوم رو گرفت. خودم می خواستم درکش کنم. می خواستم بفهمم به چی فکر می کنه و می خواد چی کار کنه. می خوام بفهمم آدم بده ی داستان اونه؟ بغضم رو قورت دادم و سعی کردم خونسردیِ خودم رو حفظ کنم. نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:« نقشه ات چیه؟ می خوای چی کار کنی؟»

نیشخندی زد و به تختش برگشت. دراز کشید و گفت:« من نقشه ای ندارم. فقط به عنوان همسرم زندگی کن و از ثروت لذت ببر.»

بهت زده بهش خیره شدم. چه طور می تونست همچین حرفی بزنه؟ چه طور می تونست نسبت به وضعیت الان این قدر بی خیال باشه؟ دست هام رو فشردم و غریدم:« ازت متنفرم!»

بدون حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفتم و در رو به هم کوبیدم. بغضم رو به زور قورت دادم و سمت اتاق قدیمیم رفتم. هنوز همون دکور رو داشت. کسی بهش دست نزده بود. روی تختم دراز کشیدم و زیر پتو مخفی شدم. انتظار داشتم آروین حتما نقشه ای داشته باشه. اون حتما یک دلیلی داشته که با شایان قطع ارتباط کرده؛ اما اشتباه کردم، ثروت زیاد اون رو وسوسه کرده. من باید خودم اون مدارک رو پیدا کنم. لب هام رو به هم فشردم. گوشیم رو درآوردم و شماره ی شایان رو گرفتم. بعد از خوردن دوتا بوق جواب داد. بعد از سلام و پرسیدن اوضاعم، از آرمان خبر گرفتم. انگاری خیلی بی قراریِ من رو می کنه. حتی شایان رو هم خیلی اذیت کرده. مدام گریه می کنه و می خواد من رو ببینه. قلبم با شنیدن این حرف ها فشرده میشه. من هم دلم برای آرمان تنگ شده. لبخند تلخی زدم و گفتم:« من فردا میام تا آرمان رو ببینم.»

- نه تو نباید بیای!

متعجب و مشکوک پرسیدم:« چرا؟!»

- الان همه ی توجه ها به توئه. ممکنه موقع اومدنت به این جا تعقیبت کنن.

- پس گوشی رو بده آرمان تا باهاش صحبت کنم.

گوشی رو به آرمان داد و صدای آرمان رو که شنیدم قلبم از هیجان و دلتنگی تند تند زد:« مامان؟»

- جون مامان. قربونت بشم. خوبی؟ درست غذات رو می خوری؟

یه دفعه صدای گریه ی آرمان دراومد و گفت:

- مامان بد! چرا من رو تنها گذاشتی؟

-عزیزم، مجبور بودم. چشم روی هم بزاری برمی گردم. تو هم این قدر شایان رو اذیت نکن وگرنه من ناراحت میشم.

- ناراحت نشو!

- الهی قربونت بشم.

بعد از کلی قربون صدقه رفتن و حرف زدن با آرمان و شایان گوشی رو قطع کردم. الان آروم شده بودم و خوابم می اومد. خمیازه ای کشیدم و چشم هام رو بستم.

***

صدای جیغ زنی من رو از جا پروند. با وحشت سر جام نیم خیز شدم. سحر با خشم فریاد زد:« خجالت نمی کشی دختر؟ لنگ ظهره هنوز خوابی؟»

نگاهی به ساعت کردم. نه صبح بود. همچین هم میگه زود نبود. پوفی کشیدم و غر زد:« تو حتی برای بدرقه آروین هم نیومدی. جلوی همه من رو خجالت زده کردی.»

با حرص بهش گفتم:« چرا باید بیام؟»

- چون اون صاحب این عمارتیه که تو داری توش مفت خوری می کنی، درضمن شوهرت هم هست.

کلاقه چنگی به موهام زدم و گفتم:« به من چه.»

پتو رو دوباره روی خودم کشیدم. به جیغ جیغ هاش توجه نکردم و چشم هام رو بستم. این قدر جیغ جیغ کرد که دیگه نتونستم بخوابم و مجبور شدم بیدار بشم. هه! با اون رفتار خوب دیشب آروین، برم بدرقه اش؟ خداروشکر که خواب بودم و مجبور نشدم برم. از دستشویی که بیرون اومدم، دیدم یک گله آدم توی اتاقم جمع شدن. با تعجب بهشون خیره شدم که با احترام خم شده بودن. سحر با اخم گفت:« این ها استاد هات هستن. باید بهشون احترام بذاری.»

نه این که تو الان داری بهشون احترام می ذاری. می خواستم همین رو بگم؛ ولی ممکن بود دوباره بره پیش آروین چقلی کنه. خیر سرم زن آروینم؛ اما انگار یک هوو بالا سرم اومده. کلافه پرسیدم:« باز استاد برای چی؟»

پوزخندی زد و گفت:« این جا یک عمارت اشرافیه. خبر نداشتی؟ تو یک دختر معمولیی و از نظر من، حتی لیاقت نداری این جا نفس بکشی. باید آموزش ببینی تا بتونی یک زن شایسته برای ارباب این خونه باشی.»

- مسخره ست! من قبلا تونستم شمارو گول بزنم که نورام. این یعنی هرچی که لازمه رو بلدم.

- نورا هیچی از رفتار اشرافی حالیش نبود، چون اردلان بهش این چیزها رو یاد نداد؛ اما تو باید یاد بگیری. دیگه هم با من بحث نکن.

هرچی حرص داشتم رو توی دست های مشت شدم خالی کردم. سحر خیلی ریلکس شروع به معرفی کرد. به مرد اولی که یکم خوش هیکل بود گفت:« ایشون مسئول تربیت بدنی و وعده های غذاییت هستن.»

به زن بعدی اشاره کرد.

- ایشون مسئول رقص هستن.

به مرد بعدی اشاره کرد و گفت:« ایشون مسئول هنرت هستن.»

همین طور یکی یکی معرفی کرد.

- ایشون مسئول آداب معاشرت، غذاخوری و راه رفتنت هستن.

- ایشون مسئول دروس یادگیری هستن.

پوفی کشیدم و پرسیدم:« تموم شد؟»

لبخند حرص دراری زد و گفت:« فعلا آره. بهتره هرچه سریع تر شروع کنی.»

پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:« حتما!»

به سمت کمدم رفتم و مانتوم رو روی لباس هام تنم کردم . سحر با خشم جیغ جیغ کرد:

- کدوم گوری می ری؟

لبخندی زدم و گفتم:« قبرستون تا از مرده ها آدام معاشرت یاد بگیرم.»

با گفتن این حرف از اتاق بیرون زدم و بدون توجه به حرف های سحر از پله ها پایین رفتم. به در ورودی که رسیدم جیغ زد:« هِی دختره ی چشم سفید! حق نداری پات رو از این عمارت بیرون بذاری!»

نیشخندی زدم و سمتش برگشتم. با خونسردی گفتم:« اسمم سایه ست. فکر کردم باید بدونی!»

با حرص بهم خیره شد. از عمارت بیرون زدم. نگهبان ها تعظیم کردن و کنار رفتن. الان دیگه زندانی نبودم؛ ولی می دونستم که زیر نظرم. از عمارت که دور شدم ایستادم. الان کجا برم؟ خونه که نمی تونم برم. بهتر نیست امروز رو برای خودم بچرخونم؟ از وقتی که آرمان به دنیا اومده این کار رو نکردم. لبخندی زدم و توی پیاده رو قدم زدم. خیابون و پیاده رو ها مثل همیشه شلوغ و ترافیک بود. صدای بوق ماشین ها و شلوغی من رو یاد قدیم ها می نداخت که با باران برای خرید توی خیابون ها چرخ می زدیم. همین طور که رد می شدم، نگاهم به گل فروشی افتاد. گل های رز از توی گلدون خودنمایی می کردن. هنوز هم به نظرم گل رز از همه ی گل ها قشنگ تره. لبخند کمرنگی زدم. صدایی کنار گوشم بلند شد و من رو از جا پروند:« حتما گل رز رو خیلی دوست دارین.»

 دستم رو روی قلبم گذاشتم و بهت زده به صاحب صدا نگاه کردم. اخمی کردم و گفتم:« تعقیبم می کردی؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت چهل و هفتم

آرش خنده ی مرموزی کرد و گفت:« شاید.»

نیشخندی زدم و گفتم:« می دونستی از این شاید ها متنفرم؟»

قهقه ای زد که توجه چند نفری به ما جلب شد. گفت:« شاید.»

سعی کردم خونسرد باشم و نزنم دماغ خوشگلش رو خورد کنم. پوفی کشیدم و از کنار گل فروشی رد شدم و اون هم دنبالم راه افتاد. تازه متوجه شدم که زیر دستش هم باهاشه، امیر. ساکت و بدون هیچ حرفی دنبال آرش راه می افتاد. پوفی کشیدم و سمتش برگشتم. گفتم:« کار و زندگی نداری؟ مطمئنا سرت شلوغه، پس الکی دنبال من راه نیوفت.»

- من دنبال شما راه نمی افتم. فقط به طور اتفاقی مسیر هامون یکیه.

آره جون عمه ات. خیر سرم می خواستم امروز برای خودم بگردم؛ ولی این دوتا مثل کنه بهم چسبیدن. آهی کشیدم و به راهم ادامه دادم و اون ها هم دنبالم راه افتادن. به کافه ای رسیدم. صبحونه هیچی نخورده بودم. خواستم داخل برم که دیدم اون ها هم همین قصد رو دارن. نیشخندی زدم و گفتم:« کارت توی کافه ست؟»

- شاید.

دیگه واقعا داشت کلافه ام می کرد. داخل کافه رفتم و سر میز دونفره نشستم، چون اصلا میز یک نفره نداشت. آرش روی صندلی مقابلم نشست و امیر کنارش ایستاد. آرش با اخم به امیر گفت:« این جوری جلب توجه می کنی، برو برای خودت صندلی بیار.»

- چشم.

امیر رفت. با حرص گفتم:« بد نگذره؟»

خنده ی کوتاهی کرد. نمی دونم چرا این قدر این مرد مرموز بود. اولین بار که من رو دزدید زیاد دقت نکردم؛ اما الان مدام دارم می بینمش. گارسون سر میز اومد تا سفارش بگیره. من رو نگاه کرد و نیم نگاهی هم به آرش کرد که با لبخند مرموزش به من نگاه می کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« یک قهوه ترک با یک تیکه کیک شکلاتی.»

گارسون یادداشت کرد و به آرش نگاه کرد. آرش نگاهش رو ازمن برنمی داشت و همین معذبم می کرد. گفت:« همینی که ایشون سفارش دادن.»

گارسون یادداشت کرد و رفت. لب هام رو به هم فشردم. امیر با صندلی ای برگشت و کنار آرش با کمی فاصله نشست. سرش رو پایین انداخت و ساکت موند. پوفی کشیدم و کلافه گفتم:« خیل خب! بگو چی ازم می خوای؟»

تک خنده ای کرد. این بشر چه قدر خوش خنده ست. گفت:« نمی دونم درباره ی چی حرف می زنین!»

- مطمئنم خوب می دونی. من یک زن متاهلم. این که این جوری دنبالم راه افتادی یک جرمه، می دونستی؟

اخمی کرد و با جدیت پرسید:« می دونم. چه طوره شما بهم بگین؟ آروین خان رو به عنوان شوهرتون قبول دارین؟»

لب هام رو به هم فشردم. به دروغ زمزمه کردم:« آره.»

برعکس انتظارم خندید و گفت:« همه ما آدم ها مثل همیم. گاهی اوقات در بعضی از موقعیت های خاص، مجبوریم دروغ بگیم.» حرفی برای زدن نداشتم. نمی دونستم چی بهش بگم! اون خیلی تیز تر از این حرف ها بود.« درضمن، شما هنوز به صورت قانونی ازدواج نکردین.» متعجب بهش خیره شدم و همین طور که با سوئیچ توی دستش بازی می کرد ادامه داد:« کسی که با آروین خان ازدواج کرد نورا بود، شما نبودین. شناسنامه ی شما هنوز سفیده. فراموش کردین؟»

آب دهنم رو قورت دادم. خیلی وقت بود که این موضوع رو فراموش کرده بودم. پوزخندی زدم و گفتم:« اگه این طور که میگی باشه. شناسنامه ی من سفید نیست. نورا به وسیله ی شناسنامه ی من ازدواج کرده.»

اخم هاش توی هم رفت. شاید واقعا نمی دونست که نورا با مردی به اسم شایان ازدواج کرده. اگه بخوایم از روی قانون بسنجیم خیلی چیز ها درهم برهمه، برای همین فعلا نمی تونیم به قانون توجه کنیم. ابرویی بالا انداخت و گفت:« خب انتظار همچین چیزی رو نداشتم، جالبه!»

اخم کردم و طلبکارانه بهش خیره شدم. من زیر نظر خیلی ها هستم. این که آرش الان با منه، خیلی خطرناکه. آرش هنوز رقیب آروین محسوب میشه. آهی کشیدم. انگاری آرش عین خیالش هم نیست که الان توی چه موقعیتی هستیم. قهوه و کیک رو سر میز آوردن که صدای زنگ گوشی آرش توی فضای کافه پیچید. آرش با دیدن اسمِ روی صفحه ی گوشی لبخند مرموزی روی لبش نشست. با زیرکی به امیر نگاه کرد و با خنده گفت:« واقعا خبرها زود پخش میشه. این جا منتظر باش.»

به من نگاه کرد و گفت:« من یک تماس اضطراری دارم. الان بر می گردم.»

با اخم سر تکون دادم و رفت. بره دیگه برنگرده. صدای امیر رو بعد از مدت ها شنیدم.
- بابت اون موقع متاسفم!

متعجب سمتش برگشتم. با عذاب وجدان گفت:« من به شما دروغ گفتم و شما رو دزدیدم.»

پوزخندی زدم و با تلخی گفتم:« نیازی به عذر خواهی نیست. به هر حال دستور رئیست رو باید اجرا می کردی. همه امون توی زندگی یک "باید" هایی داریم.»

لبخند کمرنگی زد و سر تکون داد؛ ولی به من نگاه نکرد. قهوه و کیکم رو سمتش سر دادم و گفتم:« من به لطف اون اشتهام کور شده. تو می تونی مال من رو بخوری.»

با شدت سر تکون داد و گفت:« من نمی تونم بخورم. اگه بدون اجازه ی آرش خان بخورم، عصبی میشن.»

با حرص به آرش فکر کردم که چه آدم عوضییه. یعنی اگه این بدبخت از گشنگی تلف بشه، باید منتظر دستور رئیسش باشه؟ آرش با نوچه هاش مثل سگ رفتار می کنه. نیشخندی زدم و با تمسخر پرسیدم:« حتما برای دستشویی رفتن هم به اجازه ی اون نیاز داری!»

- نه، این طور نیست.

اخم کردم و خودم مشغول خوردن کیک شدم. لااقل آروین نوچه ی مخصوص نداره یا اگر هم داره من خبر ندارم. وقتی کیک و قهوه رو خوردم، تازه فهمیدم که چه قدر گشنه بودم. این قدر گشنه بودم که کیک و قهوه ی آرش هم خوردم. حقشه. با لبخند به امیر که با تعجب نگاهم می کرد گفتم:« نگران نباش، من به جای توهم خوردم.»

تک خنده ی آرومی کرد. جوری که انگار با خودش حرف می زنه زمزمه کرد:« الان فهمیدم که چرا آرش خان شما رو انتخاب کرده.»

می خواستم بپرسم منظورش از این حرف چیه که آرش برگشت. سر میز نشست و با قیافه ی خونسردش به ظرف های خالی نگاه کرد. انتظار داشتم عصبی یا ناراحت بشه؛ اما فقط لبخند زد. به جای این که اون تعجب کنه، من از عکس العملش تعجب کردم. خندید و گفت:« من گشنه نبودم. یکی خودم رو برای شما سفارش دادم، چون می دونستم می خورینش.»

اخم کردم. خیلی قابل پیش بینیم یا اون زیادی باهوشه؟ فکر کنم هردو باشه. آهی کشیدم و پرسیدم:« نمی خوای بهم بگی برای چی آویزونم شدی؟»

- می تونم کمکت کنم.

متعجب بهش خیره شدم. گیج پرسیدم:« چی؟»

- تو حتما به یک منظوری بعد از سه سال برگشتی. می خوای چی کار کنی؟ من کمکت می کنم.

پوزخندی زدم و با طعنه گفتم:« یعنی از رقیب خونی آروین کمک بخوام؟»

لبخندی زد و به جلو خم شد و آروم گفت:« من مطمئنم، هرچی که تو بخوای رو من هم می خوام.»

راست می گفت. من نابودی اموال اردلان رو می خواستم و اون هم مطمئنا همین رو می خواست. پس یعنی اگه من اموال اردلان رو نابود کنم، یعنی دارم به نفع اون کار می کنم. پس باید چی کار کنم که هردو طرف نابود بشن؟ البته من از آرش یا بقیه ی رقیب های آروین زیاد اطلاعات ندارم. نمی دونم اون ها چه جور آدم هایی هستن و قصدشون چیه. بهتر نیست بعد از نابودی اموال اردلان بقیه اش رو به پلیس بسپارم؟ تنها کسی که بین تموم این آدم ها قدرت داشت، اردلان بود و الان هم جانشینش، یعنی آروین، این قدرت رو داره. با نابود کردن دار و ندار اردلان، انگار دارم سردستشون رو نابود می کنم؛ ولی اگه نابودش کنم سریعا یک نفر جایگزین قدرت اردلان میشه. پس بهترین کار این نیست که به جای نابود کردن اموال، ازش بهره ببرم و بقیه رو نابود کنم و آخر سر اموال اردلان رو نابود کنم؟ امکانش هست آروین هم همچین نقشه ای داشته باشه. نه، اگه همچین نقشه ای داشت، اون وقت ارتباطش رو با کامیار یا شایان قطع نمی کرد. متوجه شدم، مدت هاست که آرش داره صدام می کنه.

- سایه خانم، حواستون هست چی میگم؟

- چی؟

- انگار گوشتون با من نیست. میگم هرکاری بکنین من ازتون طرفداری می کنم و پشتتونم.

نیشخندی زدم و گفتم:« اگه تصمیم بگیرم تو و تموم دار و دستت رو نابود کنم چی؟»

- بد نیست. تاحالا به نابود کردن خودم فکر نکرده بودم!

خندید و با چشم های گشاد شده بهش خیره شدم. این بشر عقل نداشت! چه طور می تونست درباره ی نابودی خودش بخنده؟ با خونسردی نگاه به ساعت مچیش کرد و ابرویی بالا انداخت.

- واقعا زمان چه قدر زود می گذره. الان هاست که برسه.

- کی؟

با گفتن این کلمه، صدایی که از پشت سرم اومد، مو به تنم سیخ کرد.

- خوش می گذره؟

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت چهل و هشتم

با چشم های گشاد شده سمت آروین برگشتم. آروین با اخم غلیظی، نگاه کشنده ای به من کرد که مو به تنم سیخ شد. آرش که انگار دوست چندین و چند ساله اش رو دیده باشه بلند شد و با خنده گفت:« دیر اومدی!»

آروین با اخم صندلی ای از میز کناری برداشت و به میز ما ملحق شد. احساس می کردم بین چند تا گرگ گرسنه افتادم که هر لحظه ممکنه به هم حمله کنن. لب هام رو به هم فشردم. آروین دستم رو گرفت و فشرد که احساس کردم الانه که استخونش خرد بشه. نیشخندی زد و گفت:« عزیزم اگه می خواستی آرش خان رو ببینی، می گفتی باهات می اومدم.»

بغضم رو قورت دادم و با خونسردی گفتم:« متاسفم عزیزم. این قدر سرت شلوغ بود که فرصت نکردم.»

دستم رو ول کرد. آرش زد روی شونه ی آروین و گفت:« لازم نیست نگران باشی، من مراقب سایه خانم هستم.»

آرش داشت به همه چی گند می زد. مطمئنا این مجازات این بود که کمکش رو قبول نکردم. نگاهی که آروین و آرش به هم می کردن دوستانه نبود. من با یکی از رقیب های خونیِ آروین داشتم سر یک میز غذا می خوردم و حرف می زدم. این بدترین جرمیه که انجام دادم. کاش می شد همین الان از این مخمصه نجات پیدا کنم. از این که آروین این قدر بهم بی اعتماده ناراحتم. همیشه باید نگران این باشم که به من شک نکنه. فکر کردن بهش مثل این می مونه که به آرمان دارم فکر می کنم. فکر کردن به آرمان مثل این می مونه که دارم به آروین فکر می کنم. آره، من سه سال از این مرد دور بودم. به شدت ازش متنفر بودم؛ ولی توی سه سال دوری دیگه ازش متنفر نیستم. حتی احساس می کنم بخشی از وجودم دوستش داره. آروین طلسمم کرده. هر رفتارش روی احساسات من تاثیر می ذاره. این یک حقیقته.

***

پاش رو روی ترمز گذاشت و ماشین ایستاد. سرم رو بلند نکردم، چون تحمل اون نگاه خشمگین و بی اعتمادش رو نداشتم. صدای عصبیش رو شنیدم.
- چرا؟ چرا باید همین روز اول گند به بار بیاری؟ چرا وقتی همه ی حواس ها سمتته، میری دنبال خیانت؟

چشم هام رو بستم و آروم زمزمه کردم:« من کاری نکردم.»

کلافه پوفی کشید. بحث همیشگیِ ما همین بود. من سعی می کردم بی گناهیم رو ثابت کنم، اون هم انکار می کرد. کلافه پرسید:« چرا این جوری ای؟ چرا یک بار اشتباهی که کردی رو قبول نمی کنی؟»

بغضم رو قورت دادم و با عصبانیت پرسیدم:« چرا تو هیچ وقت حرفم رو باور نمی کنی؟»

پوزخندی زد و با تمسخر گفت:« چی رو باور کنم؟ وقتی همه یک چیز میگن و تو یک چیز دیگه!»

دست هام رو مشت کردم. چه طور می تونستم بهش بگم که من رو باور کنه؟ این یک کار غیر ممکن بود. سرم رو بالا آوردم و با لبخند تلخی گفتم:« من تموم تلاشم رو می کنم تا تورو درک کنم؛ ولی تو همین کار رو هم نمی کنی!»

نیشخندی زد و عصبی گفت:« تو کی هستی که بخوای من رو درک کنی؟ درک کردن تو برای من ارزشی نداره.»

با حرف هاش قلبم فشرده و فشرده تر می شد. احساس می کردم، هرلحظه ممکنه بشکنه. لب هام رو به هم فشردم و گفتم:« دوست دارم بهت نزدیک بشم تا بتونم کمکت کنم؛ اما تو همیشه ازم دوری می کنی.»

- به کمکت احتیاجی ندارم. فقط سرت توی کار خودت باشه و دردسر درست نکن. اگه می خوای خیانت کنی، لااقل نزار کسی متوجه ی خیانتت بشه.

اخمی کردم و با خشم گفتم:« من خیانت نکردم. چرا سعی نمی کنی یک بارم که شده حرفم رو باور کنی؟»

پوزخندی زد و گفت:« چرا باید باور کنم؟»

- چون...

مکث کردم. به چشم های مرددم خیره شد. آروم زمزمه کردم:« نمی دونم، شاید چون دوستت دارم.»

نگاهم رو از چشم های متعجبش گرفتم. فکر نمی کردم روزی برسه که به آروین ابراز علاقه کنم. می خوام آروین باورم کنه، برای همین حقیقتی که توی قلبم پنهان شده رو بهش گفتم. می خوام بزاره کمکش کنم و بهم اعتماد کنه. می خوام بزاره از نقشه هاش باخبر بشم. پوزخندش این دفعه من رو متعجب کرد. با تمسخر پرسید:« حقه ی جدیدته؟»

اخمی کردم و گفتم:« حقه نیست. راست میگم.»

- می خوای باور کنم که من رو دوست داری؟

سر تکون دادم و با تمسخر گفت:« پس ثابت کن.»

- چه جوری باید ثابت کنم؟

با چشم های شیطانیش به من نگاه کرد و گفت:« می تونی بمیری؟»

بغض راه گلوم رو بست. حرفش مثل تیری بود که قلبم رو نشونه گرفت. سرم رو پایین انداختم. صدای شکستن غرور و قلبم رو شنیدم. من نمی تونستم به خاطر آروین، آرمان رو تنها بذارم. نمی تونستم به خدا خیانت کنم. این کار ها باعث می شد که خواسته ی آروین برام غیرممکن بشه. با تمسخر به بی جوابیِ من گفت:« همین کار ساده هم نمی تونی بکنی. چه جوری انتظار داری باور کنم که دوستم داری؟»

لب هام رو به هم فشردم و بغضم رو فرو دادم. با اطمینان گفتم:« بزار من به روش خودم عشقم رو ثابت کنم.»

- هرجور مایلی.

بی تفاوت ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. با اخم های درهم گفت:« دیگه با آرش ملاقات نکن. فعلا به اندازه ی کافی برای من دردسر درست کردی.»

- من باهاش ملاقات نکردم. اون دنبالم راه افتاده بود.

جوابی نداد و تنها پوزخند زد. باز هم حرف هام براش یک مشت دروغ بود. خودم رو لعنت می فرستم که چه طور این مرد رو دوست دارم؟ مردی که به زور به خودش اعتماد می کنه. همین باعث می شه که بخوام درکش کنم. بخوام اون کسی بشم که بهش اعتماد داره. آرش کاری براش پیش اومده بود و سریع رفت. بعد از رفتن آرش و امیر، آروین خیلی عصبانی سرم داد کشید و من رو سمت ماشینش برد. انگار یکی از کسایی که زیر نظرم داشتن به آروین خبر رسوندن و آروین بعد از زنگ زدن به آرش، خودش رو به کافه رسونده. تونستم تشخیص بدم که به عمارت نزدیکیم. اخمی کردم و گفتم:« من نمی خوام برگردم به عمارت.»

با اخم های درهمش جواب داد:« مطمئن باش هیچ کس نمی خواد.»

- من برنمی گردم. جدی میگم.

با عصبانیت گفت:« مگه دست توئه؟ من کار دارم. باید سریع برگردم.»

- خب منم با خودت ببر.

پوزخندی زد و گفت:« فکر کردی به این سادگی هاست؟ اون جا جای تو نیست. برو عمارت و به حرف سحر گوش کن.»

با یادآوری این موضوع با حرص گفتم:« چرا این جوری می کنی؟ فکر می کردم از سحر متنفری! می خوای حرص منو دربیاری؟»

جوابی نداد. سکوتش عصبیم می کرد. دیدم هنوز داره سمت عمارت میره. با خشم گفتم:« گفتم به عمارت برنمی گردم. هرجا می خوای بری، منم ببر. من هیچی نمیگم.»

کلافه گفت:« بچه بازی در نیار. من هیچ جا نمی برمت.»

- پس همین جا پیاده ام کن.

نیشخندی زد و پرسید:« که باز بری ولگردی؟»

- ساکت شو. الکی درباره ی من قضاوت نکن.

کلافه فرمون رو چرخوند. این قدر سریع که نزدیک بود با ماشین کناری تصادف کنیم. هنوز داشت به سمت عمارت می رفت. این بشر، حرف حالیش نمی شد. چیزی نگفتم و اون هم با سرعت به راهش ادامه داد. اعصابش خرد شده بود و مدام به ماشین های جلویی بوق می زد. با این کارش من رو هم کلافه کرده بود. با کلی ترافیک به عمارت رسیدیم. آروین ماشین رو داخل برد و پرسیدم:« نمی خوای برگردی سر کار؟»

- چرا، باید یک چیزی بردارم. تو هم پیاده شو، چون من هیچ جا تورو نمی برم.

با حرص پیاده شدم. حتما لازم بود این حرف رو بزنه؟ خودم می دونستم. همراه آروین داخل عمارت شدم. آروین با قدم های تند از پله ها بالا رفت؛ ولی من نرفتم. تحمل این که سحر توی طبقه بالا منتظرم بود هم غیر قابل تصور بود. کاش می شد لااقل پیش آرمان می رفتم. حتی تصور چال گونه اش هم من رو دلتنگ می کرد. با دیدن چهره ی آروین که از کنارم رد می شد، تصور آرمان توی ذهنم پر رنگ تر شد. آروین بدون هیچ خداحافظی ای از در بیرون رفت. اخم کردم، واقعا تحمل اخلاق آروین سخت بود. با صدای جیغ جیغ سحر کلافه چنگی به موهای داخل شالم کشیدم.
- بالاخره برگشتی دختره ی ولگرد؟ خجالت نمی کشی استاد هات رو معطل می کنی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت چهل و نهم

- دست ها رو از هم باز کن.

همین کار رو کردم و زن رقاص، کمی دست هام رو جابه جا کرد و گفت:« حالا با یک چرخش آروم، با قدم های روبه روی هم، به سمت من بیا.»

پوفی کشیدم و نیم نگاهی به سحر که دست به سینه به من خیره بود کردم. روی یک صندلی راحتی لم داده و پاش رو روی هم گذاشته بود. طبق گفته ی مربی رقص، چرخیدم و زن چنان جیغ زد که نزدیک بود بیوفتم.
- اشتباهه! خیلی سریع و بی نظم می چرخی. مثل یک پرنسس رفتار کن.

اخمی کردم و دست هام رو انداختم. گفتم:« ببخشید، ما توی این دوره پرنسس نداریم! این کار ها مسخره ست.»

زن اخمی کرد و دوباره با جیغ جیغ سحر روبه رو شدم.
- تو مسخره ای، با اون رقصت! آدم نباید با مربیش این طور صحبت کنه.

دیگه واقعا تحمل جیغ سحر رو نداشتم. سرم درد گرفته بود. فقط سعی می کردم به وضع خاتمه بدم. دست هام رو باز کردم و آروم چرخیدم و با قدم ها منظم به سمت زن رفتم. مربی رقص، لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:« عالی بود. حالا...»

با شنیدن تمرین بعدی عصبی شدم و گفتم:« من خسته شدم. این سی امین حرکته! اول که نذاشتین غذای درست حسابی از گلوم پایین بره، نمی دونم یک دختر نباید این قدر زیاد بخوره، نباید با این شکل غذا بخوره. بعدش هم که گفتین یک گلدون مسخره رو نقاشی کنم، بعد یک سری چرت و پرت درباره ی خاندان مالکی توی سرم کوبوندین. حالا هم این! اگه بخواین هر روزم رو این جوری کوفت کنین، من همین جور کوتاه نمیام.»

سحر عصبی شد. بلند شد و خواست حرفی بزنه که سریع گفتم:« حوصله ی شنیدن حرف های تو هم ندارم! چه بخوای به آروین بگی، چه نگی!»

سحر از شدت خشم سرخ شده بود و حس کردم هر لحظه ممکنه سکته کنه. قبل از منفجر شدنش از اتاق بیرون رفتم. طرف های غروب بود. بوی  غذا توی راه پله پیچیده بود. با لذت از پله ها پایین رفتم و به آشپزخونه سرک کشیدم. آشپزخونه مثل همیشه شلوغ بود و همه با دیدن من، دست از کار کشیدن و تا کمر خم شدن. دستپاچه شدم و گفتم:« راحت باشین.»

همه سرشون رو بالا آوردن. با دیدن سر خدمتکار اخمی روی پیشونیم نشست. کسی که کلید اتاق اون زن رو داشت! بهش اشاره کردم و گفتم:« دنبالم بیا.»

با نگاه پر استرسش سر تکون داد. از آشپرخونه بیرون رفتم و گوشه ای از عمارت که رفت و آمادی نبود، ایستادم. خدمتکار پشت سرم ایستاد. با عصبانیت گفتم:« اون زن توی کتابخونه رو آزاد کن.»

با ترس وحشتناکی به چشم هام خیره شد. دستپاچه شد و با تته پته گفت:« خانم، خواهش می کنم حرفش رو نزنین، وگرنه ممکنه کسی بشنوه.»

- بشنوه که چی؟ اردلان مرده. آروین هم دشمنی ای با اون زن نداره. از کی می ترسی؟ زود باش کلید ها رو به من بده!

احساس کردم نزدیکه که گریه کنه. التماس کرد:« خانم خواهش می کنم آروم صحبت کنین. اون زن که میگین مادر آروین خان هستن و در حال حاضر اصلا توی عمارت نیستن.»

با تعجب بهش خیره شدم. غیرممکنه. چرا باید اون این جا نباشه؟ با عصبانیت دستم رو جلو بردم و گفتم:« دروغ میگی. تا خودم نبینم باور نمی کنم.»

- باور کن!

با شنیدن صدای سحر اخم هام توی هم رفت. رنگ سرخدمتکار پرید و با وحشت به سحر خیره شد. سحر گفت:« اون زنیکه دیگه این جا نیست.»

دست هام رو مشت کردم و گفتم:« توهم از حضورش باخبر بودی؟»

- انتظار داشتی از حضور یک زن دیگه توی عمارت با خبر نباشم؟

دستم رو سمت سر خدمتکار بردم و گفتم:« کلید ها رو بده. تا خودم نبینم باور نمی کنم.»

با ترس به سحر نیم نگاهی انداخت. سحر بی تفاوت گفت:« بهش بده.»

خدمتکار کلید ها رو بیرون آورد و با خشم کلید ها رو از توی دستش چنگ زدم. با قدم های تندی به سمت کتابخونه رفتم. در مثل همیشه قفل نبود. از وقتی اردلان رفته، خیلی چیز ها عوض شده بود. داخل رفتم و جای قفسه ی پنهون قدم برداشتم. دکمه ی مخفی پشت کتاب ها رو کنار زدم و قفسه کنار رفت. توی راهروی رفتم. مثل همیشه راهرو طولانی و پایان نیافتنی بود. پله های به سمت زیر زمین تمومی نداشت. بالاخره به در رسیدم و با کلید بازش کردم. در با شتاب باز شد و با اتاق قدیمی بدون سرنشین رو به روشدم. با بهت به داخل اتاق قدم برداشتم. اون زن نبود. تنها زنجیری بود که قبلا به پاش بسته شده بود. گل پژمرده شده روی میز عسلی، مثل همیشه همون جا خاک می خورد. تقصیر منه! اگه به آروین زودتر خبر می دادم، می تونست اون زن رو از این جا بیرون بیاره. به زن قول دادم که از این جا بیرون بیارمش. با عصبانیت سمت سحر که پشت سرم ایستاده بود برگشتم.
- اون کجاست؟!

- نمی دونم!

لبخند شیطانی ای روی لبش نشست. با حرص چند قدم به سمتش رفتم که لبخندش محو شد. پوزخندی زد و گفت:« خیلی مغروری! فکر می کنی داشتن یک سوم اموال اردلان چه سودی داره، وقتی تموم اختیارها دست منه؟»

اخمی کردم و پرسیدم:« منظورت چیه؟»

- منظورم تابلوئه! آروین چند ساله که دنبال اون زنیکه ست. فکر می کنی چرا؟ برای این که آزاد بشه. برای این که لازم نباشه خودش رو پایبند این خاندان بکنه. بعد از مرگ اردلان من زودتر از آروین این زنیکه رو قایم کردم. اون این همه سال منتظر مرگ اردلان بود و می خواست مادرش رو نجات بده، حالا باید انتظار مرگ من رو بکشه، چون اگه بلایی سر من بیاد، افراد من با کمال میل کار اون زن رو تموم می کنن.

با خشم و بهت بهش خیره شدم. از پستی سحر حالم به هم خورد. گفتم:« چه طور می تونی همچین کاری در حق آروین بکنی؟»

سحر عصبی شد و جیغ زد:« انتظار داشتی چی کار کنم؟ تموم اموال اردلان به شما دو تا رسید و من مثل یک تیکه آشغال دور انداخته شدم. تنها کاری که می تونستم بکنم تا از حق خودم دفاع کنم همین بود. آروین از من اطاعت می کنه و بقیه از آروین، شامل تو هم میشه.»

پوزخندی زد و با تحقیر به من خیره شد. کنترل خودم رو از دست دادم و با خشم موهای سحر رو به چنگ گرفتم. تا حد امکان کشیدم تا کنده بشه. جیغ های گوش خراش سحر باعث نمی شد که دست هام شل بشه. با ناخون های بلندش به دست هام چنگ زد. جیغ زدم:« خجالت نمی کشی؟ اردلان کم بود، تو هم می خوای مثل اردلان باشی؟ چرا ما رو راحت نمی ذارین؟ نمی بخشمت!»

سرخدمتکار با عجله به سمتمون اومد و سعی کرد دست های من رو از موهای سحر جدا کنه. با خشم موهای سحر رو رها کردم و دست سرخدمتکار رو پس زدم. سحر با خشم سیلی محکمی حواله ی گونه ام کرد. با حرص به سمتش برگشتم. گفت:« دختره ی گدا، انگاری جایگاه خودت رو فراموش کردی؟ یادت میدم که من کیم!»

به سرخدمتکار اشاره ای کرد و از اتاق بیرون رفت. با شک به خدمتکار نیم نگاهی انداختم و خواستم از اتاق بیرون برم. زمزمه کرد:« ببخشید خانم، مجبورم.»

ناگهان من رو هول داد که تعادلم رو از دست دادم و با زمین سرد برخورد کردم. سریع از اتاق بیرون رفت و صدای چرخش کلید اومد. با بهت از جام بلند شدم. سریع به سمت در رفتم و دستگیره ی در رو تکون دادم. در باز نمی شد! داد زدم:« همین الان در رو باز کن! چه طور جرئت می کنی همچین کاری بکنی؟»

صدای پوزخند سحر اومد.
- عزیزم، اون جا بخاری نداره، امیدوارم سردت نشه! می دونی سگ ها خیلی خوب می تونن خودشون رو با محیط سازگار کنن، مطمئنم تو هم می تونی.

عصبی شدم و با حرص داد زدم:« خفه شو آشغال! در رو باز کن، وگرنه بد می بینی!»

صدای قهقه ی سحر اومد که دور می شد. با خشم و ذره ای ترس به در کوبیدم.
- این در لامصب رو باز کن. هی!

این قدر به در کوبیدم که دستم درد گرفته بود. بغض راه گلوم رو بست و به تاریکی اتاق خیره شدم. از فضای بسته ی تاریک می ترسیدم. با عجله به سمت چراغ خواب رفتم و دکمه اش رو زدم؛ ولی روشن نشد. چراغ خواب، کهنه و سوخته شده بود. با ترس به فضای سرد و تاریک اطراف خیره شدم. از این که این قدر ضعیف بودم، بدم می اومد. فکر می کردم وضعیت الانم با سه سال پیش فرق داره؛ ولی اصلا فرقی نکرده. باز هم همون آدمیم که همه بهم زور میگن. روی تخت چوبی کهنه نشستم و اشک هام روونه ی صورتم شد. نتونستم توی این مدت هیچ کاری بکنم. نتونستم آروین و مادرش رو نجات بدم. نتونستم نفرت آروین رو به خودم کم کنم. نتونستم اردلان رو از کارش پشیمون کنم. با اومدن آرمان، همه چی رو فراموش کرده بودم.
پاهام رو توی خودم جمع کردم. لباس نازکی که تنم بود، نمی تونست از این سرما جلوگیری کنه. یاد منطقه ی سیاه افتادم و لرزش بدنم شدید تر شد. زمزمه کردم:« خدایا کمکم کن!»

فین فین کنان مچاله شدم و دندون هام به هم برخورد می کرد. سوز سردی از اطراف می اومد و تاریکی نفسم رو بریده بود. احساس می کردم که بدون هیچ لباسی توی برف خوابیدم.

***

صدا های بمی رو از اطرافم شنیدم.
- اگه می مرد می خواستی چی کار کنی؟

صدای پر تمسخر سحر باعث شد اخم هام توی هم بره.
- این دختره، سگ جون تر از این حرف هاست! فوقش می مرد از دستش راحت می شدم.

- نمی دونی الان حواس همه به ماست؟ مرگش چیزی جز دردسر نمیاره، پس خودت رو کنترل کن.

باز هم بحث آبرو بود. آروین جوری درباره ی مرگ من صحبت می کرد که  انگار واقعا ارزشی نداره. صدای تیکه تیکه شدن غرورم و پاره شدن قلبم رو شنیدم.

***

روی تخت نشستم و صدای مزخرف سحر توی گوشم بود.
- برام مهم نیست آروین چی میگه! اگه یک بار دیگه ازم سرپیچی کنی، این دفعه می برمت پیش سگ ها بخوابی.

پوزخندی روی لبم نشست و سرفه ای کردم. می دونستم که سرما خوردگی کم کم داره خودش رو نشون میده.
- بلند شو! استاد هات منتظرن.

از تخت پایین اومدم و بی توجه به جیغ های سحر، توی دستشویی پناه بردم. به آیینه خیره شدم. رنگم پریده بود. آبی به صورتم پاشیدم و موهام رو پشت سرم بستم. به چشم های غمگینم نیم نگاهی انداختم. از همون اول می دونستم که آروین دوستم نداره، پس این ناراحت بازی ها چیه؟ من قراره بهش ثابت کنم که دوستش دارم.
لبخند بی جونی روی لبم نشست و سرفه ی دیگه ای کردم. دماغم رو بالا کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. به محض بیرون اومدن، با مربی ها مواجه شدم.

مثل همیشه آخرین تمرین، رقص بود. زن باز هم چیزهای مزخرف می گفت و من سعی می کردم که انجامشون بدم. فکر نکنم تو رقصیدن استعداد داشته باشم.
با تحرکی که داشتم، خیلی گرمم شده بود و می لرزیدم. به خوبی می دونستم که یکی از علائم سرماخوردگیه، ناسلامتی یک دکتر باید همچین چیزی رو بدونه. برای این که غر های سحر تموم بشه، فقط حرف مربی انجام می دادم.هوا تاریک شده بود که مربی رقص گفت:« خسته نباشی عزیزم، فردا می بینمت.»

با شنیدن جمله ی "فردا می بینمت" اخم هام توی هم رفت. تنها راه غلبه به این مسخره بازی ها، یاد گیری سریع بود. اگه من سریع تمرین ها رو یاد می گرفتم، اون ها هم دیگه مجبور نبودن به من درس بدن. سر تکون دادم و با رفتن مربی، سحر هم رفت، بهتر بگم، گورش رو گم کرد. با خستگی شدید روی تخت نشستم. بدنم نبض می زد و به نفس نفس افتاده بودم. این قدر گرمم بود که می خواستم پنجره رو باز کنم و سرم رو بیرون ببرم؛ ولی می دونستم که برای منی که سرما خوردم، خیلی بده. پوفی کشیدم و سرم رو روی بالشت کوبوندم. صدای خدمتکار پشت در کلافه ام کرد.
- آروین خان اومدن، لطفا برای استقبال تشریف بیارین.

با اون حال بد از جام بلند شدم. هرچه قدر هم خسته باشم، وقتی آروین اومده نمی تونم یک جا بشینم. من احمق هنوز هم می خوام ببینمش. خوشگل ترین لباس مورد نظرم رو تنم کردم. یک پیراهن گشاد به رنگ سفید براق که از جای ساعد تا انتهای کف دست، توری بود. روی لباس دکمه های نمایشی سفیدی طراحی شده بود. یک شلوار سورمه ای هم پوشیدم و شال طوسیم رو سرم کردم. به چهره ای توی آیینه نگاه کردم. با یکم کرم، رنگ صورتم رو برگردوندم. یک برق لب هم به لب های سفید و خشک شده ام زدم. با کوفتگی ای که توی بدنم بود، از اتاق بیرون رفتم و با عجله از پله ها پایین اومدم. پایین اومدن من همانا با باز شدن در ورودی. همه ی خدمتکار ها تا کمر خم شدن و سحر لبخندی روی لبش نشست و گفت:« خوش اومدی!»

با عجله کنار سحر رفتم و گفتم:« خوش اومدی!»

آروین بی تفاوت نگاهی به ما کرد و سر تکون داد. به سمت اتاقش رفت و داخلش شد. با ناراحتی به لباسی که پوشیدم خیره شدم. اون حتی به لباسم نگاه هم نکرد. سرخدمتکار جلو اومد و گفت:« شام حاضره، به خدمتکار ها دستور چیدن میز رو میدم.»

سر تکون دادم و به سالن غذاخوری رفتم. پشت میز سمت چپ صندلی آروین نشستم و سحر سمت راست، روبه روی من نشست. سحر پوزخندی زد و گفت:« لازم نیست این قدر برای آروین به خودت برسی. مطمئن باش آروین به زن هایی مثل تو نگاه هم نمی کنه.»

اخمی کردم و با تمسخر گفتم:« به من نگاه نکنه، به تو هم نگاه نمی کنه. از این موضوع خبر داری؟»

سحر با حرص خواست چیزی بگه که با صدای قدم های آروین دهنش رو بست. آروین خیلی خونسرد روی صندلی سر میز نشست. خدمتکار ها غذا ها رو با عجله سر میز چیدن. مثل همیشه غذاها همه چی تموم بود. با اشتها به غذا ها خیره شدم. با این که سرما خورده بودم؛ ولی متاسفانه هنوز اشتهام پابرجا بود. نگاهی به آروین کردم که برای خودش برنج می کشید. سحر کمی از سالاد رو برداشته بود و می خورد. لب هام رو به هم فشردم و اول از همه پیراشکی های خوشگل رو با سالاد الویه برداشتم. بشقاب دیگه ای برداشتم و توش برنج ریختم و یکم از جوجه کباب، یکم از خورشت قیمه، یکم از آب گوشت ماهیچه هم روش ریختم. سنگینی نگاه ها رو احساس کردم. علاوه بر خدمتکار ها، سحر و آروین هم به من نگاه می کرد. سحر با انزجار گفت:« می خوای اون آشغال رو بخوری؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاهم

اخمی کردم و گفتم:« لطفا سر میز غذا مودب باش! درضمن این بهتر از سالاد کاهوی توئه.»

نیم نگاهی به آروین تا شاید ازم طرفداری کنه؛ ولی با کمال خونسردی مشغول پر کردن قاشقش بود. بشقاب مخلوطم رو جلوی خودم کشیدم. با قاشق و چنگال برنج رو هم زدم. سحر با خودش زمزمه کرد:« این مربی های بی خاصیت مگه آداب غذا خوردن رو بهش یاد ندادن؟»

- یاد دادن؛ ولی به درد من نمی خوره.

اخم کرد. وقتی غذای مخلوط و خوشمزه ام درست شد. یک دونه بادمجون برداشتم و توی بشقابم گذاشتم. یکم از جوجه و یکم از بادمجون رو با قاشق برنج برداشتم. قاشق رو سمت آروین گرفتم و گفتم:« می خوای امتحان کنی؟»

آروین کمی خودش رو عقب کشید و با اخم گفت:« نه، اون رو از من دور کن.»

اخم کردم و به قاشق برنجم خیره شدم. مگه چشه؟ این هایی که میان از هرچیزی یکم برمی دارن می خورن، به هر حال توی معده هاشون قاطی میشه، چه فرقی داره که قبلش قاطی کنی و بخوری؟ این ها از لذت این غذا خبر ندارن، پس بذار توی بی خبر بمونن.
با لذت قاشق رو توی دهنم گذاشتم. این قدر خوشمره بود که سریع قاشق بعدی رو پر کردم و خوردم. سنگینی نگاه ها باعث نمی شد که از غذا خوردن دست بکشم. خودشون نخواستن بخورن، برام مهم نیست، هرچه قدر خواستن نگاه کنن. هم زمان یکم از پیراشکی و سالاد الویه خوردم. نگاهی به آروین کردم که غذاش تموم شده بود و با کنجکاوی به غذای من نگاه می کرد. می دونستم لذتی که توی چهره ی منه بقیه رو جذب می کنه. قاشقش رو برداشتم و پر کردم. چون سرما خورده بودم، نمی تونستم با قاشق خودم بهش چیزی بدم. سمتش گرفتم.
- اگه امتحان کنی، ضرر نمی کنی.

با تردید به من و بعد به قاشق خیره شد. قیافه اش عین آرمان بود که وقتی کرفس جلوش میاوردم، این جوری نگاه می کرد، یعنی مطمئن نیست بخوره یانه، چون از کرفس بدش می اومد.
سحر که تردید آروین رو دید، گفت:« واقعا می خوای اون رو بخوری؟ ممکنه اتفاقی برات بیوفته.»

اخمی کردم. انگار سمه.
- نگران نباش، اتفاقی نمی افته. من بار ها از این خوردم و زنده ام.

به آروین نگاه کردم که با اخم قاشق رو گرفت و توی دهنش گذاشت. به قیافه اش خیره شدم. هیچ نشونه ای توی چهره اش دیده نمی شد. با کنجکاوی منتظر کلمه ای از دهنش بودم. اخم غلیظی کرد و از جاش بلند شد و گفت:« مسخره ست.»

بدون هیچ حرف دیگه ای از سالن بیرون رفت. سحر پوزخندی زد. با ناراحتی به بشقابم خیره شدم. توی یک لحظه اشتهام کور شده بود. من مطمئنم که اون خوشش اومده بود، پس چرا این جوری باید رفتار کنه؟ از جام بلند شدم و با عجله از پله ها بالا رفتم. توی اتاقم رفتم و لباس هام رو عوض کردم. با مانتو و شلوار مشکی ای که تنم کرد، شال طوسیم رو انداختم. موبایل و گوشی کوچیک دکمه ای رو برداشتم و سریع بدون توجه به جیغ های سحر از عمارت بیرون زدم. سوز سردی می اومد که بدن تب کردم رو خنک می کرد. از جلوی نگهبان هایی که بهم تعظیم می کردن، رد شدم. به سمت خیابون قدم زدم. هوا تاریک و قدم زدن یک دختر تنها، خیلی خطرناک بود. فین فین کردم و بغض راه گلوم رو بسته بود. از این که نمی تونستم آروین رو درک کنم عصبیم. فکر می کردم آرمان شبیه آروینه؛ ولی این طور نبود. فقط از نظر ظاهر شبیه همن. فکر می کردم آروین از اون غذا خوشش بیاد؛ ولی فقط گفت "مسخره ست". به خیابون که رسیدم، آژانس گرفتم. راننده به سمت نزدیک ترین پارک روند. می خواستم توی خلوت خودم، به کاری که قراره بکنم فکر کنم. از این به بعد چی کار باید بکنم؟
خیلی سریع رسیدیم و پول آژانس رو حساب کردم. پیاده شدم. پارک کم و بیش خلوت بود. روی صندلی چوبی نشستم و به بازی بچه ها خیره شدم. دلم برای آرمان تنگ شده بود. می خواستم اموال اردلان رو نابود کنم؛ ولی نقشه جوری شد که باید اول سحر رو نابود کنم. نمی تونستم اموال اردلان رو بدون نابود کردن، رقیب هاش، نابود کنم. با یادآوری آرش دست هام مشت شد. آرش کسیه که باید نابود بشه، مطمئنا بقیه هم همین طورن. این خاندان و اطرافیانش، همگی فاسدن و افرادی که گرفتار این آدم ها میشن بدبختن. من هم بدبختم، از همون اول که به دنیا اومدم، این جور بودم. این که چهره ام شبیه نوراست، یکی از نشونه هایی برای بدبختیم بوده. مردن مادرم و تلاشم برای دکتر شدن. آخر هم نتونستم بابا رو نجات بدم. من به هیچ دردی نخوردم. از وقتی که مامان مرد، هیچ تغییری نکردم. نتونستم به قول کوچیکی که به مادر آروین داده بودم، عمل کنم. چه جوری می خوام اموال اردلان، سحر، آرش و اطرافیان اردلان رو نابود کنم؟ چه جوری می تونم انتقام مرگ غم انگیز بابا رو بگیرم؟
من عاشق آروینم. اون قدر که کم کم دارم دیوونه میشم. اگه آرمان بود، شاید می تونستم آروین رو فراموش کنم. گوشی دکمه ایم رو درآوردم. شماره ی شایان رو گرفتم و بغضم رو قورت دادم. صدای شایان توی گوشم پیچید.
- سلام خوبی؟ چرا چند وقته زنگ نزدی؟ نگران شدم.

- سلام. سرم شلوغ بود. آرمان چه طوره؟

بچه ای که داشت به سمت مادرش می دوید من رو یاد آرمان انداخت. شایان گفت:« خوبه، فقط دلش برات تنگ شده. الان این جاست. می خوای باهاش صحبت کنی؟»

- آره.

صدای خش خشی توی گوشی پیچید و یه دفعه صدای آرمان اومد.
- مامان؟

ضربان قلبم زیاد شد و بغض کردم. گفتم:« جون مامان؟»

صدای ناراحتش مثل خنجری بود که توی قلبم خورد. پرسید:« کی برمی گردی؟ بیا بر گردیم خونه. از این جا خوشم نمیاد، چون تو رو از من دور کرده.»

صدای گریه اش باعث شد حلقه ای از اشک توی چشم هام ایجاد بشه. با چشم های تار، به شخصی که روبه روم ایستاده بود خیره شدم.
-باز داری گریه می کنی؟

گوشی رو قطع کردم و فین فین کنان اشک هام رو پاک کردم. از سرما خوردگی و گریه ای که کردم، بدنم تب کرده بود. به چشم های بی تفاوت خورشیدیش خیره شدم.
- به هر حال برای تو مهم نیست.

آروین پوفی کشید و چنگی به موهای خوش حالتش کشید. گفت:« برای من مهم نیست؛ ولی فکر می کنی برای کسایی که ما رو نگاه می کنن هم مهم نیست؟» نگاهم رو به اطراف چرخوندم. احساس این که کسی مارو زیر نظر داره، موهای بدنم رو سیخ کرد.« اونا منتظر یک نقطه ضعف از جانب من و تو ان. پس چرا این قدر برای من دردسر درست می کنی؟»

پوزخندی زدم. باز هم حرف بقیه بود. هیچ وقت نشد که برای خودم نگران باشه. هیچ وقت از من نپرسید که "چرا داری گریه می کنی؟". با ناراحتی سرم رو پایین انداختم. بغض داشت خفه ام می کرد. غرورم رو برای بار هزارم شکستم، چون داشتم دیوونه می شدم.
- نمیشه دوستم داشته باشی؟

صدای پوزخندش برام خیلی تلخ بود. پرسید:« تنها دغدغه ی تو اینه؟»

این یکی از دغدغه هام بود که می خواستم ازش راحت بشم. اگه تنها یک جمله ی "دوستت دارم" رو می شنیدم، مطمئنم که می تونستم تموم دغدغه های دیگه ام رو برطرف کنم. می تونستم به تنهایی توی این مسیر مرگ و زندگی قدم بزارم. می تونستم آرمان رو توی این دنیای ظالم تنها بذارم، چون می دونستم که کسی هست که دوستم داشته باشه.
سر تکون دادم و سکوت طولانی ای بینمون حکم فرما شد. صداش رو که شنیدم ضربان قلبم تند تر شد.
- دوستت دارم.

با تعجب سرم رو بالا بردم؛ ولی چیزی که دیدم، بیشتر از هرچیزی خردم کرد. چشم های سردش و پوزخند روی لبش، نشون می داد که این جمله، تمسخری بیشتر نبوده. سرم رو پایین بردم و لبخند تلخی روی لبم نشست. غیرممکنه که یک نفر رو بخوای به زور عاشق خودت کنی. اون ازم متنفره، حقیقت اینه.
- راضی شدی؟

سری به نشونه ی مثبت تکون دادم. فهمیدم که نمی تونم به دوست داشتن آروین اتکا کنم. بلند شدم و مانتوم رو صاف کردم. گفت:« ماشین من جلوتر پارکه.»

سر تکون دادم و همراه آروین قدم زدم. قدم زدن کنار آروین من رو خوشحال می کرد. هنوز هم مثل احمق ها ضربان قلبم بالا می رفت. آهی کشیدم و به قیافه ی متفکرانه ی آروین نگاه کردم. خیلی دوست داشتم بدونم به چی فکر می کنه. به چیزی غیر از مسائل شرکت؟
آهی کشیدم. گفتم:« برام مهم نیست چه نقشه ای داری و این که اصلا نقشه ای داری یا نه. من می خوام همه ی اطرافیان اردلان رو نابود کنم، چه دوست باشه، چه دشمن.»

پوزخند همیشگیش رو زد. پرسید:« تو با یک سوم اموال اردلان می خوای چی کار کنی؟»

لبخند تلخی زدم. گفتم:« مطمئن باش خیلی کار ها می تونم بکنم. می خواستم همراه تو همه چیز رو نابود کنم؛ اما وقتی درباره مادرت از سحر شنیدم، فهمیدم تو هیچ کاری برای من نمی تونی بکنی.»

اخم هاش توی هم رفت. با نفرت گفت:« همه چیز تقصیر توئه. تو می دونستی اون کجاست؛ ولی به من نگفتی و آخرسر کار به این جاکشید.»

سر تکون دادم و گفتم:« آره، تقصیر منه و می دونم با متاسف بودن چیزی حل نمیشه.»

- من نمی ذارم بلایی سر سحر بیاری.

- متاسفم؛ ولی من بابام رو به تازگی از دست دادم.

با تعجب به چهره ی غمگینم خیره شد. با بغض گفتم:« من الان یتیم شدم. به خاطر این بازی بچگانه ای که سر من و نورا بود. به خاطر یک شباهت مسخره!»نگاهم رو گرفتم.« توی می خوای مادرت رو نجات بدی و من می خوام انتقام مرگ غم انگیز بابام رو بگیرم. ازت انتظار ندارم که کمکم کنی، برای همین فقط ازت می خوام سد راهم نشی.»

نیشخندی زد و گفت:« بابای تو مرده، چه انتقام بگیری و نگیری، برنمی گرده؛ اما اون هنوز زنده ست، هنوز توی این دنیا نفس می کشه.»

متقبلا نیشخندی زدم و پرسیدم:« از کجا مطمئنی که اون زنده باشه؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و یکم

اخمی کرد و گفت:« نمی تونم به خاطر احتمال زنده نبودنش، ریسک کنم.»

سر تکون دادم. اون هم آدم بود و دلش می خواست بار دیگه مادرش رو ببینه. من احمقم که از اون می خواستم مادرش رو قربانی کنه.
- چند ساله ندیدیش؟

پوزخندی زد و زمزمه کرد:« دوازده سال.»

با حیرت بهش خیره شدم. انتظار آروین باورنکردنی بود. به ماشین رسیدیم و سوار شدم. ماشین رو روشن کرد و سرعت زیادی به سمت عمارت روند. عمارت نزدیک بود و خیلی سریع رسیدیم. با وارد شدن ما نگهبان ها تعظیم کردن و سحر جلوی در دست به سینه اخم کرده بود. سحر داد زد:« دختره ی ولگرد، این وقت شب کدوم گوری رفته بودی؟»

- لازم نیست که برای تو توضیح بدم.

از کنارش رد شدم و داخل عمارت رفتم. سرم گیج می رفت. زیادی با این سرما خوردگی از بدنم کار کشیده بودم. خدمتکار اومد و گفت:« خانم حموم رو براتون حاضر کردم، اگه تمایل دارین، قبل از خواب حموم کنین.»

سر تکون دادم و به از پله ها بالا رفتم. قبل از این که صدای سحر به گوشم برسه، داخل اتاقم رفتم و در رو قفل کردم. داخل حموم رفتم. بخاری که از وان بالا می اومد، من رو وسوسه کرد که ساعت ها داخل وان بشینم. با همون لباس ها داخل وان دراز کشیدم و نفسم رو با لذت بیرون دادم. سرماخوردگی، پدرم رو درآورده بود. چشم هام گرم شده بود و به زور می تونستم اطراف رو ببینم. لحظه ای خوابیدن اشکالی نداره.

***

صدای بوق بوق دستگاه کنار گوشم، اعصابم رو خط خطی می کرد. اخمی کردم و آروم لای چشم هام رو باز کردم. مرد سیاه پوشی رو دیدم که مشغول صحبت با مرد سفید پوشی بود. چند بار پلک زدم تا فضای تار اطراف واضح بشه. دکتر نگاهش به افتاد و با خوشحالی گفت:« دخترم به هوش اومدی؟ حالت چه طوره؟»

سینه ام خش خش می کرد و صدام گرفته بود.
- خوبم.

لبخندی زد و گوشی پزشکیش رو درآورد. روی قفسه ی سینه ام گذاشت و خطاب به آروین گفت:« فقط یک سرماخوردگی عادیه. باید استراحت کنه.»

به ساعت دیواری خیره شدم. ساعت دوازده صبح بود. آروین مگه نباید سرکار باشه؟ اصلا من این جا چی کار می کنم؟
اخم کردم و بعد از رفتن دکتر، آروین با عصبانیت کنار تختم ایستاد.
-دختره ی احمق! تو چرا هی برای من دردسر درست می کنی؟!

- چه اتفاقی افتاده؟

نیشخندی زد و گفت:« چی می خواد بشه؟ سر صبح بهم زنگ زدن که تموم شب رو توی وان حموم خوابت برده و بیدار نمیشی. تو عقل نداری؟ می دونی از صبح چند تماس از شرکت باهام گرفتن؟ می دونی چند نفر باخبر شدن که تو الان بیمارستانی و چه فکر هایی می کنن؟»

این قدر دیشب حالم بد بود که ناخودآگاه خوابم برد. برخورد آروین اعصابم رو خرد کرد. نمی خواستم باهاش حرف بزنم و فقط سکوت کردم. آروین کلافه چنگی به موهاش زد.
- می خواستی انتقام پدرت رو بگیری؟ بذار بهت بگم که تو فقط داری برای من دردسر درست می کنی.

اخمی کردم. بغض داشت خفه ام می کرد، انگار این سری قصد نداشت زنده ام بذاره. بهش نشون میدم که من هم می تونم به بدترین شکل انتقام بگیرم. آروم گفتم:« می خوام از عمارت برم.»

نیشخندی زد و گفت:« همین مونده! تو مثلا همسر منی و اگه بخوای بری، شایعه های وحشتناکی پخش میشه و در نهایت همه اش برای من دردسر میشه.»

باز هم حرف مردم. اون خودخواه بود و کسی جز خودش و مادرش براش مهم نبود. نمی تونستم به خاطر یک عشق مسخره با آروین کوتاه بیام. در نهایت آروین هم با نقشه ام نابود میشه.

شبش از بیمارستان مرخص شدم و به عمارت برگشتیم. سریع به اتاقم رفتم و بعد از قفل کردن در، داخل حموم رفتم. گوشی دکمه ایم رو درآوردم و بلافاصله با شایان تماس گرفتم. یک بوق، دو بوق، سه بوق.
- الو؟

- سلام شایان.

صدای نگران شایان توی گوشم پیچید.
- سلام. خوبی؟ صدات چرا این شکلیه؟

- خوبم، چیز خاصی نیست. من باید ببینمت.

شایان با صدای متعجبش پرسید:« چرا؟ اتفاقی افتاده؟»

- وقتی دیدمت میگم.

- باشه. باید یک جای شلوغ قرار بذاریم و باید مراقب باشی کسی دنبالت نکنه.

- حله!

صدای تق تق در اتاقم اومد. سریع گفتم:« شایان من باید برم. خداحافظ.»

نذاشتم خداحافظی کنه و سریع قطع کردم. گوشی رو توی جای سیفون توالت فرنگی جاساز کردم. سریع بیرون رفتم و پرسیدم:« کیه؟»

- منم، به چه حقی در رو قفل می کنی؟

صدای پر از حرص سحر بود. پوفی کشیدم و قفل در رو چرخوندم که در با شتاب باز شد. عقب گرد کردم تا پشت در له نشم. اخمی کردم و گفتم:« اتاق خودمه و می خوام درش قفل باشه. چی کار داری؟»

قیافه ی برزخی سحر اعصابم رو خرد می کرد. گفت:« غلط می کنی. به چه حقی امروز همچین دردسری برای آروین درست کردی؟»

پوزخندی زدم. داشتم توی وان می مردم و اون وقت بهش می گفتن "دردسر". طاقتم به سر رسید و فریاد زدم:« از همه اتون خسته شدم، منم ظرفیت دارم. هرکار دلم بخواد می کنم و کسی هم حق نداره بهم چیزی بگه، مخصوصا زن بی ارزشی مثل تو که هیچ نسبتی با این خانواده نداری!»

رنگ صورتش به لبو می زد. اون قدر عصبی شده بود که منتظر یک جیغ بلند بودم. هر چه قدر جیغ بکشه برام مهم نیست. ناگهان دستش رو بالا برد و چنان سیلی محکمی حواله ی صورتم کرد که سرم گیج رفت. با بهت دستم رو روی محل سیلی زده شده گذاشتم. با خشم گفت:« هی بهت هیچی نمیگم، هی پررو تر میشی. همه اش تقصیر آروینه که نمی ذاره درست تربیتت کنم؛ ولی انگاری نمیشه، تو باید یاد بگیری این جا کجاست. این جا توی اتاق بمون تا من تکلیفت رو مشخص کنم.»

با عصبانیت بهش خیره شدم. خواستم چیزی بگم که کلید پشت در رو برداشت و در رو بست. تا خواستم عکس العملی نشون بدم، صدای چرخش کلید مانعم شد. جیغ زدم و همین طور که به در می کوبیدم، فحش های رکیکی بارش کردم. با حرص بی خیال شدم. بالاخره که این در باز میشه، اون موقع موهای سحر رو از کله اش جدا می کنم. پوفی کشیدم و لباس های بیرونم رو عوض کردم. قرص هام رو خوردم. روی تخت دراز کشیدم و با افکارم سر و کله زدم. این که فردا چی می خوام به شایان بگم.

***

صبح شد و هرچی داد و بی داد کردم، کسی در رو باز نکرد. سرماخوردگیم بهتر شده بود. شایان قرار رو صبح، ساعت ده، توی پاساژ(...) گذاشته بود. نگاهی به ساعت کردم. عقربه ها ساعت نه رو نمایش می دادن. داشت دیرم می شد و کسی این در لامصب رو باز نمی کرد. داد زدم:« اگه تا چند ثانیه دیگه این در رو باز نکنین، من می دونم با شماها!»

بعد از سکوت طولانی، صدای آروم و ترسیده ی خدمتکار رو از پشت در شنیدم.
-خانم ببخشید، کلید دست سحر خانمه و ما قادر به باز کردن در نیستیم.

عصبی گفتم:« اون زنیکه رو بگو بیاد!»

- خانم لطفا آروم باشین. سحر خانم نمی خوان بیان و میگن تا شب باید این جا بمونین.

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و دوم

- غلط کرده!

با حرص به اطراف اتاق خیره شدم. سمت پنجره رفتم و بازش کردم. طبقه ی دوم عمارت بودم و ارتفاع زیاد بود!
کلافه به ساعت نگاه کردم. به این زودی ده دقیقه گذشت. کمد لباس هام رو باز کردم. مانتو و شلوار مشکی ای تنم کرد و کلاه آفتابیم برداشتم. بقیه مانتو ها رو بیرون ریختم. آستین هاشون رو به هم گره زدم و یک طناب محکم از مانتو های گرون قیمت و خوش دوخت درست کردم. لبخندی زدم و سر اولین مانتوی طناب رو به شوفاژ بستم. سر دیگه ی طناب مانتویی رو از پنجره بیرون انداختم. من می تونم از درخت بالا برم، پس حتما می تونم از طناب پایین برم. نگاهی به در قفل شده ی اتاقم انداختم. فکری به سرم زد و با سرعت سمت میز آرایشم رفتم. دو تا آدامس گنده رو توی دهنم گذاشتم و سریع جویدم. آدامس جویده شده رو از توی دهنم در آوردم و توی قفل در جا دادم. رد قفل روی آدامس افتاد. آدامس رو توی جعبه ی کوچیکی که مال انگشتر بود گذاشتم تا رد قفل سالم بمونه. معطل نکردم و کلاه آفتابی رو روی سرم جا دادم. موبایل هام رو برداشتم و سمت پنجره رفتم. سر طناب رو گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و از لبه ی پنجره، آروم خودم رو رها کردم. نگه داشتن خودم روی طناب خیلی سخت بود و انگشت هام سفید شده بودن. نفس نفس زنان خودم رو پایین کشیدم. وقتی پاهام به زمین برخورد کرد، نفس راحتی کشیدم. لبخند پیروزمندانه ای زدم و به سمت در ورودی باغ رفتم. نگهبان ها با دیدنم تا کمر خم شدن. خونسرد گفتم:« راحت باشین، به سحر بگین من نهار نمیام، الکی حرص نخوره.»

نگهبان ها با تعجب فقط سرتکون دادم. از عمارت که بیرون رفتم، احساس آزادی وجودم رو فرا گرفت. نگاهی به ساعت کردم. یک ربع به ده رو نشون می داد. پا تند کردم و به خیابون که رسیدم، با عجله تاکسی گرفتم. باید یه سری ماشین های آروین رو سوار بشم. آدرس رو به راننده دادم. پیرمرد مسن توی راه از اوضاع دولت می گفت؛ ولی فکر من جای دیگه ای بود. صدای زنگ گوشیم بلند شد و صحبت های  پیرمرد ناتموم موند.
- رسیدیم.

همین طور که دستم رو روی دکمه ی سبز گوشی فشار می دادم، تشکر کردم و پیاده شدم. صدای شایان توی گوشم پیچید.
- الو؟ کجایی؟ دیر کردی!

- سلام، من جای پاساژم، تو کجایی؟

- سلام.

مکثی کرد و متفکرانه گفت:« جای یه اسباب فروشیم. باید بیای داخل و از چهار راهی ای که می رسی، بپیچی سمت چپ.»

- جوری حرف می زنی انگار سوار ماشینم.

تماس رو قطع کردم. با تردید به اطراف نگاه کردم. می دونستم خیلی ها در حال تماشای منن. وارد پاساژ شدم و همون طور که شایان گفت به یک اسباب بازی فروشی رسیدم. مردی جلوی ویتریش ایستاده بود و عروسک هاش رو نگاه می کرد. از تیپ و موهای بورش فهمیدم که شایانه. کنار شایان ایستادم و به ویترین عروسک های خرسی خیره شدم. بدون این که نگاهش کنم، آروم پرسیدم:« خوبی؟»

اون هم بدون این که نگاهم کنه گفت:« آره. چرا می خواستی من رو ببینی؟»

- من می خوام به منطقه ی سیاه برم.

بهت زده خواست به من نگاه کنه که سریع گفتم:« نگاه نکن! خیلی ها حواسشون به ماست. عادی رفتار کن.»

شایان به خودش اومد و با قیافه ای جدی جوری رفتار کرد که انگار نظرش سمت خرس قهوه ای رنگی جلب شده. پرسید:« دیوونه شدی؟»

سعی کردم جلوی پوزخندم رو بگیرم و موفق شدم. گفتم:« آره.»

- چرا می خوای همچین دیوونگی ای کنی؟

عروسک باربی زیبایی نظرم رو جلب کرد. موهای بلوند و پوست سفیدی داشت. قشنگیش من رو یاد باربیی انداخت که بابام برام گرفته بود. گفتم:« من فکرام رو کردم. تنها جایی که اردلان می تونست مدارک مهمش رو مخفی کنه، منطقه ی سیاهه.»

-آروین چی؟

اخم محوی روی پیشونیم نشست. گفتم:« نمیشه روی اون حساب کرد.»

جوری که انگار اون خرس رو نپسندیده سر تکون داد. پرسید:« من برات می تونم چی کار کنم؟»

- می خوام مخفیانه وارد بشم، جوری که کسی نفهمه. ازت می خوام که نورا رو برگردونی ایران تا به من کمک کنه، حتما تا حالا پاهاش درمان شده.

اخم محوی روی پیشونیش نشست. خواست چیزی بگه که سریع گفتم:« من بارها به شما کمک کردم. اگه بخوای این جوری جوابم رو بدی، من تلافیش رو سر هردو تون درمیارم. تو منو می شناسی! وقتشه که کمک هام رو جبران کنین و برای اولین بار کمکم کنین.»

چیزی نگفت و سکوت عمیقی بینمون برقرار شد. مجبور بودم که تهدیدش کنم. من جز نورا، نمی تونستم از کس دیگه ای کمک بخوام. شایان دیوونه وار عاشق نورا بود و انتظار نداشتم که یه راست قبول کنه. گفتم:« اگه بیشتر از این، این جا باشم مشکوک میشن. شب بهت زنگ می زنم.»

سکوت کرد و بعد از خداحافظی کوتاهی، ازش دور شدم. نگاهم به کلید فروشی ای افتاد و جعبه ی انگشتر رو از توی جیبم در آوردم. وارد مغازه شدم. کسی جز مرد جوونی اون جا نبود. لبخندی زدم و گفتم:« سلام. می خواستم از روی یه رد قفل، کلید بسازی.»

اخمی کرد و نگاهی به سر تا پام کرد. کلاه آفتابی ای که تا زیر پیشونیم قرار داده بودم، من رو آدم مشکوکی جلوه می داد. گفت:« ما مجوز همچین کاری نداریم. لطفا کلید اصلی رو بیارین تا بتونیم از روش کپی بگیریم.»

پوزخندی زدم. انتظار همچین برخوردی داشتم. دست هام رو توی جیبم فرو بردم و اسکناس های پنجاه تومنی رو بیرون آوردم. پول های کثیف اردلان، بهتره به آدم های کثیف داده بشه. چشم های مرد از دیدن دسته اسکناس ها گرد شد. نشمرده بودم چند تا اسکناسه؛ ولی فکر کنم یک ده تایی بود، میشه پونصد تومن. برای بستن دهن همچین آدم هایی کافیه. گفتم:« این از حقوقت هم بیشتر، پس هر جور شده از روی این رد قفل، کلید رو درست کن. من عصری برای گرفتن کلید میام.»

حیرت زده اسکناس ها رو می شمارد و فقط سر تکون داد. سری از تاسف تکون دادم و از مغازه بیرون رفتم. تاکسی گرفتم و راننده به سمت نزدیک ترین پارک اون جا روند. ممکنه وقتی به عمارت برگشتم، سحر دوباره زندانیم کنه، برای همین باید با کلید به عمارت برمی گشتم. باید تا عصر خودم رو معطل می کردم و چیزی بهتر از پارک نبود. نگاهی به خورشیده وسط آسمون انداختم. برگ های زرد پاییزی نشون می داد که فاصله ای تا زمستون نمونده. آهی کشیدم. دلم برای بوی آرمان تنگ شده بود. دلم برای خنده ها و بازیگوشی ها تنگ شده بود. آرمان برعکس آروین، خیلی شیطونه که فکر کنم از من به ارث برده. لبخندی روی لبم نشست. خوشحالم که چیز های خوب رو از پدر و مادرش به ارث برده. راننده ماشین رو نگه داشت. پیاده شدم و نگاهم به بچه هایی افتاد که با شادی مشغول بازی کردن. صدای خنده های اون ها توی فضای پارک می چید و والدین تنها با لبخندی اون ها رو تماشا می کردن. دلم برای آرمان تنگ شد و محکم قلبم رو گرفتم. آهی کشیدم و روی نیمکت خالی ای که اون جا بود نشستم. نیمکت نزدیک های پارک بود و به خوبی می تونستم بازی بچه ها رو ببینم. با تصور این که آرمان کنار اون ها در حال بازی کردنه، لبخندی روی لبم نشست. با احساس این که کسی کنارم ایستاده، خونسرد گفتم:« بازم تویی.»

صدای خنده اش به گوشم خورد. بی تفاوت سمتش برگشتم. دست هاش رو از توی جیبش در آورد و کنارم، با یکم فاصله نشست.
- بازم منم.

لبخند تلخی زدم و به آرش گفتم:« حقیقتش می خواستم باهات حرف بزنم و بهترین راهی که می تونستم این کار رو بکنم، منتظر شدن توی یک جای سوت و کوره تا تو خودت رو نشون بدی.»

متفکرانه سر تکون داد و جوری که انگار از چیزی لذت می بره گفت:« می دونستم که می فهمی، این که من همیشه مثل سایه پشت سرتم.»

سر تکون دادم. این یک حقیقت بود. هر جا که می رفتم، می تونستم حضور کمرنگ آرش رو حس کنم، حس می کردم که کسی تموم مدت داره نگاهم می کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و سوم

جوری با ناخون هام بازی کردم که انگار یک چیز سرگرم کننده ای رو پیدا کرده باشم. لب هام رو به هم فشردم و گفتم:« از احساساتت نسبت به خودم باخبرم.» برای اولین نگاهم به قیافه جدیش افتاد. این قدر قیافه اش عجیب بود که نمی تونستم جلوی لرزش آروم دست هام رو بگیرم، برای همین سخت مشغول بازی با ناخون هام شدم.« ولی آرش، من و تو هیچ وقت نمی تونیم باهم باشیم، چون من ذره ای علاقه نسبت به تو ندارم. قلب من متعلق به شخص دیگه ایه.»

پوزخندی روی لبش نشست. با چشم های آسمونیش گفت:« چرا این چیزا رو داری بهم میگی؟ فکر می کنی من بی خیالت میشم؟»

 سرم رو به چپ و راست تکون دادم. به بازی بچه ها خیره شدم، جوری که انگار زیباترین چیزی بود که توی عمرم می دیدم.
- من ممکنه مدت زیادی زنده نباشم.

نگاهم رو از بچه ها گرفتم و به چشم های متحیر آرش خیره شدم. با تلخی گفتم:« قراره به منطقه ی سیاه برم. می خوام همه چی رو نابود کنم، یادگارهای اردلان، منطقه ی سیاه و کسایی که با اردلان پیمان بستن یا دشمنی دارن. می دونم که ممکنه خودم هم زنده نمونم.»

عصبی پلک هاش رو روی هم فشرد. چنگی به موهاش زد و پرسید:« چرا؟ واقعا تا این حد باید پیش بری؟»

- باید تا همین حد باشه. ازت می خوام که اگه مردم، آروین رو تنها نذاری.

نیشخندی زد و گفت:« می خوای بری بمیری و اون وقت درباره ی اون مرتیکه نگرانی؟ واقعا دوستش داری؟!»

سر تکون دادم. ناچار بودم که باهاش صادق باشم. ناچار بودم که بگم دیوونه وار دوستش دارم و اون از شدت تنفر، آرزوی مرگم رو کرده. تلخه، عشق یک طرفه ای که پایانش این جوری باشه، تلخه. آرش عصبانی از جاش بلند شد و بدون این که حرفی بهم بزنه رفت. اون انقدر عصبانی بود که حتی پشت سرش هم نگاه نکرد. اون هم مثل من، از عشق تلخ یک طرفه اش رنج می برد.

***

کلید رو که از مغازه گرفتم، به عمارت برگشتم. عمارت برعکس انتظارم سوت و کور و هوا تاریک شده بود. خسته به طبقه ی بالا رفتم و توی اتاقم، خودم رو روی تخت پرتاب کردم. این که سحر نیست مایه ی خوشحالیه، چون حوصله جیغ هاش رو نداشتم. با فکری که به سرم زد، لبخندی روی لبم نشست. سریع بلند شدم و کشی و قوسی به بدنم دادم. با خوشحالی لباس هام رو عوض کردم و با عجله به آشپزخونه ی شلوغ عمارت رفتم. خدمتکار ها مثل همیشه سر خم کردن. لبخند گرمی زدم و گفتم:« من امشب خودم شخصا می خوام برای آروین چیزی درست کنم.»

اولین بار بود که جلوی بقیه اون رو "آروین" صدا می کردم. می خواستم این فاصله رو کنار بذارم. سر خدمتکار با چشم های گشاد شده گفت:« این امر غیرممکنه. وظیفه ی ما درست کردن غذاست.»

اخم کردم و با تحکم گفتم:« هرچی من بگم، باید بگی چشم.»

با ترس مکثی کرد و ناچارا سر تکون داد. چاره ای نداشت. من هم به وقتش می تونستم ابهتم رو نشون بدم. از این که این جوری رفتار کنم، متنفر بودم؛ ولی برای این که درخواستم رو قبول کنن، مجبور بودم این جوری رفتار کنم. آه از دهنم خارج شد. بدون توجه به خدمتکار ها به سمت یخچال رفتم. بی تفاوت گفتم:« نگران من نباشین و به کارتون برسین. مسئولیتش با من.»

سکوت عمیقی آشپزخونه رو فرا گرفت؛ ولی کم کم صدای خوردن قابلمه ها اومد و همهمه ای ایجاد شد. می خواستم برای آروین قورمه سبزی درست کنم. مطمئن نبودم؛ ولی فکر کنم قورمه سبزی دوست داشت. گوشت رو در آوردم و نیم نگاهی به خدمتکار ها کردم. آشپزخونه بزرگ و پر از گاز و کابینت بود. باید این قدر غذام رو خوب درست می کردم، که از اون ها بهتر بشه. اخمی کردم و گوشت رو توی ماکروفر بزرگ برقی گذاشتم تا یخش باز بشه.

***

با لذت در قابلمه رو باز کردم. بوی خوش قورمه سبزی توی دماغم پیچید. تاحالا قورمه سبزی به این ابهت درست نکرده بودم. "وای سایه! تو چه قدر با استعدادی." از این تعریف از خودم، خنده ام گرفت. من تعریف نکنم، کی تعریف کنه؟
زیرچشمی غذاهای خدمتکار ها رو تماشا کردم. بهترین خدمتکارها توی این عمارت حضور داشتن و باید خودم رو بهشون می رسوندم. با خستگی نفسم رو بیرون دادم و به ساعت دیواری خیره شدم. عقربه ها نه رو نشون می داد. این که سحر هم ندیده بودم، مایه ی تعجب بود. معلوم نیست کدوم گوری رفته!
ناگهان صدای باز شدن در اومد. ناخودآگاه لبخند عمیقی روی لبم نشست و با عجله از آشپزخونه خارج شدم. وقتی به در ورودی پر عظمت عمارت رسیدم، سحر و آروین رو با هم دیدم. اخم هام توی هم رفت. اون ها تموم مدت با هم بودن؟
دست هام از حرص مشت شد. اون ها برای چی باید با هم باشن؟ فکر می کردم آروین از سحر متنفره! سحر نیم نگاهی به انداخت و طلبکارانه گفت:« علیک سلام!»

بی توجه به سحر، سمت آروین رفتم. با خوش رویی گفتم:« سلام.»

نگاه خورشیدیش رو بهم انداخت که قلب بی جنبه ام مثل دیوونه ها خودش رو به قفسه ی سینه ام زد. سحر با حرص خطاب به خدمتکار گفت:« منتظر چیی؟ میز شام رو بچین که آروین خان خسته ست.»

خدمتکار ها دستپاچه توی آشپزخونه پریدن. آروین از کنارم رد شد و به طبقه بالا رفت. سحر پوزخندی زد. ناگهان دستش رو بالا برد و کشیده ی محکمی نثارم کرد. گفت:« تازگی ها خوب برای آروین دلبری می کنی. چه طور جرئت کردی امروز از اتاقت فرار کنی؟»

با تمسخر و خشم جواب دادم:« من همسرشم و طبیعیه بخوام همچین کاری بکنم؛ ولی بودن تو پیش آروین غیر طبیعیه. درباره ی فرارم هم باید بگم، دوست داشتم. جایگاه من از تو بالاتره، این رو یادت بمونه!»

اخم کرد و صورتش از حرص قرمز شده بود. حقیقت تلخ بود! دستش رو بالا آورد و چشم هام رو ناخودآگاه بستم. صدای خدمتکار باعث شد دستش روی هوا بمونه.
- خانم، آقا کارتون دارن.

با چشم ها گرد شده سرم رو برگردونم. خدمتکار روی پله های ایستاده و سرش پایین بود. آروین من رو کار داشت؟ سحر از فضولی پرسید:« چی کارش داره؟»

- خبر ندارم.

اخم کردم و فکرم سمت امروز رفت. خیلی جاها رفته بودم و امکان داشت که به خاطر اون ها باشه. بی توجه به سحر از پله ها بالا رفتم و سمت اتاق آروین قدم برداشتم. بدون در زدن، در اتاق رو باز کردم. آروین با بالاتنه ی برهنه، در حال پوشیدن پیراهنش بود. جیغ خفه ای کشیدم و سریع در رو بستم." احمق این چه کاریه؟ اون شوهرته! چرا این قدر ندید پدید بازی درمیاری؟" آب دهنم رو قورت دادم و دوباره در رو آروم باز کردم. این دفعه آروین با لباس های پوشیده بهم خیره شد.
- مگه این جا طویله ست؟ بچه ی دو ساله ام قبل ورودش در می زنه.

اخمی کردم و با پرویی وارد اتاق شدم. در رو بستم و نگاهی به اطراف انداختم. اتاق اردلان عوض نشده بود. هنوز هم میز بزرگ کارش با صندلی و مبل های چرمیش، خودنمایی می کرد. به خود آروین نگاه کردم. پیراهن و شلوار ساده ای پوشیده بود؛ ولی باز هم خیلی خوش تیپ شده بود. سعی کردم خونسرد باشم و موفق شدم.
- کارم داشتی.

آروین پوزخندی زد و به سمت میز کارش رفت. روی صندلیش نشست و برگه هایی رو از توی کشو بیرون آورد. همین طور که مشغول بررسیشون بود، با حرص نگاهش کردم. با خونسردی گفت:« امروز دوباره آرش رو دیدی؟ این قدر احمقی؟» اخم غلیظی کردم و فقط سکوت کردم. سرش رو از توی برگه های بیرون آورد و با تمسخر گفت:« تبریک میگم! انگاری لال شدی.»

با حرص به پوزخندش خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« ببین، من هر کار می خوام می کنم و توهم حق نداری هی توی کارم دخالت کنی.»

- من علاقه ای به دخالت کردن توی کارت ندارم، خبر ها همین طوری میرسه. چرا نمی تمرگی توی خونه؟

پوزخندی زدم و گفتم:« من مثل تو نیستم که منتظر باشم همه چی برگرده سر جای اولش. مدت هاست که فکرم رو درگیر کرده، این که اصلا مادرت زنده ست؟»

اخم هاش گره خورد و با دندون های کلید شده اش گفت:« ببند اون دهنت رو. اون زنده ست.»

- مدرک داری؟

- نه؛ ولی اون به این راحتی ها نمی میره. اگه می خواست بمیره، موقعی که اردلان حبسش کرده بود، خودش رو می کشت و این قدر من رو زجر نمی داد.

دست هام رو مشت کردم. اون داشت درباره مرگ مادرش این طور صحبت می کرد؟ البته. اون یک عوضیه و قلب دیوونه ی من برای همین مرد می تپه. با عصبانیت گفتم:« تو که این قدر آرزوی مرگش رو داری، چرا این همه سال دنبالشی؟ چرا خودت رو از این عمارت خلاص نمی کنی؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و چهارم

نیشخندی زد و جوابی نداد. وظیفه ای نداشت که جوابم رو بده. فکر کنم خودش هم نمی دونست که واقعا چرا!
واقعا متاسفم که عاشق همچین مرد خودخواهیم و بیشتر متاسفم که آرمان پسر همچین مردیه. گفتم:« من انتقامم رو می گیرم، چه بخوای، چه نخوای. فقط یک چیز می تونم بهت بگم. موفق باشی!»

جمله ی آخر رو اون قدر کشیدم که پر از تمسخر و طعنه شد. هیچ وقت آروین رو نشناختم. هیچ وقت نفهمیدم به چی فکر می کنه و فکر کنم با همین نشناختن های می میرم. نمی ذارم آرمان هیچ وقت پدرش رو ببینه. همچین پدری لایق داشتن پسرم نیست.
با نفرت سمت در برگشتم و خواستم برم که صدای بمش مانع رفتنم شد.
- تو چرا عاشق من شدی؟! بذار روشنت کنم. عشق تو چیزی جز هوس نیست.

کاش واقعا هوس بود. بدون این که سمتش برگردم گفتم:« نمی دونم چرا عاشق تو شدم و انتظار داشتم توهم دوستم داشته باشی. فکر کنم واقعا یک احمقم!»

 قبل از این که بغضم بشکنه، از اتاق خارج شدم. می خواستم قبل از مردن، یک کلمه ی عاشقانه از زبونش بشنوم؛ اما این یک خواسته ی غیر ممکن بود. نمی خوام روزهای آخرم رو زهرمارم کنم. نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو فرو دادم. خدمتکار بالا اومد و برای شام خبر داد. تازه یادم اومد که قورمه سبزی درست کردم! با عجله از پله ها پایین رفتم. خدمتکار ها مشغول چیدن میز بودن و قورمه سبزی من هم توی کاسه های مخصوصی ریخته شده بود. لبخندی روی لبم نشست و پشت میز کنار صندلی مخصوص آروین نشستم. سحر هم با لباس های راحتی ای که تنش کرده بود، مقابلم نشست. سحر با دیدن قورمه سبزی اخم کرد و گفت:« امروز که قورمه سبزی نداشتیم.»

سر خدمتکار خواست حرفی بزنه که چشم غره ای بهش رفتم. دهنش رو بست و سحر با تردید به من و سرخدمتکار نگاه کرد. همون لحظه آروین رسید و سحر بی خیال شد. هنوز به خاطر قضیه ی چند دقیقه پیش از آروین دلخور بودم؛ ولی به روی خودم نیاوردم. آروین که شروع کرد، ماهم شروع کردیم. همین طور که یکم قورمه سبزی برمی داشتم، زیر چشمی آروین رو نگاه کردم. با اخم غلیظی به قورمه سبزی نگاه کرد. با تردید گفت:« امروز قورمه سبزی داشتیم؟»
سر خدمتکار دستپاچه شد. سحر پوزخندی زد و گفت:« من هم همین طور گفتم.»

سرخدمتکار برای این که توی دردسر نیوفته گفت:« سایه خانم هوس کرده بودن.»

نفسم رو محکم بیرون دادم. بهتر از این بود که بگه من درست کردم. آروین فقط سر تکون داد و به قورمه سبزی دست هم نزد. آخر های شام بود که با حرص آروین رو می پاییدم. چه طور می تونست یک ذره هم از قورمه سبزیم نخوره؟ از همه ی غذاها می خورد، جز قورمه سبزی من!
این قدر حواسم به آروین بود که خودم برعکس همیشه، چیز زیادی از غذام رو نخوردم. ناچارا کاسه کوچیکی از قورمه سبزی رو سمتش سر دادم و گفتم:« از اینم بخور، خیلی خوشمزه شده!»

اخم کرد و با شک بهم خیره شد. چیه؟ مگه بده بهش تعارف کردم که این جوری نگاه می کنه؟ حتما الان فکر می کنه توی غذا چیزی ریختم. پوفی کشیدم و گفتم:« تو که قورمه سبزی دوست داری!»

پوزخندی زد و گفت:« من هیچ وقت نگفتم دوست دارم.»

اخم کردم و با تردید پرسیدم:« یعنی دوست نداری؟»

چیزی نگفت و به خوردن غذاش ادامه داد. سحر با اخم ما رو تماشا می کرد. قاشقش رو توی کاسه ی قورمه سبزی کرد و روی برنجش ریخت. اصلا دوست نداشتم سحر از قورمه سبزیم کوفت کنه. با حرص مشغول شدم و سحر متحیر گفت:« مزه اش با همیشه فرق می کنه! کی این رو درست کرده؟»

سرخدمتکار دستپاچه شد و گفت:« خبر ندارم! چه طور؟»

- خوشمزه ست.

اگه بگم ذوق نکردم، دروغ گفتم. سعی کردم لبخندم رو پنهان کنم؛ ولی قادر به انجام همچین کاری نبودم. آروین که انگاری به خوردن قورمه سبزی وسوسه شده بود رو تشویق کردم.
- تو هم یکم بخور. واقعا خوشمزه ست.

نیم نگاهی بهم کرد و یکم از قورمه سبزی رو روی برنجش ریخت. با کنجکاوی قاشقی که توی دهنش رفت رو دنبال کردم. فقط می خواستم یک کلمه رو بشنوم،" خوشمزه ست". نمی تونستم از چهره ی آروین چیزی رو بخونم و اون فقط گفت:« بد نیست.»

همین حرف باعث شد که توی دلم قند آب بشه. سعی کردم چهره ی ذوق زده ام رو پنهان کنم؛ ولی نتونستم و ناچار سرم رو پایین آوردم تا صورتم رو نبینن. آروین ازم تعریف کرد! خدایا امروز با وجود بد بودنش بهترین روز زندگیم شد.

***

شماره ی شایان رو لمس کردم. بعد از خوردن سه تا بوق داشتم نا امید می شدم که تماس وصل شد.
- سلام.

- سلام. فکرهات رو کردی؟

صدای نیومد. انتظار نداشتم که سریع جواب بده. اون عاشق و دلباخته ی نورا بود. گفت:« با نورا صحبت کردم، بلافاصله موافقت کرد، چون خودش موظف می دونست که برات جبران کنه.» لبخند کمرنگی روی  لبم نشست.« ولی سایه، اگه یک وقت اتفاقی براش بیوفته...»

مکث کرد. اخم های توی هم رفت. اون به راحتی من رو این جا فرستاده بود، حالا برای فرستادن نورا این قدر دلواپسی می کرد. آهی کشیدم و گفتم:« نگران نباش، اون یک سوم اموال اردلان رو قراره داشته باشه، کسی بهش آسیب نمی رسونه.»

چیزی نگفت و سکوت طولانی ای برقرار شد. آروم گفت:« واقعا آخرشه؟ هیچ راه دیگه ای نیست؟»

لبخند تلخی روی لب هام نشست و گفتم:« قرار نیست بمیرم، فقط دارم آمادگیش رو پیدا می کنم.»

- آرمان چی؟

با این حرفش نفس توی سینه ام حبس شد. بغض این دفعه قصد خفه کردنم رو داشت. به سختی بغضم رو فرو دادم و گفتم:« لطفا مراقبش باش. تو و نورا می تونین والدین خوبی براش باشین.»

- پس آروین...

وسط حرفش پریدم و سریع گفتم:« نباید به اون چیزی بگین. نمی خوام هیچ وقت از این که پسر داره باخبر بشه.»

چیزی نگفت. با غمی که توی صدام معلوم بود گفتم:« بذار با آرمان صحبت کنم.»

صدایی جز خش خش نیومد. بعد از مدت ها صدای قشنگ آرمان توی گوشم پیچید.
- مامان؟

لبخند گرمی صورتم رو پوشوند. با نم نمه های بغض گفتم:« جونم مامانی. خوبی؟»

صدای بغض دارش من رو وادار به گریه کرد.
- چرا بر نمی گردی؟ دلم برات تنگ شده!

- برمی گردم. یکم دیگه صبر کنی، باهم میریم بستنی می خوریم.

مکثی کرد و دیگه اون بغض توی صداش نبود.
- بستنی شکلاتی؟

- آره.

با صدای بامزه ای گفت:« بخشیدمت.»

خندیدم. خنده ای پر از تلخی. نمی دونم وقتی بزرگ بشه هم من رو می بخشه؟ فکر نکنم بتونم بستنی شکلاتی ای باهاش بخورم. دوست ندارم به خاطر نبود مادر، آدمی مثل آروین بشه. خیالم بابت نورا و شایان راحته، چون اون ها واقعا زن و شوهر نمونه ای براش میشن.
بعد کلی حرف زدن با آرمان و شایان تلفن رو قطع کردم. با قطع کردن تلفن، گذاشتم اشک هام صورتم رو بپوشونه و مهمون بالشتم باشه.

***

کلاه سوییشرتم رو پایین تر کشیده. لباس های مبدل و تغییر قیافه ای که دادم، باعث می شد هیچ کس من رو شناسایی نکنه. وقتی از عمارت بیرون اومدم به پاساژ رفتم. توی دستشویی تغییر قیافه دادم تا کسایی که تعقیبم می کنن، گمراه بشن. می دونستم که الان هیچ کس تعقیبم نمی کنه. نگاهم رو به اطراف چرخوندم. افراد زیادی با عجله چمدونشون رو روی زمین سر فرودگاه هل می دادن. زن و شوهری که از ماه عسلشون برمی گشتن یا بچه ای که به زور توسط والدینش کشیده می شد رو می دیدم. زندگی عادی ای که من بار ها آرزوش رو کردم. آرزو کردم آرمان شبیه پسری باشه که جای کتاب فروشی فرودگاه در حال لیسیدن بستنیشه و مادرش قربون صدقه اش میره، نه این که پسر یک مرد پولدار باشه که حتی خبر نداره بچه ای از خودش به جا گذاشته. آهی از نهانم بیرون اومد. صدای شایان من رو به خودم آورد که مدت ها بود با نگرانی به ساعت مچی نقره ای رنگش خیره بود.
- چرا نمیاد؟

پوفی کشیدم و کلافه گفتم:« شایان، این چهارمین باریه که داری این حرف رو میگی و من چهارمین باره که دارم میگم" الان میرسه".»

شایان آهی کشید و دیگه چیزی نگفت، فقط با استرس به در شیشه ای خروجی خیره شد. نورا قرار بود امروز خودش رو با اولین پرواز برسونه. وضع پاهاش چندان خوب نبود. می تونست راه بره؛ ولی نه می تونست بدوه و نه می تونست زیادی بایسته. دکترش گفته بود که موقتیه و به مرور می تونه با پاهاش تحرک های طولانی مدت بکنه. خوشحالم که نورا و شایان می تونن زندگی عادی ای شروع کنن. اون ها می تونستن به آلمان برن و پشت سرشون هم نگاه نکنن؛ اما به خاطر من برگشتن و برای همین مدیونشونم. وقتی قیافه ی خودم رو پشت شیشه های خروجی فرودگاه دیدم، لبخندی روی لبم نشست. نورا اصلا تغییری نکرده بود، هنوز هم مثل من بود.
وقتی بیرون اومد، شایان به سمتش دوید و نورا رو در آغوشش کشید. در کمال تعجب قطرات اشک از گونه ی نورا سرازیر شد. با صدایی که شبیه من بود گفت:« شایان، دلم برات تنگ شده بود.»

شایان لبخند گرمی زد و اون رو از آغوشش بیرون کشید. همین طور که با دست هاش صورت نورا رو قاب کرده بود، با شوق گفت:« من بیشتر.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و پنجم

نورا لبخند شادی روی لبش نشست. لبخند کمرنگی از روی این عشق دوست داشتنیشون روی لبم نشست. تک سرفه ی مصلحتی ای کردم و گفتم:« ببخشید مزاحم اوقاتتون میشم. یک بدبختی هم این جا منتظره.»

نورا تازه متوجه من شده بود. با خوشحالی قدم های آرومی سمتم برداشت. یکم و نامحسوس لنگ می زد. به من که رسید یه دفعه من رو در آغوشش کشید. حیرت زده خشکم زد. نورا آروم گفت:« ممنونم که می ذاری لطف هات رو برات جبران کنم.»

با این حرفش مکثی کردم. فکر می کردم نورا  یک عوضیه؛ اما اون فقط زیادی ساده ست. خنده ی مصنوعی ای کردم و گفتم:« ما که از این حرف ها نداشتیم.»

از آغوشش بیرون اومدم. فکر نمی کردم که چشم های فیروزه ای این قدر قشنگ باشن. پس باران الکی از چشم هام تعریف نمی کرد. با ذوق گفت:« سایه، بیا بعد این اتفاق ها باهم بریم آلمان. بیا مثل دو تا خواهر زندگی کنیم. همیشه دلم یک خواهر دوقلو می خواست.»

معلوم بود که شایان درباره ی منطقه ی سیاه به نورا چیزی نگفته. نورا نمی دونست که شاید من مدت زیادی زنده نمونم. لبخند مصنوعی زدم و سر تکون دادم. شایان اخم کرد و غرولند کنان گفت:« همین مونده دو تا دختر بچه ی تخس رو با هم تحمل کنم!»

اخم های من و نورا در هم شد و هم زمان گفتیم:« خفه شو شایان!»

شایان دست هاش رو به نشونه تسلیم بالا برد گفت. من و نورا از همین هماهنگی خندیدیم.

***

زن نگاهش رو از چهره ی جدیدم گرفت و با تحسینی که توی چهره اش بود گفت:« مطمئنم الان دیگه مامانت هم نمی شناستت.»

با تعجب به چهره ام توی آیینه خیره شدم. نه نورایی بود و نه سایه ای. یک دختر جدید روبه روم بهم زل زده بود. لنز های مشکی، چشم های فیروزه ایم رو پوشونده بودن و لب هام رو با دستگاهی که داشت، درشت تر کرده بود. با چند تا چیز چسبناکی که به صورتم چسبونده بود، گونه هام درشت و دماغ خوش فرمم، نوک تیز و عملی دیده می شد. ابروی های کمانی نازکم، پر تر و حالت دار بود. باورم نمی شد این دختر با این قیافه ی بامزه، من باشم!
ناباورانه سرم رو به چپ و راست تکون دادم. زن لبخند پیروزمندانه ای روی لبش نشست و گفت:« برم شوهرت رو صدا کنم، بیاد ببینه چی ساختم!»

خواستم بگم که شایان شوهرم نیست؛ ولی اون از در ورودی آرایشگاه بیرون رفت و مانع حرفم شد. این جوری هیچ کس نمی تونست من رو بشناسه و راحت به منطقه ی سیاه نفوذ می کردم. موهای خرماییم که حالا مشکی شده بود رو داخل شال سورمه ایم حبس کردم. کیفم رو روی دوشم انداختم و به محض برگشتنم، با شایان رو به رو شدم. به طرز خنده داری سرش رو این ور و اون ور می برد و دنبالم می گشت. اخم کردم و با قدم های شمرده سمت در ورودی رفتم. مقابلش ایستادم و نگاه کوتاهش به من افتاد. از سر راهم کنار رفت تا من بیرون برم. باورم نمی شد که شایان هنوز نفهمیده بود که من سایه ام. پوفی کشیدم و کلافه گفتم:« شایان خر! من سایه ام.»

شایان اخم هاش توی هم رفت و با تردید سرش سمت من چرخید که دقیقا کنارش ایستاده بودم. با از چند لحظه خیره شدن، چشم هاش چهار تا شد و پرسید:« خدایی؟!»

سری از تاسف تکون دادم و از در آرایشگاه بیرون اومدم. آرایشگاه بی در و پیکری که توی یک کوچه متروکه، بدون مجوز کار می کرد. شایان ناباورانه پشت سرم اومد. نورا امروز به عمارت اردلان رفته و جای من و اون عوض شده بود. اتفاقی از صبح نیوفتاده و این نشون میده که اون ها نفهمیدن که نورا جایگزین من شده. نورا کارش رو خوب بلده و با اون خانواده ی عجیب بزرگ شده.
هیچ کس جز کامیار جای منطقه سیاه رو بلد نیست. حتی اگه جاش هم بلد باشی، نفوذ کردن به اون جا خیلی سخته. برای رفتن به منطقه سیاه یک راه وجود داشت، این که به عنوان خدمه به اون جا برم. متاسفانه کسی خبر نداره که خدمه های منطقه ی سیاه از کجا میان، برای همین فعلا قراره یه جوری خودم رو داخل منطقه ی سیاه بچپونم.
سوار ماشین شایان شدیم و لب هام رو به هم فشردم. نقشه کامیار این بود که به عنوان یک پلیس جاسوس داخل منطقه سیاه برم، چون کسایی به منطقه ی سیاه راه پیدا می کنن که یا به اردلان خیانت و یا جاسوسیش رو کرده باشن. من از مرگ ترس ندارم؛ ولی از درد ترس دارم. می ترسم اون جا گیر کنم و تا آخر عمرم به عنوان یک جاسوس پلیس دروغین شکنجه بشم. برای همین با این نقشه چندان موافق نبودم. کامیار آدرس جایی که قرار بود زندانی های جدید رو بفرستن، برای شایان فرستاده بود. قرار بر اینه که خودم رو قاطی اون زندانی ها کنم.
شایان ماشین رو به سمت ناکجاآبادی که کامیار آدرسش رو فرستاده بود می روند. بدون این که نیم نگاهی به چشم های غمگینم بندازه گفت:« سایه، بیخیال شو. نشنیدی نورا چی گفت؟ می تونی با ما به آلمان بیای. کسی مجبورت نکرده که یاد اردلان رو نابود کنی.»
سرم رو به چپ و راست تکون دادم. با تاسف گفتم:« من خودم، خودم رو مجبور کردم. اگه من این کار رو نکنم، هیچ کس دیگه این کار رو نمی کنه.»

سکوت خفه ای توی ماشین حکم فرما شد. شایان نمی تونست حقیقتی که گفتم رو انکار کنه. مطمئنم از همین الان دلم برای آرمان تنگ میشه. این که دیگه نمی تونم صداش رو بشنوم اعصابم رو خرد می کنه.
مدت ها توی جاده بودیم. این قدر توی جاده های خاکی تکون خوردم، که ماشین زده شدم. کلافه از این جاده های طولانی پوفی کشیدم. خورشید نزدیک های غروبش بود که شایان ماشین رو نگه داشت. گفت:« این جا قراره کامیونی که زندانی ها رو می بره رد بشه. تو باید سعی کنی ماشین رو نگه داری و خودت رو قاطی اون زندانی ها کنی.»

اخم هام توی هم رفت. یک کامیون با کلی از آدم های بی رحم رو چه طور می تونستم نگه دارم؟ همین که من رو زیر نکنن خیلیه!
نگاهی به بیابونی که پرنده هم پر نمی زد انداختم. شایان هیچی نمی گفت و فقط به روبه رو خیره بود. می دونستم داشت خودش رو می کشت تا چیزی بهم نگه. می دونست که من هر تصمیمی بگیرم، همونه؛ ولی ته دلم می خواستم که التماسم کنه تا نرم. به خودم قول دادم که اگه یک بار دیگه اصرار کرد که نرم، من نمیرم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم:« خداحافظ. مراقب خودت، زنت و پسرم باش. هر از گاهی هم از آروین خبر بگیر که زنده باشه. بعد از اتفاق هایی که قراره بیوفته، سحر می افته زندان و ممکنه آروین هم...» ادامه ندادم. نمی خواستم آروین رو توی دردسر بندازم؛ ولی اگه بخوام همه رو نابود کنم، آروین هم پاش به بقیه گیره.
شایان آروم سرش رو تکون داد. با ناراحتی گفت:« مراقب خودت باش.»
پوزخندی از این حرف روی لبم نشست. در ماشین رو باز کردم. سوز سردی به صورتم خورد. می تونستم وجود زمستون رو احساس کنم. فکر کنم نتونم به شکوفه های بهار برسم. نیم نگاهی به شایان انداختم و در ماشین رو بستم. صدای خرده سنگ های زیر پاهام توی فضای سوت و کور بیابون می پیچید. منتظر بودم تا ماشین حرکت کنه و تا می تونه از این جا دور بشه؛ ولی حرکت نکرد. با تعجب به چهره ی پر از اشک شایان خیره شدم. تا نگاه من رو دید، نگاهش رو دزدید و ماشین رو حرکت داد. با چشم های ناامیدم دور شدن ماشین شایان رو تماشا کردم. نه گوشی ای همراهم بود، نه هیچ وسیله ی ارتباطی ای. من هیچ راه فراری ندارم و تنها انتخابم همینه. اطراف بیابون هیچ چیز جز خاک دیده نمی شد. نه آدمی و نه خونه ای. خیره به غروب آفتاب روی زمین خاکی نشستم. تنها راهی که برای توقف کامیون به ذهنم می رسید، همین بود. دراز کشیدم و آروم چشم هام رو بستم. چهره ی آروین توی ذهنم نقش بست. کاش بهتر ازش خداحافظی می کردم. کاش می شد آرمان رو به آروین بسپارم. آرمان الان یک پدر و مادر جدید و عالی نسیبش شده بود. لب هام رو به هم فشردم تا مانع ریزش اشک هام بشم. نمی دونم چه قدر گذشت که چشم های بسته ام گرم شد و توی تاریکی واقعی فرو رفتم.

***

صدای چرخ های ماشین، من رو از خواب پروند؛ ولی چشم هام رو باز نکردم. جیغ لاستیک ها نشون دهنده ی ترمز ماشین بود. نور عظیمی به روی پلک هام تابید که حدس زدم نور چراغ جلویی ماشین باشه.

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و ششم

قلبم مثل دیوونه ها خودش رو به قفسه ی سینه ام می کوبید؛ اما چشم هام رو باز نکردم. صدای باز شدن در ماشین و قدم هایی که روی زمین خاکی برداشته می شد، نشون دهنده ی شخصی بود که بهم نزدیک تر می شد. آب دهنم رو قورت دادم و صدا هایی غریبه توی گوشم پیچید.
- این دختره این جا چی کار می کنه؟

- خوشگله!

- خب؟! نکنه می خوای با خودمون ببریمش؟

- بیچاره بی هوش این جا افتاده. یک دونه دختر بیشتر که بد نیست، لااقل اون جا جای خواب داره.

- بد نیست. شاید بشه به عنوان برده به عرب ها بفروشیمش.

- اعضای بدنش هم هست.

با شنیدن این حرف ها موهای تنم سیخ شد و تا مرز سکته رفتم. صدای فریاد زنی اومد.
- اونجا چه خبره؟!
صدای بحث گفتگو درباره ی بردن من به منطقه ی سیاه راه افتاد. زن موافقت کرد و من رو کشون کشون به داخل کامیون بردن. می تونستم از لای پلک هام بیرون رو تماشا کنم. هوا تاریک بود و صورت اشخاص چندان معلوم نبود. من داخل بار کامیون بردن و بعد از بستن و قفل کردن در کامیون، ماشین حرکت کرد. به خاطر خوابیدن روی زمین، بدنم صدا داد. باید به خوابیدن روی زمین سفت عادت می کردم. باید قبل از این که اون ها بخوان، من یا اعضای بدنم رو بفروشن کارم رو انجام بدم. آروم سر جام نشستم و نگاهم رو به اطراف چرخوندم. وحشت زده به زن و مرد هایی خیره شدم که با طناب، بدن های خونی و قرمزشون بسته شده بود. من که دختر بودم، به طور حتم می تونستم بگم، این که قفسه ی سینه اشون بالا و پایین میره معجزه ست. اون ها به طور معجزه آسایی زنده بودن وقرار بود به جهنم برن. نگاهم به چند نفری افتاد که مطمئن بودم نفس های آخرشون رو می کشن. با نگرانی به سمت مرد سی ساله ای رفتم که تیر به ناحیه ی شکمش خورده بود و خون زیرش رو پوشونده بود. هیچ کس بیدار نبود که متوجه بشه من در حال نبض گرفتن مرد سی ساله ام. نفسم رو محکم بیرون دادم. اگه بهش کمک نکنم، ممکنه قبل از رسیدن به منطقه ی سیاه بمیره. براش بهتره که بمیره؛ ولی نمی تونم دست روی دست بذارم تا این اتفاق بیوفته. این آدم هایی که قراره به منطقه ی سیاه برن، سرنوشتشون چیزی جز مرگ نیست.
پیراهن پاره اش رو باز کردم. زخم گلوله سطحیه؛ ولی چون مدت زیادی تحرک کرده، عفونت کرده. هیچ وسیله ای برای در آوردن سنجاق نبود. آهی کشیدم و به ناچار سنجاق سرم رو در آوردم. توی زخم گلوله فرو بردم و چهره ی عرق کرده ی مرد در هم شد. با سنجاق دنبال گلوله گشتم و وقتی سر سنجاق به چیز فلزی ای برخورد کرد، احساس کردم. با کلی مهارت گلوله رو به سمت بیرون کشیدم و گلوله با موفقیت خارج شد. برای جلوگیری از خونریزی فعلی، تیکه ای پایین مانتوم رو پاره کردم و محکم دور کمر مرد پیچیدم. این قدر محکم که جلوی خون ریزی گرفته بشه. مرد لااقل تا منطقه ی سیاه دووم میاره؛ ولی از اون به بعدش معلوم نیست. سراغ بیمار های وخیم دیگه رفتم تا اون ها رو از مرگ حتمی نجات بدم.

***

مدتی بود که تکون های کامیون من رو به خوابی عمیق برده بود. صدای جیغ وحشتناک لاستیک ها باعث شد سریع سر جام بشینم. از شدت نگرانی می خواستم همون طور توی خواب عمیقم باشم و چیزی نفهمم. لب هام رو به هم فشردم و نگاهم به مرد ها و زن هایی افتاد که از شدت ترس می لرزیدن. حتی زن و شوهری هم بودن که برای کاهش ترسشون همدیگه رو درآغوش گرفته بودن. چه قدر این وضعیت بی رحمانه ست. بعد مدتی کوتاه صدای قفل در کامیون اومد و در ها باز شد. با دیدن افرادی با چهره های سرد موهای تنم سیخ شد. به زور، افراد داخل کامیون و حتی من رو که دست هام رو بسته بودن، به بیرون کشیدن. قبلش دست هام باز بود؛ ولی نمی تونستم دست های افراد داخل کامیون رو باز کنم، چون هم دنبال دردسر بی خودی نبودم و هم باز کردن دست بند ها سخت تر از اونی بود که من قادر به انجامش باشم. وقتی نگاهم به بیرون از کامیون افتاد، چیزی جز بیابون ندیدم." این جا منطقه ی سیاهه؟ ولی این جا که هیچی نیست! اه، سایه تو چه قدر احمقی. معلومه که منطقه ی سیاه زیر زمینه!"
افراد با چهره های سردشون ما رو کشون کشون سمت نا کجاآباد می بردن. زن و مرد ها زیاد تقلا می کردن و برای این که تابلو نشه، من هم تقلا های بی فایده ای می کردم.  بعد از مدتی کوتاه ایستادن و ما هم ایستادیم. ناگهان زیر زمین مثل ماکتی از هم باز شد و با چشم های گرد شده به داخل اون گودال خیره شدم. یک چیزی مثل مقر نشست هواپیماهای جنگی بود. ما رو به زور از پله های فلزی پایین بردن و با پایین رفتن ما، زمین به صورت یک دروازه بسته شد و توی تاریکی فرو رفتیم. توی یک راهروی بلند بودیم که هی پایین و پایین تر می رفت. مردی بعد از باز کردن در فلزی، خاطرات سیاه من رو زنده کرد. روزی که به آروین التماس کردم تا من رو از این جا ببره. بزاق دهنم رو فرو دادم. وقتی داخل راهروی دیگه ای شدیم، در های فلزی با دریچه های میله ای کوچیکی پایینش، فراوان بود. صدای جیغ هایی که توی گوشم پیچید یاد آور خاطرات دردناکم بود. یادآور اتاق های قرمز و طبقه های پایین تر که زندگی های بیشتری اون جا بودن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و هفتم

هرکس رو داخل یک سلول می‌نداختن و مردی که زخم کهنه ای روی صوتش نقش بسته بود گفت:« این دختره رو از توی بیابون پیدا کردیم. خاصه، فعلا یک جای جدا بذارینش تا بعد از آزمایشات تکلیفش معلوم بشه.»

آزمایش؟ چه جوری آزمایشی که تکلیفم رو معلوم می کرد؟ با ترسی که توی چشم هام پدیدار بود، من رو به سمت یک سلول جدا راهنما کردن. با باز شدن در فلزی، اتاقک کوچیک و کثیفی پدیدار شد. مردی که پشت سرم بود، من رو به داخل اتاق هل داد و در رو قفل کرد. با ترس به تاریکی اتاق نگاه کردم. هیچ وقت تاریکی این اتاقک ها رو از یاد نبردم. هیچ وقت سرماش رو فراموش نکردم. اخم کردم و نیشگونی از بازوم گرفتم. زمزمه کردم:« سایه، به خودت بیا! تو با پای خودت این جا اومدی. الان وقت این نیست که نقش آدم های بزدل رو دربیاری.»

طبق عادت همیشگیم لب هام رو به هم فشردم و لبه‌ی تخت چوبی پوسیده شده نشستم. این‌قدر سرد بود که لحظه ای به خودم لرزیدم. کاش لباس های گرم‌تری تنم می‌کردم. ملافه‌ی نازک رو دور خودم پیچوندم که چندان فایده ای نداشت. نمی‌دونم چه‌قدر گذشت که چشم‌هام کم کم داشت گرم می‌شد. خواب بهترین راه فرار برای سرما بود.

***

با صدای قیژی که حاکی از زنگ زدن در فلزی بود، از خواب پریدم. وحشت زده شالم رو مرتب کردم و به مردی که داخل می‌شد خیره شدم. پشت بندش مرد دیگه داخل شد. نباید نگران می‌شدم که مبادا من رو بشناسن، چون گریم روی صورتم این نگرانی رو از بین می‌برد. جوری که انگار من این‌جا نیستم، مشغول صحبت کردن شدن.
- توی بیابون پیداش کردیم، به نظرم برای نگهبان شدن خوبه.

- دیوونه شدی؟! می‌خوای یه زن غریبه رو نگهبان کنی؟

- به نظرم برای فروش حیفه.

-فعلا برای آزمایش ببرش، تکلیفش رو بعدا مشخصا می‌کنیم.

یکی از مرد ها به سمتم اومد و به زور من رو دنبال خودش کشوند. تقلا کردنم همانا و جیغ کشیدنم همانا. نمی‌دونستم این آزمایش کوفتی چی می‌تونه باشه!
به سمت اتاق های قرمز من رو کشون کشون برد. حیف دست هام بسته بود، وگرنه به صورتش چنگ می‌نداختم. وقتی جلو تر رسیدیم و از جلوی خیلی از سلول ها رد شدیم، نگاهم به در سفیدی افتاد که کنار در های قرمز رنگ، خودنمایی می‌کرد. اولین بار بود که این در سفید رو می‌دیدم. مرد من رو به سمت همون در سفید که سمت چپ در های قرمز بود، کشوند.
از راهروی بلند و وحشتناک، داخل یک اتاق کاملا سفید شدیم که ناخودآگاه یاد آسایشگاه روانی افتادم. زنی با روپوش های سفید که شباهت به لباس های دکتری داشت، توجه‌ام ‌رو جلب کرد. بزاق دهنم رو فرو دادم. از اتفاقی که قرار بود توی این اتاق رخ بده، نگران شدم. زن روی میز کوچیکی که روبه روی پنجره قرار داشت، نشسته بود و برگه هایی رو زیر و رو می کرد. با حضور ما سرش رو بالا آورد و بی تفاوت گفت:« برای چی معاینه‌اش کنم؟»

مرد با چشم هایی سرد، من رو به‌زور به سمت تخت سفید رنگی که سمت چپ میز دکتر بود، برد و گفت:« ناشناسه، ببین وضعیتش چه‌طوره تا تکلیفش مشخص شه.»

با دست های بسته تقلا کردن بی‌فایده بود و گفتن فحش های رکیک چندان تاثیر نداشت. مرد با بی رحمی من رو روی تختی که روکش تلقی مانند داشت، خوابوند و کمربند هایی که به میله های تخت وصل بود رو به دورم بست. سعی کردم مثل تموم دختر ها وانمود کنم و واقعا هم ترسیده بودم.
-خواهش می‌کنم ول کنین. من یک پدر مریض دارم. چی از جونم می‌خواین؟...

گفتن همچین چیز هایی، باعث می‌شد به عادی بودنم شک نکنن؛ ولی واقعا نگرانی و ترس رو احساس می‌کردم، چون نمی‌دونستم اون زنیکه می‌خواد باهام چی‌کار کنه!
اون‌قدر تقلا های بیهوده و جیغ های الکی کردم که واقعا خسته شدم. جوری بسته شده بودم که قادر به جابه‌جا کردن بدنم نبودم. نگهبان خطاب به دکتر گفت:« کارت رو زود بکن. باید به چند تا زندانی هم سر بزنی. وضع جسمانی خوبی ندارن، ممکنه بمیرن.»

جوری که انگار چیز خاصی نباشه، برگه هاش رو توی دستش جابه‌جا کرد و فقط سرتکون داد. مرد هم مثل گاو از اتاق بیرون رفت. چندتا آدم داشتن می‌مردن، اون‌وقت این دکتر به جای این‌که پیش زندگی هایی که داشت از بین ‌می‌رفت، بره، می‌خواد روی من آزمایش هایی که نمی‌دونم چیه، انجام بده؟
با عصبانیت سرم رو به سمت زن چرخوندم که انگار قصد نداشت از روی صندلی چرخ دار چرمیش، بلند بشه. گفتم:« کارم رو زود تموم کن و به داد اون بدبخت ها برس.»

اخم هاش درهم رفت و سرش رو از توی اون برگه های لعنتی بیرون آورد. نمی‌دونم چی توی قیافه‌ام دید که نیشخندی زد و گفت:« خودت هم می دونی، مرگ برای اونا بهتره تا این‌که این‌جا زنده بمونن.»

لب هام رو  به‌هم فشردم. حقیقت رو نمی‌تونستم انکار کنم. بالاخره از روی صندلیش بلند شد و به سمت تختم اومد. با کار هایی که جیغ های گوش خراشی کشیدم.

***

دکتر با با اخم مشغول نوشتن چیزی بود. خسته از تقلاهای زیاد، روی تخت بی حرکت بودم. زن همین‌طور که می‌نوشت چیز هایی زمزمه کرد:« یک بار زایمان. گروه خونی آ، ب. زخم های کهنه روی بدن. اعضای داخلی و بیرونی بدن سالم...»

همین‌طور می‌گفت و تمایلی به گوش کردن نداشتم. با نوک انگشت هام سعی کردم که سر کمربند رو بگیرم. اگه کمربند تخت رو از دورم باز می کردم، می‌تونستم دست هام هم که با دست‌بندی بسته شده بود، یه جوری باز کنم. وقتی با نوک انگشت هام سر کمربند رو لمس کردم، لبخند کمرنگی روی لبم نشست. آروم و نامحسوس سر کمربند رو کشیدم و کمربند با صدای تقی باز شد. نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم. دکتر از جاش بلند شد و همین‌طور که به سمت در می‌رفت، با حرص گفت:« اون مرتیکه چرا نیومد؟»

اون متوجه‌ی باز شدن کمربندم و همچنین بلند شدن من نشد. با دست‌بندی که به دستم بود، دست هام رو از پشت سرش بالا بردم و دور گردنش حلقه کردم. وحشت زده تقلا کرد؛ ولی با بی رحمی، دست‌بند فلزی رو روی گردن باریکش بیشتر فشار دادم. مثل ماهی دهنش رو باز و بسته می‌کرد تا ذره ای اکسیژن تنفس کنه. اون‌قدر گردنش رو فشردم که در آخر دست و پاهاش شل و پخش زمین شد. آب دهنم رو فرو دادم. الان اون غول‌تشن می‌اومد، باید یک کاری کنم!
نگاهم به گلدونی افتاد که گوشه ای از اتاق روی میز عسلی، جا خوش کرده بود. لب هام رو به‌هم فشردم و کنار میز دکتری که الان پخش زمین بود رفتم. گلدون رو که برداشتم، صدای چرخیدن دستگیره‌‌ی در باعث شد سریع به سمت در خیز بردارم. با استرس به دری که داشت باز می‌شد خیره شدم. با باز شدن در، گلدون رو بالا بردم و اون‌قدر محکم توی سر نگهبان فرود آوردم که علاوه بر صدای تیکه تیکه شدن گلدون، صدای بدی از سرش هم شنیدم. نگهبان لحظه‌ای ایستاد و به روبه رو خیره شد. با ترس بهش خیره شدم. حالا باید چی‌کار کنم؟ این یارو کله‌اش از آهنه!
برعکس تصورم ناگهان پخش زمین شد. با تعجب لبخند خوشحال کننده ای روی لبم نشست. حالا مشکل اصلی شروع شده بود. چه‌طوری می‌تونم اتاق اردلان رو توی این منطقه‌ی بزرگ پیدا کنم؟
کلید های مورد نظرم رو از توی جیب غول‌تشن پیدا کردم. دست‌بند رو که باز کردم، نفس راحتی کشیدم. به در نیمه باز نگاهی انداختم. بیرون از اون در، هزاران نگهبان بود. با بی قراری به اطراف نگاه کردم. ناگهان با دیدن دکتر که پخش زمین بود، لبخندی روی لبم نشست.

***

دستی به روپوش سفید دکتریم زدم و از اتاق بیرون رفتم. مقنعه‌ی طوسیم یکم اذیتم می کرد. کسی توی راهرو نبود و فقط صدای جیغ و فریاد های متداوم روی اعصابم می‌رفت. باید اتاق اردلان رو پیدا می‌کردم. به خودم جرئت دادم و توی راهروی دراز و طولانی قدم برداشتم. همون راهرویی که هزاران سلول با زندگی هایی که در معرض نابودی بود، توش قرار داشت. نگاهم که به نگهبان های در حال کشیک افتاد، سعی کردم تنها با حفظ خونسردیم، جونم رو نجات بدم. از اولین نگهبانی که کنار یکی از سلول ها، مثل برج زهرمار ایستاده بود، عبور کردم. با شنیدن صداش تا مرز سکته رفتم.
- خانم دکتر، کجا تشریف می‌برین؟

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و هشتم

نباید خونسردیم رو از دست می‌دادم، وگرنه بازنده ی این بازی بودم. بی تفاوت سمتش برگشتم و گفتم:« دارم می‌رم چیزی بخورم، مشکلیه؟»

اخم هاش درهم شد. خدا خدا کردم که گند نزده باشم؛ ولی با حرفی که زد معلوم شد گند زدم.
- چی دارین می‌گین؟ مگه حامد بهتون نگفت که چند تا بیمار با وضعیت وخیم داریم؟

کم نیاوردم و با دست هام شقیقه‌ام رو ماساژ دادم. جوری زمزمه کردم که بشنوه.
- پسره‌ی احمق. بهم نگفته بود.

مرد که انگار باور کرده بود، من یک قربانی بیشتر نیستم، اخم هاش باز شد و گفت:« اشکال نداره خانم دکتر. من می‌برمتون پیش مریض ها.»
نمی‌تونستم مخالفتی بکنم، از طرفی می‌خواستم اون مریض های لب مرگ رو نجات بدم. سرتکون دادم و همراه غول‌تشن دومی توی راهرو قدم زدم. در سلول مجهولی رو باز کرد و گفت:« اولین مریض این‌جاست.»

سر تکون دادم و سرد گفتم:« وسایلم هم بیار.»

باشه ای گفت و رفت. آب دهنم رو قورت دادم و داخل سلول شدم. بوی خونی که توی دماغم پیچید، بدتر از بویی بود که توی اتاق جراحی احساس می‌کردم. با دیدن مرد نسبتا جوونی که غرق در خون به دیوار تکیه داده بود، ناخودآگاه وحشت کردم. اون‌قدر خون از دست داده بود که کف اتاقک کوچیک کاملا خونیه. با نگرانی سریع سمت مرد رفتم که به خاطر خون روی صورتش، چهره‌اش دیده نمی‌شد. نمی‌دونستم از کدوم زخم شروع کنم به درمان کردنش! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عمیق ترین زخم رو پیدا کنم.
***

کمر خشک شده‌ام رو صاف کردم و صدای نگهبان توجه‌ام رو جلب کرد.
- خسته نباشین. آخریش بود.

نفس راحتی کشیدم. این‌قدر وضع بیمار های این‌جا وخیم بود که تا به حال توی سابقه‌ی کاریم باهاش برنخورده بودم. تازه یادی از مدارک کردم. تقریبا نیم ساعت از وقتم رفته بود. در اتاقی که نگهبان و دکتر رو توش بی‌هوش کردم رو قفل کرده بودم؛ ولی باز هم از دلشوره ولم نمی‌کرد. باید مدارک رو پیدا می‌کردم. از اتاقک کوچیکی که زنی پانسمان شده داخلش بی‌هوش بود، بیرون اومدم و خطاب به نگهبان گفتم:« میرم چیزی بخورم.، فعلا.»

سر تکون داد و با قدم های خونسرد ازش فاصله گرفتم. توی دلم می‌خواستم بدویم. این‌جا اثری از اتاق خاص نبود، برای همین حدس زدم که با توجه به مهم بودن، مدارک باید توی آخرین طبقه ی زیر زمین باشه. آخرین طبقه؟ این زیرزمین لعنتی چند طبقه می‌تونه داشته باشه؟
به پله های مارپیچی رسیدم. سرم رو به اطراف چرخوندم تا مبادا کسی من رو زیر نظر داشته باشه. وقتی خیالم دراین بابت راحت شد، از راه پله‌ی مارپیچی پایین رفتم. سنگ و کاشی های راه پله جوری بود که همه‌اش استرس زمین خوردن رو داشتم. پله ها تیز و خسته کننده بودن. فکر این‌که ممکنه بعدا از این پله ها بالا برم، من رو بیشتر خسته می کرد. با برخورد کف کفشم به زمین، نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم. پله ها کوتاه و خسته کننده بودن. نگاهی به طبقه ای که توش قرار داشتم، کردم. ذره ای تفاوت با طبقه‌ی بالا نداشت، اون‌قدر که یه لحظه تردید کردم. شاید من دور خودم چرخیدم و برگشتم این‌جا!
نگاهی به پله ها کردم و به این تردید مسخره پوزخند زدم. باید راه پله‌ی دیگه ای پیدا می‌کردم تا بتونم به طبقات پایین تر برم. توی راهروی بلند دردناک قدم برداشتم. با سلول ها و آدم های زخمی جدیدی مواجه شدم. کسایی که به زور نگهبان ها می‌تونستن تا سلولشون قدم بردارن، حتی شده کشون کشون.
لب هام رو به‌هم فشردم. ناگهان نگهبانی جلوم سبز شد که جیغ خفه ای کشیدم. نگهبان با بهت به چهره‌ی وحشت زده‌ام خیره شد. گند زدم!
تظاهر به عصبانیت کردم و گفتم:« ترسوندیم احمق!»

با دیدن شخصیت پر جذبه‌ام، به خودش اومد و گفت:« ببخشید دکتر، حواسم نبود. چند تا بیمار وخیم داریم. اومدم تا راهنماییتون کنم.»

واقعا وقتی برای درمان نداشتم، از طرفی استرس و نگرانی بابت وضع وخیم مریض ها ولم نمی‌کرد. من دکتر بودم و این نگرانی یه چیز طبیعی بود.
اخم کرد و ناچار سرتکون دادم تا این بیمار های جدید رو درمان کنم که ناگهان صدای فریادی توجه‌ام رو جلب کرد.
- خانم مالکی تشریف آوردن. زندانی ها رو داخل سلول ها بندازین و به استقبال ایشون بیاین.

با شنیدن این حرف موهای تنم سیخ شد. این چه شانسیه؟ تا وقتی که توی عمارت بودم، از جاش جم نمی‌خورد، حالا تصمیم گرفته یک سر به منطقه‌ی سیاه بزنه؟ خدا نگم چی‌کارش کنه!
نگهبانی که روبه روم ایستاده بود، با عجله پا تند کرد و دست از سرم برداشت. از این همهمه استفاده کردم و به دنبال راه پله دویدم. وقتی به آخر راهرو رسیدم، راه پله‌ ای بلند تر از قبلی دیدم. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. باید عجله می‌کردم تا مبادا سحر گیرم بندازه.
***

بعد از کلی پایین اومدن، به زمین صاف رسیدم. ضربان قلبم از شدت دویدن تند می‌زد و عرق سردی روی پیشونیم جا خوش کرده بود. همین‌طور که نفس هام به شماره افتاده بود، نگاهم رو به اطراف سالن بزرگ انداختم. فقط یک در بود که توی اون سالن بزرگ وجود داشت. در سفید رنگی توی سالن دایره ای شکل دیده می‌شد. آب دهنم رو فرو دادم و با قدم های سستی سمت در قدم برداشتم. خوب می‌دونستم که چی‌کار کنم. طبق گفته‌ی کامیار اول  باید چک می‌کردم در دزدگیر نداشته باشه. اگه دزدگیر داشت، طبق گفته‌ی شایان می‌تونستم غیر فعالش کنم. دستم رو از بالا تا پایین به کناره های لولای در کشیدم. با لمس کردن چیز سخت و سردی، ابروهام بالا پرید. نفس عمیقی کشیدم و سنجاق سری که توی کامیون باهاش گلوله ای رو از دل و روده ی یک نفر بیرون آورده بودم، درآوردم. سنجاق خونی و قرمز بود. آهی کشیدم و سنجاق رو داخل دزدگیر فرو بردم. اون قدر چرخوندمش که دزدگیر از جا کنده شد و روی زمین افتاد. لب هام رو به‌هم فشردم و با باز کردن در، نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. خیلی وقته که این‌قدر استرس و نگرانی نداشتم. هرچیز مربوط به اردلان، استرس آور و دردناکه، چه اردلان مرده باشه، چه زنده باشه. با ناراحتی داخل اتاق رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم.
اتاق برعکس انتظارم ساده بود، اون‌قدر ساده که یه لحظه احساس کردم اتاق اشتباهی اومدم. با دیدن قاب عکس خانواده‌ی مالکی شکم برطرف شد. تنها چیزی که توی این اتاق نسبتا بزرگ، خودنمایی می‌کرد، قاب عکس خانوادگی نورا، آروین، اردلان و سحر بود. آروین یکم جوون تر به نظر می اومد، جوری که انگار دانشجو باشه. تعجبی نداره، اون خیلی وقته توی عمارت اردلان زندگی می‌کنه. به خوبی می‌تونستم تشخیص بدم که نورا دبیرستانی بوده، چون من هم توی دوران دبیرستان قیافه‌ام این شکلی بود.
با دیدن چهره‌ی مصلحتی اردلان، اخم هام درهم رفت. هیچ وقت نتونستم این مرد رو درک کنم، مثل آروین. باید بگم با این‌که آروین و اردلان باهم رابطه‌ی خونی ندارن؛ ولی اخلاق هاشون عین همه. البته، الان دیگه اردلانی وجود نداره و سحر جایگزین اون مرد عوضی شده.
با تصور کردن سحر، تازه یادم اومد که وقتی برای فکر کردن ندارم. پا تند کردم و به سمت میز چوبی کوچیکی که زیر قاب عکس جا خوش کرده بود رفتم. سریع کشو های کوچیکش رو باز کردم. احمق بودم که انتظار داشتم، مدارک به اون مهمی رو توی کشوی به این سادگی پنهان کنه.
پوزخندی زدم و نیم نگاهی به قاب عکس کردم. قاب عکس کاملا چسبیده به دیوار بود و غیر ممکنه بتونم برش دارم. پس باید...
ناگهان با تکون خوردن دستگیره در رشته افکارم پاره شد. صدای جیغ جیغ سحر من رو تا مرز سکته برد.
- چرا این در لعنتی باز نمی‌شه؟!

وای خدای من! لعنت به این زنیکه!
سریع دستم رو زیر میز حرکت دادم. باید همین‌جاها می‌بود. لب هام رو به‌هم فشردم و دستم با چیز سرد و فلزی ای بخورد کرد. لبخند کمرنگ و بی جونی روی لبم نقش بست. سریع دکمه رو فشردم. این یک ریسک بزرگ بود. امکان داشت این دکمه، یک آژیر خطر باشه و از طرفی کلیدی برای تکون خوردن قاب عکس باشه.
خدایا خواهش می‌کنم این بار آخری رو کمکم کن!
با کنار رفتن قاب عکس از خوشحالی نزدیک بود بال در بیارم. صدای نگهبان نذاشت که این خوشحالی مدت زیادی برجا بمونه.
- غیرممکنه! یکی داخله، یه چیزی بیارین در رو بشکنین.

- در ضد سرقته قربان!

- به درک، منفجرش کنین!

با شنیدن این حرف، چشم هام از وحشت گرد شد. همون موقع نگاهم به گاو صندوق پشت قاب عکس افتاد که نمایان شده بود. هیچ چیزی برای شکوندن این گاو صندوق فلزی نبود. تنها چیزی توی اتاق وجود داشت، این میز ساده، یک تهویه‌ی هوا و یک کپسول آتش نشانی بود. سریع کپسول رو برداشتم و به جون گاو صندوق افتادم. بی فایده بود. به جای خراب شدن گاو صندوق، کپسول در حال خراب شدن بود، همچنین صدایی که ایجاد می‌کرد، باعث می‌شد اون‌هایی که بیرون هستن، یقین پیدا کنن که کسی داخل اتاق اردلان حضور داره. کلافه کپسول رو به گوشه انداختم. باید برای باز کردن گاو صندوق از شایان کمک می‌گرفتم. قبل از اومدن به این‌جا تنها چیزی که بهش فکر نکرده بودم، باز کردن گاو صندوق بود. با دیدن آنتن روی گوشیم آه از نهانم بیرون اومد. این‌جا زیر زمین بود و طبیعیه که آنتن نداشته باشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت پنجاه و نهم

بزاق دهنم رو قورت دادم. نگاهی به گاو صندوق براق و وضد سرقت کردم. صفحه کلیدی روی  گاوصندوق خودنمایی می‌کرد. صداهایی که از بیرون می‌اومد، نشون می‌داد که اون‌ها مشغول جایگذاری مواد منفجره‌ان. با کشیدن یک نفس عمیق، سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم؛ ولی غیر ممکن بود. مرگ دو قدمی من فاصله داشت.
باید رمز رو حدس می‌زدم. با دست های لرزونم، انگشت هام رو روی دکمه ها لغزوندم. اولین حدسم برای رمز چهار رقمی، سال تولد اردلان بود. با خطا دادن گاوصندوق لبم رو گزیدم. احتمال یک درصد بود که سال تولدش رو رمز گاو صندوق کنه.
سال تولد سحر رو وارد کردم. با خطای دوباره‌ی گاو صندوق صدای آژیر توی محوطه بلند شد. می‌تونستم احساس کنم که اون‌ها الان در رو منفجر می‌کنن. با عجله رمز هایی که حدس می زدم باشن رو زدم. تولد آروین و مادرش. تولد مادر نورا افسانه. با تردید تولد خودم رو زدم و منتظر صدای خطا بودم؛ ولی با صدای تیکی که اومد، چشم هام گرد شد. باورنکردنیه! احتمال یک درصد وجود داشت که اردلان رمز گاوصندوق به این مهمی رو، تولد من و نورا رو بذاره. سری از تاسف تکون دادم و با باز کردن در پاو صندوق، براقی شمش های طلا چشمم رو زد. با چشم ها گشاد به شمش هایی نگاه کردم که روی هم طبقه بندی شده بودن. نباید تعجب می‌کردم.
نگاهم به پوشه های طبقه‌ی بالای گاوصندوق افتاد. سریع به پوشه ها چنگ زدن و همون موقع صدای فریاد نگهبان اومد.
- روشنش کنین.

معلوم بود که چند لحظه‌ی دیگه در از جا کنده می‌شد. با یک حرکت در پوشه رو باز کردم و مموری کوچیکی توی پوشه دیده می‌شد. سریع درش آوردم و توی گوشیم جا دادم. با باز کردن مدارک چشم هام گرد شد. خدای من!
قاچاق انسان، کشتن، ربودن، دزدی، تهدید و هرجرمی توی این گوشی نوشته شده بود. قراردادهایی که هیچ وقت نباید فاش می‌شد. آب دهنم رو قورت دادم. همون موقع صدای چیزی مثل منفجر شدن ترقه اومد و دود غلیطی به داخل اتاق پیچید. با وحشت سریع در گاو صندوق رو بستم. مموری رو از توی گوشیم در آوردم. با افتادن در به روی زمین، نگهبان ها به داخل هجوم آوردن. ناچار و با ترسی که وجودم رو می‌لرزوند، مموری رو توی دهنم گذاشتم و قورت دادم. هم زمان با این‌کار دست هام با شدت کشیده شد و از شدت درد، گوشیم از دستم افتاد. دست هام رو پشت دستم پیچوندن و مهلتی برای تقلا کردن ندادن. بلافاصله دستمال الکلی ای روی دهن و بینیم قرار گرفت.

***

با دردی که توی بدنم می پیچید، سعی کردم چشم هام رو ببندم. خسته بودم و از طرفی اون‌قدر درد داشتم که نمی‌تونستم چشم هام رو روی هم بذارم. آخرش این شد. بعد از اون اتفاق زندانی شدم و بارها شکنجه‌ام کردن. می‌خواستن بدونن که چیزی از توی اتاق برداشتم یا نه، بعد از این‌که فهمیدن که چیزی برنداشتم، با فرض این‌که جاسوس پلیسم، زندانیم کردن و هر روز برای این‌که اطلاعاتی از خودم بدم، من رو تا مرز مرگ شکنجه می‌کنن. از همون روز های اول، مموری رو بالا آوردم و توی درز دیوار سلولم قایم کردم. تنها امیدم به همون مموری بود. این‌جور که معلومه سحر و آروین هیچ کدوم از رمز گاوصندوق خبر ندارن و هنوز موفق به باز کردنش نشدن. هویت من هنوز با گریمی که دارم مخفیه. گریمی که دارم، به راحتی از بین نمیره؛ ولی اگه همین‌جور بگذره، طولی نمی‌کشه تا هویتم معلوم بشه.
با معلوم شدن هویتم، اون ها برای خلاصی از دست کسی که یک سوم اموال اردلان رو داره، من رو می‌کشن و دختر مظلوم و ترسویی مثل نورا رو زیر سلطه ی خودشون می‌گیرن تا خواسته هاشون رو انجام بده. خواستم تکونی به خودم بدم؛ ولی از شدت دردی که توی بدنم پیچید پشیمون شدم. از این اتاقک، فضای تاریکش و دردناکش بدم می اومد. هروقت که این‌جام چیز جز درد و غم احساس نمی‌کنم. فهمیدم که اون‌ها دارن تصمیم می‌گیرن که باهام چی‌کار کنن. به خاطر این‌که یک بار زایمان داشتم، تصمیم دارن من رو برای عرب هایی بفرستن که به خاطر این‌که زنشون بچه دار نمی‌شه، من براشون بچه بیارم.
فکر کردن بهش باعث شد به خودم بلرزم. بغض این سری قصد داشت قاتل نفس هام بشه. به خاطر این‌که ضعف از خودم نشون ندم، اشک نریختم؛ ولی می‌دونم قلبم درحال منفجر شدنه. دلم برای آروین و آرمان تنگ شده.
نفسم رو که بیرون دادم، بخار ازش دراومد. با شنیدن چرخش کلید توی در، فهمیدم که بازهم برای بردنم به اتاق قرمز اومدن. سه روزه که توی این منطقه‌ی جهنمیم.
صدای جیر جیر در که حاکی از باز شدنش بود، بلند شد. پتو رو روی سرم کشیدم. این‌قدر درد داشتم که جونی برای تقلا کردن برام نمونده بود. ترجیح می‌دادم که نگهبان من رو به زور و کشون کشون ببره. به جای بدن بی جونم، بغضم تقلا می‌کرد بشکنه و لب هام به خاطر این تقلا می‌لرزید. نفس هام به خاطر درد توی بدنم به شماره افتاده بود و تصور رفتن دوباره به اتاق قرمز من رو می‌ترسوند. چاقو و شلاق هایی که روی بدنم زخم ایجاد می‌کردن، من رو می ترسوند. از تزریق سرنگ هایی که نمی‌دونستم چیه می‌ترسیدم. دیگه از دیدن خون خودم هم می‌ترسیدم. صدای قدم های سنگینی که روی زمین های سرد و کثیف قدم بر می‌داشت، باعث می‌شد بیشتر توی خودم مچاله بشم. جوری پتو رو دور خودم پیچیده بودم که انگار محافظی قوی دربرابر اون نگهبانه. صدای پوزخندش باعث شد قلبم از حرکت بایسته. ناخودآگاه بغضم شکست و اشک های گرمم روونه‌ی صورتم شد.
- آخرش این شد؟

باور نمی‌کردم صدای اون باشه. حتما درحال دیدن خوابی شیرینم. از شدت خوشحال هق هقم دراومد؛ ولی جرئت کنار زدن پتو رو نداشتم. می‌ترسم که مبادا از خواب شیرینم بیدار بشم. صدای بمش بار دیگه به گوشم رسید.
-این همه تقلا کردی تا دار و ندار اردلان رو نابود کنی، آخر هم این‌جا می‌شینی و گریه می‌کنی؟

فکر نمی‌کردم صداش توی خوابم این‌قدر آرامش بخش باشه. فکر نمی‌کردم توی خوابم هم حسی که نسبت بهش دارم، این‌قدر قوی باشه. نمی‌دونست که با هر کلمه ای که روی زبونش می‌چرخونه، قلب من زیر و رو می‌شه. صدای پر از تاسفش باعث شد لحظه ای نفس کشیدن یادم بره.
- فکر می‌کردم با نورا فرق داری؛ ولی اشتباه می‌کردم. من رو باش چه فکر های احمقانه ای توی سرم چرخید.

صدای قدم هاش رو شنیدم که در حال دور شدن بود. نمی‌دونم چی‌شد؛ ولی بدنم ناخودآگاه پتو رو کنار انداخت و تن مردونه اش رو از پشت در آغوش کشید. درد بدنم یادم رفته بود. وقتی اون بود، دیگه درد برام معنی نداشت. اشک هام شدت گرفت و با زار زدنم، پیراهن خوش دوخت آروین رو خیس کردم. اون تنها بی حرکت ایستاده و هیچ کاری جز سکوت نمی‌کرد.

اون‌قدر گریه کردم که احساس کردم دیگه اشکی برای ریختن ندارم. خالی شده بودم و با خجالت و درد از آروین فاصله گرفتم. این‌قدر درد داشتم که سریع روی تخت چوبی نشستم. وقتی آروین به سمتم برگشت، تازه یادم اومد که توی چه موقعیتی هستم. با حیرت گفتم:« چه‌طور تو من رو...» نذاشت حرفم ادامه پیدا کنه و با غیض گفت:« چه‌طور پیدات کردم؟ فکر کردی احمقم؟!»
لب هام رو به‌هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم. با تمسخر گفتم:« توهم می‌دونی که هیچ فرقی بین من و نورا نیست. اگه بود، الان این‌جا نبودم!»

- بقیه احمقن که نمی‌تونن تو و نورا رو ازهم تشخیص بدن، دلیل نمی‌شه فکر کنی منم مثل اونام!

با تعجب به چهره‌ی عصبانیش نگاه کردم. نباید تعجب کنم، طبیعیه عصبانی باشه. اون یک آدم منفوره که از آدم های اطرافش به شدت تنفر داره. کلافه چنگی به موهای پر پشتش کشید. گفت:« تو...» مکث کرد. انگار از چیزی که می‌خواست بگه، به شدت مردد بود.« زایمان کردی؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت شصتم

نفسم توی سینه‌ام حبس شد. مطمئنا شنیده که من زایمان کردم و قراره کجا برم. خواستم دهنم رو باز کنم تا بگم. بگم" آره، من یک پسر دوساله دارم که قیافه‌اش عین توئه" اما با حرفی که زد، دهنم رو بست.
- مهم نیست.

واقعا مهم نبود؟ این‌که ممکنه بچه‌اش توی این دنیای بزرگ در حال نفس کشیدن باشه، مهم نبود؟ آرمان بیچاره‌ی من. اخم هاش توی هم رفت و با تردید پرسید:« تو چیزی از مدارک دزدیدی؟»

نمی‌تونستم حقیقت رو بهش بگم. اون برای محافظت از سحر، مموری رو به زور هم که شده ازم می‌گرفت. آهی کشیدم و گفتم:« به اون‌ها هم گفتم، من چیزی ندزدیدم. نتونستم در گاوصندوق رو باز کنم.»

انگار باورش شده بود، چون با اخم های در هم سر تکون داد. لب هام رو به‌هم فشردم. زمزمه کردم:« چرا بازم اومدی؟»

پوفی کشید و همین‌طور که با بی قراری رژه می‌رفت فقط گفت:« چه‌می‌دونم!»

پوزخندی زدم. اون حتما ترسیده که مبادا اطلاعاتی از این‌جا دزدیده باشم. اون این‌طوریه، همیشه به فکر ---خودشه.
با این‌که کاسه‌ی اشک هام خالی شده بود؛ ولی بغض هنوز گروگان گیر گلوم بود. لبم رو گزیدم و پتو رو تا بالای سرم کشیدم. حقیقتش به این‌که آروین اومده باشه تا من رو با خودش ببره امید نداشتم. صدا متعجبش به گوشم رسید.
- چی‌کار می‌کنی؟

سعی کردم غم توی صدام رو پنهان کنم؛ ولی چندان موفق هم نبودم.
- می‌خوام یکم بخوابم. اون‌ها برای شکنجه‌ی دوباره برمی‌گردن.

صدای پوزخندش رو شنیدم. با تمسخر و کمی خشم گفت:« واقعا این‌قدر بی‌خیالی؟ می‌دونی می‌خوان کجا ببرنت؟ یادم رفته بود که تو واقعا خوشت میاد برای عرب ها بچه بیاری!»

به خاطر توهینش بدنم از شدت خشم داغ شد. با شدت پتو رو کنار زدم و جیغ زدم:« آره خوشم میاد؛ ولی نمی‌خواد این‌قدر بهم زخم زبون بزنی! وقتی برای نجات من نیومدی، چرا می‌خوای من رو خرد کنی؟ من واقعا از خودم بدم میاد. بدم میاد که قلبم به خاطر آدم آشغالی مثل تو تند می‌زنه!» با عصبانیت فاصله‌ی کمی که توی اتاقک بود رو طی کرد و دستش رو بالا برد تا کشیده محکمی نثار صورتم کنه. اشک هام بار دیگه روونه شد و با بستن چشم هام، هق هقم بلند شد. برعکس تصورم احساس سوزشی توی صورتم احساس نکردم. همین‌طور که فین فین می‌کردم، آروم لای پلک هام رو باز کردم و از لای پرده های اشکم چهره‌ی متعجب آروین رو دیدم. با هق هقی که توی صدام بود ادامه دادم:« شماها همینین، من خسته شدم. دیگه تحمل درد رو ندارم، هر وقت حرفی زدم، فقط از شما مردها کتک خوردم. از همتون متنفرم!» با گفتن این حرف مثل این بچه ها زار زدم. دیگه تحمل کتک خوردن و درد کشیدن رو نداشتم. من هم ظرفیت داشتم. دلم می‌خواست یک بار هم که شده در آسایش زندگیم رو بکنم. صدای کلافه‌اش رو شنیدم.
- خیل خب باشه، آروم باش.

با این حرفش گریه‌ام شدت گرفت. اون فقط می‌خواست من رو خفه کنه تا روی اعصابش نرم، اون نگران دل من نبود، برای همین بیشتر ناراحت شدم، چون عاشق همچین مردیم. ناگهان توی آغوش گرمی فرو رفتم. شاید اولین بار بود که شوهرم به خواست خودش من رو بغل می‌کرد. صدای آرومش، گریه‌ام رو بند آورد.
- غلط کردم، باشه؟ پس این‌قدر این لامصب ها رو نریز.

لبم رو گزیدم تا از شدت ذوق اشک نریزم. باورم نمی‌شد که به‌خاطر همین حرف کوچیک، قلبم داشت منفجر می‌شد. نفس عمیقی کشیدم تا خونسردی خودم رو حفظ کنم. آروین که دید آروم شدم، من رو از آغوشش بیرون آورد. انگار به همون آدم سابق برگشته بود. با جدیت گفت:« اگه می‌خوای باهام بیای یک شرط دارم.» بزاق دهنم رو قورت دادم و با چشم های ملتمسانه‌ام بهش خیره شدم. درد توی بند بند وجودم می‌پیچید.« خودت رو سر به نیست کنی.»

صدای شکستن قلبم رو برای بار هزارم شنیدم. لب هام رو به‌هم فشردم تا مانع ریزش اشک هام بشم، نمی‌خواستم جلوش ضعف نشون بدم. آروم سرم رو تکون دادم. به محض این‌که از این‌جا بیرون برم، مدارک رو به کامیار می‌دادم و در آخر کار همه رو یک‌سره می‌کردم. نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:« خوبه! الان که نورا برگشته، از اون استفاده می‌کنیم و در عوض می‌ذاریم که تو بری.»

نمی‌تونستم به چشم هاش خیره بشم. تحمل نگاه بی تفاوتش رو نداشتم. دوباره صداش توی سرم پیچید.
- من باید یک کاری انجام بدم. برمی‌گردم، آماده باش.

بازهم فقط سرتکون دادم. همین‌که داشت من رو از این‌جا بیرون می آورد خیلی بود، می‌تونست بذاره همین‌جا بمونم و تا آخر عمر شکنجه بشم. اون دلش به حالم سوخت، فقط یک دلسوزی ساده. صدای قدم های استوار و محکمش رو شنیدم که ازم دور می‌شد، در آخر صدای بسته شدن و چرخش کلید بود که اشک های من رو روونه‌ی صورتم کرد.

***

مجبور شدم باز دوباره مموری رو قورت بدم. نمی‌تونستم ریسک کنم و مموری رو توی لباسم قایم کنم. این مموری به جونم بسته بود. درد و تاثیر سرنگ هایی که نمی‌دونستم چیه، امونم رو بریده بود. مجبور بودم آستین آروین رو بگیرم تا بتونم قدم بردارم. هر قدم مساوی با مرگی دوباره بود. واقعا دلم می‌خواست آروین کولم کنه؛ اما اون حتی نمی‌فهمید که من دارم از درد می‌میرم. باز هم آروین بود که داشت من رو از منطقه‌ی سیاه نجات می‌داد. نمی‌دونم چرا داشت نجاتم می‌داد.
به سادگی از منطقه‌ی سیاه بیرون اومدیم. توی ماشین، آروین طبق معمول چشم بندی بهم داد تا به چشم هام بزنم. بدون هیچ حرفی چشم بند رو به چشم هام زدم و با تکون تکون های ماشین، کم‌کم جوری که انگار توی گهواره باشم، خوابم برد.

***

صدای سرد آروین من رو بیدار کرد.
- بلند شو رسیدیم.

چشم بند رو برداشتم و متعجب به خیابون های شلوغ تهران خیره شدم. انگار مدت ها بود این خیابون ها رو ندیدم. آب دهنم رو فرو دادم. می‌دونستم که اگه مموری رو به کامیار بدم، آروین هم به زندان می افته. نمی‌تونستم نیم گاهی هم به چشم های خورشیدی آروین بندازم. لب هام از شدت سختی بغض می‌لرزید. آروم دستگیره ماشین رو کشیدم و در رو باز کردم. زمزمه کردم:« بابت همه چیز ممنونم. خداحافظ.»

صدایی از جانبش ندیدم. فکر کنم اصلا دیدار ما براش مهم نبود. لب هام رو به‌هم فشردم و از ماشین پیاده شدم. آروین بلافاصله گاز رو گرفت و به دور شدن ماشینش توی خیابون های شلوغ خیره شدم. آخرین دیدارمون این بود. با بدنی دردناک لنگ لنگان بی هدف توی پیاده رو قدم زدم. همه با نگاهی ترحم آمیز از کنارم رد می‌شدن و هیچ نگاهی بدتر از این نبود. نگاهم به مردی افتاد که روی نیمکت پارک نشسته و مشغول کار کردن با گوشیش بود. جلوش که ایستادم، با تعجب سرش رو بالا آورد. سعی کردم لبخند بزنم؛ ولی نمی‌دونم با صورت زخمی و کبودم، قادر به انجام این‌کار شدم یا نه.
- می‌شه گوشیتون رو قرض بگیرم؟

اخم هاش توی هم رفت. اون فکر می‌کرد که قصد دزدیدن گوشیش رو دارم. حتی براش مهم نبود که من از کجا اومدم و چرا این‌قدر درب و داغونم. آهی کشیدم و تنها چیزی که توی جیب هام پیدا می‌شد رو درآوردم. اسکناس پنجاهی رو جلوش گرفتم و گفتم:« لطفا.»
با دیدن اسکناس چشم هاش برق زد و سریع سر تکون داد. اسکناس رو گرفت و گوشیش رو بهم داد. با تاسف شماره‌ی مورد نظرم رو گرفتم و بعد خوردن چند بوق صدای کامیار توی گوشم پیچید.
- بفرمایین؟

- منم سایه.

صداش پر از حیرت شد.
- سایه خانم خودتی؟! تونستی مدارک رو بدزدی؟

- آره. باید ببینمت.

- حتما. آدرس رو برات می‌فرستم.

چیزی نگفتم و گوشی رو قطع کردم. بلافاصله آدرس فرستاده شد. بعد از دیدن آدرس، پیام رو پاک کردم و گوشی رو به مرد حریص که در حال تماشای اسکناسش بود دادم. با قدم های سست کنار خیابون رفتم تا تاکسی بگیرم. به سختی با سر و وضعم تونستم یک تاکسی بگیرم. اون هم یک پیرمرد مسن با لبخند گرمش بود. آدرس رو دادم و اون هم با کمال میل به سمت آدرس رفت. حالم بد بود. احساس خستگی و درد توی وجودم می‌پیچید. توان حرف زدن نداشتم و سرم مدام گیج می‌رفت. نمی‌دونم توی منطقه‌ی سیاه چی به کوفتم دادن. نفس عمیقی کشیدم تا شاید حالم یکم بهتر بشه. اثری نکرد و با بی قراری پنجره رو پایین دادم و با لذت گذاشتم باد صورتم رو نوازش کنه. نمی‌دونم چه‌قدر گذشت که با صدای رانند به خودم اومدم.
- رسیدیم خانم.

لبخندی بابت این مهربونی زدم. اسکناس پنجاهی درآوردم و بهش دادم. اومد بقیه‌اش رو بده که گفتم:« خدا خیرت بده حاج آقا. نیازی به باقی پول نیست.» نذاشتم مخالفت کنه و سریع ادامه دادم:« خداحافظ.»

از ماشین پیاده شدم و با قدم های سستم به سمت گوشه ترین نیمکت پارک به انتظار نشستم. نگاهم به در سرویس بهداشتی افتاد که چند قدم دور تر دیده می‌شد. باید مموری رو بالا میاوردم. این‌قدر حالم بد که با تصور بالا آوردن، سرم گیج رفت. پوفی کشیدم و بلند شدم. نگاه های خیلی ها به من بود. واقعا ظاهر خوبی نداشتم. مانتوی مشکی و مقنعه‌ی طوسی رنگم کاملا خاکی شده و پارگی ای روی زانوی سمت راست شلوار لیم به وجود اومده بود. عین این بی خانمان ها شده بودم. تازه این یک بخشیش بود. کبودی بزرگ روی چشم چپم، لب پاره‌ام و خون مردگی ای که از دماغم بود، شده بود عاملی برای خیره شدن. همه فقط نگاه می‌کردن و هیچ‌کس حاضر نبود جلو بیاد و حالم رو بپرسه. همین‌طور که لنگ می‌زدم وارد سرویس بهداشتی زنونه شدم و داخل یکی از اتاقک ها رفتم. با هزار بدبختی و عوق زدن، مموری رو بالا آوردم. این‌قدر سرم گیج می‌رفت که فاصله ای تا بی‌هوش شدن نداشتم.
مموری رو شستم. مموری احتمالا تا حالا سوخته؛ ولی می‌دونستم پلیس می‌تونه اطلاعاتش رو بازگردانی کنه. آهی کشیدم و سری که گیج می‌رفت از دستشویی بیرون اومدم. سرم رو که چرخوندم، قامت بلند کامیار توجه‌ام رو جلب کرد. اصلا متوجه‌ی من نبود و گوشه‌ای از پارک در حال دید زدن بود تا پیدام کنه. اون به‌هرحال من رو پیدا نمی‌کرد، چون صورت گریم شده‌ام رو نمی‌شناخت. با درد به سمتش قدم برداشتم و وقتی روبه روش ایستادم توجه‌ش بهم جلب شد. با تعجب نگاهی به سرو وضعم کرد و پرسید:« خانم شما حالتون خوبه؟»

پوزخندی زدم. تعجب می‌کنم که آروین با این گریمم چه‌طوری من رو شناخته. با تمسخر گفت:« فعلا که زنده‌ام. احمق منم سایه!»

چشم هاش گرد شد و با ناباوری بهم خیره شد. می‌دونستم طول می‌کشه تا باور کنه، برای همین شروع کردم.
- من مموری رو پیدا کردم. کل مدارک اردلان و اطرافیانش توی مموریه. می‌تونی باهاش، یک‌بار برای همیشه این قضیه رو فیصله کنی.

با شنیدن حرف هام باورش شد که من سایه‌ام و با نگرانی گفت:« اون مهم نیست. تو حالت خوبه؟ رنگ به چهره نداری!»

- انتظار داری وقتی از منطقه‌ی سیاه برگشتم خوب باشم؟

این رو که گفتم، انرژیم تحلیل شد و سرم گیج رفت. به سختی نفسم رو بیرون می‌دادم. سرفه ای پر از درد کردم و با دست های زخمیم مموری رو توی دستش گذاشتم.
- لطفا سریع این رو به پلیس بده. می‌خوام دیگه این قضیه برای همیشه تموم بشه. می‌خوام با پسرم برگردم انگلیس و زندگی آرومم رو بکنم. می‌خوام...

با سرفه‌ی شدیدی که کردم، حرفم نصفه موند و خون از دهنم جاری شد. در لحظه‌ی آخر نگاهم به چشم های وحشت زده‌ی کامیار افتاد و دنیا برام سیاه شد. 

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت شصت و یکم

صدای بوق بوق دستگاه، برام آشنا بود. این بوق ها فقط می‌تونه مال بیمارستان باشه. آروم از لای پلک هام، فضای سفید رنگ اتاق بیمارستان رو دیدم. نفس کشیدن برام سخت شده بود و نگاهم به ماسک اکسیژنی افتاد که روی دهنم بهم کمک می‌کرد تا نفس بکشم. نگاهم رو به اطراف اتاق چرخوندم. باد پرده های سفید رنگ پنجره رو تکون می‌داد و صورتم رو نوازش می‌کرد. نور خورشید از زیر وزش های باد اتاق رو روشن کرده بود. تلویزیون قیمتی ای مقابلم به دیوار چسبیده بود. صدای قطره های سِرُم که به دستم منتقل می‌شد، با صدای بوق های دستگاه ضربان قلبم و تیک تاک ساعت دیواری قاطی شد. با دیدن یخچال کوچیکی که گوشه‌ی اتاق بود، صدای شکمم دراومد. جای تعجب داشت که توی همچین موقعیت اسفناکی شکمم هنوز کار می‌کرد. کاش می‌شد روی صندلی های چرمی کنار یخچال بشینم و کمپوت آناناس بخورم.
انگشت هام رو به سختی حرکت دادم. آرامشی عجیب توی دلم نشسته بود. دکمه‌ی قرمز رنگ کنار تختم رو فشردم و طولی نکشید تا پرستار وارد اتاق شد. با دیدن چشم های باز من، خوشحال شد و به دنبال صدا کردن دکتر، از اتاق خارج شد. نمی‌دونم چه‌قدر گذشت تا بالاخره مردی با روپوش سفید بالای سرم ایستاد و گوشی پزشکی سردش رو روی قفسه‌ی سینه‌‌ام حرکت داد. با تعجب گفت:« این یک معجره ست که به‌هوش اومدی. خدا واقعا دوستت داره.» لبخند کمرنگی روی لبم نشست که نمی‌دونم دکتر تونست از زیر ماسک روی دهنم ببینه یا نه. نگاهم رو که چرخوندم، متوجه‌ی نگاه خوشحال کامیار شدم. با دیدن نگاهم، لبخند گرمی زد. خیلی چیزها داشتم که ازش بپرسم. دکتر ادامه داد:« حدود سه روزه که بی‌هوشی و داشتیم امیدمون رو از دست می‌دادیم دختر.»

چشم هام رو به نشانه‌ی تشکر باز و بسته کردم. نمی‌تونستم از این ماسماسک حرف بزنم و علاوه براین نفس کشیدن برام سخت شده بود، چه برسه به حرف زدن. دکتر که خوشحالیش به پایان رسیده بود، با جدیت به کامیار گفت:« لطفا تشریف بیارین بیرون.»

کامیار سر تکون داد و بعد از نیم نگاهی که به من کرد، به همراه دکتر از اتاق خارج شد. پرستار با مهربونی پرسید:« درد داری عزیزم؟» آروم سر تکون دادم.« الان برات مسکن می‌زنم.»

مسکن چیز خوب بودی. آرامش بخش و خواب آور. می‌دونستم که دکتر برای گفتن خبر بدی، کامیار رو به بیرون اتاق راهنمایی کرده، برای همین می‌خواستم برای بار آخرهم که شده در آسایش بخوابم.

***

کامیار با چهره ای درهم روی صندلی کنار تختم نشسته بود وبه چشم هام نگاه نمی‌کرد. گفت:« سایه به خاطر مدارک، کل اداره های پلیس مدیون توئن. ما بهترین بیمارستان و بهترین دکتر ها رو برات اختصاص دادیم و همین‌طور قراره پاداش نقدی ای برای تو در نظر بگیرن.»

پوزخندی زدم. الان بهتر می‌تونستم بدون اون ماسک حرف بزنم. گفتم:« چه سخاوتمندانه!»

سرش رو پایین انداخت و گفت:« تموم شریک ها و رقیب های اردلان، الان توی دادگاهن تا حکمشون معلوم بشه. همین‌طور اموال اردلان مصادره شد و قراره به نیازمندان بخشیده بشه. سحر مالکی به ‌خاطر جرم های زیادی که مرتکب شده، بیشترین مجازات رو قراره بگیره.»

لب هام رو به‌هم فشردم. با تردید زمزمه کردم:« آروین چی؟»

نیم نگاهی بهم کرد و با تردید گفت:« توی جرم های زیادی مشارکت داشته، هم با سحر و هم با اردلان؛ ولی چون به‌خاطر تهدیدی که توسط اون‌ها شده، قراره مجازاتش کمتر بشه.»

لب هام رو به هم فشردم و پرسیدم:« مادر آروین چی؟ پیداش کردین؟»

آهی کشید و با تاسف سرتکون داد. گفت:« اون یک ساله که فوت کرده. جسدش رو توی منطقه‌ی سیاه پیدا کردیم که توسط سگ ها تیکه تیکه شده بود.»

با حیرت بهش خیره شدم. ناخودآگاه قطره اشکی روی گونه‌‌ام سر خورد. تقصیر منه که اون مرد. آروین این همه سال تلاش کرد تا مادرش رو پیدا کنه و آخر این شد؟ واقعا آروین سزاوار همچین چیزیه؟ چرا اون زن باید این‌جور فجیع می‌مرد؟ پرسیدم:« چه کسی همچین کار کثیفی کرده؟»

- سحر. بعد از مرگ اردلان، به خاطر خشم و حسادت همچین کاری کرد.

لب هام رو به‌هم فشردم تا مانع ریزش بیشتر اشک هام بشم.
- آروین حالش خوبه؟

آهی کشید و سرش رو به چپ و راست تکون داد. گفت:« هیچ حرفی نمی‌زنه. نه از خودش دفاع می‌کنه و نه به جرمش اعتراف می‌کنه.»

با ناراحتی نگاهم رو ازش گرفتم. از نظر من این بدترین پایانی بود که می‌تونست برای آروین رخ بده. نگاهی به آسمون کردم که بیرون از پنجره خودنمایی می‌کرد. گفتم:« آرش چی؟»

- اون هم قراره بیوفته هلفدونی. چه‌طور؟

دست هام رو روی صورتم قرار دادم و زمزمه کردم:« نمی‌دونم کجای کار رو اشتباه رفتم؟!»

صدای متعجب کامیار رو شنیدم.
-چی میگی سایه؟ تو بهترین کار رو کردی. همه مدیون توئن. زندانی های منطقه‌ی سیاه حاضرن برای جبران کارت هر کاری بکنن.

- نورا چه‌طوره؟

لبخند گرمی روی لبش نشست و گفت:« حالش خوبه. اون، شایان و همین‌طور پسرت توی راه به این‌جان.»

کلافه دست هام رو از روی صورتم برداشتم و مشت کردم. گفتم:« می‌تونی یک کاری برام بکنی؟»

کامیار با خوشحالی نیم خیز شد و گفت:« هرچی باشه!»

- آروین رو آزاد کن.

اخم هاش درهم شد. گفت:« سایه خانم این خواسته‌ات غیر ممکنه. جرم های سنگینی روی دوش آروینه.»

آهی کشیدم و با صدای آرومی گفتم:« کامیار، تو و من می‌دونیم که وضع خوبی ندارم.»

کامیار چشم هاش گرد شد و به تته پته افتاد. بغضم رو قورت دادم و نگاهم رو از چشم های خجالت زده‌اش گرفتم. صدای شرمنده‌اش حالم رو بدتر می‌کرد.
-سایه متاسفم. من هرکاری برای بهبودیت می‌کنم. ما می‌فرستیمت آمریکا تا درمان بشی.

لبم رو گزیدم. وضعم اون‌قدر وخیمه که بهترین دکتر های تهران هم کاری از دستشون برنمی‌اومد. نفس عمیقی کشیدم و با درد پرسیدم:« مشکلم چیه؟»

- سرطان ریه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت شصت و دوم

باز هم این سرطان لعنتی. سرطانی که باعث شد کل خانواده‌ی ما ازهم بپاشه. بغض، نفس تنگم رو تنگ تر کرد. با نفس های نامنظمم، سعی کردم کلماتم رو به درستی بیان کنم.
- چه‌قدر وقت دارم؟

احساس کردم چیزی نمونده تا اشکش دربیاد. نفس عمیقی کشید و با غم آشکاری گفت:« موقعی که توی منطقه‌ی سیاه بودی، تزریقاتی بهت زدن که...» وسط حرفش پریدم و کلافه تکرار کردم:« چه‌قدر وقت دارم؟!»

آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو ازم دزدید. به زور تونستم کلماتی که ازدهنش بیرون می‌‌اومد رو بشنوم.
- توی بهترین حالت یک سال بیشتر وقت نداری.

احساس کردم که اکسیژن رو ازم گرفتن. باید حتما همچین مرگ سختی داشته باشم؟ خدایا می‌دونم که همیشه پشتم بودی؛ ولی این بدترین مرگی نبود که می‌تونستی برام بیاری؟ آهی که همراه با قطره اشکم بیرون اومد، غم آشکارم رو نشون داد. کامیار با دیدن اشک من دستپاچه شد و سریع گفت:« سایه خانم لطفا گریه نکن. گفتم که این آخرش نیست. می‌تونی بری آمریکا و تحت درمان قرار بگیری.»

پوزخندی روی لبم نشست. گفتم:« من آمریکا نمی‌رم. اگه خدا بخواد برم پیشش، من هم مشکلی ندارم. تنها چیزی که من از این دنیای مزخرف می‌خوام آزادی آروینه. اون به اندازه‌ی کافی سختی کشیده، فکر می‌کنم براش کافی باشه.»

آه از نهانش خارج شد. با ناراحتی از روی صندلی بلند شد و گفت:« باشه، دربارش باهاشون صحبت می‌کنم. استراحت کن، برمی‌گردم.»

سر تکون دادم و با صدای قدم هاش که توی اتاق اکو می‌شد، از اتاق خارج شد. اشک هام روونه‌ی صورتم شد. نمی‌دونستم چرا این‌قدر ناراحتم.

***

شایان سعی می‌کرد جلوی ریزش اشک های نورا رو بگیره؛ ولی خودش هم چندان حالش خوب نبود. آرمان کلی دلتنگ من بود؛ ولی با اصرار من همراه با پرستار رفت تا بستنی بخوره. نمی‌تونستم بذارم آرمان از مریضیم باخبر بشه. همون کار احمقانه ای که مامانم باهام کرد. تا لحظه ی آخر از مریضیش چیزی نگفت و الان داشتم درکش می‌کرد. تحمل دیدن گریه های آرمان رو نداشتم. آرمان مدتی که پیش نورا و شایان بود، در کمال تعجب‌، نورا رو از من تشخیص می‌داد. من تصور می‌کردم که آرمان با فکر این‌که نورا مادرشه، می‌تونه زندگیش رو ادامه بده؛ ولی اون قادر بود که من و نورا رو از هم تشخیص بده. اون با دیدن من چنان زد زیر گریه که لحظه ای از مرگ ترسیدم. مطمئنم که با مردن من، آرمان به نورا عادت می‌کنه. آهی پر سوز کشیدم و کلافه گفتم:« نورا کافیه، ممکنه هر لحظه آرمان برسه.»

نورا فین فین کرد و من رو یاد گریه های خودم انداخت. با بغض گفت:« چرا سایه؟ چرا همچین خطر بزرگی کردی که آخرش این بشه؟»

- آخرش چی بشه؟

نمی‌تونستم جلوی پوزخندم رو بگیرم. نورا دوباره گریه‌اش شدت گرفت و گفت:« تو باید بری آمریکا و تحت درمان قرار بگیری. به خودت رحم کن. من دوستت دارم سایه.»

لب هام رو به‌هم فشردم. اشک هاش روی پتویی که روم بود می‌افتاد. با مهربونی دست هاش رو گرفتم. با لحن آرومی گفتم:« نورا، این خواسته‌ی خودمه. اگه برم آمریکا، معلوم نیست که اون‌ها باهام چی‌کار کنن. نمی‌‌‌خوام لحظات آخر عمرم رو توی بیمارستان باشم.»

با چشم های فیروزه‌ایش به چشم های فیروزه‌ایم خیره شد. نورا خیال می‌کرد که با هم می‌تونیم به عنوان دو تا خواهر زندگی کنیم؛ ولی این غیرممکن بود. به چشم های اشکی شایان خیره شدم. غرولند کردم:« هی، مگه مرد گریه می‌کنه؟ لااقل جلوی زنت خودت رو کنترل کن.»

شایان دماغش رو بالا کشید و مثل بچه ها گفت:« اصلا لیاقت دلسوزی رو هم نداری.»

خندیدم و هردوشون خندیدن. شایان و نورا واقعا زوج های باورنکردنی ای بودن. از این مطمئنم که اونها پدر و مادر خوبی برای آرمان می‌شدن.

***

- مامان کی از این‌جا می‌ریم؟

سر آرمان رو نوازش کردم و لبخند گرمی زدم. شایان و نورا به خاطر خرید خوراکی برای آرمان، مدتی بود رفته بودن و می‌دونستم که توی خلوت خودشون مشغول گفتن چه حرف هایی هستن. برام عجیب بود که چرا باید همچین تزریقاتی به من زده بشه، چون اونها مثلا می‌خواستن من رو پیش عرب ها بفرستن. حقیقت این بود که هیچ‌کس از منطقه‌ی سیاه زنده بیرون نیومده و برای همین اونها این تزریقات رو انجام دادن تا من بیشتر از یک سال زنده نمونم. واقعا که بی رحم بودن. الان یک ماه گذشته و کامیار مدام خبر های خوشحال کننده ای با خودش میاره. سحر حکم اعدام رو گرفته و نمی‌دونم چرا اون‌طور که باید خوشحال نیستم. آرش به خاطر جرم های پایین و همکاری کوچیک با پلیس، پنج سال حبس براش بریدن. هرچند امیر به خاطر این‌که از بچگی توی اون خانواده بزرگ شده و چاره ای جز خدمت به آرش نداشته، سه سال حبس براش بریدن. همون‌طور که کامیار گفته بود، تمام اموال اردلان به افراد نیازمند بخشیده شد، اون هم به دلیل شهادت نورا، به عنوان دختر اردلان. شباهت من و نورا توی کل تهران سر و صدا کرده بود. دادگاه اول شهادت کامیار رو بر مبنای حقیقت قبول نمی‌کرد؛ ولی کامیار با تماس تصویری ای که توی بیمارستان از من برای دادگاه برقرار کرد و حضور روشن نورا توی دادگاه، حقیقت رو آشکارکرد. این‌که دو تا دختر بدون هیچ ارتباط خونی ای شبیه هم هستن، حتی به خاطر این شباهت غیرممکن، دادگاه مجبور به گرفتن تست دی ان ای شد که طبق انتظارم جواب تست، منفی از آب در اومد. طبق گفته‌ی وکیلم، اردلان به بیماری روانی ای به نام "پارانویا" مبتلا بود. خوشبختانه نورا و شایان بی گناه اعلام شدن و همچنین برای همکاری با پلیس جایزه گرفتن. جوری همه چی آروم بود که برام یک چیز غیرممکن دیده می‌شد. تنها چیزی که این آرومی وجودم رو به‌هم می‌زد آروین بود. دادگاه هنوز نتونسته بود درباره‌ی آروین تصمیمی بگیره و هنوز که هنوزه، آروین توی بازداشتگاه به سر می‌برد. با کشیده شدن آستینم توسط دست های کوچیک آرمان به خودم اومدم.
- مامان! چرا از این‌جا نمی‌ریم؟

لبخند زدم و با مهربونی گفتم:« به زودی می‌ریم. دکتر هنوز اجازه نداده.»

با گفتن این حرف چهره‌اش در هم شد و ناخودآگاه به سرفه افتادم. با هر سرفه ای که می‌کردم سینه‌ام صدای خش خش درمی‌آورد. جلوی دهنم رو گرفتم و با درد سرفه کردم. آرمان با ترس بهم خیره شد و گفت:« مامان دست هات خونی شده.»

نمی‌تونستم نفس بکشم. خون همین‌جور از دهنم جاری می‌شد. صدای گریه های بلند آرمان آخرین چیزی بود که شنیدم.

***

دکتر نگاهی به دفترش کرد و سری از تاسف تکون داد. با نگاه خسته‌ام بهش خیره شدم. با ناراحتی گفت:« تو باید این‌جا بستری بشی. نمی‌تونی بری خونه.»

چشم هام رو با خستگی بستم. می‌دونستم صدایی که از دهنم خارج می‌شه، صدای من نیست.
- لطفا دکتر. می‌خوام لحظات آخر با پسرم باشم. یک دارویی، چیزی بدین تا بتونم مدتی دووم بیارم.

آه پر سوزی کشید و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. لب های خشکیده‌ام رو به‌هم فشردم. می‌خواستم آروین رو ببینم. به طرز عجیبی دلم برای آغوشش تنگ شده، حتی دلم برای چشم های سردش هم تنگ شده بود. اون هیچ‌وقت من رو دوست نداشت؛ ولی فکر کنم تا لحظه‌ی آخر دوستش داشته باشم.

***

با نگاه سردی، به آسمون بیرون از پنجره‌ی اتاقم خیره شدم. از این اتاق سفید رنگ دیگه متنفرم. آهی کشیدم به برنامه های تکراری تلویزیون خیره شدم. باز هم همون فیلم، بازهم همون اخبار و باز هم همون تبلیغ. دیگه تبلیغ ها رو از بر شده بودم. صدای پیامک گوشی ای که کامیار برام گرفته بود رو شنیدم. با خستگی گوشی رو برداشتم و به صفحه‌ی پیامک خیره شدم. شایان نوشته بود" با دکتر حرف زدم، فردا می‌تونی مرخص بشی. با نورا صحبت کردم که همگی با هم بریم آلمان. نظرت چیه؟" پوزخندی روی لبم نشست. تایپ کردم" فکر کردی احمقم؟ می‌دونم می‌خوای من رو ببری آلمان و توی بیمارستان زندانیم کنی!" لحظه ای هیچ پاسخی نیومد تا این‌که بالاخره شایان جواب داد" سایه توروخدا لج نکن." آهی کشیدم و بدون جواب دادن به پیامش، گوشی رو خاموش کردم. این‌که فردا مرخص می‌شم مایه‌ی خوشحالیه. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و به تبلیغ های تکراری تلویزیون خیره شدم. موندم چه‌جوری با یک روغن معمولی، غذا به این خوشگلی درست می‌کنن؟! من سال هاست دارم تلاش می‌کنم؛ ولی مثل این تبلیغ ها نمی‌شه. پوفی کشیدم و با دیدن مرغ سوخاری توی تلویزیون شکمم صدا داد. ازبس غذاهای بیمارستان رو خورده بودم، حالم به‌هم خورده. در اتاق باز شد و بدون نگاه کردن به در گفتم:« لطفا یک چیز خوشمزه تر بیارین. آخه کی با کنسرو لوبیا سیر می‌شه؟ مگه یک ذره سرخ کردنی چه اشکالی داره؟ پدرم رو درآوردین شما!»

جوابی نیومد و با حرص به در خیره شدم. چشم هام خشک شد و حتی نتونستم سرم رو یک ذره بیشتر تکون بدم. انتظار نداشتم که بازهم ببینمش. دهنم رو بستم و سریع نگاهم رو ازش گرفتم. خیلی از دیدنش ذوق کرده بودم؛ ولی با اخم های درهم گفتم:« این‌جا چی‌کار می‌کنی؟»

نمی‌تونستم به چشم های قرمز و صورت اصلاح نشده‌ ی آروین نگاه کنم. موهاش در کمال به‌هم ریختی، هنوز هم خوش حالت بود. باز هم همون عطر خاصش توی اتاق غوطه ور شده بود. صدای بمش، قلبم رو بار دیگه به بازی گرفت.
- چرا من رو آزاد کردی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت شصت و سوم

صداش خشمگین نبود، بلکه غم عظیمی توی صداش موج می‌زد. خوب می‌دونستم این غم چیه. غمی که از سال های هدر رفته‌ی زندگی به وجود میاد. اون سال ها به‌خاطر مادری که الان زنده نیست، برده‌ی خواسته های اردلان شد. پوزخندی تلخی روی لبم نشست و آروم گفتم:« ناراحتی که آزاد شدی؟ اگه بهت ارفاق نمی‌کردن، حداقل حکمت اعدام بود. خوشحال باش که فقط مجبور به پرداخت خسارت شدی.»

- آره. من ناراحتم، چون دیگه امیدی برای زنده موندن توی این دنیای مزخرف ندارم. می‌فهمی؟

صدای نفس های نامنظم خشمگینش به گوشم رسید. خوب درکش می‌کردم؛ ولی برای تقاص کارهایی که انجام داده، باید زنده می‌موند. باید توبه می‌کرد که شاید خدا ببخشش. شاید خدا بهش رحم می‌کرد و مرگی با شرافت بهش می‌داد.
لب هام رو به‌هم فشردم. سعی می‌کردم جلوی لرزش لب هام رو بگیرم. با خونسردی گفتم:« مادرت مرده، سحر مرده، اردلان هم مرده. دیگه کسی نیست که من و تو رو اذیت کنه. الان آزادی و می‌تونی هرکار بخوای بکنی. این چیزی نبود که می‌خواستی؟»

صدای نیشخندش قلبم رو تیکه تیکه کرد. گفت:« آره، این چیزی بود که می‌خواستم. برام مهم نیست که اون زن مرده. به هر حال چهره‌اش هم دیگه خوب یادم نیست؛ ولی دیگه نمی‌دونم چی‌کار کنم. نمی‌دونم کجا برم. من آزادی می‌خواستم؛ ولی هیچ وقت آرزوی تنهایی رو نکردم. من از همون اول تنها بودم، برای همین فکر کردم که می‌تونم با اون زن، از این تنهایی دربیام؛ ولی...» از زیر پرده های اشکم بهش خیره شدم. با تعجب به اشک هایی نگاه کرد که آروم از روی گونه هام سر می‌خورد. پوزخندی زد و چنگی به موهای به‌هم ریخته‌اش زد. با تمسخر زمزمه کرد:« نمی‌دونم چرا این حرف ها رو دارم به تو می‌گم.»

پشتش رو به من کرد و از اتاق بیرون رفت. من فکر می‌کردم که آروین همیشه آرزوی تنهایی می‌کرده. فکر می‌کردم که اون خوشحاله که تنهاست؛ ولی این‌طور نبود. این‌قدر احمق بودم که نتونستم خواسته‌ی واقعیش رو بفهمم. اون مثل من، می‌خواست یک زندگی عادی داشته باشه. با خانواده‌اش بگه و بخنده. با دوست‌هاش به سفر بره و حتی گه‌گاهی با خیال راحت بخوابه و قدم بزنه.

***

با اخم به ویلچری که توی دست های شایان بود خیره شدم. نورا لبخندی زد و گفت:« من و شایان تصمیم گرفتیم که بیای خونه‌ی ما. برای همین...» وسط حرفش پریدم و با حرص از روی تخت بیمارستان بلند شدم.« اولا، من چلاق نیستم که برداشتین ویلچر آوردین. دوما، شما تصمیم گرفتین؟ مگه من هویجم؟ لازم نکرده، خودم یک آپارتمان اجاره می‌کنم.»

نورا با دیدن بلند شدنم از روی تخت، سریع دوباره من رو روی تخت نشوند و با چشم های گرده شده گفت:« این چه حرفیه می‌زنی؟! اگه تنهایی توی آپارتمان بمونی، خدایی نکرده، اگه اتفاقی بیوفته، کی می‌خواد کمکت کنه؟»
شایان با شتاب سرتکون داد و گفت:« درضمن، تو باید به بدنت استراحت بدی، نباید زیاد راه بری.»

حیف آرمان توی ماشین اینها منتظر بود، وگرنه همین‌جا از دستشون در می‌رفتم. پوفی کشیدم و گفتم:« باشه، میام خونه‌ی شما؛ ولی روی این ویلچر لعنتی سوار نمی‌شم!»

بی توجه به اخم های نورا و شایان، از روی تخت بلند شدم. بالاخره می‌تونستم از این اتاق لعنتی بیرون برم. دستی به مانتوی شیری رنگم و شلوار لی سورمه‌ایم کشیدم. شال نسکافه‌ایم رو مرتب کردم و بدون منتظر شدن برای اونها، از اتاق بیرون زدم. وقتی از فضای گرفته و بوگندوی بیمارستان بیرون اومدم، نفس عمیقی  کشیدم تا هوای تازه وارد ریه هام بشه. این‌قدر حالم خوب بود که بیشتر از موقع هایی که روی تخت بیمارستان بودم، احساس سلامت می‌کردم. با صدای نگران شایان، این حس و حال خوبم خراب شد.
- دختره‌ی زبون نفهم! نمی‌فهمی نباید به خودت فشار بیاری؟ عجله کن. سریع سوار ماشین شو.

نورا اخمی کرد و مشت محکمی نثار بازوی شایان کرد. با اخم گفت:« این چه طرز حرف زدن با سایه ست؟»

شایان از خشم نورا ترسید و به صورت تسلیم دست هاش رو بالا برد.
- باشه بابا، غلط کردم.

سری از تاسف به این دوتا تکون دادم. سنگینی نگاهی رو احساس کردم. با کنجکاوی به اطراف سرک کشیدم؛ ولی چیزی پیدا نکردم. با نگرانی سرم رو تکون دادم. "نگران نباش سایه، دیگه همه چی تموم شده." با صدکای نورا دومتر بالا پریدم.
- چیزی شده؟

با تعجب به عکس العملم خیره شد. لبخند زورکی ای زدم و گفتم:« هیچی نیست. بهتر نیست بریم؟»

شایان با شتاب سر تکون داد و سریع گفت:« نورا زودباش ببرش توی ماشین. ممکنه حالش بدبشه.»

از این نگرانی الکی و بیش از حد، چشم هام رو توی حدقه چرخوندم. نورا بازوم رو گرفت و به دنبالشون، به سمت ماشین شاسی بلند شایان رفتیم.

***

برای بار چندم آه کشیدم و آرمان با تعجب نگاهش رو از صفحه‌ی تلویزیون که در حال پخش کارتون بود، گرفت و پرسید:« مامان خوبی؟»

اخم هام توی هم رفت و غر زدم:« چه‌طور می‌تونم خوب باشم، وقتی اون دوتا من رو توی این خونه‌ی لعنتی نگه داشتن؟»

با گفتن این حرف، شایان سرش رو از توی گوشی درآورد. روی کاناپه‌ی تک نفره‌ی مخملی قهوه‌ای رنگ که کنار کاناپه‌ی دو نفره‌ای که من و آرمان روش نشسته بودیم، جابه جا شد و کلافه گفت:« بسه دیگه سایه، چندروزه مدام داری غر می‌زنی!»

پوزخندی زدم و آرمان بی توجه به ما، به تلویزیون خیره شد. با حرص گفتم:« خودت داری می‌گی، چند روزه! پس ببین چند روز از عمر من توی این خونه‌ی لعنتی هدر رفته.»

باحرف من اخم هاش توی هم رفت و هیچی نگفت. صدای نورا رو از پشت سرم شنیدم.
- شایان، سایه راست می‌گه. بهتره بریم سفر.

شایان چشم هاش تا حد امکان گرد شد. انگار یک چیز غیرممکن رو بهش گفته باشن. تا خواست حرفی بزنه، متوجه‌ی چشم غره‌ی نورا شدم. باز خوبه شایان از نورا حساب می‌بره!
پوفی کشیدم و گفتم:« برام مهم نیست که چه صمیمی می‌گیرین، من...» با صدای بلند زنگ در، حرفم توی دهنم ماسید. اخم کردم. تا جایی که می‌دونستم هیچ‌کس نبود که به ملاقات ما بیاد. انگار شایان و نورا هم نمی‌دونستن این مهمون ناخونده کیه. شایان سریع گفت:« من می‌رم ببینم کیه.»

سر تکون دادم و نورا با کنجکاوی رفتن شایان رو تماشا کرد. شایان گوشی آیفون رو برداشت و پرسید:« کیه؟»
معلوم نبود که شخص پشت در کی بود و چی گفت، تنها اخم های شایان بود که درهم شد. بدون هیچ حرفی گوشی آیفون رو سرجاش گذاشت و بدون جواب دادن به سوال های نورا، از در ورودی خونه بیرون رفت. با اخم از جام بلند شدم. آرمان اصلا توی این دنیا نبود. خطاب به نورا گفتم:« تو همین‌جا باش، می‌رم ببینم چه‌خبره.»

سر تکون داد و از خونه خارج شدم. یک خونه‌ی ویلایی با صفا بود که باغش با روکشی از برف، سفید شده بود. سوز سردی که اومد، لرزه به تنم انداخت. سعی کردم جوری روی برف ها راه برم که سر نخورم. وقتی به در باغ رسیدم، شایان رو دیدم که مشغول صحبت کردن با شخصی بود. گفت:« اون حالش خوب نیست، نمی‌دونم بین شماها چه‌خبره که حتی اون روز هم پاشدی اومدی بیمارستان؛ ولی من فقط می‌خوام اون دیگه هرچی مربوط به شما می‌شه رو فراموش کنه.»

به حس ناشناخته ای به شایان نزدیک شدم و گفتم:« شایان، کی پشت دره؟»

شایان دستپاچه شد و با شتاب سمت من برگشت. به لکنت افتاده بود و نمی‌دونست چی بگه. درآخر آهی کشید و گفت:« آروینه. کارت داره.»

قلب مسخره‌ام بار دیگه به تپش افتاد. حتی با شنیدن اسمش هم قلبم کنترلش رو از دست می‌داد. لب هام رو به‌هم فشردم و آروم گفتم:« برو داخل، من میام.»

- ولی سایه...

چشم غره ای بهش رفتم و دهنش رو بست. ناچارا سوییشرتش رو درآورد و روی شونه هام انداخت.
- سرده، زود بیا.

لبخند گرمی به روش پاشیدم و اون با قدم های آرومی به سمت خونه‌ی گرم و نرم ویلا رفت. آروم به سمت در رفتم و در چفت شده رو باز کردم. با دیدن چشم های خورشیدیش، هرچی می‌خواستم بگم یادم رفت. چشم هاش باز هم قرمز بود، موندم آخرین باری که خوابیده، کی بوده؟
سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. با لحن سردی گفتم:« چی می‌خوای؟»

برای اولین بار بود که به چشم‌هام نگاه نمی‌کرد. می‌دونستم که من هم توانایی دیدن اون چشم های خورشیدی رو ندارم. اون‌قدر آروم حرف زد که خیلی زور زدم تا کلماتش رو به درستی بشنوم.
- شنیدم.

منتظر شدم تا ادامه‌ی حرفش رو بگه.« شنیدم که وقت زیادی نداری.»
پوزخندی روی لبم نشست. با تمسخر گفتم:« فکر کردم سری قبل خبر داشتی.» نفسم رو محکم بیرون دادم که بخار ازش خارج شد.« آره، وقت زیادی ندارم، از شنیدنش خوشحالی؟»

چیزی جز سکوت نگفت. این رفتارش برام تازگی داشت. هیچ غروری رو نمی‌تونستم توی حرف هاش احساس کنم. آروم گفت:« متاسفم.»

بغض برای بار هزارم راه گلوم رو سد کرد. جلوی خودم رو گرفتم تا مبادا گریه کنم. تنها چیزی که می‌تونستم از عشق زندگیم بشنوم، همین کلمه بود. واقعا که توی این زندگی مزخرف هیچ شانسی نداشتم، حتی توی عشق. تنها چیزی که توی این دنیا برام مونده، آرمانه.
-بابت چی متاسفی؟ تو که تقصیری نداری، سحر مقصر بود که اون‌هم اعدام شد.

بعد مدت ها نگاهش توی نگاهم گره خورد. خیلی وقت بود که این‌طوری بهش خیره نشده بودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت شصت و چهارم

برای کنترل قلبم، نگاهم رو سریع ازش گرفتم. صداش تک تک سلول های بدنم رو به بازی می‌گرفت.
- من باید باخبر می‌شدم که همچین تزریقاتی انجام می‌شه. اون‌وقت شاید...

کلافه چشم هام رو بستم و وسط حرفش پریدم:« هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. وقتی تزریقات انجام می‌شه، دیگه هیچ راه برگشتی نیست. اگه این‌قدر متاسفی دیگه جلوی چشم‌هام نیا.»

به این راحتی بهش گفتم که گم بشه. نمی‌خواستم این قلب دیوونه‌ام کنترل مغزم رو بگیره. حتی نمی‌تونستم به چشم های متعجبش خیره بشم. می‌دونستم که ممکنه از حرفم پشیمون بشم. منتظر حرفی از جانبش نشدم و در رو به روش بستم. صدای غمگینش رو از پشت سر شنیدم.
- من دیگه هیچ کس رو ندارم، می‌فهمی؟ جایی رو ندارم برم.

پوزخندی زدم و گفتم:« پس اون همه آپارتمان و ویلاهات چی؟»
هیچی از جانبش نشنیدم. کلافه از در دور شدم و به سمت ساختمون ویلا قدم برداشتم.

***

نگاهم روی عکس بابا که توی دست هام جا خوش کرده بود، انداختم. به زودی، می‌دیدمش. اشک هام رو پاک کردم و قاب عکس رو توی کشوی میز عسلی جا دادم. جلوی خودم رو می‌گرفتم تا این لحظات آخر رو جای سنگ قبر بابا نرم. می‌خوام خودم رو توی این لحظات آخر ناراحت نکنم. لب هام رو به‌هم فشردم و آه از نهانم بلند شد. صدای کوبیدن در، من رو به خودم آورد. با اجازه ی من، شایان توی درگاه در ایستاد و گفت:« من می‌خوام برم برای سفر به آلمان بلیط بگیرم.»

با شنیدن دوباره این حرف عصبانی شدم. با دندون ها چفت شده غریدم:« صد بار گفتم که من آلمان بیا، نیستم!»

شایان با کلافگی موهای به‌هم ریخته‌اش رو دست کشید و داخل اتاق شد. در رو که پشت سرش بست، با صدای کنترل شده ای گفت:« خواهش می کنم سایه، التماست می کنم! اگه به فکر ما نیستی، لااقل به فکر کسایی باش که دوستت دارن.»

نیشخندی زدم و با حرص گفتم:« چه کسایی؟!»

- من، نورا و آرمان. خبر داری آرمان بدون تو چه‌قدر بی قراری می‌کنه؟!

عصبانیتم فروکش کرد. نقطه ضعف من آرمان بود و اون هم داشت از نقطه ضعفم استفاده می‌کرد. با اخم های درهم گفتم:« مطمئنا اولش براش سخته؛ ولی کم‌کم عادت می‌کنه و در آینده‌ی دور حتی یادش می‌ره که یک مادر بدبخت بیچاره ای مثل من داشته!»

شایان کلافه چشم هاش رو اطراف اتاق چرخوند. اتاق ساده، با یک تختی که وسط اتاق، روش نشسته بودم. بادی که پنجره ی اتاق می اومد، پرده‌ رو به می‌گرفت. کمد دیواری گوشه‌ی اتاق باز بود و به‌هم ریختگی داخل کمد، به خوبی دیده می شد. شایان صندلی چرخدار پشت میز مطالعه رو بیرون کشید و سمت من چرخوندش. همین‌طور که روش می‌شست گفت:« چرا خودت رو جای اون بچه نمی‌ذاری؟ فکر می‌کردم بیشتر از هرکس دیگه‌ای می‌تونی اون رو درک کنی.» چیزی نگفتم و نگاهم رو از چشم های بی قرارش گرفتم.  ادامه داد:« تصور کن، اگه مادرت فرصتی برای زندگی می‌داشت و به خاطر خودخواهی خودش، درمان نمی‌شد، از دستش عصبانی نمی‌شدی؟!»

از تصور همچین چیزی، دوباره خشمگین شدم و فریاد زدم:« خفه شو! مادر من روحش هم خبر نداشت که همچین بیماری ای داره.»

شایان کم نیاورد و دوباره با حرف هاش مغزم رو به بازی گرفت.
- پدرت رو چی می‌گی؟! فکر می‌کنی اون واقعا از بیماریش خبر نداشته؟

جیغ زدم و گوش هام رو گرفتم. نمی‌خواستم بشنوم. نمی‌خواستم باور کنم که پدر و مادرم این‌قدر خودخواه بودن. آره، من هم دختر اون پدر و مادرم. من هم یک آدم خودخواه و ترسویم که فقط می‌خوام از زندگی فرار کنم. من یک دکتر بودم، دکتری که بارها جون خیلی ها رو نجات داد؛ ولی آخرش می‌خوام جون خودم رو بگیرم. شاید اگه چهره های من و نورا این‌قدر شبیه هم بود، از این حقیقت که یک خودخواه ترسویم باخبر نمی‌شدم. دلم آرامش می‌خواد. انگاری آرامش یک چیز محاله، حتی توی لحظات آخر عمرم. با بغضی که مثل همیشه گلوم رو اسیر خودش کرده بود گفتم:« برام مهم نیست. درآینده آرمان یادش می‌ره که همچین مادری داشته و نورا رو به عنوان مادرش می‌بینه. تنها خواهشی که از شما دارم، اینه که مراقب پسرم باشین.»

شایان با کلافگی از جاش بلند شد و بدون این که نگاهم کنه، از اتاق بیرون رفت. بایدم ناراحت باشه. وقتی من خواسته‌ی اونها رو انجام نمی‌دم نباید انتظار داشته باشم، خواسته‌ام رو انجام بدن.

چند ساعت بعد، شایان برای خرید بلیط، اون هم فقط برای خودش و نورا، بیرون رفت. چیزی جز گریه و ناراحتی توی این خونه دیده نمی‌شد. توی آشپزخونه رفتم تا گشنگی همیشگیم رو رفع کنم. نون و پنیر رو برداشتم و روی میز چهار نفره‌ی آشپزخونه گذاشتم. آشپزخونه‌ی نقلی و دنجی بود که از دکورش خیلی خوشم اومد. کابین هایی گردویی و براق، به علاوه‌ی یخچال و شیرآلات بی نظیر، باعث شد دلم برای کار کردن توی آشپزخونه ضعف بره. شایان برای عشقش سنگ تموم می‌ذاره. شاید باران حق داشت، الان توی این خونه زندگی کنه؛ ولی از طرفی نمی‌تونم نورا یا شایان رو مقصر بدونم. شایان عاشق من بود و نورا جایگزین این عشق شد. می‌دونم باران دیگه شایان رو مثل قبل دوست نداره و داره به زندگی خودش می‌رسه. از این بابت خیلی خوشحالم، چون همه چی سرجای قبلی خودش برگشته.
با لبخند کمرنگی که روی لبم نشسته بود، لقمه ای که برای خودم گرفته بودم رو توی دهنم جا دادم. با صدای نورا لبخندم محو شد.
- سایه چرا این‌کارو می‌کنی؟

با غم آشکاری بهش خیره شدم. توی درگاه آشپزخونه با چهره‌ی ناراحتش ایستاده بود.  آهی کشیدم و بی تفاوت گفتم:« فکر کردم با شایان رفتی بلیط بگیری.»

- شایان قراره برای تو و آرمان هم بلیط بگیره.

اخم هام توی هم رفت. کلافه شالم رو مرتب کردم و گفتم:« چرا ولم نمی‌کنین؟ من نمی‌خوام...»

همون موقع صدای باز شدن در اومد. با تعجب من و نورا به‌هم نگاه کردیم. شایان تازه بیرون رفته و این برگشت سریع حیرت انگیز بود. سریع بلند شدم و همراه نورا از آشپزخونه بیرون اومدم. نگاهم به شایان افتاد که با چشم های نگرانش، شخصی رو کول کرده بود، حتی آرمان هم حواسش از کارتون پرت شد و به ما خیره شد. نورا زودتر از من با نگرانی پرسید:« چی‌شده؟ اون کیه؟»

شایان سریع سرش رو به چپ و راست تکون داد و همین‌طور که به سمت پله ها می‌رفت گفت:« آب داغ و پارچه بیار. دمای بدنش خیلی پایینه!»

نورا خشکش زده بود و من با عجله داخل آشپزخونه رفتم و سطل رو پر از آب سماور کردم. حوله رو برداشتم و همراه سطل از کنار نورا گذشتم. نورا کمکم کرد که سطل رو از پله ها بالا ببرم. نفس نفس زنان در اتاق مهمان رو باز کرد و با عجله داخل شدیم. اتاق ساده، مثل اتاق های دیگه بود. شایان، آروین رو روی تخت خوابونده بود و همین‌طور که روی صندلی کنار تخت نشسته بود، در حال چک کردن نبضش شد. دیدن چهره‌ی رنگ پریده‌ی آروین، قلبم رو از حرکت می ایستوند.

ویرایش شده توسط niloofar_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...