رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sogol.739

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    31
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

39 Excellent😃😃😃😃

8 دنبال کننده

درباره sogol.739

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 25 آذر 1395

آخرین بازدید کنندگان نمایه

287 بازدید کننده نمایه
  1. (پارت نوزدهم) یک الی دو روز بعد، از سرکار ساعت هشت شب بود که به بیمارستان رفتم تا شده از پشت شیشه عسل رو ببینم، دو روزی بود که سرکار بودم و عسل رو ندیده بودم. با خواهش و التماس بالا رفتم. وقتی عسل من رو دید، از پرستار خواست تا اجازه بده پیشش برم. لباس‌های مناسب بخش رو پوشیدم و کنار تخت عسل رفتم، سلام کردم. عسل گفت: _ خوبی مهتاب؟ این وقتِ شب، چرا اینجایی؟ _ دلم برات تنگ شده بود، خواستم ببینمت. _ مهتاب جان، اون کتابی که توی کشو کمد هست رو واسم میاری؟ دو فصل آخرش مونده، نشد بخونم. سمت کشو رفتم و کتاب رو در آوردم، ازم خواست تا برایش بخونم. شروع به خوندن کتاب کردم. این کتاب رو قبلا خونده بودم، پایان قشنگی داره. وقتی تموم شد، عسل ازم تشکر کرد. توی چشم‌هایش غم بزرگی بود، گفت: _ خواهری! _ جونم؟! _ دارم از درون داغون میشم. تا جایی که بتونم خودم رو قوی نگه می‌دارم تا شماها، تا آرشم ضربه نبینه. دست‌هاش رو با دست‌هام فشار دادم و به چشم‌هاش نگاه کردم، اشک توی چشم هاش جمع شده بود. ادامه داد: _ مهتاب، خیلی بده پزشک باشی... کمی مکث کرد و ادامه داد: _ بدونی لحظه به لحظه داره چه اتفاقی برات میفته و از دستت کاری بر نمیاد. با دستم اشکم رو پاک کردم. رو بهش کردم و گفتم: _ عسل جان، به این‌ها فکر نکن. تو، آقا منصور و آرش رو داری. می‌دونم این دو نفر دلیل محکمی برای زندگیت هستن. نزدیک به چهل و پنج دقیقه بود که کنار عسل بودم، دیگه باید می‌رفتم. دوباره دستش رو فشار دادم و گفتم: _ الان دیگه باید صدام کنن، من برم. باهم خداحافظی کردیم. بیرون رفتم و به خونه برگشتم. فردای اون روز، پنج شنبه بود. این چند روز مثل فیلم ترسناک هنوز جلوی چشمم هست، دقیقه به دقیقه... برای ساعت ملاقات، من و آقا منصور و آرش به بیمارستان رفتیم. توی ماشین آرش از ما قول گرفته بود تا اجازه بگیریم که آرش بتونه بره و مادرش رو بغل کنه و از نزدیک ببینه. وقتی به بیمارستان رسیدیم، رفتم تا ببینم امکانش هست آرش بره یا نه. گفتند برای بالا بردن ایمنیِ بدنِ عسل، دارویی به عسل زدند که از امروز صبح تا هجده ساعت دیگه نباید کسی بدون لباس مخصوص بهش نزدیک بشه. بچه‌ها و خانم‌های باردار که اصلا اجازه ندارن. به آقا منصور گفتم و با آرش صحبت کردیم. خیلی ناراحت شد. آقا منصور به آرش قول داد فردا حتما دوباره اجازه بگیره تا پیش مامانش بره. از پشت شیشه عسل رو دیدیم. ماه بانو خانم هم همراهمون اومده بود، منتها اجازه ندادند بالا بیاد. آقا منصور آرش رو همراه ماه بانو خانم به خونه فرستاد. ما توی بیمارستان موندیم. دکتر اسحاقی بعد عمل جراحی اومد تا به عسل سر بزنه. از پیش عسل که برگشت، سمت ما اومد و گفت: _ شما هم باید مثل خانم دکتر دیبا قوی باشین. خبر خوبی براتون ندارم، وضعیت خوبی نداره. به داروها جواب نمیده. انتظار می‌رفت با تزریق داروی صبح بهتر بشه اما نه! گفتم: _ یعنی چی دکتر؟! _ توی این وضعیت انشااله بتونه تا صبح دووم بیاره، براش دعا کنین. ما مات مونده بودیم. یعنی ممکنه عسل تا فردا نباشه! وای خدای من، این کار رو باهامون نکن. حتی فکر کردن به این موضوع عذاب آور و دردناکه. من و آقا منصور تا شب بیمارستان موندیم. آخر وقت بود که آقا منصور گفت: _ مهتاب خانم، نمی‌خواین برین خونه؟ _ نه نه، می‌مونم. انگار هردومون منتظر یه خبر بد بودیم. دست خودمون نبود، افکار بد ولمون نمی‌کرد. یعنی میشه فردا صبح همه چی خوب باشه؟! خدایا به جوونی عسل رحم کن. با خودم حرف می‌زدم و اشک می‌ریختم. هیچ کسی دوست نداشت اون شب صبح بشه، خدا خدا می‌کردیم امشب طولانی ترین شب باشه. از چشم‌های هر دومون معلوم بود می‌خواستیم هیچ وقت صبح نیاد. اما آرش برعکس ما از صبح فردا خبر نداشت، لحظه شماری می‌کرد تا فردا بشه و بتونه مادرش رو بغل کنه. یکی از پرستارهای بخش بهمون پیشنهاد داد بریم و از پشت شیشه عسل رو ببینیم. عسل خواب بود و متوجه حضورمون نشد. من و آقا منصور همون جا توی راهرو از پشت شیشه به عسل نگاه می‌کردیم و گاهی قدم می‌زدیم. @مدیر ویراستار 2
  2. (پارت هجدهم) یک هفته‌ای می‌شد که عسل آی سی یو بستری بود. دیگه مثل قبل کاملاً هوشیار نبود، خواب آلود شده بود ولی حواسش جمع بود. دست‌هایش رو که تکون می‌داد، می‌لرزید. از پرسنل بخش خواسته بود اگر امکانش هست منصور بیاد تا باهاش صحبت کنه، گفت کار مهمی داره. آقا منصور برای ساعت ملاقات تنها به بیمارستان رفته بود و آرش همراهش نبود. وارد بخش شد و بالای سر تخت عسل ایستاد، گفت: _ سلام، بهتری خانمم؟ عسل با علاقه نگاهش کرد و گفت: _ دلم برات تنگ میشه، برام بهترین هستی. امیدوارم منم برات خوب بوده باشم. _ فدای چشم‌های قشنگت بشم. من بدونِ تو هیچی نبودم، تو بهترین و کامل ترین زنی بودی که می‌تونستم باهاش زندگی کنم و خوشبخت بشم. خوشبخت بودیم و هستیم، مگه نه؟! عسل سرش رو به نشانه تائید به پایین تکون داد و گفت: _ آره، خوشبخت ترین... اما من... من خوشبختیمون رو خراب کردم. الان شش _ هفت ماهی میشه زندگی راحت ندارین. من رو ببخشید... _ این حرف رو نزن! ما همیشه کنار هم خوشبختیم، تو داری اذیت میشی و این برامون ناراحت کننده‌ست. _ منصور جانم، هر دومون می‌‌دونیم من دیگه نمی‌تونم به اون خونه برگردم. به اون آرامش، به اون زندگی دوست داشتنی... منصور وسط حرفش پرید و گفت: _ عسل نگو! دیوونه‌ام نکن. این حرف رو بزنی می‌زنه به سرم، دیگه منصور همیشگی نمیشم ها! _ قربونت بشم، لطفا بذار حرفم رو بزنم. توی چشم‌های هم زل زدند. عسل ادامه داد: _ منصور، مراقب خودتون باشین. منصور جانم، برای آرش همین طوری پدر خوب بمون. عزیزم... منصور حرفش رو قطع کرد: _ عسل، عسل جان! این طوری نکن با من. عسل گفت: _ مدام با خودم کلنجار میرم که چرا دارم برای زندگیتون تصمیم می‌گیرم ولی دلم راضی نمیشه با زندگی آرش بازی کنم. منصور، خودت می‌دونی مهتاب دختر خوبیه. می‌دونم می‌تونه خوشبختت کنه، تو و آرش هم دوستش دارین. منصور عصبانی شده بود ولی نمی‌خواست نشون بده، گفت: _ عسل لطفاً بس کن، این حرف‌ها چیه؟! ولی باز عسل ادامه داد: _ قسم می‌خورم لحظه‌ای بهت شک نداشتم و ندارم، حتی با وجود دونستن این‌که شکیبا حاضره هر کاری برای به دست آوردنت بکنه ولی تو پایبند زندگیمون بودی، همیشه بهت ایمان دارم. منصور، تو و آرش و مهتاب باهم زندگی خوبی خواهید داشت مطمئنم. _ لطفا دیگه ادامه نده، نمی‌خوام راجع به این قضیه حرف بزنم. _ بهم قول بده کاری کنی مهتاب بهت دل ببنده. منصور دستش رو جلوی دهن عسل برد و خواست ادامه نده ولی عسل باید مطمئن می‌شد و گفت: _ قول بده، باشه منصور؟ منصور و عسل به چشم‌های هم زل زدند. منصور رو صدا کردند و خواستند بیمار رو ترک کنه. منصور پیشونیِ عسل رو بوسید و داشت از تخت دور می‌شد که دوباره عسل صداش کرد: _ منصور جانم! منصور رویش رو سمت عسل برگردوند، چشم‌های عسل پر از التماس و انتظار جواب برای درخواستش بود. منصور با ناراحتی گفت: _ من رو توی موقعیت بدی گذاشتی. _ منصور بعد من، اون موقع من دیگه نیستم. تو حق زندگی داری. _ عسل به خدا قسم، به جون تو، به جون آرش، به جون مادرم؛ بعد از اومدنت به زندگیم هیچ وقت به کسی دیگه فکر نکردم. الان تو می‌خوای؟ باشه جانم، چشم نفسم! مکث کرد و خواست ادامه بده ولی عسل گفت: _ می‌دونم این جواب برات چقدر سخت بود، می‌دونم که خیلی دوستم داری؛ ولی من خودخواهم، من رو ببخش. همدیگر رو بوسیدند و منصور از بخش خارج شد. ***
  3. (پارت هفدهم) صبح با صدای قدم‌های پا از خواب بیدار شدم و خودم رو جمع و جور کردم. دکتر اسحاقی که برای ویزیت اومده بودند، از در بخش خارج شدند و داشتند سمتم می‌اومدند که از جام بلند شدم و سلام کردم. به خاطر وضعیت بهم ریخته‌ام معذرت خواهی کردم. گفت: _ سلام خانم دکتر ابتهاج، چرا دیشب اینجا موندین؟ _ دکتر، الان واقعا همراه بیمارها رو درک می‌کنم. دلم طاقت نمیاره یک لحظه برم خونه. حالش چطوره؟ _ دخترم، دیروز قبل شیمی درمانی وضعیت بدی پیدا کرد و بعد منتقل شدن به آی سی یو بهتر شد و الان توی همون وضعیت ثابت مونده نه بهتر و نه بدتر! _ دکتر، بهتر میشه نه؟! نگاهم کرد و گفت: _ به امید خدا، دعا کنین. بغض راه گلوم رو گرفت. گفتم: _ دکتر بعد خدا امیدمون به شما و همکارهاتون هست. سری تکون داد و گفت: _ دخترم نیاز نیست اینجا بمونین، خبری و کاری بود باهاتون تماس می‌گیرن. بعد خداحافظی رفتند. آقا منصور زنگ زد و خواست به بیمارستان بیاد. بهش گفتم که اجازه نمیدن و من هم دارم برمی‌گردم. ولی برای ساعت ملاقات از پشت شیشه می‌تونیم ببینیمش. به خونه برگشتم. فکرم شده بود عسل! یعنی قرار بود چه اتفاقی بیفته؟! چرا ته دلم خالیه؟! چرا مثل اوایل فکر بد که سراغم میاد به خودم تَشَر نمی‌زنم و نمیگم مهتاب، دیوونه شدی! خوب میشه. بعداز ظهر بود که موبایلم زنگ خورد. شماره خونه‌ی آقا منصور بود، جواب دادم. آرش پشت خط بود. گفتم: _ سلام خاله، خوبی؟ _ سلام، خوبم خاله. بابا میگه امروز هم نرم پیش مامان. _ خب بابا حتما دلیل داره دیگه! _ ولی من می‌خوام برم، دلم واسش تنگ شده. _ آرشِ خاله، دلیل مخالفت بابا رو نپرسیدی؟! _ میگه مامانی الان توی اون اتاق همیشگی نیست، نمی‌گذارن ملاقاتش کنیم. _ بابا درست میگه، گوشی رو میدی بابایی؟ _ خاله، راضیش کن با هم بریم بیمارستان. _ شما گوشی رو بده بابا. _ از من خداحافظ. آقا منصور گوشی رو برداشت و گفت: _ سلام مهتاب خانم، خوبین؟ _ خوبم آقا منصور، آرش الان کنارتون ایستاده؟! _ یه لحظه صبر کنین. به آرش گفت: _ بابا موبایلم رو برام میاری؟ آرش که رفت آقا منصور ادامه داد: _ بفرمایید، الان رفته. _ نمی‌خواین ببرینش بیمارستان؟ _ نمی‌دونم چطور بهش بگم مادرش حالش بدتر شده! _ نیاز نیست الان همه چی رو بهش بگین. نظرم اینه عسل رو ببینه واسه هردوشون بهتره. باز هم هرطور خودتون صلاح می‌دونین. _ بالاخره که باید ببرمش، باشه پس همین امروز می‌ریم. شما هم میاین؟ _ آره، می‌بینمتون‌. خداحافظی کردیم. وقتی رسیدیم با هم سمت آی سی یو رفتیم و از پشت شیشه پنجره عسل رو دیدیم. برامون دست تکون داد. به آرش نگاه کرد و واسش بوس فرستاد. آرش به اطراف عسل نگاه می‌کرد؛ به اون دستگاه‌ها، به ماسکی که روی صورت مامانش بود و به مانیتوری که یه سری عدد نشون می‌داد. چشم‌هاش سمت چشم‌های عسل رفت. آرش هم براش بوس فرستاد و گفت: _ خیلی دلم برات تنگ شده، نمی‌تونم بغلت کنم. این رو گفت و اشک از چشم‌هاشون سرازیر شد. نمی‌دونم عسل حرف آرش رو شنید یا با گریه‌ی آرش، گریه‌اش گرفت. عسل دستش رو روی دهنش گذاشت و گریه می‌کرد، انگار می‌ترسید یه وقت داد نکشه. چند لحظه بعد عسل بهم اشاره کرد آرش رو ببرم. رو به آرش کردم و گفتم: _ خاله، بریم؟ اشک روی صورتش رو با دستش پاک کرد و به عسل نگاه کرد. عسل هم ازش خواست بره و بعد گفت: _ بریم. من و آرش باهم بیرون رفتیم. آقا منصور که بیرون اومد از صورت قرمزش معلوم بود جلوی خودش رو گرفته تا گریه نکنه. رفتم آبمیوه گرفتم تا بخورند. حال دوتاشون که بهتر شد، خداحافظی کردیم و هر کدوم به خونه برگشتیم. @مدیر ویراستار همین
  4. (پارت شانزدهم) ساعت نزدیک دوازده بود که موبایلم زنگ خورد، آقا منصور بود، جواب دادم: - سلام آقا منصور خوبین؟ - سلام، خوبم شما خوبین؟ خسته نباشین، کی کارتون تموم می‌شه؟! با تعجب و همراه با دلهره گفتم: - ساعت دو، چیزی شده؟ عسل خوبه؟! منصور مکث کرد و گفت: - مهتاب خانوم دستام می‌لزره... پریدم وسط حرفش گفتم: - چی شده آقا منصور؟! - عسل بدحال شد، نمی‌دونم می‌گن ضربان قلبش اومد پایین، بردنش ICU. - آروم باشین آقا منصور، دیدینش؟! هوشیاره؟ - آره هوشیاره، فقط شیمی‌ درمانی رو شروع نکردند. ازش خواستم به خودش مسلط باشه تا کارم تموم بشه و برم بیمارستان. بعد تلفن آقا منصور زنگ زدم بخش جدیدی که عسل بستری بود و حالش رو پرسیدم. ساعت دو مستقیم رفتم سمت بیمارستان. رسیدم و آقا منصور رو دیدم که نگران و مستاصل نشسته روی صندلی. سلام کردم. منو دید گفت: - مهتاب خانوم عسل همه زندگیمه، چه اتفاقی میوفته؟! بغض کردم و گفتم: - آقا منصور، عسل خوب می‌شه. یهو زدم زیر گریه و نشستم روی صندلی کنار آقا منصور و دستام رو گذاشتم روی صورتمو زار زار گریه کردم. باید معجزه می‌شد تا حال عسل خوب بشه، این برای من و آقا منصور واضح بود. خدایا می‌شه معجزتو نشونمون بدی؟! خدایا می‌شه خوبش کنی؟! خدایا پسرش، آرش، هفت سالش بیشتر نیست می‌شه بهش رحم کنی؟! توی دلم داد می‌زدم و از خدا اینا رو می‌خواستم. تا شب هردومون پشت در بخش نشسته بودیم. آرش چند باری برای ملاقات عسل به آقا منصور زنگ زده بود و هر دفعه آقا منصور یه طوری آرش رو دست به سر کرد. از ماه بانو خانم خواسته بود مراقب آرش باشه. بهمون گفتن نیازی نیست اینجا بمونیم و می‌تونیم بریم خونه. من و آقا منصور همدیگر رو نگاه کردیم ولی هیچکدوممون راضی نشدیم خونه بریم. آقا منصور گفت: - دلم راضی نمی‌شه عسل رو تنها بذارم، به پدر و مادرش چی بگم؟! - آقا منصور، من اینجا می‌مونم. آرش بهتون احتیاج داره. بعد کلی اصرار آقا منصور رو راضی کردم تا بره خونه و خودم شب پشت در بخش موندم. از طرف نگهبانی ازم خواستن که برم ولی التماس کردم که بمونم. با دکتر عظیمی صحبت کردم و ایشون پادرمیونی کردند که فقط امشبو بمونم. بهم گفت اگه بخوام می‌تونم برم و پنج دقیقه عسل رو ببینم. منم از خدا خواسته تشکر کردم و رفتم کنار عسل. وقتی دیدمش گفتم: - سلام خواهری، الهی که من فدات شم... تو چیزی نگو قربونت. با این حال دلش راضی نشد و ماسک رو از روی صورتش برداشت و گفت: - من خوبم مهتاب، مراقب آرش باشین، چرا این وقت شب اینجایی؟ نرفتی خونه؟! - هیچی نگو... باید زودی خوب شی... فقط نگاهم کرد. به چشم هاش نگاه کردم...همون عسل بود...خواهرم...بهترین رفیقم...همیشه فکر می‌کردم اگر اتفاقی براش بیوفته از درد اون، من زودتر از بین می‌رم...ولی الان می‌بینم باید قوی باشم، به خاطر خودش، به خاطر پسرش... رفتم بیرون و روی صندلی نشستم. یکی از خدمات زحمت کشید و واسم ملافه یک بار مصرف آورد تا صبح سردم نشه. ملافه رو ازش گرفتم و تشکر کردم. آقا منصور هم چند باری زنگ زد و جویای حال عسل شد.
  5. (پارت پانزدهم) روز بعد... امروز جلسه‌ی پنجم شیمی درمانی عسل هست. من ولی نمی‌تونم کنارش باشم و باید سرکار برم. ولی آقا منصور به بیمارستان رفت. منصور که رسید وارد اتاق شد. سلام کرد و گفت: _ مادر جان شرمنده کردین که دیشب هم پیش عسل موندین، دستتون درد نکنه. مادر عسل گفت: _ پسرم داری به روی من و مسیح میاری که این همه مدت دخترم بستری بود و نتونستم بمونم کنارش! عسل گفت: _ مامان این چه حرفیه؟! قربونت! شما همیشه تکیه گاه ما هستین. الآنم لطفا برین پیش بابا، بیشتر از این تنها نمونه. _ تا برای شیمی درمانی بخوان ببرنت، می‌مونم. منصور گفت: _ مادر جان، پدر تنهاست. منم که اومدم. _ دلم طاقت نمیاره، فعلا می‌مونم. در زدند. پرستار اومد تا علائم حیاتی عسل رو چک کنه و گفت: _ بهتری خانم دیبا؟ دیگه که اون حالت سراغت نیومد؟ _ نه دیشب بود فقط. منصور که تعجب کرده بود رو به مادر عسل کرد و گفت: _ کدوم علائم؟! اتفاقی افتاده مامان شیرین؟! عسل نگذاشت مادرش چیزی بگه و گفت: _ چیزی نبود جانم، یه خرده تنگی نفس پیدا کردم و یکی دوبار ضربان قلبم بالا و پایین شد. همین. _ عسل جان چرا به من نمیگی؟! این هایی که گفتی چیزی نیست؟! پرستار گفت: _ آقای عرب نگران نباشین. با دکتر اسحاقی صحبت کردیم و گفتند که مسئله‌ای نیست. پرستار که بیرون رفت، منصور هم پشت سرش رفت و ازش پرسید: _ این علائم یعنی تومور داره پیشرفت می‌کنه؟! _ خونسردی خودتون رو حفظ کنین آقای عرب! با من بیاین تا براتون توضیح بدم. به طرف استیشن پرستاری رفتند و خانم پرستار ادامه داد: _ بعد این‌که این‌طوری شدند که قسمتی از روند بیماری ایشون هست. با دکتر تماس گرفتیم و گفتند که تومور داره بصل‌النخاع رو درگیر می‌کنه و بصل‌النخاع نمی‌تونه خوب هدایت تنفس و ضربان قلب رو انجام بده و خواستند اگر دوباره تکرار شد بیمار رو به آی سی یو منتقل کنیم و جلسه پنجم شیمی درمانی انجام نشه که خوشبختانه تا الآن تکرار نشده. منصور نگران داشت به پرستار نگاه می‌کرد که خانم پرستار ادامه داد: _ با این توضیحات اگر بخواین می‌تونین با دکتر عظیمی جانشین دکتر اسحاقی مشورت بگیرین، بعد اگر موافق انجام جلسه پنجم شیمی‌ درمانی هستین این برگه رو امضا کنین. _ دکتر اسحاقی کجا هستن؟! _ سر عمل جراحی هستن و خواستن اگر سوالی هست از دکتر عظیمی بپرسین. هم زمان دکتر عظیمی هم وارد بخش شد و سلام کرد که خانم پرستار به منصور اشاره کرد و گفت: _ آقای دکتر عظیمی، ایشون همسر خانم دیبا هستند. دکتر مجدد شرایط رو توضیح داد. منصور رضایت نامه رو امضا کرد و عسل رو برای شیمی‌ درمانی آماده و منتقل کردند. منصور توی راهروی بیمارستان منتظر بود تا شیمی درمانی عسل شروع بشه و دکتر با خبر های خوب از اون بخش بیرون بیاد. صدای پیج اومد که اسم منصور رو صدا می‌کرد و می‌خواست به بخش شیمی‌ درمانی مراجعه کنه. منصور سراسیمه و با قدم های بلند به سمت بخش می‌رفت. وقتی رسید زنگ آیفون رو زد. آیفون رو جواب دادند. نفس _ نفس زنان گفت: _ عرب هستم، همراه خانم دیبا. دکتر عظیمی به همراه پرستار جلوی در اومدند. منصور گفت: _ چی شده دکتر؟ _ آقای عرب خونسردی خودتون رو حفظ کنین. _ دکتر بگین چی شده؟ _ قبل از شروع شیمی‌ درمانی و تزریق دارو، خانم دیبا دچار افت ضربان قلب و تنگی نفس شدید شدند. اقدامات حمایتی انجام شده و الان بهتر هستن؛ ولی باید ایشون رو به بخش آی سی یو منتقل کنیم. _ یعنی چی میشه دکتر؟! من متوجه نمیشم، چه اتفاقی میفته؟! _ نگران نباشین، این‌که چه اتفاقی میفته با خداست! فقط لطفا شما عجله کنین و کار های بستری شدن ایشون توی بخش جدید رو انجام بدین. منصور که دست و پا هایش رو گم کرده بود، نفهمید چطور خودش رو به بخش رسوند و کار ها رو انجام داد. همزمان عسل رو هم توی آی سی یو بستری کردند. بعد تموم شدن کار ها منصور با رعایت اصول به عسل سر زد. عسل که ماسک اکسیژن روی صورتش بود بریده _ بریده گفت: _ منصور... خوبی؟! رنگت... پرید... ه. _ من؟! من فدات شم... تو خوب باش. _ نگران من... نباش. به این... دستگاه ها هم... توجه نکن... خوبم. نذار آرش امروز... بیاد ملاقاتم... بچه‌ام من رو این‌طوری می‌بینه... نگران... میشه و... می‌ترسه. منصور رو صدا کردند و خواستند بیمار رو تنها بذاره. باهم خداحافظی کردند و منصور بیرون اومد. *** @مدیر ویراستار 2 : )
  6. (پارت چهاردهم) امروز هفتم آبان ماه، روز تولد آرشه. آقا منصور آرش رو به مدرسه رسوند و بهش گفت که بعد مدرسه به دنبالش میاد و با هم به بیمارستان میرن تا ناهاری خوشمزه کنار مامان بخورند. آقا منصور هم به شرکت رفت تا کار ها رو راست و ریست کنه و بعد برای آماده کردن اتاق به بیمارستان بره. ساعت یازده بود که آقا منصور به بیمارستان اومد. من و آقا منصور با کمک هم اتاق رو برای ناهار سه نفره آماده کردیم. ساعت یک بود که آقا منصور دنبال آرش رفت. منم با عسل خداحافظی کردم و به خونه برگشتم. آقا منصور به مدرسه رسید و آرش سوار ماشین شد. آقا منصور گفت: _ سلام به روی ماهت پسرم، خوبی؟ مدرسه چطور بود؟ _ خوبم بابا؛ ولی خسته نیستم. خوش‌حالم که قراره پیش مامانی بریم. _ اول باید بریم خونه تا قورمه سبزی خوشمزه ماه بانو خانم رو برداریم و بعد بریم بیمارستان. _ هورا! بزن بریم بابای مهربونم. به خونه که رسیدند، آقا منصور گفت: _ گل پسر نمی‌خوای لباس هات رو عوض کنی؟ _ ها؟! لباسم؟ آره آره، حواسم نبود. ماه بانو خانم غذا رو با مخلفات آماده کرده بود و بعد آماده شدن آرش با هم به سمت بیمارستان رفتند. وقتی رسیدند، آرش گفت: _ سلام مامانی. _ سلام پسر گلم، خسته نباشی. _ اینجا رو نگاه، میز و صندلی چیدین؟ خندید. عسل از تخت پایین اومد. باهم میز ناهار رو چیدند. ناهار خوردند و حرف های مختلف زدند. عسل می‌گفت و معلوم بود به آرش داشت خوش می‌گذشت. بعد ناهار دیگه نزدیک ساعت ملاقات شده بود. موبایل آقا منصور زنگ خورد. گفت: _ اِ عسل جان، مادرت پشت خطه. سلام مادر جان... بعد قطع کردن تلفن گفت: _ آرش بابا، مامان شکوه و بابا مسیح برای ملاقات اومدن و گفتند بری پایین کارت دارن. _ باشه بابا. آرش که از اتاق بیرون رفت، سریع میز ناهار رو جمع کردند. از کمد بادکنک ها رو در آوردن، کیک که از قبل توی یخچال بود رو بیرون آوردند و روی میز گذاشتند و منتظر موندند تا آرش بیاد. مادر آقا منصور، ملیحه خانم هم قبل این‌که آرش برسه بالا، توی اتاق اومد و سلام و احوال پرسی کرد. آرش در زد تا داخل بیاد. وقتی وارد شد تعجب کرده بود و گفت: _ وای! تولدم رو یادتون بود؟! فکر کردم این‌قدر مشغله دارین که یادتون رفته. مرسی مامان جونم، مرسی بابا! به سمت عسل و منصور رفت و بغلشون کرد. عسل گفت: _ تو پسر یکی یه دونه‌ی مایی! قربونت برم مگه میشه روز به این قشنگی رو یادمون بره؟! آقا منصور گفت: _ بابا مسیح، مامان شکوه و مامان ملیحه هم برای تولد تو اینجا هستن. آرش که خیلی خوش‌حال شده بود، روی صندلی پشت میز نشست. *** منم رسیدم. در زدم و داخل اتاق رفتم. سلام کردم و رفتم سمت آرش و گفتم: _ خاله فدات شه، تولدت مبارک! بعد عکس گرفتن، آرزو کردن آرش و فوت کردن شمع ها، آرش کیک رو برید. این تولد هم برای آرش خاطره شد. درسته توی چشم های هممون یه غمی بابت بیماری عسل بود؛ ولی اون روز همه تلاش کردیم اون غم دیده نشه. کادو ها رو باز کرد. آرش خیلی خوش‌حال بود. بعد تولد نیم ساعتی از ساعت ملاقات گذشته بود. خانم پرستار اومد تا ازمون بخواد دور بیمار رو خلوت کنیم. مهمون ها رفتند. آقا منصور و آرش هم بعد خداحافظی رفتند. من و عسل پیش هم موندیم. عسل روی تخت دراز کشید و گفت: _ مهتاب ممنونم ازت، خیلی خوب پیش رفت. _ من که کاری نکردم، فقط پیشنهادش با من بود. باید از آقا منصور تشکر کنی. بهش چشمک زدم. خندید و گفت: _ دست اونم درد نکنه، باید بپرسم چطوری می‌خواد ازش تشکر کنم. با هم خندیدیم. دوباره چهره‌اش توی هم رفت و گفت: _ منصور پای من وایساد. خیلی وقته نتونستم خوب کنارش باشم. به درد و دلش گوش کنم. اونم حتما دلش گرفته و کسی نیست باهاش صحبت کنه. خواستم مکالمه رو سمت شوخی ببرم و گفتم: _ اوه! برای درد و دل میگی؟! فکر کردم از نظر دیگه منظورت بود به هرحال زن و شوهرین دیگه. بهم چشم غره رفت و گفتم: _ خب، باشه باشه. من و عسل خیلی کم راجع به مسائل زناشویی و این چیز ها صحبت می‌کردیم. عسل از همون اول نسبت به این موضوع ها از من با حیا تر بود و در مورد این مسائل زیاد حرف نمیزد؛ ولی من گاهی اذیتش می‌کردم. البته خواستم یه گوشزدی کرده باشم که اگه یه مدته از هم دور هستن با نظر دکتر... اصلا هیچی... عسل زن فهمیده‌ای هست و خودش بهتر می‌دونه باید چیکار کنه. اون شب پیش عسل موندم. عسل خوابید و من بعد مطالعه خوابم برد. قرار بود پس فردا جلسه‌ی پنجم شیمی درمانی انجام شه. صبح مامان شکوه به بیمارستان اومد. آقا منصور ازش خواسته بود که پیش عسل بیاد. توی اون مدت آقا منصور زیاد از مادر عسل نخواسته بود که بیاد و می‌گفت که اذیت میشن. مادر عسل خودش اصرار می‌کرد بیاد؛ ولی با مخالفت عسل روبه‌رو می‌شد، می‌گفت که بابا ناخوشه شما به پدر رسیدگی کنین. سلام کرد و گفت: _ منصور که همه کار‌ ها رو انداخته گردن خودش و شما، امروز با کلی معذرت خواهی ازم خواست بیام پیشت. گفتم که پسرم عسل دختر منم هست الآن کنارش نباشم، چه فایده‌ای دارم؟! عسل گفت: _ مادر من، تو خودت گرفتاری! ما به خاطر تو و بابا می‌گیم. بعد خداحافظی به خونه رفتم و بعد به دنبال کار های بانکی که داشتم، رفتم.
  7. sogol.739

    اشیا بدون نقطه

    مداد
  8. sogol.739

    اشیا بدون نقطه

    سماور
  9. (پارت سیزدهم) سرکار که رسیدم به آقا منصور زنگ زدم و خبر دادم آرش صحیح و سالم مدرسه است و من کشیک اومدم. اون روز گذشت و من شب هم باید بیمارستان می‌موندم. فردا صبح بعد پایان کشیک پیش عسل رفتم. آقا منصور از سه روز قبل پیش عسل مونده بود و فقط یه بار برای دوش گرفتن رفت خونه و برگشت. وقتی رسیدم سلام کردم و گفتم: _ امروز من پیش عسل می‌‌مونم و شما برین خونه. عسل گفت: _ از دیروز به منصور اصرار می‌کنم که من خوبم و نیاز نیست شما پیشم باشین، انگار نه انگار! _ چه حرفیه؟ نمیشه که تنهات بذاریم. منصور نگاهی به عسل کرد و گفت: _ تنهایی حوصله‌ات سر میره، من اینجا بودم بهت خوش گذشت دیگه. خندید و ادامه داد: _ امروز یه سر باید برم شرکت، معلوم نیست خانم بیات تونسته از پس شرکت و کار ها بر بیاد یا نه! خداحافظی کردیم و رفت. یهو عسل گفت: _ ای وای! مهتاب تو مستقیم از بیمارستان اومدی اینجا؟ _ آره چطور؟! _ منصور تعارف نکرده گذاشت رفت، می‌رفتی خونه استراحت می‌کردی. _ نگران من نباش، وقت ساعت ملاقات یه سر میرم خونه. دیدم یه غمی توی صورتش نشست و گفت: _ مهتاب! آبان ماه شده، هفتم تولد آرشه سه روز دیگه. با خوش‌حالی گفتم: _ آره خب چرا پس ناراحتی؟! نظرت با یه سورپرایز چیه؟! _ یعنی چیکار می‌تونم بکنم؟ دکتر گفت نمی‌تونم مرخص شم. ناراحتی رو توی صورتش می‌دیدم. _ فدای سرت مامان مهربون! اینجا تولد می‌گیری... مکث کردم و ادامه دادم: _ یه مشکلی هست اینه که نمی‌دونم اجازه میدن یا نه؛ ولی می‌پرسم. _ قربونت برم، چقدر خوب میشه که بشه، ناهارم همین جا تدارک می‌بینم که به آرش بدقولی نکرده باشم. _ مگه قرار نیست برگردی خونه؟ توی چشم هام نگاه کرد، اشک توی چشم هاش حلقه زد. یه نفس عمیق کشید و گفت: _ بی‌خیال خواهری، برو که اجازه تولد رو بگیری. خندیدم و گفتم: _ چشم شما امر کن! پیش دکتر اسحاقی رفتم و راجع به موضوع باهاش صحبت کردم. گفت که برای روحیه‌ی بیمار خوبه اگر بیمارستان و بخش اجازه بده. با سرپرستار محترم بخش هم صحبت کردم. بیشتر نگران این بود که بیمار های دیگه اذیت نشن و یا طوری نشه که هر روز یه بیمار بخواد این کار رو انجام بده. به هر حال با کلی صحبت و قول که مزاحمتی برای بقیه ایجاد نمی‌کنیم اجازه رو گرفتم. روز تولد رو هم اطلاع دادم تا در جریان باشند. پیش عسل رفتم و گفتم: _ حلش کردم. _ فدات بشم، پس من به منصور خبر بدم تا حسابی آرش رو سورپرایز کنیم. _ نظرت چیه آرش فکر کنه قراره یه ناهار ساده با مامانش بخوره و بعد ناهار به بهونه‌ای بفرستینش بیرون و اتاق رو برای تولد آماده کنین. منم برای تولد میام، ناهار سه نفره باشه. خندیدم و گفتم: _ این رو زودتر گفتم چون از چشم هات خوندم می‌خوای بگی برای ناهار بیام. عسل هم خندید و گفت: _ چه اشکالی داره؟! هممون خوش‌حال می‌‌شیم. _ می‌دونم، ولی خانوادگی... _ روی حرفم، حرف نباشه. عسل با منصور راجع به تولد و ناهار صحبت کرد. قرار شد پدر و مادر عسل و مادر آقا منصور هم برای تولد بیان. ماه بانو خانم هم برای ناهار قرمه سبزیِ خوشمزه و خوش طعم آماده کنه. برای ساعت ملاقات آقا منصور و آرش آمدند و من به خونه رفتم. به کار هام رسیدم و شب پیش عسل برگشتم. @مدیر ویراستار 2 : )
  10. (پارت دوازدهم) آرش با خوش‌حالی که من دنبالش اومدم سوار ماشین شد. سلام کرد گفت: _ خاله، مامان خونه‌ست دیگه؟! قراره با ما ناهار بخوری؟ _ چطور خاله جون؟ _ مامان می‎گفت شما تا امروز ساعت دو باید سرکار باشین، وقتی الان این‌جایین و صورتتون نگرانه، یعنی چی؟ _ الهی من فدات شم، می‌خوای مچم رو بگیری؟ خندید. به صورتش نگاه کردم و به چشم هاش زل زدم. توی این شش ماه چقدر بزرگ شده بود. آرش هم شرایط رو دیده بود و متوجه شده بود که باید قوی باشه. جای آرش بودن سخته! دیدن بیماری مادر خیلی سخته چه برسه که توی این سن باشی. بهش گفتم: _ مامانی رفته بیمارستان، یه خرده بدحال شد. ولی الان حالش خوبِ خوبه! بغض کرد و گفت: _ می‌خوام با مامانی صحبت کنم. به موبایل آقا منصور زنگ زدم و گوشی رو به آرش دادم. _ سلام بابا خوبی؟ مامان خوبه؟ میشه گوشی رو بهش بدین؟ _ ... _ سلام مامانی حالت خوبه؟ من خوبم مامان! _ ... _ مامانی قول دادی ها، مراقب خودت باش، خداحافظ! گوشی رو قطع کرد و گفت: _ مامانی بهم قول داد حالش خوب شد برگرده خونه و یه روز دیگه با هم ناهار بخوریم. به خونه رسیدیم. ماه بانو خانم ناهار آماده کرده بود و میز رو چید. آرش که بغض کرده بود، توی اتاقش روی تخت نشسته بود. پیشش رفتم و گفتم: _ قربونت برم، چی شده؟ آرش جان بعد ناهار می‌برمت پیش مامانی. _ راست میگی؟ _ آره فدات شم! خنده روی لبش اومد و گفت: _ بریم ناهار. با هم ناهار خوردیم و بعد یه ساعت استراحت به ملاقات عسل رفتیم. در زدیم و توی اتاق رفتیم. سلام کردیم و عسل گفت: _ سلام قربونت برم، ببخش من رو نتونستم امروز باهات ناهار بخورم. _ ایرادی نداره به جاش قول دادی دفعه‌ی بعد زودتر برگردی و باهم غذا بخوریم. _ آره جونم حتما حتما! اون قدری که فکر می‌کردم عسل بد حال نبود و حداقل تونست به آرش امید بده. عسل و آرش با هم صحبت می‌کردند که آقا منصور بهم اشاره کرد که بیرون بریم. بیرون اومدیم و گفت: _ دکتر اسحاقی گفتند هنوز از جلسه‌ی چهارم شیمی درمانی عسل یک هفته هم نگذشته و این خبر خوبی نیست که بد حال شده و نتونسته تحمل کنه. _ چطور شد که آوردینش بیمارستان؟ _ چشم هاش یهو تار شد و تعادلش رو از دست داد، رسیدم خونه دیدم کنار در اتاق نشسته. گفت که سرش گیج رفته و همین جا نشسته تا من بیام. به من که چیز زیادی نگفت؛ ولی برای دکتر که تعریف می‌کرد می‌گفت که تا شوهرم بیاد یک ربع، بیست دقیقه‌ای پاهام بی حس شده بود و چون تاریِ چشمش هم بهتر نشد، من که رسیدم گفت بریم بیمارستان. _ ای کاش من بودم و تنهاش نمی‌گذاشتم. _ خودتون رو اذیت نکنین من نباید از پیشش می‌رفتم. با هم به اتاق برگشتیم. نزدیک به پایان ساعت ملاقات بود که به آقا منصور گفتم: _ امشب من پیش عسل می‌مونم. عسل گفت: _ نه، امشب منصور می‌خواد پیشم بمونه. رو به عسل کردم و گفتم: _ هر طور راحتین، پس من و آرش با هم میریم خونه‌ی خودم و فردا به مدرسه می‌برمش. آرش گفت: _ خاله من که کتاب هام همراهم نیست. _ مهتاب جان امشب رو لطف کن خونه‌ی ما بمون. _ باشه می‌ریم خونه‌ی شما، هر خبری شد بهم بگین و اگه نیاز شد بیام آرش رو می‌سپرم به ماه بانو خانم و خودم میام. بعد خداحافظی از بیمارستان بیرون اومدیم. سوار ماشین شدیم. به آرش گفتم: _ دلت می‌خواد بریم بیرون یه آب انار خوشمزه با کلی لواشک بخوریم؟ _ آره فکر خوبیه. وقتی روی صندلی های کافی شاپ نشسته بودیم آرش داشت از آرزو هاش برایم می‌گفت، می‌گفت که دوست داره مادرش زودتر خوب بشه، قرار بود با هم یه سفر به پاریس برن. می‌گفت که دوست داره داخل همه‌ی خونه ها و برج های شهر رو ببینه، دوست داره ببینه چطور اتاق ها کنار هم قرار گرفتن. وقتی برگشتیم آرش از خستگی روی مبل راحتی اتاقش خوابش برد. صداش کردم تا لباس هاش رو عوض کنه و روی تخت بخوابه، یه تکونی به خودش داد و دوباره خوابید. به پایین برگشتم. ماه بانو خانم توی آشپزخونه بود. گفت: _ سلام خانم دکتر، خوبین؟ عسل خانم چطور بودن؟ _ خوبم، اونم بهتره خداروشکر! _ شام چی مد نظرتونه ؟ _ یه غذایی بپزین که آرش دوست داشته باشه. رفتم لپ تاپم رو از ماشین آوردم و نشستم یه چند تا مقاله علمی سرچ کردم و مطالعه کردم. شام که حاضر شد ماه بانو خانم صدام کرد. ازش خواستم آرش رو از خواب بیدار کنه. بعد شام با آرش درس کار کردم و بعد رفت که بخوابه. آخر شب به آقا منصور زنگ زدم و حال عسل رو پرسیدم. گفتم که نگران آرش نباشند. فردا صبح بعد صبحانه آرش رو به مدرسه رسوندم و خودم به بیمارستان رفتم.
  11. sogol.739

    مشاعره با حروف انتخابی

    در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند هوشنگ ابتهاج با حرف ف لطفا
  12. (پارت یازدهم) (خونه عسل و آقا منصور) آرش از خوش‌حالی روی پاهاش بند نبود و دور و بر عسل می‌گشت. آرش گفت: _ مامان میای اتاقم کتاب هام رو ببینی؟ منصور گفت: _ آرش بابا، اجازه بده مامان استراحت کنه بعد مید پیشت. عسل گفت: _ نه! نه! خوبم، الآن باهم میریم باید بهم بگی چی ها یاد گرفتی. آرش و عسل با هم رفتن. صدای خنده و خوش‌حالیشون توی خونه پیچیده بود. باهم شام خوردن و راجع به چیز های مختلف حرف زدن. آخر شب عسل با آرش به داخل اتاق خواب آرش رفتن تا وقتی آرش می‌خوابه کنارش بشینه و واسش کتاب بخونه. بعد یک ساعت عسل پیش منصور که چشم هاش به تلویزیون اما فکرش جای دیگه بود، برگشت. عسل کنترل رو برداشت و صدا رو کم کرد. منصور رو کرد بهش و گفت: -جانم؟! عسل جان همیشه می‌دونی تمام زندگی من هستی! همیشه بهت گفتم که چقدر تو و زندگیم رو دوست دارم! _ منصور توی این سال ها همیشه خدا رو شکر می‌کردم که مردی مثل تو دارم، بهت اعتماد داشتم و دارم... یکم مکث کرد و ادامه داد: _ اگه یه روزی من نبودم بدون همیشه عاشقانه دوستت داشتم و تو رو می‌پرستیدم!... منصور نگذاشت عسل حرفش تموم بشه و گفت: _ عسل هیچی نگو، تو داری خوب میشی! _ اجازه بده حرفم تموم بشه، هردومون می‌دونیم این حرف ها باید زده بشه. منصور مراقب خودت و آرشم باش، مراقب زندگیمون باش! تو می‌دونی چقدر برای زندگیمون زحمت کشیدیم وقتی من نبودم این زندگی رو به کسی که لایق هست بسپر! زندگیم رو دست هرکسی نده، می‌دونی که چی میگم؟ _ من چی دارم بگم؟ این حرف ها اذیتم می‌کنه. من الآن فقط و فقط به تو و زندگیمون فکر می‌کنم. عسل خندید و گفت: _ مگه گفتم الان فکر کنی؟! چشمم روشن! باهم خندیدن و عسل ادامه داد: _ همیشه بهت اعتماد دارم. *** آخر شب به خونه عسل زنگ زدم تا حالشون رو بپرسم که گفتن خوبن. به یک سری از کار هام رسیدم و دو یا سه ساعتی استراحت کردم. نزدیک های ساعت هفت بود به دلم افتاد زنگ بزنم حال عسل رو بپرسم ولی گفتم خوابن و مزاحمشون نشم. ساعت هشت بود که رفتم بخش های مخلتف برای ویزیت بیمار هام. منتظر بودم ساعت نه بشه تا زنگ بزنم، مشغول کار هام شدم که یک دفعه ساعت رو دیدم، نه و ربع شده بود. به خونه آقا منصور زنگ زدم ولی جواب ندادن، مجدد تماس گرفتم بازم کسی جواب نداد. نگران شدم و موبایل آقا منصور رو گرفتم اونم جواب نداد. دلهره به جونم افتاد. شماره‌ی ماه بانو خانم رو گرفتم. سلام کردم و گفتم: _ ماه بانو خانم، آقا منصور و عسل تلفن خونه رو جواب نمیدن ازشون خبری ندارین؟ مِن_مِن کرد و گفت: _ چی بگم خانم دکتر مگه خبر ندارین؟! _ چی شده؟! _ بعد این‌که آقا منصور آرش رو برد مدرسه و برگشت خونه یهو دیدم صدام می‌کنه و میگه خانم حالش خوب نیست. با کمک آقا منصور، خانم دکتر رو آماده کردیم و سوار ماشین کردیم و آقا بردنش بیمارستان. منم الآن نگرانشونم! _ وای خدایا! چرا به من خبر نداد؟! _ خانم دکتر شاید نخواستن نگرانتون کنن، زبونم لال بشه من چرا گفتم بهتون؟ _ ماه بانو خانم مرسی که خبر دادین، خدانگهدار! نمی‌دونم چی شد هی پشت سر هم موبایل آقا منصور و عسل رو می‌گرفتم تا این‌که نزدیک ساعت یازده بود منصور جواب داد و گفت: _ سلام _ آقا منصور چی شده؟ چرا خبرم نکردین؟! _ عسل ازم خواست بهتون نگم، گفت سرکار هستین ذهنتون درگیر میشه. _ الآن کجاست؟ حالش چطوره؟! _ بهش دارو زدن بهتر شده! من کنارش هستم، شما آروم باشین کارتون که تموم شد بیاین. _ به کار هام برسم هرچه سریع‌تر خودم رو می‌رسونم. خداحافظی کردیم. داشتم کار هام رو جمع و جور می‌کردم تا یکی دو ساعتی مرخصی بگیرم که آقا منصور زنگ زد و گفت: _ سلام مهتاب خانم، آرش امروز کلاً منتظره برگرده خونه و با مادرش ناهار بخوره. ازتون یه کار سختی می‌خوام. عسل الآن حالش خوبه، شما می‌تونین برین دنبال آرش و باهم برین خونه؟ _ مطمئن هستین بیمارستان بهم احتیاجی نیست؟ _ آره ممنون! یه طوری به آرش بگین، شرمنده‌تون شدم! _ این حرف رو نزنین، آرش پسر فهمیده‌ای هست نگران نباشین! خداحافظی کردیم. مرخصی گرفتم و به سمت مدرسه آرش رفتم. @مدیر ویراستار 10 پارت
  13. ( پارت نهم) شیمی درمانی عسل که شروع شد آقا منصور هم از رفتن منصرف شد. روبه‌رو شدن عسل با آرش با اون چهره‌ی معصومش، شوکه شدن آرش دردناک بود. بعد چهار یا پنج ماه، دیگه همه با بیماری عسل کنار اومده بودیم. مادر و پدر عسل و مادر آقا منصور هم بهش سر می‌زدن. شیمی درمانی عسل به خاطر بیماریش خیلی پیچیده و سخت بود بعد سه جلسه حال جسمی بهتری داشت ولی وضعیت روحی نه! چهره‌اش ضعیف تر شده بود و روی صورتش خط افتاده بود ولی هنوز اون لبخند زیبا روی لبش بود. وقتی آرش رو می‌دید جون می‌گرفت. بیمارستان به خاطر سن پایین آرش برای ملاقات حساسیت بیشتری نشون می‌داد ولی با این حال به خاطر وضعیت عسل، دکتر و بیمارستان همیشه تا جایی که می‌شد باهامون همکاری می‌کردن. توی اون چهار یا پنج ماه گاهی یه هفته مرخص می‌شد و دوباره برای ادامه درمان بیمارستان بر می‌گشت. جلسه‌ی چهارم شیمی درمانی خودش رو انجام داد ولی دکتر اسحاقی گفت این جلسه اون‎قدری که باید تاثیر نداشت و ازش راضی نبود. از قرنطینه در اومد و وارد بخش شد. قرار شد دو روز بخش بمونه اگه وضعیتش تغییری نکرد یه هفته مرخص بشه. مهر ماه شده بود و آرش هفت ساله شده بود. آرش با لباس فرم مدرسه برای ملاقات عسل اومده بود، اولین بار بود دیدم عسل داره جلوی آرش گریه می‌کنه. عسل گفت: _ الهی قربون پسر گلم برم! چقدر دوست داشتم این لحظه های زندگی کنارت باشم! الهی من فدات بشم من رو ببخش مامان که اولین روز مدرسه باهات نبودم! آرش عسل رو بغل کرد و گفت: _ من خیلی دوستت دارم مامانی! این‌جوری نگو، من می‌دونم تو خوب میشی و میای درس هام رو باهام کار می‌کنی. دیدن اشک های مادر و پسر دردناک بود. عسل که خیلی احساساتی شده بود یه خورده بدحال شد، پرستارش اومد و من، آرش و آقا منصور رو از اتاق بیرون فرستاد. بهش دارو زدن و کم کم آروم شد. آقا منصور هم آرش رو خونه برد و من پیش عسل موندم. از پرستارش اجازه گرفتم تا برم و آروم کنار تختش بشینم. عسل که بعد دو_سه ساعت چشم هاش رو باز کرد، صدام کرد. گفتم: _ جانم؟! _ مهتاب یه قولی بهم میدی؟ متوجه شدم که دوباره می‌خواد حرف هایی که قبلاٌ دست و پا شکسته راجع به مراقبت من از آرش و منصور گفته بود رو تکرار کنه. گفتم: _ عسل لطفا نگو، تو خوب میشی! عسل، جونِ من این کاری رو که میگی... دستش رو جلوی دهنم آورد که ادامه ندم و خودش گفت: _ مهتاب یادته بهت گفته بودم زن باید زندگی رو جمع کنه؟ اگه زن نباشه زندگی از هم می‌پاشه؟! مهتاب، منصور می‌تونه بهت تکیه کنه! من می‌تونم زندگیم ر. بهت بسپرم. آرش تو رو دوست داره! تو می‌تونی کار های تموم نشده من رو و آرزو هام رو برای آرش به واقعیت برسونی، من می‌دونم خودخواهیه! خودخواهم که دارم برای زندگیت تصمیم می‌گیرم، نمی‌خوام زندگیم بیفته دست شکیبا یا کسی دیگه‌ای. منصور دوستت داره! نه که خدای نکرده ذره‌ای توی زندگیم با منصور بهش شک کرده باشم، نه! ولی می‌دونم منصور می‌تونه باهات خوشبخت بشه، شما می‌تونین بهم تکیه کنین! حرف هاش تموم شد گیج شده بودم تا امروز نذاشتم این حرف ها رو مستقیم و بدون پرده بهم بزنه ولی امروز نذاشت حرکت دیگه‌ای بکنم به جز گوش کردن به حرف هاش... فقط هم رو نگاه کردیم. هیچ جوابی بهش ندادم. این حرف های عسل اذیتم می‌کرد، آخه مگه می‌تونستم؟! دکتر اسحاقی به خاطر این‌که حال عسل بد شده بود خواستن یه روز اضافه تر بمونه. روز سوم مرخص شد. آماده شد و آقا منصور به دنبالمون اومد و باهم به خونه رفتیم. وقتی رسیدیم ماه بانو خانم اسپند دود کرده بود و به استقبال عسل اومد و بهش خوش آمد گفت. بوی غذا توی خونه پیچیده بود. عسل گفت: _ ماه بانو چرا این‌قدر زحمت کشیدی؟! دلم واسه‌ی دسپختت یه ذره شد، هوس اون سوپ های خوشمزت رو کردم. _ خانم جون شما جون بخواه! آماده‌ست هر وقت میل داشتی میارم واست. عسل رو به اتاقش بردیم. خواستم که روی تخت دراز بکشه که گفت: _ نه می‌خوام بشینم و بعد برم حموم. مهتاب! _ جان؟! _ تو شب باید بری بیمارستان تا فردا ظهر هم باید باشی، ناهار بخور بعد برو خونه استراحت کن. _ فعلا هستم پیشت دیرتر میرم. _ باور کن ناراحت میشم! یه خورده به خودت برس این مدت اذیت شدی! با اصرار زیاد عسل بعد ناهار به خونه رفتم. نمی‌تونستم به عسل فکر نکنم نگران بودم! نکنه الآن اونجا بهم احتیاج بشه و من اینجا باشم؟! شب به سرِکار رفتم.
×
×
  • اضافه کردن...