رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahyavadi

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

7 Good😌😌😌😌

3 دنبال کننده

درباره mahyavadi

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 29 فروردین 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

35 بازدید کننده نمایه
  1. من برخلاف بقیه بچه های مدرسه که همیشه سرشون تو کتاب هست و ترس قبول نشدن تو دانشگاه سراسری رو دارن؛ سرم تو کتاب نیست اما والا منم ترس قبول نشدن تو دانشگاه سراسری رو دارم، یعنی درس می‌خونم ها! و جزو شاگردهای برتر مدرسه هستم اما، هیچ وقت به خودم فشار نمیارم و شاید علت اینکه در کنار درس خوندنم وقت می‌کنم توی فضای مجازی هم باشم و کتاب بخونم همین هست. به نظر من فقط درس خوندن مهم نیست، باسواد بودن مهم هست؛ مثلا سرم بیست و چهار ساعته توی کتاب باشه ولی بلد نباشم از فضای مجازی استفاده کنم چه فایده داره؟ بچه های مدرسه همیشه می‌گن که من باید از اول رشته ی گرافیک رو انتخاب می‌کردم و اون وقت موفق تر می‌شدم اما، من انسانی رو انتخاب کردم چون بتونم با قوانین منطق سخن گفتن دیگران رو بسنجم، با علم روانشناسی شخصیت دیگران رو بشناسم و با اقتصاد بتونم زندگیم رو کنترل کنم. _به سلامت با صدای خانم لباف به خودم میام. در ماشین رو باز می‌کنم ، خداحافظی آرومی می‌کنم و از ماشین پیاده می‌شم؛ در ماشین رو محکم می‌بندم تا بسته بشه. زنگ خونه رو می‌زنم و در سریعا باز میشه. از پله های ساختمون بالا می‌رم تا به جلوی در خونمون می‌رسم، در نیمه باز هست. وارد خونه می‌شم و با صدای بلند سلام می‌کنم. مامان به جلو میاد و با لبخند جواب سلامم رو می‌ده؛ بوسه ای به روی گونه اش می‌زنم و کیفم رو وسط خونه رها می‌کنم؛ به سمت اتاق می‌رم و مقنعه رو از سرم می‌کشم و کناری رها می‌کنم ؛ دکمه های مانتوم رو به ترتیب باز می‌کنم وسط اتاق دراز می‌کشم. نفسی از سر آسودگی می‌کشم و با لذت چشم هام رو می‌بندم. چند دقیقه بعد با صدای مامان به خودم میام و شروع به عوض کردن لباس هام می‌کنم. لباس های مدرسه رو به چوبشون می‌زنم و از کمد آویزون می‌کنم؛ دست و صورتم رو آبی می‌زنم و به سمت آشپز خونه می‌رم. مامان امشب کتلت درست کرده، چند تا کتلت درون بشقابم می‌ذاره و برام کمی از نوشابه می‌ریزه. با ولع شروع به خوردن کتلت ها می‌کنم.
  2. با صدای زنگ پایان مدرسه کتابام رو از جامیز بیرون میارم و داخل کیفم می‌ذارم؛ از همه ی بچه ها خداحافظی می‌کنم و از کلاس خارج میشم؛ از پله های راهرو پایین میام و از آقای سلیمانی‌( بابای مدرسه) خداحافظی می‌کنم؛ از مدرسه خارج میشم؛ هوا تاریک تاریک هست. به ساعت مچیم نگاه می‌کنم، نوزده و سی دقیقه! با چشم به دنبال ماشین خانم لباف می‌گردم، ظاهرا هنوز جلوی مدرسه نرسیده. به صحبتای بچه ها که صداهاشون خستس گوش می‌کنم: _وای نازی تو چند ساعت درس می‌خونی؟ من خسته شدم دیگه! اگه رتبه تک رقمی نیارم چی کار کنم؟ _نمیدونم کمند خسته شدم دیگه، از دیشب تا الان فقط دوساعت تونستم بخوابم بقیش درس خوندن، چشمام زیرش گود افتاده؛ حتی جمعه ها هم استراحت نمی‌تونیم بکنیم. مشغول گوش دادن به گفتگوی بچه ها ام که خانم لباف جلوی پام ترمز می‌کنه. طبق عادت در جلو رو باز می‌کنم و سلام می‌کنم؛ جوابم رو می‌ده و از ماشین بیرون می‌ره. بقیه بچه ها هم بعد من وارد می‌شن و خانم لباف در حالی که از راننده سرویس دیگه ای خداحافظی می‌کنه سوار ماشین می‌شه. ماشین رو روشن می‌کنه و شروع به حرکت می‌کنه؛ بعد از حدود دو دقیقه ضبط شروع به خوندن می‌کنه، صدای ضبط رو کمی زیاد می‌کنه. به صندلی تکیه می‌دم و چشمام رو می‌بندم. تمام این سه سال فکرم شده این که اگه نتونم توی یه دانشگاه عالی دولتی قبول بشم چه کار باید بکنم؟ ترس قبول نشدن توی دانشگاه تهران یا دیگه نهایتش شهید بهشتی مثل خوره توی وجودم افتاده. از همه بدتر از این می‌ترسم که اگه قبول نشم خانوادم بهم سرکوفت بزنن؛ هی بگن که پس چرا این همه درس خوندن نتیجه نداد؟ پس چرا تحصیل توی یکی از بهترین مدرسه ها بی نتیجه موند؟! هنوزم پشیمونم به خاطر اینکه بعد از دودلی بین گرافیک و انسانی، انسانی رو انتخاب کردم. شاید اون موقع خیلی خوش فکر بودم که فکر می‌کردم با علاقه و پشتکار میشه به جایی رسید. اما الان که دیدم وسیع تر شده می‌بینم که اگه رتبه ی خوب نیارم و یه دانشگاه سراسری نرم به هیچ جا نخواهم رسید.
  3. بسم الله الرحمن الرحیم این رمان از امروز ان شاالله شروع میشه امیدوارم ازش لذت ببرید🌸 دوستدار شما محیا وادی
  4. نام رمان: عطر فرانسوی نویسنده: محیاوادی هدف: میخوام بهت بگم که تو میتونی دوستم خلاصه: من ویشکا معینی دانش آموز سال دوازدهم علوم انسانی تو یکی از بهترین مدرسه های تهران میخوام بگم که برای موفق بودن نباید ترسید و فقط باید جنگید! این رمان راجب یه دهتر هم جنس من و شماس دختری که میجنگه برای خواسته هاش و در آخر... سخن نویسنده: این رمان هم عاشقانس هم اجتماعیه و هم قابل لمس کردن آخر هفته ها باهاتون به اشتراک میذارمش دوست جونیا
  5. نام رمان: عطر فرانسوی نام نویسنده: محیاوادی ژانر: عاشقانه-اجتماعی هدف : میدونستی دنیای ما خیلی قشنگه؟ فقط کافیه دیدگاهتو نسبت بهش تغییر بدی. هدف من از نوشتن ایجادامید بیشتر به زندگیه ساعت پارت گذاری: نامشخص خلاصه : همه ما تاحالا تو زندگیم احساس حسادت کردیم. احساس کردیم خیلی وقتا که چقدر بدبختیم. این رمان راجب ویشکاس یه دختر هم جنس و رنگ من و خیلی از شماها که آرزوش دیده شدنه و به خاطر این آرزو خیلی کارا می کنه اما بعد یه مدت متوجه میشه که راهو اشتباه اومده اما ناامید نمیشه و تلاش میکنه تا اینکه... این رمان مثل خیلی از رمانا راجب یه دختر با چشم طوسی که خیلی خاطرخواه داره نیست! راجب یه دختر معمولیه و احساساتیه که میجنگه و در آخر شخصیت رمان خودش میشه. شخصیت های اصلی رمان: ویشکا و یزدان
×
×
  • اضافه کردن...