رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Saeedhfxi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    287
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,206 Excellent😃😃😃😃

درباره Saeedhfxi

  • درجه

  • تاریخ تولد 1 آذر 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

695 بازدید کننده نمایه
  1. سلام ببخشید سرم به شدت شلوغه وقت نمیکنم بنویسم احتمالا وسطای تابستون تموم بشه کارم دوباره شروع کنم
  2. ای موز بمالم که با یه اسم گذاشتنت دوساعته آوارم کردی:|  

    اومدی انجمن پی ام بده کار دارمت 

    بادکنک نشه فراموش:| 

  3. سلام

    نیستی نمیای

    کجایی؟

     

  4. توضیحات فصل دوم: توی فصل یک خوندین که اریک با دست خودش پدر و مادرش رو میکشه، به همین دلیل یه شوک بزرگ بهش وارد میشه تا جایی که اختلال شخصیتی پیدا میکنه. توی فصل دوم دیدین که سی تا دانش آموز وجود داشتن، اما در واقع همشون اریک بودن یا یه بخشی از شخصیت اریک... شماره یک: شماره همون شخصیت از اریک بود که پدر و مادرش رو کشت. در واقع شخصیتی که کنترل قدرتش رو از دست داده بود. دلیل اینکه چرا نصف بدنش انسان نبود توی فصلای بعدی مشخص میشه. شماره دو: همه توی ذهنشون یه شخصیت ایده آل از خودشون دارن که به نظرشون بی نقصه. بیشتر از شخصیت، شماره دو یه توهم از خود ایده آل اریک بود که ذهنش ساخته بود. شماره شانزده: همه ما توی یه دوره زمانی از روش هایی برای رسیدن به هدفمون استفاده میکنیم که شاید زیاد طبق معیارهای انسانی نباشه، رک بخوام بگم هممون یه شخصیت آشغال داریم که حاضره بخاطر رسیدن به هدفش به بقیه اسیب بزنه. شماره بیست و نه: برعکس شماره دو، توهم یه موجود بیچاره و بدبخت که هیچ کاری نمیتونه انجام بده، در واقع هویت اون همین بدبخت بودنشه. شماره سی: شخصیتی از اریک که بعد از کشتن پدر و مادرش، سعی می کرد از واقعیت فرار کنه به این شکل که تقصیر رو گردن بقیه بندازه و... در نهایت بین همه سی شخصیت، فقط شماره سی بود که عوض شد. دلیلش کشتن شماره شانزده بود، با اینکه کاملا شانسی؟ بود ولی اون رو شکست داد یعنی تونست قانونی که اطرافش بود یعنی اینکه هیچکسی نمیتونه عوض یا قوی تر بشه زیرپا گذاشت. به همین دلیل تونست با زیر ما گذاشتن بقیه شخصیت ها خودش رو به اریک ار بریلسون واقعی تبدیل کنه. شخصیت دارک تو این ماجرا با اریکی سر و کله میزد که اختلال شخصیتی داشت و به همین دلیل نمیتونست کاری انجام بده. سعی کرد درمانش کنه ولی تقریبا همه کاراش بی فایده بود. کلی بگم، دارک تو این ماجرا همزمان هم نقش مهمی توی ذهن اریک داشت و هم نقشی توی درمانش نداشت! معذرت میخوام که نتونستم فصل دوم رو اونجوری که انتظار داشتین تموم کنم. تا وقتی که یکم وقت ازاد پیدا کنم شروع فصل دوم طول میکشه. منتظرم بمونین و ممنون!
  5. سلام. توضیحات آخرم منظورت آخر رمان بود یا اونجایی که خودم راجب رمان گفتم؟ واقعیتش خیلی سرم شلوغه این چند وقته و اصلا نتونستم روی رمان تمرکز کنم به همین خاطر این پارت به شدت ضعیف بود. قراره به محض اینکه وقتم ازاد شد ادیت کنم و فقط این پارت رو گذاشتم تا فصل دوم تموم بشه. چون خوب نتونستم منظورم رو برسونم یه توضیح میدم توی صفحه نقد که توی فصل دوم دقیقا چه اتفاقی افتاده. اگر منظورت آخر فصل دوم بود که این پارت نسخه اولیه است خیلیم تعجب نمیکنم اگر کسی نفهمه چی گفتم اگر باور میکنی توی کمتر از یه ربع این پارت رو نوشتم تا جایی که خودمم نمیدونم چی نوشتم اصن حتما درستش میکنم ممنون که خوندی!
  6. صدایی خرناس مانند از پشت سایه کلاهی بلند غرید: - خودت رو دست بالا نگیر، سی. چهره‌ای زیبا، پوزخندی زد. - من رو با اون حشره‌ها تو یه گروه قرار نده. اریک تک خنده‌ای کوتاه کرد. - فقط داشتم سالن رو برای سه‌تامون خالی می‌کردم. به هر حال، شما دو نفر رو... چانه‌اش را به بالا داده بود، انگار به دو موجود کوچک زیر پایش نگاه کند. چشمانش برق خاصی داشتند، مانند رعدی از آتش که فکر جهنمی در زمین در سر داشته باشد. - باید با دستای خودم بکشم. میان دریایی از خون، تنها آن دو زنده بودند؛ دو دشمن که به سادگی از بین نمی‌روند... دو تا که برای او بزرگ‌ترین سد بودند. شماره دو قدمی کوتاه به سمت او برداشت. تن صدایش در گوش اریک پوزخندی زد و زمزمه کرد: - فکر کردی می‌تونی هر دومون رو بکشی؟ احمق خیال‌پرداز... تو همونی هستی که تا دیروز حتی نمی‌تونستی یه طلسم مرحله اول اجرا کنی؛ پس مسخره‌بازی رو بزار کنار و زودتر بمیر. دستانش، به آرامی جریان رودی از خون، تکان می‌خوردند و طلسمی آماده می‌کردند. اریک تنها نیشخندی زد و تردید در چهره او، گوشه لب‌هایش را بالاتر برد. - مسخره نباش... من خیلی بیشتر از فقط کشتن دوتاتون می‌تونم انجام بدم. پس جایگاه خودت رو بدون، آشغال! تو فقط یه توهمی، یه توهم از یه موجود بی‌نقص و ایده‌آل... چطور جرئت می‌کنی که واقعیت رو رد کنی؟ گشاد شدن چشم های او... عصبانیت بود یا که شوک؟ پوزخندی زد و ادامه داد: - بی‌نقص...؟ احمقانه است. چیزی به اسم بی‌نقص وجود نداره ولی بزار یه راز کوچیک بهت بگم؛ خود نقص همیشه بی‌نقصه... پس حتی فکرش رو نکن که بتونی جلوی من رو بگیری. اشتباهی مثل تو هیچ‌وقت نباید به دنیای من راه پیدا کنه، پس بمیر؛ چون سر راهمی. شماره یک قدمی به عقب برداشت. خوب می‌دانست چه در راه است. - احاطه‌ام کن تاریکی؛ رعد سیاه... اریک پوزخندی زد. جادوی مرحله ششم...؟ دیگر تاثیری روی او نداشت. بی‌آنکه حتی نگاهی به او بیاندازد، پای راست خود را روی زمین کوبید. قطعاتی مانند سنگ‌های برنده، انگار که تنها برای دریدن جان کسی تراش داده شده باشند، از امتداد پای او شروع به حرکت به سمت شماره دو کردند. رعد سیاه او با برخورد به طلسم اریک، به سادگی دفع شد و تیزی سنگ‌های سیاه‌رنگ، خطر را به او گوشزد کردند. با پرشی به عقب جهید و با خشم فریاد زد: - تو... تو چطور می‌تونی همچین طلسمی اجرا کنی؟ چطور داری تقلب می‌کنی؟ امکان نداره، امکان نداره... تو، حشره احمق کوچیک... امکان نداره که بتونی از همچین طلسمی استفاده کنی. امکان نداره بتونی از من ببری؛ من بهترینم، بهترین... دست‌هایش را به هم کوبید و گذاشت آتشی به سیاهی خشم توقف ناپذیر درونش، حریف را در خود ببلعد. سنگ‌های سیاه مقابل راه، همگی انگار ذوب شدند و به سایه سیاهی زمین پیوستند. اریک دستش را به سمت آتش نشانه گرفت و بلند، طوریکه از میان جرقه‌های کوچک آتش صدای او شنیده شود، گفت: - مثل این‌که باید یه درس درست و حسابی بهت بدم، توهم! شماره دو فریادی میان حرف او زد. - خفه شو! فکر کردی داری به کی میگی توهم؟ دست اریک، تکانی خورد و بادی شدید درون سالن را در برگرفت. باد به جهت آتش رفت و با دستان خود، او را مغلوب به رقصیدن کرد. آتش از میان برداشته شد و قدرت باد، شماره دو را به دیوار پشت سر کوبید. صدای سکوت فریادی، از میان دندان‌های به هم قفل شده‌اش شنیده شد. ایده‌آل زندگی او، تا چه حد مغرور بود؟ - تا به حال به این فکر کردی که چقدر متفاوت ولی با اینحال تو بعضی موارد، کاملا شبیه همیم؟ پوزخند روی لب او، ترس را کنار مه‌آلودی سوال درون ذهنش جا کرد. چه شباهتی؟ اینکه استاد همه آنها دارک است؟ چه شباهت مزخرفی... یا اینکه همه آنها لباسی یکسان دارند؟ اهمیتی ندارد. پس چه شباهتی، او را به چنین هیولایی تبدیل کرده بود؟ ردی از سیاهی، انگار تنها تار مویی باشد، میان باد دید. چشمانش بی‌اختیار به سیاهی موهای او کشیده شد. سیاهی؟ نکند منظور او... اریک نیشخندی زد: - تبریک میگم؛ معما رو حل کردی. جواب، سیاهیه... خنده کوتاهی کرد. زیر چشمی نگاهی به شماره یک کرد و ابرویی بالا انداخت. واکنشی نشان نمی‌داد، می‌دانست؟ یا که شاید تنها اهمیتی نمی‌داد؟ نگاهش به نگاه خیره دو روی خود قفل شد. گذاشت زشتی نیشخند روی لب‌هایش، ریشه در قلب او بزند. لب‌هایش را باز کرد و کلمه به کلمه، نفرینی بر سر زبان آورد. - تو، فقط و فقط توهمی هستی که توی ذهن من ساخته شدی. توهم یه من بی‌نقص که باید از بین بره. برای دنیایی که می‌خوام بسازم، مثل یه سم خطرناک هستی که جلوی واقعیت رو می‌گیری... شماره دو نگذاشت کلمه ای دیگر زده شود. با فریادی بلند، پشت سر، با تمام آنچه در توان داشت و چشمانی خون‌گرفته، طلسمی اجرا کرد. بی فایده است. اریک، قبل از اینکه او حتی بتواند کلمه‌ای به زبان بیاورد، شمشیری در قلبش فرو کرد. گذاشت تابلوی زیبایی که ساخته بود در خاطراتش حک شود. چهره ای زیبا که خون روی آن را پوشانده بود، بدنی به ظرافت یک پر نقاشی که دیگر حرکت نمی‌کرد، شمشیری که به دیوار پشت خود زنجیر شده و قلبی که پس زمینه قرمز تابلوی نقاشی را ساخته بود. دومین دشمن بزرگ زندگی‌ او، از میان رفته بود. لبخندی کوتاه زد و به سمت شماره یک برگشت. پایین آمدن شنل او، آمادگی‌اش را نشان می داد. آمادگی برای دوباره نشان دادن هیولایی که باید از بین می‌رفت، خیلی قبل‌تر از این‌ها... اما هیولای زیر شنل، دوباره داشت خود را نشان می‌داد. هیولایی که نیمه ای انسان، اما نیمه ای به سیاهی سایه ماه و هیولایی که قاتل پدر و مادر خود بود. بزرگ ترین دشمن زندگی‌اش، حال برای کشتن او قدم بر می‌داشت... قسمتی از شنل، زیر دستان او وحشیانه مچاله شد. دیدن صورت شماره یک... نیمی انسان و نیمی هیولا، خون او را به جوش می‌آورد. نفسی عمیق کشید و لبخندی زد. آرام‌تر از شکارچی‌ای که در پس تاریکی قدم بر می‌دارد، زمزمه کرد: - پس تو پدر و مادر رو کشتی؟ پلکی طولانی زد. دیدن صورت او، شوکی بیشتر از آنچه پیش‌بینی کرده بود، به او وارد کرد. نباید آرامش خود را از دست می‌داد، شاید که بزرگ‌ترین تفاوت او با شماره یک همین بود. صدای خرناس آشنای او، انگار درون گوشش میخ کشید. - عا، درسته! دست چپ او، زشت بود. سیاهی براقی که نیمه بدن او را در بر گرفته بود... آرامش خود را حفظ کن، اریک ار بریلسون، آرامش خود را... هر حرکت او نشان از تنفری عمیق می‌داد و این احساس، دوطرفه بود. دست سیاه او، طلسمی بزرگ‌تر از هر آنچه تا به حال دیده بود، آماده کرد. انگار چشمه‌ای سیاه مقابل دستان او شکل بگیرد و منبعی بی انتها از تارهای سیاه رنگ به سمت او پرتاب کند. این طلسم را خوب می‌شناخت -طلسمی که شاید بتوان گفت- خود، دستان قاتل بود. باریکه سیاهی از بازتاب نور روی تارها، مکان آنها را لو داد. بی فایده بود... شماره یک، باید همینجا و همین لحظه می‌مرد. - احاطه‌ام کن تاریکی؛ طلسم مرحله هفتم، هیولای خفته در سیاهی... چشمانش، وحشیانه و ناباورانه به او نگاه می‌کرد. این حجم از مانا... احمقانه بود. تمام مانای محیط، در جواب به مانایی که اطراف او شکل می‌گرفت، لرزید. حتی نفس کشیدن برای او سخت شده بود. طلسم او، بی آنکه بتواند حتی خراشی روی اریک بیاندازد، از کنترل خارج شد. اگر او را هیولا صدا می‌کردند، پس این موجود چه نام داشت؟ استعدادی که تنها در ساعتی، بتواند طلسمی به این قدرت استفاده کند... او انسان نبود. سیاهی دور او حلقه زده بود و به انتظار دستوری، خود را همچون حیوانی خانگی به دست و پای صاحبش می‌مالید. بالا آمدن دست او، فرمانی صادر کرد. تاریکی، مطیعانه به دور دستان او چرخید و به آرامی شکل گرفت. بادی شدید، فضا را به هیاهو انداخت. رقص حرکات شنل و موهای او، هماهنگ و زیبا بود. زیبایی، درون دست مشت شده او شکل گرفت و تاریکی، هدیه او را قبول کرد. هیولایی به زیبایی اژدهایی، اما بدون بال پرواز به دنیا آمد. اریک لبخندی زد. زیر لب، با آرامشی وصف‌نشدنی زمزمه کرد: - درنده وحشی زیبای من... به دنیایم خوش آمدی. قدرت، شکوه، زیبایی... همه در اختیار توست؛ پس برقص آی، چرا که از امروز، بال های تو من هستم. اسم تو... نوایر است. هیولا، به مانند ماهی درون اقیانوسی، به دور خود چرخید و در آسمان سقف شنا کرد. باد شدت گرفت. چشمان سیاه او، بازتاب سرخی اطراف را گرفت و فرمان ارباب، جهت را به او نشان داد. به آن سمت غرشی کرد و لرزه بر تن شماره یک انداخت. هیولایی هیولاتر از خود او بود که شانسی مقابلش نداشت. شاید حتی ثانیه‌ای نکشید، که تابلوی نقاشی دیگری، زیباتر از آنچه که می‌خواست مقابل چشمانش شکل گرفت. زیبایی هیولایی سیاه رنگ که سرخی براقی همانند رودی از آتش لابلای دندان‌های او جریان داشت. هیولا به آرامی، به لانه تاریکی خود بازگشت تا که جشن بگیرد؛ چرا که امروز، شروع تولد دنیایی جدید است. نفسی عمیق کشید. با هر قدمی که بر می‌داشت، خون روی زمین محو و محوتر می‌شد تا که تنها، اتاقی خالی روبروی او باشد. زمزمه دیوارها، صدای او به خود گرفته بودند و مادرانه برای او می‌خواندند: - حتی اگر روزی؟ همه چیزت شکلش رو از دست بده، تو برای همیشه درون من می‌مونی؛ همونطور که به جلو قدم بر می‌دارم. با اینکه نتونستم خداحافظی کنم، باور داشته باش که همیشه، همیشه و برای همیشه درون من باقی می‌مونی، شماره سی، اریک ار بریلسون واقعی... وارد اتاق خود شد. لباس هایش را به کناری انداخت و گذاشت تا نرمی پارچه پرمانند، کیلومترها پوست را نوازش کند. سرش را درون بالش فرو کرد و نفسی عمیق کشید. قلبش درد می‌کرد، انگار صدها سوزن ریز در آن فرو کنند؛ اما... تنفر امشب او، فراتر از دوست داشتنی ساده بود. آن شب، برای اولین بار در دنیایی جدید، رویایی دید. بوی نم خاک، موسیقی آشنایی کنار لمس قطرات باران روی زبان درختان تشنه جنگلی رویایی‌تر از هر داستان دیو و پری، می‌نواخت. آرام هوا، تنها کمی مه آلود بود تا که دما، به خنکی لذت بخشی برسد؛ از آن خنکی‌هایی که می‌خواهی هر ثانیه عمرت دوباره تکرار شود. بوته های کوچک، شاید که شکوه درختان پرپشت را نداشتند، اما عطر گل‌های صورتی رنگ و ظرافت هر گلبرگشان... انگار درون بهشتی بود که تاکنون پای هیچ آدمیزادی در آن گذاشته نشده بود. باد وزید و چشمانش، انگار از چشمان پرنده ای کوچک بر فراز آسمان ببیند، به دنبال باد کشیده شد. برکه‌ای کوچک اما بی‌نظیر و بهشتی، در پس سایه‌های درختان قد کشیده دید. بازتاب سبز درختان و آبی آسمان، خاکی صاف درختان و ابرهایی که یک در میان، سیاه و سفید بودند... زیباترین، تنها کلمه‌ای بود که به ذهن می‌رسید. باد دوباره به پرواز در آمد و کنار درختی نشست. صدای گریه نوزادی از پس دیوار مه‌آلود اطراف درخت، به گوش رسید. در پس آن، دو صدای متفاوت هماهنگ هم آوازی خواندند. یکی مرد و یکی زن... -یک و دو، سه و چهار شکفته شدی کجا؟ پنج و شش، هفت و هشت زیر درخت رویا نه و ده، یک و دو گل سفیدی با نور مهتاب... برخورد گرمای نور روی پلک‌هایش، او را از خواب بلند کرد. دستانش را روی چشمان خود گذاشت و ناله‌ای کوتاه کرد. صدای بلندی مانند جیغ یک پرنده، تنش را لرزاند. دوباره صورت خود را درون بالش کوبید و دستانش را دور آن گره زد. آه کوتاه دیگری کشید. یاد آن جمله معروف افتاد که اگر می‌خواهی رویایت به حقیقت بپیوندند، باید دوباره بخوابی. آن رویا، اولین بار بود که رویایی به آن زیبایی می‌دید. یکی از چشمانش را باز کرد و نگاه کوتاهی به اتاق کرد. نور، شمشیر به دست، نگهبان ایستاده بود تا دوباره او را مجبور به بستن چشمانش کند. زیر لب گفت: - اصلا باید خوابم رو با این آشغال‌دونی مقایسه کنم؟ بویی قوی، بینی‌اش را به خارش انداخت؛ بوی نان تازه برشته شده... سریع روی تخت نشست و به سینی غذایی که تا چند لحظه پیش روی میز نبود، نگاه کرد. زبانش را لوله کرد و محکم به سقف دهانش کوبید. اسم این طلسم، تلپورت بود؟ کف پاهایش را به هم چسباند و سینی را روی تخت گذاشت. باید از دارک می‌خواست تا این طلسم را به او یاد بدهد. از میان تمام لباس‌های عجیب و غریب دارک، تی شرت و شلواری عادی پیدا کرد و پوشید. باید از او می‌پرسید برای کوتاه کردن موهایش چه کند. ساعت هشت و نوزده دقیقه بود. به سمت اتاق او رفت و در زد. صدای دارک از پشت سرش آمد. - چی می‌خوای؟ اریک چشمانش را ریز کرد. موهای به هم پیچ خورده، لباس خوابی نامنظم، سیاهی باور نکردنی زیر چشم... این مرد آن قدرها هم شیطانی با چشمان زرد نبود. چشمانش را ریز کرد و کوتاه گفت: - طلسم تلپورت، بهم یادش بده. گوش‌های دارک، آنچه را شنیده بود باور نمی‌کرد. تنها در شبی، او چگونه اینگونه تغییر کرده بود؟ شانس به او رو کرده بود یا که شاید، دستانی نامرئی قطعات جدا شده ذهن او را کنار هم چیده بود؟ لبخندی زد، که این لحظه، لحظه تولد دورانی نو است. نوایر: Noir *** بخاطر دیر گذاشتن این پارت معذرت میخوام شدیدا سرم شلوغه و این پارت رو فقط برای این گذاشتم که فصل دو تموم بشه در واقع اصلا راضی نیستم از متن چون وقت کافی نداشتم برای نوشتن. ممکنه فصل دوم یکم عجیب براتون باشه چون خوب نتونستم منظورم رو برسونم پس توی صفحه نقد تا چند روز اینده یه توضیح کوتاه میدم. حتما ادیت میکنم این پارت رو به محض اینکه وقت داشتم، ممنون از همتون. @مدیر ویراستار
  7. سلام گلم خوبی میشه پارت هام رو لایک کنی مرسی جبران میکنم:-<

    https://forum.98iia.com/topic/11221-رمان-بازمانده-rahimi98-کابر-نودهشتیا/page/2/

  8. Saeedhfxi

    تک بیتی معروف و شعر نو

    که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست حافظ
  9. Saeedhfxi

    تک بیتی معروف و شعر نو

    گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت حافظ
  10. Saeedhfxi

    تک بیتی معروف و شعر نو

    تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد حافظ
  11. Saeedhfxi

    تک بیتی معروف و شعر نو

    خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش حافظ
  12. Saeedhfxi

    تک بیتی معروف و شعر نو

    افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است حافظ
  13. Saeedhfxi

    تک بیتی معروف و شعر نو

    سایه تا باز گرفتی ز چمن مرغ سحر آشیان در شکن طره شمشاد نکرد حافظ
×
×
  • اضافه کردن...