رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نازگل

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    39
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

119 Excellent😃😃😃😃

درباره نازگل

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 11 بهمن 1385

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

273 بازدید کننده نمایه
  1. نازگل

    شهر ظالمlنازگل کاربر انجمن نودهشتیا

    لینک صفحه ی نقد رمانم : https://forum.98iia.com/topic/12921-معرفی-و-نقد-رمان-شهر-ظالم-ققنوس-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  2. نازگل

    شهر ظالمlنازگل کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۶ لیلا همان گونه که از پله های عمارت جهانگیری پایین می رفت به اطراف نیز نگاه می کرد و با چشمانش به دنبال سوژه ایی برای طراحی میگشت، به پایین رسیده بود، همان گونه که به سمت جایی که حدس میزد نشیمن باشد می رفت که ناگهان صدایی اورا از جا پراند با خشم آشکاری به سمت صدا برگشت با دیدن دختری کوچک که شاید چهار و یا سه سال داشت خشمش همانند اتشی که رویش اب ریخته باشند، فروکش کرد و به جایش بر روی لب هایش لبخندی عمیق پدیدار شد، به سمت دخترکی که موهایش پریشان دورش ریخته بود و همان گونه که عروسک بزرگ خرگوشش را در دست داشت و با ترس به لیلا نگاه میکرد رفت، روبه روی دخترک نشست لیلا حس میکرد اورا جایی دیده است اما به یاد نمی آورد بی توجه به این سوال رو به دخترک گفت: _اسمت چیه خانوم کوچولو؟؟ دخترک ; ماهور، ناراحت شدی اونجوری صدات کردم ؟؟؟ لیلا که به شدت از نوع حرف زدن ماهور خوشش امده بود و دلش می خواست اورا در آغوش بگیرد و انقدر فشارش بدهد که در تنش حل شود با لبخندی آشکار گفت; _من هیچ وقت از دست دختر خانومای ناز عصبانی نمیشم . ماهور که خوشحال شده بود و دوباره در صورتش اثار شوق پیدا بود تا آمد لبانش را برای سخن گفتن باز کند کسی اورا صدا کرد _ ماهور ، ماهور مامان کجایی؟؟ ماهور با شنیدن صدا روبه لیلا گفت ماهور_ من دیگه میرم میبینی که مامانم داره صدام می کنه ایشالا سر شام میبینمتون لیلا خانوم بای بای . و همان گونه که دستان کوچکش را تکان میداد از لیلای غرق در خنده دور شد، لیلا ایستاد و به چهرهی دخترک ماهور نام فکر کرد، چشمانی مشکی، موهایی لخت و مشکی و چال گونه ایی جالب در چانه اش ، قیافه آن دختر بیش از اندازه برای لیلا دلپذیر و آشنا بود و همین دلپذیری به اون آرامش میداد . ( و چه زیبا میشود در میان غم هایم برایم آرامشی معصوم برایم پیدا شود) حال با دیدن دخترک ماهور نام سوژه ی طراحی امروزش را پیدا کرده بود، مطمعن زیبا میشد اگر او دخترکی با چهره ی کاملا شرقی طراحی کند، لیلا برای اینکه سریعتر به کار طراحیش برسد به سمت پله ها رفت اما با دیدن چیزی که دید منصرف از رفتن به اتاق جدیدش به طرف چیزی که نگاهش را درگیر خود کرده بود رفت. ******* به طرف خانه میرفت و به شدت خسته بود، زنگ خانه را فشرد پدرش جهان در را گشود با لبخندی تلخ اورا به داخل خانه اورد گیتی با دیدن لبخند تلخ بر لبان پدرش بغض کرده به پدرش گفت: _بابا امروز من باید برا عکاسی برم زاینده رود گفتم بگم یه وقت بیدار شدی دیدی نیستم نگران نشی جهان همان گونه که پشت به گیتی داشت نهار را آماده میکرد گفت: _ باشه بابا برو ***** همان گونه که دوربین دور گردنش بود شروع کرد به عکاسی آنقدر عکس گرفت و گرفت که خسته از عکاسی لبه ی پله های پهن پل خواجو نشست و شروع به گریستن کرد دلش خنده های خواهر بزرگش را میخواست، دلش اخم های خواهر کوچکش را میخواست، گریه هایش آنقدر سوزناک بود که همه با ترحم به او نگاه میکردند _ گیتی چی شده؟ گیتی با شنیدن نام خود از زبان کسی با تعجب سر بلند کرد و کاملا عجیب سوران راننده ی مرد منفور این روز هایش را دید، با ترس بلند شد و گفت _ چیه چیکارم داری نکنه منم باید بیام تو اون خونه ؟؟ سوران با دیدن نگاه ترسان گیتی قلبش ایستاد و خرد شد اگر به لهراسب دین نداشت هرگز خواهر های دخترکی که قلبش را برای خود کرده را همانند اسیر نمی گرفت در چنگش ( به خود امدم و دیدم عاشقم کی و کجایش را نمیدانم) @عالیس @Loye
  3. نام رمان: شهر ظالم نویسنده: ققنوس هدف: اهداف زیادی وجود داره برای نوشتن این رمان اما مهم ترین دلیل و هدف از نوشتن این رمان نشون دادن وجود عشق و نفرت در یک زندگی است زیرا در دنیای امروزی می گویند عشق و نفرت متضاد همن و در کنار هم نمی توانند کاری انجام دهند اما من نشان میدهم که چگونه عشق به کمک نفرت تبدیل به خشم و نفرت به کمک عشق چگونه تبدیل به ارامش می شود خلاصه: حقیقت دارد که می گویند:《 خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.》 همرنگ مردم این شهر ظالم می شوم تا رسوا نشوم که اگر شوم درد می کشم و می کشی ... زمان گذاشتن پارت : نامعلوم لینک رمان:https://forum.98iia.com/topic/12468-شهر-ظالمlنازگل-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=290713 لینک عکس شخصیت ها:https://forum.98iia.com/topic/12898-عکس-شخصیت-های-رمان-شهر-ظالم/
  4. دیالوگ ماندگار: جهان به دور خود میچرخد و انسان به دور خود و وای بر کسی که بر دور کسی جز خود بچرخد !!!
  5. دیالوگ ماندگار: گاهیم باید به ادمای دور و برت بگی بود و نبودت که فرقی نداره اما اگه بری به معنای واقعی بی کس میشم
  6. دیالوگ ماندگار : به آدمای این شهر که نگاه میکنم تنها چیزی که میبینم سیاهیه
  7. دیالوگ ماندگار: خستم از اینهمه نفرت و خشم توی زندگیم خستم میخوام تموم بشه ادما، شب و روز و همه چی میخوام تموم بشه خواسته ی زیادی نیست !!!!
  8. دیالوگ ماندگار: آدما تو زندگیشون همه چیو تحمل میکنن اما بدون تنفر و باید با آغوش باز ازش استقبال کنی چون اون از توجه متنفره.
  9. دیالوگ ماندگار: زخم میخورم و زخم میخوری، درد میکشم و درد میکشی اما خودم میشوم التیامت
  10. لینک رمان: https://forum.98iia.com/topic/12468-شهر-ظالمlنازگل-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=290713 هر موقع شخصیت های جدید وارد رمان شه عکس ها گذاشته میشه @iec boy @ساندیس @niloofar_ @Loye
  11. نازگل

    چیزی که نفر قبلی میگه میخوای یا نه

    متنفرم از رز کلا کلیشه ایی اب انار ؟؟😏😏
  12. نازگل

    •✔چالش جدید‌✔•

    نارگل نازگل 😁👍🏻😐
×
×
  • اضافه کردن...