رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Girletanha

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    148
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

785 Excellent😃😃😃😃

درباره Girletanha

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 21 آذر 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,575 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بچه ها به نظرتون من میتونم سه تا رمان همزمان باهم بنویسم؟؟؟¿

    و اینکه کدومش بهتره برای نوشتن

    رمان تلخ و شیرین(زندگی خودم)

    رمان آرام بگیر لیلی(تراژدی)

    @..Fateme..

    @..Zahra..

    @گوجه سبز

    @ساندیس

    @ice girl

    @Masih.2a

    @nazi nima

    @NIKA...😈

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. nazi nima

      nazi nima

      نگا هرکودومو که خودت دوست داری ولی تلخ و شیرین از نظر من

    3. ice girl

      ice girl

      هر جور که میدونی راحته برات درسته بنویس 

      ولی به نظر من تلخ و شیرین فک کنم خوب باشه

    4. گوجه سبز

      گوجه سبز

      میتونی باهم هم بنویسی🙃 

      من الان دوتا توی انجمن مینویسم یکیشم با دوستم 

      اگ حس میکنی میتونی بنویس🙃

  2. #پارت_بیست_یکم وارد سالن جدیدی شدیم. اووف این کلانتری چقدر بزرگه! به سربازی که روی صندلی نشسته بود و به دیوار زل زده بود گفت: - آقا؟ -..... - آقا ببخشید؟ - ....... دستم رو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: -آقا با شمام؟ به صورتم نگاه کرد و گفت: - بله؟ - ببخشید اتاق سرگرد سالاری کدومه؟ - اون اولی؛ ولی اگه میخواین ببینینش ته همین سالن داره با سروان نجفی صحبت میکنه برین اونجا. - خیلی ممنون. - خواهش میکنم. با بهار به سمت ته همون سالن راه افتادیم. تموم بشو هم که نبود. دوتا مرد با لباس نظامی روبه روی هم صحبت می کردن. اون مردی که قیافش رو میدیدم، بینهایت بیریخت و به قول بهار بینهایت قوضمیت(موجودی بسیار زشت و بدقیافه) بود. احتمالا باید خودش باشه. ولی به درجش که نگاه کردم سروان بود. پس احتمالا باید مردی باشه که پشتش به منه. با نزدیک شدن ما صدای صحبت هاشون به گوشم رسید. همون سروان نجفی گفت: - خیلی خوب باشه سرگرد. حتما تا فردا تحویل میدم. این رو گفت و رفت. خوب موقعی رسیدیما. حرفاشون تموم شده بود. پشت سرش ایستادمو اسمش رو صدا زدم: - جناب سرگرد سالاری؟ برگشت و به چهرم نگاه کرد.... همون موقع بود که تلفنم به صدا در اومد(ای کاش_فرزاد فرزین) با دیدن چهرش خشکم زد. زل زده بود تو چشمام. باورم نمی شد! یعنی جناب سرگرد سالاری همون شاهین بود!! داداشی من پلیس بود؟ من و بهار با تعجب نگاهش می کردیم.انگار برای هر سه تامون عجیب بود که اینجا هم رو ملاقات کنیم. انگار اهنگ زنگ گوشیم تکمیل کننده ی این فضا بود: یکم از خودت بگو اگه تو هم دلتنگی!!! اگه مثل من داری با هر شبت میجنگی یکم از خودت بگو اگه تو هم نابودی من که خیلی گفتم از خودم برات تا بودی ♫♪♭ ای کاش که چشمات منو تنها !!! نمیذاشت قلبت نمیرفت پی دیوونگی هاش ای کاش غرورت رو دلم پا نمیذاشت ای کاش ای کاش ♫♪♭ نیستی غریبم توی دنیا دیوونه تناییامو همه شهر میدونه از تو گذشتن دیگه خود جنونه نیستی نیستی ♫♪♭ چرا تو تمام قصه حس رفتن داری !!! تو که کل عاشقانه هاتو از من داری دوری از تو مثل دوری از نفس بی رحمه حال مارو کی بی غیر ما دوتا میفهمه ♫♪♭ باشه جونمو بگیر اگه دلت سنگ شده !!! من به جون هردومون دلم برات تنگ شده اگه این جداییا قرار کم کم سخت شه نذار اعتمادمون از این به هم کمتر ♫♪♭ ای کاش که چشمات منو تنها نمیذاشت !!! قلبت نمیرفت پی دیوونگی هاش @..Fateme..
  3. download.jpg

    download_1_.jpg

    بازم شده تولد، تولد یه اسکل

    دست بزنید براش چون، تازه شده یه شاسکول

    «جمعی از دوستان خل و چل»

    تولدت مبارک دیونه

    (ناراحت نشی داداش محض خنده گفتم)

    @Amoo ALi

    1. شکارچی

      شکارچی

      😐انشالله همگی شفا پیدا میکنین

      (ناراحت نشی آبجی محض خنده گفتم)

    2. Girletanha

      Girletanha

      نه من با جنبه ام عزیزم برای چیزای بیخودی ناراحت نمیشم

      و اینکه بهتر بود بگی همگی شفا پیدا میکنیم

      @شکارچی

  4. عزیزم چند تایی فرستادم

     

  5. میشه چند تا نمونه بفرستین این بالایی برای اصلی خوبه؟
  6. با سلام طراحی جلد رمان فرزندان عمه خانوم به قلم زهرا سواری ژانر:عاشقانه، پلیسی، طنز @مدیر گرافیست میشه کوثر جون گرافیست رمانم باشن لطفا ممنونم
  7. #پارت_بیستم - بهار و در آغوش کشیدم و کنار گوشش گفتم: - آروم باش خواهری. آروم باش! هق هق های بهار اوج گرفته بود. اشک های بهار اشک های من رو هم در میاورد انگار طاقت اشک ریختن خواهرم رو نداشتم. سر بهار روی شونه ی من بود سر من هم روی شونه ی اون. آروم شده بود. ازش پرسیدم: - بهار تو تو عملیات شرکت می کنی؟ - اوهوم. - یعنی حاضری عمو و آقاجون رو بگیرن؟ اگه این همه خلاف کردن، اگه زندگی جوونای رو بهم زدن، اگه آسایش رو از آدما گرفتن، آره حاضرم. با تموم وجودمم حاضرم. توی دلم گفتم اگه خبر داشتی بابای مهربونمونم همینا ازمون گرفتن با دستای خودت میکشتیشون. تو آغوش هم آروم می گرفتیم. تو چند دقیقه سکوتی که بینمون بود من فقط خدارو به خاطر داشتن خواهری مثل بهار شکر می کردم. شاید اگه اون نبود من اینی که الان هستم نبودم. شاید خیلی جاها کم میاوردم. شاید خیلی خوشحالی ها رو نداشتم. از وجودش ممنون بودم. از خالق مهربونش هم ممنون بودم. خیلیم ممنون بودم. بعد از چند دقیقه، سرهنگ و سروان رشیدی برگشتن. از جناب سرهنگ خواستم که خصوصی باهاش صحبت کنم. اونم قبول کرد. بهار و نسیم هم از اتاق خارج شدن. - راجب چه مسئله ای میخوای صحبت کنی دخترم؟ -راستش پدرم... پدرم هم توسط عموم خشایار سالاری به قتل رسید. - چییی؟ - من خودم دیدمش احتمالا میدونین که پدرم تصادف کردن و فوت شدن. اما من خودم دیدم. خودم راننده ی اون بنز آبی رو دیدم. - میشه از اول همه چیز رو برام تعریف کنی؟ - چشم. ***************** نیم ساعت بعد از اتاق اومدم بیرون. همه چیز رو به سرهنگ گفتم. حتی اون پوشه ی زرد رو. انگار بار سنگینی رو از روی دوشم برداشته بودن. بهار آروم شده بود و به دیوار سالن تکیه داده بود. سرش رو پایین انداخته بود که معلوم بود تو دنیای فکر و خیالاتش غرق شده. نزدیکش شدم و گفتم: - سروان رشیدی کو؟ سرش رو بالا آورد و نگاه غم انگیزی بهم انداخت که دلم واسش آتیش گرفت. - رفت. - خیلی خوب ما باید بریم پیش سرگرد سالاری. مثل اینکه ایشون مسئولیت عملیات رو بر عهده دارن. - سالاری؟!؟! - اره خوب. - چه جالب! فامیلیه سرگرد عملیات با خلافکارا یکیه. - وقتی سرهنگ به منم گفت منم شوکه شدم. خوب حالا قراره بریم پیشش. نگار اون قراره کامل بهمون توضیح بده. - باشه بریم. @..Fateme..
  8. #پارت_نوزدهم از اتاق خارج شد. تقریبا پنج دقیقه بعد اومد و گفت که باید سرهنگ رو ببینیم. در اتاقی رو به صدا در آورد و گفت: - جناب سرهنگ خانوم سالاری اومدن. - بفرمایید داخل. یه مرد تقریبا 50 ساله پش میز چوبی نشسته بود و با لبخند به من و بهار نگاه می کرد. - جناب سرهنگ ایشون شیدا سالاری هستن خواهر خانوم بهار سالاری. نوه های آقای سالاری. من و بهار همزمان باهم گفتیم: <<سلام>> سرهنگ با مهربونی گفت: - سلام بفرمایین بشینین. بعد از اینکه نشستیم شروع کردن به گفتن حرفایی که من دوسال پیش همشون رو شنیده بودم. حرفایی که تحملشون سخت بود اما من باهاش کنار اومده بودم. بهار چنان تعجب کرد بود که اصلا نمیتونم توصیف کنم. چشم هاش از حدقه بیرون اومده بود و ابروهاش دو متر بالاتر رفته بود و هرچی سرهنگ بیشتر صحبت می کرد بالاترم میرفت. پایین حرفش رو با این جمله تکمیل کرد: -خلاصه شما اینجا هستین که یه میکروفون در اتاق کنفرانس شرکت پدربزرگتون جایگذاری کنید. - اووف همه ی اینارو که می دونستم. نقشه هیجانیه چیه؟ سرهنگ با تعجب گفت: - میدونستین؟! ای خاک تو سر بی مخت کنن شیدا. دوبارهه افکارت رو بلند بلند گفتی؟ با من و من گفتم: - چیزه... همه ی اینا رو پدرم دوسال قبل، قبل از فوتشون به من گفته بودن. بهار که دیگه اصلا حال خوشی نداشت. بغض کرده بود. واقعا نگرانش شده بودم. داشت پس میوفتاد. با صدای بلندی گفتم: - بهار خوبی؟ - آره...آره. سرهنگ با نگرانی گفت: - سروان رشیدی میشه یه لیوان آب به خانوم سالاری بدین. بهار با بغض و صدایی که تحلیل رفته بود روبه من گفت: - تو...تو میدونستی شیدا؟! سرم و به معنای اره پایین و بالا کردم. - پ...پس چرا به من نگفتی؟ - چون به بابا قول داده بودم. سروان رشیدی لیوان آب رو به دست بهار داد و گفت: -بخور عزیزم حالت جا بیاد. بعد از اینکه حال بهار بهتر شد، سرهنگ گفت: - من و سروان رشیدی به اتاق سرگرد میریم شما دو خواهرم تنها میزاریم. فکراتون رو که کردین، به ما بگین. @..Fateme..
  9. Girletanha

    مشاعره با اسم دختر

    اترین
×
×
  • اضافه کردن...