رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mad_hatter

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    65
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

264 Excellent😃😃😃😃

درباره mad_hatter

آخرین بازدید کنندگان نمایه

372 بازدید کننده نمایه
  1. به نام خدا با عرض سلام و خسته نباشید!^^ خب نام رمانت باید بگم همونطور که به نطرم خودتم میدونی یکم کلیشه ایه ولی با توجه با ارتباطی که با محتوا داره شاید تو نگاه اول این موضوع خیلی به چشم بیاد ولی کافیه خواننده یکم از محتوا رو بخونه تا بفهمه نام رمان کاملا برازندشه! خلاصه باید اعتراف کنم حالمو گرفت اطلاعات بیش از حد داده بودی و به جایی که یه زمینه از داستان به خواننده بدی کل داستانو تقریبا تعریف کرده بودی! پیشنهاد میکنم تغییرش بدی. صادقانه بخوام بگم مقدمتو خیلی دوست داشتم خستگی خلاصه رو از تنم بیرون کشید و به شخصه عاشقش شدم سرعت داستان و اندازه پارت ها مناسبه و از نظر علائم نگارشی مشکلی نداشت افرین چیزی که خوشم اومد این بود که توصیفاتت از افراد و مکان یا همون شخصیت پردازی و فضاسازیت محشر بود و اصلا کلیشه ای نبود و باعث شده بودی خواننده قدم به قدم با شخصیتا و مکان اشنا شه مثل اینکه یه فانوسو بدی دست یه نفر تا اروم اروم از پله ها بیاد بالا شروع داستانت جذاب بود و همچنین بقیه داستان کاملا غیرقابل پیش بینی بود از این نظر حرف نداشت انگار اخر هر پارت از یک راز جدید پرده برداری میشه و تا اخر رمان به تک تک سوالای خواننده پاسخ میده کشمکش بین شخصیتا از لحاظ ذهنی و گفتاری از همون اول مشخص بود و این هم باز به نظرم یه نقطه قوته و البته شوکی که اخر فصل اخر وارد شد واقعا غیرمنتظره بود همین فرمونو ادامه بده حسابی حال کردم واقعا خوشم اومد فقط یه اشکالات کوچیکی که تو خلاصه بود که بهت گفتم ممنون میشم اگه تو پارت های بعدیت من رو هم تگ کنی^-^
  2. به نام خدا باعرض سلام و خسته نباشید خب اسم رمان کلیشه ای نیست و تا حالا رمانی با این عنوان ندیدم و از اسمش خوشم اومد عاشق خلاقیتت شدم خلاصه: خلاصه جوری بود که کل رمانو توش توضیح داده بودی! حتی بعضی چیزایی که بنطرم واقعا ضرورت نداشت پیشنهاد میکنم عوضش کنی مقدمه : به نظرم مقدمت خیلی شبیه دلنوشته بود( هرچند اینو نمیتونیم به عنوان ایراد بگیم) و اینکه یه توضیح کلی از فضا می داد در کل اگه بخوایم از سیاه تا سفید بگم مقدمتو خاکستری توصیف می کنم خب شروع داستان: نقطه شروع داستان با اینکه کمی کلیشه بود شروع خوبی برای داستانت بود روند داستانت بیش از حد سریعه و این باعث میشه خواننده فکر کنه زود میخوای سروته قضیه رو هم به هم بچسبونی! دخترم یکم ریلکس تر! برای کند کردن سرعت رمان پیشنهاد میکنم از فضاسازی بیشتری استفاده کنی گفتگوها بیش از حد زیادن جوری که رمانت بیشتر شبیه فیلمنامه شده برای بهتره گفتگوها رو کم کنی هرچند گفتگوها فاز طنز خوبی داشتن که واقعا نمیشه ازشون بی تفاوت رد شد از این لحاظ جالب بودن ولی یهتره گفتگوهای غیزضروریو حذف کنی شخصیت پردازی خیلی سریع انجام شد و فضاسازی خیلی کم به چشم میخورد گره داستانی از همون فصلای اول داستان مشخص شد و خب این خیلی خوبه چون خواننده رو ترغیب میکنه که ادامه رو بخونه هرچند اخر پارت ۴ بازهم روند داستان خیلی سریع یود و همه رو خیلی زود معرفی کردی و سرته قضیه رو به هم چسبوندی پیشنهاد میکنم با ایده خوبی که داری یکم بیشتر روی فضاسازی و شخصیت سازی و به خصوص گفتگوها کار کنی در این صورت داستانت میتونه جز بهترین های باشه موفق باشی^^:)
  3. ممنون از نقدت اخ این اشکالات نگارشی همش دست گل منه چشم حتما درستشون میکنم ممنون از توصیتون^^ امیدوارم تا اخزش همنیجوری باهامون بمونید:) واو ممنون از نقدتون^^ خوشحالم که خوشتون اومد برای پارت ها هم چشم تلاش میکنیم زود به زود پارت بزاریم ممنون از نقدتون امیدوارم تا اخزش با ما باشید:)
  4. mad_hatter

    سوال درمورد ممنوعه ها

    ببخشید شامل روابط هم میشه؟
  5. mad_hatter

    فراخوان جذب منتقد رمان

    ببخشید من تا حدودی عناصر داستانی رو میدونم. ظرفیت تکمیله یا می تونم اعلام امادگی بکنم؟ اگه ظرفیت تکمیل نیست منم میخوام تست بدم.
  6. پارت چهارم صبرم سر آمد و خنده ای عصبی سر دادم. مرد نگاهش را به سویم گرداند؛ دستم را محکم روی میز کوبیدم و از با چنان شتابی از جا بلند شدم که صندلیم به عقب پرتاب شد: - تو خری یا خودت رو به خریت زدی؟ مرد لبخندی عصبی زد: - فکر کنم باید هشدار... صدای دختر مو صورتی باز هم بلند شد: - چقدر بهت بدیم که خفه بشی؟ مرد لبانش را محکم بر هم چسباند، حرکت مردمک های چشمانش را در شیشه عینک دودی اش دنبال کردم که به سوی دختر رفت. صدایی پسرانه و خواب آلود از کنار من گفت: - دیگه واقعاً خسته کننده شد. از آن طرف صدایی که حدس می‌زنم متعلق به دختری سیزده- چهارده ساله بود، زمزمه کرد: - من می‌خوام از اینجا بیرون برم. طولی نکشید که سالن از زمزمه ها؛ فریاد ها و ناسازها پر شد. مرد کت و شلواری با حالتی محتاطانه دست به سینه ایستاد و آرام با انگشتانش روی بازویش ضرب گرفت. احتمالاً منتظر بود تا سالن ساکت شود، حقا که یک ابله به تمام معنا بود. درست لحظه ای که حس می‌کردم که قرار است از عصبانیت منفجر شود قهقه ای بلند سر داد. صدای خنده اش به قدری بلند بود که تمام فریاد ها را در خود گم کند؛ با حیرت به او نگریستم. زبانم را روی لب هایم کشیدم و نگاهی به بقیه انداختم، تقریباً همه آنها به اندازه ی من شگفت زده بودند. هیچکس حرفی رد و بدل نمی‌کرد؛ اما به طرز عجیبی همه گارد گرفته و به حالت آماده باش برای مبارزه در آمده بودند. نگاهی گذرا به نحوه ایستادن خودم انداختم، متوجه شدم که خودم هم ناخداگاه در حالت آماده باش هستم. مرد در بین خنده هایش سرفه کرد و چند بار مشتش را به قفسه سینه اش کوبید؛ شعله ضعیفی از میز رو به رو دیدم. پسری که خودش را شبیه آیدول های کره ای کرده بود، فندکی روشن را جلوی دهانش گرفت و انگشتانش را کنار شعله نهاد و سیگارش را روشن کرد؛ سپس فندک را در جیبش گذاشت. پک عمیقی به سیگارش زد و بدون اینکه به مرد نگاه کند، درحالی که سیگار را بین لبانش بود؛ پرسید: - چه مرگته؟ خیلی سروصدا داری. سپس لبخندی زد و چیزی نخ مانند را جلوی صورتش سفت کرد؛ دختر مو صورتی از کنارش پوزخندی زد و «نچ نچی» کرد. درخشش چاقو را از یکی از صندلی ها جلوی سیاه رنگ دیدم، در چند صندلی سفید جلوتر درخشش شی فلزی توجه ام را جلب کرد با توجه از صدایی که از جسم می‌آمد حدس زدم که قیچی باشد. صبر کن؛ قیچی؟ نگاهی بین چشم های رنگارنگ رد و بدل شد و در سکوت توافقی بینمان انجام شد. پوزخندی زدم و قلنج انگشت ها و گردنم را شکستم: - مثل اینکه بالاخره دهنت رو بستی پیرمرد! صدای خسته ی کنارم با لحنی که خنده درش پنهان بود گفت: - واقعاً حیف شد. تازه حوصلم داشت سرجاش میومد. صدای بهم خوردن قیچی حرفش را قطع کرد: - خب خب! تصمیم ندارین کل روز رو حرف بزنین، مگه نه؟ درخشش عینکی را از در جلوی چشمانی سیاه رنگ دیدم به دنبالش صدایی دخترانه و بی تفاوت گفت: - موفق باشید؛ من از دور ریکاوریتون می‌کنم. با کمی دقت و ریز کردن چشمانم متوجه منظور دختر از «ریکاوری» شدم. او یک نارنجک را در دستش بالا و پایین می‌کرد. هرچند به شخصه با همچین پشتیبانی موافق نبودم، سری تکاندم. مرد «نچ نچی» کرد و سرش را نشانه تأسف تکاند: - واقعاً ناامیدم کردید، انتظار داشتم یکم عاقلانه تر و محتاطانه تر رفتار کنید. سپس با تکانی سرش را به سوی بالا گرداند و آن را کمی به عقب خم کرد. برای اولین بار مردمک هایش را در زیر نور کم شمع های لوستر و از پشت عینک دودی اش دیدم؛ مردمک چشمانش مرا یاد چشمان مار می انداخت‌. چشمانش را به سوی ما گرداند و با صدایی گرفته گفت: - شما بچه ها که واقعاً فکر نمی‌کنید بتونید به این سادگی سی‌.آی‌.او رو دور بزنید؟ فکر می‌کنید؟ سرش را به حالت نورمالش در آورد و در جیب کتش دنبال چیزی گشت: - در این صورت خیلی بد میشه. برای یک لحظه فک کردم بخواهد چیزی در مایه های کنترل بمب را بیرون بیاورد؛ اما چیزی که از جیب کتش در آورد بیشتر از کنترل یک بمب مرا شگفت زده کرد‌. یک ماسک ضد گاز... مرد در حال تنظیم ماسک روی صورتش بود که چاقویی خنجر مانند از میز جلو به طرفش پرتاب شد، در کمال تعجب همه ما مرد به راحتی و با سرعتی باورنکردنی به عقب پرید و از ضربه چاقو جاخالی داد. در عوض، چاقو به حرکتش ادامه داد. فردی که در صندلی جلوی چاقو نشسته بود با حرکتی سریع به زیر میز پناه برد؛ این لطف را به خودش کرد که چاقو به جای جمجمه او در دیوار پشت سرش کمانه کند. فردی که چاقو را پرتاب کرده بود، دندان هایش را سایید و زیر لب فحشی که واقعاًشایسته آن مرد بود؛ اما شایسته نیست اینجا بگویم را داد. مردی که حالا ماسکش را بسته بود؛ ایستاد و موری نامرئی را از روی شانه کتش برداشت و با صدایی که از پشت ماسک می آمد با تأسف گفت: - خیلی قابل پیش بینی هستید. سپس به سوی مامور اف‌.بی‌.ای برگشت: - مایکل! میشه لطفا سوپرایز کوچولومون رو نشون دوستامون بدی؟ قبل از اینکه فرصت نگاه کردن به مأمور‌ اف‌.بی‌.ای رو پیدا کنم؛ سه گوی و فلزی به وسط سالن پرتاب شدند و با صدایی سوت مانند، شروع به بیرون دادن گازی از سوراخ های ریز جلویشان دادند. صدای افتادن چندین نفر از اطراف اتاق به در میان سوت خفیف گوی ها؛ توجه ام را جلب کرد و باعث شد به ماهیت گاز پی ببرم. همان صدای دخترانه و بی تفاوت فریاد زد: - گاز خواب آور! هرچند کمی دیر شده بود، اما بازویم را جلوی صورتم گرفتم‌. سرم گیج می‌رفت و مسلماً بازو وسیله مناسبی برای جلوگیری از اثر گاز خواب آور نیست؛ به زور پلک هایم را باز نگه داشتم و نگاهی به روبه رویم انداختم. در کمال تعجب، کسانی که تقریباً به هوش بودند و بازویشان را جلوی بینی و دهانشان گرفته بودند. همگی پس از صدای ضربه ای روی میز یا زمین ولو می‌شدند؛ با دست دیگرم میز را چنگ زدم تا مانع از افتادنم شود. مامور اف‌.بی‌.ای با قدم های سلانه سلانه و استوار، کنار مرد کت و شلواری ایستاد. متوجه ماسک ضدگاز روی صورتش شدم‌. عوضی! ضربه ای به پشت سرم؛ باعث شد گیج شوم و از روی میز به پایین بیفتم. در کنارم یک کپسول آتش نشانی به زمین افتاد. پس اینگونه بود افرادی که در مقابل گاز خواب آور مقاومت می‌کردند را توسط ضربه به پشت سرشان با کپسول آتش نشانی، بی هوش می کردند. آنقدر مسخره بود که پوزخند زدم. مرد کت و شلواری و مأمور اف‌.بی‌.ای نگاهی به من انداختند مرد شقیقه هایش را مالید: - تو چرا اینقدر سمجی؟ با انگشت وسطم به او فهماندم که همچنان از ریختش خوشم نمی آید، اما ناگهان خشکم زد. او و مأمور اف‌.بی‌.ای کنار یکدیگر ایستاده بودند‌. پس چه کسی به سرم ضربه زده بود؟ قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنم؛ با ضربه ای که به گردنم وارد شد، سالن و افراد آن دور سرم چرخیدند و بی هوش شدم. @..Raha.. @مدیر ویراستار @Z.farhani @Queen.K @♬★phoenix@هلن . جی @niloofar_ @mahsadalir@Saeedhfxi
  7. واو چرا من اینقدر دیر اینو دیدم؟ در هرحال... واو!! مثل رمانای خارجی؟TT وای مامان من مرگTT عررررررررررر واقعا مرسی از نقد انرژی زات!:) کلی انگیزه گرفتم:) چشم من سعی میکنم تا آخرش همینجوری باشوروشوق ادامه بدم؛) واو جو کریگ واقن؟*-* ممنون از نقدت/*-*\
  8. The world is full of unpredictable events that you never can say no to them! So be sure you'll see that green eye boy again, any way it's the rule of life. Loe viper~ دنیا پراز اتفاقات غیر قابل پیش‌بینی هست که هیچوقت نمی تونی بهشون نه بگی! پس مطمئن باش اون پسر چشم سبز رو می بینی؛ این قانون زندگیه... لویی ویپر~
  9. اوناهم عاشق شمان :دی ممنون از انرژی مثبتی ک داری!:)
  10. لویی ویپر(آهو کوچولو) بروز شد!:))) منتظر پارتای جذاب با آهوکوچولومون باشید!:)))
  11. واو! بچه ها مرسی از تک تکتون واسه کامنتای انرژی زاتون:)) حسابی انرژی گرفتیم مرسی که از ما حمایت میکنید!؛)
  12. فصل دوم پارت نهم دختر روی پاشنه کفشش به سرعت به طرف من چرخید و نزدیک بود باری دیگر سکندری بخورد اما تعادلش را به دست آورد. این بار صورتش را از نزدیک دیدم؛ چشمان قهوه ای اش مثل شکلات داغ گرم بود. بینی خوش فرم و سربالایی داشت و قسمتی از سیم های تلفن قهوه ای رنگش را پشت گوشش انداخته بود. لپ های سفیدش را باد کرد و لبان صورتی رنگش را آویزان کرده بود؛ در کل چهره ای زیبا و بانمک داشت. دهانش را که باز کرد، فکر کردم الان است که منفجر شود ولی در عوض سرش را پایین گرفت و با حالتی شاکی اما مودبانه گفت: _ خودت خوردی به من که... از پاسخش تحت تاثیر قرار گرفتم. تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بگذارم؛ تنها چیزی که می‌تواند در روز اول مدرسه حال من را خوب کند. _ لازمه یاد آوری کنم یک بار دیگه نزدیک بود بیفتی؟ گونه هایش سرخ شدند. قدمی به عقب رفت و دست هایش را محکم روی سینه اش درهم قفل کرد و سرش را به سمتی دیگر گرداند. _ چقدر بی ملاحظه! سپس دوباره لپ هایش را باد کرد. نتوانستم خنده ام را کنترل کنم. به نظر می‌آمد دختر شاکی شده باشد چون ابروهایش درهم گره خورده و صورتش از عصبانیت یا هرچیز دیگری سرخ شده بود. _ به چی داری می‌خندی؟! جواب دادم: «به هیچی...» خنده ام باعث شد حرفم قطع شود. دختر تقریبا دیوانه شد؛ مثل بچه ها پاهایش را به زمین و کوبید، دستانش را در هوا تکان داد و گفت: «تو مشکلت چیه؟ چرا اینقدر سر به سر من می‌ذاری؟ نمی‌تونم پسرهایی مثل تو رو تحمل کنم!» سپس شمرده شمرده ادامه داد: «لطفا سر به سرم نذار پسر» تلنگری به پیشانی اش زدم و گفتم: _ بسه دیگه خودتو لوس نکن. «آخ» ی گفت و دستانش را روی پیشانیش گذاشت. زیرلب مرتب جمله خیلی بدی را تکرار می‌کرد. نگاهی دقیق به لوگوی گولدوزی شده روی کتش انداختم که علامت A/V روی آن گلدوزی شده بود. اشاره ای به لوگوی روی کتش کردم و گفتم: _ دانش آموز آکادمی وینچنزو هستی؟ دستش را از روی پیشانی اش برداشت و نگاهی به کتش کرد. دستش را روی آرم آکادمی وینچنزو کشید. سپس به آرامی سرش را تکان داد و گفت: _ آره...‌ تو از کجا می‌دونی؟ نیشم تا بناگوش به لبخند شرورانه همیشگی ام باز شد. پیروزمندانه به لوگوی روی کت سرمه ایم اشاره کردم. چشم های دختر گشاد شد؛ سپس دستش را روی پیشانی اش کوباند‌ و زمزمه کرد: _ بهم بگو این یک شوخیه. باید اعتراف کنم بهم برخورد. غرغری کردم: _ دلت هم بخواد. نگاهی شاکی به من انداخت. سرتا پایم را برانداز کرد؛ غرغری کردم: «نمی‌تونم تحملت کنم پسر!» سپس با خشم خاصی رویش را برگرداند‌. انگار انتظار داشت بگویم "واقعا متاسفم که مجبوری درطول سال تحصیلی کوفتی، ریختم رو تحمل کنی." دستش را زیر موهایش زد و موهای فرفری اش مانند سیلی به گونه ام بود. آیا حقم بود؟! البته که نه! دستم را روی گونه ام گذاشتم و گفتم: _ حالا چرا جوش میاری؟ چشمان قهوه ایش را در حدقه چرخاند و جوابی نداد. سپس آرام قدم برداشت و به راهش ادامه داد. من نیز به حرکت درآمدم. پس از گذشت چند دقیقه، سرانجام پیش قدم شدم، از حرکت ایستادم و گفتم: «من میکائیل کِیلم...» وسط حرفم پرید: _ خیلی طولانیه! سرم را با کلافگی تکاندم و گفتم: _ بله و اگه اجازه می‌دادی که حرفم رو تموم کنم، می‌خواستم بگم بهم میگن مِلو. دستم را به طرفش جلو آوردم. مکثی کرد که ابرویم را بالا انداختم. با شک و تردید دست ظریف و دخترانه اش را در دستم گذاشت. دستش به طرز عجیبی گرم بود. به چشمانم خیره شد و با لبخند محوی گفت: _ چیارا... چیارا بِرگامو. لبخندی زدم (بله من خیلی مهربانم) و گفتم: _ خوشبختم. سرش را تکاند و دستم را کمی به رسم آداب معاشرت فشرد؛ سپس دست گرمش را به نرمی از درون دستم بیرون کشید. نگاهم را از او برگرداندم و در سکوت به راهم ادامه دادم. از پشت من گذشت و به طرف مسیر پیاده روی قدم گذاشت. با قدم هایی آرام و متین روی مسیر پیاده روی قدم برداشت و جوری به رود و چمن های زیر مسیر پیاده روی خیره شد که انگار جالب ترین چیزی است که تا این لحظه در عمرش دیده است. از دیدن چهره اش پوزخند تمسخر آمیزی زدم. دست هایم را در جیبم فرو کردم و به طرفش رفتم. نسیم آرامی که می‌وزید، چمن ها را با رقص درآورده بود. چیارا به آب خیره شده بود و انعکاس بلوری آب در چشمان قهوه ایش مشخص بود. چشمانم را با کلافگی چرخاندم؛ تحملم سر آمد و به طعنه گفتم: _ تو تاحالا آب ندیدی؟ دهانش را باز کرد که چیزی بگوید که با انگشتم تلنگری به پیشانیش زدم. بله من استاد گند زدن در صحنه های رمانتیکم؛ می‌توانید ازم تشکر کنید. چیارا پیشانیش را با دست گرفت. سرم را به سمتش خم کردم و گفتم: _ اگه همینجوری بخوای به در و دیوار زل بزنی، ولت می‌کنم و خودم میرم. لپ هایش باد کرد و دست به سینه ایستاد: _ من که ازت نخواستم دنبال من راه بیفتی پسر. جوری "پسر" را تلفظ می‌کرد؛ گویی دارد کلمه ی مارمولک را تلفظ می‌کند. با حالتی حق به جانبانه انگشت اشاره ام را بالا آوردم و دهانم را باز کردم. سپس به این فکر کردم که درست می‌گوید؛ پس دهانم را بدون آن که صدایی از آن خارج شود بستم. ناسزایی زیرلب دادم و به قدم هایی سریع به راه افتادم. صدای قدم های چیارا را شنیدم که به سرعت به دنبالم دوید . غرغر کنان گفت: _ گذاشتن دنبالت؟ برای یادآوری و شاید کمی تلافی، ادایش را درآوردم و گفتم: _ من که ازت نخواستم دنبال من راه بیفتی دختر! مشتی به بازویم زد. بازویم را مالیدم و شاکی به او نگریستم؛ با ناخن هایش ور رفت. قبل این که جوابی به او بدهم متوجه شدم به مدرسه رسیده ایم. آکادمی وینچنزو روبه روی ما بود. ساختمانی سفید و سه طبقه به همراه زمین ورزش، سالن بستکبال، آزمایشگاه شیمی و سالن اجتماعات. چیارا به ساختمان خیره شده بود و حدس می‌زنم زبانش بند آمده بود. با آرنجم سیخونکی به او زدم و گفتم: _ این شما و این آکادمی وینچنزو! @Hany Pary @هلن . جی @فاطی بهشتی @Hilda @Z.farhani @Narges85 @Aty.s @farzane77 @niloofar_ @TEIMUORI.Z @0_0
  13. سلام خسته نباشید!: بله چشم حتما اشکالاتمو درست میکنم. ^^ ممنون از نقد زیباتون و انرژی که می زارید!=)))
  14. 🌸{...به نام خدا...}🌸 سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. تو این تاپیک براتون یه سری عکس از کارکترای رمان "گمشده در بهشت" می گذاریم تا کارکترا رو راحت تر تصور کنید و بعضی از عکسا روشون یه سری دیالوگ نوشته شده که در طول داستان اونا رو قرار میدیم؛) قبل از ورود هر کارکتری به داستان عکسشو برای تصور راحت ترتون و اینکه بهتر با کارکتر ارتباط بگیرین میگذاریم و با جلو رفتن داستان و اضافه شدن کارکترای جدید گالری ما هم بروز میشه!:) خب بریم سراغ کارکترا: چیارا برگامو (چیچه)👆 میکائیل کِیل (ملو) 👆 منتظر شخصیت های بعدیمون باشید!=)))) لینک رمان: https://forum.98iia.com/topic/12396-رمان-گمشده-در-بهشت-mad_hatter-و-queenkکاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-288468
  15. فصل دوم پارت هشتم آرام کوچه ها را رد می‌کردم. یکی از هندزفری هایم را در گوشم گذاشتم و دیگری را رها کردم. صدای رهگذرانی که گاه و بیگاه سهوا به من تنه می‌زدند، در صدای موزیک آمیخته شده بود و یک هارمونی جدید به وجود آورده بود. خرده برگ های خشک پاییزی با قدم هایم به هوا پرواز می‌کردند. مسیر اصلی که به مدرسه می‌رسید کمی عجیب بود؛جاده آسفالت شده و خط کشی های مخصوص سفید رنگ و رو رفته ای، روی سطح آن به چشم می‌خورد. در سمت راست مجتمع های مسکونی و ادارات دولتی و چند مرکز خرید به چشم می‌خوردند و طرف راست به سمت پایین سراشیبی وجود داشت که سراسر چمن کاری شده بود و اگر به سمت چمن ها می‌رفتی، روی مسیر باریکی که به دوچرخه سواری و پیاده روی اختصاص داده شده بود قرار می‌گرفتی که سمت راستش را چمن ها و سمت چپش را رودخانه احاطه کرده بود که زمستان ها محل اسکی مردم بود. من به شخصه جاده اصلی را به مسیر پیاده روی ترجیح می‌دادم. درست چند کوچه قبل از چهار راهی که به مدرسه ختم می‌شد دختری را دیدم که از یکی از کوچه های فرعی مربوط به بلوک های مسکونی بیرون آمد و قدم به درون جاده اصلی گذاشت. قدم هایش را با دقت و متانت خاصی بر می‌داشت. وقتی به مسیر اصلی رسید، در کنار من قرار گرفت و شروع به قدم زدن کرد. نگاهی گذرا به دختر انداختم؛ موهای فرفری قهوه ایش من را یاد کابل تلفن می‌انداخت. دامن سرمه ای رنگش تا بالای زانویش می‌رسید و روی روپوش سفید رنگ مدرسه اش کت سرمه ای رنگ مخملی پوشیده بود و کراوات قرمزش را خیلی با حوصله بسته بود‌‌؛ درست بر عکس من. روپوش مدرسه اش به طرز مزخرفی آشنا بود. هرازگاهی نیم نگاهی به او می‌انداختم. وقتی قدم بر می‌داشت موهای فرفری اش تکان می‌خورد. قبل از این که متوجه شوم بیش از حد به او خیره شده ام سکندری خوردم و به جلو پرتاب شدم و ناخواسته به دختر تنه زدم. او نیز چند قدمی به جلو پرتاب شد و تقریبا نزدیک بود بیفتد. خوشبختانه دستم سریعتر از مغزم عمل کرد و بازوی دختر را گرفتم و مانع از افتادنش شدم. بعد از گذشت پنج ثانیه بسیار طولانی، سرانجام گفتم: _ تو چرا اینقدر دست و پا چلفتی هستی؟ نگرفته بودمت شصت پات توی تخم چشمت می‌رفت! @Hilda @Z.farhani @Narges85 @TEIMUORI.Z @farzane77 @فاطی بهشتی @هلن . جی @Aty.s @niloofar_ @Hany Pary @strange_k @
×
×
  • اضافه کردن...