رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sahel80

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

118 Excellent😃😃😃😃

7 دنبال کننده

درباره Sahel80

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 14 آذر 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

311 بازدید کننده نمایه
  1. کجا ؟ صفحه خودم که رمان گزاشتم ولی اگر میشه حذفش کنید اونو میشه راهنمایی کنید ممنون میشم
  2. چیدزارم اولش که معلوم شده برای مسابقه است؟
  3. Sahel80

    تومددرسه هاتون چی میگذره؟

    باشروع فصل گوهر بار امتحانات در چه حالی ؟؟؟
  4. جیـــــــــــــغ

    تولدت مبارکک

    1. Sahel80

      Sahel80

      ممنون عزیزم:NewPack_give_rose:

  5. سلام آقا v سلام امام هشتمم سلام ضامن آهو آهو اگرباشم میپزیری؟ میگویند دعوت اگر کنی می آیم پا بوست اما شما آقا همه را از همان آغاز دعوت کرده ای فقط باید سعادت داشت تاشود که بیایم و در حرمت زیر باران قامت به نماز ببندم با آن چادر مشکی خیس از باران و چه عاشقانه لحظه ایست نجوای میان من و خدا باضمانت تو در زیر باران، شود که شسته شوم از گناه و خیال گناه، آقا امام رضا کاش بیایم حرمت،بیایم با کولبار آرزو هایم بیایم با خود همیشه شاکی ام بیایم تاضمانتم شوی پیش خدا نام: @Sahel80
  6. *بی بال پرواز کردم #پارت۱۱ -من:نه!الان میخوام برم بخونم -مامان:الان دیگه !! -آره !من رفتم بخونم -مامان:گوشی رو کجا میبری؟ مگه نمیخوای بخونی؟ -من:چرا!!پیام بدم بهرها سوالارو بفرسته -مگه تو سر کلاس نیستی؟ -من:نه یه سوالی دیگست! -مامان:باور کردم؛برو اما گوشی رو زود بیار -من:باشه گلی جون تلفن راکه روشن کردم سیل عظیم پیام هایی بود که آمده بود، خدا زهرا را خیر بدهد بلاخره کتاب خوبی برای کنکورمان پیدا کرده بود و مبلغ و. نامش راهم فرستاده بود ،فقط چهارماه فرست بود همین. تلفن را کنار گذاشتم و شروع کردم به خواندن حدود دو ساعتی بود که می خواندم که باصدای مامان گلی که برای شام صدایم میکرد سراز کتاب پرهیاهو بیرون آوردم و به بیرون رفتم -مامان گلی:ساغر بیا سفره رو پهن کن شام بخوریم -من: باش اومد سفره را پهن کردم ، نشستیم تاشام بخوریم -،من:بابا،بچه ها میخوان کتاب تست بخرن گفتم که برای منم سفارش بدن -بابا:کار خوبی کردی فقط به دوستت بگو شماره کارتش رو بفرست پول واریز کنم براش -فرهاد:کنکورالکیه تربیت معلم بشین برای خودت -من: معلم بودن رودوست ندارم -مامان:آره، تا معلم بشه بچه های مردم از دستش آسای شنداشته باشن -من:مامان!! این معلم شدن هم بهانه ای بیش نبود این را می دانستم که دانشگاه خارج از شهر نمی توانم بروم حتی اگر بهترین دانشگاه ایران قبول شوم اما دوست داشتم کنکور بدهم، دوست داشتم استررابش را ،هیجانش را و شوقش را تجربه کنم ،دوست داشتم پرواز کنم، دوست داشتم موفق باشم همین .... ناظر: @Ma.h.sa
  7. *بی بال پرواز کردم #پارت۱۰ بیدار که شدم، هنوز هم خواب مرا فرا میخواند ،هنوز هم بالشت دوست داشتنی ام برایم چشمک میزدومرا به خوابی شیرین ندا گوی بود، اما چه کنم که ساعت پنج عصر بود و من هنوز یک خط هم نخوانده بودم و فردا امتحان داشتم،دیگر آخرهای سال بود و حجمه درس ها عظیم تر شده بود و وقط کم برای ماهایی که چهار تا پنج ماه دیگر کنکور داشتیم ،موهای مشکی همیشه کوتاه ام را که بستم خمیازه کشان بیرون رفتم -سارا:پشه رفت تو دهنت ، -من_خوابم میاد ،ولم کن -سارا:من که نگرفتمت،برو بخواب -من: ور،ور -سارا:بی ادب به هال که رفتم مثل همیشه سلامی بلند بالا به همه اهل خانه گفتم ومثل همیشه بابا اولین جواب گو بود ،خاله زینب را در خانه ندیدم روبه مامان که در آشپز خانه ایستاده بود پرسیدم -من:پس خاله زینب کو؟ فرهاد که تلویزیون میدید جوابم راداد -فرهاد:اصلا،دنیا رو آب ببره هم تو بازخوابیا واقعا این همه صدای جیغ جیغ اهورا گذاشت بخوابی؟! -سارا:من که میگم این عین هو خرس میخوابه، شما بگید نه !! من:سارا! -مامان:وای بسه،خالت هم مهمان قرار بود بیاد خونشون شوهرش اومد دنبالش رفت خونه گفت از طرفش از توی خوش خواب هم خدا حافظی کنیم. -،من:خدا حافظش -بابا :اگر گذاشتید،ببینم اخبار چی میگه؟آروم صحبت کنید. -مامان: همش تکراری ،یه خبر رو روی صد کانال ببین! -بابا:بعضیاش یه چیز جدید میگن،منم فقط زیر نویسش میخونم! -فرهاد: خوب، لطفا صداش کم کن ،فقط میخوای زیر نویسش بخونی ،زیر نویسم صد دور یک چیز تکرار میشه ،ببین برا خودت -مامان: آره،صداش رو کم کن!!، و بعد از این تشر،رفتنش به بابا نوبت من شد رو به من کرد و گفت -مامان: ساغرخوندی تو؟ فردا امتحان داری !!
  8. Sahel80

    تومددرسه هاتون چی میگذره؟

    ها
  9. *بی بال پرواز کردم #پارت۹ خسته و کوفته بی حال و بی. اعصاب از تاکسی پیاده شدم،امروز واقعا اعصابم از این امتحان چرت خورد بود باآن نمره درخشان ،در که زدم ،مامان گلی در راباز کرد اما تپل دوست داشتنی هم‌در آغوشش بود،اهورا کچولو عزیز. که پسر خاله ام میشد، از مامان گرفتمش و در آغوشت چلاندمش به داخل خانه که رفتم باخاله زینب وهمه یه احوال پرسی حسابی کردم و مستقیم به اتاقم رفتم ،کیفم را به کنجی انداختم ،و لباسم را عوض کردم و مقصد بعدی ام آشپزخانه بود ،نهار را که خوردم به اتاقم رفتم تا به ادامه خواب صبحم برسم ،اما خوب خاله زینب و مامان در اتاق بودند و صدای حرف زدنشان و آن گریه ها و غرغر های اهورا و صدای تلوزیون سارا در اتاق عجب سمفونی ای شده بود ومن بی چاره که خوابم می آمد. -مامان:میخوای بخوابی؟!مگه فردا امتحان نداری ؟ +چرا،اما میخوابم بعد میخونم -خاله زینب : به نظر خودت با این صدای اهورا میتونی بخوابی !؟ +آره بابا -سارا:خاله این خرسو میزاره توی جیبش ،بمب هم بترکه بیدار نمیشه +آخی ،نه که ساراجون مثل. کوآلا تشریف ندارند گفتن این جمله همانا و بالشتای که به طرفم آمد هم همانا سارا زود حرص اش در می آمد و همین مزه میداد که حرصی اش کنی و همیشه من بر سر این مو ضوع مهمان بالشت ها ،روسری ها وعروسک ها ی سارا و گاهن دمپایی های مامان بودم،اما دست از این کار نمیکشیدم، -مامان:بیا بگیر بخواب از دست تو -سارا:همش تقصیر ساغر اه -خاله زینب:مامانت با تونبوکه سارا،با این خوش خابه! وبه من اشاره کرد ،اما من دیگر جوابی ندادم هنزفری هایم را در گوشم گذاشتم و پتو را تا روی سرم کشیدم و خوابیدم. ناظر: @Moderator نویسنده: @Sahel80
  10. Sahel80

    تومددرسه هاتون چی میگذره؟

    سایت ماهم موکت هرکس یه جا لم میده میخوابه
  11. Sahel80

    #رمان_هفته_بیست و سوم

    قلم خوب و روونی داری همینطور توی نوشته هات تصویر هست خواننده به خوبی میتونه تصویر سازی کنه
  12. Sahel80

    #رمان_هفته_بیست و سوم

    اینجا نظرمون رو باید بگیم؟؟
  13. Sahel80

    تومددرسه هاتون چی میگذره؟

    میری مدرسه یا بهشت فکر کنم غیر انتفاعی میری؟؟
×
×
  • اضافه کردن...