رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sh.kurd

تیم رصد
  • تعداد ارسال ها

    1,128
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Sh.kurd در 9 فروردین

Sh.kurd یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,192 Excellent😃😃😃😃

درباره Sh.kurd

  • Other groups تیم رصد
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 8 بهمن 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,278 بازدید کننده نمایه
  1. جانا خصوصیت رو چک کن

    فایل اصلاح شده فصل سرد رو نفرستادی 

    1. رها.قاف

      رها.قاف

      فرستاده بودم که عزیزم، دادمش برای ویرایش

  2. «پارت یازدهم» سینی حاوی چای و قندان رو روی میز عسلی گذاشتم و گفتم: - خب این هم چای دبش ماهی! هردو خندیدن و مهشید گفت: - تو باز خودت رو تحویل گرفتی؟! آهی کشیدم و با ناراحتی گفتم: - هعی خواهر! خودم، خودم رو تحویل نگیرم کی می‌گیره؟ مامان تک خنده‌ای کرد و گفت: - هیچکس تحویلت نمی‌گیره از بس بی اعصاب و اخمویی. مهشید بلند زد زیر خنده و منم اخم مصنوعی کردم و گفتم: - عه! مامان! نداشتیم ها! مهشید زود تر از مامان جواب داد: - آخی… من خودم تحویلت می‌گیرم نترس. پشت چشمی نازک کردم و چیزی نگفتم. مشغول خوردن چای بودیم و ناخود آگاه توی فکر رفتم؛ نمی‌دونم چرا یهو استرس گرفتم. سرم رو تکون دادم و سعی کردم فکرم درگیر نشه. هر سه تا مون سکوت کرده بودیم ولی مامان سکوت رو شکست و گفت: - دخترم! فردا که راه می‌افتیم… فکر خونه رو کردی؟! کمی از چای رو مزه کردم و گفتم: - آره مامان جون! نگران نباش. مهشید با کنجکاوی گفت: - ماهی! چه جور خونه‌ای هست؟! اجاره‌ش کردی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - اوهوم. یه خونه نقلی و کوچیکه ولی… ولی صاحب خونه رو می‌شناسین. این بار هر دو با نگاه متعجب بهم زل زدن؛ تک خنده‌ای کردم و گفتم: - چرا این‌جوری نگاهم می‌کنین؟! مامان که چشم هاش رو ریز کرده بود گفت: - کیه که ما می‌شناسیمش؟! من که خواهر و برادری ندارم که بگیم از اقوامِ… عمه هم ندارین و فقط یک عمو دارین که اون هم ترکیه‌ست و البته تا حالا هیچ رفت و آمدی با هم نداشتیم! پس این آشنا کیه؟! خندیدم و استکان رو روی میز گذاشتم گفتم: - اوهوع! صبر کن مادر من چرا نمی‌ذاری توضیح بدم. مهشید هم که از حرف های مامان خنده‌ش گرفته بود گفت: - راست میگه مامان جون! مامان هم خندید و گفت: - تعجب کردم خب! کمی جدی شدم و گفتم: - راستش صاحب خونه دوست قدیمی منه! مهشید یک تای ابروش رو بالا داد و گفت: - دوست قدیمی تو کیه؟! بهشون نگاه کردم و گفتم: - شایان! دوست من و سامیار که قبلا هرسه توی یک محله بودیم… یادتون میاد؟! مهشید کمی تو فکر رفت ولی مامان گفت: - آره من یادمه… چه جوری هم رو پیدا کردین؟! شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: - سامی پیداش کرد و بهم خبر داد، بعدش هم گفت که توی تهران خونه دارن و می‌تونین اون‌جا برین. یهو مهشید انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: - عه! پس اون شایانی که با سامیار تلفنی راجبش حرف زدین این شایانِ! سرم رو به معنای آره تکون دادم. مامان و مهشید هم دیگه چیزی نگفتن و سوالی نپرسیدن، احتمالا می‌دونن من بیشتر از این چیزی بهشون نمی‌گم. بعدِ خوردن چایی و مسخره بازی های مهشید که باعث شده بود بخندیم از جام بلند شدم و با گفتن«شب بخیر» جمع سه نفره‌مون رو ترک کردم و به سمت اتاقم رفتم. روی تختم نشستم و توی فکر اجرای نقشه دومم بودم. حالا که شرکت ظاهرا ورشکست شده و ما هم داریم از این‌جا به تهران میریم. قدم بعدی کار پیدا کردن بود. می‌دونم هرجایی برم با کمی پول و البته تهدید اون ها رو وادار می‌کنه تا بهم کار ندن و من هم مثلا مجبور میشم سراغش برم. سردرد های همیشگیم سراغم اومده بود. البته به خاطر استرسی که سراغم اومده بود سردرد گرفته بودم. به سمت کیفم رفتم و قرص مخصوصم رو بیرون آوردم. این قرص ها برای هر کسی تجویز نمی‌شه مگر کسایی مثل من. یکی از قرص ها رو توی دهنم گذاشتم و لیوان آبی که کنار تخت بود رو سر کشیدم ولی از گرم بودنش صورتم توی هم رفت. دستی به پیشونیم کشیدم و روی تخت دراز کشیدم، گوشیم رو روی ساعت پنج تنظیم کردم تا زنگ بخوره و بعدش سعی کردم به چیزی فکر نکنم برای همین چشم هام رو بستم و کم کم غرق خواب شدم. @..Pegah.. @M.Alishahi
  3. ෴෴෴෴෴෴෴෴෴෴෴෴

    تولدت مبارک نسی عزیزم ایشالا به تموم آرزو های قشنگت برسی و 1234567890 ساله بشیییی جانا❤💚💜💙💛💓💕💖💚💜💙💛💓💕💖💚💜💙💛💓💕💖💚💜💙💛💓💕💖💞

    𝕀𝕝𝕠𝕧𝕖𝕪𝕠𝕦 ꧁꧂

    البته ی بار سر تولدت کلاه سرمون رفتاااا بازم این شکلی نشه که خودم میکشمت😂😂😂😂😂

    1. شکارچی

      شکارچی

      مرسی شنو عزیزم😂💚 

      نه این یکی واقعیع

    2. Sh.kurd

      Sh.kurd

      فدایت جان جانانم😍😂😘😘😘😘

  4. ꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂

    تولدت مبارک مهتا جونم ایشالا 1234567890 ساله بشی و به آرزوهای قشنگت برسی جانا😍😍😍😍😍💚💜💙💛💚💜💙💛💚💜💙💛💚💜💙💛💚💜💙💛💚💜💙💛💚💜💙💛

    [l̲̲̅̅o̲̲̅̅v̲̲̅̅e̲̲̅̅]l̰̃õ̰ṽ̰ḛ̃[l̲̲̅̅o̲̲̅̅v̲̲̅̅e̲̲̅̅]l̰̃õ̰ṽ̰ḛ̃[l̲̲̅̅o̲̲̅̅v̲̲̅̅e̲̲̅̅]l̰̃õ̰ṽ̰ḛ̃[l̲̲̅̅o̲̲̅̅v̲̲̅̅e̲̲̅̅]

     

    1. M@hta

      M@hta

      تشکررررررررر، مرسی بهترین

    2. Sh.kurd
  5.  

    پارت نهم دوقلو ها

    بچه هاااا کسی نمیخونه عایا؟؟؟؟؟

  6. #پارت نهم خیلی کم پیش می‌اومد که عصبانی بشم؛ ولی وقتی می‌شدم دیگه از کوره در می‌فتم و اصلا دست خودم نبود. با اخم های درهم به سمت زمین راه افتادم. کاش برفک رو می‌آوردم. همین که به زمین رسیدم نگاه دقیق و ریزی به همه جا کردم، اون قدر ها هم بد نبود که نشه درستش کرد. با همون حرص ناشی از حرف های مامان به سمت خونه چوبی که کنار زمین بود رفتم؛ این هم شاهکار من و علیرضا بود. یک کلبه خیلی کوچیک درست کردیم که در حد دو سه نفر توش جا بشن، البته واسه این که کسی توش بره نساختیمش، بیشتر واسه این بود که وسایل های کشاورزی رو نبریم خونه و همین‌جا بذاریم. پوفی کشیدم و از زیر سنگ بزرگی که کنار کلبه بود کلید رو برداشتم و قفل در چوبی رو باز کردم. بعد از برداشتن چکمه و وسایل مورد نیاز با قدم های حرصی به سمت زمین نابود شده رفتم… *** {آیلین} ماشین گرون قیمتِ عزیزم رو کنار درخت های نزدیک روستا پارک کردم چون اصلا دلم نمی‌خواست عروسکم کثیف بشه. از ماشین پیاده شدم و بعدِ اطمینان از قفل بودن در ها و در امان بودن ماشینم، با قدم های موزون و منظم به سمت روستا رفتم. اصلا از این جا خوشم نمی‌اومد. بعد از حدود پنج دقیقه راه رفتن به مرکز روستا رسیدم؛ نمی‌دونم چرا این مردم دارن با چشم های گرد شده نگاهم می‌کنن. بیخیال شونه‌ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم ولی نمی‌دونستم خونه مد نظرم رو از کجا پیدا کنم. کم کم داشتم عصبی می‌شدم برای همین تصمیم گرفتم از کسی بپرسم که کمکم کنن؛ سر گردوندم و با دیدن سه_چهارتا پسر که کنار درختی مشغول حزف زدن بودن لبخندی روی لب هام نشوندم و به سمتشون رفتم. نزدیک که شدم سعی کردم خوی لج باز و یک دنده‌م رو پس بزنم تا خونه رو پیدا کنم. صدام رو صاف کردم و گفتم: _ ببخشین آقایون! میشه کمکم کنین؟! یهو دیدم همه‌شون سیخ وایسادن و نگاهشون رو که ترکیبی از تعجب و ترس بود را بهم دوختن. وا! چرا همچین می‌کنن؟ انگاری شاخ در آوردم. دیدم هیچ حرفی نمی‌زنن برای همین این‌بار با صدای بلند گفتم: _ با شماها هستم! یکهو همه‌شون از جا پریدن و یکیشون با لکنت گفت: _ آ… آبجی شایلی چی دارین می‌گین؟! آبجی شایلی! وا! بیخیال شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: _ خونه آرزو خانم کجاست؟! فکر کنم یک دختر هم سن من هم دارن. چشم هاشون گرد شد و با دهن باز نگاهم می‌کردن. ای خدا مردم این روستا هم یک تختشون کمه! سوالم رو دوباره تکرار کردم که این بار جوری نگاهم کردن انگار من دیوونه‌م، ای خدا خودت صبر بده! خواستم برم که صدای متعجب یکی دیگه‌شون باعث شد چشم هام برق بزنه. _ خونه‌تون… یعنی چیز… خونه آرزو خانم اونیه که کنار درخت گردوِ و یک در آبی داره. بدون توجه به چشم های متعجب و در عین حال مشکوک پسر ها به طرف اون خونه راه افتادم. با خوشحالی‌ای که بخاطر پیدا کردن خونه بود با قدم های سریع به طرف خونه رفتم. توی دو_سه قدمی خونه بودم که احساس کردم پام توی خمیر فرو رفت و بدیش این بود کفش هام پاشنه بلند و جلو باز بود. با تعجب سرم رو پایین آوردم تا ببینم پام توی چی فرو رفته که با دیدن پی پی گاو جیغ بلندی کشیدم که کل روستا لرزید. با چندشی و البته جیغ های پشت سر هم بالا پایین می‌پریدم. داشت گریه‌م می‌گرفت که صدای داد پسری باعث شد خفه بشم. _ شایلین! چته روستا گذاشتی رو سرت؟! بهش نگاه کردم، یک پسر جیگر توی این روستای کثیف چیکار می‌کرد! چشم های سبز، قد نسبتا بلند، ته ریش جذاب و هیکلش ورزشکاری نبود ولی ورزیده بود. با صدای داد دوباره‌ش به خودم اومدم و اخم هام توی هم رفت. _ شایلین! این چه ریختیه واسه خودت ساختی؟! این لباس ها رو از کجا آوردی؟ چرا جیغ می‌زدی؟ چرا شبیه عروسک های شهری شدی؟ چند ساعت تنهات گذاشتم ببین چه‌جوری از راه راست به راه چپ هدایت شدی دخترهٔ بی جنبه! موهات چرا از فِر به صاف تبدیل شده؟ چیکار کردی با خودت؟ با دهن باز داشتم به سوال های پی در پی پسره گوش می‌دادم و فقط تونستم بگم: _ چی دارین می‌گین جناب! بهم نزدیک تر شد و گفت: _ جناب؟! چه لفظ قلم حرف می‌زنی! لحن لاتیت کو؟ عه عه! نکنه چیز خورت کردن؟! اخم کردم و گفتم: _ حرف دهنتون رو بفهمید. اون هم متقابلا اخم کرد و یکم دیگه نزدیکم شد. چشم هاش رو ریز کرد و موشکافانه به صورتم نگاه می‌کرد که یکهو انگاری چیزی پیدا کرده باشه داد زد: _شـ...ایلیـ...ن! سیبیل هات کو! ننه آرزو دارت می‌زنه ور پریده! چشم هام از این گرد تر نمی‌شد، به سمتم اومد و دستم رو گرفت و به سمت همون خونه‌ای که که می‌خواستم برم رفتن و در رو با لگد باز کرد که صدای پارس سگی که توی حیاط بود باعث شد از ته دلم جیغ بزنم ولی اون پسر چشم سبزِ دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت: _ چت شده شایلی؟! چرا کولی بازی در میاری! بدون توجه به این که به پسره آویزون شدم، به اطرافم نگاه کردم. یک حیاط با صفا که ولی پر از جک و جونور.
  7. Sh.kurd

    تولد مانا خانوم 😍😍 Mana.H

    تولدت مبارک همکار جونممممم😍😘 ایشالااااا به تموم ارزوهای قشنگت برسی و سایه پدر مادرت بالای سرت باشه💞 توی زندگیت هم همیشه موفق باشی💖 بسی دوست دارم❤❤❤❤❤❤❤
  8. رصد شد✔ خوشحال میش توی تایپک قدردانی با ذکر نام دلنوشته‌ت بهم رای بدی عزیزکم😘❤ @hana81
  9.  

    پارت بیست و دوم پسر عمه دایی قرار گرفتhjm

  10. "پارت بیست و دوم" لبخند شیطانی روی لب هاش اومد. - آره، خودِ خود میلاد. خدایا! این دختر دیوونه‌ست. اخمی کردم و گفتم: - این کار خطرناکه! من عمراً راضی نمیشم که پیش میلاد بریم. لب هاش رو برچید و آروم گفت: - آرمی! خواهش می‌کنم، به خدا بدبخت میشم. پوفی کشیدم و ناچار سرم رو به معنای «باشه» تکون دادم و سارا هم نیشش رو باز کرد. گوشیم رو از کیفم در آوردم و پیامی برای میلاد فرستادم تا ببینم وقت داره یا نه؛ چون میلاد رستوران داشت و ممکن بود وقت نداشته باشه تا کار سارا رو راه بندازه، اون هم همچین کار خطرناکی! بدون حرفی قهوه های نسبتاً سرد شده‌مون رو خوردیم و منتظر جواب میلاد موندیم. با صدای زنگ اس ام اس گوشیم سارا قبل از خودم، مثل وحشی ها به گوشیم حمله کرد و شروع به خوندن اس ام کرد: «به به! سلام آرام خانومِ بی معرفت! مگه این که کاری براتون پیش بیاد یاد منِ بدبخت بیفتین. من توی رستوران هستم و امروز هم کمی سرم شلوغه… اگه پایه کمک کردن هستین، نیم ساعت دیگه اینجا باشین.» با تعجب به دهن سارا زل زده بودم؛ یعنی من و سارا چه کمکی می‌تونیم بکنیم؟! فکرم رو به زبون آوردم. - سارا! من و تو چه کمکی توی رستوران می‌تونیم بکنیم؟! شونه‌ای با بی‌خیالی بالا انداخت و گفت: - حالا مهم نیست؛ من هرکاری انجام میدم فقط کارم درست بشه. سری از روی تأسف تکون دادم و گفتم: - باشه خنگول! پاشو بریم ببینیم میلاد چه خوابی برامون دیده. «باشه‌» ای گفت و از جاش پاشد و بعد از حساب کردن قهوه‌ای که نوش جان کردیم از کافه بیرون زدیم؛ سوار ماشین من شدیم. بعد از چهل دقیقه رانندگی و علاف شدن پشت چراغ قرمز، نزدیکی های رستوران پارک کردم و با عجله از ماشین پیاده شدیم. وارد رستوران شیک و پیک میلاد شدیم که یکی از خدمه ها به سمتمون اومد. - سلام! خوش اومدین، بفرمایید من راهنماییتون می‌کنم. سارا زودتر از من جواب داد. - خیلی ممنون! اما ما برای خوردن غذا این‌جا نیومدیم، با آقای اشکانی کار داشتیم. پسره چهره‌ش متعجب شد. - آقای اشکانی؟! باشه من به اتاقشون راهنماییتون می‌کنم. هردو تشکر کردیم و دنبالش راه افتادیم؛ رستوران نسبتاً بزرگی بود و همه جای رستوران روی میز و صندلی های چوبی با رو میزی های رنگارنگ پر کرده بود. همه ی این‌ها فضای سنتی و در عین حال شیکی به وجود آورده بود. نزدیکی های آشپزخانه در دو تا اتاق بود که اون پسر به سمت اولین اتاق رفت و جلوش ایستاد، من و سارا هم بهش رسیدیم و من گفتم: «اتاقشون این‌جاست؟!» «بله» ای گفت و باز هم من و سارا تشکر کردیم. پسر با گفتنِ «می‌تونید داخل بشین، من باید به کار هام برسم. روزتون خوش!» از ما دور شد. به سارا نگاهی کردم و اون هم شونه‌ای بالا انداخت، با بی‌خیالی ذاتیش بدون در زدن مثل گاو سرش رو پایین انداخت و وارد اتاق شد. با دهن باز به داخل شدنش نگاه می‌کردم و با همون حالت دنبالش رفتم؛ این دختر عجب خریه! اصلاً آدم بشو نیست که نیست. نگاهم به میلادی خورد که چشم هاش اندازه توپ تنیس شده بود و به سارای خندون نگاه می‌کرد، خنده‌م رو قورت دادم و بلند جوری که از حالت تعجب در بیاد گفتم: «سلام جناب!» @..Nafas.. @مدیر ویراستار
  11. Sh.kurd

    ★فراخوان جذب نیرو★

    ۱۸سالمه و وقتم آزاده
  12. Sh.kurd

    رمان همه ی بچه های انجمن

    - جانم مامان! صدای آروم ولی دستوری مامانم به گوشم خورد. - هلیا برای خاستگاری امشب حتما باید بیای! بی چون و چرا و صد البته بدون اینکه بی دلیل اون ها رو رد کنی. اخم هام کمی توی هم رفت؛ آخه چه معنی میده این همه اسرار؟! پوف کلافه‌ای کشیدم و با حرص گفتم: - باشه مادرِ من! میام ولی تو که جواب من رو می‌دونی. - حرف نباشه! زود بیای منتظرم.فعلا! بعد بدون این‌که جوابی از جانب من بگیره قطع کرد. از این طرف حال و حوصله این فیلم نامه های کلیشه‌ای رو ندارم؛ از طرف دیگه هم روزنامه ها و رسانه های خبری هر روز یک جوری اسم من رو وارد خبر هاشون می‌کنن. حالا همه این ها به کنار! مامانم هم اسرار داره که باید ازدواج کنم، میگه داره از سن ازدواجت میگذره. سعی کردم خونسرد باشم. من که جوابم معلومه پس چرا باید حرص بخورم؟ با بیخیالی ذاتیم پای چپم رو روی پای راستم انداختم و دستم رو برای گارسون تکون دادن که اون هم با دیدن من بدون معطلی به طرفم اومد. قهوه‌ای سفارش دادم و منتظر موندم، چه عجیب بود این گارسون ازم عکس و امضا نخواست! ولی خوب شد چون اصلا حوصله نداشتم. با صدای «بفرمایید» گارسون بهش چشم دوختم و آروم «ممنون»ی گفتم. دیدم داره دست دست می‌کنه تا حرفش رو بزنه. سنش کم بود برای همین انقدر دستپاچه بود. ابرو‌یی بالا انداختم و گفتم: - چیزی می‌خوایین بگین؟ - چیزه... میشه یک عکس باهاتون بگیرم؟! پوف! فکر کردم امروز از دست این عکس ها راحت شدم. چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و با لبخندی که کلافگی درونش رو فقط خودم حس می‌کردم گفتم: - حتما! من موضوع رو خوب نمیدونستم ولی امیدوارم خوب شده باشه❤ پارت بعدیش با الی @داش امیر
  13. پارت دهم رمان تاوان انتقام:-<

    خوشحال میشم بخونین❤

     

  14. «پارت دهم» خندیدم… خنده‌ای که طعم زهرمار می‌داد. - من پسرونه رفتار کردم چون… چون مامان این‌جوری یادم داد؛ می‌گفت تو دختر بزرگم نیستی… پسر بزرگمی، باید مردونه با زندگی بجنگی. می‌گفت باید حواسم به گرگ های اطرافم باشه که به خودت و خواهرت آسیب نزنن، مثل مرد تو جامعه رفتار کن تا نگن دختره فلانِ و بهمانِ؛ من نمی‌گم حرفاش بد بود، بد نبود ولی خوب هم نبود. می‌تونست بگه خانمانه رفتار کن، مثل یک دختر عاقل تو جامعه باش، خانومی باش که خواهرت بتونه ازت الگو بگیره. انقدر تو گوشم گفت تو پسر خونه‌ای تو مرد خونه‌ای که باورم شد زن بود خوب نیست و هرکی زن باشه ضعیفه. سعی کردم مردونه رفتار کنم تا قوی باشم و بتونم مثل یک مرد از همتون نگهداری کنم.(نفسی گرفتم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم) مهشید زندگی من تباه شد، ولی نذاشتم تو پسرونه رفتار کنی، سعی کردم مثل برادر حواسم بهت باشه و زندگی خودم با این باور پوچ از بین بره ولی نذارم تو پسر باشی، یادته بهت میگفتم تو دانشگاه خانوم باش؟ می‌گفتم لباس و تیپت رو خانمانه انتخاب کن؟ به خاطر همین ها بود که تو هم مثل من نشی. دست هام رو مشت کردم که مبادا اشک هام بریزه؛ ولی مهشید داشت گریه می‌کرد. از جاش بلند شد و به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و با هق هق گفت: - الهی فدات بشم آبجی، غلط کردم تو ناراحت نباش. اصلا از این به بعد من بهت می‌گم که خانوم باشی نه مرد خونه. پوزخندی زدم و موهاش رو نوازش کردم. - یکم دیره واسه این حرف عزیزکم، هیچی دیگه درست نمیشه. گریه‌ش بیشتر شد و من از خودم جداش کردم؛ اشک هاش رو پاک کردم و نوک بینی قرمز شده‌ش رو کشیدم و گفتن: - غمت رو نبینم زندگیِ من. غمگین نگاهم کرد و گفت: - آبجی خیلی دوست دارم. گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم: - من بیشتر نفسم؛ بدو سالادت رو درست کن من هم میرم مامان رو بیدار می‌کنم. «باشه»ای گفت و منم زیر غذا هام رو خاموش کردم به سمت اتاق مامان رفتم تا بیدارش کنم؛ تقه‌ای به در اتاقش زدم ولی صدایی نشنیدم برای همین در رو باز کردم که دیدم همون‌جوری خوابیده. اتاقش خالی از وسایل بود و فقط تخت سورمه‌ای رنگ بود که وسط اتاق خودنمایی می‌کرد. به طرفش رفتم، دستم رو روی بازوش گذاشتم و تکون آرومی بهش دادم و صداش کردم که چشم هاش رو باز کرد. لبخندی به روش زدم و خم شدم و گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم: - ساعت خواب نیلو جون؟ پاشو که دخترهات برای مادرشون آشپزی کردن. لبخندی زد و در حالی که دستش رو روی چشم‌هاش می‌‌کشید گفت: - الهی قربون دختر هام بشم. متقابلا لبخندی زدم و گفتم: - خدانکنه مامان جون، پاشو آبی به دست و صورتت بزن و بیا پایین؛ تا اون موقع ما هم میز رو می‌چینیم. پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت. آهی کشیدم، کار این روز های من هم شده آه کشیدن. از اتاق مامان بیرون رفتم و از پله ها تند تند پایین رفتم. به سمت آشپزخونه رفتم و با دیدن میزی که مهشید چیده بود سوتی کشیدم و گفتم: - به به! لایک به سلیقت کدبانو، ترشی نخوری یک چیزی می‌شی. برخلاف انتظارم فقط لبخندی زد و گفت: - ما اینیم دیگه! پارچ آب و نوشابه رو از یخچال بیرون آوردم و رو میز گذاشتم. - خب حالا پررو نشو بچه. و باز هم فقط لبخند زد که حسابی جا خوردم، لابد حرف های چند دقیقه پیشم باعث شده تو فکر بره. با صدای مامانم هر دو به سمتش برگشتیم. - یعنی باور کنم این غذاهای روی میز کار شما دوتاست؟! مهشید چشمکی زد و گفت: - آره مامان جونم! البته بین خودمون باشه من فقط میز رو چیدم و سالاد درست کردم؛ بقیش کار خواهر بزرگه‌ست. هر سه تامون خندیدیم و پشت میز نشستیم و شروع به خوردن زرشک پلویی که درست کرده بودم شدیم. غذامون رو بدون کلمه‌ای حرف زدن خوردیم؛ انگار که همه‌مون توی افکار خودمون غرق شده بودیم و هیچ‌کدوم هم تمایل نداشتیم سکوت رو بشکنیم. بعد از شام که ظرف ها توسط مهشید شسته شد و من هم همه‌شون رو فرستادم توی هال، طبق عادتمون باید بعد از شام حتما چایی می‌خوردیم. نیمچه لبخندی زدم و بعد از ریختن چایی توی استکان ها و برداشتن قندان از آشپز خونه بیرون رفتم و کنارشون نشستم. @..Pegah.. @M.Alishahi
×
×
  • اضافه کردن...