رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Aramis.R_G

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    858
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Aramis.R_G در 17 فروردین

Aramis.R_G یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,799 Excellent😃😃😃😃

درباره Aramis.R_G

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,452 بازدید کننده نمایه
  1. Aramis.R_G

    شهید ابراهیم هادی

    به نظر من همه ی شهیدان عزیز هستن. من صمیمانه دوستشون دارم و هیچ وقت فداکاری هاشون رو فراموش نمی کنم. به دوست داران شهید بزرگوار "ابراهیم هادی" هم توصیه می کنم حتما کتاب: راز کانال کمیل رو مطالعه کنند. بی نظیره. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
  2. سلام. بفرمایید اینم لینک.

    این داستانمه که کامله و روی سایت اصلیه. 👇

    https://98ia1.ir/دانلود-داستان-من-آن-سوی-ابرها-نودهشتیا/

    اینم دلنوشته ام👇

    https://forum.98ia1.ir/topic/15685-دلنوشته-ناقوسِ-نژند-aramisr_g-کاربر-انجمن-نودوهشتیا/

     

  3. سلام، ببین اینا چطورن؟ اگه کلا فونت نستعلیق و اینا رو دوست نداری یکی دیگه بزنم @N.a25
  4. خب گلم خودت فونت پیشنهادی نداری؟ بزرگ تر می کنم. می خوای چند تا طرح بزارم دور و برش؟
  5. ببخشید عزیزم اشتباه فرستادم. الان ویرایش کردم. بعد اینکه قدیم یا جدید؟
  6. سلام نسترن جان. جلدت آماده ست http://uupload.ir/files/ciud_picsart_05-29-11.12.20.png @N.a25
  7. #پارت_صد_و_بیست_و_چهارم صدای چیک چیک قطرات شبنم، که بر گودال های کوچک و بزرگ فرود می آمدند شنیده میشد. آسمان صاف صاف بود و خورشید، همچون نگین فروزانی در دلش می درخشید. پرتوهای طلایی رنگش، سخاوتمندانه به اطراف می تابیدند و قطرات آب روی گل ها و گیاهان را مروارید مانند به نمایش می گذاشتند. ابر های تکه تکه و سفید رنگ، در دریای بی کران آبی رنگ غلط می زدند و نسیم، دلبرانه لا به لای شاخ و برگ های تر می رقصید. صبح شاداب و دل پذیری بود؛ برخلاف حال و هوای طوفانی و خشمگین دیشب. از نردبان پایین آمد و دست به کمر زد. چند جای سقف، به تعمیر نیاز داشت. نفس عمیقی کشید و سر چرخاند که چشمش به آلا افتاد. متعجب ابرو بالا انداخت و گفت: - آلا! کی اومدی؟ آلا همان طور که به جک نزدیک می شد، لبخندی زد و شانه هایش را از حصار کوله اش رها کرد. - همین الان. چیکار می کردی؟ چند تار مویی که روی پیشانی جک افتاده بودند، با پوف کلافه ای که کشید به بالا رفتند و دومرتبه سر جای خود بازگشتند. - طوفانِ دیشب سقف رو خراب کرده. باید تعمیرش کنم. سپس گویا به یاد موضوعی افتاده باشد، به سمت آلا چرخید و به او نزدیک شد. - هی! دیشب چیکار کردی؟ به موقع رسیدی؟ آلا سر تکان داد و گفت: - اهوم! خوب شد ماجرا رو فهمیدی ها. آه! اصلا یادم رفت چرا اومدم، نگاه کن. سپس کوله را به جک نشان داد و به درونش اشاره کرد. جک کنجکاوانه سرش را پایین آورد و به کوله نگریست. درون آن، یک شیشه پاک کن، چند تا دستمال، یک صابون و چند ابر قرار داشت. البته این تمام آن چیزی بود که جک دید، مطمئنا بیش از این ها درونش بود. به راحتی می توانست حدس بزند آلا این وسائل را برای چه آورده، نظافت!
  8. #پارت_صد_و_بیست_و_سوم سپس دست زیر چانه اش گذاشت و با لبخند خبیثی به او خیره شد. آلا که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود، با خشم و صدای نسبتا بلندی گفت: - باید آرزو می کردی که نمی بودم! بعد از آن، با خشم به سمت سیاوش هجوم آورد و با حرص، زیر لب ناسزا می گفت. سیاوش نیز با خنده ای که با اعصاب آلا بازی می کرد، ضربات او را دفع می کرد. انگار نه انگار که قرار بود طوفان بیاید و جک برای آلا، دلنگران بود و بی قراری می کرد. فاطمه سرانجام به ستوه آمد و در حالی که بازوان آلا را به عقب می کشید فریاد زد: - بس کنین! آلا جای تشکرته؟ برای لحظه ای آلا سکوت کرد و با چشمانی گرد شده، سر تا پای مادرش را از نظر گذراند. طوری او را می نگریست گویا جای چشم ها و دهانش عوض شده و یا لباس هایش چهل تیکه هستند! فاطمه که خاموشی او را مشاهده کرد، پوف کلافه ای کشید و سر آلا را به سمت گوشه ای هدایت کرد. آلا ابتدا متوجه چیزی نشد، اما خوب که دقت کرد، سه پلاستیک بزرگ و آبی رنگ را مشاهده کرد که رو به رویش قرار داشتند. با حیرت به سیاوش نگریست که او چشم در حدقه چرخاند و گفت: - خب چه؟! می خواستی اون دفعه گم نشی. آلا با تردید جلو رفت و به خرید های درونشان نگریست. دقیقا همان چیز هایی که می خواست. همان هایی که در آن روز ربوده شدنش خریده بود. لوازمی برای خانه ی جک! لبخندی زد و تا خواست حرفی بزند، صدای رعد و برق هر سه شان را از جا پراند. سیاوش بلافاصله بلند شد و از محکم بودن قفل در و بسته بودن پنجره ها اطمینان حاصل کرد. سپس، همان طور که با کلافگی در موهایش دست می کشید گفت: - فکر کنم طوفان بدی باشه. پاییز و زمستونش همیشه اینطوریه. فاطمه پرده ی پنجره را کنار داد و دلنگران لب زد: - پس سالار چی؟ یک وقت تو راه گیر نکنه. سیاوش در حالی که زغال های شومینه را جا به جا می کرد گفت: - امیدوارم قبل از طوفان راه نیافتاده باشه. آلا لب گزید و سر چرخاند که نگاهش به پلاستیک ها افتاد. ناخودآگاه لبخندی روی لبش نشست و قالیچه ی کوچک را، که از پلاستیک بیرون زده بود لمس کرد. جک چقدر خوشحال می شد. جک! زیر لب "وای" ی گفت به در چشم دوخت. او را فراموش کرده بود. یعنی حال کجا بودند؟ هنوز در فکر جک بود که با صدای عمویش، به خود آمد. - خب؟ آلا ابرو بالا انداخت و پرسش گرانه به او نگریست. سیاوش سرخوش به خرید ها اشاره کرد و دومرتبه پرسید: - نظرت چیه؟ آلا ایستاد و در حالی که به سمت اتاقش حرکت می کرد، لبخند ملوسی زد و با مشت به شکم سیاوش کوبید. سیاوش لپ هایش را باد کرد خم شد. آلا زور چندانی نداشت، اما این ناگهانی بودنش سیاوش را غفلگیر کرد. آلا بدون توجه به او، به سمت اتاقش حرکت کرد و گفت: - ممنون! سپس بی درنگ به اتاقش پناه آورد و لبخند پهنی زد. سیاوش مبهوت به در اتاق نگریست و با گنگی، سر به سمت فاطمه چرخاند. به در اتاق اشاره کرد و گفت: - این... این حالش خوبه؟ فایمه بی تفاوت شانه بالا انداخت و دستمال بدست، با چشم و ابرو به شومینه اشاره کرد. سیاوش پرسش گرانه به او نگریست که فاطمه، جارو سقفیِ را از پلاستیک ها بیرون کشید و به دستش داد. - خاکستر های شومینه رو پخش و پلا کردی، تمیز کن. سپس خود به سمت ظرف ها رفت و خشک کردنشان را شروع کرد. سیاوش لب برچید و آنچنان به جارو نگریست که گویی بدبخت ترین موجود زمین است. شاید هم همین طور بود. دست نیایش به سمت آسمان بلند کرد و تا خواست حرفی بزند، صدای تشر فاطمه بلند شد. - سیاوش! سیاوش چشم روی هم فشرد و با اکراه به سمت شومینه حرکت کرد. تنها صدای برخورد جارو با پارکت چوبی و غرش آسمان و ضربات قطرات باران بود که به گوش می رسید.
  9. #پارت_صد_و_بیست_و_دوم جک چشمانش را به سوی او چرخاند و گفت: - اومده خبرم کنه. ما می ریم یک جای امن، تو هم زود برو خونه. آلا آب دهانش را فرو برد و گفت: - باشه، باشه. مطمئن باشم که جاتون امنه؟ جک لبخند محوی زد و سر تکان داد. - نمی تونم همراهت بیام، باید بقیه رو پیدا کنم. متاسفانه باید تنها بری. آلا دلنگران لب گزید و گفت: - مهم نیست، فقط... مواظب خودت که هستی؟ جک همان طور که به آسمان می نگریست، با اخم گفت: - نگران من نباش. فقط زود تر برو! من چیزیم نمیشه. وقت کمه. آلا سر تکان داد و همان طور که عقب عقب می رفت گفت: - خیل خب. پس من رفتم. سپس چرخید و صدای جک را از پشت سرش شنید که می گفت: - مواظب خودت باش! به بقیه هم بگو نیان بیرون. آلا نفس عمیقی کشید و با تمام سرعت دوید. با یک جهش، از روی صخره پرید که صدای هین فاطمه را به دنبال داشت. - نمی گی دست و پات بشکنه؟ سر بلند کرد و با مشاهده ی وضعیت او، آه از نهادش بلند شد. فاطمه با همان چهره ی جدی همیشگی، سبد به دست مقابل او ایستاده بود و خوش و خرم لباس ها را به بند می آویخت. پوف کلافه ای کشید و با سرعت به سمتش دوید. لب باز کرد و با نفس نفس زنان گفت: - مامان! این ها رو جمع کن. الانه که طوفان بشه. فاطمه با تعجب به حرکات تند و تیز آلا نگریست که لباس ها را از بند گیره ها رها می کرد و درون سبد، در بغل فاطمه می انداخت. - چیکار می کنی آلا؟ حالت خوبه؟ کی گفته قراره طوفان بشه؟ آلا به سمت مادرش برگشت و چشم غره ای را چاشنی کلام بریده بریده اش کرد. - یک وقت... کمک نکنی. فاطمه اخم کرد و با جدیت گفت: - باز رفتی جای اون پسره؟ حتما اون بهت گفته. آلا بی توجه به مادرش، سبد لباس ها را از بغل او چنگ زد و به سمت خانه رفت. - قبلا درمورد این موضوع بحث کردیم. درضمن، یک نگاه به آسمون بندازی متوجه میشی. فاطمه چشم در حدقه چرخاند و به آسمان نگریست. ابر های تیره به این سمت می آمدند. گویا جک راست گفته بود. سری به نشانه تاسف تکان داد و وارد خانه شد. جک، هم پای ماما که برف کوچولو را در دهان گرفته بود می دوید و صدایی مشابه زوزه ی گرگ، از دهانش خارج کرد، اخطار می داد. با دست، شاخ و برگ های اطرافش را کنار می زد و سعی می کرد با توجه به موانع رو در رویش، از سرعتش کاسته نشود. اندکی بعد، پناهگاه سنگی نمایان شد و جک ماما و برف کوچولو را درون آن عقب نشینیِ که بر روی سراشیبی بود، فرستاد. لبخندی به آن دو زد و در انتظار بقیه ماند. طولی نکشید، که گله ی کوچکشان نمایان شدند و به سمتش دویدند. بعد از آن که مطمئن شد همه داخل هستند، خود نیز وارد شد و به دلیل عمق کمش، با کمری خم شده نشست. رو به رویش نگریست و در دل دعا کرد که آلا به خانه بازگشته باشد و جان کسی در خطر نباشد. در آن سو اما آلا با تعجب وسط خانه ایستاده و به سیاوشی می نگریست که سرخوش مجله ای را مطالعه می کرد. با صدای بسته شدن در به خود آمد و خشمگین سبد لباس ها را رها کرد که اعتراض مادرش را به همراه داشت. به سوی عمویش گام برداشت و با خشم گفت: - مگه قرار نبود هر وقت خواستی بری شهر من رو هم با خودت ببری؟ سیاوش سر بلند کرد و عینک فرضی اش را از روی چشم برداشت. - اِ آلا تویی؟
  10. #پارت_صد_و_بیست_و_یکم نفس آسوده آلا که با فشار از دهانش به بیرون جهید، عمق جان جک را سوزاند. یعنی آلا او را شایسته دوست داشتنش نمی دید؟ سر برگرداند تا شاهد این بی رحمی نا امیدکننده نباشد. بی رحمیِ که از سوی عشق مهربانش مشاهده می شد. آلا لبخندی زد و سر به سمت جک چرخاند. اما با مشاهده ی وضعیت آشتفته ی او، دلنگران لب باز کرد و پرسید: - چیزی شده؟ جک، پوزخندی زد و به آسمان نگریست. گویا هوس گریه در وجودش پرورانده بود که ابر های خشمگینش را آزاد کرده بود. چقدر حالشان مشابه هم بود. با صدای آلا، ریسمان رویا هایش را رها کرد و ذهنش به سوی او شتافت. - اصلا می شنوی چی میگم؟! - چی؟ آره، آره! آلا چپ چپ نگاهش کرد و معترضانه اخم کرد. - سوالم اینقدر غیر منتظره بود که تا این حد حالت رو بهم ریخت؟ جک با ابرو هایی بالا رفته به چهره ی کنجکاوش نگریست و تلاش کرد در این بازی احمقانه پیروز شود. - می خواستی نباشه؟ آلا خودش را جمع و جور کرده و گفت: - خب... تو چرا بهم ریختی؟ جک زبان روی لب کشید و به ناچار، پاسخی نه چندان درست و نه خیلی غلط داد. - واقعا فکر کردی کسی حق دوست داشتن تو رو نداره؟ درسته که من علاقه ای بهت ندارم، اما به عنوان یک دوست، دوستت دارم. آلا لبخند زیبایی زد و سر کج کرد. - راستش رو بخوای... من تا حالا تجربه ی این رو نداشتم که کسی به عنوان شریک زندگیش دوستم داشته باشه. بعلاوه، برای من هنوز خیلی زوده. بهم حق بده! جک سری تکان داد اما درونش غوغایی به پا بود. پس هنور زود بود. اما تا کی باید صبر می کرد؟ یک هفته، یک ماه، یا یک سال؟ شاهد هم بیشتر! نمی توانست حدس بزند تصور آلا از دوست داشتن و دوست داشته شدن چیست، اما این را صلاح نمی دانست که حال با او در این مورد صحبت کند. گویا در باتلاق فریبی دست و پا می زد، که خود با پای به سویش رفته و درونش افتاده بود. حال، نمی دانست با این اسارت چه کند؟! آلا که از این سکوت سرسام‌آور خسته شده بود، نچی کرد و خواست حرفی بزند که صدایی شنید. شادمان لبخندی زد و به پشت سرش نگریست. اشتباه نکرده بود. برف کوچولو بود که به آن دو نزدیک می شد. آلا همان طور که با چشمانش، قدم های برف کوچولو را می شمرد خطاب به جک گفت: - ببین کی اینجاست. جک به سمتش چرخید و با مشاهده ی عضو جدید خانواده اش، لبخندی بر لب نشاند. نفس عمیقی کشید و دومرتبه به آسمان نگریست. نه! گویا ماجرا وخیم تر از این حرف ها بود. اخمی کرد و سرچرخاند. آلا برف کوچولو را در آغوش گرفته و با او سخن می گفت. باز هم به زبانی که او هیچ توانایی در ترجمه کردنش نداشت. پوف کلافه ای کشید و با چشمان ریز بینش، درختان را از نظر گذراند. همان طور که انتظار می رفت، چند ثانیه بعد کلاغ ها با سرعت و قار قار کنان به پرواز در آمدند. نگاهش را به سمت برف کوچولو کشاند که گوش هایش را مدام تکان می داد. آلا با تعجب ابرو بالا انداخت و رو به جک گفت: - کلاغ ها دیوانه شدن؟ جک ایستاد و سری به نشانه منفی تکان داد. - نه! قراره طوفان بشه. باید سریع برگردی! آلا چشم درشت کرد و فرصت نیافت چیزی بگوید. زیرا ماما با سرعت به سمتشان دوید و رو به روی جک ایستاد. نگاهشان که در هم خیره شد، برف کوچولو به سمتشان رفت و آلا به ناچار ایستاد. زیر لب "ای بابا" ی گفت و به جک نگریست. - چه خبره؟
  11. سلام دوستان.

    یک خبر خوب دارم براتون 

    من، آن سوی ابر ها رفت روی سایت اصلی😍😍😘😘❤❤❤

    https://98ia1.ir/دانلود-داستان-من-آن-سوی-ابرها-نودهشتیا/

    دو تا نکته هم هست که باید بگم...

    اینکه ویرایش شده و نسبت به قبل یکم تغییر کرده، ولی موضوعش همینه

    دوم که از همه مهم تره اینکه جلد ناقوسِ نژند رو هم زدم و گذاشتم تاپیکش، اما فعلا ادامه ش نمی دم. می خوام همه ی تمرکزم رو روی آوای آلپ بزارم. چون ناقوسِ نژند متنش آماده ست و فقط تایپ می خواد.

    ممنون از همراهیتون 🌸

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. M.Alishahi

      M.Alishahi

      مبارکههههه مبارک جیغففغ

    3. Narges85

      Narges85

      وای مبارکه ستیییییییییییی

    4. Aramis.R_G

      Aramis.R_G

      از همگی ممنونم، برای همتون آرزوی موفقیت دارم🌸

       

×
×
  • اضافه کردن...