رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

r/parisa

کاربر منتخب
  • تعداد ارسال ها

    109
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,512 Excellent😃😃😃😃

درباره r/parisa

  • Other groups کاربر منتخب
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 11 فروردین 1397

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

767 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بچه ها اونایی که زبانشون قویه چطور لغاتو به حافظشون سپردن که فراموش نمی کنن ؟؟؟ اگه راهنمایی کنید ممنون میشم
  2. اینو قبول ندارم می دونید چرا چون من خیلی رو دیدم که واقعا آدمای خوبی بودن و دست به خیر و لی هیچ وقت سرنوشت خوبی نداشتن و هیچ وقت نتیجه ی عمل خودشونو ندیدن
  3. پارت یازده تصویری از دخمه ی تاریک ، دخترک تنها ، بدون چهره ، او را می شناخت .می آن ،ناگهان سردی در تمام وجودش نفوذ کرد . آنقدر سرد که تک تک استخوان وگوشت ووجودش حس می کرد .این سردی به گرمایی لذت بخش مبدل گشت و کم کم از تاریکی، فاصله گرفت و تصویر دخترک پریشان و دخمه محو شد . چشمانش را گشود . به هر سو که نگاه می کرد .آب بودو آب ،نفسش به شماره افتادو احساس خفگی به او دست داد. خودش را باقدرت عجیبی که تابه حال سراغ نداشت ،به سمت بالا کشید و سرش را از میان آب بیرون آورد . نیرو خورشید صورتش را لمس کرد .دستش را مقابل صورتش گرفت. انگار سالها در تاریکی محبوس شده بود. چیپا به آرامی دستش را کنار کشید چشمانش کم کم به محیط عادت کرده بود .حالا می توانست اطراف را به خوبی ببیند .دور برش را سرتاسر درخت فرا گرفته بود .آخرین بار را که به یاد می آورد، به این اندازه درخت ،آنجا وجود نداشت ، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! احساس سرمای عجیبی به او دست داد . دستانش را دور خودش حلقه کرد . دستانش بدن برهنه اش را لمس کرد .بدنش،با تعجب به خودش نگاه کرد که لخت وسط رودخانه ایستاده بود . در آب تصویری از انعکاس خود را دید .موهای سفید و درازی که تا پاهایش می رسید .چهره ی متفاوت و زیبا تر از چهره ی خودش ، دختر زیبا رو با صورتی که دیگر هیچ ابهامی در آن وجود نداشت وبه راحتی می توانست احساس خودش را نشان دهد.گویا روحش در یک جسم دیگر پرواز می کرد. با ترس سرش را داخل آب برد وبیرون آورد .تا شاید این رویا تمام شود . ولی بازهم بازتاب همان چهره را درآب دید .دستش را روی صورتش گذاشت .نمی خواست آن چهره را ببیند .باید آن رودخانه ی نفرین شده را ترک می کرد. پاهایش به سنگینی سنگ بود و به زحمت قدم برمی داشت.انگار سالها ، از آنها استفاده نشده بود .به زحمت خود را کنار رودخانه کشید واز آن خارج شد . گیج ومنگ راه پیش رویش را گرفت .باید زودتر خودش را به کلبه می رساند.باید می فهمید که چه اتفاقی افتاده؟؟ مسیرش از جنگل می گذشت .مسیری که حس می کرد .تغییر کرده ، اما نه آنقدر که ذهن باهوش او را بفریبد .گاها پاهایش پیچ می خورد و روی زمین می افتاد وتنش را زخمی می کرد .ولی باید خودش را زودتر به کلبه می رساند . بعد از اندکی پیاده روی دودی را از آن سو دید .لبخندی روی لبش نشست. لبخند! لبانش را لمس کرد ، آیا همه ی اینا ها واقعیت داشت ؟! قدمهایش را تندتر کرد .احتمالا می آن آنجا منتظر اوبود وبرای ناهار آتش روشن کرده بود . طولی نکشید که به محل کلبه اشان رسید .اما !! در یک لحظه در جایش منجمد شد. دختر وپسر بچه ی کوچکی آتش روشن کرده بودند و همانند سرخپوستان دورش می رقصیدند.به جای کلبه چوبی ومحقر آنها ،خانه ای بزرگتر ومجللتر ،آنجا وجود داشت و در آن سمت اصطبل کوچک برای اسبها و گاوها ساخته شده بود .درست درمکان کارگاه مرموز وعزیزش ،ناگهان توجه دختر بچه به او جلب شدو فریاد کشید: چیپا دستپاچه خودش را پشت درختی پنهان کرد. دختر بچه فریاد زنان به سمت خانه دوید درحالی که مادرش را صدا می زد _مامان یه نفر اونجاس؟؟ باید آنجا را ترک می کرد.ولی کجا را داشت برود .آن قدر گیج ومنگ شده بود .که نمی دانست چکار باید بکند.حالا احساس گرسنگی و ضعف شدیدی به او دست داده بود . به سختی قدمهای سستش رابرداشت .باید از آنجا دور می شد تا کسی به سراغش نیامده بود .اما سرش گیج رفت و بی حال روی زمین افتاد. ادامه دارد...
  4. پارات دهم موهای آشفته اش تمام صورتش را پوشانده بود .نمی دانست چند سال است که در این دخمه ی تاریک زندانی شده ، دیگر به بوی متعفن خودش عادت کرده بود. صدای پاهای آشنایی را شنید . تنها صدایی که گاها در این راهروها پیچ در پیچ زیر زمین می شنید . خودش را جمع وجور کرد . در با صدای آرامی باز شد .خودش را بیشتر جمع کرد.پاهای او مقابلش ظاهر شد با صورتی جذاب تر وزیباتر از آن روز هاولی نه برای او که از اعماق درونش از آن چهره متنفر بود.پینان روبرویش روی زمین نشست . دخترک بی چهره هراسان فاصله گرفت .حتی نمی توانست انزجارش را هم به اونشان دهد. پینان_ملکه ی من ،حالش چطوره؟؟ می آن با قلبی آکنده از نفرت ودرد به اونگاه کرد پینان با خنده ای بلند از جایش برخاست. پینان_تنها بازمانده از آدمای بی چهره ی ، روی این زمین ... به طرف او آمد وصورتش رابه سمت خود گرفت .فشار دستانش آنقدر زیادبود که حس می کرد ،الان استخوان فکش صد تکه شود. پینان_نمی دونی اون بیرون چه خبره، صورتکهای متحرکی که به این طرف واون طرف می رن .صورتکهایی که فقط فقط من هدایتشون می کنم .شما انسانهای ضعیف وچندش،تک تک شماها فقط برده ی من هستین .ملکه ی من تو هم باید زنده باشی تا زمانی که من می خوام !! او را با قدرت به سمتی پرت کردو درد را در تک تک استخوانهایش احساس کرد.صدای دور شدن قدمهایش را شنید. تنها صدایی که در این سالها بارها بارها می شنید وشاید سیاهترین تصویر وصدا ، فقط یک چیز می خواست، مرگ! *** ادامه دارد....
  5. سلام دوستای عزیزم

    امیدوارم در روزای سخت حالتون خوب باشه

    قسمتهای جدید داستامو بعد یک مدت گذاشتم وخوشحال می شم نظر باارزشتونو بدونم

    نقاب آرنیسان

  6. پارت نهم وحشت زده قدمی به عقب برداشت. از دور هم می توانست در آب صورت بی حالتش را ببیند. صورتی بدون احساس وخنثی، انگار روزگار بجور بازیش گرفته بود .صدایی ،حس گنگی و ندانستن را در او تقویت کرد _تو اولین کسی هستی که تو این سرزمین گریه کرد به سمت صدا برگشت .لبخندی برروی صورتش حک شده بود.پینان به سمتش آمد وشانه هایش را گرفت وچشمانش را درچشمان او دوخت پینان_تو یک لحظه ، فقط یک لحظه احساست مال خودت بود .احساسی که بدون هیچ نقابی خودشو نشون داد _ احساس ، گریه ، اولین قطرات اشکها ...دوباره دستی به صورتش کشید .خبری از آن اشکها نبود.قلبش از شدت شوق شروع به تپیدن کرده بود .اولین کسی که توانست گریه کند. اولین کسی که می توانست ،عشق ومحبت را نشان دهد.با ذوق به آغوش او پرید.با تمام وجود از او متشکر بود .ولی... لحظه ای درنک کرد .نفسش در سینه حبس شد. اگر بار دیگر احساس مهمان، صورتش نمی شد، چه؟؟ آغوش او را ترک کرد.کاش می توانست حس درونش را به اونشان دهد پینان خنده ای کردو گفت: برمی گرده دوباره می خندی وگریه می کنی؟ ولی قبلش باید کار ناتمومو تموم کنیم . *** شعله های آتش زبانه می کشیدودستهایش را با آن گرم می کرد.چند لحظه می شد که کار را تمام کرده و بیرون کارگاه در آن شب، کنار آتش منتظر می آن نشسته بود .خبری از او نداشت، به تازگی شاید ساعتها اورا ترک می کرد .بدون آنکه نشانی یا خبری از خود بدهد .می دانست، که اتفاقی افتاده از وقتی که عضوی از آن خانواده شد . بی چون وچرا اورا به عنوان خواهر پذیرفت.این دهکده ومردمش تنها جا برای مخفی شدن وپنهان شدن از افراد قبیله ی خود بود . قبیله ای که بی درنک تنها عشقش را به جرم جانشین بودن .کشتند. کسی او را نمی شناخت ، کسی از گذشته اش خبر نداشت وهم اکنون این گذشته ی لعنتی بازهم ذهنش را مشغول کرده بود . دراین شب تاریک نقابها چقدر ترسناک به نظر می رسیدند .گاهی حس می کرد .نقاب ها جان می گیرند .واقعا لبخند می زنن یا گریه می کنن.چشمانش را مالید گویی خستگی آنقدر به او فشار آورده بود که توهم می دید .باید زودتر آن محیط سرد ومرموز را ترک می کرد. *** ظهر هنگام خورشید در میان آسمان خودش را نشان می داد .امروز چیپا دیرتر به کارگاه آمده بود .می خواست یک نصف روز حدا قل از نقابها وکارگاه دور بماند .وقتی به آنجا رسید درجا خشکش زد. هاج وواج به دو رواطراف نگاه می کرد .نقابها ...به سمت کارگاه دوید طناب خالی از نقابها درباد پیچ وتاپ می خورد .هیچ خبری از نقابهای دست سازش نبود. امکان نداشت ،تابه حال چنین چیزی در این سرزمین اتفاق نیفتاده بود .وارد کارگاه شد .هیچ چیز آنجا نبود و سکوت همه جا را به اسارت خود درآورده بود ودر آن میان فقط یک نقاب باچهره ی غمگین مقابل رویش قرار داشت. فقط آن نقاب غمگین که نگاهش می کرد.. *** می آن ، کیسه ی پر از نقابها را روی دوشش جابجا کرد .پینان از خود خواسته بود.نقابها را میان مردم بخصوص آنهایی که قوی تر وباهوش تر هستند .پخش کند .از وقتی توانست لبخند وگریه ی خود را ببیند .دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد ،جز دیدن دوباره ی آنها و رسیدن به پینان و شاید خیلی زود ،تنها ملکه ی این سرزمین می شد . تنها یک نقاب را برنداشته بود ونمی دانست که چرا پینان از او خواست آن نقاب رنگ ورو رفته وغمگین را درآنجا بگذارد .برایش مهم هم نبود .قدمهایش را سریعتر کرد تا زودتر دستور را اجرا کند. *** نقاب غم را روی صورتش گذاشت .بهترین حسش همین بود ودرکنار حس مبهم تعجب و ندانستن.... می دانست هیچ چیز این رویداد اتفاقی نیست . ناگهان چهره ی نقاب تغییر کرد ولبخند رویش نمایان شد .با ترس نقاب را روی زمین انداخت و با دلهره به آن نگاه کرد .هیچ چیز غیر عادی درآن نقاب وجود نداشت جز ذات خودش، غم .شاید باز هم توهم بی سروصدا سراغش آمده بود .دستانش می لرزید .سرش را بالا برد .سایه اش روی دیوار افتاده بود با چهر ه ی واضحی از خودش که غمگین به نظر می رسید انگار چیزی که مقابلش قرار داشت خودش بود نه یک سایه .صورتش را میان دستانش گرفت .تابه حال چنین تصویر واضحی از غم در صورتش ندیده بود .وحشت زده از کلبه خارج شد و تا جایی که پاهایش قدرت داشت به سمت جنگل دوید .مقابل نور خورشید ایستاد .نفس نفس می زد اینجا چه اتفاقی افتاده بود .درختان دورتادورش را احاطه کرده بودند .سایه های درازی روی آنها می دید که لحظه لحظه پررنگ تر می شد.سایه ی خودش بودندوبه او لبخند می زدند .از شدت وحشت جیغ کشید وباز هم شروع به دویدن کردن به هر طرف می دید سایه های چهره های غمگین وخندانی چون خودش روبرویش ظاهر می شدند .به رودخانه رسید .دیگر جای فراری وجود نداشت .تصویر وحشت زده وپراز استرس خودش را درآب می دید درکنارش تصویر خندان ومتعجب وشاد ...انگار چند نفر مثل خودش با او به آب نگاه می کردند.دیگر چیزی نفهمید وبدن بی جانش کنار رودخانه افتاد *** هر روز و هر روز خبرهای بدی به او می رسید .خبرهایی از این دست که، آدمیان تغییر کرده اند .قدرتمند گشته اند وروزبه روز برای قدرت همدیگر را می کشند .چیزی که تا به حال در میان آنها وجود نداشت . همه جا آشوب وبرپا به پا شده بود.آنها که قدرتمند بودند .فقیران را به بردگی می گرفتند و پادشاهی می کردند.شامیان به خوبی می دانست، حالا پینان بر بسیاری از قلمروها حکومت می کند وبسیاری از فرمانروایان زیر سایه حکومت او هستند و با قدرت آرنیسان او وقبیله اش روزبه روز ضعیف تر وپینان روز به روز قوی تر می شود .حتی هیچ خبری از فرزند گم شده اش .که گاه بی گاه از او نشانی می گرفت ، نداشت.بعد از چند سال خبری از چیپا نبود فرزندی که روز به روز شبیه معشوقه اش هیان می شد.دختری از قبیل آدمیان، که به جرم انسان بودن در میان قبیله اش قربانی شد وتنها یادگارش را در میان قبیله ای به دور از خود وقومش به امانت گذاشت ادامه دارد.... صفحه ی نقد
  7. تولدت مبارک

    این هم هدیه ت شاید برای جلد رمان بدردت بخوره

    adgb_profile-of-girls-1-1.jpg

  8. تولدت مبارکک

    1. r/parisa

      r/parisa

      ممنونم عزیرم

  9. وای وای وای

    ببین تولد کیه؟

    تولد پری خانومهه

    عزیزم تولدت مبارک

    انشالله آرزوهات خاطره شن

  10. سلام تولدت مببااارک:)hfjg

  11. جـــــــــــیـــــــغ

    تولد تولد تولدت مبارک ^_^

    امیدوارم تا ۱۲۰ سال عمر کنی به تمام آرزو های قشنگت برسی ^_^

    کیک ما فراموش نشه ^_^

    1. r/parisa

      r/parisa

      ممنونم عزیزم حتما انشاا.... همه ب۶ آرزوهایشان برسن

  12. سلام بچه ها

    داستان کوتاه من

    منتظر نقداتون هستم

     

  13. سلام مدیر جان

    یه سوال داشتم...من ارسال پیام در خوراک خودمو ندارم؟؟؟

    الان می تونم برا شما پیام بفرستم ولی نمی تونم وضعیت بزارم 

    چه کنم؟؟

  14. سلام ممنونم از نقدت عزیزم .... اره یکم با علائم نگارشی مشکل دارم مرسی
×
×
  • اضافه کردن...