رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sara.s

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    139
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

488 Excellent😃😃😃😃

درباره Sara.s

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 8 فروردین 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

571 بازدید کننده نمایه
  1. موهایم را پشت گوشم می زنم و به مازیار که در ماشین آلمانی اش را برایم باز می کرد، چشم می دوزم. کیف کوچکی را که بند بلندش روی شانه ام نشسته بود با دست عقب می دهم و روی صندلی که بوی چرم مخلوطش در رایحه ی آشنای مازیار، کل ماشین را پر کرده بود می نشینم. به محض روشن شدن ماشین، صدای موسیقی ملایم بی صدا سکوت حاکم را می شکند. آسمان لندن به عادت همیشه خاکستری بود و خورشید خودش را میان تکه ابرهای یکپارچه پنهان کرده بود. سرم را به شیشه ی ماشین تکیه می دهم و آهی بی اختیار از میان لبان چفت شده ام بیرون می ریزد. - چیزی شده؟ به نیم رخ مازیار که نگاه جدی اش همچنان بر خیابان مقابلش قفل بود اما تمام حواسش به سمت من بود، چشم می دوزم و لب می زنم:« هیچی.» او تصمیم می گیرد باورم کند و به بحث ادامه نمی دهد. با نوک انگشت اشاره روی پنجره ضرب می گیرم و ساختمان های بزرگ و مدرن را از نظر می گذرانم. گذشته ای که حالا فرسخ ها دورتر از دسترس من بود دشت گل را مقابل چشمانم زنده می کند و دلم را تنگ عطر شیرین گل ها و آسمان همیشه آبی اش می کند اما از درون می دانستم که دشت گل بدون مامان گلپر مهربانم دیگر هیچ وقت مانند سابق نخواهد بود. با توقف ماشین در پارکینگ چند طبقه، دستم را برای کشیدن دستگیره ی در باز می کنم و قدم به بیرون می گذارم. سرم را از لبه ی بتنی دیوار کم ارتفاع حصاری بیرون می برم و چشم به فانفار بزرگی که در کنار رودخانه ی وسیع تایمز تصویر باشکوهی را رقم زده بود می دوزم. خاطرات مبهم می خواهند که دوباره جایگزین تصاویر مقابل چشمانم شوند اما نشستن لمس آشنای مازیار بر روی کمرم، نجاتم می دهد. - قشنگه نه؟ زبانم عاجز از حرکت و بیرون ریختن کلمات بود پس تنها به تکان سر اکتفا می کنم و وقتی مازیار با فشار کوچکی به کمرم مرا به سمت آسانسور گوشه ی پارکینگ هدایت می کند، پاهایم حرف شنوی می کنند. - با خودم فکر کردم شاید دوست داشته باشی قبل از لاندن آی یک سری هم به موزه ی بریتانیا بزنی. انگشتش را روی دکمه می فشارد و وقتی باز هم سکوتم را می بیند به بحث ادامه نمی دهد. در دل شخصیت بی نظیرش را ستایش می کنم. هر کس دیگری که بود شاید از همراهی من خسته می شد و ترجیح می داد دختر افسرده و بی روحی مانند مرا به حال خود رها کند اما او همیشه شگفت زده ام می کرد. در بدترین لحظات زندگی ام سر می رسید و مرهم دردهایم می شد. کمتر کسی حاضر بود در برابر هیچی، چنین لطفی را در حق کسی کند. وقتی در اتاقک آسانسور، به نیم رخش چشم می دوزم، با خود فکر می کنم شاید پدر و مادرم و مامان گلپر او را برایم فرستاده بودند؛ چرا که اگر نبود من در نبود الیاس مرده بودم. گشت و گذار در موزه ی بریتانیا حواس پرتی خوبی بود. مازیار به نظر می رسید بارها به اینجا آمده باشد چون مانند یک راهنمای تور مجرب، اطلاعات زیادی راجع به عتیقه جات و آثار هنری به جا مانده در آنجا داشت. من که در ابتدا چندان تمایلی در خودم احساس نمی کردم حالا با تمام حواس به توضیحات مازیار درباره ی بخش های مختلف موزه گوش می سپردم. قسمت هایی که بیشترین توجهم را جلب کرده بودند، آثار خاورمیانه و ایران بود. وقتی مقابل منشور شگفت انگیز حقوق بشر کوروش ایستاده بودم برای یک لحظه غرق در لذت و افتخار شدم از اینکه زمانی کشورم چه جایگاه بالایی میان تمام کشورهای دنیا داشت. از تمدن و فرهنگی که با این منشور خودش را به تمام دنیا نمایش داده بود و امروز هیچ کس قادر به انکار جلال و شکوهش نبود. امروز با خودم به این باور رسیدم که شاید من پاسپورت بریتانیایی داشتم و شاید که مادرم بخشی از این خاک بود اما بیشتر از هر چیز دیگری ایرانی بودم و به آن افتخار می کردم. وقتی از موزه خارج می شویم، مازیار لبخند به لب داشت. نگاهش می کنم و او که سوال را در چشمانم می خواند، شانه ای بالا می اندازد:« فقط از اینکه اون برق قشنگ رو دوباره توی چشمات دیدم لذت بردم.» لبخند می زنم و سر پایین می اندازم. او این بار مچم را می گیرد و به بزرگ ترین فانفار اروپا که در مقابلمان بود اشاره می کند:« می خوای سوار بشی؟» نگاهم مسیر اشاره اش را دنبال می کند و با دیدن ارتفاع آن، پاهایم به لرزه می افتند. مازیار مانند همیشه متوجه تغییر حالتم می شود:« خوبی؟» پلک هایم را روی هم می فشارم و لبخندی به اجبار بر لب می نشانم:« خوبم... بریم.» جلوتر از او به راه می افتم و تا حد ممکن لرزش دستانم را در جیب بارانی ام پنهان می کنم. او با اینکه متوجه شده بود چیزی درست نیست در سکوت همراهی ام می کند. وقتی بلیت های از قبل خریداری شده را به سمت متصدی می گیرد، من نگاهم را به آب هایی که حالا در تاریکی شب با وجود نورهای مختلف قیرگون به نظر می رسیدند می دوزم. نوک یخ زده ی انگشتانم با تصور فانفار بزرگی که پشت سرم بود، پارچه ی جیب هایم را محکم مچاله می کنند و با نشستن لمسی بر روی ساعدم، از جا می پرم. مازیار با همان نگاه کاوشگرانه، اجزای صورتم را بررسی می کند:« نوبت ماست.» سر تکان می دهم و می گذارم که او آستین لباسم را تا کابین شیشه ای بکشاند. به در باز شده که می رسیم، پاهای میخ شده ام به زمین را وادار به حرکت می کنم و خودم را روی صندلی تقریبا پرت می کنم. وقتی مازیار مقابلم قرار می گیرد تازه متوجه خالی بودن هر بیست و پنج جایگاه درون کابین می شوم. مازیار که انگار می تواند تعجبم را کشف کند، توضیح می دهد:« کابین مال ماست. می خواستم با خیال راحت کل شهر رو ببینی.» آب دهانم را قورت می دهم. نمی دانستم چقدر هزینه کرده بود تا کابین را تنها برای دو نفرمان رزرو کند اما در حال حاضر نمی توانستم اهمیتی هم بدهم. به محض اینکه کمی ارتفاع می گیریم، معده ام به هم می ریزد. انگشتانم را بند لبه های جایگاهم می کنم و سرم را پایین می اندازم. پلک هایم را تا می توانم به هم می فشارم و تلاش می کنم تا حد ممکن چشمم به منظره ی بیرون نیفتد اما با احساس حرکت کابین به بالا، نفس هایم به شماره می افتند. - آرشیدا؟ صدای نگران مازیار انگار که از فرسخ ها دورتر به گوش می رسد. انگار که من به درون چاله ای از سیاهی فرو می رفتم و او آن طرف تر دستانش را به سمتم برای بیرون کشیدنم دراز کرده بود؛ دستانی که هیچوقت به دستانم نمی رسید. صدای خنده ها و جیغ ها گوش هایم را پر می کند و تصویر دختربچه ای که می لرزید مقابل چشمانم نقش می بندد. - کمـــک... صدای دختربچه با بغضی شکسته مخلوط شده بود و اشک هایش گونه های قرمزش را پوشانده بود. خون در بند بند انگشتان کوچک چسبیده اش به دیواره های کابین دو نفره بند آمده بود و زانوهای بی جانش می لرزید. از پایین صدای خنده های شیطنت آمیز و فریادهای کودکانه بلند بود اما گوش های دختربچه تنها صدای فریاد های خودش را می شنید. - تو رو خدا یکی کمکم کنه. من می ترسم... مــی ترسم. دختر که کف کابین می افتد، بر اثر ضربه کابین حرکت می کند و این بار تنها صدای جیغ هایش هست که همه جا را می گیرد. - آرشیــــدا... فریاد آشنای پسرانه، ضربان های کند شده ی قلبش را شدت می بخشد. امید درون قلبش نورافشانی می کند. او می دانست که این صدا نمی گذاشت هیچ آسیبی به او برسد. او می دانست که صاحب این صدا هرکاری می کرد تا خط بر تنش نیفتد. - الیاس... صدایش رمق نداشت اما گوش هایش فریادهای خشمگین پسر را خطاب به دخترها و پسرانی که با شرارت های کودکانه شان باعث شده بودند بدترین کابوس دختربچه به حقیقت بپیوندد به وضوح می شنید. وقتی چرخ و فلک دوباره حرکت می کند، بند انگشتانش شل می شوند اما گریه هایش هنوز آرام نمی گیرد. کابین که به زمین می رسد، کسی بازوهایش را چنگ می زند و او را بیرون می کشاند. - آرشیدا؟ آرشیدا صدام رو می شنوی؟ دختر بچه نگاهش را به چشمان نگران پسر می دوزد. - آرشیدا؟ دیگه حق نداری سوار چرخ و فلک بشی... دیگه حق نداری... دختر پلک های خسته اش را آرام روی هم می گذارد. حالا که میان دستانی امن قرار داشت می توانست با خیال آسوده از حال برود. کسی به بازویم چنگ می زند و عطری آشنا در بینی ام می پیچد. - آرشیدا؟ چه ات شده دختر؟ میان پلک هایم را باز می کنم و به مازیار چشم می دوزم. طوسی چشمانش گشاد شده بود و ابروهایش بالا رفته بودند. دستانم را مشت می کنم و به صندلی می فشارم. - رنگ صورتت پریده... انگشتانش به سرعت مشغول معاینه ام می شوند. - فشارت افتاده، از ارتفاع می ترسی؟ سوالش را جوری پرسیده بود که انگار نمی توانست باور کند. به زحمت سر تکان می دهم و لبان بی حسم را روی هم می گذارم. او از مقابلم بلند می شود و در کنارم می نشیند. یک دستش محافظ گرانه روی شانه هایم می نشیند و با دست دیگر دمای بدنم را می گیرد. می خواهم تنم را از تنش جدا کنم اما رمقی ندارم. - من گرفتمت، نترس. کلماتش انگار که در گوش هایم حل می شوند و اثری باقی نمی گذارند. تنها صدای پسربچه بود که در ذهنم فریاد می زد:« دیگه حق نداری سوار چرخ و فلک بشی...» اشک هایم بی اختیار از چشمانم سرازیر می شوند و دستم مشت شده بالا می آید تا روی سینه ی مازیار بکوبد. انگار که او مقصر بود. - اون هیچوقت بهم اجازه نمی داد... اون می دونست... شانه هایم را از حلقه ی بازویش جدا می سازم و سرم را تا می توانم خم می کنم تا مشت دیگرم را به یقه ی لباسم بند کنم. نفسم بند آمده بود. - اون همیشه حالم رو می دونست... مازیار می گذارد تا اشک هایم روان شوند و هق هق گریه هایی که دیگر در کنترل من نبود سکوت کابین را بشکند. باز هم در پرتگاه نابودی بودم. باور نمی کردم اما حتی با اینکه فرسنگ ها دور از او بودم، خاطرات الیاس می توانست مرا در هم بکشند و باعث شود همان دردی میان بند بند وجودم بپیچد که آخرین بار در فرودگاه حس کرده بودم. - بهت گفتم کمکت می کنم... سرم با تردید بالا می آید. از میان هاله ی تار اشک هایم، نگاه جدی اش را می بینم؛ همانی که می توانست خون را در رگ هایم منجمد سازد. - پس بذار بهت کمک کنم. درحالی که برای هضم مفهوم کلماتش تلاش می کنم، دستش بالا می آید و چند ثانیه ی بعد سر من در سینه اش فرو می رود، جایی که در این مدت اخیر آماج دردهای بی شمارم بود. - اون بهت اجازه ی سوار شدن نمی داد اما من مجبورت می کنم سوارش بشی... شوک جملاتش، گریه هایم را بند می آورد. - وقتی اون ترس توی وجودت محو بشه، خاطرات اون شخص هم ریشه کن میشه... سرم را از سینه اش جدا می کنم و به چشمانش خیره می شوم. او بازویم را می گیرد و مجبورم می کند روی پاهایم بایستم. پلک هایم را به شدت می بندم و هر دو دستم را بند لباس هایش می کنم تا تعادلم را از دست ندهم. - ببین... لحن آمرانه اش، جایی برای مقاومت باقی نمی گذاشت. آرام میان پلک هایم را باز می گذارم و به تصویری که پشت کابین شیشه ای بود چشم می دوزم. برای یک ثانیه انگار زمان متوقف می شود و تنها صدای مازیار است که در گوشم طنین می زند:« حیف این لذت نیست که از خودت محرومش کنی؟» حق با او بود؛ این تصویر می توانست زیباترین خاطره ی زندگی ام باشد. آسمان شب را چراغ های رنگی پوشانده بود و رودخانه ی تایمز مانند باریکه ای سیاه رنگ از میان نورها عبور می کرد. حلقه ی انگشتان مردانه ی مازیار را به دور مچ باریکم احساس می کنم و بعد نفس هایش، در کنار گوشم هرم می گیرد:« به ترس هات غلبه کن تا بتونی زندگی رو اونطوری که هست ببینی...» چانه اش را میان گودی گردنم احساس می کنم اما تن افسون برانگیز صدایش، قدرت اجتناب را می گرفت. - اون بهت اجازه نمی داد که سوار چرخ و فلک بشی، بنابراین اون در تمام این سال ها فرصت تماشای این صحنه رو از تو گرفت. نفس حبس شده ام را در سینه رها می سازم. چیزی در درونم انگار که می خواست تک تک کلماتش را درون خود حک کند و من پذیرایش بودم. - من به تو دنیایی رو هدیه میدم که گذشته در مقابلش تاب رقابت نداشته باشه. نفس هایش گوش هایم را به بازی می گیرد و عطرش با قدرت میان شش هایم پمپاژ می شود. من گویی که افسون شده باشم در تمام مدتی که کابین دور می زد تا دوباره به زمین برسد، بازوهایم را به میان انگشتان مازیار سپرده بودم و نگاهم حتی ذره ای از آسمان گرفته نمی شد؛ انگار حالا به اندازه ی تمام آن سال هایی که از سر آن خاطره ی تلخ این تجربه ی زیبا را به خود محروم ساخته بودم، خود را غرق لذت بردن از آن کرده بودم. وقتی به کمک مازیار از کابین بیرون می آیم، باد سرد موهایم را شلاق وار به صورتم می کوبد. او با نگاه دیگری که به صورت آشفته ام می اندازد دستم را رها می کند و می گوید:« همین جا صبر کن، برات یک چیز گرم و شیرین می گیرم تا حالت بهتر شه.» تنها سر تکان می دهم و کمرم را به تیر چراغ برقی که در آن نزدیکی بود می چسبانم. با یک دست موهایم را از مقابل چشمانم کنار می زنم و دست دیگرم را درون جیبم فرو می برم تا به تماشای رودخانه بنشینم. دیگر اثری از آن توده ی سنگین در راه گلویم نبود. انگار مازیار توانسته بود مانند همیشه ذهنم را از تمام بندهایش رها سازد و من با همه ی وجود می خواستم کلماتش به حقیقت بپیوندند؛ می خواستم آنقدر خاطره بسازم که گذشته میانشان محو و ناپیدا شود... تا نام "او" برای همیشه پاک شود. وقتی سر می چرخانم متوجه مازیار می شوم که با دو کاپ کاغذی به سمتم می آمد. لبخندی تحویلش می دهم و تکیه ام را از تیر چراغ می گیرم. می خواهم قدمی به سمتش بر دارم که برای یک لحظه، تصویر روشنی که در نمایشگر بزرگ تبلیغاتی نصب شده بر روی برج تجاری پشت سرش با نورهای رنگی می درخشید، متوقفم می کند. بر روی نمایشگر مازیاری در ابعاد بزرگ تر با موهایی آرایش شده و لبخندی چندین برابر زیباتر که جذابیتش هوش از سر هر کسی می پراند درحالی که گوشی موبایل آخرین مدلی را میان دستانش گرفته بود به هر تماشاگری چشمک می زد. شانه هایم که پایین می افتند، بند کیف سر می خورد و کنار پایم روی زمین سقوط می کند و انگار این دنیای من بود که برای یک لحظه سقوط کرده بود. مازیار مقابلم می ایستد و کاپ قهوه را به سمتم می گیرد و زمانی که بهت را از نگاهم می خواند لبخندش خشک می شود. من قدمی به عقب بر می دارم و او سر می چرخاند تا مسیر اشاره ام را دنبال کند. مازیار زیبا و متفاوت همچنان بر روی صفحه ی بزرگ نمایشگر لبخند می زد. وقتی دوباره سر می چرخاند دیگر اثری از گرما در نگاهش نیست. آرام لب می زنم:« تو کی هستی؟»
  2. فصل بیستم منتظر می مانم تا درهای فلزی بزرگ که با طرح زیبایی از شکوفه های مصنوعی تزئین شده بود باز شود و سپس قدم به داخل باغ بزرگ می گذارم. مسیر باریک خاکستری رنگ که با سنگ بتن گران قیمت فرش شده بود را تا رسیدن به عمارت بزرگی که ساختمان مرمرش هیبت با شکوهی از آن را در آسمان ابری به نمایش گذاشته بود دنبال می کنم. باد که وزیدن می گیرد شاخه های بی رنگ درختان سیب و گلابی که در دو طرف مسیر سنگ فرش شده ردیف بودند، به هم می خورد و من سر می چرخانم تا باری دیگر استخر سر بازی را که در هوای سرد زمستان بی مصرف مانده بود نظاره کنم. همیشه حدس می زدم که مازیار باید به طبقه ی مرفهی تعلق داشته باشد اما هیچ وقت تصور نمی کردم که او صاحب چنین عمارتی باشد که وجود نظیر آن، حتی در شهری مانند لندن، دور از تصور بود. پله ی سنگی سوم را که بالا می روم، مقابل در می ایستم. به محض نشستن انگشت اشاره ام بر روی زنگ، در به سرعت باز می شود و من هیبت خسته ی او را که حتی در شلوار ورزشی و تی شرت سفید راحتی جذابیت خود را از دست نداده بود، نظاره می کنم. او پلک هایش را روی هم می فشارد و به میان موهای آشفته اش دستی می کشد:« کاش قبل از اینکه بری بهم خبر می دادی. می تونستم برسونمت.» نگرانی را در نگاهش می خوانم اما نمی توانم درک کنم. چه اتفاق وحشتناکی ممکن بود که در لندن برایم بیفتد؟ شاید می ترسید که نکند تب عصبی دیگری گریبانم را بگیرد و در خیابان از هوش بروم؟ اما نمی توانستم سرزنشش کنم؛ چرا که من مقصر این نگرانی ها بودم. از اولین لحظه ای که در دشت گل یک دیگر را دیده بودیم تا همین چند روز پیش، چیزی جز ضعف از خودم نشانش نداده بودم و حالا تنها تصویر نقش بسته از من در ذهنش دختری رنجور و شکننده بود که ممکن است هر آن با کوچک ترین تلنگری از هم بپاشد. او قدمی عقب می رود و درحالی که دستش از دستگیره ی در جدا نمی شد آن را کمی باز تر می کند تا من رد شوم. - ویندی میز ناهار رو آماده کن. آرشیدا برگشته. تصویر خدمتکار سرخانه با آن قد متوسط و شکم برآمده درحالی که آستین های لباسش همیشه تا آرنج بالا بود تا ساعدهای گوشتالودش را به نمایش بگذارد، مقابل چشمانم نقش می بندد. شاید اگر امروز می توانستم روی پا بایستم، آن را مدیون غذاهای مقوی و خوش طعم او باشم. بارانی ام را که زیر قطرات باران خیس شده بود در می آورم و بر جالباسی نصب شده در کنار در آویزان می کنم. دستی به موهای مرطوبی که به پیشانی ام چسبیده بودند می کشم و به سمت سالن غذاخوری که در سمت راست راه پله ی سنگی مقابل در ورودی قرار داشت می روم تا روی یکی از صندلی های میز دوازده نفره ی مجلل جا بگیرم. میز مقابلم با سبد نان های خانگی و مخلفات غذا تزئین شده بود. مازیار روی صندلی که در راس میز قرار داشت می نشیند و در حالی که یک دستش را بند روزنامه ی London times روی میز کرده بود، لیوان قهوه ی خودش را به سمتم سر می دهد. - این رو بخور،گرمه. لرز خفیف نشسته به تنم مقابل هر نوع مخالفتی را می گیرد و کف دو دستم را به بدنه ی سرامیکی لیوان می چسبانم تا حرارت به منافذ پوستم رخنه ی کند. جرعه ای از محتویات خوش عطر را به دهانم می فرستم و از بالای لیوان به مازیار که با جدیت و اخم هایی در هم مشغول خواندن صفحه ای از روزنامه بود، نگاه می کنم. ویندی که سینی به دست وارد سالن می شود، سر می چرخانم و لبخندی گرم تحویلش می دهم. او سینی را مقابل من روی میز می گذارد و نگاه دقیقی به چهره ام می اندازد:« حالت چطوره عزیزم؟» نگاهم روی محتویات وسوسه انگیزی که در ظرف های مختلف قرار داشت می لغزد و درحالی که غرغر معده ام بلند می شود به او جواب می دهم:« خیلی بهترم با تشکر از تو.» او دست تپلش را روی شانه ام می کشد:« حرفشم نزن.» سپس کاسه ای مقابلم می گذارد:« این سوپ سبزیجاته. مخصوص تو درستش کردم.» دستش را با محبت می فشارم:« ممنونم.» ویندی که از میز دور می شود، مازیار روزنامه اش را کنار می گذارد و یکی از بشقاب هایی را که حاوی تکه های سوخاری مرغ در کنار سبزیجات بود به سمت خودش می کشد. - راستی امروز پست برات نامه ای از طرف دانشگاه اورد. قاشق سوپ را در کاسه می گذارم و می پرسم:« چی گفتن؟» سرش را تکان می دهد و جرعه ای از لیوان آبی که در کنارش بود می نوشد:« نمی دونم. گذاشتم تا خودت بازش کنی.» اشاره اش را که به تَله ای از نامه ها و رسیدهای انباشته شده بر روی هم در آن سر میز می بیینم، از جایم بلند می شوم و به آن سمت می روم. میان نامه ها پاکتی کاهی رنگ را می بینم که با تمبر زرشکی در وسط مهر و موم شده بود. وقتی به پشت آن نگاهی می اندازم نام خودم و دانشگاه را به سرعت تشخیص می دهم. نامه به دست دوباره روی صندلی می نشینم و کاسه را به کناری سر می دهم تا روی میز فضای کافی برای تکه های پاره شده ی پاکت، باز کنم. نگاهم را بر روی خطوط انگلیسی تایپ شده حرکت می دهم و نفس عمیقم را به بیرون می فرستم. مازیار درحالی که نگاهش را به ظرف مقابلش دوخته بود مشغول بازی با محتویات غذایش می شود و من کنجکاوی اش را تشخیص می دهم. - زمان شروع کلاسام رو به صورت رسمی اعلام کردن و... نامه را دوباره تا می کنم و در پاکتش قرار می دهم. نگاه مازیار بالا آمده و منتظر شنیدن ادامه ی کلماتم بود. - خبر دادن که من مشمول بورسیه ی سالانه میشم و اگرم تمایل داشته باشم می تونم براش اسم بنویسم. ابروهای مازیار بالا می روند. قاشقش را با تکه مرغ دیگری پر می کند و سری به نشانه ی تحسین تکان می دهد:« حتما تحت تاثیر طراحی هایی که نشونشون دادی قرار گرفتن.» درخششی از رضایت را میان حلقه ی طوسی چشمانش می بینم. انگار از تصمیمش برای حمایت من خشنود به نظر می رسید. برای خالی نبودن عریضه لبخندی بی جان روی لب هایم می نشیند. باورش سخت بود که محقق شدن یکی از رویاهای زندگی ام را به عین مقابل چشمانم می دیدم اما نمی دانستم چرا قلبم نمی تواند خوشحالی را پیدا کند؛ مانند تکه گوشت مچاله شده ای درد می کشید و من برای تسکینش هیچ درمانی نمی شناختم. - نظرت چیه امروز بعد از ظهر بریم بیرون؟ چشمانم را از کاسه ی سوپ می گیرم و به مازیار می دوزم. - از لحظه ای که اومدی فرصتی برای گشت زدن توی لندن پیدا نکردی و به نظرم حماقته اگر از دیدن «بیگ بن» و «لاندِن آی» بگذری. دستم را بند لبه ی میز می کنم. او راست می گفت. خاطرات کودکی به قدری محو و مبهم بودند که برج مشهور ساعت و چرخ و فلک بزرگ نورانی در کنار رودخانه ی تایمز میانشان گم بود و حالا با وجود عدم تمایل درونی ام، فرصت مرور دوباره شان از دست ندادنی بود. - خوبه. لبانم را با نوک زبان خیس می کنم و دوباره سرم را پایین می اندازم تا با ذهنی مشوش به محتویات سوپم چشم بدوزم. جواب کوتاهم، برایش خوشایند نبود اما چیزی نمی گوید. به عقیده ی او، این سه هفته باید کافی می بود تا خودم را پیدا کرده و مشکلات را در گوشه ای فراموش شده ای از ذهنم سپرده باشم اما برای من کافی نبود. تنهایی هایم در این روزهای کذایی تنها یادآوری برای دردهای بی شماری بود که در جای به جای بدنم پخش بود. خاطرات گذشته حتی یک لحظه رهایم نمی کرد و کابوس های شبانه تنهایم نمی گذاشت. موهایم را پشت گوشم می زنم و به مازیار که در ماشین آلمانی اش را برایم باز می کرد، چشم می دوزم. کیف کوچکی را که بند بلندش روی شانه ام نشسته بود با دست عقب می دهم و روی صندلی که بوی چرم مخلوطش در رایحه ی آشنای مازیار، کل ماشین را پر کرده بود می نشینم. به محض روشن شدن ماشین، صدای موسیقی ملایم بی کلام سکوت حاکم را می شکند. آسمان لندن به عادت همیشه خاکستری بود و خورشید خودش را میان تکه ابرهای یکپارچه پنهان کرده بود. سرم را به شیشه ی ماشین تکیه می دهم و آهی بی اختیار از میان لبان چفت شده ام بیرون می ریزد. - چیزی شده؟ به نیم رخ مازیار که نگاه جدی اش همچنان بر خیابان مقابلش قفل بود اما تمام حواسش به سمت من بود، چشم می دوزم و لب می زنم:« هیچی.» او تصمیم می گیرد باورم کند و به بحث ادامه نمی دهد. با نوک انگشت اشاره روی پنجره ضرب می گیرم و ساختمان های بزرگ و مدرن را از نظر می گذرانم. گذشته ای که حالا فرسخ ها دورتر از دسترس من بود دشت گل را مقابل چشمانم زنده می کند و دلم را تنگ عطر شیرین گل ها و آسمان همیشه آبی اش می کند اما از درون می دانستم که دشت گل بدون مامان گلپر مهربانم دیگر هیچ وقت مانند سابق نخواهد بود. با توقف ماشین در پارکینگ چند طبقه، دستم را برای کشیدن دستگیره ی در باز می کنم و قدم به بیرون می گذارم. سرم را از لبه ی بتنی دیوار کم ارتفاع حصاری بیرون می برم و چشم به فانفار بزرگی که در کنار رودخانه ی وسیع تایمز تصویر باشکوهی را رقم زده بود می دوزم. خاطرات مبهم می خواهند که دوباره جایگزین تصاویر مقابل چشمانم شوند اما نشستن لمس آشنای مازیار بر روی کمرم، نجاتم می دهد. - قشنگه نه؟ زبانم عاجز از حرکت و بیرون ریختن کلمات بود پس تنها به تکان سر اکتفا می کنم و وقتی مازیار با فشار کوچکی به کمرم مرا به سمت آسانسور گوشه ی پارکینگ هدایت می کند، پاهایم حرف شنوی می کنند. - با خودم فکر کردم شاید دوست داشته باشی قبل از لاندن آی یک سری هم به موزه ی بریتانیا بزنی. انگشتش را روی دکمه می فشارد و وقتی باز هم سکوتم را می بیند به بحث ادامه نمی دهد. در دل شخصیت بی نظیرش را ستایش می کنم. هر کس دیگری که بود شاید از همراهی من خسته می شد و ترجیح می داد دختر افسرده و بی روحی مانند مرا به حال خود رها کند اما او همیشه شگفت زده ام می کرد. در بدترین لحظات زندگی ام سر می رسید و مرهم دردهایم می شد. کمتر کسی حاضر بود در برابر هیچی، چنین لطفی را در حق کسی کند. وقتی در اتاقک آسانسور، به نیم رخش چشم می دوزم، با خود فکر می کنم شاید پدر و مادرم و مامان گلپر او را برایم فرستاده بودند؛ چرا که اگر نبود من در نبود الیاس مرده بودم. گشت و گذار در موزه ی بریتانیا حواس پرتی خوبی بود. مازیار به نظر می رسید بارها به اینجا آمده باشد چون مانند یک راهنمای تور مجرب، اطلاعات زیادی راجع به عتیقه جات و آثار هنری به جا مانده در آنجا داشت. من که در ابتدا چندان تمایلی در خودم احساس نمی کردم حالا با تمام حواس به توضیحات مازیار درباره ی بخش های مختلف موزه گوش می سپردم. قسمت هایی که بیشترین توجهم را جلب کرده بودند، آثار خاورمیانه و ایران بود. وقتی مقابل منشور شگفت انگیز حقوق بشر کوروش ایستاده بودم برای یک لحظه غرق در لذت و افتخار شدم از اینکه زمانی کشورم چه جایگاه بالایی میان تمام کشورهای دنیا داشت. از تمدن و فرهنگی که با این منشور خودش را به تمام دنیا نمایش داده بود و امروز هیچ کس قادر به انکار جلال و شکوهش نبود. امروز با خودم به این باور رسیدم که شاید من پاسپورت بریتانیایی داشتم و شاید که مادرم بخشی از این خاک بود اما بیشتر از هر چیز دیگری ایرانی بودم و به آن افتخار می کردم. وقتی از موزه خارج می شویم، مازیار لبخند به لب داشت. نگاهش می کنم و او که سوال را در چشمانم می خواند، شانه ای بالا می اندازد:« فقط از اینکه اون برق قشنگ رو دوباره توی چشمات دیدم لذت بردم.» لبخند می زنم و سر پایین می اندازم. او این بار مچم را می گیرد و به بزرگ ترین فانفار اروپا که در مقابلمان بود اشاره می کند:« می خوای سوار بشی؟» نگاهم مسیر اشاره اش را دنبال می کند و با دیدن ارتفاع آن، پاهایم به لرزه می افتند. مازیار مانند همیشه متوجه تغییر حالتم می شود:« خوبی؟» پلک هایم را روی هم می فشارم و لبخندی به اجبار بر لب می نشانم:« خوبم... بریم.» جلوتر از او به راه می افتم و تا حد ممکن لرزش دستانم را در جیب بارانی ام پنهان می کنم. او با اینکه متوجه شده بود چیزی درست نیست در سکوت همراهی ام می کند. وقتی بلیت های از قبل خریداری شده را به سمت متصدی می گیرد، من نگاهم را به آب هایی که حالا در تاریکی شب با وجود نورهای مختلف قیرگون به نظر می رسیدند می دوزم. نوک یخ زده ی انگشتانم با تصور فانفار بزرگی که پشت سرم بود، پارچه ی جیب هایم را محکم مچاله می کنند و با نشستن لمسی بر روی ساعدم، از جا می پرم. مازیار با همان نگاه کاوشگرانه، اجزای صورتم را بررسی می کند:« نوبت ماست.» سر تکان می دهم و می گذارم که او آستین لباسم را تا کابین شیشه ای بکشاند. به در باز شده که می رسیم، پاهای میخ شده ام به زمین را وادار به حرکت می کنم و خودم را روی صندلی تقریبا پرت می کنم. وقتی مازیار مقابلم قرار می گیرد تازه متوجه خالی بودن هر بیست و پنج جایگاه درون کابین می شوم. مازیار که انگار می تواند تعجبم را کشف کند، توضیح می دهد:« کابین مال ماست. می خواستم با خیال راحت کل شهر رو ببینی.» آب دهانم را قورت می دهم. نمی دانستم چقدر هزینه کرده بود تا کابین را تنها برای دو نفرمان رزرو کند اما در حال حاضر نمی توانستم اهمیتی هم بدهم. به محض اینکه کمی ارتفاع می گیریم، معده ام به هم می ریزد. انگشتانم را بند لبه های جایگاهم می کنم و سرم را پایین می اندازم. پلک هایم را تا می توانم به هم می فشارم و تلاش می کنم تا حد ممکن چشمم به منظره ی بیرون نیفتد اما با احساس حرکت کابین به بالا، نفس هایم به شماره می افتند. - آرشیدا؟ صدای نگران مازیار انگار که از فرسخ ها دورتر به گوش می رسد. انگار که من به درون چاله ای از سیاهی فرو می رفتم و او آن طرف تر دستانش را به سمتم برای بیرون کشیدنم دراز کرده بود؛ دستانی که هیچوقت به دستانم نمی رسید. صدای خنده ها و جیغ ها گوش هایم را پر می کند و تصویر دختربچه ای که می لرزید مقابل چشمانم نقش می بندد. - کمـــک... صدای دختربچه با بغضی شکسته مخلوط شده بود و اشک هایش گونه های قرمزش را پوشانده بود. خون در بند بند انگشتان کوچک چسبیده اش به دیواره های کابین دو نفره بند آمده بود و زانوهای بی جانش می لرزید. از پایین صدای خنده های شیطنت آمیز و فریادهای کودکانه بلند بود اما گوش های دختربچه تنها صدای فریاد های خودش را می شنید. - تو رو خدا یکی کمکم کنه. من می ترسم... مــی ترسم. دختر که کف کابین می افتد، بر اثر ضربه کابین حرکت می کند و این بار تنها صدای جیغ هایش هست که همه جا را می گیرد. - آرشیــــدا... فریاد آشنای پسرانه، ضربان های کند شده ی قلبش را شدت می بخشد. امید درون قلبش نورافشانی می کند. او می دانست که این صدا نمی گذاشت هیچ آسیبی به او برسد. او می دانست که صاحب این صدا هرکاری می کرد تا خط بر تنش نیفتد. - الیاس... صدایش رمق نداشت اما گوش هایش فریادهای خشمگین پسر را خطاب به دخترها و پسرانی که با شرارت های کودکانه شان باعث شده بودند بدترین کابوس دختربچه به حقیقت بپیوندد به وضوح می شنید. وقتی چرخ و فلک دوباره حرکت می کند، بند انگشتانش شل می شوند اما گریه هایش هنوز آرام نمی گیرد. کابین که به زمین می رسد، کسی بازوهایش را چنگ می زند و او را بیرون می کشاند. - آرشیدا؟ آرشیدا صدام رو می شنوی؟ دختر بچه نگاهش را به چشمان نگران پسر می دوزد. - آرشیدا؟ دیگه حق نداری سوار چرخ و فلک بشی... دیگه حق نداری... دختر پلک های خسته اش را آرام روی هم می گذارد. حالا که میان دستانی امن قرار داشت می توانست با خیال آسوده از حال برود. کسی به بازویم چنگ می زند و عطری آشنا در بینی ام می پیچد. - آرشیدا؟ چه ات شده دختر؟ میان پلک هایم را باز می کنم و به مازیار چشم می دوزم. طوسی چشمانش گشاد شده بود و ابروهایش بالا رفته بودند. دستانم را مشت می کنم و به صندلی می فشارم. - رنگ صورتت پریده... انگشتانش به سرعت مشغول معاینه ام می شوند. - فشارت افتاده، از ارتفاع می ترسی؟ سوالش را جوری پرسیده بود که انگار نمی توانست باور کند. به زحمت سر تکان می دهم و لبان بی حسم را روی هم می گذارم. او از مقابلم بلند می شود و در کنارم می نشیند. یک دستش محافظ گرانه روی شانه هایم می نشیند و با دست دیگر دمای بدنم را می گیرد. می خواهم تنم را از تنش جدا کنم اما رمقی ندارم. - من گرفتمت، نترس. کلماتش انگار که در گوش هایم حل می شوند و اثری باقی نمی گذارند. تنها صدای پسربچه بود که در ذهنم فریاد می زد:« دیگه حق نداری سوار چرخ و فلک بشی...» اشک هایم بی اختیار از چشمانم سرازیر می شوند و دستم مشت شده بالا می آید تا روی سینه ی مازیار بکوبد. انگار که او مقصر بود. - اون هیچوقت بهم اجازه نمی داد... اون می دونست... شانه هایم را از حلقه ی بازویش جدا می سازم و سرم را تا می توانم خم می کنم تا مشت دیگرم را به یقه ی لباسم بند کنم. نفسم بند آمده بود. - اون همیشه حالم رو می دونست... مازیار می گذارد تا اشک هایم روان شوند و هق هق گریه هایی که دیگر در کنترل من نبود سکوت کابین را بشکند. باز هم در پرتگاه نابودی بودم. باور نمی کردم اما حتی با اینکه فرسنگ ها دور از او بودم، خاطرات الیاس می توانست مرا در هم بکشند و باعث شود همان دردی میان بند بند وجودم بپیچد که آخرین بار در فرودگاه حس کرده بودم. - بهت گفتم کمکت می کنم... سرم با تردید بالا می آید. از میان هاله ی تار اشک هایم، نگاه جدی اش را می بینم؛ همانی که می توانست خون را در رگ هایم منجمد سازد. - پس بذار بهت کمک کنم. درحالی که برای هضم مفهوم کلماتش تلاش می کنم، دستش بالا می آید و چند ثانیه ی بعد سر من در سینه اش فرو می رود، جایی که در این مدت اخیر آماج دردهای بی شمارم بود. - اون بهت اجازه ی سوار شدن نمی داد اما من مجبورت می کنم سوارش بشی... شوک جملاتش، گریه هایم را بند می آورد. - وقتی اون ترس توی وجودت محو بشه، خاطرات اون شخص هم ریشه کن میشه... سرم را از سینه اش جدا می کنم و به چشمانش خیره می شوم. او بازویم را می گیرد و مجبورم می کند روی پاهایم بایستم. پلک هایم را به شدت می بندم و هر دو دستم را بند لباس هایش می کنم تا تعادلم را از دست ندهم. - ببین... لحن آمرانه اش، جایی برای مقاومت باقی نمی گذاشت. آرام میان پلک هایم را باز می گذارم و به تصویری که پشت کابین شیشه ای بود چشم می دوزم. برای یک ثانیه انگار زمان متوقف می شود و تنها صدای مازیار است که در گوشم طنین می زند:« حیف این لذت نیست که از خودت محرومش کنی؟» حق با او بود؛ این تصویر می توانست زیباترین خاطره ی زندگی ام باشد. آسمان شب را چراغ های رنگی پوشانده بود و رودخانه ی تایمز مانند باریکه ای سیاه رنگ از میان نورها عبور می کرد. حلقه ی انگشتان مردانه ی مازیار را به دور مچ باریکم احساس می کنم و بعد نفس هایش، در کنار گوشم هرم می گیرد:« به ترس هات غلبه کن تا بتونی زندگی رو اونطوری که هست ببینی...» چانه اش را میان گودی گردنم احساس می کنم اما تن افسون برانگیز صدایش، قدرت اجتناب را می گرفت. - اون بهت اجازه نمی داد که سوار چرخ و فلک بشی، بنابراین اون در تمام این سال ها فرصت تماشای این صحنه رو از تو گرفت. نفس حبس شده ام را در سینه رها می سازم. چیزی در درونم انگار که می خواست تک تک کلماتش را درون خود حک کند و من پذیرایش بودم. - من به تو دنیایی رو هدیه میدم که گذشته در مقابلش تاب رقابت نداشته باشه. نفس هایش گوش هایم را به بازی می گیرد و عطرش با قدرت میان شش هایم پمپاژ می شود. من گویی که افسون شده باشم در تمام مدتی که کابین دور می زد تا دوباره به زمین برسد، بازوهایم را به میان انگشتان مازیار سپرده بودم و نگاهم حتی ذره ای از آسمان گرفته نمی شد؛ انگار حالا به اندازه ی تمام آن سال هایی که از سر آن خاطره ی تلخ این تجربه ی زیبا را به خود محروم ساخته بودم، خود را غرق لذت بردن از آن کرده بودم. وقتی به کمک مازیار از کابین بیرون می آیم، باد سرد موهایم را شلاق وار به صورتم می کوبد. او با نگاه دیگری که به صورت آشفته ام می اندازد دستم را رها می کند و می گوید:« همین جا صبر کن، برات یک چیز گرم و شیرین می گیرم تا حالت بهتر شه.» تنها سر تکان می دهم و کمرم را به تیر چراغ برقی که در آن نزدیکی بود می چسبانم. با یک دست موهایم را از مقابل چشمانم کنار می زنم و دست دیگرم را درون جیبم فرو می برم تا به تماشای رودخانه بنشینم. دیگر اثری از آن توده ی سنگین در راه گلویم نبود. انگار مازیار توانسته بود مانند همیشه ذهنم را از تمام بندهایش رها سازد و من با همه ی وجود می خواستم کلماتش به حقیقت بپیوندند؛ می خواستم آنقدر خاطره بسازم که گذشته میانشان محو و ناپیدا شود... تا نام "او" برای همیشه پاک شود. وقتی سر می چرخانم متوجه مازیار می شوم که با دو کاپ کاغذی به سمتم می آمد. لبخندی تحویلش می دهم و تکیه ام را از تیر چراغ می گیرم. می خواهم قدمی به سمتش بر دارم که برای یک لحظه، تصویر روشنی که در نمایشگر بزرگ تبلیغاتی نصب شده بر روی برج تجاری پشت سرش با نورهای رنگی می درخشید، متوقفم می کند. بر روی نمایشگر مازیاری در ابعاد بزرگ تر با موهایی آرایش شده و لبخندی چندین برابر زیباتر که جذابیتش هوش از سر هر کسی می پراند درحالی که گوشی موبایل آخرین مدلی را میان دستانش گرفته بود به هر تماشاگری چشمک می زد. شانه هایم که پایین می افتند، بند کیف سر می خورد و کنار پایم روی زمین سقوط می کند و انگار این دنیای من بود که برای یک لحظه سقوط کرده بود. مازیار مقابلم می ایستد و کاپ قهوه را به سمتم می گیرد و زمانی که بهت را از نگاهم می خواند لبخندش خشک می شود. من قدمی به عقب بر می دارم و او سر می چرخاند تا مسیر اشاره ام را دنبال کند. مازیار زیبا و متفاوت همچنان بر روی صفحه ی بزرگ نمایشگر لبخند می زد. وقتی دوباره سر می چرخاند دیگر اثری از گرما در نگاهش نیست. آرام لب می زنم:« تو کی هستی؟»
  3. سلااااام @Yegane98

    خووووبی تو؟ رمانت کجا رفته دختر؟ نگو حذفش کردیییی. تازه به جاهای خوب رسیدهههه بود:(

  4. سلام به نویسنده ی خلاق و خوش قلم خودم اول از همه، چرا اینقدرغم انگیز ؟؟؟؟ غم و اندوه کلا از ابتدای رمانت تا انتهای اون موج می زد که البته دلیل خوبی پشتش خوابیده بود و اون هم عشق دردناک آناهیل بود و به نظر من با اتفاقاتی که در کل رمان افتاده بود پایان هوشمندانه و غیرقابل حدسی رو ترتیب داده بودی. نکته ای که من خیلی درمورد رمانت دوست داشتم قلم شیرین و توصیفات زیبات بود و صد البتهههه شخصیت پردازی معرکه. خواننده غم و درد شخصیت اصلی رو به خوبی می فهمه و اینطوری خیلی خوب باهاش ارتباط می گیره. از طرفی تو فقط نمی نوشتی بلکه به تمام رمان عمق می دادی و باعث تحریک احساسات خواننده می شدی که این پل ارتباطی برای ما و توی نویسنده بود. من پستات رو خوندم و ایرادی ندیدم. مشخصه که دقت داشتی. کارت عالی بود عزیزم و یک بار دیگه برای تموم کردن رمان زیبات بهت تبریک میگم.
  5. دوست عزیییزم، فروردینی خوشگل دوست داشتنی ، تولدت رو بی نهایت بهت تبریک می گم و برات سالی پر از سورپرایزهای لذت بخش و موفقیت های بی پایان آرزو می کنم. امیدوارم صد سالگیت رو جشن بگیری500

    @Hany Pary

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Sara.s

      Sara.s

      @Hany Pary

      رمان من با این سرعت مورچه ای حالاحالاها کار داره. باور کن صدساله قراره وقت بذارم بشینم پاش ولی نمیشه اصلا. طلسم شدم خخخ.

      @hestia خودش صد ساله پست نذاشتههههه. نمیگه خواننده هاش دارن می میرن تا ادامه رمان رو بخونن؟؟؟

    3. Hany Pary

      Hany Pary

      از اونجایی ک از این دخیه @hestia شدیدا شکارممم از این آب گلالود ماهی میگیرم و میام تو تیم یو :| @Sara.s من خودمو هرروز و هرشب جر میدم میگم بپارت هربار یا با یه "چشم عشقم" سرم شیر میمالونه یا هم میگ حسش نیس و هزارتا بهونه میاره که کلا حرفم یادم میره :| 

      سارا.س بریزیم تا میخوره بزنیمش صدا سگ خیس بده :| 

    4. hestia

      hestia

      دقیقا سگ خیس چجوریه صداش؟؟:|

      شرح بده ببینمxD

  6. سلام عزیزدلم. پست های انتها رو خوندم و مثل همیشه لذت بی انتها بردم. فقط اینکه توی صفحه ی سوم رمانت تا چشم کار می کرد دیالوگ بود که دیده می شد و من که می خوندم واقعا دلتنگ توصیفات پیچیده و منولوگ های قشنگت شدم. سعی کن این تناسب رو دوباره برقرار کنی. با عجله و شتاب زده ننویس و پست نذار. مهم نیست اگر دو هفته طول بکشه تا پست جدیدت آپ بشه. مهم اینکه که بتونی از تمام توان و مهارتت برای فوق العاده نوشتن استفاده کنی. با این وجود مثل همیشه عالی بودی. خسته نباشی گلم
  7. تولدت مبارک

    این هم هدیه

    mbw_profil-sokoot-11.jpg

    1. Sara.s

      Sara.s

      مرسیییییییی عشقمhfjg500:-<

      @ملیکا ملاز

  8. تولدت مبارک گلي

    1. Sara.s

      Sara.s

      مرسیییی عزیزدل من500:-<

      @Narges85

  9. سلام عشق جان

    سالروز تولدت مبارک باشه:-<500😍😍😍😘😘😘😘

    1. Sara.s

      Sara.s

      سلاااام عزیزدلممممم^_^

      مرسی دوست خوووبم:-<500

      @hestia

    2. hestia

      hestia

      چطوری دختر؟چیکارا میکنی؟

  10. تولدت مبارک سارا جان...🌙

    1. Sara.s

      Sara.s

      مرسییییی خوشگلم:-<500

      @Mah.m

  11. بیا بندازیم امشب یه عکس یادگآری..

    همین شب که شکوفتی مثل گل بهآری...:)

    خیلی میخوامت اما نمیدونم 
    خیلی رو چطوری بنویسم که 
    خیـــلی خونده بشه ...!!

    انشالله تو سال جدید، با این سن جدیدت، کلی اتفاقای جذاب جدید تجربه کنی سارای قشنگم.. دوستت دارم مهربون جان🌹❤️🌹

    1. Sara.s

      Sara.s

      عشققققممممم

      بینهایت با این آرزوهای قشنگ و آهنگ فوق العاده ات خوشحالم کردی

      مرسییییی که به یادت بودم500:-<

      @Hany Pary

    2. Hany Pary

      Hany Pary

      اگر من به یادت بودم، این هنر توعه که خودتو تو ذهنم قشنگ نقاشی کردی عزیزدل هانی_^ بنابراین تشکر لازم نیس.. جفتمونم فروردینیم ذوقیدمممم_^^ @Sara.s

    3. Sara.s

      Sara.s

      عزییییزدلم من هرچی دارم از محبت شما دوستای خوشگلمه.

      ای جان چه تشابه شیرینی، فروردینی مهربون من500

      @Hany Pary

  12.  

    تولدت مبارک عزیزم...⚘❤😘

    1. Sara.s

      Sara.s

      تشکر بی نهااااایت عزیزدلمممم500:-<

      @ANAEM

  13. سارا.اس

    اس اس.یارا 10

    بپر به عکسا شخصیت رمانم رای بده خوع :/ 

    https://forum.98iia.com/topic/12597-انتخاب-برترین-تاپیک-عکس-شخصیت-دور-دوم/رمان دارم دیر می شوم، شماره آخری..

     

    1. Sara.s

      Sara.s

      انجام شد;)

    2. Hany Pary

      Hany Pary

      مرسی هوااارتا_**

  14. مرسی عزییییییزدلم. چقدر نیاز به یک نقد مفصل از رمان داشتم تا ببینم در چه وضعیتی قرار گرفته. نمی دونی چقدر انرژی به رگ هام تزریق کردی خوشگلم. درباره ی داستانی که مامان گلپر روایتش کرد اتفاقا منتقدم هم بهم گفت بهتر بود تیکه تیکه اش می کردم و هر جا بخشی رو بیان می کردم ولی چون از قبل اون قسمت و خیلی از قسمت های بعدی رو نوشتم الان دیگه کاری از دستم برنمیاد. توصیفت از شخصیت های رمان، واقعا مشخص کرد چطور با دقت رمان رو خوندی و باهاشون خو گرفتی و هیچ چیز بیشتر از این نمی تونه خوشحالم کنه. بازم مرسی ازت که وقتت رو گذاشتی و رمانم رو خوندی. بی نهایت خوشحالم کردی با نقد فوق العادت دوست قشنگم.
  15. سلام عزیزدلم. مثل همیشه فوق العاده بود. فقط یکی دو تا اشتباه دیدم: تا دست افکاراتش را بگیرد... ( پارت هجدهم ) افکار خودش یک جمع مکسره و نباید "ات" بهش اضافه بشه. مهبتش : محبتش ( پارت بیستم ) یک توصیه ی کوچولو هم دارم برات. نثر زیبات واقعا برای من جذابیت فوق العاده داره و لذت بخش ترینه. فقط سعی کن روی توصیفات مکانی و زمانیت کار کنی. اینکه تابستونه یا زمستون، برف میاد یا بارون. شخصیت هات چه لباس هایی تنشونه و هر پارت کجا داره اتفاق میفته. این موارد باعث گنگ شدن رمانت میشه و خواننده با هاله ای ابهام طرفه. می دونم که می تونی با همین نثر قشنگت، این ابهامات جزئی رو برطرف کنی عشقم.
×
×
  • اضافه کردن...