رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

miss.najiw

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    952
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4,676 Excellent😃😃😃😃

درباره miss.najiw

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,677 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ششم** گزینه ی پیام را کلیک می کند و اینگونه می نویسد" سلام عزیز جون خوبی کجایی؟ دلم برات تنگ شده ! " پیام را ارسال می کند و به انتظار پاسخ آن می نشیند. طولی نمی کشد که به مقصد مورد نظر می رسند. خانه ی خاله محبوبه روبروی پارک کوچک و سر سبزی بود که گه گداری برای استفاده از هوای آزاد، ناهار و یا شام را در آنجا صرف می کردند. سیروس ماشین را کنار دیوار خانه اشان پارک می کند و به مرجان و نیلوفر می گوید: - پیاد بشین. آن ها هم حرف را گوش می کنند و از ماشین پیاده می شوند‌. نیلوفر نگاهی به پیام بی پاسخش می اندازد. چه شده که پاسخی از سعید دریافت نمی کند؟ به احتمال زیاد سرش خیلی شلوغ است و گوشی اش دم دستش نیست. گوشی را درون کیفش می گذارد و همراه پدر و مادر خود مقابل درب می ایستند. سیروس زنگ را می فشارد و کمتر از دو ثانیه درب باز می شود... همه دور هم جمع بودند. مادر جان طیبه، خاله معصومه، دایی محمد ، خاله محبوبه و مرجان، خانواده ی کوچک اما وفادار که آخر هفته ها را کنار هم می گذراندند. خاله معصومه ، دختر بزرگ مادر جان بود و دو تا پسر بزرگ با نام های علی و عباس داشت . علی ۲۷ سال داشت و متاهل بود. اما اکنون حضور نداشت؛ به دلیل اینکه آن ها در شهری دیگر یعنی تهران ساکن بودند. عباس هم ۲۰ سال داشت و آن هم سربازی بود. دایی محمد ، پسر وسط مادر جان، یک دختر با نام سمیرا که نامزد بود و یک پسر کوچک تر با نام سیما که پانزده ساله بود، داشت. خاله محبوبه هم دختر سوم که یک دختر بیست ساله با نام شیدا داشت که نزدیک ترین کس نیلوفر بود. و در آخر مادر نیلوفر، مرجان که با آن ها آشنایی داریم. نیلوفر تک دختر ، مرجان بود و به نوعی دردانه ی آن ها! شوهر خاله ها بساط قلیان راه انداخته بودند و خنده ایشان خانه را پر کرده بود. خاله ها هم در آشپزخانه بودند و کارهای نیمه تمام محبوبه را انجام می دادند. نیلوفر و شیدا هم در اتاق بودند و با هم گفتگو می کردند... نیلوفر رو تخت شیدا نشسته بود و عکس های زیبایی را که شیدا گرفته بود را نگاه می کرد. از آن ور هم شیدا خاطرات شیرین عکاسی اش در اردو را تعریف می کرد و نیلوفر هم گوش می سپرد. شیدا :- وای باورت نمیشه نیلو خیلی خوب بود! دور تا دور دره سبزه هایی بیرون زده بود که جلوه ی قشنگ و زیبایی داشت. از اونور هم رودخونه ی پایین دره زیبایی رو بیشتر کرده بود. حیفم اومد عکس نگیرم، خیلی قشنگ بود! ناگهان نیلوفر از گوش سپردن حرف های شیدا بیرون آمد و حواسش را به سعیدش داد. آخر از دره و رودخانه، خاطره ی کوچکی داشتند که نیلوفر را به تغریق آن برده بود. " یک روز جمعه سمت کوهای زشک رفته بودند و از آن بالا منظره ی رودخانه را تماشا می کردند‌. روز خوب و شادی برای آنها بود؛ چون دوتایی با هم خلوت کرده بودند و فقط برای هم نجوا می کردند. روی تپه نشسته بودند و در حالی که گذر آب را تماشا می کردند یکدیگر را در آغوش گرفته بودند. سعید گفت: - بالاخره مامان و بابات راضی میشن من شک ندارم. آخه پسر به این خوشگلی و جذابی رو مگه میشه رد کرد؟ نیلوفر تنه ای به سعید می اندازد و با خنده می گوید: - خداییشم خوشگل و جذابی! اما خوب چطوری می خوان راضی شن؟ معجزه یا جادو نظرشون رو برمی گردونه؟ سعید نگاهی عاشقانه به او می اندازد و می گوید: - تو به حرف های من ایمان داشته باش و صبر کن ! خدایی که خالق عشق ما دوتاست چطور میتونه مارو از هم دور نگه داره ها...؟! انقدر عاشقت میمونم که خودشم خسته بشه و ریشه ی من و تو رو قطع کنه و تبدیل به ما کنه. نیلوفر از حرف سعید خرسند می شود و سکوت پیشه می کند . به حرف های او ایمان داشت؛ می دانست عزیزش چرند نمی بافد. نیلوفر با تکانی به خود می آید و به شیدا که اخم نموده بود نگاه می کند. - کجایی دختر؟ اصلا فهمیدی من چی گفتم؟ کجا سیر می کنی؟ نیلو سری تکان می دهد و آرام می گوید: - فکرم جای سعیده. دلواپسش شدم. تنها کسی که موضوع عشق نیلو و سعید را می دانست همین شیدا بود. به نظر او راز دار خوبی بود و تا به الان که دوسال از جریان دوستی اشان می گذرد کسی بو نبرده بود.
  2. دلم گرفته چون گوشی ندارم 😔 چی میشع این روزا کادو من گوشی باشع هااا از این لمسیای  نسبتا خوب 😯😯😯

    دعایم کنید دعاااا 😕خدا هیچ بنده ای رو محتاج شوعرش نکنه هعییییی

  3. رمانی که تو نوشتی این شخصیتا بهش نمیخورن خخخخخ بس مبهمه البته خیلی وقته نخوندم رمانتو و منتظرم بهدزودی تموم کنی تا راحت تر بتونم بخونم چه میشه کرد که گوشی درست درمونی ندارم♥♥
  4. پارت پنجم" نیلوفر** مقابل آیینه ایستاده بود و حواسش به کل پرت سعید بود. هزار نگرانی و دلهره درون سینه اش هویدا بود و نمی دانست چگونه آن ها را سرکوب کند. آنقدر دلش برای او تنگ شده بود که دیگر نایی برای راه رفتن یا صحبت کردن با اهالی خانه را نداشت؛ ولی باز هم به اجبار این نگرانی را پوشش می داد تا نکند که کسی از این عشق پنهان چیزی بو ببرد. لحظه ای اندوهگین می شود و با خود می گوید: - کاش مامان و بابا اون رو دوست می داشتند ! مگه اون چی کم داره که انقدر برای نبودنش کنار من ، پافشاری می کنند؟! پدر و مادرش مهربان و دلسوز بودند؛ اما تنها این نگرانی آن ها باعث شده بود که عشق این دو جوان پنهان شود. آن ها با شغل سعید موافق نبودند . می گفتند که زندگی زناشویی با این شغل هیچ فایده ای ندارد و آخرش بلا تکلیفی و دوریست . چرا باید دختر من شش ماه دوری تو را تحمل کند و یا ما دوری او را؟ اگر دخترمان را دوست داری باید بیخیال این شغل شوی و یک کار درست و حسابی و حداقل با کمی استرس پیدا کنی. آخر مگر شغل قحط بود که این سعید بی مهبا سراغ رشته ی کشتیرانی رفت و زندگی خود و نیلوفر را در بلاتکلیفی گذاشت. بگویم که سعید تقصیری ندارد! او نمی دانست که در بین این همه تلاش و کوشش با دختری آشنا می شود که دلش را قفل خود می کند. چنان جادو و سحری برای هم خوانده بودند که هردویشان برای هم جان می دادند . آخر مگر همچین عشق هایی در دنیای امروزی هست؟ بگذریم که نیلوفر ، دختر دردانه ی خانواده ی محتشم و عشق پاک سعید فروتن ،چقدر دلتنگ یار شده بود و هیچکس خبر نداشت. شلوار جین گلبه ای و مانتو جلو باز گلبه ای اش را به تن کرد و یک شال توری رنگ گل گلی هم روی سرش انداخت. نگاهی دیگر به آیینه انداخت و بعد از نگاهی کوتاه به اتاق نقلی و کوچک زیبای نیلوفریش، بیرون رفت. دیوار های سرتاسر اتاق پر از نقش های سه بعدی گل نیلوفر آبی بود. یک خط صاف رمانی سرخ رنگ هم کل اتاق را پر کرده بود که به عنوان چراغ خواب پذیرفته می شد. در هنگام خاموشی ستاره ها ، روشن کردن این چراغ های نواری شکل، زیبایی و روشنایی خاصی را به اتاق هدیه می دهد که توصیفی ندارد! بیرون از اتاق راهروی کوتاهی به سمت پله های به پایین، یعنی پذیرایی ختم می شد وجود داشت . در راس راهرو نرده های چوبی و طلایی وجود داشت که وقتی به پله ها می رسیدی ، پیچ درپیچی نرده ها را تماشا می کردی. روی دیوار همین راهرو چندین آلبوم زیبای خانوادگی از او و پدر و مادرش نصب بود؛ قسمت دیواره های پله ها هم آلبوم های فانتزی و معجوب که همه ی آن ها را خود نیلوفر گرفته بود ، مقرر بود. خود را به سالن پایین خانه رساند. اطراف را از دید گذراند تا پدر و مادر خود را دریابد. جز چندین دست مبل و صندلی و گل های یخ زده ی فانتزی ، و کلی چیز دیگر، چیزی ندید. این خانه دوبلکس است و قدمتش به ۱۰۰ متر می رسد . همه چیز در خانه محیا نبود؛ ولی به میزانی بود که احساس کمبودی وجود نداشت. عقب گرد کرد به سمت حیاط برود که با صدای پدرش سیروس ایستاد . جواب پدر را داد و گفت: - جانم بابا! مامان کجاست؟ من آماده ام ها...! سیروس نگاهی به آن ور خانه که اتاقی کوچک مخصوص او و خانمش بود، نگاه کرد و با خنده گفت: - نمیدونم دوساعت جلوی آیینه چه کار می کنه که انقدر معطل می کنه . این را گفت و بانگ کوتاهی به سمت مرجان سر داد . مرجان هم خود را به همسر و دخترش رساند و سه نفری باهم ، به سمت ماشین دویصست و شش سیروس رفتند تا به مقصد مورد نظر، یعنی خانه ی خاله محبوبه، خواهر مرجان به قصد کنار اقوام بودن، بروند. در بین راه تمام فکر و خیال نیلوفر ، از نام و نشان سعید پر گشته بود. سوال های جورواجور در ذهنش نقش بسته بود که پاسخ آن را فقط سعید می توانست بدهد. گوشی اش را از جیب مانتو اش در می آورد و به اسم پنهانی مخاطبش چشم می دوزد." رفیق جون جونی " چه نام زیبا و دلنشینی! آرام لبخند می زند و در دل می گوید که چقدر سعیدش را دوست دارد.
  5. پارت چهارم” - چند تا از ملوان ها به دریا افتادند. نیرومون کم شده بچه ها . فرمانده هم داخل کابین داره کنترل بادبان ها و ... رو میده. اما فقط کنترل کشتی رو باید یکی به دست بگیره. سعید بدو بیا. چشمان سعید به اندازه ی نعلبکی شد. گفت: - من؟ اما... چی میگی فرهاد؟ مگه من میتونم؟ فرهاد عجولانه فریاد زد و گفت: - شانست رو امتحان کن پسر. تو نابغه ی دانشکده ای زود باش. سعید شانه ای تکان داد و به همراه فرهاد به بیرون از کشتی رفت. وضعیت خراب تر از آن چیزی بود که بتوان توصیفش کرد. کل کشتی را آب گرفته بود و بعضی از جوانان در حال خالی کردن آن بودند‌. فرمانده به اینور و آن ور نگاه می کرد و به زحمت بسیار فریاد می زد و دستور می داد. سعید با خود اندیشید که کار کردن در دریا آنقدر ها هم آسان نیست. چه دردسری دارد و خبر نداشت فرهاد دست سعید را گرفت و به سمت فرمانده کشاند . فرهاد:- آوردمش فرمانده. فرمانده هوشمند نگاهی امیدوارانه به سعید انداخت و گفت: - برو پسرم. من پشتتم حواسم بهت هست. سعید به دست اشاره شده ی رئیسش نگاه کرد. وای خدا...! دادن فرمان کشتی به یک کار آموز آنقدر ها هم جالب نیست! ریسک بزرگیست که فرمانده مقبول آن شده است. تکان دیگری به کشتی خورد . سعید به سرعت خود را به فرمان رساند. به آسمان خروشان و بارانی نگاهی انداخت و زیر لب زمزمه کرد و گفت: - خدایا کمکم کن! نیلوفرم به یادم هستی؟ دعام کن! نفس عمیقی کشید و فرمان را به دست گرفت. حالا او بود و دریای خروشانی که روبروی او بی قراری می کرد. باورش نمی شد دریای آرام چند لحظه پیش ، انقدر نا آرام و پر از حرف شود. فرمان را چرخاند و حرکت داد . نمی دانست دارد چه می کند و فقط تنها هدفش مهار امواج بزرگ و کوچک سهمگین بود. درگیر همین گیر و دار بود که کم کم امواج خوفناک آرام تر شدند و بی قراری اشان کاسته تر. نمی دانست چه کرده فقط از امواج سهمگین عبور کرده بود و خودش هم باورش نمی شد . به پشت سرش چشم دوخت . از خط امواج طوفانی عبور کرده بودند و حال به همان دریای آرام پیوند خوردند. فرمان را رها کرد و دستانش را روی صورتش گذاشت . زیر لب گفت: - خدایا باورم نمیشه! من به یاری تو تونستم . خدایا ازت ممنونم ! خیلی ممنونم. دستی روی شانه اش قرار گفت و محکم فشرده شد. صدای خنده ی فرمانده بلند شد و گفت: - می دونستم که میتونی . تو چشمات جنم این کار رو اصلا می دیدم. فرمانده هوشمند، سعید را در آغوش کشید و پشتش را نوازش کرد. :- نیلوفر سبزت، حلالت باشه. سعید لبخندی زد و گفت : - خجالتم ندید رئیس ! خواست خدا بوده. فرمانده ،آغوشش را باز کرد و خدایا شکری زیر لب گفت و به امواج دریا چشم دوخت که ناگهان صدای متخصص موتور خانه آمد. :- فرمانده، فرمانده کنترل یکی از موتورها از دست رفته. نشتی کرده . بدجوریم نشتی کرده. و دوباره یک نگرانی و دلهره ای دیگر جان آنها را فرا گرفت . قبل از اینکه به خودشان بیایند و کاری انجام دهند ، صدای مهیب و وحشتانک انفجار ، دریای آرام و ساکت را فرا گرفت...
  6. پارت سه" صدای تیر رس فرمانده هوشمند می آمد که به ملوانی که روی کابین کشتی بود،می گفت: - کنترل بادبان هارو به دست بگیرید. سعی کنید امواج دریا رو مهار کنید. به سعید که گوشه ای بی حرکت ایستاده بود نگاه کرد و گفت: - سعید جان ! تو برو داخل کشتی. موتور خونه رو کنترل کن. سعید سری تکان داد و نگاهی کوتاه به وضعیت امواج طوفانی که هر لحظه شدیدتر می شد کرد و خود را به موتور خانه رساند. چند تن از افراد متخصص به این کار آنجا حضور داشتند که به زحمت زیاد در حال فعالیت خود بودند. قدمی دیگر نگذاشته بود که با تکان شدید کشتی به سمت دیواره ی آن کشیده شد و درد بدی در کمرش احساس کرد. کنترل حرکت کشتی به هم خورده بود و سعید تلو تلو خوران نزدیک به فردی که فرم مخصوص پوشیده بود می رفت. آن مرد نگاهی به سعید انداخت و در حالی که عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد و از نرده های دیواره گرفته بود گفت: - داداش یکی از موتور ها دچار نقص فنی شده ؛ باید درستش کنیم وگرنه منجر به آتش سوزی میشه. سعید دلهره ی فراوانی گرفت. به موتوری که نشتی کرده بود نگاهی کرد و بعد گفت: - خوب الان باید چه کار کنیم؟ مرد خواست حرف بزند که کشتی به پهلو افتاد و دوباره به حالت اول خود بازگشت؛ اما همین حرکت باعث شده که کنترل سعید هم از دست برود و به زمین بیافتد. مرد با نگرانی به او گفت: - خوبی؟ چیزیت که نشده؟ سعید به زحمت بلند شد و با نام نیلوفر سبزش سرپا شد. خواست چیزی بگوید که فردی به سرعت داخل موتور خانه رفت و با فریاد گفت:
  7. سلاممم عزیز دردونههه تولدت هپی مپی خوشگله انشالله به همه ارزوهای قشنگت برسی عزیز دل 😘🌹🌹

    1. پرند

      پرند

      سلام  خانم گل.

      مرسی خانومی.لطف کردی.

  8. هوا هوای نحسیه:(

    1. LiLi_A
    2. miss.najiw

      miss.najiw

      گرم و الودست  فقط بارون میخاد اسمون:)

      @LiLi_A

    3. LiLi_A

      LiLi_A

      دل ما هم بارون میخاد..

      @miss.najiw

  9. خخخ اخیی تو نیستی هااا هر وقن مبام چت پیدات نی کمی البالو فروش صدات کنیم 😂😂
  10. پارت دو" آسمان سر به فلک کشیده ی آبی، هوای صاف و پاک دریا، ابرهای تکه تکه شده و روی هم بلعیده ی شده ی آسمان، همگی عطوفت و انرژی بسیاری را به او القا می کرد. مدت ها بود که چشم انتظار آمدن به دل دریا را داشت. بالاخره دروس طاقت فرسای خود را به موفقیت رسانده بود و حال اجازه ی تجربه ی شیرین دریا نصیبش شده بود. از کودکی عاشق دریا و کشتی بود. آنقدر برای این علاقه تلاش و کوشش کرد که بدنه ی نیمه تمامش به اینجا کشیده شد. فقط مانده بعد گذر شش ماه کار آموزی، کسب مقام خود را بگیرد؛ چقدر انتظار درجه ی فرمانداری را بر دل داشت و کسی جز او و نیلوفر سبزش خبر نداشت. درست است که برای چنین شغلی زندگی عاشقانه سخت است؛ اما اگر کارش به فرمانداری برسد ، هرطور شده یارش را هم با خود همراهی می کند و یا فکر بهتری بر سر خود پرورش می دهد. ملوان ها اطراف کشتی در حال تلاش و کوشش بودند . یکی از ملوان ها کنترل کشتی را بر عهده داشت و در حالی که فرم مخصوص و جالبش را به تن داشت، جملاتی را به فرمانده می گفت و فرمان را می چرخاند. چند قدمی به سمت دیگر کارآموزان رفت و سلام کوتاهی به آن ها کرد. چند پسر دانشجوی نا آشنا بودند که به خشنودی به سلام او پاسخ دادند. دستی برایشان بالا آورد و به سمت لبه ی کشتی رفت تا از وضعیت دریا با خبر شود؛ همچنان دریا آرام و ساکت بود . صدای مرغان دریایی و دریا ، آرامشبخش بود! اما صدای عزیزترینش آرامشبخش تر! خورشید سوزان ،جایش را به ماه نورانی و زیبا داد. سیاهی شب پاک، پدیدار شدن ستاره های چشمک زن، همه چی عالی و آرام بود. کار بعضی از سرنشینان نیمه تمام مانده بود و زمان خوردن شام فرا رسیده بود. صدای خنده و شوخی کل کشتی را فرا گرفته بود که ناگهان یکی از ملوان ها بانگ بلند سر داد... - داره طوفان میشه بچه ها! همگی به گوش باشید. داره طوفان میشه. ترس و نگرانی در چشم همه پدیدار شده بود ؛ به خصوص جوانانی که هیچ یک از این طوفان های وسط دریا را تجربه نکرده بودند. فرمانده و ملوان ها هم تنها به خاطر همین جوانان بیم داشتند‌. همگی شورش و غوغایی به پا انداخته بودند که توصیفی نداشت. بین این همه آدم سعید هم نگران شده بود. به دریای طوفانی و خروشان نگاه می کرد و او را با دریای آرام چندین لحظه پیش مقایسه می کرد‌.
  11. نام رمان: انفجار دریا نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر: غمگین و عاشقانه لینک رمان انفجار دریا سانحه ی انفجار کشتیی که معشوق شخصیت رمان درون او بود..
×
×
  • اضافه کردن...