رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yassamanhosseini

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    201
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد Yassamanhosseini در 26 آذر 1397

Yassamanhosseini یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,529 Excellent😃😃😃😃

درباره Yassamanhosseini

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 5 شهریور 1376

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,344 بازدید کننده نمایه
  1. من برگشتم💪🏽

  2. بی خیال شانه ای بالا انداختم ، بهتر بود دوباره دوش بگیرم چون زیادی عرق کرده بودم ، فکرم درگیر تصاویر بدی بود که از مادرم دیده بودم ، تو حمام یه آیینه بزرگ بود ، زیادی طراح این خانه وسواس به خرج داده بود ، نگاهی به خودم انداختم مادر حالا که از مَن دوری چه بر سَر مهربانت می گذرد مادر حالا که از مَن دوری موهایم را با دردهایم می بافم و هیچ کس به من نمی گوید گیسو طلایی مادر حالا که نیستی ، سخت می گذرد ، تلخ می گذرد الهی نباشم و نبینم که تو را زمانه از من دور کرده است الهی نباشم و نبینم که برایت مَن یک لکه ننگ شده ام، مادر بی تو و بدون دست های پیرت من عجیب و غریب تنهایم! تمام تصاویر از جلو چشمام رد شد ، اشک هام و کنار زدم شاید بهتر بود سراغی از مادرم می گرفتم ،دلم بی طاقت تر از این حرف ها شده بود . سر میز شام همگی نشسته بودنند ، حتی رهام ، تلاش می کرد گوشت های درون بشقابش را تکه تکه کند ، نگاهم به مهراد افتاد که تازه نگاهش به پسرش افتاد قبل از اینکه حرکتی کند پیش دستی کردم بلند شدم و رفتم بالای سرِ رهام ایستاده ام ، کارد و برداشتم و با حوصله تکه های ریز ریز بریدم ، آرام پرسیدم: _لیمو دوست داری؟ با چهره مبهوتش تنها نگاهم می کرد و در آخر گفت: _اون و خودم می تونم بزنم دوست داشتم صورت تخسش و بوسه بارون کنم اما الان وقت این کارها نبود ، برگشتم به جایگاه خودم ، سنگینی نگاهِ مهراد و روی خودم احساس می کردم اما شَرم زده بودم از پیشرویم!یک قلوپ از آب خوردم و با دیدن چشمای خسته ی رهام حس ششم کار کرد ، صدای مهراد و شنیدم : _پسرم خسته ای؟ _اوهوم _پاشو برو تو اتاقت ، بخواب نه!نه امکان نداشت بذارم این بچه تنها به اتاق خوابش بره ،این مرد سعی می کرد مادر باشد اما مادر خوبی نبود بلند شدم و آرام گفتم: _با اجازه به سمت پسر تخس روانه شدم ، مگر می شود زن شوی و مادر و نفهمی یک بچه چقدر نیاز دارد که مادرش او را در آغوش بگیرد ، حالا که من فرزندی نداشتم و یک حسرت در دلم جا باز کرده بود فرصت خوبی بود برای مادر شدن برای بچه ای که طعم مادر خوب را نچشیده بود ، بغلش کردم مخالفتی نکرد ، مهراد با تعجب نگاهم کرد و گفت: _سنگینه ،بزرگ شده بدون اینکه به حرفهاش توجه ای کنم گفتم: _میشه ببرمش تو اتاق تا راحت بخوابه _آخه _آقا مهراد اولین بار بود فکر کنم که اسمشو به زبون آوردم ، آرام سری تکان داد و گفت: _بفرمایید تو آغوشم رهام ، با تعجب نگاهم می کرد و من لبخند پت و پهنی بهش تحویل دادم ، روی تخت گذاشتم و پتو رویش کشیدم ، با صدای آرامی گفتم: _خوبی؟ _اوهوم دستی روی سرش کشیدم ، چراغ آباژور و خاموش کردم تا خواستم برم گفت: _میشه... بمونی با خوشحالی به سمتش برگشتم: _اره عزیزِ دلم چرا که نه! من نگارِ کیان حالا حسابی مادر شده بودم و بزرگتر ، انگار که واقعاً این بچه از بطنِ خودِ مَن بوده ، روی موهایش دست می کشیدم و نازش می کردم که‌گفت: _بابا مهراد دعوات نکنه ! _چرا باید دعوا کنه؟ _چون من و بغل کردی و آوردی اینجا _نه عزیز دلم بابات اونقدر دوستت داره ، که هر کاری برای تو می کنه چشماش‌خمار بود از خواب ، به زور نگاهم می کرد که گفت: _شب به خیر _شب به خیر پسرِ قشنگم
  3. مامان روی تاب تو حیاط نشسته بود _مامان خودتی؟ _نگار دخترم بیا اینجا دویدم سمتش ، بغلش نشستم و محکم تو آغوشم فشردمش و گفتم: _چقدر دلم برای این آغوش گرم تنگ شده بود _دخترم من و ببخش از خودم جداش کردم زل زدم به اون صورت زیباش و گفتم: _چی و ببخشم دلم برات یه ذره شده بود خواست حرفی بزنه که سرفه کرد ، تند تند و پشت سر هم _مامان چی شدی ؟ _دخت.. دوباره سرفه کرد _مامان هیچی نگو ! یکی کمک کنه _دختر.... _هیس مامان حالت خوب نیست از سرفه های پی در پس خون از دهانش سرازیز شد با وحشت نگاهش کردم ، تمام لباس سفیدش به یک باره خون شد _مامان نه .... _من و ... ب...بَ...خ..ش از وحشت گریه گرفته بود با فریاد گفتم : _مامان!!!!!!! * _مامان!!!!!!!! چشمام و باز کردم ، تمام صورتم خیس عرق بود ، زدم زیر گریه ،یعنی مادرم چه اتفاقی براش افتاده بود دل نگرانشم ، نَفس نَفس می زدم ، تو همین فکرها بودم که در باز شد ، برعکس تصورم که خاتون باشه ، مهراد و رُهام که با اخم نگاهم می کرد ، مهراد به سَمتم آمد و از پارچ یک لیوان آب برام ریخت و گفت : _بخور! با دست های لرزان لیوان و از دستش گرفتم و زیر لب گفتم: _ممنون رُهام فقط نگاهم می کرد و در آخر روی تخت کنارم نشست و دستش و روی دستم و گذاشت و گفت: _خواب بد دیدی؟ این بچه چقدر عجیب غریب بود ، احساس کردم تمام دردم یک باره تمام شد و لرزشم متوقف شد _آره عزیزم _حقته ! الان وقته خوابه آخه ، بابا میگه خوب نیست آدم بد موقع به خوابه چون شب ها خوابش نمی بره و مریض میشه از دست این زبون دراز ، روی دستش و بوسیدم و گفتم: _حق با پدرته عزیزم دستش و از دستم بیرون کشید و به سرعت از اتاق بیرون رفت ، دستی به گردنم کشیدم ، حسابی عرق کرده بودم فکر کنم دوباره حموم لازم شدم ، تخت برای لحظه ای فرو رفت با دیدن قامت نشسته مهراد تعجب کردم _نمیخوای حرف بزنی؟ واقعاً دلم می خواست حرف بزنم با این مرد وحشی؟ _من وحشی نیستم ای بابا باز گند زدم که ، باید درستش‌ می کردم _ببخشید _اصلاً چی شد که لقب وحشی گرفتم _راستش و بگم؟ _صد در صد _قبلاً ولی تعریف کردم که چرا فکر کنم! ابروی بالا انداخت و گفت : _پدرت هم اگر زنده بود و جای من ، حتماً اون سیلی و نوش جان می کردی _خودتون می گین پدرم ، شما که پدرم نیستین و جای اون هم نیستین _از کجا مطمئنی با خنگی نگاهش کردم که باعث شد بخندد _منظورم اینکه از کجا مطمئنی که پدرت تورو به من نسپرده! با لبخند گفتم: _امکان نداره _زیادی از خودت مطمئن بودن خوب نیست خانم جوان ! _پدرم من و به مادرم نه ؟!به شما سپرده؟ _چه خوابی دیدی دوست داری تعریف کنی؟ _بحث و خوب عوض می کنین ،شما خیلی عحیبین ! احساس می کنم وسط یک فیلم فانتزی گیر کردم که اینقدر زندگیم پر از سوپرایزهای عجیبه! _زندگی همه آدمها مثل یک سوپرایز عجیبِ، حالا چی ذهنت و درگیر کرده !؟ من همیشه آدم مهربونی نیستم ولی خوب ، میتونی بهم اعتماد کنی که از یک نفر حداقل حقیقت و بشنوی _من و دزدیدین؟ با بی تفاوتی گفت: _ای بگی نگی!به نفع خودت بود _چرا به نفعم بود؟ با لحن تاکیدی اش اضافه کرد: _اگر بیشتر اونجا موندگار می شدی تو دردسر بدی می افتادی _چرا؟ _نمیتونم توضیح بدم "خوب وقتشه سوالهارو شخصی کنم" _شما شغلتون چیه؟ _اوم!خوب شرکت دارم و علاوه بر اون کار مشاوره هم انجام میدم _چطور؟ _روانشناسم زدم زیر خنده ، اول آروم ورفته رفته شدت گرفت و میون خنده هام گفتم: _شما؟روانشناس!باور ...نمی کنم _اون دیگه مشکل خودته _واقعا شما روانشناسی؟ _آره خیلی عجیبه؟ _خیلی ، کجای دنیا یه روانشناس حوصله شنیدن صدای یه زن و نداره کجای دنیا یه روانشناس میره دزدی؟؟زیادی فیلم ترکیه ای می بیبین؟ _این که چرا اینجایی و من صبر می کنم که در مقابل تو دوباره عصبانی نشم که خدای نکرده ضربه ای به صورتت واردشه و بعداً می فهمی _شما معلوم نیست که آدم خوبِ ماجرایی یا بد _تو فکر کن آدم بدیم و تو چنگال یگ گرگ اسیر شدی ، فکر کنم این و راحت تر قبول کنی! لال شدم ، چی داشتم واسه گفتن که دوباره صداشو شنیدم: _خودت خواستی _چیو؟ سرشو نزدیک صورتم کرد ، با ترس نگاهش کردم اما دیگر از این چشم ها نمی ترسیدم ، هرم نفس هاش به صورتم می خورد ، به خوبی نگاهم کرد و گفت : _حیف! به سرعت از اتاق خارج شد و من پیش خودم فکر می کردم ، حیف چی؟
  4. حرف هایی که نزدم و در گلویم خَفه شد

    پر از تو بود ،

    اما تاوانش را تنم می دهد

    خیالت راحت!

    #یاسِ_مَن

  5. بالاخره کلاس آموزشی رهام تموم شد ، پسر جذاب که جدیتش را از پدرش به خوبی ارث برده بود ، با اجازه ای که از پدرش گرفت سالن را ترک کرد ، استاد پیانو رهام به سمتم اومد و گفت : _سلام افتخار آشنایی با چه کسی و دارم ؟ دستم را به نشانه احترام به سمتش گرفتم و گفتم: _سلام نگار هستم و شما ؟ _امین ، خوشبختم از آشنایتون زیر لب گفتم؛ _ممنونم،همچنین رو کرد به مهراد و گفت: _رفیق ما چطوره؟ _خوبم در حالی که ادای مهراد را در می آورد گفت: _معلومه باز که سگرمه هات تو هَمه مهراد بی تفاوت گفت: _چیزی نیست از اثرات پیریه! _ای پیرمرد من دیگه کم کم زحمت و کم کنم _این چه حرفیه ! رهام وضعیتش چطوره؟ _داداش هر دفعه این سوال و می‌پرسی من هم واقعاً می گم پسری با استعدادتر از رهام ندیدم ، خوبه و مطمئن باش همه چیز یه روزی عالی میشه براش مهراد رو به مَن شد و گفت: _با نگار خانوم آشنا شدی ؟ امین هم نگاهم کرد و با‌محبت گفت: _بله حسابی ، فقط شوکه شدم از دیدنشون با چشمای گریون و... پریدم میون حرفش و گفتم: _یادِ‌ پدرم افتادم با تعجب نگاهم کرد که دست مهرادبرعکس تصورم اینبار روی عصایش نبود و روی شانه ی امین جا خوش کرده بود ،پس خساسیتش فقط حضور من بود، صدایش را شنیدم؛ _پدرِ نگار خانوم علاوه بر شغل اصلیشون نوازنده پیانو هم بودند. امین با لبخند نگاهم کرد و‌گفت : _و شنیدن پیانو شما رو به وجد آورد با افتخار گفتم: _همیشه با شنیدن پیانو به وجد میام اما آهنگی که رهام جان زد ، آهنگ من و پدرم بود و همیشه باهم میزدیم و می خوندیم اما حیف _چرا حیف _که دیگه پدرم در قید حیات نیست ... با سنگینی نگاهی که روی شانه ام سنگینی می کرد ، سرن را بالا آوردم و سریع گفتم: _و لذت بردم که این آهنگ زده شد ، انگار لحظاتی دوباره کنارِ پدرم بودم _متاسفم خانوم تسلیت میگم _ممنون سنگینی نگاه مهراد را روی خودم احساس می کردم که سرم را بالا آوردم و زل زدم به چشمای روشنش ، انگار غافلگیر شد نگاهش را دزدید با حرف امین به خودم اومدم: _خوب من رفع زحمت کنم ، خانوم خوشحال شدم از آشنایتون _من هم همین طور _داداش کاری باری؟شرکت نمیای؟ _نه خسته ام امروز باشه برای بعد! _پشت همه باد خورده باید خودت بیای تا همه دوباره برن سرکار خودشون نگی نگفتی _اوکی شب حرف میزنیم _خانوم خدانگهدار _خدا نگهدارتون باشه امین و مهراد از جلوی چشمم دور شدند و دوباره من ماندم و من ، چشمم افتاد به پیانو دلم خواست برم سمتش ولی از فکر اینکه از خط قرمزهای مهراد رد بشه منصرف شدم ، حوصله ام سر رفته بود ، ترجیح دادم برم آشپزخونه پیش خاتون ، راه آشپزخانه و در پیش گرفتم ، خاتون که درگیر تمیزکاری آشپزخانه بود بلند سلام کردم ، تو فکر و خیال بود فکرکنم چون از جا پرید _ببخشید خاتون جان ترسیدین؟ خاتون در حالی که دستش روی سینه اش بود گفت: _ببخشید دخترم بعد رها خانوم.... حرفش را خورد که سریع گفتم: _میدونم خاتون _چی و دخترم! _اینکه رها زنِ آقا مهرادِ و مادر رهام _یعنی مهراد به تو... پریدم میون حرفش و گفتم: _آره گفته نگران نباش نفس آسوده ای کشید ، که صدای محکم و تخس بچگانه ای شنیدم _رها مادر من نیست سرم و برگرداندم وای چه گندی زدم حالا کی میخواد این و جمع کنه ؟رهام دست به سینه با اخم‌نگاهم میکرد نزدیکم شد و دستانش را از هم باز کرد _رها مادر من نیست ، دیگه به کسی نگو‌چون من مادر ندارم دوست داشتم تا جایی که سیر می شود مادرش باشم ، نزدیکش شدم و گفتم : _‌چرا عزیزم؟ _اگر مادرم بود ولم نمیکرد بره ، پس من مادر ندارم _کی گفته که مادرت ولت کرده رفته!مامان بر می گرده _من بچه نیستم ، خودم شنیدم از عمو امین و خاله شیما که با بابا حرف میزدن ... دلم برای این بچه و غمش ضعف رفت ، بوسه ای روی سرش نشاندم و گفتم : _ولی خاله نگار هست ، هروقت خواستی خوب؟هرچی خواستی به خودم بگو نگاهم کرد ، ابهتش همانند مردهای چهل ساله قدیمی بود ، این پسر چرا نمی خندد ، چرا شیطنتت نمی کند ، دلم از همه ی اینا گرفته بود ، اشکی روی گونه ام سر خورد که صدایش را شنیدم _من چیزی نمی خوام ! پسری تخسِ مغرور ، پسر کو ندارد نشان از پدر ؟! الحق و النصاف از اون پدر همچین پسری دور از ذهن نیست رو به خاتون گفتم : _خاتون جان من یکمی استراحت کنم ، نمیدونم چرا خوابم گرفته _جات عوض شده مادر ، برو بخواب عزیزم می خواستم از آشپزخانه بیرون بزنم که نگاهم به پسر تخس مهراد افتاد که خوب من و برانداز می کرد دلم ضعف رفت براش رفتم سمتش و محکم بغلش کردم ، هیچ حرکتی نکرد حتی به دستای کوچکش زحمت نداد که مرا در آغوش بگیرد ، از آغوشش که جدا شدم صدایش را شنیدم که زیر لب غر میزد : _لِه شدم با لبخند و چشمان اشکیم از هردوشان دور شدم و خودم و به اتاقی که برای من بود رساندم ،شالم را گوشه ای انداختم، سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.
  6. دست از پیانو کشید و من با لذت تشویقش کردم ، هردو سرشان را گرداندند و با هم چشم تو چشم شدیم ، من محو زیبایی پسرک بودم ،چشمانی که به پدرش رفته بود با تعجب نگاهم می کرد به سمتش رفتم و گفتم : _خسته نباشی عزیزم ، چقدر قَشنگ پیانو میزنی اخم هایش درهم رفت و با صدای بچه گانه اش گفت: _شما؟ _من نگارم و شما اسمت چیه؟! لب برچید و اخم هایش با شدت بیشتری درهم رفت و گفت: _ پدرم گفته با غریبه ها حرف نزنم ای جانم چقدر خوردنی بود با لذت نگاهش کردم ، دوست داشتم لپ هاش و درسته قورت بدم سریع گفتم: _من هم غریبه نیستم، دوست پدرتم از پشت پیانو بلند شد و از دور نگاهم کرد و سرش را برگرداند و گفت: _مزاحم کلاس من شدین ! این را گفت و طرف استادش رفت ،وا چه بداخلاق، تو همین گیر و دار صدایی به گوشم خورد: _پسرم پر سریع به سمت صدا برگشت و گفت: _بله بابا _مگه قرارمون نبود که با خانم ها محترمانه حرف بزنی ؟ با لحن تخس و بچه گانه اش گفت: _ولی من ایشون و نمی شناسم ! نگاهم به آن مرد عصا به دست مهربان افتاد ، چرا برایم دیگر مرد وحشی نبود ، شاید تاثیر اعتمادی بود که من کرده بود با اخم سرش را پایین گرفت ، که باعث شد به سمتم بیاد و دستش را به سمتم دراز کند ، خم شدم و دستش را بوسیدم چه دست کوچولو و زیبایی ، داشتم تو دلم قربون صدقه اش می رفتم که گفت : _رُهام دستی روی سرش کشیدم و گفتم : _خوشبختم از آشنایت رهام جان _فکر نکنی که چون دست دادم دوستت هستما ، من هیچ دوست دختری ندارم و خوشمم نمیاد صدای اعتراض مهراد بلند شد : _رهام رهام هم پاشو به زمین کویبد و گفت : _بابا بلند شدم و رو به مهراد آن مرد وحشی دیروز و مرد مهربان امروز با لبخند گفتم : _اذیتش نکنین ، بزارین راحت باشه رهام دست به سینه با قامت کوتاهش نگاهم کرد و گفت : _من راحتم مهراد با صدای رسایش گفت : _رهام پسرم ایشون مهمان من هستن و تو باید به مهمان من احترام بذاری ! سرش را پایین انداخت ، لحظه ای این پا اون پا کرد و که گفتم : _وقت برای آشنایی زیادِ آقا مهراد ، حالا اگر رهام جان دوست داشته باشن من هم از کلاسشون استفاده کنم؟ رهام سوالی نگاهم کرد ، که فهمیدم تمام حرف هایم را درست متوجه نشده ، سریع جمله ام و تصحیح کردم _منظورم اینکه میشه من یه گوشه بشینم و پیانو یاد بگیرم رهام نگاهی به من و بعد به پدرش نگاه کرد و گفت : _اجازه میدم ، ولی فقط این بار، قبول با لبخند گفتم : _قبوله مرد جوان نگاهی به مهراد کردم که نگاهش چانشی های دیگری نیز داشت ، که نمی توانستم معنی اش کنم ، با سر از او اجازه گرفتم و با نگاهش اجازه ام را صادر کرد ، با خوشحالی به گوشه سالن رفتم قبل از اینکه روی مبل چرمشان جا خوش کنم ، نگاهم به استاد پیانو رهام افتاد زیر لب سلام کردم و او هم جوابم را داد ، بالاخره نشستم با ذوق کودکانه ای زل زدم به آن دو ، نمیدونم چقدر گذشته بود که محو نواختن و آموزش آن دو بودم که عطر تلخی به مشمامم خورد ، به سمت بو برگشتم با دیدن مهراد که کنارم با فاصله جا خوش کرده بود مبهوت نگاهش کردم که غرق پسرکش بود ، این مرد عاشق هم کم درد نکشیده بود ، من هم جای او بودم از صدای زن ها حالم بهم می خورد ، حالا که بهتر می شناختمش حس بهتری از قبل داشتم ، سرم را برگرداندم به سمت رهام که خیلی جدی گرفته بود یک پیانو ساده را ... _کلاس آموزشی برای مبتدی هاست نه شما! به سمتش برگشتم و گفتم: _آموزش پیانو همیشه برام خوشاینده ! ابرویی بالا انداخت و گفت: _برخی هنرمندهای خارجی به هنرمندهای ایرانی غبطه می خورند این حرفش با طعنه بود، اشاره به این داشت که من روزی قصد داشتم برای رسیدن به هدفم از ایران خارج بشم و به هدفم نزدیکتر !آرام گفتم: _بله در جریان امور هنری هستم اما خوب الان که فکر می کنم ، برلی رسیدن به هدفم لزوماً نباید از ایران خارج بشم _چه جالب _که چی؟ _که وقتی باهات دوستانه حرف میزنم ، دوستانه جوابم رو می گیرم ، اما وقتی که دستور میدم ممانعت می کنی از پیروی کردن _خوب من هیچ وقت از دستور خوشم نیومده _درسته ، ولی اگر قبول کنی که حقت و بگیری ، میتونی خیلی راحت از ایران بری ، بری دنبال هدفت سرم را به شدت به سمتش برگرداندم ، فکر خوبی بود ، این مرد خوب بلد بود ، معامله کردن را ! _هر دختری جای تو بود به هیچ وجه از حقش نمی گذشت _اما اون خواهرمه _به چه قیمتی؟ _شما احساس ندارین؟ هیچ کس حاضر نیست خواهرش چیزی کمترش خودش و داشته باشه _نه ! این طور نیست ، تو ذات همه دخترها حسادت هست ، به این فکر کردی که چطور اون راضی شده که خواهرش و بدبخت بکنه ؟ نه نکردی! اون به اندازه تو دل بزرگی نداره ، مهربان نیست ، متوجه ای؟ حق با مهراد بود ، نگین خواهری که هیچ وقت مِهرش را درست و حسابی نچشیده بودم و همیشه سر مسائل کوچیک باز خواستم می کرد ، از او هیچ چیز بعید نبود! با دردی عمیق در قلبم نگاهم را دوختم به پسرک شیرین روبه رویم و اجازه دادم قلبم درد بکشد .
  7. قلوپ آخر از شیر را تمام کردم ، که صدای پیانو همه جا پخش شد ، با حیرت سرم را به سمت صدا برگرداندم اما این خونه به قدر بزرگ بود که نمیتونستم چیزی ببینم . _پسرمه! با بهت سرم به سمت این مَرد وحشی چرخید، حالا ده برابر همه چیز عجیب و حیرت آور بود ، بالاخره تونستم به حرف بیام _شما پسر دارین؟ _بله _چند سالشه؟چرا من ندیدمش؟ _5 سال ، اون زیاد با کسی ارتباط برقرار نمی کنه ، الان وقتِ کلاس پیانوشه در حالی که از ناچاری ابرویی بالا انداخته ام گفتم: _من نمیتونم باور کنم دستش را روی عصایش کشید و آن را گوشه ای گذاشت و به سمتم آمد و روی صندلی مقابلم نشست _اینکه فرزند دارم غیر قابل باورِ برای مردی که 32 سالگیش داره تموم میشه؟ _آخه... _میدونی بدی شما خانوم جوان این که فکر می کنی فقط خودت طعم درد و کشیدی ! نمیدونم چی تو چهره ام توجه اش و جلب کرد که ادامه داد: _نصف درد پسرِ من و نکشیدی که بدونی درد واقعی نداشتن کسی که دوستش داری _حق بدین که من هم کم سختی نکشیدم _من همسرم نمی تونست باردار بشه ، در گیر و دار دکتر بود و مصمم بود که بچه می خواد ، ولی من خوشبخت بودم و بیشتر از همه همسرم و دوست داشتم اما با تکنولوژی امروز موفق شدیم ، همسرم رها حامله بود و من تازه مزه پدر شدن و چشیده بودم اما برعکس تصورم همه چیز پیش رفت خوب مثل اینکه این مرد وحشی زیادی مرموز کنجکاوی من و تحریک می کرد با ذوق گفتم: _چی شد؟ _این اواخر فهمیدم به اندازه کافی عاشق من نیست ، شاید زرق ورق مال و اموالم چشمش و گرفته بود ، اون قدر که سیراب نمی شد ، من حرفی نداشتم همه داشته و نداشته ام برای زن و بچه ام باشه اما انگار کور شده بود ، تعجب می کردم از رفتاراش از دوستایی که داشت و شب می رفت و صبح خونه بود ، خیلی عوض شده بود جوری که پیش خودم فکر می کردم یه زن باردار که برای باردار شدن خودش و به آب و آتیش می زد حالا نه لچه و می خواست نه مَن و ... نگاه کردم به چشمای روشنش ، زیبا بود اما یک باره پر از غم شد ، نمیدونم چرا ولی دوست نداشتم این همه غم تو این چشم ها لونه کنه .با ناراحتی چهره ام نگاهش کردم اما نگاه او معطوف دستانم بود _تا یه روز که زد تخت سینه ام و گفت ، لایق دوست داشتنش نیستم ، تا روزی با دستاش زد به تخت سینه ام و گفت با صمیمی ترین دوستم رابطه داره! دستم و جلوی دهنم گرفتم و با صدای خفه ای گفتم: _وای! نگاهم کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت : _من نه حکم دادگاه برام کافی بود! نه طعم گَس مُهرِ طلاق ! نه طعم خیانت دو طرفه ! بیشتر از حماقت خودم ناراحت بودم که حالا با بچه ای باید زندگی کنم که اون هم مثل پدرش طَعم بی مادری و باید بکشه ، من به تنهایی براش کافی نبودم ، با این همه مال و اموال و پرستار باز هم کافی نبودم ، پسرم تو اوج شیطنتتِ اما بچگی نمی کنه ، نمی خنده ،گریه حتی با بغض گفتم: _چه مادر بی مهری! _تو جای اون ، می رفتی یا زندگیتو با یه نفر دیگه ادامه می دادی؟؟؟ قاطعانه گفتم: _معلومه ، من یک بار انتخاب کردم و پای انتخابم می موندم و از همه مهم تر من به خواست خودم مادر شده بودم و هرگز بچه ام و از مِهری که حقشه جدا نمی کردم ، خوب اون خانوم چی شد ؟؟؟ _هیچی ، پسرمون و به دنیا آورد و حتی نگاهشم نکرد و با دوست من برای همیشه از ایران رفتن! سَرم درد گرفته بود با دستانم ماساژش دادم که صداش و شنیدم: _خوبی؟ _ شما خوبی؟ لحظه ای نگاهم کرد و لبخند زیبای به لب نشاند و گفت : _خیلی وقت بود که جز خاتون کسی حالم و نپرسیده بود، ممنون نگاهش کردم و گفتم : _من اولش فکر می کردم که شما یه آدمِ ... پرید میون حرفم و گفت: _وحشی سریع گفتم : _آره و شما ... باز پرید میون حرفم و گفت: _گروگان گیر با این حرفش لبخندی روی لبم نشیت که باعث شد اشک از چشمانم سراریز شود از شنیدن خاطراتش ، اما ادامه دادم: _من از جایی به بعد دیگه سِر شدم از همه اتفاق بد! از جایی که ضربه نهایی و دنیا بهم زد ، گفتنش سخته ولی خوب هر دختری دوست داره اولین رابطه اش با عشق باشه ، اما من ... میدونین زمونه نذاشت _چرا اگر بخوای کمکت می کنم به خواستت برسی _واقعاً آخه چجوری؟ _ الان علم پیشرفت کرده ، میدونم هیچی مثل سابق نیست اما باور کن که اولین نفری نیستی که این بلا سرش اومده ، سعی کن بهتر ببینی تا بهتر بشناسی ، من تو این قضیه کمکت می کنم و وقت دکتر می گیرم برات ، اما _اما چی؟ _ بهتره حقیقت و قبول کنی ! این چرا نصفه و نیمه حرف میزد ، چی می خواست بگه منتظر نگاهش کردم که ادامه داد: _متاسفانه قصد خواهر تو ،فروش تمام اموالی که در واقع به نامِ توِ ، دختر جوان من می تونم کمکت کنم ، گرچه با کاری که مجبور بودم باهات بکنم باید هم فکر کنی من قصدِ خوبی نداشتم ، اما من هیچ وقت به احدی اجازه ندادم به حقِ من ضربه ای وارد کنه ، نمیگم خواهرت خواهر بدیه یا انسان خوبی نیست ، اما این جور که بوش میاد رنگ زمونه اون و عوض کرده ، من حقم و می گیرم و کمک می کنم که تو هم حقت و بگیری _من چیزی نمی خوام ، هیچی ناخدآگاه آهنگی که من با پدرم با پیانو میزدیم گوشم و پر کرد بلند شدم و پشت سرم و نگاه کردم اشکهام شدت گرفت خواستم برگردم به سالن که صداش متوقفم کرد _خانم جوان ناخدآگاه به زبان آمد _"جانم" رنگ نگاهش تغییر کرد ، دستی به دهانم گرفتم، خاک تو سرت کنن دختره زبون نفهم و با لبخند مرموزی گفت : _ حق گرفتنیست ، باید بگیری ، حتی اگر خودت نخوای باید بگیری ، بعضی وقت ها زن ها هم باید مرد باشن نمیدونستم چی بگم به این مرد وحشی که حالا رنگ مهربانی گرفته بود ، صدای‌پیانو هم ذهنم را درگیر کرده بود،فقط تونستم بگم _می تونم برم تو سالن _حتماً به سمت سالن دویدم ، صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد و من بی قرار تر انگار قرار بود پدرم و بعد سالها ببینم و ببوسم ، بالاخره رسیدم به پسرِ کوچکی که پشت پیانو بود و نورِ آفتاب به صورتش تابیده بود با دیدن این تصویر یاد پدرم افتادم ، خدای من این پسر کوچک عجیب و غریب به دلم نشسته بود ، اشکهایم که بی مهابا پایین می ریخت و کنار زدم تازه نگاهم افتاد به پسری که پشت سرش محکم ایستاده بود و با افتخار هنر شاگرد کوچکش را نگاه می کرد ، دوباره نگاهم افتاد به آن بچه زیبا و خواستنی ، ناخدآگاه دستم روی شکمم رفت و محکم با دستم شکمم را گرفتم و اجازه دادم گریه کنم برای دختری که زمانه با او بد کرده بود، برای دختری که طعم عِشق را نچشیده بود، برای دختری یتیم که ناخواسته مادر شد ، برای زنی که حامین ، حامی اش شد یک حامی دروغی و از پیش تعیین شده ، برای زنی که خواهرش را از دست داده بود برای مال دنیا، برای دختری که دلتنگ مادرش ، دوستانش بود اینبار به حال خودم سخت گریه کردم.
  8. کمی با غذا بازی کردم ، بالاخره دیدم دست از غذا کشید من هم همراه با او دست از بازی کردن با غذایم برداشتم ، با اشاره دستش که روی عصایش جا خوش کرده بود ، یک مرد مسن داخل تراس شد وتند تند وسایل روی میز را جمع کرد ، تو چشم به هم زدن تمام غذاها از جلوی چشمام محو شد . _اتفاق خاصی افتاده؟ مِن مِن کنان گفتم : _اینجا یه جوریه انگار جنی چیزی داره ! چرا من موقع ورود هیچ کس و ندیدم اما الان هر لحظه با دیدن افراد باید سوپرایزشم. _برای من یه چیزی خیلی عجیبِ _چی؟ _اینکه تو ،توی اون خانواده اصیل بزرگ شدی ، چشمت باید تا حالا عادت کرده باشه اما انگار تو مال اون خانواده نیستی و با رفتارت من و گیج تر از قبل می کنی _من هر چیزی که می خواستم بسته صلاحم بهم میدادن خیلی چیزها هم بود که آرزوش و داشتم و به خاطر خانواده ام کوتاه اومدم _مثلاً چی؟ _انتظار ندارین که باور کنم که دوست دارین صدای من و بشنوین و به خاطرلتم گوش بدین چشماش و ریز کرد و گفت : _باهوشی ، اما نمیدونم چرا از اون مغزت استفاده نمی کنی سرم را پایین انداختم دومین مرد بعد از حامین، دومین بار مرور همه چیز اما دوست داشتم با جزئیات بیشتری حرف بزنم _من دوست داشتم از ایران برم سرم و بالا آوردم ، بی تفاوت نگاهم می کرد ولی سکوتش را به من جرئت داد _نه اینکه از خانواده ام فرار کنم نه ، اونا اینقدر خوب بودن که تنها بدیشون این بود که زیادی خوب بودن ، اما‌ من احتیاج دارم به تنهایی به خصوص از زمانی که پدرم رفته ، رشته ای می خوام بخونم موسیقیه ، پدرم عاشق پیانو بود ، نگین هیچ وقت سراغ پیانو نرفت و کلاً علاقه ای به هنر نداشت و در عوض سرش تو حساب کتاب بود ، من زمانی عاشق پیانو شدم که بابام من و میذاشت کنارش و شروع میکرد به نواختن ، حرکت دستاش ، موهای پر پشتش که نور بهش می تابید ، من و به ساز نزدیکتر کرد بعد از مرگِ بابا پیانوی تو خونمون هم یتیم شد با لبخند و بغض ادامه دادم : _آخه دیگه مردی نبود که بشینه و نور بخوره تو صورتش ، به خصوص حالا که زمونه موهای سیاهش و سفید کرده بود ، دیگه مردی نبود که دخترکش و عاشق پیانو بکنه . نفس عمیقی کشیدم : _مامان فکر می کرد خوشی زده زیر دلم ، نگین فکر می کرد دلم شیطونی هم سن و سالهام و می خواد ، اما هیچ کس نمی گفت که پیانو من و به بابام نزدیک می کنه با وجود اینکه دیگه ..دیگه میدونستم اگر این حرف و بزنم ،گریه ام می گیره ، کمکم کرد _دیگه زنده نیست سری تکان دادم ، تا خواستم چیزی بگم گفت : _این و به عنوان کسی میگم که شاید بهتر از بقیه بتونه دردت و بفهمه ، اما بعد از این همه اتفاقها باز هم می خوای بری؟ چه سوال عجیبی ، راست می گفت منی که دعا دعا می کردم بمیرم یا فقط از یک در فرار کنم هنوز هم می خواستم از ایران برم ، بعد هم می رفتم کجا می رفتم ؟ پیش عمه ؟! یا تنهایی گوشه ای هنر‌ می خواندم و تنها زندگی میکردم. _ببین ، پس هنوز نمیدونی باید چیکار کنی! مرد مسن آمد ، قهوه و کیکی جلو مرد وحشی گذاشت و تا خواست فنجان قهوه را جلوی من بگذارد بلند گفت : _شیر _بله آقا ؟ _برای خانم فقط شیر بذار _چشم آقا خیلی زود یک لیوان شیر داغ به همراه کیک خانگی روبه رویم گذاشت و رفت ، اخم هام و در هم کشیدم بدون اینکه نگاهم کند گفت : _بخور سرد میشه! _من شیر دوست ندارم _اگر غذا بیشتر خورده بودی شاید کمی قهوه بهت میدادم ، اما الان هرگز _ولی ،من قهوه دوست دارم _خانم جوان ، قهوه برای شما خوب نیست ، دست از رفتارهای بچگانه ات بکش از حرص خوردن رنگم بنفش شده بود ، که صدایش را شنیدم: _من همون طور که میدونم خواهرت چه بلایی سرت آورد و مانع بدبختیت شدم ، مطمئن باش از اوضاع مریضیت هم به خوبی اطلاع دارم ،اگر رفتاری می کنم شایسته اش هستی چه خوب چه بد! منظورش چی بود؟بلند شد خواست نفسی تازه کند قدم زد و تقریبا کنار من به تماشای ویو اطراف پرداخت با ترس مشهوری گفتم: _یعنی شما از اول در جریان بودین؟ _که خواهرتون اسمِ پدرتون را لکه دار کرده بود نه شما؟ که پدرتون سرطان داشت و فوت کرد که شما بعد از فوت پدرتون چندبار بستری شدین که شما از لج خانواده دوستهایی انتخاب کردی که هم سطح خانواده شما نبودن؟ که چند روز هفته طی می کردی که بری با دوستات حکم بازی کنی؟ _این امکان نداره _هنوز مونده ،ولی یه نگاه به زندگیت بکن تو برای رسیدن به خواستت زندگیتو نابودکردی ، شاید اگر درست تر رفتار می کردی ، جایگاه قبلت و حفظ می کردی _یعنی ، یعنی شما از اول از همه چیز خبر داشتین و درست لحظه آخر پیداتون شد؟ _از کجا میدونی که الان لحظه آخرِ _من الان شدم یک آهو که تو چنگالِ یه گرگ اسیره ... _نه تو آهویی نه من گرگ ! ما انسانیم بلند شدم ، نزدیکش شدم که عصایش را به سمتم گرفت و گفت : _فاصله ات و حفظ‌کن ! _من گیج شدم _باید تا سرم و بر می گردونم شیر و کیکت تموم شده باشه با داد گفتم: _من دارم راجب زندگیم و بلایی که سرم اومده حرف میزنم و تو فقط به این فکر می کنی که من چرا هیچی نمی خورم؟؟؟؟ عصایش را آروم به تخت سینه ام زد _هی دوست نداری که عصبانی بشم ، چون میدونی که صبرم کمه!!! ناخدآگاه دستم روی عصایش نشست ، نفس عمیقی کشیدم عصایش را به پایین هدایت کردم و نشستم نمیدونم در چهره ام چه چیزی دید ، که به من اعتماد کرد و سرش را برگرداند و من تند تند مشغول خوردن شیر و کیک شدم . این مرد پر اُبهت کِه بود؟اگر میدانست من در خطرم چرا کمکم نکرد ؟ چرا حالا ! چرا الان؟ چطور باور کنم؟ چطور باور نکنم؟!
  9. واقعاً چه فکر احمقانه ای بود من کردم مگه آدمی مثل مرد وحشی که من و دزدید بدون محافظ یا نگهبان کارش راه می افتاد ، اما من احساس زندانی بودن ندارم من احساس تنهایی نمی کنم از اینکه گوشی مدل بالام تو دستم نیست ناراحت نیستم ، راستی چند مدت بود انلاین نبودم اما مگر برای کسی مهم بودم ، به آشپزخانه نرسیده بودیم اما بوی غذا خوش قرمه سبزی به خوبی پخش شده بود ، مردی وحشی با عصایش پرده را کنار کشید و توجه من و به تراس بزرگی که یک میز و گرد چهار صندلی و دور تا دور گلدان گره خورد ، منظره زیبا و دل چسبی داشت بدون اینکه به من نگاه کند روی صندلی نشست و گفت: _بشین نگاهی به صندلی ها کردم و بعد به او که ابهت مردانگی اش با تمام وحشی بودنش بی داد میکرد توجه ام را جلب کرد که این بار صدایش را بالا برد: _نه واقعاً فکر کنم گوش هات مشکل داره زیر لب گفتم: _ببخشید _باز هم.. صندلی روبه رویش را کشیدم و گفتم: _باز هم چی؟ _باز هم کاری کردی که مجبور شدی عذر خواهی کنی با دیدن خاتون که دستانِ گرم و پیرش یک سینی بزرگ را حمل میکرد ناخدآگاه بلند شدم و به سمتش رفتم . _خاتون جون بدین من سنگینه _نه دخترم شما مهمانی _مگه من دخترتون نیستم با این حرفم لبخند روی لبش نشست و سینی سنگین را به دستم داد و گفت : _قربون دختر خوشگلم برم من ، من برم بقیه وسایل و بیارم با سینی به سمت میز برگشتم و تمام این مدت فکر میکردم که این زن چطور این سینط و حمل میکرد ، سینی و روی میز گذاشتم و شروع به چیدن وسایل کردم ، یه پارچه چهارخونه بود فکر کنم برای سفره از این باید استفاده میکردم ، خاتون سبکش به کل با این مرد تفاوت داشت با این فکر لبخندی روی لبم نشست ، لیوان ها و بشقاب را چیدم ، پارچ دوغ را گوشه ای گذاشتم ، تا خواستم قاشق چنگال و بردارم صدایش را شنیدم _خودم بر میدارم وا !!!! این چرا همچین کرد؟! جای تشکر کردنشه خودخواه ، قاشق و چنگال در دستم را کنار بشقاب خودم گذاشتم ، او هم دست برد در سینی و خودش قاشق چنگالش را برداشت ، سینی ، بالاخره خاتون دوباره س و کله اش پیدا شد و تند تند شدوع کزدم به پر کردن آن میز کوچک که من و می برد تو حال و هوای انقلاب و ولیعصر ، روی صندلی نشستم ، چشمام گرم خواب بود و میلی به غذا نداشتم حتی حوصله نگاه کردن به این آدم حوصله سربر را نداشتم دست به سینه نشستم ، نگاهم را به عصا دوختم یعنی چه سری داشت ؟!چرا همیشه دستش بود ؟ چرا فاصله و رعایت میکرد ؟چرا این مرد با مردهای دور و اطراف من فرق میکرد، چرا توقع داشتم حوصله سربر نباشد؟ چرا دوست داشتم اذیتم کند و بخندد ، من جواب این چرا ها را باید پیدا کنم ، چشمانم به آرامی روی هم افتاد. _خوب نیست سر غذا کسی بخوابه _اما من که غذا نمی خورم _دست پخت خاتون حرف نداره با این حرفش مثلاً می خواست دعوتم کند تا در غذا خوردن همراهیش کنم که ادامه داد : _البته دیدن کسی که خوابه اونم وقتی درست جلوی چشم هست اشتهام و کور می کنه! خودخواه!مردتیکه وحشی _من وحشیم؟ ای وای دوباره بلند بلند فکر کردم دستی روی صورتم کشیدم ،باید یه جوری گندم و جمع می کردم _نه باور کنین من! با صدایی محکم گفت: _غذا _میلی ندارم _نپرسیدم میل داری یا نه ! گفتم باید بخوری چشمانم را ریز کردم و گفتم: _از کجا معلوم تو این غذا چیزی نریخته باشید ، مثل اون... _من اگر قصد کشتنت و داشتم ، مدتها قبل با یه شلیک اون دنیا بودی ، پس الان با خیال راحت غذا بخور تعجب را که از چشمانم خواند ادامه داد: _البته باید اعتراف کنم ، ترس و وحشت خیلی به این چشمها میاد. این همه ضد و نقیض درون یک آدم چگونه گنجانده شده بود ، یک بار قصد جانم را داشت و یکبار نگران غذا نخوردنم ،دستپخت خاتون حرف نداشت کمی بعد کنار کشیدم در کل شاید پنج قاشق خورده بودم آن هم به زورر مرد وحشی!
  10. موهایم را شانه زدم ، نگاهم بین آن شال آبی کمرنگ و موهایم در چرخش بود در آخر شال را برداشتم و موهایم را پوشاندم ، نمیدونستم اجازه دارم که بیرون اتاق بروم یا نه قدمی به سمت در برداشتم و دوباره به سمت تخت برگشتم ، دوباره به سمت در و دوباره به سمت تخت ، تا در باز شد _دخترم لباس ها اندازه ات بود آخیش قربون خاتون برم که نجاتم داد ، دوست داشتم بپرم ماچش کنم ، زیر نگاهش معذب بودم و گفتم : _بله خاتون دستتون درد نکنه _دخترم چرا این پا اون پا می کنی بیا بریم پایین _واقعاً _آره عزیزم بیا همین که به سمت در می اومدم گفتم : _اما آقا م.. دوست نداشتم اسم مرد وحشی و به زبونم بیارم که خاتون نجاتم داد _دخترم بیا بریم ، پسرم دیگه انقدر ها هم سخت نمی گیره با لبخند از در بیرون رفتم ، حالا فرصت داشتم حسابی همه جارو دید بزنم ، نکنه این اورانگوتان از راه برسه و با اخم هاش قورتم بده یا لابد قصد داره تا آخر عمرم من و زندونی کنه و با عصاش بکوبه تو سرم از فکرش دستی به سرم کشیدم ، وای خدای من چقدر می تونستم خنگ باشم آخه خوب شد خاتون نفهمید ، روی دیوارهای بلند و زیبای طلایش تابلوهایی بود که عجیب و غریب چشم گیر بودنند ولی فقط چشمم اون خط بسیار زیبارو می دید که نوشته بود " لی لی " _خاتون _جونم دخترم _شما همیشه هستید اینجا یعنی از قدیم تا الان هروقت که .. پرید میون حرفم و گفت : _آره دخترم ، هروقت مهراد تنهاست من هستم و اگر عمری باشه دوست دارم همیشه پسرم کنارم باشه ، همه مادرها دوست دارن پسرشون پیششون بمونه _اوهوم ، این تابلوها خیلی قَشنگِ _چشمات قَشنگ می بینه مادر ، آره همه اینا کارِ خداب.... منتظر بودم که خاتون حرفش و ادامه بده که صدایی شنیدم: _خاتون جان ای بابا چه وقت صدا زدن بود ، مردتیکه ی وقت نشناس!!!خاتون چند قدم و سریع تر طی کرد و رسید به مرد وحشی در همون حین گفت: _جونم پسرم _غذا چیزی داریم؟ دلم واسه دستپختت یه ذره شده _آره پِسرِ گلم من پام و گذاشتم روی پله آخر تازه من و دید با ابروهایی که بالا انداخته بود نگاهم می کرد ریز به ریز ، جز به جز انگار دنبال چیزی بود نگاهش را به خاتون داد و بوسه ای روی پیشانیش کاشت و گفت : _الان میام خاتون جون خاتون هم بدون اینکه به من نگاه کنه من و با این وحشی تنها گذاشت ای بابا من گفتم تو اتاق بمونم الان دوباره یه دردسری درست می کنه ، نزدیکم شدبا عصای زیبایش خط فرضی از بالا به پایین کشید و گفت : _نگفتن بهت؟ با لکنت گفتم: _چیو! _اینکه فضولی تو خاندان ما حکمش سر بریدنه با ترس نگاهش کردم با دیدنم لبخندی زد و گفت: _نگفتن بهت؟ با ترس گفتم: _چیو! _اینکه زود باور هستی! قهقه ای زد و من ناباور نگاهش می کردم چی گفت ؟ چی شد؟ کی بوده !؟ چی گفته؟! وای خدا من چقرر این روزها ترسو شدم ، این هم هی دستی می گرفت از من ، بالاخره از فکر کردن دست کشبدم _با بلایی که شما سر من آوردید انتظار دارید باور نکنم! _بعید نیست نگاهی به پاهایش انداختم و بعد به عصا گنگ بودم نمیدونستم چه خبره! _اتفاقی افتاده _پاهاتون مشکلی داره که... _فکر کنم باید قبل از سر بریدن ، حکم زبون بریدن و صادر کنم تا یاد بگیری تو کار کسی فضولی نکنی تا خواستم حرف بزنم و علت کنجکاویم و بگم گفت: _حرف نزن از صدای زنها حالم بهم میخوره رنگم پرید ، این اصلا خودش با خودش مشکل داشت ، خود درگیری مزمن ، به راهش به سمت آشپزخانه ادامه داد من هم بلاتکلیف انگار بچه ای که مادرشو گم کرده وسط پذیرایی ایستاده بودم که صداش و شنیدم: _پس چرا وایستادی راه بیفت نگاهم به در خروج عمارتش افتاد و بعد نگاهم به او کشیده شد ، آرام آرام به سمت در خروجی رفتم و سعی کردم در و به آرومی باز کنم ، با دیدن نگهبان ها در و بستم باید فکر دیگه ای می کردم ، برگشتم تو فاصله یک قدمیم بود از ترس هین صدا داری کردم ،پشت دستم و گاز گرفتم _شما چجوری! _نگفتن بهت که من پشت سرم چشم دارم؟ _ترسیدم نزدیک صورتم شد اما انگار رعایت میکرد که حتی نفس هایش به نفس هایم نخورد با دندان های به هم چشبیده گفت: _هرکسی جای تو بود هم می ترسید،راه بیفت !
  11. دیشب تا مرگ دو قدم بیشتر فاصله نداشتم 

    حال بد 

    🤦🏻‍♀️

    1. khosravi

      khosravi

      خدا بد نده چیشده؟

    2. Yassamanhosseini

      Yassamanhosseini

      زیرِ سرم و اکسیژن ، انگار نفس های آخرم بود

  12. لعنت به آنفولانزااااااااااا🥺😭😷خوبی بدی دیدین حلال کنین

    1. Paayizeh

      Paayizeh

      دور از جونتون

      مراقب خودتون باشید خیلی ویروس بدیه. 

    2. Yassamanhosseini

      Yassamanhosseini

      بادمجون بم آفت نداره

       

  13. با همان حوله که تنم بود و با بدنی که کرخت و بی حال بود روی تخت نشسته بودم و مسیر رفتنش را تماشا میکردم ، طولی نکشید که همان زن که حالا فهمیده بودم اسمش خاتون است ، شربت به دست وارد اتاق شد با دستی روی صورتش زد و گفت: _الهی من بگردم برات دخترم ترسیدی؟ به زحمت شروع به حرف زدن کردم _ یکم _تقصیر من بود مادر مادر چه کلمه غریبی بود این روزها برایم ، کنارم نشست ،حوله موهایم که باز شده بود و موهایم بی رمق از خودم روی صورت و شانه ام جا خوش کرده بود و کنار زد _چه موهای خوشگلی داری مادر با بغض نگاهش کردم انگار تمام دردم را از چشمانم می فهمید این زن که حتی پیری نتوانسته بود چهره زیبایش را مخفی کند من را در آغوش گرفت ، تمام تنم لرزید ، بوی مادرها را میداد عجیب و غریب ، دلم برای مادرم تنگ بود ، موهایم را نوازش کرد سرم را روی شانه هایش گذاشتم و سخت در آغوشش پنهان شدم ، دوست داشتم انقدر ببارم که هیچ وقت چشمانم بارانی نباشد . _چی شده دخترکم ؟! دلت گرفته؟! هیچی نیست عزیزم هیچی نیست _دلم برای مامانم تنگ شده _هیششش ، بی تابی نکن مادرتم هم دلش برات تنگ شده ، دختر زیبای من ، حیف این چشمای خوشگلت نیست اشک بریزه... خاتون هم زیادی دلش گرم بود ، نمیدانست که من چه ها کشیدم ، نفس عمیقی کشیدم تا هوای تازه ای وارد ریه هایم کنم مرا از آغوشش بیرون کشید و در حالی که با دستان پیر و مهربان و گرمش اشک هایم را کنار میزد گفت : _وقتی نه سالم بود مادرم سر زا رفت ، اون موقع نمی فهمیدم نعمت مادر داشتن چیه! اما بعدش که هیچ کس و نداشتم تا براش ناز کنم و باهاش حرف بزنم تازه فهمیدم چه کسی و از دست دادم ، زمان ما عشق و عاشقی مد نبود ، اما من و رحمان عاشق هم شدیم ، زمان ما زمانِ نگاه و گهگداری نامه های عاشقانه، به دور چشمِ همسایه ها بود ، رحمان به هزار خواهش و تمنا پدرم و راضی کرد تا خواستگاری من بیاد، اخه پدرم یکی از بزرگترین حجره دارهای اون زمان بود و رحمان یک کارمند ساده ، پدرم تنها یک شرط گذاشت که رحمان هم می تونست از پسش به خوبی بر بیاد اون گفت : تا آخر عمر لبخندِ دخترم و باید ببینم می تونی این کار و بکنی؟ رحمان قبول کرد خیلی زود عروسی کردیم ،اما اتفاق ها همیشه بی در زدن وارد میشن ! من باردار نمی شدم ، چهار بار سقط ، بعد هم من هم رحمان نا امید شده بودیم اما رحمان من و دوست داشت ،و هیچ وقت خم به ابروش نیاورد همیشه جلوی کنایه و نیش مردم و می گرفت ، خدابیامرز همیشه عاشقِ بچه بود ، تا اینکه ما با خانواده بزرگی آشنا شدیم ، خانوادهِ ای که به من اجازه دادن مادر بشم و رحمان پدر ، من بعد از فوتِ خانوم ، مادرِ مهراد من شدم مادرش و اون پسرم ... دستی روی صورتم کشید و ادامه داد: _مهراد پسر خوبیه ! اگر کاری کرده بودن به صلاحت بوده مادر ، نمیدونم چرا و چیکار کرده که تو این قدر ترسیدی ولی من مادرم ، بچه ام و خوب می شناسم بهش اعتماد کن شربت و به دستم داد ، حرفهایش عجیب به دلم نشسته بود و من آرام شده بودم زیر لب گفتم : _ممنونم خاتون جان _دخترم کاری نکردم که من همیشه آرزو داشتم که دختری به زیبایی تو داشته باشم لبخندی به صورتِ مهربانش پاشیدم به سمت کمد رفت و لباس های تا شده و تمیز و به دستم داد و گفت : _بیا مادر، تا سرما نخوردی لباس بپوش سشوارم روی‌ میزِ چیزی خواستی صدام‌کن‌مادر _ممنونم لبخندی به رویم زد و از اتاق بیرون رفت ، مهراد پسرِ چشم وحشی ، کسی بود که خاتون به من‌گوشزد کرد به او اعتماد کنم ، من که حالا حسابی از خودم دور شده بودم و این قدر از همه بدی دیدم حالا چطوری دوباره اعتماد میکردم ، یه تونیک دلفینی با یک شلوار لی گشاد آبی روشن ، حسابی بهم می اومد .
  14. سلام مریم عزیزم تبریک میگم بابت قلم زیبا و دویت داشتنیت اون آقا چشم آبیه که شبیه مدلهای ایتالیاست آدرسش و داری؟؟؟؟😍🤣😂❤ دور از شوخی خیلی کیف کردم از خوندن رمان بسبار زیبای تو بدرخشی
×
×
  • اضافه کردن...