رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زلزله :)

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    249
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,301 Excellent😃😃😃😃

درباره زلزله :)

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 5 تیر 1397

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,019 بازدید کننده نمایه
  1. من به حدود یک ماهه ک بهتون گفتم مشکلمو، ولی رسیدگی نکردید

    اونوقت میگم رسیدگی نمی کنید، اعتراض ک میکنم، انگار نه انگار کاربر سایتتونم.

    اون از اتفاق قبلی ک بخاطر اعتراضم توسط یکی از مدیراتون بنم کردند، این از الان که پاسخگو نیستید

    بعد اعتراض ک میکنیم بنمون میکنید.

    این چه وضعیه اخه؟

    نمیخواید رسیدگی کنید، حداقل بگید رسیدگی نمیکنید تا از اینجا خارج شم و به انجمنی برم ک ادمیناش واسه کاربراشون ارزش قاعل میشند

    من تو دوتا تاپیک شرکت کردک تا الان و قبولم نکردن، چون شما اصلا رسیدگی نکردید

  2. تقریبا نصف اتفاقای رمانم برای خودم اتفاق افتاده، بقیشم موقعی که فیلم میبینم، یا اهنگ گوش میدم به ذهنم اومده
  3. زلزله :)

    بهترین دوستت کیه؟

    اوخی گولوگولو مرسی که به یادم بودی😍 @yaldaw من خودم به شخصه با همه دوستم 😐✌
  4. خجالت بکش تخریب گر شماره 4، منو دنبال نمیکنی دنیات فناست😈😲😲😲

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Quiet Quee

      Quiet Quee

      فقط میخواستم یه چی بگماااا😉😉😈😲

      @زلزله :)

    3. زلزله :)

      زلزله :)

      از وجناتت پیداست😂

      @yaldaw

    4. Quiet Quee

      Quiet Quee

      من روی وجناتم حساسماااا
      @زلزله :)

  5. راست میگی واسه دانشگاه رفتن الان ک فکر کردم زیادی کلیشه ایه😊 ممنون خیلی راهنمایی خوبی کردی
  6. مرسی، فقط بگم واسه اون قسمت تصادف همچین اتفاقی واسه من افتاده و من خودم شخصا این شرطو با طرف مقابلم گذاشتم و دقیقا همون اتفاقایی ک توی رمان نوشته بودم، برگرفته از تفاقی بود ک برام افتاده😐 بازم مرسی از رسیدگیت نسترن😊😊😊
  7. با هر دنگ و فنگی بود خودم و رسوندم به خونه... خودم و جلوی در، کف زمین ولو کردم و دراز کشیدم. می‌خواستم بخوابم که یهو صدای مامانم بلند شد و با حالت کشیده ای گفت: سپنتا! منم با همون بی حالیم گفتم: پونزده تا! مامان: سپنتا بیا این دختره رو از این وسط جمع کن، معلوم نیس تا الان کجا بوده، بیا جمعش کن می‌خوام رد شم! مادر من، مادر من، تو یاری و یاور من. دیرین دیرین، دیری دیریم. مادر چه مهربانه قدر مرا می‌دانه... هیچی دیگه سپنتا هم اومد باخنده گفت: اصلا عشق مامان به تو اینجا موج مکزیکی می‌زنه! بعد عین گوساله هر هر کرد... گوساله بود؟ الاغ نبود؟ بیخی ... من و عینهو بره انداخت پشتش و این همه پله من و بالا برد و خِرِکِشَم کرد! *** توی خواب ناز فرو رفته بودم و داشتم تو خواب واسه‌ی اون چلغوز نفله نقشه می‌کشیدم... با صدای عرعر گوشیم بیدار شدم، فکر کردم شبه هنوز ولی وقتی دیدم صبحه، یک جیغ خیلی بلند کشیدم و یادم اومد که با مستر گوسفندی کلاس دارم... سریع یک لباسی تنم کردم و تند تند رفتم سمت ماشینم... با سرعت تو خیابون می‌رفتم جلو که یک ماشین از روبروم اومد و اونم تق زد به ماشینم! اصلا همیشه وقتی عجله داری برعکس می‌شه... از ماشینم پیاده شدم و رفتم سر یارو عصبانیتم رو خالی کنم دیدم که عه! این که نفله خودمونه! دارم براش! بعد یک لبخند فوق شیطانی زدم... پیاده که شد هی سرم داد و هوار می‌کشید که تو زدی به ماشینم. - نخیر... تقصیر جناب عالی بود! - عه عه! دروغ نگو تو زدی به من. - نخیر تو زدی... تازه از کلاسم هم انداختیم، دیگه نمی‌رسم! - خانوم عقل کل منم با جناب عالی کلاس دارم. - باید خسارت ماشینم بدی چون تو اول زدی. - اشتباه نکن! تو اول زدی. - نخیر! - پس بیا شرط ببندیم! - سر چی؟ - می‌ریم رستوران؛ هرکی تونست بیشتر غذا بخوره برندس! - اوکی... ولی دلم واست می‌سوزه بازنده‌ی بدبخت! - می‌بینیم! - ببینیم! رفتیم وارد یکی از رستورانای خیلی شیک شدیم، دو پرس کباب بدون برنج سفارش داد... هردوتامون با چشمای ریز شده همدیگه رو نگاه می‌کردیم... پرس اول رو تو یه ثانیه تموم کردیم! پرس دوم، سوم، چهارم، پنجم رو هم خوردیم... تو هر پرس دو تا کباب بود، بازم برامون آوردن. بازم خوردیم تا اینکه تعداد پرسامون رسیده بود به نوزده تا... انقد خورده بودیم حالمون دیگه داشت بهم می‌خورد ولی چون مساوی بودیم، یه پرس دیگه سفارش دادیم... این یکدونه پرس رو هم یکدونش و خوردیم و یکی دیگش موند... هر دوتامون با حالت چندش به کبابا نگاه می‌کردیم، آراد دستش رو دراز کرد و اون یکی رو هم خورد! من یه عق زدم و اون یکیش رو گذاشتم تو دهنم و باز هم مساوی شدیم! یه پرس دیگه سفارش دادیم ولی من رفتم تو دستشویی قشنگ تمام محتویات معدم بالا آوردم. آراد دیگه نمی‌تونست بخوره ولی من یکدونش و خوردم - حالا اگه می‌تونی بخور. - می‌خورم! - هه! شتر در خواب بییند پنبه‌های رنگی رنگی! - حالا می‌بینی که می‌خورمش! با دستش هردوتاش رو چپوند تو دهنش!من دیگه نمی‌تونستم ادامه بدم... - خیله خب! تسلیم! - آفرین! حالا بیا بریم تعمیرگاه پول ماشینم و بده... هیچی دیگه من و تا تعمیرگاه کشوند،‌ من بدبخت مجبور شدم مقدار پول زیادی رو صرف ماشین قراضش کنم! حالا خوبه ماشین خودم زیاد آسیب ندید! براش یک پشت چشم نازک کردم و رفتم خونه... جلوی در یک چیزی دیدم که برق هزار و شونصد فاز از سرم پرید.
  8. تیر، دقیقا همینه عاشق را برعکس کنی...🙃✨ میشود قشاع...⚔ دهخدا را میشناسی؟!🧨 لغت نامه اش را باز کردم،📖 نوشته بود: ✎ قشاع:دردی‌که‌انسان رااز درمان مایوس میکند.(:📍✂️
  9. زلزله :)

    فراخوان جذب ویراستار

    من اعلام آمادگی می‌کنم @مدیر ویراستار
  10. مرسی که گفتی ولی کلا قرار شد عکس اراد عوض بشه
  11. دقیقا همین الان ک عکس اراد و نگاه میکردم داشتم ب همین فکر میکردم، مرسی که فکرمو قطعی کردی😀
×
×
  • اضافه کردن...