رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

yasibeigis

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    861
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

943 Excellent😃😃😃😃

درباره yasibeigis

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 2 بهمن 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

875 بازدید کننده نمایه
  1. تاییده؟ @Aty.s http://uupload.ir/view/u1tt_tabasom_talkh_.pdf/
  2. 89 _ عرفان باعث شد تا من و نسترن روباره به هم برسیم. اما... سکوت کردم و به فرش خیره شدم. پناه آروم پرسید: _ اما چی ژاله؟ نگاهم از روی فرش به روی چشم های سرسبز پناه لیز خورد. با صدای گرفته ای ادامه دادم: _ کاش همونجا همه چیز تموم میشد! پناه با غم بزرگی نگاهم کرد. دستش رو روی دستم گذاشت و دستم رو نوازش کرد. تک خنده ای از غصه کردم. صدای پناه رو شنیدم: _ چرا ژاله...؟ جوابی ندادم. نمیدونستم چطور یهو آخر ماجرا رو بهش بگم. اونطوری کاملاً گیج میشد و به سوالهاش اضافه میشد. خواستم همین هارو بهش بگم اما با صدای چرخش کلید و باز شدن قفل های در خفه شدم. قطعاً کیان برگشته بود. نگاهی به خودم انداختم. لباسم نا مناسب بود. با نامناسب بودنش مشکلی نداشتم اما با نامناسب بودنش جلوی یه سرگرد مشکل داشتم! سریع بلند شدم و سمت اتاق رفتم. کیان خواست در رو باز کنه که پناه داد زد: _ کیان مهمون دارم صبرکن! کیان در رو کامل باز نکرد و پشت در ایستاد. داخل اتاق رفتم و بافت آستین بلند پناه رو پوشیدم. شال رو هم روی سرم انداختم اما گذاشتم جلوش باز باشه. اول صدای تک خنده و بعد صدای کیان رو شنیدم. با خنده گفت: _ تو ساعت سه صبح چه مهمونی داری ضعیفه!؟ من و پناه خنده ای کردیم. داخل هال رفتم و پناه جوابش رو داد: _ به همون دلیل که تو ساعت سه صبح اومدی خونه! خنده ای کردم و گفتم: _ میتونید بیاید داخل آقا کیان. کیان از لای در به داخل نگاه کرد و گفت: _ عه ژاله خانوم شمایید؟ لبخندی زدم و گفتم: _ دیگه... ما همیشه مزاحم شماییم! کیان داخل اومد و در رو پشت سرش بست. جوابم رو داد: _ نه بابا مراحمید. والا جو خونه و نگاه پناه جوریه که انگار من مزاحمم! به پناه نگاه کردم و خنده ای کردم. بنده خدا پناه اصلاً جور خاصی نگاه نمیکرد که کیان این برداشت رو کرد. پس قطعاً کیان این حرف رو برای شوخی زد! پناه با خنده گفت:
  3. 88 چند ثانیه بهش زل زدم. انقدر از کار عرفان عصبانی بودم که حتی قهر بودن نسترن رو هم فراموش کرده بودم. لبخدی زدم و سمتش خم شدم. با ذوق گفتم: _ وای واقعاً؟ _ آره میبخشمت! اما نبینم دیگه منو جلوی این و اون ضایع کنیا! دستهام رو باز کردم و گفتم: _ آخ قربونت برم رفیقم بیا بغلم جیگر! دستهام رو دورش انداختم و محکم بغلش کردم. حسابی توی بغلم فشارش دادم که گفت: _ وای! ژاله ولم کن دارم خفه میشم! با شنیدن این حرفش ولش کردم و لپاش رو کشیدم. خواست چیزی بگه که ورود استاد مانع حرف زدنش شد. با حرص نگاهم کرد که در جواب نگاهش فقط تک خنده ی مرموزی کردم. ***** زمان حال : ژاله : داشتم برای پناه همه ی اتفاقاتی که بین من و نسترن و عرفان افتاده بود رو توضیح میدادم. پناه در سکوت فقط نگاهم میکرد و دقیق به حرفهام گوش میداد. نسکافه ی خودش و چایی من تموم شده بودن. بالش مبل رو بغل کرده بود و خاطرات رو مرور میکردم. با تمام غصه و غمی که توی دلم بود باز هم گاهی وسط تعریف کردن خاطرات خندم میگرفت. اما وقتی یاد آخر ماجرا می افتادم... تمام اون حس به خاکستر تبدیل میشد. آروم لب های خوشم رو از هم باز کردم و گفتم:
  4. 87 با داد مسئول کتابخونه مثل قبل به خودمون اومدیم: _ بسته آقا بسته! بفرمائید بیرون ببینم این دیگه چه وضعشه! هی هر روزِ هر روز میاید کتابخونه رو میزارید روی سرتون! با حرص نگاهم رو از عرفان برداشتم و روم رو برگردوندم. سمت میزمون رفتم و مثل قبل کیفم رو برداشتم. چاییم که کاملاً یخ شده بود و برداشتنش هم فایده ای نداشت. فقط قسمت کیک خودم رو برداشتم و از کتابخونه زدم بیرون. توی ذهنم داشتم جملاتی که توی دعوا گفتم رو مرور میکردم. صدای عرفان توی مغزم اکو میشد: " _ فعلاً که دیدیم کی گیج میزد! انقدر سواد نداری که فرق راهروی A و B رو تشخیص بدی! " با حرص گازی به کیک توی دستم زدم و توی ذهنم گفتم: _ پسره ای احمق! چرا وقتی این حرف رو زد یکی نزدم توی دهنش!؟ خاک بر سرت ژاله! آدم جواب این جمله رو با " حرف دهنت رو بفهم " میده!؟ آخرین تیکه ی باقی مونده از کیکم رو هم خودم و به خودم گفتم: _ واستا... من چنان حالش رو بگیرم اونورش ناپیدا! منتظرم فقط کوچکترین بی احترامی بهم کنه تا بزنم چپ راستش کنم! در کلاس رو باز کردم و وارد کلاس شدم. چند دقیقه بعد از اینکه سر جای همیشگیم نشستم ؛ نسترن هم وارد کلاس شد و کنارم نشست. رو بهم کرد و گفت: _ انقدر الکی حرص نخور عرفان کلاً همینجوریه. عادی جوابش رو دادم: _ یعنی چی دقیقاً؟ چون با بقیه اینجوریه باید با من هم اینجوری رفتار کنه؟ من مثل اون دوست دخترهای رنگ و وارنگش نیستم که هی به من تیکه بندازه منم فقط بخندم و ساکت بمونم! یعنی چی! مزه پرونی هم حدی داره دیگه والا! نمیگم الان بره مثل پسرایی که عضو بسیج دانشگاهن بشه اما نبایدم انقدر سبک رفتار کنه که! سرم رو برگردوندم و به رو به رو نگاه کردم. نسترن سری به نشانه ی مثبت در جواب حرفهام تکون داد و گفت: _ آره درست میگی... اما حداقل این کارش یه خوبی برای ما داشت! دوباره سمتش برگشتم و با چشم های اقیانوسیم به چشم های شکلاتیش نگاه کردم. شونه ای بالا انداخت و لبخند گرمی زد و گفت: _ حداقلش ما با هم آشتی کردیم!
  5. 86 _ بابا اونجارو چرا نگاه میکنی میگم قفسه اینجاست! حق داشت. سمتش رفتم و گفت: _ اما من کتاب رو قبلاً از این راهرو برداشتم. دست به سینه ایستاد و مثل قبل با یک ابروی بالا رفته نگاهم کرد. با تک خنده ای گفت: _ یعنی هنوز هم حاضر نیستی قبول کنی اشتباه کردی؟ اخمی کردم و گفتم: _ ببین این حس برتر بودنت خیلی روی اعصابمه ها! کاری نکن بادتو خالی کنم! _ اوه اوه! یه دختر داره منو تهدید میکنه. نه بابا ترسیدم. محض اطلاع این حس لجبازی تو هم خیلی رو اعصابمه ها! کاری نکن پنچرگیریت کنم بچه! جمله ی آخرش مثل کبریتی بود که توی انبار باروت روشن شده باشه. در کسری از زمان خونم به جوش اومد و با صدای بلندی گفتم: _ این چه طرز صحبت کردن با یه خانومه بیشخصیت! تو اصلاً کی باشی که بخوای منو تهدید کنی! وقتی دید صدام بالا رفته متقابلاً صداش رو بالا برد و داد کشید: _ الان من شدم بی شخصیت؟ جای تشکرته که کتاب رو برات پیدا کردم دختره ی گیج؟ _ من گیجم!؟ _ نه من گیجم! _ معلومه که تو گیجی! _ فعلاً که دیدیم کی گیج میزد! انقدر سواد نداری که فرق راهروی A و B رو تشخیص بدی! جوشیدن خون به صورتم رو حس میکردم. نسترن ، شایان و مسئول کتابخونه سریع سمت ما اومدن. داد کشیدم: _ حرف دهنتو بفهم ببینم این چه طرز حرف زدنه!
  6. 85 صدایی ازش نشنیدم. وارد راهرو شدم و نگاهش کردم. تمام تمرکزش روی قفسه ها بود. پوفی کردم و ادامه دادم: _ میگم نداره! یهو چشم هاش برق زدن و گفت: _ اهان! دستش رو روی یه کتاب گذاشت و اون رو از توی قفسه درآورد. برگشت و با یک ابروی بالا رفته نگاهم کرد. با تعجب نگاهش کردم که کتاب رو بالا آورد و توی هوا تکونش داد. با پوزخندی رو به من گفت: _ بفرما خانم مارپِل! نزدیک شد و کتاب رو سمتم گرفت. کتاب رو گرفتم و به جلدش نگاه کردم. با دیدن کتابی که دنبالش بودم هنگ کردم. تمام عصبانیتم فروکش کرد. سرم رو آوردم بالا و با تعجب به عرفان نگاه کردم که گفت: _ همین پری روز تمومش کردم. غر زدم : _ کرم داری که اونجا میزاریش؟ _ چی میگی ، اصلاً قفسش همینجاست! _ نه خیر قفسه ی "هنر تاریخ" توی راهروی A هستش نه راهروی B ! ابرویی به این حرفم بالا انداخت و گفت: _ اتفاقاً قفسه "هنر تاریخ" توی راهروی B هستش پرنسس! دوباره داشت عصبانیم میکرد. اخمی کردم و گفتم: _ اولاً که من پرنسس تو نیستم. دوماً توی راهروی A گذاشتنش داوینچی! عرفان با چشم های درشت شده نگاهم کرد. دستش رو بالا اورد و سمت قفسه اشاره کرد و گفت: _ بابا ایناهش! با عصبانیت سمت قفسه ای که اشاره کرده بود رفتم. بالای قفسه نوشته شده بود: "هنر تاریخ" با تعجب برگشتم و عرفان و نگاه کردم. توی نگاهش کلمه ی "احمق" موج میزد. سریع سمت راهروی A رفتم و قفسه هاش رو نگاه کردم. قفسه ای به نام "هنر تاریخ" تو این راهرو وجود نداشت. صدای عرفان رو شنیدم:
  7. 84 دوباره شروع کرد به خنده کردن. الانا بود که مسئول کتابخونه سراغمون بیاد. سریع گفتم: _ مرگ! این که خنده نداره! خندش کمتر شد اما همچنان با خنده ادامه داد: _ اگر واقعاً دوست داری جادوگرش باشی من مشکلی ندارم! اشک چشم هاش رو پاک کرد و ادامه داد: _ وای خیلی باحالی! چشم غره ای بهش زدم و گفتم: _ پسره ی مسخره! با عصبانیت سمت میزها حرکت کردم. صداش رو شنیدم: _ مگه نیومدی کتاب برداری؟ همونجوری که به راهم ادامه میدادم سرم رو برگردوندم و گفتم: _ نیازی نیست! _ بابا خب بگو شاید من تونستم پیداش کنم. از حرکت موندم و با عصبانیت سمتش برگشتم. به قیافش نمیخورد که اینبار هم بخواد مسخره کنه اما با عصبانیت گفتم: _ من اینهمه گشتم و نتونستم کتاب "هنر قرون وسطی" رو پیدا کنم بعدا تو که هیچی از هنر بارت نیست میتونی!؟ با شنیدن جمله ی آخرم اخمی کرد و گفت: _ اولاً که من خیلی بیشتر از تو بارمه... وسط حرفش پریدم و گفتم: _ تو از من بیشتر بارته!؟ تن صداش کلفت تر و جدی تر شد و گفت: _ لابد بارمه که ابراهیمی نتونست هیچ ایرادی ازش بگیره! خواستم جوابش رو بدم اما چیزی به ذهنم نرسید. وقتی سکوتم رو دید لبخند پیروزمندانه ای زد و ادامه داد: _ دوماً اگر پیدا کردم چی؟ لبخندی از روی حرص زدم و با خنده ی عصبی گفتم: _ تو!؟ _ آره من! _ باشه ؛ پیدا کن داوینچی! سمت قفسه ها برگشت و داخل راهروی A پیچید. چشم غره ای به این کارش زدم ؛ اون راهرو قفسه ای مربوط به هنر تاریخ نداره. سمت انتهای راهرو قدم برداشتم و در عین حال گفتم: _ اون راهرو قفسه ای در این مورد نداره نابغه!
  8. 83 بی توجه بهش به اون طرف میز حرکت کردم و خوراکی هارو روی میز گذاشتم. نگاهش دنبالم حرکت کرد و بعد روی خوراکی ها لیز خورد. به کتاب که نگاه کردم ؛ متوجه شدم نسترن فقط یک کتاب آورده. غم سنگینی روی دلم افتاد. چقدر راحت میتونه دوستش رو فراموش کنه... از فکر بیرون اومدم و چیزی نگفتم. اصلاً این کارش رو به روی خودم نیاوردم و عادی گفتم: _ ام... بزار منم برم کتابم رو بیارم. نتسرن همون جوری ایستاده بود و نگاهم میکرد. زیر نگاه زومش سمت قفسه های بزرگ کتاب حرکت کردم. مثل همیشه قفسه ی مورد نظرم رو گم کردم. آروم بین قفسه ها حرکت میکردم و دنبال کتابم بودم. زیر لب زمزمه کردم : _ ام... چی بود؟ قفسه های راهروی A بود یا B ؟ برگشتم و به پشتم نگاهی انداختم. ادامه دادم: _ همیشه این رو می اومدم و تا انتها میرفتم ؛ بعدش میپیچیدم سمت راست که قفسه های راهروی B اونجاست. آره درسته. برگشتم و سمت انتهای این قفسه حرکت کردم. بر طبق عادت سمت راست پیچیدم و به قفسه ها نگاهی انداختم. دونه دونه طبقات رو نگاه کردم اما خبری از کتاب من نبود. گیج شده بودم و هی اینور و اونور رو نگاه میکردم که صدایی من رو به خودم آورد: _ چیزی شده دختر اخمو؟ با تعجب به سمت راستم نگاه کردم که متوجه ی عرفان شدم. کنار قفسه های راهروی B ایستاده بود. یک طرفش رو به یکی از قفسه ها تکیه داده بود و با ابروی بالا رفته به من نگاه میکرد. چشم غره ای بهش زدم و جوابش رو ندادم. به گشتن برای کتابم ادامه دادم که دوباره صداش رو شنیدم : _ دنبال چی میگردی؟ بگو شاید تونستم کمکت کنم. دوباره نگاهش کردم و با لبخند نمایشی گفتم : _ من نیازی به کمک یه آدم گیج ندارم ممنون! یک طرف ابروش بیشتر از قبل بالا رفت و گفت: _ تا الان همه هزار تا صفت به من چسبوندن ؛ اما اولین باره یکی به من میگه گیج! شونه ای بالا انداختم و گفتم: _ خب پس لابد اون بدبخت ها از تو هم گیج تر بودن! عرفان با شنیدن این حرفم پوزخند صداداری زد و گفت: _ حالا من چیکار کردم که لایق شنیدن این صفت از پرنسس شهر اُز شدم!؟ با شنیدن این حرف یک لحظه فشرم رفت بالا. نگاهش کردم و با عصبانیت گفتم: _ الان تو داری به من تیکه میندازی!؟ تکیش رو از قفسه ها گرفت و صاف ایستاد. با لبخند مرموزی ادامه داد: _ اصلاً حرف من شبیه تیکه بود؟ با عصبانیت سمتش حرکت کردم و در حین راه رفتن گفتم: _ آره! _ جدی؟ از چه لحاظ! جلوش ایستادم و دقیق نگاهش کردم ؛ سرش رو آورده بود پایین و نگاهم میکرد. از نگاهش مسخره کردن میبارید. ادامه دادم: _ چون ما جادوگر شهر اُز داریم نه پرنسسش! به محض تموم شدن جملم یهو خنده ی بلندی کرد. صداش توی کل کتابخونه ی ساکت پیچید. سریع به اطراف و بعد به خودش نگاه کردم. کم کم خندش قطع شد و گفت: _ وای!
  9. 82 _ خب شما اون لحظه چه حسی پیدا میکنید؟ این همه وقت گذاشتید ؛ این همه رنگ استفاده کردید ؛ این همه هزینه کردید ؛ تهش هیچکس احساس مثبت به پرتره ی شما نداره! پشت خودکارم رو به پیشونیم چسبوندم و تو دلم غر زدم : _ وای چرا تموم نمیکنه! با صدای عرفان از انتهای کلاس حرف تقوی قطع شد : _ قلم مناسب دیگه !؟ تک خنده ای به این حرفش زدم. تقوی برای چند ثانیه گیج به عرفان خیره شد و گفت: _ بله!؟ عرفان صورتش خنثی بود اما بقیه بچه ها لبخند به لب داشتن ؛ لبخندی که نشانه ی قهقه ی بلند بود. اما بیچاره ها جلوی تقوی که نمیتونستن بخندن! عرفان عادی ادامه داد : _ الان همه اینا میشه استفاده از قلم مناسب دیگه !؟ تقوی تازه متوجه ی حرف عرفان شد اما منظور اصلیش رو نفهمید. سری به نشانه ی مثبت تکون داد و گفت : _ بله بله ؛ قلم مناسب! سمت صندلیش برگشت و بحث جدیدی رو شروع کرد. عرفان واقعاً همه ی مارو نجات داده بود. عرفان با گفتن اون حرف خواست جملات تقوی رو کوتاه کنه و بهش بفهمونه که ما فهمیدیم. خواست با اون جمله بهش بفهمونه هی نیاز به داستان گفتن نیست و ما گاو نیستیم ؛ اما خود تقوی نفهمید! تقوی جمله ی عرفان رو فقط به عنوان یک تایید ساده حساب کرد و متوجه ی قضیه ی پنهان پشتش نشد. شایان دستش رو آروم زد پشت عرفان و زیر لب چیزی بهش گفت. عرفانم نگاهش کرد و خندید. بقیه بچ ها هم هی با اشاره ازش تشکر میکردن. یکی انگشت شصتش رو به نشانه ی اوکی بالا میاورد و یکی لبخند میزد ؛ یکی میخندید و یکی مثل من هم فط برمیگشت و با خنده نگاهش میکرد. عرفان قطعاً با این کارش محبوبیت زیادی بین بچ ها کسب کرد ؛ مطمعنم بعد ها لقب دلقک کلاس رو بخاطر این شوخ طبعیش و ضایع کردناش میگیره. مخصوصاً با اون بلایی که سر ابراهیمی آورد! با یاد اون روز خندم گرفتم اما خودم رو کنترل کردم و لبخندم رو جمع و جور کردم. دوباره سمت خانم تقوی برگشتم که تازه ادامه ی درس رو شروع کرده بود. ***** _ همگی خسته نباشید. وسایلم رو جمع کردم و گوشیم رو از توی کیفم درآوردم. پیام یا زنگی دریافت نکرده بودم پس دوباره توی کیفم گذاشتمش. نگاهی به در انداختم که متوجه ی خارج شدن نسترن از کلاس شدم. سریع دنبالش راه افتادم و من هم از کلاس بیرون رفتم. داخل راهروی سمت چپ پیچید ؛ بر طبق عادت همیشگیش داشت به سمت کتابخونه میرفت. قبل از اینکه من هم داخل راهرو بپیچم و سمت کتابخونه برم تصمیم گرفتم تا به سمت بوفه برم و خوراکی برای جفتمون بخرم. هزار بار نسترن این کار رو کرد ؛ حالا یکبار هم من این کار رو بکنم. چی میشه مگه!؟ سمت بوفه رفتم و دو تا چاییو یک کیک شکلاتی برای جفتمون سفارش دادم. خوراکی هارو گرفتم و سمت کتابخونه حرکت کردم. با پا در کتابخونه رو باز کردم و داخل شدم. نسترن با کتاب مورد علاقش سمت میزمون حرکت میکرد و از قبل هم کیفش رو روی میز گذاشته بود. مشخص بود تازه کتاب رو برداشته. لبخند گرمی زدم و سمت میزمون رفتم. نسترن کتابش رو روی میز گذاشت ؛ برگشت سمت در تا بره و برای خودش خوراکی بخره که با من رو به رو شد. خیلی عادی و با حفظ کردن همون لبخند گرمم گفتم: _ یکم قبل تر خودم خریدم!
  10. 81 نه قطعاً این روش خوبی نیست. یا شایدم اصلا نباید چیزی بگم ؛ هوم!؟ شاید باید بزارم تا خود نسترن اولین قدم رو برداره. انقدر به این مسئله فکر کردم که پیشونیم داغ کرد. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و توی دلم گفتم: _ دوستی هم چه چیز پیچیده ایه ها! وقتی دستم رو روی پیشونیم گذاشتم نگاه نسترن به سمتم کشیده شد. با تعجب به دستم نگاه کرد که سریع دستم رو پایین آوردم و زیر چونم گذاشتم ؛ انگار نه انگار که سرم داغ کرده. خودکارم رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم. ریز نکات حرف های تقوی رو توی دفتری که با خودم آورده بودم نوشتم. همزمان صدای تقوی رو میشنیدم : _ همیشه یادتون باشه که برای کشیدن پرتره ی آخر ترمتون از قلم های بجا استفاده کنید. قطعاً اگر شما بخواید با قلم کلفت شروع به کشیدن ریزه کاری ها و اطراف یک گلبرگ کنید ؛ اون حس سر زنده بودن از اون گل گرفته میشه. تمامی نقاشی ها و پرتره ها نیاز به روح دارن. تا اون روح نباشه فردی که داره پرتره رو نگاه میکنه ازش لذت نمیبره. پرتره ای که کشیده میشه باید کاملاً بی نقص باشه. به حدی که اگر فردی اون رو دید ؛ متوجه سرزنده بودن پرتره بشه و خودش رو توی اون گم کنه. باید کاملاً محو بشه. حتی فردی که چیزی از یک پرتره یا نقاشی بلد نیست و با اصول اون آشنایی نداره. اگر قلم مناب رو استفاده نکنید چیزی با عنوان روح درون نقاشی باقی نمیمونه و وقتی یک فرد نگاهش میکنه ؛ فقط یک اثر رو میبینه که به دیوار چسبیده! آروم زیر لب گفتم: _ چرا مطلب رو اینهمه پیچ میدی آخه! خودکارم رو بین انگشت هام فشار دادم و برای خلاصه نویسی تمام حرف های تقوی داخل دفترم نوشتم: _ استفاده از قلم مناسب. تموم شد! خانم تقوی استاد خیلی خیلی خوبی بود ؛ اما تنها بدی که داشت دقیقاً همین پرحرفیش بود. کلاً به پیچوندن و طول دادن حرف معروف بود. صداش رو همچنان میشنیدم : _ خب شما اون لحظه چه حسی پیدا میکنید؟ این همه وقت گذاشتید ؛ این همه رنگ استفاده کردید ؛ این همه هزینه کردید ؛ تهش هیچکس احساس مثبت به پرتره ی شما نداره! پشت خودکارم رو به پیشونیم چسبوندم و تو دلم غر زدم : _ وای چرا تموم نمیکنه! با صدای عرفان از انتهای کلاس حرف تقوی قطع شد : _ قلم مناسب دیگه !؟ تک خنده ای به این حرفش زدم. تقوی برای چند ثانیه گیج به عرفان خیره شد و گفت: _ بله!؟ عرفان صورتش خنثی بود اما بقیه بچه ها لبخند به لب داشتن ؛ لبخندی که نشانه ی قهقه ی بلند بود. اما بیچاره ها جلوی تقوی که نمیتونستن بخندن! عرفان عادی ادامه داد : _ الان همه اینا میشه استفاده از قلم مناسب دیگه !؟ تقوی تازه متوجه ی حرف عرفان شد اما منظور اصلیش رو نفهمید. سری به نشانه ی مثبت تکون داد و گفت : _ بله بله ؛ قلم مناسب!
  11. 80 _ سلام. زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و سری به نشانه ی سلام تکون داد ؛ همزمان با تکون دادن سرش خیلی آروم زمزمه کرد: _ سلام. بهترین اخلاقش همین بود. حتی اگه دشمنش هم بودی اما باز از گفتن سلام بهت امتناع نمیکرد. البته این بستگی به طرف مقابلش داشت. اگر فرد مقابلش سلام میگفت حتماً جوابش رو میداد ؛ اما اگر فرد مقابلش سلام نمیگفت نسترن هم هرگز بهش سلام نمیکرد. مثل همیشه لبخند گرمی بهش زدم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده. با ورود خانم تقوی که یکی از بهترین استاد های دانشگاهمون بود لبخندی زدم و گفتم: _ الحمدلله امروز خبری از ابراهیمی نیست! نسترن نیمچه لبخندی به این حرفم زد اما واکنش دیگه ای نشون نداد. میدونستم دلش مهربونه و نمیتونه باهام قهر کنه. لبخندی زدم و به تقوی نگاه کردم. دونه دونه اسم هامون رو خوند و ما هم حاظر گفتیم تا زمانی که نوبت به عرفان رسید: _ عرفان چمرانی؟ به حدی به این پسر آلرژِی داشتم که حتی حالم از اسمش هم به هم میخورد. انتظار داشتم مثل دفعه های قبلی غایب باشه اما صدای بلندش از انتهای کلاس به گوشم رسید: _ حاظر! بی اختیار برگشتم پشت و نگاهش کردم. کنار شایان نشسته بود و داشت به رو به رو نگاه میکرد. با برگشتنم متوج من شد و نگاهم کرد. وقتی دید دارم نگاهش میکنم مثل همیشه دندون هاش بخاطر لبخند یه وریش مشخص شد و یه چشمک بهم زد. جواب چشمکش رو با چشم غره ی معروفم دادم و دوباره سمت تقوی برگشتم. تقوی شروع به درس دادن کرد اما من کل کلاس داشتم به این فکر میکردم که چجوری به نسترن بگم من رو ببخشه ؛ اما هیچ راهی به ذهنم نمیرسید. یعنی باید یهویی بعد از اینکه کلا تموم شد بایستم و بگم: _ رفیقم من رو ببخش!؟
  12. 79 _ اوه اوه ؛ نه بابا پس واقعا اوضاع خیلی بیریخته! دیگه داشت عصبانیم میکرد. توجهی بهش نکردم و ازش رد شدم . صدای بلندش رو شنیدم: _ بیینم الان مگه نباید بری دنبالش!؟ قدم هام رو تند تر کردم و به راهش ادامه دادم ؛ کمی ازش دور شده بودن که دوباره گفت: _ هوی با توام! لبم رو داخل دهنم کشیدم تا چیزی بهش نگم ؛ به جاش تو دلم زمزمه کردم : _ هوی تو.... نفس بلندی کشیدم تا به این جور چیزا فکر نکنم. بر حسب عادت استغفراللهی زیر لب زمزمه کردم تا آروم تر بشم و دوباره به کلاس برگشتم. ***** وقتی دیروز بعد از اتمام کلاس به خوابگاه برگشتم اصلاً نمیتونستم روی کارم تمرکز کنم. ذهنم مدام درگیر جر و بحثی که با نسترن داشتم بود. من آدمی نبودم که بخاطر پیش اومدن هر بحثی ذهنمدرگیر بشه ؛ اصلاً به اینجور بحث ها اهمیتی نمیدادم و ذهنم رو درگیر نمیکردم اما این بحث فرق داشت! تنها نقطه ضعف من دوست هام بودن. همیشه جدایی ازشون برام خیلی سخت بود. توی همین فکر ها بودم که متوجه ی نتسرن شدم. خیلی بیخیال روی نیمکت نشسته بود و مثل همیشه موهاش رو گیس کرده بود. سریع سمتش قدم برداشتم. خواستم صداش کنم که با جلو اومدن عرفان حرفم یادم رفت. از حرکت ایستادم و فقط از دور نگاهشون کردم. نسترن خیلی دختر سر به زیری بود. وقتی عرفان داشت باهاش حرف میزد سرش رو پایین انداخته بود و زمین رو نگا میکرد. بخاطر دور بودن فاصله نمیتونستم صدای عرفان رو بشنوم اما لپ های قرمز شده ی نسترن کاملاً واضح بود. عرفان سرش رو پایین تر آورد تا صورت نسترن رو ببینه. بعد از دیدن صورتش با خنده چیزی گفت که نسترن سری برگشت و سمت در ورودی دانشکده رفت. عرفان همونجوری با خنده مونده بود و نسترن رو نگاه میکرد. با دیدنش یه لحظه عصبانی شدم و تو دلم فحشی نثارش کردم. بحثی که بین من و نسترن اتفاق افتاد همش بخاطر عرفان بود! با این که حواسش به من نبود و من رو نمیدید اما باز هم برای خالی تر کردن حرص خودم ؛ چشم غره ی بهش زدم و دنبال نسترن رفتم. بعد از عبور از راهرو وارد کلاس شدم و دیدم روی صندلی همیشگیش نشسته و با گوشیش سرگرمه. سمت صندلی کنارش رفتم و روش نشستم. بهم توجی نکرد و همچنان با گوشیش سرگرم بود. جوری که بشنوه گفتم:
  13. 78 رفته رفته صورتش بیشتر قرمز میشد و بیشتر از قبل گر میگرفت ؛ با صدای محکمی‌گفت: _ تو عقده ای ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم! با شنیدن این حرف از بهترین دوستم انگار سطلی از آب یخ رو روی سرم خالی کردن. مات نگاهش کردم. هیچوقت انتظار نداشتم که چنین چیزی رو از نسترن بشنوم. با عصبانیت روش رو از من گرفت و سمت در خروجی حرکت کرد. هیچوقت کسی من رو عقده ای خطاب نکرده بود ؛ اما امروز.... بهترین دوستم من رو عقده ای خطاب کرد. زمانی به خودم اومدم که دیگه خبری از نسترن نبود ؛ بعد از پنهان شدنش پشت در بزرگ خروجی از فکر بیرون اومدم. _ آخی... با شنیدن صدایی دقیقا از کنار گوشم هین کوتاه کشیدم و سریع به پشت برگشتم. عرفان نزدیکم ایستاده بود و من رو نگاه میکرد ؛ لبش رو‌ به نشانه ی غم پایین اورد و ادامه داد : _ جدا شدید!؟ ازعصبانیت اخمی کردم اما نتونستم چیزی بهش بگم. ذهنم هنوز درگیر ناراحتی نسترن بود. عرفان دوباره ادامه داد: _ امروز دوتا مرغ عشق رو از هم جدا کردم ؛ دچار عذاب الهی نشم خوبه! چشم غره ای به این حرف های مسخرش زدم و گفتم : _ اگه حرف بیخود نمیزدی و یا تو کار ما دخالت نمیکردی اینجوری نمیشد! نیمچه خنده ای کرد و گفت :
  14. 77 _ هی ژاله صبر کن دختر! دم در موندم و برگشتم از دور نگاهش کردم. وسایلاش رو جمع کرد و کیفش رو روی دوشش انداخت. نگاه عرفان تمام مدت روش بود. سریع سمت من اومد و دوتایی باهم از کتابخونه خارج شدیم. محکم در خروجی رو به م کوبیدم و گفتم: _ پسره ی روان پریش! احمقا! عین پت و مت اومدن دارن بخاطر گیوتین ، تاریخ یونان رو میچرخن! یکی نیست بگه خب خیر سرت برو گوگل بزن بی سواد! نسترن از حرکت ایستاد. چند قدم برداشتم و وقتی متوجه نبودنش شدم پشت برگشتم. با چشم های قهوه ایش بهم زل زده بود. با صدای تقریباً بلندی گفتم: _ چیه؟ با شنی8دن صدای بلندم اخمی کرد و نزدیکم شد. صداش رو شنیدم: _ ببین فکر نکن چون پسره بهم زل زده بود صدات کردم و باهات اومدم بیرون خبریه! با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد: _ با ضایع کردن من مثلا میخواستی چی رو ثابت کنی؟ تبل تو خالی خودت رو؟ گیج پرسیدم: _ نسترن منظورت چیه!؟ _ الان مثلا خیلی باسواد شدی!؟ با چشم های درشت شده پرسیدم: _ چی!؟ تو الان بخاطر اون ناراحتی؟ بی توجه به من برگشت و سمت در خروجی حرکت کرد. سریع دنبالش رفتم و صداش زدم : _ نسترن کجا میری؟ خودش رو به نشنیدن زد و به راهش ادامه داد. قدم های بلند دیگه ای برداشتم و از پشت دستش رو گرفتم: _ نسترن ... با دادی که کشید حرفم نصفه موند : _ دیگه با من حرف نزن ژاله! با چشم های درشت بهش خیره شده بودم ؛ سریع پرسیدم : _ چرا مگه من چیکار کردم!؟
×
×
  • اضافه کردن...