رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahsa2

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

275 Excellent😃😃😃😃

درباره mahsa2

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 19 دی 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

571 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 5 بر روی تخت نرمم خوابیدم و به دیوار اتاقم خیره شدم.با صدای دختر بچه ای چشم هایم را باز کردم و به اطرافم نگاه کردم؛ولی کسی را ندیدم.آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم و از روی تختم پایین رفتم.زیر تختم،داخل کمدم و هر جایی که فکرش را می کردم را نگه کردم؛ولی کسی نبود.با دستی که بر روی شانه ی چپم نشست نفس در سینه ام حبس شد و رنگم پرید.لبم را تر کردم و به آرام برگشتم که چشم در چشم دختر بچه ای هم سن خودم شدم.بر جایم میخ کوب شده بودم و حتی نمی توانستم که جیغ بزنم.دست هایش خونی و صورت و لباس هایش خاکی بودند.با چشم های مشکی براقش به من خیره شد و زیر لب با صدای مرموزی گفت: _اسمت چیه؟ به دیوار تکیه دادم و با صدای لرزان و پر ترس گفتم: _تو کی هستی؟ با چشم های گرد شده از ترس به دست های خونیش نگاه کردم ادامه دادم: _چرا دست هان خونی اند؟ با شیطنت خندید،نگاهی به دست هایش انداخت و گفت: _این ها که خون نیستند،رنگ قرمز هستند!....جواب سوالم رو ندادی! نمی دانم چرا؛ولی به او اعتماد کردم و جواب دادم: _اسمم ترنم هست.اسم تو چیه؟ بر روی تختم نشست و با لبخند گفت: _اسم من رویاست. صورتم را جمع کردم و با اخم گفتم: _دست های کثیفت رو از روی تختم بردار. با تعجب دست هایش را از روی تختم برداشت.یک دستمال کاغذی از داخل کشوی اول کمد کنار تختم برداشتم،به سمتش گرفتم و با اخم گفتم: _این رو بگیر و دست هات رو پاک کن. دستمال را از دستم گرفت و رنگ قرمز را از دست هایش پاک کرد.با لبخند دستش را کنارش گذاشت و گفت: _بیا این جا بشین تا داستان زندگیم و این که چرا الان این جا هستم رو بهت بگم. با کنجکاوی درست جایی که گفته بود نشستم و منتظر به لب های سرخش خیره شدم.لبش را تر کرد و با غم شروع کرد: _قبل از این که شما به این جا بیاید من و خانوادم این جا زندگی می کردیم.بابا و مامانم اصلا خوب نبودند و همیشه به من زور می گفتند.به نظر من بابا و مامان ها اون جوری که بقیه فکر می کنند نیستند و خیلی زورگو و بدجنسند.مامان و بابای من این جا مردند،من هم همین طور!
  2. ممنون خوشحالم که خوشت اومد فقط یه سوال "نفس در سینه ام حبس شد" یا "نفسم در سینه حبس شد" کدوم بهتره؟
  3. فیلم نارنیا فوق العاده زیباست
  4. نام داستان:آهوی مادر نویسنده: MHS خلاصه:این داستان درباره ی امام رضا و محبتشان به حیوانات هست.امام رضا علاوه بر انسان ها حیوانات را نیز دوست می داشت. هدف:نشان دادن مهربانی امام رضا و محبتشان به حیوانات هست. مقدمه: به دور گنبد زردت مثل یک کبوترم یا ضامن آهو اگر که پر نزنم بی خانه ام و دربه درم یا ضامن آهو شکسته این دل بارانی - درین کویر - مشتی آب بده آقا به جان حضرت زهرا عین مرغ محتضرم یا ضامن آهو بسان پنجره ای که باز میشود به دریای طلایی ضریح پاک شما آقا- درآن شناورم یا ضامن آهو نمک به زخم شدست این شهر پرعبورپوشالی -کرمی کن منم که زاعر و بعداز حرم مسافرم یا ضامن آهو مجتبی اصغری فرزقی ( کیان) ... نقد
  5. پارت 4 پدرم از جایش بلند شد، به سمت آشپزخانه رفت،از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه حرکت کردم.چند تکه شیشه بر روی زمین ریخته بود، یکی از آن ها را در دست گرفته بود و به آن خیره شده بود.مادرم،مادربزرگم و ترانه وارد آشپزخانه شدند و مادرم با نگرانی گفت: _چی شده؟ پدرم سری تکون داد و گفت: _نمی دونم،لیوان شکسته،ولی نمی دونم چجوری؟ مادرم با اخم به من و ترانه خیره شد و گفت: _دیگه دیر وقته برید و بخوابید! مادربزرگم با تعجب گفت: _ولی حالا که تازه .... پدرم بین حرفش پرید و گفت: _تارا(مادرم)راست می گه! و رو به ما ادامه داد: _گل دخترای من برید و بخوابید! سری تکان دادیم و از آشپزخانه خارج شدیم.با تعجب گفتم: _فکر می کنی چی شده؟ شانه ای بالا انداخت و گفت: _نمی دونم!فقط چند وقت هست که اتفاق های عجیبی توی خونمون میوفته! آرام چشمانم را فشردم و با خواب آلودگی گفتم: _من خستم،شب بخیر! درحالی که به سمت اتاقش می رفت: _شب بخیر!
  6. پارت 3 یک برگه از دفترچه جدا کردم، بعد از کمی فکر کردن یک کلمه بر روی آن نوشتم و با چسب به پیشانی ترانه چسباندم.نفس عمیقی کشید و گفت: _خوردنیه؟ سری به علامت منفی تکون دادم: _کوچیکه یا بزرگ؟ من_بزرگه. _کجا بیشتر پیدا میشه؟ _تو آشپزخونه. _یخچال؟ سرم را به علامت مثبت تکان داد و گفتم: _درسته! با خوشحالی خندید و گفت: _آخ جون! ناگهان صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.با ترس به آشپزخانه خیره شدیم.
  7. پارت 2 پدرم به سمتم برگشت،لبخند مرموزی زد؛به سمتم آمد و دستانش را به شکمم نزدیک کرد.آب دهانم را قورت دادم. کمی از او فاصله گرفتم، با صدا ایی که خنده در آن موج می زد، گفتم: _وای ببخشید بابا جون! مادربزرگ مهربان و دوست داشتنی ام که قدی خمیده و کوتاه،دستان و صورت سفید و چروکیده،چشمان عسلی،گیسوان طلایی هست؛از پله ها پایین آمد.با لبخندی مهربان به ما خیره شد و گفت: _اگه گفتید الان وقته چیه؟ ترانه دستان کوچکش را با خوشحالی به هم زد و گفت: _آخ جون بازی! مادرم لبخند مهربانی به ما زد و گفت: _شا برید و وسایل بازی رو بچینید تا من یکم خوراکی بیارم! و وارد آشپزخانه شد،مادربزرگم به سمت اتاقش رفت تا مداد و کاغذ بیاورد. وارد پذیرایی شدیم،بر روی زمین و کنار تلویزیون نشستیم و منتظر ماندیم تا بیایند.بعد از چند دقیقه مادرم به همراه یک کاسه ی بزرگ که داخلش پفک و چیپس،پشت سرش مادربزرگم با یک دفترچه و جامدادی وارد پذیرایی شدند.به سمتمان آمدند و کنار ما نشستند،ترانه دستانش را بر هم کوبید و با لبخند گفت: _خب کی اول باشه؟ بعد از چند دقیقه فکر کردن،مادرم ابرویی بالا انداخت و گفت: _از کوچیک به بزرگ! ترانه خندید و گفت: _آخ جون!
  8. خیلی ممنون فقط ادبی نوشتن یکم سخته خخخ
  9. پارت 1 اشکم را با پشت دست پاک کرد،با لبخند مهربان به من خیره شد و با صدای آرام و دلنشینی گفت: _دختر من خیلی قویه!مگه نه؟ آرام و کوتاه خندیدم و گفتم: _آره،من قوی هستم! پیشانی ام را بوسید و مرا در آغوش گرفت.ترانه با سرعت از اتاقش بیرون آمد،با آن جثه کوچکش به سمتمان دوید؛لبانش را برچید و با لحن کودکانه گفت: _بابا من هم از این ها دلم می خواد! پدرم مرا از خود جدا کرد،لپ تپلش را کشید؛بلندش کرد و بر روی شانه ی چپش گذاشت.مرا هم بر روی شانه ی چپش گذاشت،قهقه ی بلند و مردانه ای زد: _اصلا من از شما قوی ترم! مادرم از آشپزخانه بیرون آمد،لبش را گزید و با لحن نگران گفت: _مرد داری چی کار می کنی؟!بذارشون زمین تا کمرت رو داغون نکردی! پدرم به آرامی ما را بر روی زمین گذاشت،به سمت مادرم رفت و محکم گونه اش را بوسید.مادرم خندید،مرموزانه ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم: من_مواظب باش مامانم رو نخوری!
  10. نام داستان:مرگ رویا ها نویسنده:M.H.S ژانر:تراژدی،تخیلی خلاصه:خانواده ای که در کنار یکدیگر با خوشحالی زندگی می کنند، ولی بعضی ها چشم ندارند که این خوشحالی را ببینند!اعضای این خانواده هر کدام خصوصیات خیلی خوب مختص به خودشان را دارند، با خوبی و خوشی در کنار همدیگر زندگی می کردند تا این که............. هدف:حسادت اصلا خوب نیست،چون باعث می شود که انسان چشم هایش کور شود و کار هایی کند که دوست ندارد! مقدمه:آیا تا به حال به کسی حسادت کرده اید؟ اگر جوابتان مثبت هست،چه حسی داشته اید؟ حس خوب یا بد؟ دوست دارید که این حس رو دوباره تجربه کنید؟ آیا این حس عوارضی هم داشته؟ اصلی
×
×
  • اضافه کردن...