رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fateme00

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    2,324
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط Fateme00

  1. پارت ۱۶۷ -آسا می کشمت پاکش می کنی همین الان بذار من برم لباس بپوشم یه دست به سر و روم بکشم. -شرمنده الان میذارم تو اینستا. رستا چشمانش را ریز کرد و گفت: -باشه پاکش نکن، گذرت به من می خوره منم حوالت میدم به اینستا. آسا دوربین را خاموش کرد و سمتش رفت رستا تا موقعیت را بد دید سمت اتاق دویید آسا هم دنبالش کرد و تا خواست در اتاق را ببندد پاهایش را لای در گذاشت. و در را هول داد. رستا لبخند دندان نمایی زد و دستانش را باز کرد و گفت: -بپر بغل خاله چشم هات رو قربون، آسا بلند خندید و او را در آغوش کشید و در گوشش آرام لب زد. -تو قشنگ ترین هدیه خدا به منی، کاش برم دوباره تصادف کنم از این هدیه ها خیلی دوست دارم. رستا نیشگونی از بازویش گرفت و گفت: -چشم هات و در میارم پاهات رو قلم می کنم. در جریانی که. آسا دوباره خندید و دست در موهایش کشید و گفت: -رستا، وقتش نیست سه تا شیم؟ اون کاوه احمق بابا شد من دلم می خواد. رستا با ذوق به او نگاه کرد و گفت: -ایول همش فکر می کردم دوست نداری. من که از خدامه. -آسا به تخت نگاه کرد و رستا مشتی به بازویش زد. -نه دیگه تا این حد الان برو بیرون من دوش بگیرم یه لباس خوشگل بپوشم کیک ببریم و بخوریم. حالا بعد راجبش فکر می کنیم. آسا پیشانی اش را بوسید و گفت: -خدا کنه بچمون فقط به تو نره وگرنه برام آبرو نمی ذاره . -خیلی دلت بخواد از رستا هزار تا داشته باشی. -وای فکر کن هزارتا رستا با همین زبون دراز و تخس چه شود. -رستا رو برگرداند و گفت: -اینم از شانس منه. آسا دلش ضعف رفت برای این مظلوم بودنش او را از پشت در آعوش کشید و موهایش را بوسید و در گوشش گفت: -تو یکی یدونمی، از تو فقط باید یدونه باشه که بتونم روی سرم نگهت دارم، بتونم روزی صدبار دورت بگردم و قربون صدقه ت برم . رستا در خوابش هم تصور نمی کرد همچین روزهایی در پیش رویش باشد. عشق و دوست داشتن در زندگی اش موج میزد. پایان و زندگی همچنان ادامه دارد مانند خونی که در رگ در جریان است زمانی به بن بست می رسد که نفس بند بیاید و قلب ضربانش قطع شود پس زندگی کنید حتی اگر آنچه که می خواهید برایتان پیش نرود. زندگی زیباست مانند همه ی زیبایی های دنیا که خدای بزرگ خلق کرده است. به امید خودت شروع کردم و با یاری تو به پایان رسید. ❤سپاس پروردگارم❤
  2. پارت ۱۶۶ * از ازدواجشان یک سال می گذشت. همه چیز خوب پیش می رفت. دیگر چیزی جز دعواهای کوچک زن و شوهری بینشان نبود. که با قهر چند ساعته با منت کشی آسا یا رستا رفع می شد. همه به آنچه که می خواستند رسیده بودند دیگر با سرنوشت بود که چطور برایشان رقم‌ میزد. هومن به خواسته اش رسیده بود با مادر و خواهرش به ترکیه رفتند. با خبرهایی که به آنها می داد معلوم بود همه چیز آنطور که می خواست پیش می رفت. کاوه هم با فرزند و همسرش زندگی جدیدی شروع کرده بود. که برای هیچ کدام قابل باور نبود که این همان کاوه ایست که نمی توانست روی پای خود بایستد. یک مرد واقعی شده بود برای همسرش و یک پدر مهربان برای فرزندش. رضا هم تنها رفیقی بود که رفاقتش را در حق همه تمام کرد از همه خبر می گرفت و هنوز برایش همه برادر بودند. با آسا بیشتر رفت و آمد می کرد که در این رفت و آمدها رستا به آسا پیشنهاد داد که او و رها را به هم معرفی کنند. آسا هم قبول کرد و از خدایش بود آن دو را کنار هم ببیند.چون رها از خانمی و محبت چیزی کم نداشت. وقتی از رها پیش رضا صحبت کرد او ندیده عاشقش شد و رستا سریع آن دو را با هم آشنا کرد و خواست مدتی با هم باشند تا با اخلاقیات هم آشنا شوند. آسا به اصرار رستا همان چندماه اول به خانواده آرمان برگشت و سیمین را بخشید و حتی برای مادرانه هایش از او تشکر کرد. و وقتی سیمین متوجه شد که این کار رستاست نور چشمی کل خانواده آرمان به خصوص سیمین شده بود. ***** امروز سالگرد ازدواجشان بود از صبح همه به آنها زنگ زدند و تبریک گفتند. رستا اصرار داشت همه را دور هم جمع کند و جشن کوچکی برگذار کند. ولی آسا کوتاه نیامد دوست داشت جشنشان دو نفره باشد. با صدای در رستا بی توجه روی تخت به پهلو خوابید. حوصله بلند شدن نداشت. آسا با کیک وارد خانه شد و آن را روی میز قرار داد و شمع یکسالگی را روی آن گذاشت. سمت چراغ ها رفت همه را روشن کرد. کنار میز ایستاد و دوربین موبایلش را روشن کرد و رستا را صدا کرد. -رستا؟ رستا کسل و با موهای پریشان و چشم های نیمه باز با تابی که یک بندش روی بازو هایش افتاده و با شلوار گشاد از اتاق بیرون آمد.تا دوربین دست آسا را دید جیغ کشید و سمتش دویید. آسا بلند خندید و با دوربین پشت مبل ایستاد و گفت: -سلام همسر تنبلم سالگرد ازدواجمون مبارک. رستا دستش را جلوی صورتش گرفت و گفت:
  3. پارت ۱۶۵ **** رستا به مهتاب زنگ زد و خبر داد که او را از نگرانی در آورد. موقع برگشت با آسا روی صندلی عقب نشستند و تا رسیدن به خانه در آغوش آسا بود. کاوه هر چند دقیقه یکبار نگاهشان می کرد و لبخند میزد. درب خانه پارک کرد و آن دو خواب آلود و خسته پیاده شدند. آسا و رستا از کاوه تشکر کردند و سمت خانه رفتند آسا کلید به در انداخت و وارد حیاط شدند. رستا نگاهی به حیاط انداخت و گفت: -پاییز فصل قشنگی نیست نگاه درخت ها لخت شدن. آسا دستش را کشید و او را دنبال خود کشاند و گفت: -دارم میمیرم واسه خواب بعد اینکه بیدار شدیم حرف میزنیم. از همه چی از پاییز زمستون تابستون. رستا خندید و مشتی حواله بازویش کرد. وارد خانه شدند. رستا دوباره با دلتنگی به جای جای خانه نگاه کرد. آسا سمت اتاق رفت و بلند نامش را خوند و گفت: -رستا تو رو خدا چند شبه نخوابیدم بدو بیا بخوابیم بعدا به همه چی نگاه می کنی. بیا اونا موندگارن این منم که امکانش هست فردا نباشم. رستا عصبی سمت اتاقش رفت و محکم در را به هم کوبید. آسا دستش را بالا برد و گفت: -تسلیم، چیه نکنه دلت دوباره بحث کردن می خواد اونم به روش آسا! رستا به یاد آخرین شبی که بحثشان شد و بحثشان به جای دیگر کشیده شد بلند خندید و گفت: -چقدر آخه شما مردها فکرتون پلیده. آسا سیوشرت و تیشرتش را در آورد و روی تخت انداخت با بالاتنه لخت جلوی او ایستاد و گفت: -بعد چند ماه دیدمت می خوای فکرم مثلا چی باشه الان؟ رستا زیر لب نفهمی نثارش کرد و او هم لباسش را با تاب و ساپورت تعویض کرد. سمت تخت رفت و کنار آسا دراز کشید آسا بازویش را زیر سر او گذاشت و پیشانی اش را به پیشانیه او چسباند و گفت: -دیگه بدون اجازه من هیچ کار نکن، حتی اگه به گذشته ت ربط داشته باشه! حتی اگه فکر می کنی عصبیم می کنه و به جنون می رسونتم. رستا برای تایید حرفش چشمانش را باز و بسته کرد و آسا لبخند زد و چشمانش را بست و لب هایش را روی پیشانی او چسباند و بوسید. رستا لبخند زد و چشمانش را آرام بست.
  4. پارت ۱۶۴ آسا به اطرافش نگاه کرد و دستش را سمتش گرفت و گفت: -پاشو نگاه همه به ماست. رستا از او چشم بر نداشت و هنوز باورش نمی شد او نرفته باشد. هی با خود تکرار می کرد پس کاوه چه می گفت. آسا او را بلند کرد و با هم بیرون رفتند روی تخته سنگی او را نشاند و خود روبرویش ایستاد. رستا سرش را بلند کرد و گفت: -من... من... -تو چی؟ چرا لکنت گرفتی؟ می دونی اگه تو لحظه آخر پشیمون نمی شدم و می رفتم چی میشد؟ نه تو چی می دونی؟ فقط عقلت تو بچه گی مونده یکم رشد نکرده. عقل و قلب و منطق داری؟ چه سوالیه!؟ معلومه نداری. فقط یه مغز فندقی داری کشش اون تا حد دعوا و بحث کردن کشیده میشه. رستا بلند گریه می کرد و شانه هایش می لرزید. آسا با اینکه عصبی بود ولی جلوی پاهایش زانو زد و سرش را در آغوش کشید. -گریه نکن بیشتر از این داغونم نکن. با کی اومدی؟ نکنه تنها اومدی؟ رستا به هق هق افتاد و گفت: - با کاوه، بینی اش را بالا کشید و در ادامه با لکنت گفت: -اگه.. اگه.. می رفتی.. من.. من می مردم. آسا پیشانی اش را بوسید و گفت: -اگه می رفتم خودمم می مردم. سرش را بوسید. رستا انگار بار اولش بود طعم بوسه هایش را می چشید و گرمای آغوشش را حس می کرد تمام تنش مور مور شد. -آسا؟ -جون دل آسا؟ -دیگه تنهام نذار. لبخند زد و گفت: -اونی که ول کرد رفت تو بودی. فکر کردم بدون من خوشبختی. من که مجنونت شدم تو نخواستی لیلی شی. دلم تو دست توئه دیوونه بود من و به کی سپردی رفتی؟ مگه نگفتم من بی کس و کارم! تو این چند وقت عشقت زندون برام شده بود. هر جا رو میدیدم تو بودی ولی نمی تونستم حست کنم تا بهت نزدیک می شدم می دیدم سرابه. بدترین روزها رو گذروندم. -منم بهتر از تو نبودم. رستا دستش را روی صورتش کشید و به ریش هایش دست کشید و گفت: -اینا چی میگه؟ آسا لبخند تلخی زد و گفت: -اینا می گه از عشق خانم انقدر بی حوصله بودم که دست و دلم برای اصلاح کردن نمی رفت. رنگ نگاهش به غم نشست و گفت: -چرا پشیمون شدی نرفتی؟ آسا ابرو بالا انداخت و گفت: -هومن گفت: تو خودت یه چرخ بزن تا برسیم فرودگاه ببین دلت چی میگه؟ عقلت چی میگه؟ منطقت چی میگه؟ منم چرخیدم و چرخیدم دیدم همشون یه صدا می گن رستا. کاوه سرگردان کل فرودگاه را گشت و نا امید بیرون آمد. تا موبایلش را در آورد شماره رستا را بگیرد. نگاهش به آنها خورد. هم لبخند زد هم اخم روی پیشانی اش نشست. با قدم های بلند سمتشان رفت. نزدیک که رسید با نفرت نام آسا را خواند. -آسا خدا لعنتت کنه. کلافه دست در موهایش کشید . آسا بل دیدنش لبخند زد سمتش رفت و او را در آغوش کشید و گفت: -مردونگیت رو برای اولین بار دیدم نمردیم و یه کار مفید ازت دیدیم. کاوه مشتی حواله بازویش کرد و او را محکم به خود فشرد. -خدا رو شکر که نرفتی داشتم دق می کردم که چجوری به رستا بگم پرواز کردی. -هیس آروم باش دیگه اینجام.
  5. پارت ۱۶۳ رستا سرش را به طرفین تکان داد و گفت: -اون موقع که به سرم زد برم سراغش دیر وقت بود. -اوف بخدا دق میدین آدم و همه کاراتون بچه بازیه. رستا سرش را به شیشه چسباند و گفت: -ازش نتونستم بگذرم، با اینکه تو خودم شکستم ولی بازم دوستش دارم. می دونی کاوه زندگی برای ما دوتا کاری نکرد. تنهامون گذاشت سپردمون به سرنوشت ، سرنوشتم اینجوری به بازیمون گرفت. -جالبه، آسا گفته عشق یعنی بذاری اونیکه عاشقشی به اون چیزی که می خواد برسه، یعنی راحتی تو رو می خواست واسه همین نیومد دنبالت. می گفت اگه خودمون مهم باشیم و جلوش رو بگیریم اون عشق نیست اون خودخواهیه. آسا یه عاشق واقعیه. قدرش رو بدون. هر دو سکوت کردند. رستا در خودش فرو رفته بود و چشمانش را بست. دلش می خواست وقتی چشم باز می کرد آسا روبرویش بود. آهنگ ملایمی در فضای ماشین پخش شد.انقدر در آهنگ غرق شده بود که به گذشته برگشت از دیدار اولشان تا به امروز مانند فیلم از جلوی چشمانش گذشت. در جایش صاف نشست و تند تند نفس کشید شیشه را کمی پایین کشید و سرش را بیرون برد. کاوه ترسید سرعتش را کم کرد و گوشه اتوبان پارک کرد سمت رستا برگشت. -خوبی رستا؟ از صندلی عقب دبه آب را برداشت و در لیوان یکبار مصرف ریخت و دستش داد. -تو رو خدا زودتر برو خوبم فقط برو. کمی از آب را خورد.کاوه کمی نگاهش کرد و وقتی اصرار او را دید دوباره حرکت کرد. کاوه جلوی فرودگاه امام ایستاد. رستا با عجله پیاده شد. و سمت ورودی فرودگاه دویید. به همه آدم ها تک تک خیره شد. بخاطر دوییدن تند تند نفس می زد. به خیلی از آدم ها تنه میزد و تا می توانست چشم می گرداند.ولی از آسا خبری نبود. دلشوره امانش را بریده بود. پاهایش می لرزید. به ستونی تکیه داد و روی زمین سر خورد. همه با تعجب نگاهش می کردند. او سرش را پایین انداخت و پشت هم اشک می ریخت. کاوه سمتش دویید و گفت: -چرا نشستی پاشو دنبالشون بگردیم. -نیست کاوه نیست بخدا رفته می دونم رفته. کاوه دستی در موهایش کشید و گفت: -همین جا باش تکون نخور من برم ببینم می تونم پیداشون کنم. یکی می گفت پرواز ترکیه بدون تاخیر بود. اینم از شانس ماست. ته دلش خالی شد بیشتر از قبل اشک ریخت. ولی کاوه بی توجه به او بلند شد و سمتی که مردم بیشتری ایستاده بودند دویید. رستا چند دقیقه در همان حالت مانده بود که کفشی جلوی رویش دید. سرش را بلند نکرد.فکر می کرد دوباره کاوه برگشته ولی... -اینجا چیکار می کنی؟ صدا برایش آشنا بود. ولی فکر می کرد توهم است باز هم سرش را بلند نکرد. آن شخص روبرویش روی زانو نشست دستش را زیر چانه اش برد.رستا متعجب و شوکه شده با لکنت گفت: -تو... تو ...ن..نرفتی
  6. پارت ۱۶۲ رستا سرش را تکان داد و سمت کمدش رفت مانتو کتی مشکی کوتاهش را با شلوار دمپا گشاد مشکی با روسری بلندش که ترکیبی از مشکی و سفید بود را پوشید. در آینه به خود خیره شد و لبخند زد و گفت: -مگه می تونه از من دل بکنه؟ مهتاب هم با لبخند نگاهش کرد و چشمکی برایش زد و گفت: -بر منکرش لعنت. هر دو خندیدند. موبایلش را برداشت و با هم از خانه بیرون رفتند. هوا سرد بود ولی رستا تمام وجودش گر گرفته بود. دل آشوبه داشت و ضربان قلبش تند میزد. روی پله نشست کتانی مشکی اش را پوشید و منتظر ماند تا کاوه بیاید. مهتاب از سرما در خود جمع شده بود. -رستا مادر پالتوت رو بیارم؟ سرده -سرد نیست من مثل تنوره آتیشم خیلی گرمه شما برو تو مامان الان دیگه باید کاوه پیداش شه. مهتاب با ترس و دلهره به او نگاه کرد دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. قطعا اگر آسا را بر نمی گرداند دخترکش دیوانه می شد. وقتی حال الانش این بود قطعا اگر به او نرسد دیوانه شدنش قطعی بود. کاوه تک زنگی به موبایلش زد و منتظر ماند. رستا با دیدن شماره اش بلند شد و گونه مهتاب را بوسید و سمت در حیاط دویید. انگار از آن دختر بی جان و بی روح خبری نبود و از وجودش پر کشید این رستا پر از انرژی و حال خوب بود. در حیاط را بست و سوار ماشین شد. کاوه نگاهی به او انداخت و گفت: -نوکرتم آبجی ببخش دیر شد. رستا لبخند زد و گفت: -تو ببخش مجبور شدی زنت رو تنها بذاری و بیای شرمنده بخدا. کاوه خندید و گفت: -کارهایی که تو برام انجام دادی در برابر کار من هیچه. با سرعت می راند.شماره هومن و آسا را گرفته بود هر دو موبایلشان خاموش بود. خودش هم دلشوره گرفت ولی مطمئن بود که هومن گفته بود پنج و نیم صبح حرکت می کنند. هر چند وقت یکبار به رستا نگاه می کرد رستا هم از استرس زیاد گوشه ی ناخنش را به دندان گرفته بود. - تو کار خدا موندم چرا دیشب نرفتی خونه تون که الان اینجوری استرس نگیری؟
  7. پارت ۱۶۱ از صبح آنقدر به آسا و زندگی چند وقتی که گذرانده بود فکر کرد که خود به خود دل و عقلش با او هماهنگ شدند. -می خوام خیلی خوب باشم مامان. جلوی آینه ایستاد دستی به صورتش کشید و گفت: -وای ابروهام پر شده صورتم لاغر شده نکنه دلش رو بزنم؟ مهتاب خندید و بلند شد دستش را گرفت و او را روبرویش نشاند و گفت: -بشین دختر، مادرت مگه مرده الان خودم درستش می کنم. رستا لبخند زد و اشک های صورنش را پاک کرد گونه ی مهتاب را بوسید و گفت: -خدانکنه درد و بلات به جونم. مهتاب بلند شد و از اتاق بیرون رفت بعد چند دقیقه با وسایل مورد نیاز وارد اتاق شد و دست به کار شد. ******** رستا چند باری شماره آسا را گرفت ولی تلفن همراهش خاموش بود. خواست با هومن تماس بگیرد ترسید دوباره آسا را دلخور کند. به ساعت نگاه کرد پنج صبح بود مهتاب هر دقیقه از او می خواست آرام باشد. ولی آرام شدنی در کار نبود. با دودلی به شماره ی کاوه خیره شد و ناخوداگاه شماره او را گرفت بعد چند بوق جواب داد و آرام و خواب آلود گفت: -سلام جانم آبجی؟ رستا صدایش را صاف کرد و بی مقدمه و حرف اضافه ای گفت: -سلام کاوه می دونی ساعت پروازشون کیه؟ کاوه انگار شوکه شده بود و خواب از سرش پریده بود. بلند گفت: -می خوای بری دنبالش؟ رستا با بغض گفت: -هر چی زنگ زدم خاموشه نکنه رفته؟ کاوه خندید و گفت: -نوکرتم غصه نخور پای پروازم باشه برش می گردونیم. خودم میام دنبالت آماده باش نمی دونم پروازشون برای چه ساعتیه ولی قرار بود ساعت پنج و نیم حرکت کنن. رستا اشک گوشه چشم هایش را پاک کرد و بینی اش را بالا کشید و گفت: -منتظرم زود بیا. گوشی را قطع کرد به مهتاب خیره شد و گفت: -دعا کن مامان به موقع برسیم. دعا کن دوباره پیشم برگرده. مهتاب لبخند زد. بلند شد و روبرویش ایستاد. اشک های او را پاک کرد و رژگونه روی گونه اش و رژ کمرنگی روی لب هایش کشید. -همه چی درست میشه دلم روشنه سپردمت به خدا خودش هوای دلت رو داره، تا حالا که روم رو زمین ننداخته. انشالله ایندفعه هم خودش هوامون رو داره.
  8. پارت ۱۶۰ **** مهتاب گیسوان مشکی دخترکش را می بافت و برایش شعر می خواند و رستا لب می جویید تا جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد و مادرش را دلخور و غصه دار نکند. -می بافم موهاش رو قربون میرم چشاش رو می خونم براش از اون روزی که اومد پیشمون دل من ضعف رفته بود برای اون. برای اون خنده هاش، برای چال گونه هاش. می دونست دوستش دارم خیره می شد توی چشام جون می دادم من براش برای اون ناز و اداش برای سرخی لباش. از خدا خواسته بودم بزرگ بشه خانم بشه برام یه همزبون بشه. کشت را دور موهایش بست و او را از پشت در آغوش کشید و گفت: -حالا او کنارمه برام یه هم زبون شده می دونی غم چشاش خیلی دیوونم می کنه!؟ کاش می شد عاقل بشه بگه از اون درد و دلاش. رستا لبخند محزونی زد دستش را بوسید و سمت مادرش برگشت او را در آغوش کشید و گفت: -قربونت برم چه خوبه داشتنت، کاش همه مامان های دنیا مثل تو بودن. -کاش همه مامان های دنیا یه دختر مثل دختر من داشتن. خوشگل، مهربون، عاشق. رستا سرش را بلند کرد و در چشمان مهتاب خیره شد و گفت: -اگه برم دنبالش کوچیک میشم؟ لبخند زد و گفت: -نه مادر زندگیته نشون میدی تو هم بخشش بلدی. اون اومد دنبالت و عشقش رو بهت ثابت کرد حالا نوبت توئه به چشمش بزرگ میشی نه کوچیک مادر. -اگه دوباره بهم توهین کنه بگه اینکه می بخشه.... مهتاب وسط حرفش پرید و گعت: -تو نباید این اجازه رو بهش بدی، مطمئن باش ایندفعه تکرار بشه خودم نمی ذارم برگردی. در ضمن حق بده بهش ایندفعه تو مقصر بودی دخترم. اشک گوشه چشم هایش را پاک کرد و گفت: -پس باید الان برم تا دیر نشده. مهتاب به ساعت اشاره کرد و گفت: -این موقع شب! مادر ساعت و ببین دو نصف شبه! شب و روزت هم گم کردی. بلند شد سمت کمدش رفت لباس هایش را از کمد بیرون ریخت با وسواس هر کدام را جلوی صورتش می گرفت و از مهتاب نظر می خواست.
  9. پارت ۱۵۹ علی دست در موهایش کشید و کمی خم شد رو به آسا گفت: -من و که به پدر بودن قبول داری؟ آسا در چشم هایش خیره شد و اخم کرد و گفت: -چی می خواین بگین؟ علی دستی به صورتش کشید و کلافه پاهایش را تکان داد و گفت: -یه روز بهم گفتی می خوای بشی مثل من، یادته؟ -برین سر اصل مطلب جریان چیه؟ -من آدم ترسویی نبودم و نیستم، به تو هم یاد ندادم بترسی یاد دادم بایستی و مردونه رفتار کنی. فکر نمی کنی فرار کار آدم های ترسوئه؟ تو بحث تو سیمین دخالت نمی کنم تا دلت باهاش صاف شه. ولی میریم خونه رستا اون دختر منتظره توئه که بری دنبالش. نیشخند زد و تک تک به همه نگاه کرد و به مبل تکیه داد و گفت: -من دوبار ازش خواستم برگرده، حتی تا در خونش رفتم. ولی خودش گفت اگه دوستش دارم بهتره برم دنبال زندگیم . بغضش را پایین داد و سرفه کرد تا گلویش صاف شود و محکم گفت: -بهتره کشش ندیم وقتی برم می تونه طلاق بگیره مهریه ش رو هم که گرفت. می تونه یه خونه خوب بخره دوباره ازدواج کنه. من رو هم همین الانش فراموش کرده. سیمین به علی نگاه کرد و گفت: -علی جان بذار خودش تصمیم بگیره زندگی خودشه. آسا بلند خندید و سری از تاسف تکان داد دستی برای سیمین زد و گفت: -دمت گرم، بابا بی خیال دیگه تا این حد مهربونی بهت نمیاد واقعا! در موردم چه فکری می کنی؟ سیمین فخرمنش اینی که روبروته خر نیست! چون این دختره سلیقه تو نبود دوست نداری برگرده، از اول دل خوشی ازش نداشتی مطمئنم خیلی خوشحالی از اینکه حرفت درست در اومد. علی بلند داد زد و گفت: -دِ بسه هر چی هیچی نمی گم. که چی مثلا هر کی ندونه فکر می کنه تو این خونه یه برده بودی و اربابت هم این زن بوده! آسا یکم از کینه هات کم کن یکم آدمیت به خرج بده که به این نتیجه نرسم شبیه پدرتی نه من! از جایش بلند شد و رو به علی گفت: -من زندگیم رو از دست دادم برای اینکه ضعیف بودم کی باعثش شد؟ با دست به سیمین اشاره کرد و گفت: - همین زن، من در عرض چند وقت وابسته شدم مقصرش کی بود؟ این زن اگه ازش محبت می دیدم انقدر زود وابسته رستا نمی شدم که زندگیم بشه این. پر از کمبود محبت بودم که وقتی خوبی و محبت اون دختر رو دیدم دلبستم بهش. هر وقت رستا رو می دیدم خود به خود با این زن مقایسه ش می کردم نتیجه ش رو ببین شد نابودیه من. خوش باشین دیگه مزاحمی به اسم آسا تو زندگیتون نیست. سمت در رفت هر چقدر علی صدایش کرد نشنیده گرفت و با دو از خانه خارج شد.
  10. پارت ۱۵۸ آسا پس گردن او زد و گفت: -هنوز که نفهمی؟ مثل اینکه یادت رفت دفعه قبل تنبیه شدی بخاطر همین رفتارات! آروین نیشخند زد و گفت: -خب راست می گم دیگه، تازه بعد چند وقت دیدیمت نمی خوام دوباره بری. آسا دست دور گردنش انداخت انگار اصلا این آروین دل نازک را نمی شناخت. -مثل دختر بچه ها بغض نکن آروین آرمان، بغض واسه دختر بچه هاست. آروین خندید و گفت: -نامرد حرف خودم رو تحویلم میدی؟ هر سه خندیدند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. حتی یه کلام از رستا بحث پیش نیامد. انگار رستایی وجود نداشت. سیمین با سینی چای و علی با ظرف شیرینی کنار بچه ها برگشتند. سیمین به همه تعارف کرد و خود درست روبروی آسا نشست. -آسا؟ اخم ریزی روی پیشاتی اش نشست و گفت: -اگه چیزی می خواین بگین که عصبیم کنه تا خرخره پرم... وسط حرفش پرید و گفت: -چیکار کنم که بتونی ببخشی؟ یعنی انقدر بد بودم؟ پوزخند زد و رو به علی گفت: -چی میگه؟ زبونش رو نمی فهمم! نیست که همش به زبون تیکه و طعنه و کتک باهامون حرف میزد الان حرف هاش برام گنگه میشه ترجمه کنی؟ علی نگاهی به سیمین که برق اشک در چشمانش نشسته بود انداخت و گفت: -درسته بد کرد، ولی فقط به تو نبود! بابا جون به آروین و آرنیکا هم بود. آسا بذار به حساب اینکه رسول هر دقیقه و ثانیه باهاش در تماس بود و تهدیدش می کرد. باورت میشه حتی بهش گفت هم آسا رو ازتون می گیرم هم می سپارم اون دوتا بچه ت رو از رو زمین بردارن. می دونی چقدر این حرف برای یه مادر دردناکه؟ سیمین هر کاری کرد برای محافظت خودتون بود. خواست... -خواست ضعیف بشیم، که روی پاهامون نتونیم بایستیم، خواست محتاج باشیم، خواست تو سری خور و ترسو شیم، مگه نه خاله سیمین؟ سیمین بلند داد زد. -انقدر بهم نگو خاله سیمین من مادرتم، من بزرگت کردم، آره بد کردم قبول ولی حق بده تحت فشار بودم. عصبی شدم. چرا فکر می کنی بدت رو می خواستم؟ اگه همچین چیزی بود زودتر بهت می گفتم بچه این خانواده نیستی و می سپردمت به بابات. تو برام عزیزتر از آروین و آرنیکا بودی و هستی رو تو حساس بودم.اشتباه بود ولی دست خودم نبود. آسا دلش به حالش سوخت سکوت کرد و سرش را پایین انداخت سیمین هم دیگر ادامه نداد. جو سنگینی بود.
  11. پارت۱۵۷ *** وارد حیاط خانه شد. نگاهی به دور تا دور خانه انداخت. علی به استقبالش آمد. با دیدن او لبخند زد و سمتش رفت. او را در آغوش کشید و گونه اش را بوسید. -خوش اومدی پسرم. فقط لبخند زد و سر تکان داد. انگار برای اولین بار وارد آن خانه می شد. استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود. دستانش می لرزید با مشت کردن دستش لرزش آن را پنهان کرد. آرنیکا و آروین با دیدنش سمتش دوییدند آروین خود را در آغوشش انداخت و پشت هم صورتش را بوسید. -ولم کن دیگه اه تفیم کردی. آروین خندید و گفت: -باورم نمیشه دوباره تو این خونه می بینمت!ذوق زدم. -انقدر نامردی، مگه خونه نداشتم؟ دلت تنگ شد میومدی پیشم. -گفتم شاید نخوای من و ببینی یعنی... آسا پیشانی اش را بوسید و گفت: -چرا نخوام ببینمت چیزی مگه فرق کرده تو همون آروین تخس خودمی هیچی تغییر نکرد. آرنیکا گوشه ای ایستاد با چشمان بارانی اش به او خیره شد. آسا با دیدن او آغوشش را باز کرد و گفت: -بدو بیا که داداشت دلش لک زده واسه یکی یدونش. آرنیکا خود را در آغوشش انداخت و بلند گریه می کرد. -نگاه تو رو خدا این چه استقبالیه آخه!؟ آسا هم بغض صدایش را لرزان کرده بود. او را از خود جدا کرد و گونه اش را بوسید. دست دور گردنش انداخت و وارد خانه شدند. سیمین کنار در ایستاده بود. با لبخند نگاهی به آن دو انداخت و گفت: -خوش اومدی آسا جان، تا سمتش قدم برداشت آسا دستش را بلند کرد و نیشخند زد. -سلام خاله سیمین خوش باشی. مهمونی امشب رو فقط بخاطر بچه ها و بابا علی قبول کردم. امیدوارم به خودتون نگیرید. سیمین بغضش را پایین داد و سر تکان داد. به اجبار لبخند غمگینی زد و سمت آشپزخانه رفت. علی کلافه پوفی کشید و پشت او راهی آشپزخانه شد. آروین و آرنیکا دو طرف آسا نشستند. آرنیکا دلش به حال سیمین سوخت. نمی توانست ناراحتی اش را تحمل کند. رو به آسا کرد و گفت: -نمیشه ببخشی؟ تو این چند ماه کارش فقط اشک ریختن و حسرت خوردنه. تا حالا اینقدر پشیمون و با حال خراب ندیدمش. نمی دونی وقتی فهمید مهمونیه امشب رو قبول کردی چه حالی شد! انگار روی ابرها بود. آروین چشم غره ای به آرنیکا رفت و گفت: -بسه دیگه، هی ور ور ور ور چته؟ دو دقیقه زبون به دهن بگیر. دختر که نباید وراج باشه.
  12. پارت ۱۵۶ **** لباس هایش را در چمدان چید. عکس های دو نفره عروسی شان که تازه چاپ شده بود را در دستانش گرفت. نگاهی به لبخند مصنوعی رستا و خود انداخت. دستش را روی صورت رستا کشید و نوازش کرد. -دارم میرم دور شم شاید بتونم فراموشت کنم! شاید دلم راضی شه که ازت جدا شم! سرتق ببین چه بلایی سر دلم آوردی! که تو این چند ماه کارم شده التماس کردن به برگشتت. می دونم راضی نمیشی که برگردی! تازه داری به قول خودت خوش می گذرونی من به همین خوش بودنت خوشم. برق نگاهت تو دادگاه از جلو چشم هام کنار نمیره خوشحالم که خوشبختی. عشق یعنی همین یعنی حتی اگه تا مرز جنون کسی رو دوست داری برای خوشبختیش اگه شده جونتم بدی. ولی جون دادن آسون تر از دوری از توئه! عکس ها را بوسید و در چمدان گذاشت. بلند شد جلوی آینه ایستاد دستی به موهایش کشید. ریش هایش بلند شده بود.ولی فرو رفتگی زیر چشمانش کاملا مشهود بود. تیشرت سرمه ای با شلوار جین مشکی پوشید موهایش را شانه کرد. در چشمان بی روحش خیره شد و گفت: -حالم ازت بهم می خوره گند زدی به زندگیت. موندم به چیت می نازی؟ نه اخلاق داری نه خانواده داری! چه چیزی تو خودت دیدی که اجازه دادی به کس دیگه توهین کنی؟ تف به غیرتت که الانم داری فرار می کنی به جای درست کردن داری گند میزنی به همه چی. کلافه چشم از آینه گرفت. از اتاق بیرون رفت. قرار بود برای اولین بار بعد چند ماه به دیدن علی و خانواده اش برود. با اینکه دل خوشی از سیمین نداشت ولی نتوانست روی علی را زمین بیاندازد. سوئیچش را گرفت از خانه بیرون رفت. قرار بود بعد رفتنش علی خانه و ماشین را بفروشد و پولش را برای او بفرستد. سوار ماشین شد. قبل حرکت موبایلش زنگ خورد. با دیدن نام هومن لبخند زد و گفت: -چطوری شازده؟ هومن خندید در جوابش پاسخ داد: -خوبم، آسا صبح زود بیدار شو به ترافیک نخوریم. خدایی شب زود بخواب یه امشب رو به گذشتت فکر نکن. به آینده ای که قراره اونجا بسازیم فکر کن. -باشه صد دفعه گفتی. کلافه م نکن دیگه. من صبح زود در خونتونم خیالت راحت. -راستی آسا چیزه ... هیچی بی خیال دیدمت حرف میزنیم. آسا نیشخندی زد و گفت: -متنفرم حرفت رو نصفه می ذاری فعلا خداحافظ. هومن هم آرام زیر لب خداحافظی کرد و موبایلش را روی میز انداخت.
  13. پارت ۱۵۵ رستا اشک ریخت و با صدایی لرزان گفت: -مامان؟ مهتاب سر تکان داد و اشک های رو گونه ی او را پاک کرد و گفت: -جان مامان؟ انگار باران چشم هایش قصد بند آمدن نداشت لب هایش می لرزید، حتی صدایش هم خشدار و لرزان شده بود. -دلم گرفته ، دلم تنگه مامان، دلم خونه مامان، دارم می میرم دلم واسه خنده هاش برای حتی تیکه و طعنه هاش تنگ شده، مهتاب هم پا به پای او اشک می ریخت. -بگو دردت به جونم، بمیرم برات مادر چرا باید سرنوشتت به مامانت می رفت بمیرم برات که درد کشیدنت رو نبینم. رستا بلند گریه می کرد هق هق گریه هایش دل سنگ را آب می کرد. مهتاب که مادر بود و جنس دلش از شیشه بود. دستان لرزانش را بالا برد و به او نشان داد و گفت: -ببین ازم چی ساخت؟ من انقدر ضعیف نبودم، شاید اگه پدر بالا سرم بود و محبتش رو می دیدم الان محتاج محبت اون نمی شدم. مامان چون محبت مرد رو ندیدم سمت آسا کشیده شدم. وگرنه تو یه مدت کم با اونهمه تهمت و طعنه چرا باید اینجوری وابسته شم. هر چقدر می خوام بدی هاش بیاد جلو چشم هام نمیشه انگار خوبی هاش به چشم هام پر رنگ تره. تمام بدی هاش از دلم پاک شده. مامان کاش وقتی تو و بابا وقتی نمی خواستین هم و من و به وجود نمی آوردین. هیچ وقت بابا رو نمی بخشم اگه اون بالا سرم بود آسا جرات نمی کرد انقدر باهام بد تا کنه. مهتاب سرش را در آغوش کشید و گفت: -ببخش مادر حق با توئه، من باعث همه بدبختی هام، من و گذشته ی سیاهم من و زندگی تباه شدم. منم خانواده درستی نداشتم اگه داشتم الان حال و روزم این نبود. تو باز من و داری.من هیچ کس رو نداشتم که حامیم باشه که پشتم باشه. خودم بودم و خودم. ولی به جون خودت قسم سعی کردم همه کمبودهایی رو که کشیدم نذارم تو بکشی، خواستم جای پدر رو هم برات پر کنم. ولی انگار نتونستم! من حتی نقش مادر رو هم برای تو خوب ایفا نکردم. رستا مهتاب را از خود جدا کرد و اشک های روی صورتش را پاک کرد. لبخند بی روحی زد و گونه اش را بوسید و گفت: -تو بهترین مادر روی زمینی، عزیزترین و تنهاترین شخص زندگیمی. گریه نکن مامان جان گریه نکن قول میدم سرپا شم قول قول. قول می داد ولی فقط زبانی بود. هنوز کل وجودش خواهان آسا بود.
  14. پارت ۱۵۴ برای اینکه نگرانش نکند به دروغ گفت: -آره خوردم. تو رو خدا انقدر نگرانم نباش بابا بچه که نیستم. علی پوف کلافه ای کشید و گفت: -باشه کش ندیم، قبل رفتن که میای لااقل ببینیمت؟ ها؟ دست در موهایش کشید و گفت: -نمیشه شما بیاین؟ -من دلم می خواد تو بیای، روم رو که زمین نمی ندازی. -بابا؟ با آرام ترین لحن ممکن گفت: -فقط یک کلمه میای یا نه؟ -بهتون خبر میدم. -باشه منتظرم مواظب خودت باش. -چشم خدانگهدار. گوشی را قطع کرد و پله ها را بالا رفت. بدون در آوردن کفش وارد خانه شد و چراغ ها را هم روشن نکرد. با همان کفش و لباس خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست. **** روزها روی دور تند می گذشت. انگار روز و هفته با هم در مسابقه شرکت کرده بودند. هر کدام از نفر بعدی پیشی می گرفت. انگار درد آدم ها برایشان مهم نبود. رستا روز به روز رنگ پریده تر و افسرده تر می شد. مهتاب آب شدن دخترکش را می دید ولی کاری از دستش ساخته نبود. حتی از آسا هم نا امید شده بود او تصمیم اش را گرفته بود برای همیشه خاکش را ترک می کرد و به دیار غربت بار سفر می بست. علی چند باری با رستا صحبت کرده بود و خواست برگردد ولی رستا از روی لجاجت قبول نمی کرد. با اینکه دلش بی قرار بود ولی باز هم کوتاه نمی آمد. مهتاب وارد حیاط شد، کنار رستا که روی تخت سنگ گوشه حیاط نشسته بود رفت. کنار پاهایش زانو زد. -رستا فقط دو روز مونده بیا بریم مادر برو سر خونه زندگیت. اگه آسا بره دیگه بر نمی گرده! ببین من و مامان جان، تنهایی داره دیوونم می کنه. با اینکه خیانت دیدم ولی بازم می گم کاش سایه مردم بالا سرم بود. برای من مهر طلاق تو شناسنامت مهم نیست. حرف مردم مهم نیست. برای من این حال و روزته که مهمه روز به روز داری ضعیف تر میشی. نه چیزی می خوری؟ نه جایی میری؟ نه اجازه میدی دوست هات بیان! نه یه کلام باهام حرف میزنی! لااقل حرف بزن مامانم بذار دلت خالی شه بگو مامان جانم بگو دردت به جونم حرف بزن.
  15. پارت۱۵۳ **** در مغازه را بست. امروز آخرین روزی بود که اینجا کار می کرد. بی حوصله نگاهی از پشت شیشه به کل مغازه انداخت کر کره را پایین کشید و قفل به آن زد. لباسش را تکاند و سمت ماشینش رفت. با صدای زنگ موبایل اش بی حوصله جواب داد. -جانم بابا؟ علی با شنیدن صدایش گلو صاف کرد و گفت: -سلام بابا جون، خوبی؟ -مرسی شما خوبین آرنیکا و آروین خوبن؟ -آره بابا همه خوبیم اگه تو رو ببینیم بهترم میشیم. کلافه لب جویید و دستش روی فرمان مشت شد. -بابا جون پشت فرمونم رسیدم خونه زنگ میزنم. علی با آرام ترین صدای ممکن که از روی ناراحتی بود گفت: -باشه بابا منتظر تماستم یادت نره دوباره چشم انتظارم نذار. بی خداحافظی قطع کرد و گوشی را روی صندلی انداخت. نمی دانست دیگر باید به چه روشی به آنها می فهماند نمی تواند با سیمین روبرو شود. دلش گرفته بود. نمی دانست دیگر به کدامین مشکلش رسیدگی کند. دوست داشت هر چه زودتر روز موعود فرا برسد و دل از این شهر و کشور بکند. فکر می کرد با رفتنش تمام مشکلاتش به دست فراموشی سپرده می شود. حوصله خانه را نداشت.تا می تواست در شهر دور زد. در خوابش هم نمی دید روزی حال و روزش این شود. جلو در خانه ایستاد. پیاده شد در را باز کرد و ماشین را در حیاط پارک کرد. فاصله حیاط تا خانه را بی حوصله طی کرد. دیگر به فضای تاریک و خوفناک این خانه عادت کرده بود. دیگر مثل قبل نمی ترسید. انگار به محیط اطرافش خو گرفته بود. روی پله نشست شماره علی را گرفت و گوشی را در گوشش گذاشت. چند بوق خورد تا جواب داد. -سلام بابا. علی دلخور جواب داد. -سلام تازه رسیدی خونه؟ -آره بخدا رفتم تو شهر دور زدم تا وقتم بگذره. -شام خوردی؟
  16. پارت ۱۵۳ لبخند بی روحی زد و در چشم های آسا خیره شد و گفت: -من پر از کمبود بودم و پیش شماها کامل شدم. من پدر نمونه ای نداشتم، محبتی ندیدم. ولی به خودم قول دادم این قدر به بچه م برسم که هیج وقت کمبود چیزی رو تو زندگیش حس نکنه. حتی اگه نداشته باشم بخورم و بپوشم اون رو به خواسته هاش می رسونم. نه چیز هایی که لوسش کنه و یکی مثل من بشه نه! اون رو یه مرد کامل تحویل جامعه میدم. نه یکی مثل خودم که به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره. هومن محکم به پشتش زد و گفت: -پاشو چرت نگو شاید قبلا نمی خوردی، ولی الان هی! بگی نگی به درد لای جرز دیوار می خوری. هر چهارتا خندیدند. آرام آرام و قدم زنان راه برگشت را پیش کشیدند. ******** کلید به در انداخت وارد خانه شد. انگار وارد قتلگاهش شده بود. دیگر نه کسی بود چشم انتظارش باشد. نه کسی بود دهان به دهانش شود، نه کسی بود با بوسه ها و قربان صدقه رفتن هایش او را غرق لذت کند. چراغ خانه را روشن کرد به دور تا دور خانه نگاه انداخت و گفت: -خونه شومی بودی، برای ما که خوش یمن نبودی! امیدوارم برای صاحب بعدی پر از خوشبختی تو خودت ذخیره کنی. پر از روزهای خوش براشون به یادگار بذاری. نه مثل من روزهای خوش کوتاه روزهای خوش بلند و طولانی براشون رقم بزن. بغضش را پایین داد و سمت اتاقش رفت دست به سینه تکیه اش را به در داد،به تخت اتاقش خیره شد: -کاش می تونستم تو رو با خودم ببرم. دوست ندارم غیر من و رستا شاهد عشق بازی کسی دیگه باشی. دیوانه شده بود، مجنون شده بود، مگر مجنون تر از او هم وجود داشت. سمت تخت رفت کشو بغل تخت را باز کرد عکس خود و رستا را در دست گرفت.نگاهی به آن انداخت و گفت بعد تو زندگی جایی برای من نداره هیچ جا آرامشی که کنار تو داشتم رو نمی تونم داشته باشم.چیکار کردی باهام دختره! چیکار کردی؟ اشک چشمانش را تار کرد. لبخند محزومی زد و عکس را بوسید. کنار پنجره ایستاد و به منظره جلوی رویش خیره شد.
  17. پارت ۱۵۲ وسط حرفش پرید سرش را به طرفین تکان داد و گفت: -فراموشش می کنم. وقتی من و نمی خواد به اجبار نمی تونم کنارم نگهش دارم. دیدی که دو بار رفتم دنبالش به خدا اگه هر کی جام بود نمی رفت. تو دادگاه ازش خواستم برگرده ولی نیشخند تحویلم داد. به حرف من بر نگشت مطمئن باش به حرف شماها هم بر نمی گرده فقط این منم که این وسط خورد میشم. -آسا تو هم حرف های خوبی به خودش و خانوادش نزدی! یجور رفتار نکن که فقط اون مقصره. برات توضیح داد جریان چیه، حتی رفیقش هم اومد و گفت چقدر از اینکه بهت نگفته عذاب کشیده پس به نظر من مقصر اصلی خود تویی، پوزخند زد و سمتش برگشت. -من مقصر بودم قبول، من احمق دوبار منت خانم رو کشیدم دیگه باید چیکار می کردم؟ می خوای یه گیتار بگیرم برم پشت پنجره اتاقش براش آهنگ بخونم؟ هه، فقط حیف شد پنجره اتاقش رو به بیرون دید نداره. هومن خندید و احمقی نثارش کرد و گفت: -نه نمی خواد براش آهنگ بخونی یه شاخه گل بگیر با یه کادو دعوتش کن شام یه رستوران شیک. بشینین حرف بزنین از خواسته هاتون بگید، چمیدونم بخاطره تلخیت و بد دهنیت عذرخواهی کن و از دلش در بیار. البته بعید می دونم تو آروم بتونی حرف بزنی!کلا دهنت که باز میشه فقط تیکه و طعنه ست که مثل موشک قشنگ قلب طرف رو نشونه می گیره و انفجار و خلاص. بی توجه به حرف های او سمت بچه ها برگشت و کنارشان نشست. هومن محکم پس گردنش زد و گفت: -این دو ساعت وقت رو واسه تربیت یه خر وقت می ذاشتم آخرش یه عر میزد. اندازه یه خر هم فهم نداری. بچه ها خندیدند و آسا چشم غره ای به او رفت. دلش می خواست در همین ساعت دو بال داشت و پرواز می کرد آنقدر پر میزد و دور می شد که دیگر بال هایش قدرت شان را از دست می دادند و سقوط می کرد سقوطی شیرین که بعد آن آرامش نصیبش می شد. کاوه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: -بچه ها مائده تنهاست چیزه... آسا خندید و دست روی شانه اش گذاشت و گفت: -همینطور که مرد نمونه ای یه پدر نمونه برای بچه ت باش.
  18. پارت ۱۵۱ در را محکم به هم کوبید و از اتاق بیرون رفت. رستا سرش را زیر پتو گذاشت و بلند گریه می کرد اتاقش مانند گورستانی بود که دخترک با حال خراب بالای قبری نشسته و برای عشقی که از دست رفته ضجه میزد. -هر چه کردم با دلم، دل راه نیامد آخرش. خسته بود، افسرده بود، پژمرده بود راهی نماند آخرش. هر چه گفتم چشم به راه ماندن خطاست و اشتباست. باز هم کار خودش را پیش برد آخرش. من چه کردم با خودم! درد چه کرده با دلم! آنچه می خواست رسید، انگار نه انگار که دل از غم برید آخرش. ((فاطمه رنجبر)) **** بالاخره اصرار های هومن برای بردنش جواب داد. تمام کارهایش را با کمک هومن انجام داد. با اینکه علی مخالف رفتنش بود ولی وقتی برای مشورت پیش او رفت حق انتخاب را به خودش داد و از او خواست راهش را خود انتخاب کند. برای اولین بار بعد ازدواج چهار رفیق دور هم جمع شدند و به بام تهران رفتند. سوژه آن شبشان فقط کاوه بود. هومن با دیدنش بلند خندید و گفت: -یا خدا این اسگول بابا شده! یعنی چی آخه مگه میشه؟ ای وای یعنی بهت بگم کاوه اگه با چشم های خودم زنت رو نمی دیدم می گفتم چرنده وجدانا چطور راضی شد پدره دختر دست گلش رو به تو بده! آنها خندیدند و آسا با لبخند نگاهش کرد و گفت: -باید حس قشنگی باشه از کسی که دوستش داری یه ... اشک در چشم هایش جمع شد لب به دندان گرفت و از روی صندلی بلند شد پشت به آنها کرد آرام آرام قدم زد. لبه ی جدول ایستاد کل شهر زیر پاهایش بود. تنها جایی که در آن حس آزادی داشت. اینجا می توانست هوای تازه شهر را در عمق ریه هایش حس کند.اینجا بهشت او بود جایی بود که آرامش می گرفت. ولی حالا مانند مرغ عشقی بود که بی جفتش خود را به قفس می زد و دلش پر میزد برای او... هومن کنارش ایستاد کاوه و رضا با دیدن حال او بغض کردند. انگار اعتقادی به این حرف نداشتند. مرد محکم است! مرد اشک نمی ریزد! آن ها آشکارا اشک می ریختند چیزی را پنهان نمی کردند. -چرا قبول نمی کنی ما بریم باهاش حرف بزنیم؟ آسا اگه می خوای با این حال باهام پاشی بیای ترکیه از الان بگم خودت رو بکش کنار، بخدا طاقتش رو ندارم هر روز اینجوری ببینمت. من گفتم باهام بیای دور شی ازش شاید برات کم رنگ شه. ولی فکر می کنم...
  19. پارت ۱۵۰ سرش را روی زانوهایش گذاشت و بلند گریه می کرد. از آن رستای محکم و سخت نفوذ ناپذیر دیگر چیزی نمانده بود. انگار به جای نفرت عشق در دلش جوانه میزد و رشد می کرد. روز به روز وابسته تر می شد. و دوری اش او را آزرده خاطر می کرد. آوا کنارش نشست و سرش را در آغوش کشید. -آوا دارم میمیرم، چرا نمی تونم از ذهن و قلبم بیرون بندازمش؟ چرا دارم هر روز بیشتر از روزهای قبل برای کنارش موندن له له می زنم؟ مگه میشه تو این مدت کم انقدر وابسته شم؟ آوا و رها هم با دیدن اشک های او چشم هایشان بارانی شد. -به جای نشستن و لجبازی کردن به فکر راه چاره باش. غرورت رو بذار کنار اون پیش قدم شد پسش زدی. حالا نوبت توئه که قدم برداری طرفش. رستا تند تند سرش را تکان داد و گفت: -اگه من و بکشی هم نمی رم عشق رو گدایی کنم. حالا که می خواد بره بذار بره بهتر بره به جهنم. اشک هایش را با مشت هایش پاک کرد و گفت: -هنوز رستا رو نشناخته من اگه بخوام راحت از دلم و زندگیم و وجودم پرتش می کنم بیرون. آنقدر عصبی بود که حالش دست خودش نبود. گاهی آرام بود گاهی طوفانی. گاهی اشک می ریخت گاهی مانند دیوانه ها می خندید. رها طاقت دیدن این حال و روزش را نداشت از اتاق بیرون رفت. آوا به دیوار تکیه داد و گفت: -با زندگیت بازی نکن رستا تو دوستش داری، سر یه لجبازیه بچه گانه همه چیز رو خراب نکن. درسته دلخوری ازش، حرف های خوبی بهت نزد، ولی خب اومد و عذرخواهی کرد خواست برگردی تو قبول نکردی. خدایی بازم مرد بود با دیدن اون عکس ها اومد سراغت هر کی بود زنه رو زنده نمی ذاشت. رستا هزاران بار این حرف ها را در این سه ماه با خود تکرار می کرد و هر بار حق را به آسا می داد ولی باز هم چیزی در وجودش مانع نزدیکی اش به آسا می شد. -می خوام تنها باشم آوا لطفا برو. -برم که دوباره مثل خر عر بزنی؟ احمق به فکر مامانت هم باش اون آدم زنده ست تو این خونه داره دق می کنه از دستت یکم براش دختر باش نه بلای جون. آوا بلند شد نزدیک در رفت دوباره سمتش برگشت و گفت: -دیر بجنبی یه موقع به خودت میای می بینی چیزی ازت نمونده. مطمئن باش اون موقع پشیمونی سودی نداره.
  20. پارت ۱۴۹ -احمق آسا داره میره، با این دوستش نمی دونم چیه اسمش!؟ فکر کنم کارهاشون تا یک ماه دیگه درست میشه. حالا تو اینجا بشین مثل کودن ها با آفتاب و در و پنجره درگیر شو. آب دهانش را با صدا پایین داد و اخم هایش عمیق تر شد. -تو از کجا می دونی؟ از خودت گفتی آره؟ آسا باید برای چی بره؟ اون... آوا وسط حرفش پرید و گفت: -واسه چیش رو نمی دونم. فقط مامانت داشت برای مامان رها تعریف می کرد رها شنیده. رو به رها کرد و گفت: -رها تو چرا لال مونی گرفتی؟ بگو چی شنیدی دیگه! رها با رنگی پریده سر تکان داد و گفت: -بخدا خودم شنیدم رستا، مثل اینکه آسا زنگ زده خونتون و از مامانت خواسته حلالش کنه، مامانت می پرسه چرا چی شده؟ اونم می گه داره واسه همیشه میره، گفت کارهای طلاقتونم به یه وکیل سپرده در نبودش درست کنه و تو راحت طلاق بگیری. چون خودش دلش رو نداشت ازت جدا شه. البته اینارو مامانت گفته. بعد مامانم وقتی پرسید با کی میره مامانت تو جوابش گفت با رفیقش. رستا رنگش پرید به یاد حرف آسا افتاد که گفته بود هومن قرار است با خانواده اش به ترکیه برود. -خدا لعنتت کنه هومن بالاخره مخش رو زد که ببرتش. منه خر و بگو که گفتم آقا میاد عذرخواهی می کنه خواهش می کنه که برگردم. هه، نگو دلش خوش گذرونی می خواد. لعنت به همتون احمق های نادون. آوا چشمانش را ریز کرد و به او خیره شد. -تو همه وسیله هات رو از اون خونه آوردی؟ رستا پوزخند زد و گفت: -کدوم وسیله گور نداشتم که کفن داشته باشم. همه مال خودش بود. من چند دست لباس بود ریختم تو ساک آوردم.شاید یه چندتا لباس مونده باشه منم واسه چندتا تیکه پارچه اونجا نمیرم. -زهرمار و آوردم اگه یه چیز اونجا داشتی به بهونه اون می رفتیم سر و گوش آب می دادیم. رستا چشم غره ای به او رفت و گفت: -خفه شو آوا منم کلاهم باد بندازه اونجا بر نمی گردم بردارمش. بذار بره به جهنم. منم بعد رفتنش به خوش گذرونی هام بر می گردم. فکر کرده فقط خودش می تونه خوش بگذرونه منم.... بغض کرده بود صدایش می لرزید حتی نتوانست جلوی ریزش اشک های روانه شده روی گونه اش را بگیرد.
  21. پارت۱۴۸ بلند گریه می کرد شانه های مردانه اش می لرزید. پاهایش قدرت ایستادن نداشت. آسا او را در آغوش کشید. باورش نمی شد این اولین بار بود که رضا توانست از آن روز تصادف حرف بزند ولی از حال نرود. هم خوشحال بود هم غمگین. آسا او را از خود جدا کرد و در چشمانش خیره شد و گفت: -مهم ریحانه ست که ازت راضیه. در ضمن فقط تویی که هر روز میری بهش سر میزنی براش کتابی که دوست داره رو می خونی مگه نه؟ خودت گفتی وقتی اومد تو خوابت با لبخند بهت نگاه کرد. پس دلت روشن باشه به اینکه اون تو رو بی گناه می دونه. رضا لبخند زد و بینی اش را بالا کشید و گفت: -همش می گفت داداش تنهایی ترس داره؟ می گفتم مگه اینکه من مرده باشم که تو تنها باشی. ولی ببین آسا تنها شده من آشغال هنوز زنده هستم چرا من نمیمیرم؟ چرا هنوز دارم نفس می کشم. حتی نمی تونم صبح تا شب بالا سرش بشینم و باهاش حرف برنم که از تنهایی نترسه. وقتی مامان دلش می گیره میره تو اتاق ریحانه و براش لالایی می خونه دلم می خواد بمیرم. ولی مردنمم دست خود بی وجودم نیست. آسا دستی به شانه او کشید و گفت: -بسه رضا بخدا خودت رو نابود می کنی بذار روح خواهرتم تو آرامش باشه مطمئنن طاقت دیدن این حالت رو نداره. رضا سکوت کرد و اشک های روی صورتش را پاک کرد. سرش را تکان داد و هر دو از خانه بیرون رفتند. **** آسمان دلش ابری بود. آسمان چشمانش هم حال و روز خوبی نداشت. به پنجره اتاقش خیره شد و به نور خورشید که به اتاقش نفوذ می کرد نیشخند زد. -ها درخششت رو به رخ نکش. خورشید زندگی من اگه طلوع کنه تو پیشش سجده می کنی. با صدای خنده آوا و رها سمتشان برگشت. -نیشتون رو ببندین بزنیین به چاک حوصلتون رو ندارم. آوا با پوزخند وارد اتاق شد و رو برویش ایستاد. -پاشو که خورشیدت داره غروب می کنه. فکر کنم غروب کنه دیگه نتونی طلوعش رو ببینی. مشکوک نگاهش کرد و شانه بالا انداخت موهایش را که روی شانه اش افتاده بود را کنار زد و گفت: -چی چرت و پرت می گی؟ از چی داری حرف میزنی؟ رها از صدای داد او ترسید ولی آوا مانند او اخم کرد و گفت:
  22. پارت ۱۴۷ با صدای رضا چشم از تلویزیون خاموش شده برداشت. -چیه؟ -پاشو بریم بیرون کلافه شدیم تو خونه. خود او هم از این خانه متنفر بود دلش می خواست این خانه را با کل وسایلش به آتش بکشد. سر تکان داد و بلند شد. -لباس بپوشم میریم. رضا وقتی حال و روزش را می دید دیوانه می شد. تنها رفیق با معرفتی بود که هر روزش را کنار آسا می گذراند. حتی یک روز از او غافل نشده بود. سوییچ را سمت رضا گرفت و گفت: -حوصله ندارم بشینم پشت فرمون اگه نمی شینی پیاده بریم. رضا سوییچ را گرفت و روی میز گذاشت. -می دونی رانندگی نمی کنم پیاده میریم. آسا اخم کرد و روبرویش ایستاد. -تا کی می خوای فرار کنی؟پس کی می خوای باهاش روبرو شی؟ یعنی تا عمر داری به خاطر چیزی که از عمد نبود می خوای خودت رو عذاب بدی؟ عاقلانه ست؟ منطقیه. رضا دوباره لرزش دستش عود کرد. آسا می دانست بعد این لرزش شدید قطعا از حال می رفت. باید او را از فکر به گذشته بیرون می آورد. -رضا گوش کن یادته رفتیم سینما .... وسط حرف آسا پرید و بلند داد زد. -نباید فراموش کنم، نباید فراموش کنم. بخوامم نمیشه، سخته آسا، سخته هنوز خانوادم من رو مقصر مرگ عزیزترین کسم می دونن! نمی فهمن من روزی هزار دفعه میمیرم و زنده میشم. ریحانه تنها خواهرم بخاطر اشتباه من مرد درست، ولی منم تو اون ماشین بودم، منم رفتم تو کما، انگار با بهوش اومدنم حالشون خراب شد. تا چشم باز کردم نفرت چشم های بابا رو دیدم. بهش حق دادم اون عاشق ریحانه بود ، فقط اون نه هممون عاشق ریحانه بودیم. ولی نامردیه اگه فکر کنن بیشتر از من عاشقش بودن! نبودن بخدا آسا نبودن اونقدر که من بهش وابسته بودم اونا نبودن. اونا لحظه آخر صدای ناله ی خواهرم رو نشنیدن، اونا نشنیدن که چطور از من بی کس و کار می خواست کمکش کنم. ولی من فقط دلم می خواست اون لحظه بخوابم یه خواب عمیق. نمی تونستم حتی جلو بسته شدن پلک هام رو بگیرم. دیگه از اون لحظه ها چیزی یادم نمیاد جز صدای ناله ریحانه و کمک خواستنش ...
  23. پارت ۱۴۶ **** یکماه از روزی که تقاضای طلاق داده بود گذشت. آسا مهریه او را داده بود ولی به هیچ وجه راضی به طلاق او نشد. روزی که در سالن دادگستری روبروی هم قرار گرفتند جلوی چشمانش زنده شد. -سلام رستا پوزخند زد و گفت: -علیک سلام خوش می گذره تنهایی؟ وقتی سکوتش را دید لبخند زد و با طعنه گفت: - آره دیگه نادونی دورت نیست که زندگیت سخت بگذره! حالا خوشی، بوی تعفن و کثافت دیگه اذیتت نمی کنه؟ آسا لبخند بی جانی زد و در چند قدمی اش ایستاد. بوی عطر مردانه اش رستا را دیوانه کرده بود دوست داشت این بو را استشمام کند و در خودش ذخیره کند برای روزهای تنهایی اش، برای رفع دلتنگی اش. چقدر دیدنش حالش را خوب کرده بود. ضربان قلبش روی هزار بود.البته یک حس دو طرفه بود هر دو تشنه هم بودند ولی غرور بیش از حدشان اجازه ابراز علاقه نمی داد. آسا سرش را نزدیک گوش هایش برد و با دندان های قفل شده گفت: -ببین یادت که نرفته بهت گفتم موهات رنگ دندونات سفید شه پیشم می مونی. پس زور نزن عمرا طلاقت بدم. مثل بچه آدم برگرد سر زندگیت. نذار به زور... از نفس هایش که به گوشش می خورد دستش لرزید آب دهانش را با صدا پایان داد. ولی زود خود را جمع کرد و خندید. ابرو بالا انداخت دستش را به علامت سکوت جلوی آسا گرفت و گفت: -پیاده شو با هم بریم، یه نیش ترمز کن زیاد تخته گاز رفتی،کدوم زندگی؟ برای خودت می گم یه وقت این توهمات بزرگ منشانت باعث سقوطتت میشه می دونی که سقوط کردن چقدر دردناکه قبلا هم که تجربه کردی از اون خانواده یهو سقوط کردی به یه خانواده ای.‌... آسا سرخ شد و دندانش را روی هم سایید و آرام گفت: -خوبه یه آتو بهت دادم که هی بکوبونی تو سرم وگرنه الان باید لال وای میستادی و به غلط کردن می افتادی. همین الان میری می گی پشیمون شدی و برمی گردی سر زندگیت وگرنه روزگارت رو سیاه می کنم می دونی که ازم بر میاد. دوباره جوابش فقط پوزخند بود تنه ای به او زد و از کنارش گذشت. آسا دستش مشت شد. کتش را در تنش مرتب کرد و لب هایش را جویید. برگشت و به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت: -سرتق پشیمونت میکنم حالا ببین. از آنجا بیرون رفت. از آن روز دیگر خبری از او نداشت. در این چند وقت علی هم هر چقدر اصرار کرد که او پا در میانی کند تا او برگردد قبول نکرد.از طرفی هم رستا را دوست داشت، هم از او دلخور بود. نمی دانست تکلیفش چیست! در یک دوراهی ایستاده بود. نمی دانست کدام راه بهتر است و او را به سر مقصد خوشبختی می رساند.
  24. پارت ۱۴۵ هر روز بزرگتر می شدم. ولی خوشحال نبودم تو سن هشت سالگی احساس یه پیرمرده هشتاد ساله رو داشتم. افسرده بودم این قدر فکرم سمت کارهای اشتباه کشیده می شد که داشت نابودم می کرد. با بزرگ شدنم خشم و نفرت هم بزرگ میشد. طوری که تا این حد عصبیم کرد. مامان بزرگم همش بهم می گفت نکن ننه آروم باش خدا جای حق نشسته اون ارحم الرحمین خودت رو بسپار بهش هر کی بهت بد کرد واگذارش کن به خودش. ولی دل من با اینها آروم نمی گرفت من فقط دنبال این بودم که از اونایی که به مادرم بد کردن انتقام بگیرم. تموم زندگیم تو یه چیز خلاصه میشد خنده از ته دل مادرم. مادری که پدره برام مادره برام رفیقه برام هم پاست برام تو یه کلمه اگه بخوام بگم همه کسمه. آسا سرش را در دستانش گرفت و گفت: -بی معرفت چند سال اینار و پنهون کردی دلت چجوری طاقت آورد؟ -آسا ما کنار هم بودیم چون سختی هامون ازمون یه پسر منزوی و تخس ساخته بود. الان چیزی عوض نشد همونیم. ولی باید درست شیم چون دیگه مرد شدیم قراره یه زندگی رو اداره کنیم. باید شک و شبهه ها رو از خودمون دور کنیم. برو دنبال زنت برش گردون اون می تونه یه رفیق و همراه خوب برات باشه ... وسط حرفش پرید و نیشخند زد. -بر نمی گرده، می گه نمی تونه ببخشه، بد کردم بهش، ولی به جوونیم قسم هر کی جای من بود بدتر می کرد. نمی دونم چرا از من انتظار این رفتار رو نداشت. بدون گفتن به من رفت ملاقات عشق گذشته ش. کسی که اونشب نحس مهمونی تو بغلش بود. تو بگو هومن اگه همچین چیزی می دیدی سکوت می کردی؟ اگه زنت تو چشم هات نگاه می کرد و می گفت بخاطر دوستت زنت شده که بهش نزدیک شه خوب باهاش تا می کردی؟ با این همه من رفتم دنبالش ازش خواستم برگرده گفتم از اول شروع می کنیم. قبول نکرد پسم زد. هومن متعجب نگاهش کرد و گفت: -رفتی برات توضیح نداد که چرا اینکارو کرد؟ -چرا توضیح داد. ولی خب من اون موقع که می خواست توضیح بده اجازه ندادم هم زدمش هم هر چی دهنم بود بهش گفتم. با شرمساری سرش را پایین انداخت. هومن هنوز در شوک بود. ولی نگاهش خیره به آسایی بود که شرمنده روبرویش نشسته بود. -الان می خوای چیکار کنی؟به بابات گفتی؟ -فقط تو می دونی، هنوز به کسی چیزی نگفتم. نمی خوامم کسی بدونه. -تا کی؟ بالاخره که می فهمن. -مهم نیست فهمیدن و نفهمیدنشون! یه عمر راز به اون بزرگی رو ازم پنهون کردن چند ماه هم من زندگی شخصیم رو ازشون پنهون می کنم.
  25. پارت ۱۴۴ . آسا او را از خود جدا کرد و لبخند زد و گفت: -نابود شه کسی که اشکت رو در آورده. بد کردم به خودم، به تو، به رستا. دعا کن نابود شم. دعا کن خلاص شم خیلی ها از نبودم نفس راحت می کشن. -زر نزن انقدر ازت کفری ام همین جا چالت می کنم.بخدا داشتم می رفتم خونه زنگ که زدی جوابت رو ندادم. چون می خواستم قیدت رو بزنم. ولی باز دل بی صاحبم نذاشت. آسا جلوتر از او وارد خانه شد روی مبل خود را انداخت. هومن هم درست روی مبل روبرویش نشست.ابرو بالا انداخت و با پوزخند نگاهش کرد و گفت: -زندگیت از من سخت تر بود؟ اینجوری که تو داری ناله می کنی یعنی می خوای بگی تو سختی بیشتر کشیدی!!احمق سختی که من کشیدم هیچ کدومتون نکشیدین. همش رو برات نگفتم ولی امروز می گم که انقدر نگی تو بدبختی ماها بی غم و غصه. من بهتون یه دروغ بزرگ گفتم در مورد زندگیم اونی که گفتم رو بریز دور چون دروغ بود. این و گوش کن با زندگی خودت مقایسه کن. من وقتی بچه بودم بابام‌ ناراحتی قلبی داشت.از فشاری که خانوادش بهش آوردن قلبش دووم نیاورد و مرد. بابابزرگم مادرم رو تهدید کرد که اگه صیغه عموم نشه بچه ها رو ازش می گیره، مامانم مجبور شد صیغه عموم شه که هم خونه بالا سرش باشه هم سایه خودش رو سر من و خواهرم بمونه. عموم پدر نشد برامون چون ما نخواستیم ولی سایه سرمون شد هم به زن و بچه خودش می رسید هم به ما. زن عموم چشم دیدنمون رو نداشت با اینکه می دونست مامانم مقصر نیست هی اذیتش می کرد. مامانم جلوی ما می خندید. ولی شب و نصف شب صدای گریه ای که تو بالشت خفه ش می کرد به گوشم‌ می خورد و آتیشم‌ میزد. همش می گفتم بزرگ‌شم خودم میشم سایه سرش، خودم میشم‌ مردش، نابود می کنم کسی و که بخواد مادرم رو اذیت کته. ولی انگار نحسی باهامون بود عموم هم زیاد عمر نکرد و اونم دق کرد و مرد. خونه ای که توش زندگی می کردیم رو بابابزرگم ازمون گرفت و پرتمون کرد بیرون. گفت مادرم سرخوره قدمش شومه بهمون گفت من و خواهرم می تونیم باهاشون بمونیم ولی مادرم نه! اون باید می رفت. ما قبول نکردیم و با مامانم رفتیم خونه بابابزرگم اونا یه پیرزن پیرمرد بودن قرار بود چند روز بمونیم‌ تا جایی رو پیدا کنیم و بریم مستاجری ولی از شانس بدمون تا می فهمیدن مامانم بیوه ست بهش خونه نمی دادن. آخرش مجبور شدیم همون جا بمونیم. مامانم سخت کار می کرد هر چی در می آورد خرج خورد و خوراکمون می شد. خیلی زود سفیدی موهای مامانم رو دیدم خم شدن کمرش رودیدم زردی گونه هاش رو دیدم. ولی یه بچه هشت ساله بودم نمی تونستم کاری کنم. یعنی مادرم اجازه کار کردن بهم نمی داد.
×
×
  • اضافه کردن...