رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mah_die

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    165
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

324 Excellent😃😃😃😃

درباره mah_die

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 28 فروردین 1370

آخرین بازدید کنندگان نمایه

814 بازدید کننده نمایه
  1. دوباره شروع کردم به نوشتن... رمان فصل رسیدن

     

  2. یه درخواست دیگه هم داشتم که این تاپیکها حذف بشن. مربوط به داستان قبلیم هستن ممنونم لینک معرفی و نقدشو پیدا نمیکنم اونم لطفا حذف کنید ممنون میشم
  3. سلام خسته نباشین من مدتی نبودم الان که اومدم دیدم صفحه رمانم بالا نمیاد مشکلش چیه؟ https://forum.98iia.com/topic/5328-رمان-فصل-رسیدن-mahdie70/
  4. نام رمان: عشق ناتمام ما نویسنده: mahdie70 کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر: عاشقانه هدف : نمایش عشقی بی نظیر و جاودانه ساعات پارت گذاری: نامشخص خلاصه: عشق راه خود را پیدا می‌کند. از میان تمام کوره راه‌ها، بیراهه‌ها، خستگی‌ها و ناامیدی‌ها راهش را پیدا می‌کند. نور می‌شود در دلهای تاریک و خنده می‌شود روی لبهای غم زده... ناظر رمان: @ZHR.MHY لینک صفحه رمان: عشق ناتمام ما
  5. دستاشو که گرفتم سرد سرد بود. دلم یخ زد. ذهنم از تموم خاطره ها خالی شد و فقط یه جمله تو سرم پیچید: " شاید امروز آخرین روزم باشه ها! قدرمو بدون!" از اون روز فقط حسرت و افسوس و بغضش یادم مونده. اصلا نفهمیدم چطوری رسوندمش بیمارستان. چقدر روی صندلیهای بیمارستان نشستم. چند ساعت یا چند روز سرگردون و بی خواب و خوراک دور خودم گشتم تا آخرش بهم خبر دادن که کارش تموم شده. اصلا یادم نیست مراسمش چطوری برگزار شد، کیا اومدن و کیا نیومدن. تنها چیزی که یادم مونده صورت کبودشه که تو سرد خونه دیدم. دو تا پنبه که چپونده بودن تو سوراخای بینیش و چشمای بسته اش که دیگه منو نمیدید. عاطفه اشکهاشو پاک کرد ، دستشو رو دست پری گذاشت و گفت: اون دیگه رفته پری! یه نگاه به دور و برت بنداز! خودت موندی و خودت. تا کی میخوای همه رو از خودت برونی. تنهایی تا کی میخوای ادامه بدی؟ پری آهی کشید : تا وقتی که آخرین نفسمو بکشم.
  6. سال نو مبارک.

    امیدوارم سال 99 خوشی مهمون همیشگی خونه هاتون باشه و سلامتی پاشو از بدنتون بیرون نذاره:-<

    1. Nazioo79

      Nazioo79

      سال نو شما هم مبارک عزیز💜

  7. نام رمان: عشق ناتمام ما نویسنده: mahdie70 کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر: عاشقانه هدف : نمایش عشقی بی نظیر و جاودانه ساعات پارت گذاری: نامشخص خلاصه: عشق راه خود را پیدا می‌کند. از میان تمام کوره راه‌ها، بیراهه‌ها، خستگی‌ها و ناامیدی‌ها راهش را پیدا می‌کند. نور می‌شود در دلهای تاریک و خنده می‌شود روی لبهای غم زده... ناظر رمان: @ZHR.MHY لینک صفحه بررسی و نقد رمان: عشق ناتمام ما
  8. اول مهرتون مبااااارک🍁

  9. پارت هجدهم پرستو ماتش برد. چند لحظه ای خیره به فرزانه نگاه کرد و روی نزدیک‌ترین صندلی نشست و گفت: -فرزانه... من فکر می‌کنم تو حتما باید بری پیش یه روانپزشک... اصلا حالت خوب نیست! _آره همتون فکر می‌کنین من دیوونه‌ام! حالا بهت ثابت می‌شه. من مطمئنم کار خودشه. چند بار خودم اس ام اساشو دیدم. آویزونِ دختره شده بود اونم داشت تهدیدش می‌کرد که می‌دتش دست پلیس. -من... من باورم نمی‌شه. پس چرا حالا داری اینا رو می‌گی؟ -طول کشید تا با خودم کنار بیام پرستو. دیگه می‌خوام این دندون خرابُ بکنم؛ بندازم دور. پرستو لیوان چای را کنار گذاشت و پیشانی‌اش را با دست فشار داد و گفت: -مدرکی داری که دزدیده شدنش کارِ وحید باشه؟ - نه مدرکی ندارم... فقط همینا که گفتم. -فرزانه اگه شک داری بیخودی پای اون بنده خدا رو به دادگاه باز نکنیم! - نه مطمئنم. حسم اشتباه نمی‌کنه. ولی... ولی خب بیا اول به برادره بگیم. نریم پیش پلیس. -نه. برادرش اون طور که من دیدم یه آدم عصبیه. میزنه یه کاری دستتون میده. اگه مطمئنی میریم پیش پلیس. اگرم نه که هیچی به هیچکس نمی‌گیم. قطره اشکی از چشم فرزانه چکید و گفت: -باشه... باشه بریم پیش پلیس. پرستو لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد پرسید: -ببینم تو اصلا با خودش صحبت کردی؟ _آره بهش گفتم. می‌گه نه. من اون شب سر کار بودم. کاری به زیبا ندارم. اعتراف کرد که یه مدت دنبالش بوده ولی دختره محلش نذاشته و وحیدم بی خیالش شده. -واقعا اینا رو اعتراف کرد؟ عجب رویی داره! -آره چون اس ام اسا رو دیده بودم مجبور شد اعتراف کنه...بخاطر همین می‌گم که می‌خوام ازش جدا شم. دیگه حرمتی بین ما باقی نمونده... پرستو سری تکان داد و فرزانه را که اشک می‌ریخت در آغوش گرفت.
  10. 💙شادمانی من، کار خداست. پس هیچ کس نمیتواند در آن دخالت کند. هم اکنون از آنجا که با خدا هستم به مراد دل خود نیز میرسم.

  11. پارت هفدهم پرستو سرشار از خشم و تعجب و حسرت بود. دلش می‌خواست پدر خودش زنده بود تا به پایش بیفتد، دستانش را ببوسد و یک دل سیر در آغوشش بگیرد. دلش می‌خواست آنقدر به پدرش محبت کند تا شاید به سهم خودش دِینی را که از پدرهای دنیا بر گردن فرزندانشان است، ادا کرده باشد. دلش می‌خواست برود یقه‎‌ی برسام را بچسبد و توی صورتش فریاد بکشد و بگوید: خیلی غلط می‌کنی که با پدرت اینطور حرف می‌زنی! و از طرف دیگر عقلش نهیب می‌زد که تو نباید یک طرفه به قاضی بروی. تو از گذشته‌ی آن خانواده خبر نداری و به جای هیچ کدام از آنها زندگی نکرده‌ای. پس به تو مربوط نیست. سرت به کار خودت باشد. عاقبت در این جدال، عقل پرستو پیروز شد و تا زمانی که به ایستگاه اتوبوس برسد، تنفسش به حالت عادی برگشته بود و دستهایش هم از حالت قفل شده خارج شده بود. امروز دوشنبه بود و پرستو همیشهدوشنبه‌ها کلی کار داشت. مشغول کار بود اما ذهنش حسابی بازیگوشی می‌کرد و یک جا بند نمی‌شد. زیبا، اشوان و برسام به نوبت جلوی چشمش رژه می‌رفتند. حسابی قاطی کرده بود. از جا بلند شد تا برای خودش چای بریزد و کمی ذهنش را متمرکز کند. فرزانه که انگار از صبح می‌خواست چیزی به پرستو بگوید، بالاخره جلو آمد و من من کنان گفت: -میگم پرستو... بالاخره معلوم نشد کی زیبا رو دزدیده؟ پرستو همانطور که لیوان چای را به دهانش نزدیک می‌کرد گفت: -نه هنوز خبری نیست. امروز بابای زیبا خانم اومده بود. و یک جرعه از چای را نوشید. -باباش؟ از کجا اومده بود؟ -نمی‌دونم! ولی با برادرش دعواشون شد و برادره باباش رو از خونه بیرون کرد. -برادرش؟ مگه زیبا تنها زندگی نمی‌کرد؟ - چرا تنها بود. این دوتا تازه سر و کله شون پیدا شده. -پس میونه شون خرابه! -آره انگار بدجوری هم خرابه. پسره فکر می‌کنه دزدیدن زیبا کار دوستای باباشه! فرزانه یکه خورد و پرسید: مگه باباش چیکاره ست؟ - نمی‌دونم فرزانه منم امروز برای اولین بار بود که می‌دیدمش! -ولی من فکر نکنم کار دوستای باباش باشه... -چرا؟ نظر دیگه‌ای داری؟ _راستش... میخواستم از صبح بهت بگم... من می‌خوام از وحید جدا بشم! پرستو با تعجب پرسید: -چی؟ جدی جدی می‌خوای جدا شی؟ -آره... دیگه نمی‌تونم تحملش کنم... پرستو که گیج شده بود باز هم پرسید: _خب... خب این چه ربطی به جریان زیبا داره؟ فرزانه نگاهی به دور و برش انداخت و در حالی بغض صدایش را دورگه کرده بود جواب داد: _من فکر می‌کنم کار وحید باشه!
  12. قدرت و نیروی برتر و حاکمی وجود دارد که بر روی کائنات لایتناهی مستولی شده است و بر همه چیز حکمروایی میکند. تو نیز جزئی از این قدرت هستی💎

  13. mah_die

    چالش با توجه به ماه تولد

    بهترین کتابی که خوندم "زوربای یونانی" اثر: نیکوس کازانتزاکیس♥️
×
×
  • اضافه کردن...