رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Hany Pary

    Hany Pary

    کاربر عادی


    • امتیاز

      20,603

    • تعداد ارسال ها

      5,071


  2. Tiana_joon

    Tiana_joon

    کاربر عادی


    • امتیاز

      19,445

    • تعداد ارسال ها

      373


  3. khosravi

    khosravi

    کاربر خاکی


    • امتیاز

      17,599

    • تعداد ارسال ها

      1,374


  4. 3oNyA

    3oNyA

    کاربر98iiA


    • امتیاز

      14,807

    • تعداد ارسال ها

      1



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان پنجشنبه, 27 مهر 1396 در همه بخش ها

  1. 178 امتیاز
    قوانین نوشتن رمان✒️ سلام خدمت نویسندگان عزیز... ضمن تشکر از شما بابت ثبت نام در سایت ( 98iia ) باید چند نکته رو خدمتتون عارض شوم که نه برای رمان شما و‌ نه سایت ما مشکلی ایجاد نشه. 1_ اگر عضو سایت نیستید لطفا اینجا کلیک کنید و ثبت نام کنید، حتی اگر تمایلی به نویسندگی نداشته باشید، نویسندگان ما نیاز به نظرتان شما دارند و یا در قسمت های دیگر سایت احتیاج به پست های مفید شما داریم. 2_ خیالپردازی کنید؛ اصلا نیاز نیست تمامی جزئیات رو بیان کنید. گاهی قسمتی از رمان را فراموش می کنید یا به مشکلی برمی خورید؛ ادامه ی رمان رو با استفاده از تخیلاتتون ادامه دهید و یا به زبان ساده تر به موضوع دیگر پرش کنید و داستان رو هیجان انگیز کنید. 3_ لطفا نکات نگارشی رو رعایت کنید؛ مثلا هرکجا احتیاج به مکث کردن هست کاما (،) بگذارید. همچنین کلمات را درست به کار ببرید. یعنی هم در جای مناسب به کار ببرید و هم غلط املائی نداشته باشد. 4_ شما به عنوان نویسنده به عنوان الگو برای خوانندگان هستید؛ کسانی هستند که‌ خود را جای شخصیت های داستان شما می گذارند. پس سعی کنید رمان شما آموزنده هم باشد. 5_ اینجا لس آنجلس نیست! لطفا، خواهشا، فرهنگ غربی رو‌در رمان هاتون به کار نبرید. دین ما اسلام است و از هرگونه گفتن بی بند و باری در رمان هاتون اجتناب کنید. از کلماتی مثل حر*ومزا*ده، دی*وث ، ل*ب گرفتن ، تخت خواب رفتن ، سک*س 6 *s*x ، توصیف بدن ، فراری شدن دختر ، بردگی ، ه*رز*گی ، خوردن نوشیدنی غیر مجاز و هرچیزی که درجامعه رواج نداره و باعث خدشه دار شدن تعصبات می شود، بپرهیزید. 6_ از شکلک ها استفاده نکنید! چون وقتی رمانتون تبدیل به کتاب میشه؛ اون شکلک ها به شکل مربع، یا اگر وسط سطر باشه نظم پاراگراف هاتون رو بهم میریزه و باعث میشه خواننده از ادامه دادن رمان خسته بشه و رمان های دیگتون هم مورد استقبال قرار نگیره. 7_ رمانتون باید از همون ابتدا صفحه ی نقد داشته باشه پس بلافاصله بعد از ایجاد تاپیک رمانتون، صفحه ی نقدی هم ایجاد و لینکش رو در تاپیک رمانتون قرار بدین. * قسمت نقد چیست ؟* (لطفا این قسمت رو هم حتما بخونید) 8_ در صفحه رمان خود، به غیر از پارت های رمان چیز دیگری ننویسید و در صفحه رمان یا داستان کوتاه دیگر کاربران نیز مطلبی ارسال نکنید. 9_ لطفا رمان هاتون محتویاتش با رمان های دیگه یکی نباشه، (مثلا در حال حاضر در اکثر رمان ها شخصیت داستان یا بی پدر و‌ مادر هست یا در داستان پدر و مادرش می میره) شما متفاوت تر رمان بنویسید! 10_ تا اتمام رمان اون رو به یک لحن بنویسید؛ محاوره یا ادبی! 11_ کاربران و نویسندگان عزیز این سخت گیری ها برای خودتون مفیده. به هر حال اگر ناشر از رمان شما استقبال کنه باعث افتخار ماست؛ باید بگویم که رمانتون رو در سایت های دیگه انتشار ندید. اگر رمانتون به نیمه رسیده و قصد ادامه دادنش رو ندارید، در قسمت ارتباط با مدیران به ما بگویید. 12_ دوستان اگر از مطلبی بازدید می کنید، حتما از استارتر تشکر کنید. نظراتتون رو درباره هر رمان در قسمت نقد رمان بگویید اما حتما دکمه تشکر و بزنید؛ هم ما خوشحال میشیم، هم نویسنده روحیه میگیره و شعور خودتون رو‌ می رسونید. در تشکر کردن خساست به خرج ندهید. 13_ نویسندگان عزیز لطفا اگر نویسنده ای خلاف قوانین شرعی و اجتماعی مطلب می نویسد حتما به صورت خصوصی ما را مطلع کنید. 14_ اگر وقت ندارید رمان رو شروع نکنید! رمان های شما خونده میشه و خوانندگانی داره، به خاطر احترام به خوانندگانتون حداقل یک قسمت در روز بگذارید. رمان هایی که تا سه هفته پارت جدیدی نداشته باشند، به قسمت رمان های متروکه منتقل خواهد شد. 15_ برای تبلیغ رمانتون در قسمت امضا لینک رمانتون رو بگذارید و در پیام خصوصی مزاحم کاربران نشید، همین طور اگه کسی ازتون تشکر کرد درقسمت نقد رمان خودتون از کاربران تشکر کنید. 16_ جلد رمان بعد از پارت 25 در قسمت طراحی جلد زده مي شود و لطفا قبل از اين تعداد پارت در خواست نديد. براي انتخاب عكس جلد رمانتان از اين گالری طراحی جلد قسمت استفاده کنید. 17_ رمان شما ظرف مدت 48 ساعت مورد برسي و تاييد قرار خواهد گرفت لطفا تا جواب پيامي إرسال نكنيد. 18_ از تاييد رمانتان گفتگویی با عنوان تست قلم برای شما فرستاده خواهد شد و ویراستاری به شما تعلق میگیره که پارت های رمانتون رو همراه شما ویرایش میکنه. 19_ لطفا قبل از إيجاد تاپيك ها قوانين آن قسمت را با دقت بخوانيد. 20_ توجه داشته باشید! وقتی که رمان شما در صفحه اصلی سایت منتشر شد، امکان حذف اون به هیچ عنوان وجود نخواهد داشت. تاپيك قوانين تايپ رمان ✅ تاپيك قوانين درخواست جلد✅ تاپيك قوانين إيجاد صفحه ي نقد✅ تاپيك قوانين ويراستاری ✅ تاپيك آموزش علائم نگارشی ✅ براي شروع تايپ رمان به اين تالار ( تایپ رمان ) مراجعه كنيد✅ آموزش شروع و تاپيك زدن برای رمان ✅ _سخن آخر_ دوستان لطفا این قوانین رو رعایت کنید؛ اگر هیچ کدام از موارد بالا رعایت نشه، بخصوص شماره 5 (چون باعث فیلتر سایت میشه) متاسفانه پارت رمانتون حذف میشه از همین الان عذر خواهی می کنم. * موفقيت و درخشيدن شما آرزوی ماست. ياحق! *
  2. 119 امتیاز
    اسم رمان: سربازی دخترانه نام نویسنده: ساناز بندی ، ملیکا کامی ، شیدا شیردل ژانر: طنز، عاشقانه هدف: خالی کردن دیوونگی‌مون ساعت پارت گذاری: نامعلوم شروع: 98/12/17 ویراستار: @ملیکا حق شناس خلاصه: تا حالا به این فکر کردین که یک روزی دخترها هم برن سربازی؟ غیر ممکنه نه؟! اما دخترها هر غیر ممکنی رو ممکن می‌کنن. حالا سعی کن بهش فکر کنی... وای چه شود! دخترهایی که یه روزی تموم غم و غصه‌شون ست کردن رنگ لاک و شالشون بود، حالا قراره اون‌قدر توی سختی غرق بشن که حتی خودشون رو هم فراموش کنن. اما به نظرتون ساکت موندن دخترها در برابر این سختی‌ها عجیب نیست؟ هست دیگه! پس اگه دوست دارین بدونین اون‌ها مقابل سختی‌هایی که می‌کشن سر خم می‌کنن یا نه، خوندن این رمان رو از دست ندین. @عالیس @ساندیس @آب آلبالو
  3. 114 امتیاز
    پارت ۱ ملیکا «غیر منتظره» مامان: ببین ملیکا؛ ما کلی مهمون دعوت کردیم، یعنی چی که نمی‌خوای ازدواج کنی؟! با غم نگاهش کردم و آروم گفتم: - من دوستش ندارم. مامان دستم رو گرفت و گفت: - این رو باید روز خواستگاری می‌گفتی؛ نه الان. با خشم گفتم: - مگه نظر من رو پرسیدین؟ مگه پرسیدین ملیکا این پیمان گور به گور شده رو دوست داری یا نه؟ پرسیدین؟ مامان یک لحظه شرمنده نگاهم کرد و زمزمه کرد: - من کاره‌ای نبودم، بابات همه کاره بود. فکر کردی من خودم راضی‌ام زن او پسره‌ی چلغوز بشی؟! ضربه‌ای به در خورد؛ سریع اشک چشم‌هام رو پاک کردم تا آبروم نره. مامان زیر لب فحش رکیکی نثار پیمان و بابا و عمو کرد و رفت در رو باز کرد؛ پیمان بود. دلم می‌خواست کفشم رو در بیارم و مثل سوسک پسره‌ی چندش چسبو رو له کنم! پیمان: عاقد اومد. ای الهی عاقد بمیره! الهی که این خطبه جاری نشه! من نمی‌دونم کدوم آدم عاقلی فرموده: « عقد دختر عمو پسر عمو توی آسمون‌ها بسته می‌شه» ؟! می‌خوام صد سال سیاه تو آسمون که سهله توی زمین هم بسته نشه! اصلا این قرعه کشی چی شد پس؟! با لب‌های آویزون به زمین خیره شدم. مامان ما رو تنها گذاشت و رفت. پیمان به سمتم اومد، لبخند مزخرفی زد و دستش رو به سمتم گرفت. از روی عمد پاشنه‌ی کفشم رو روی پاش گذاشتم و تا تونستم فشار دادم. ای جان! الهی بمیری! الهی بمیری از شرت خلاص شم! با نفرت زمزمه کردم: - فکر نکن عاشقتم پسر عمو؛ فقط به خاطر ارثیه‌ست. هولم داد که به دیوار خوردم. دست‌هاش رو روی گلوم گذاشت و با خشم گفت: - من هم عاشق سینه چاکت نیستم دختره‌ی ابله! مثل آدم می‌ری می‌شینی پای سفره، افتاد؟! روی صورتش تف انداختم؛ با خشم ولم کرد و چند بار نفس عمیق کشید. روی سینه‌ام زدم و با جیغ جیغ گفتم: - الهی اون دست‌هات که داشتن خفه‌ام می‌کردن جزغاله شن! پوزخندی زد، دستم رو گرفت و کشون کشون من رو تا سفره‌ی عقد برد. توی دلم با خودم عهد بستم که نذارم دیگه آب خوش از گلوش پایین بره، بله به من می‌گن ملی بدبخت کن! «یه روزی، پیمان را گسترده خواهم کرد من! یه روزی، روزگارش را سیاه خواهم کرد من!» مهمون‌ها همه با لبخند عسلی نگاهم می‌کردن. من هم یه لبخند فرا تلخ به پاس شیرینی لبخندهاشون زدم و مثل یه برج زهرمار مودب، روی صندلی نشستم. عاقد شناسنامه هامون رو گرفت. ای الهی زبون پیمان قطع شه نتونه بله رو بگه! انشالله آب دهنش بپره تو گلوش خفه شه! عاقد: بسم الله رحمن الرحیم. جون؟! مگه بسم الله هم می‌گن؟! عاقد: النکاح السنتی؛ دوشیزه خانوم ملکیا رادوین، آیا بنده وکیلم شم... من: من هم قاضی‌ام... انگشتی پهلوم رو سوراخ کرد. همه با اخم نگاهم کردن؛ ریز ریز خندیدم که پیمان زیر لب گفت: - عروس این‌قدر پررو نوبره والاه! مثل خودش زیر لبی گفتم: - آره نوبر بهارم. متأسف سرش و تکون داد. شینیم بینیم باو! تو خر رو کی هستی که داری واسه من تاسف میخوری؟! عاقد با چشم و ابرو برای من خط و نشونی کشید و گفت: - سرکار خانوم ملکیا رادوین! آیا وکیلم شما را با مهریه معلوم به عقد دائم آقای پیمان رادوین در بیاورم؟! دلم می‌خواست بگم: « درار حاجی.. هر چی خواستی درار» ولی جلوی خودم رو گرفتم. خواهر مشنگم ملیسا بلند گفت: - عروس رفت گل بچینه شهرداری گرفتش. همه خندیدن. چشمکی به ملیسا زدم، سرم رو پایین انداختم و مابقی قرآنم رو خوندم. عاقد: برای بار دوم عرض می‌کنم آیا بنده وکیلم؟! پرهام داداش پیمان گفت: - عروس رفت گلاب بیاره بهش عرق نعنا دادن. از دهنم پرید: - عرق نعنا نبود آب آلبالو بود. بعضی‌ها خندیدن و بعضی‌ها اخم کردن. عاقد با عصبانیت گفت: - برای بار آخر عرض می‌کنم ( نمی شه طول کنی حاجی؟) آیا بنده وکیلم؟ بغض کردم؛ دست‌هام شروع به لرزیدن کردن، دلم می‌خواست بلند شم و کله قندها رو از دست دختر ترشیده فامیل بگیرم و یکیش رو روی سر عاقد و یکی دیگه‌ش رو روی سر پیمان خورد کنم. آهی کشیدم؛ دهنم رو باز کردم تا مهر تایید به بدبخت شدنم بزنم. من با صدایی لرزون: ب... حرفم با پریدن یهویی ماکان داخل خونه نصفه موند؛ چهره‌اش سرخ بود، همه متعجب نگاهش کردیم. بلند خندید و گفت: - فکر کنم بهتره عقد نکنین. پیمان: چی شده؟! ماکان با خنده گفت: - آبجیم باید بره سربازی! هیجان زده بلند شدم و با جیغ گفتم: - آخ جون! رو به پیمان با تمسخر گفتم: - بهتره از یه راه دیگه به ارثیه‌ات برسی آقا! پیمان عصبی بلند شد و به سمتم یورش آورد. دستش رو بلند کرد تا روی صورتم بکوبه ولی مامان جلوم ایستاد و دستش رو گرفت. مامان عصبی گفت: - ملیکا برو تو اتاقت. با خوشحالی به سمت اتاقم دویدم و بعد از داخل شدن در رو بستم و کلید کردم. در حالی که قر می‌دادم با صدای تقریبا آرومی مشغول خوندن شدم. - پیمانشون جنتل خره جنتل خره! این سربازی هم عشق منه عشق منه پیمانشون جنتل خره جنتل خره! این سربازی هم عشق منه، عشق منه «آها! دستا بالا» بیا قرش بده پیمان! واسه خر بازیات پیمان اوه خبرو ببین جون بابا! کمرو بلرزون بابا.. بابا! آهنگ رو عوض کردم و زدم کانال دیگه؛ من زن پیمان نشدم اگه می‌شدم کشته می‌شدم. ( در حالی که جلوی آینه می‌ایستادم چند بار شتری پلک زدم و با عشوه ادامه دادم) پیمان! اگه من زنت می‌شدم، یار و یاورت می‌شدم، اگه دعوامون می‌شد.. من رو با چی می‌زدی؟ البته که غلط می‌کردی من رو می‌زدی؛ شوخی بردار که نیستم؛ ملی‌ام، ملی شیره! وجدانم وسط بحثم با خودم پرید و گفت: - آره، شیر پاستوریزه‌ی عالیسی. خندیدم و گفتم: - به به وجدان عزیزوم! تو کجا این‌جا کجا، آخ وجی! اون‌قدر ذوق دارم که این پیمان کنف شده! وجی ذوق مرگ گفت: - برای اولین بار نظرم باهات یکیه. من: ویش موش بخورتت! وجی: ولی تو رو زامبی هم نمی‌خوره. من: گم می‌شی یا نه؟! وجی: یا نه. یه کم دیگه با وجدانم بحث کردم و در آخر خسبیدم. (این پارت توسط ساناز تایپ شده است) @عالیس @آب آلبالو
  4. 113 امتیاز
    مقدمه هی فرمانده! اگه به ما دستور «از جلو نظام» بدی؛ ما از پشت نظام می‌گیریم! اگه دستور «خبردار» بدی؛ اصلا اجراش نمی‌کنیم! اگه دستور «به چپ چپ» بدی؛ ما به راست، راست می‌شیم! اگه دستور «آزاد» بدی؛ ور دلت می‌شینیم و مجبور به دستور دادنت می‌کنیم، ولی بعد اجراش نمی‌کنیم. خلاصه‌ش کنم که هرجور شده از دستورت سرپیچی می‌کنیم و برعکسش رو انجام می‌دیم. می‌گی: - چرا؟! می‌گیم: - چون ما دختریم؛ دختر یعنی آمیختگی نقش‌ها با زندگی و قطعا همینه. پس بمون تو کف رفتارمون؛ چون می‌خوایم سرپیچی کنیم و تو برامون اضافه ببری. اگه شیرفهم شدی که هیچ؛ وگرنه به یه روش دیگه شیرفهمت می‌کنیم! افتاد؟! @عرق نعنا @عالیس @آب آلبالو
  5. 112 امتیاز
    پارت دوم شیدا: «می‌دونی که من فداتم مچکرم عزیزم عاشقتم و باهاتم وای زحمت نکش عزیزم لس آن جلس نبودی» همون جور که داشتم قر می‌دادم و موهام رو اتو می‌کشیدم، شونه رو مثل میکروفن توی دستم گرفتم و گفتم: - والا! به خدا نبودم! صدای داد و بیداد مامان اومد: - شیدا! تو رو خدا یه کم زودتر آماده شو! باید بریم. خخ من فکر کردم باید بمونیم! شلوارم رو از روی تخت برداشتم تا بپوشم؛ در همون حال جواب دادم: - باشه مامی! صبر کن الان میام. مانتوم رو پوشیدم، شالم رو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. - چه عجب! بالاخره خانوم تشریف آوردن. این صدای شایلی بود؛ یعنی شایان داداشم که من شایلی صداش می‌کنم. من: یک کلام از خواهر عروس! به تو چه دلم خواست دیر کنم. با صدای « باز شروع شد» مامانم، من و شایلی بحث رو ول کردیم و مثل دوتا خر چشم بگو پشت مامانم راه افتادیم رفتیم سوار ماشین شدیم. الان حتما می‌گین کجا داریم می‌ریم؟! بله البته که می‌گم؛ داریم می‌ریم خونه‌ی خاله. خونه خاله کدوم وره؟ از این ور و از اون وره... خخ! حالا بذارین به یه واقعیتی رو اعتراف کنم؛ از هفت روز هفته، هشت روز رو خونه‌ی خاله‌هام هستیم و ده روز از هفته رو اون‌ها توی خونمون هستن! به جان این شایلی که می‌خوام نباشه؛ ولی دنیا به جاش باشه راست می‌گم! خونه‌ی خالم با خونه‌ی ما یک ربع فاصله داشت؛ پس زود رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه خاله شدیم. از همون اول مراسم دست و روبوسی شروع شد. یه جوری هم رو می‌بوسن که انگار چند ساله هم دیگه رو ندیدن! خوبه همین پریشب خونه اون یکی خالم بودیم. فرنام، پسر خالم رو به من گفت: - سلام بر دختر خاله عزیزم! من: سلام بر پسرخاله‌ی مریضم! چطوری داش فری؟! - عالیم. من: به جهنم! خخ! روی مبل کنار خاله‌ی کوچیکم نشستم و گرم صحبت راجع به آرایشگاه، مد روز، کوفت و زهرمار دیگه شدیم. بعد از شام بود که همه دور هم نشسته بودیم که یه دفعه‌ای فرنام گفت: - الان شروع می‌شه، یه‌ کم آروم‌تر حرف بزنین. همه به تلوزیون نگاه کردن. برنامه شروع شد؛ انگار قرعه کشی بود چون زیر نویس زده بود. مجری سرزنده گفت: - با سلام خدمت همه هموطنان گرامی! با یک برنامه زنده در خدمت سرهنگ قاسمی هستیم. با مراسم قرعه کشی برای سربازی دختران کشورمون... خب سرهنگ لطفا درباره‌ی قرعه کشی بیشتر توضیح بدین. قاسمی: با سلام خدمت همه‌ی مردم ایران! همان‌طور که آقای طراوت گفتن ما از بین دختران هر استان که یک سری شرایط رو دارا هستن که البته این شرایط که عبارتند از: یک: در یک یکِ سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج به دنیا اومده باشند. دو: مجرد باشند. سه: دانشگاه نرفته باشند. (ماشالله همه شرایط رو دارا هستم که! ) قرعه کشی می‌کنیم و از مجموع سی و یک استان، ما شصت و دو نفر رو انتخاب می‌کنیم تا اگر یکی از اون نفرات اول نقض جسمانی داشت نفر دوم رو بفرستیم. طراوت: متشکرم از سرهنگ به خاطر توضیحات کامل و جامعشون! خوب مراسم رو شروع می‌کنیم. یه کلام از مادر عروس! یه جوری می‌گه مراسم، انگار مراسم عروسی منه! چیش مردیکه نشاط! با صدای شایان به سمتش برگشتم. شایان: انشاالله که تو میری و من از دستت راحت می‌شم. من: به دعای گربه کوره بارون نمیاد! زیاد دلت رو خوش نکن داداشی! شاهین اون یکی داداشم گفت: - واقعا می‌خوان دخترها رو سربازی بفرستن؟! آخه دخترها؟! مثلا فکر کنین دخترها رو ببرن مرز بهشون بگن از کشور دفاع کنین! یکیشون به اون یکی میگه: اون پسره غیر خودیه بهش تیر بزن؛ بعد اون یکی میگه: نه خوشگله! دلم نمیاد، گناه داره. بعد خودش، شایان و بقیه هر هر به این حرفش خندیدن؛ لجم دراومد، اداش رو درآوردم و با اخم گفتم: - با اینکه خودم دل خوشی ندارم برم سربازی؛ ولی حتما پسرها خوبن؟! شاهین : دقیقا؛ بدبخت اون فرمانده‌ای که باید دخترها رو کنترل کنه، هر روز گیس و گیس کشی دارن. اخم‌هام بیشتر شد، با حرص روم رو ازش گرفتم و طراوت از توی تلوزیون اظهار نظر کرد: - دخترانی که دارای شرایط لازم بودن فهرست شدن و اسم‌هاشون داخل این گوی‌هایی که مشاهده می‌کنین هست و به قید قرعه دو نفر انتخاب می‌شن؛ جناب سرهنگ! شما گوی‌ها رو بیرون بیارین و من اسامی رو می‌خونم. سرهنگ جون از هر ظرف که هم قد خودش بودن دو تا در می‌آورد و به دست نشاط جونز می‌داد. طراوت هم خبر مرگش می‌خوند. حاج طرا: آذربایجان غربی؛ سارا ملکی و ساناز کریمی. آذربایجان شرقی؛ عاطفه آقایی و یلدا میرزایی. اراک؛ کوثر نعمتی و آرزو فلاح. تهران؛ آرمیتا حیدری و... خدایا تو رو خدا اسم من نباشه! ده تا صلوات نذر می‌کنم نه هزارتا ! تو رو خدا من نباشم! - و نیلا بابایی. خدایا! مرسی! جیغ! اسم من رو نگفت. هورا! هورا! جیغ! وای چه‌قدر مستم من... در همون حال که از شادی داشتم ذوق مرگ می‌شدم زبونم رو تا ته برای شایان درآوردم. - گربه کوره حالت چطوره؟ آب و هوا اون‌ور چطوره؟! شایان: بالاخره من یه روزی از دست تو راحت میشم؛ سربازی نشد یه جور دیگه. _ گیلان؛ لیلا هاشمی و سونیا عارفی پور... گلستان؛ کیمیا خاکپور و شایلین راد... مازندران؛ شیدا کیان و سوگند فاصلی. ناباور گفتم : _چی؟! چی؟! این چی گفت؟! فرنام: فکر کنم اسم تو رو خوند. @عالیس @عرق نعنا
  6. 110 امتیاز
    پارت سوم شیدا: همون‌جور که توی بهت بودم گفتم: - چرا باید اسم من رو بگه؟ من که توی تهران زندگی می‌کنم، چرا باید جزو اسامی مازندران خونده بشم؟ فرنام: نمی‌دونم! شاید تشابه اسمیه. با این حرف فرنام یه کم آروم گرفتم که با حرفی که بابام زد به فنا رفتم. بابا: شاید هم به خاطر اینه که توی مازندران به دنیا اومدی. - بابا نگو! یعنی باید برم سربازی؟! شایان: ها! حالا بیا وسط قرش بده؛ بیا دیگه! خدایا مرسی! از دستش راحت شدم. با این حرفش خیلی حرصم در اومد. محکم پس کلش زدم و گفتم: - زیاد دلت رو خوش نکن، کف پام صافه نمی‌رم سربازی. شایان: کو؟! کف پات رو نشون بده ببینم. پشت بند حرفش کلش رو خم کرد تا پام رو ببینه. پام رو بالا آوردم و محکم توی دماغش زدم؛ مثل دخترها جیغ فرابنفشی کشید و با صدای نازک شدش گفت: - آخ! اوخ! مامان! الهی نقطه صفر مرزی بیفتی شهید بشی! من: تا تو رو شهید نکنم نمی‌شم، بعدش هم اهالی خانواده من سربازی نمی‌رم، تمام! به سمت عرفان پسر خاله‌ی دیگم کردم و گفتم: - اون هندوانه رو بیار این‌جا بخورم. شاهین که اون طرف پذیرایی نشسته بود، برگشت و گفت: - این همه شما دخترها می‌گفتین بین دخترها و پسرها فرق هست، فرق هست؛ بیا این هم برابری. حالا حال کن! با پوزخند گفتم: - واقعا فکر کردین من می‌رم؟! عمرا! شایان: برو بابا! می‌ری خوبش هم می‌ری! همین فردا پس فردا یه خواستگار اومد می‌گه دخترتون کارت پایان خدمت داره یا نه؟! من: وای نگو تو نگران خواستگارهای منی! شایان: آره واقعا نگرانشونم؛ چون باید عجوزه‌ای مثل تو رو تحمل کنن. زبونم رو براش در آوردم و بلند شدم خودم اون ظرف هندوانه رو بیارم؛ از این جماعت آبی واسه ما گرم نمی‌شه، در همون حال به شایان گفتم: - تو رو هم می‌بینیم برادرم! @عالیس @ساندیس
  7. 102 امتیاز
    سلام دوستان گلم این تایپک برای درخواست مقام ایجاد شده لطفا از سوالات بیجا خوداری کنید (سوال بی ربط اخراج)( اسپم اخراج) توجه داشته باشید تعداد ارسالی و امتیاز خودتون رو قبل از درخواست چک فرمایید. درخواست برای مقام فقط در این تایپک قابل اجرا می باشد از زدن تایپک جدا خوداری فرمایید کاربر تازه وارد با ارسال 50 پست و 50 امتیاز کاربر عادی می شود کاربر فعال با داشتن 1000 پست. کاربر خاص با داشتن 3000 پست. کاربر حرفه ای با داشتن 6000 پست. کاربر ویژه با داشتن 9000 پست. کاربر منتخب هم با 12000 امتیاز و 12000ارسال مطلب . به زودی کاربر برتر اضافه خواهد شد 20000 گرافیست باید جلد و pdf بلد باشد یا شرایطش رو داشته باشد حتما باید تلگرام داشته باشد و زیاد انلاین باشد برای درخواست با مدیر محترم @مدیر گرافیست برای گویندگی باید شرایط گویندگی رو داشته باشید صدای مناسب وقت کافی برای تست صدا با مدیر محترم @M@hta منتقد رمان باید قلم قوی داشته باشه ، اخلاق مناسب و روحیه دادن به نویسنده برای درخواست با مدیر محترم @مدیر منتقد تیم ترجمه تسلط کامل به زبان انگلیسی فرانسوی و یا هر زبان دیگر برای مترجم شدن با مدیر محترم @M@hta ویراستار تسلط کامل بر قوانین رمان نوشتن ( ممنوعه ها و نکات اخلاقی ) اشنایی با شرایط قرار گیری هر نوع علائم نگارشی ( ، ؛ !؟ ) در متن برای ویراستار شدن با مدیر محترم @مدیر ویراستار برای گرفتن مقام نویسنده : 1) باید 2 رمان بر روی سایت اصلی داشته باشید و تاپیک رمان سومتون رو زده باشید. 2) نوشتن 6 داستان در تالار منتخب، که بیش از 10 پارت باشه(پارت کوتاه نه). 3) نوشتن 3 داستان و یک رمان که بر روی سایت قرار گرفته باشد. برای نویسنده حرفه ای: باید 2 رمان تمام شده داشته باشید و تاپیک رمانتون سومتون رو زده باشید. این سه رمان باید در تالار مورد پسند کاربران، تایید مدیران و یا نخبگان برگزیده، قرار گرفته باشه. ✔ همکار اجرایی و پلیس شرایط خاصی دارن دلیل ان پنهان خواهد ماند لطفا در این مورد سوالی نپرسید تشکر برای هرگونه سوال پرسیدن و عضو شدن در هر تیم و بخشی با مدیر آن بخش در ارتباط باشید باتشکر تیم مدیریت نودهشتیا❤🌷
  8. 101 امتیاز
    پارت چهارم: یک هفته بعد؛ روز اعزام ساناز 《دعوای آبمیوه ای》 یک هفته از روز قرعه کشی گذشته؛ من خیلی خوش شانسم چون دومین نفر بودم ولی الان اینجا هستم؛ چون اولین نفر چشم هاش خیلی ضعیف بودن معاف شد و من بدبخت بیچاره ی فلک زده ی زمین خورده؛ روی دور اعزام افتادم.... هعی خدا کرمت رو شکر! فک کنم موقعی که شانس تقسیم می کردی من تو جزایر هاوایی نارگیل می خوردم. (جون شما شانس من رو خر داشت الان سوسک بود.) و الان من روی تک صندلی اتوبوس اعزام ولو هستم و آب دهنم رو مدام قورت می دم؛ از بس که گلوم خشک شده. رو به زنی که مسئول رسوندن ما بود و از یه سگ هم هارتر بود گفتم: - من گشنمه، من تشنمه! با جیغ جیغ گفت: - به من چه! این زنه چقدر بیشعوره! اه! بلند شدم و به سمت راننده رفتم. من: عمو بزن بغل... من همینجا پیاده میشم، اگه مُردم هم این خانوم مقصره. زن: برو بشین یه چیزی میارم( آروم ادامه داد) کوفت کنی. با خنده رفتم و نشستم. زنه از داخل یخچالِ اتوبوس کیک و ساندیس برداشت و به همه داد. یکی از دختر ها پررو پررو گفت: - من ساندیس نمی خوام مثل زهرماره.. طعم عرق نعناع میده...به من عالیس بدین. واستا الان واست کوفت میدم الاغ! نفس عمیقی کشیدم و یک دفعه ای به سمتش یورش بردم. یقه ی مانتوش رو گرفتم و گفتم: - تو چی گفتی؟! موهام رو گرفت و گفت: - تو فضولی؟ کله ای نوش جانش کردم که جیغ فرابنفشی کشید و سرش رو خم کرد و محکم شونه ام رو گاز گرفت. در حالی که مثل کانگورو می پریدم مشتی حوالی شکمش کردم. تا خواست بزنه هار خانوم از راه رسید و گوش های هر دو مون رو گرفت. با غرغر گفت: - من نمی دونم با چه فکری یه مشت دختر رو می خوان خدمت بفرستن! زن رو هول دادم و دوباره یقه ی دختره رو گرفتم و با جیغ گفتم: - ساندیس طعم زهرمار میده؟! تائید کرد. با جیغ گفتم: - عمه‌ات طعم زهرمار میده... به چه جرعتی از ساندیس بد میگی؟ داد کشید: - تو سرشی یا تهش؟! من: من خودِ خرشم! تو غلط می کنی به من می گی زهرمار! عصبی هولم داد و نشست. با اخم گفتم: - دیگه تکرار نشه. گمشویی نثارم کرد که فحش رکیکی نثارش کردم و رفتم مثل یه آدم بالغ نشستم. زنه که کف اتوبوس ولو بود با آخ و اوخ بلند شد و به سمتم اومد؛ دستم رو گرفت و به سمت صندلی ای که دختره ی مونگول روش نشسته بود برد. دختری که کنارش نشسته بود رو بلند کرد و من رو به سمت صندلی هول داد. زن: اگه جیکتون در بیاد من می دونم و شماها. برو گمشو بابا. همین که رفت دوباره مشغول دعوا کردن شدیم ولی اینبار بی صدا. با صدای داد یکی از دختر ها توی جامون پریدیم. دختری که داد زده بود اومد و بین ما واسه ی خودش جا باز کرد و وسطمون نشست. اینجا همه پروعن که! با حرص گفتم: - راحت باش! خونسرد گفت: - راحتم. پوفی کشیدم و دست به سینه نشستم. دختر وسطی: دخترها اسم من شیداست. بازم ذوق زده شدم و دعوا رو فراموش کردم، در حالی که نیشم تا بناگوش باز می شد گفتم: - منم سانازم. - منم ملیکام. متعجب به دختری که باهاش دعوا کرده بودم و حالا خودش رو هماهنگ با من معرفی کرده بود نگاه کردم. وسطی یا همون شیدا ضربدری یک دستش رو به سمت من گرفت و دست دیگه اش رو به سمت ملیکا. تا خواستم دستش رو بگیرم پس گردنی‌ای به هر دومون زد و گفت: - دیگه نبینم به همدیگه بپرین نفله ها. من: بیشور منم می زنمت ها. شیدا: جوجه ای کوچولو. با اخم نگاهش کردم و گفتم: - سانازم... ساندیس صدام کن با ذوق گفت: - منم شیدی صدا کن. من:از آشنایی باهات بد... خوشبختم شیدی. شیدی: منم بدبختم. واخ واخ! این چقدر پرروـه ملیکا هم زِرید البته من گوش نکردم. یکم که گذشت کفش هام رو در آوردم و پاهام رو روی صندلی جلویی قرار دادم. دختری که روی صندلی جلویی نشسته بود با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت: - جمع کن پاهای بو گندوت رو. خسته گفتم: - جون تو حسش نیست بذار یکم راحت باشم. تا خواست چیزی بگه کناریش دخالت کرد و گفت: - آتی بیخیال شو. دختره یا همون آتی متأسف سری تکون داد و برگشت. با خنده چشم هام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم. (این پارت توسط ساناز تایپ شده است) @عالیس @آب آلبالو
  9. 100 امتیاز
    پارت پنجم: 《سگ》 با ضربه ای که به ماتحتم وارد شد بلند شدم. روی زمین افتاده بودم... با اخم نگاهی به شیدا و ملیکا انداختم؛ هر دو چنان دست و پاهاشون رو باز کرده بودن که انگار اینجا خونه ی خالشون بود. بلند شدم و کفش هام رو پام کردم. دلم درد می کرد؛ چون روم به دیوار، گلاب به روتون بی ادبی داشت فشار شدیدی بهم وارد می کرد. در حالی که سعی می کردم خرابکاری نکنم به زور به سمت عمو شوفر رفتم. من: میشه نگه دارین؟ راننده: واسه چی دختر جان باز گشنت شده؟ خندیدم و گفتم: - دستشویی این ورا پیدا نمی شه؟! صدای نصف بچه هایی که بیدار بودن بلند شد؛ گویا همه شون در شرف ترکیدن بودن ولی از ترس اینکه هار خانوم بیدار نشه جیکشون در نمی اومد. راننده با خنده گفت: - ده دقیقه دیگه به یه رستوران می رسیم دختر جان. نفسم رو حبس کردم؛ خیلی دیره بابا، من نمی تونم بصبرم! کلافه خواستم برگردم که پای هار خانوم رو مشاهده کردم. لبخند خبیثی روی لبم نشست و از روی عمد از روی پاش رد شدم. با وحشت از خواب پرید و جیغ خفه ای کشید. من: اوا! ببخشید هار خ..یعنی ببخشید عزیزم. با چشم های به خون نشسته نگاهم کرد و از لای دندون های کلید شده اش گفت: - مطمئن باش می سپرم تنبیهت کنند. خندیدم و دم گوشش گفتم: - جون من نگی ها من خیلی می ترسم... با حرص گفت: - اگه من مسئول سالم رسیدن شما نبودم، تو الان کف آسفالت خوابیده بودی. می خواستم یه چیزی بگم ولی پشیمون شدم و بعد از خندیدن به زور به سمت صندلی ای که اول نشسته بودم رفتم و مثل یک بچه ی آدم نشستم. درست ده دقیقه بعد عمو شوفر اتوبوس رو جلوی یک رستوران بزرگ نگه داشت. در های اتوبوس باز شدن. هیچ کس پیاده نشد. به سمت صندلی شیدا و ملیکا رفتم؛ خیلی معصوم خوابیده بودن. کله هاشون رو توی دستم گرفتم و محکم به هم کوبیدم و تا به خودشون بیان سریع از اتوبوس خارج شدم. هار خانوم که پایین اومد بچه ها هم اتوبوس رو وحشیانه تخلیه کردن. شیدا و ملیکا با دیدنم به سمتم دویدن؛ با سرعت به سمت هار خانوم رفتم و کنارش ایستادم. شیدا و ملیکا هر دو چشم غره ای رفتن و بعدش واسم خط و نشون کشیدن. وارد رستوران که شدیم به سمت دسشویی پرواز کردم و خودم رو تخلیه کردم. همین که از دسشویی خارج شدم یه گله دختر رو دیدم که برای دستشویی صف وایستادند. خندیدم و رفتم و روی یکی از میز ها چهار نفره نشستم. چند دقیقه بعد شیدا اومد و روبروم نشست. با خنده نگاهش کردم که خندید و گفت: - من که تلافی می کنم ولی اینجا نه؛ مراقب ملی باش. تا خواستم چیزی بگم ملیکا اومد و نشست. دست به سینه شدم و ملیکا هم کار من رو تکرار کرد. روی میز خم شد و من هم کارش رو تکرار کردم. تا خواستیم به هم دیگه بپریم شیدا شترق پس کلمون زد و با حرص گفت: - یه بار دیگه با هم دعوا کنین کفش های بو گندوم رو می کنم تو حلقتون، اوکی! هر دو با ترس نگاهش کردیم؛ عجب جذبه ای داشت. شام رو سه نفری با خنده و شوخی و تمسخر خوردیم؛ البته این رو اضافه کنم که من و ملیکا ساکت نبودیم و از چند روش گوناگون به جنگ پرداختیم و بدترینش من بودم که دوغی که از قضا برچسبش عالیس بود روی صورتش خالی کردم و بعد با تمسخر گفتم: - اوا عالیس جون دوغی شد! شیدا زد زیر خنده و ملی عالیسی هم با خشم به سمت دسشویی رفت. بعدش با آب تلافی کرد و مسئله هنوز تموم نشد چون شیدا نوشابه اش رو روی هر دومون خالی کرد. شیدا با لبخند: حقتونه. شیدا بلند شد و از رستوران خارج شد. من و ملیکا با دستمال کاغذی صورتمون رو پاک کردیم و از رستوران خارج شدیم. من: هوی شیدا! با خنده گفت: - ژونم! به سمتش دویدم؛ پا به فرار گذاشت و راه پشت رستوران رو در پیش گرفت. از پشت یقه اش رو گرفتم. یکی با سرعت از کنارمون رد شد و با جیغ از روی سکو پرید. متعجب نگاهش کردم؛ ملیکا بود. صدای پارس اومد؛ من و شیدا با ترس چرخیدیم. درست توی چند قدمیمون یه سگ گنده ی سیاه وایستاده بود و آب بود که از دهنش می ریخت. با ترس و لرز آروم گفتم: - یا حرضت عباس! شیدا: گفتم سه بدو. یه دفعه دوید. جیغ زدم: - تو که سه نگفتی! شیدا با داد گفت: - مونگل بدو! جیغی کشیدم و دویدم. سگه دنبال من بود. به سمت جلوی رستوران دویدم. من: یا خود خدا! حرضت عباس کمک! جیغ!... مامان کمک! صدای خنده می اومد. با جیغ با سمت یکی از ماشین ها رفتم و روی کاپوتش پریدم و با ترس و لرز روی سقفش وایستادم. سگه می پرید و پارس می کرد. من: الکمک! یه مرد با قهقهه جلو اومد و سگ رو آروم کرد. سگه که آروم شد گورش رو گم کرد. مرد با خنده: دخترجون بیا پایین. نم چشم هام رو گرفتم و به شیدا و ملیکا که هم دیگه رو بغل کرده بودن و می خندیدن نگاه کردم. با جیغ گفتم: - می کشمتون.. مخصوصا تو شیدا خانوم! اشک چشم هاشون رو پاک کردن. به سختی از رو ماشین پایین اومدم و یا به عبارت صحیح تری از روی سقف پخش زمین شدم. هار خانوم به سمتم اومد و گفت: - خوبی؟! یک دفعه ای بغلش کردم و با بغض گفتم: - داشت من رو می خورد. مهربون خندید و گفت: - حالا بخیر گذشت.. بیا بریم صورتت رو آب بزن. بی حرف دنبالش رفتم. @عالیس @آب آلبالو
  10. 97 امتیاز
    پارت 6 ملیکا: 《ورود به پادگان 》 نزدیک پادگان شده بودیم؛ این رو از حرف های خانم سپاهی ( هار خانوم) فهمیدم. اصلا معلوم نیست ما رو کدوم قبرستونی می‌برن که انقد راهش چاله و چوله داره؛ از بس که اتوبوس هی تکون می‌خوره. با صدای شیدا از فکر و خیال بیرون اومدم و سوالی بهش خیره شدم. شیدا: بچه ها می‌خوام یه چیزی بگم. من هم صدام رو مثل خودش پایین آوردم و گفتم: - چی؟ بگو! ساناز: چی؟ بگو! شیدا: مرسی تلپاتی دو نفری... خوب من یه وسیله‌ای دارم که خیلی بهش نیاز دارم؛ نپرسین چرا؟! که نمی تونم جواب بدم؛ ولی نمی تونم توی وسایل خودم بذارم؛ باید بذارم توی وسایل یکیتون، کدومتون قبول می‌کنین؟! من بهت زده بهش خیره شدم؛ بعد از چند دقیقه گفتم: - حالا چی هست؟! اگر تو نمی تونی ما چطور بتونیم؟! شیدا: یک شارژر ساده است، اما من راه حل برای بردنش دارم کدوم حاضره ببره؟ من: راه حلت خوب باشه من می‌برم. ساناز خنده‌ی خبیثی کرد و گفت: - من خودم بار قاچاقی دارم... ها ها! شیدا: سانی خانوم ببینیم کی موفق می‌شه! ساناز خبیث گفت: - موفق باشین دختر... ها! شیدا دهنش رو به سمت گوشم آورد و نقشه‌اش رو با صدای خیلی آرومی توضیح داد. با صدای بلند خانوم سپاهی که داشت اعلام می‌کرد پنج دقیقه دیگه بعد دم در پادگان هستیم؛ یک دفعه‌ای سر و صدای داخل اتوبوس به اوج خودش رسید. اما با داد سپاهی، صداها خوابید و همه مظلوم توی جاشون نشستن. با چیزی که لای انگشتام قرار گرفت سرم رو پایین اوردم و دیدم شیدا شارژرش رو به دستم داد. خیلی یواشکی گرفتم و داخل کیف دستی‌م گذاشتم. بالاخره اتوبوس ایستاد و ما پیاده شدیم. من و سانی و شیدی پشت سرهم به سمت پشت اتوبوس رفتیم تا وسایل‌مون رو بگیریم. اول ساناز وسایلش رو گرفت و چیزی که خیلی نظر من رو جلب کرد؛ یه متکای خیار مانند بزرگ بود که محکم بغلش کرده بود، طوری که انگار بچه‌ی نداشته‌اش رو بغل کرده. بعد ساناز من هم وسایلم رو گرفتم و بعد شیدا در سکوتی ابهام آمیز کیف‌هاش رو برداشت. ساناز: هوی عالیس این کیف رو بگیر؛ دستم خسته شد. من: مگه نوکر باباتم؟! ساناز: صد در صد، اصلا هزار در هزار که هستی. خواستم جوابش رو بدم که دیدم شیدا وسایلش رو روی زمین گذاشت و دست‌هاش بالا آورد تا پس کله‌مون بزنه که ساناز با خشم خرناس کشید و گفت: - شیدا به خدا دستت بهم بخوره چنانمی‌زنمت که جای دماغت با باسنت عوض شه. از خشمش ترسیدم، این ساناز خیلی شیطون و شوخ بود ولی اگه عصبی می‌شد سگ به تمام معنا می‌شد. این رو توی چند ساعت فهمیدم؛ یعنی تجربه کردم که می‌گم. ترسم رو مخفی کردم و گفتم: - آره حق با سانازه یه بار دیگه بزنی ساندیس می‌خورتت، اصلا ساندیس جونم بده وسیله‌هات رو خودم میارم. ساناز کوله پشتی‌اش رو به سمتم گرفت و با نیش باز برای شیدا چشم و ابرو اومد. وسایلش رو از دستش گرفتم. ولی اینکه شیدا حرفی نزد و فقط کله‌اش رو تکون داد برام خیلی عجیب بود و باعث علامت سوال شده بود. فقط می‌دونستم که اگه یکی‌مون شروع به جنگ کنیم، هیچ‌کدوممون کم نمیاریم مخصوصا ساناز که یه ذره که نه دو هزار ذره وحشی بود و می‌تونست خرخر‌ه‌ات رو بجوعه... وحشی بی خاصیت! خانم سپاهی دم پادگان همه رو به صف کرد و گفت: - اینجا ایستگاه بازرسی هستش؛ و همتون به نوبت وسایلتون گشته میشه تا چیز های ممنوعه مثل گوشی رو نتونین وارد کنین. تک تک بچه ها رو می‌گشتن و به ما نزدیک تر می‌شدن و این باعث می‌شد که استرس من بالا بره. اول شیدا رو گشتن و چیز مشکوکی پیدا نکردن، فقط یه چیز باحال؛ این بود که ظرف شامپوی شیدا خیلی بزرگ بود و جالبتر اینکه اون رو هم باز کردن و توش رو گشتن. آخه یکی نیست بگه تو ظرف شامپو چی می‌خواین؟! اورانیوم غنی شده؟! خدایا ملت رو شفا بده، بعدش نوبت ساناز بود که با اون متکای بزرگش تو صف جلب توجه می‌کرد و موجبات خنده‌ی همه شده بود. بازرس: خانوم این چیه دستتون؟! ساناز: وا! مگه مشکل بینایی داری عزیزم؟ متکاست دیگه! بازرس با تمسخر نگاهش کرد و گفت: - خوب شد گفتی! نمی‌دونستم. بعد با جدیت ادامه داد: - می دونم که متکاست! منظورم اینه که اینجا چیکار می‌کنه؟! ساناز که انگار لودگی بازی هاش گل کرده بود؛ گفت: - خوب می خواین چیکار کنه؟ پاشه بندری برقصه؟! بازرس که معلوم بود از مزه پرونی های سانی شدید حرصش گرفته، با صدای نسبتا بلندی گفت: - خانوم محترم! اینجا، جای شوخی نیست؛ برای چی همراه خودتون متکا آوردید؟! ساناز سینه سپر کرد و با اعتماد به سقف گفت: - اهوم خانوم اخوی! باید به ارتفاعتون برسونم که بنده ساناز کریمی صادره از میاندوآب نمی تونم رو هر بالشتی سر بذارم و بخوابم... اگه می‌خواین این متکا رو از من بگیرین باید کله‌ی من رو شبا قطع کنین بذارین روش. بازرس عصبی متکا رو گرفت و به سمت خودش گرفت. ساناز با جیغ جیغ متکا رو به سمت خودش گرفت و با داد و فریاد گفت: - ناله! شیون! می‌خواین متکا رو بگیرین که نتونم شبا بخوابم... مگه شما داعشین... اگه این متکا رو بگیرین روی پل صراط جلوتون رو می‌گیرم و نمی‌ذارم برین بهشت... خودم از روی پل توی دوزخ پرتتون می‌کنم. همه با چشم های گرد شده و دهن باز مونده به دیوونه بازی های ساناز نگاه‌ می‌کردیم. یک دفعه روی زمین نشست و گفت: - اگه متکام رو بگیرین جونم رو هم باید بگیرین. بازرس دهنش رو باز کرد تا جیغ بکشه که سپاهی مثل نخود نشسته وسط بحث جنجالی سانی و بازرس پرید و گفت: - خانوم شادمان... بذار متکا رو ببره. بعد با صدای ارومتری که فقط من و بازرس شنیدم گفت: - یه زبون داره مثل نیش مار... از جواب هم کم نمیاره دختره گستاخ. بازرس با خشم متکا رو از دست ساتی گرفت و بعد از چک کردنش توی بغل ساناز که روی زمین نشسته بود، پرت کرد. بازرس به سمتم اومد؛ ساناز خبیث خندید و محکم متکا رو بغل کرد. متکاش یه متکای بزرگ و نو بود که پارچه‌اش طرح پارچه‌ی لباس سربازی بود. همه به پافشاری ساناز خندیدیم... خدایی دختر خلی بود ولی دلیل نمی‌شد بشه دوست جون جونیم... شاید در آینده باهاش دوست شم. بازرس جلوم قرار گرفت. دوتا کیف من رو به همراهی سپاهی گشت؛ و خوب چیز خاصی پیدا نکردن، نوبت کیف دستی‌م بود. استرسم بیشتر شد. بازرس با جیغ گفت: - خانوم این شارژر همراهتون چیکار می‌کنه؟! با این حرفش رنگم پرید و استرسم بیشتر از پیش شد. زبونم بند اومده بود و نمی‌تونستم حرف بزنم. سرم رو بالا آوردم؛ از پشت در بازرسی، شیدا رو دیدم که با استرس نگاهم می کرد. پلک‌هاش رو روی هم فشرد و این کارش بهم اعتماد به نفس داد تا اون چیز‌ هایی که گفته بود رو مو به مو انجام بدم. سعی کردم به اتفاق های بد مثل اینکه اگر زن پیمان می شدم چه بلایی سرم می‌اومد فکر کنم تا بتونم بغض کنم. فکر کنم داشتم موفق می‌شدم؛ شارژر رو از دست بازرس گرفتم و به لب‌هام نزدیک کردم و بوسیدمش. با بغض ساختگی، صدایی لرزان و چشم‌هایی که داشت قرمز می‌شد گفتم: - این تنها وسیله‌ایه که تو اون آتیش سوزی لعنتی از برادرم مونده. و بعد های های زیر گریه زدم و همان طور با هق هق ادامه دادم: - نمی‌تونم از خودم دورش کنم؛ تنها یادگاری برادرمه. دوباره عر زدم. بازرس: اشکال نداره دخترم! ببر عزیزم، ببر تو که گوشی همراهت نیست. با این حرفش سرم رو بالا آوردم. خیلی متاسف بود و با غم نگاهم می‌کرد. حالا می‌خواستم بخندم نمی‌تونستم. آروم و مظلوم با وسیله هام از کنارش گذشتم. شیدا چشمکی زد و ساناز با خنده گفت: - خیلی کلکین ولی مونده قاچاق من رو بفهمین. بعد با خنده‌ی خبیثش دور شد و رفت. شیدا دست به کمر نگاهش کرد، متفکر گفتم: - خیلی مرموزه! با اخم ادامه دادم: - حقشه بزنم لهش کنم... اصلا هر چی هست تو متکاشه؛ لامصب با نقشه‌اش روی همه رو کم کرد. به یاد مونگل بازی های سانی و نقشه‌ی بی عیب و نقص خودم و شیدا به همراهی سکوت مبهمش و مرموزی سانی خندیدم و به همراه شیدا به سمت ساختمون بزرگ پادگان رفتیم. شیدا لام تا کام حرف ‌نمی‌زد و سکوتش حسابی روی مخ آدم رژه می‌رفت. (این پارت توسط شیدا تایپ شده است ) @عالیس @ساندیس @hana81
  11. 93 امتیاز
    پارت هفتم ملیکا: یه نگاه به این‌ور کردم، یه نگاه به اون‌ور؛ وقتی دیدم کسی حواسش نیست لبخند خبیثی زدم و کوله‌ی خوراکی‌هام رو توی دستم جا به جا کردم. مدیونین فکر کنین که اون تو به جز خوراکی، چیز دیگه‌ای هم جاساز کردم... خخ! همون‌طور توی لبخند شیطانی خودم غرق بودم که نگاهم افتاد به سانا؛ دختره‌ی عرق نعنا اصلا هم به روی خودش نمی‌آورد که کوله‌ی شیش تنیش دست منه! ملی بدبخت کن نیستم اگه این رو یه روزی سر جای خودش نشونم. اندی طول کشید تا گروه بندی بشیم و اتاق‌هامون مشخص بشه، اندی هم بیشتر طول کشید تا بتونم هم اتاق شدنم رو با شیدی و اون ساندیس بی‌خاصیت حضم کنم. با هزار زور و بدبختی کوله، ساک خودم و سانا رو تا دم آسایشگاه حمل کردم. هر چی هم بهش چپ چپ نگاه کردم تا از رو بره و بیاد کمکم انگار نه انگار؛ دماغش رو گرفته بود بالا و تند تند برای شیدی حرف می‌زد. راستی! شیدی چرا این قدر ساکت شده بود؟! توی همین چند ساعت فهمیده بودم ساکت موندن شیدا جزو محالاته؛ اما بالاخره سر از کارش در میارم. یه سری شماره بهمون دادن که بر اساس اون توی اتاق اتراق کنیم؛ طبق شماره‌ی توی دستم کمدم رو پیدا کردم و وسایلم رو توش چپوندم. کیف سانا هم همونجا کف اتاق ول کردم تا خودش یه فکری به حالش بکنه. به جز من، ساناز و شیدا، هفت تا دختر دیگه هم، هم اتاقمون بودن؛ اما فقط یکی رو می‌شناختم و اون هم همونی بود که توی اتوبوس از دست بوی پای ساناز شکایت داشت؛ آتی! تختم طبقه‌ی بالای تخت ساناز بود و دقیقا کنار دست شیدا. خدایا حکمتت رو شکر! تو که می‌دونستی من ترس از ارتفاع دارم دیگه چرا؟ اگه من اون بالا مالاها بلایی سرم بیاد که کسی خبر دار نمی‌شه. هی! اگه پرت شدم پایین چی؟! البته با یه نگاه کلی به تخت‌ها می‌شد فهمید که امکان سقوط از همون تخت پایین هم ممکنه؛ بس که که داغون بود! پنج تا تخت رنگ و رو رفته‌ی فلزی که دو طبقه بودن، با بالش و تشکی که حاضرم شرط ببندم از نخ موی منِ کرک و پر ریخته هم نازک‌تر بود. ظالم‌ها! خودم رو از میله‌ی نردبون مانند کنار تخت آویزون کردم و ترسون لرزون ازش بالا رفتم. اوف! فعلا که به خیر گذشت. - اه! جمعش کن بابا بوش خفمون کرد! این آتی بود که حرفش رو خطاب به ساناز که داشت جورابش رو لول می‌کرد، زد. بنده خدا فکر کنم بند نافش رو با بوی گند بریده بودن! من که عادت داشتم؛ اما این بهش می‌خورد سوسول باشه. ساناز خونسرد بدون این که به روی خودش بیاره دوباره جورابش رو پاش کرد و متفکر گفت: - پشیمون شدم؛ هوا سرده اگه بدون جوراب باشم می‌چام! حرفش با چشمک من و دست شیدا که به نشونه‌ی لایک بالا اومد یکی شد. - همه جمع شید، می‌خوام لوازمتون رو توزیع کنم. صدای خانم سپاهی بود. بدو بدو رفتم تا زودتر از بقیه چیز میز بگیرم؛ اما بی‌تربیت‌ها اصلا به من که اول صف وایستاده بودم توجه نکردن، همین‌طور چشمی سانت می‌زدن و بدون ترتیب لباس، پوتین و یه مشت خرت و پرتِ بهداشتی می‌دادن. البته فکر کنم چشم‌هاشون چپ بود و من رو با اون دختر خپلوی بغل دستیم اشتباه گرفتن؛ آخه بدون پوشیدن هم می‌شد تشخیص داد که دو تا و نصفیِ من توی این جا می‌شه! شیدا با حالت تدافعی غرید: - خانم این چیه آخه؟ مگه من فیلَم که توی این جا بشم؟ بقیه هم که دیدین شیدی جان فشانی کرد، شروع کردن غر غر کردن که با داد خانم سپاهی همشونن خفه خون گرفتن. - ساکت! خیاطیِ خاله که نیومدین! این‌جا سربازیه! اعزام شدین این‌جا که لوس بازی رو کنار بذارین و آدم بشین. آی حرص خوردم از دستش آی حرص خوردم! ولی طبق معمول به روی خودم نیاوردم و از حربه‌ی همیشگیم استفاده کردم. - خـانوم سپاهی! می‌شه لطفاً همین یه بار رو بهمون کمک کنید؟ با این لباس‌ها و این اندازه‌های کوچیک و بزرگشون فقط باعث دردسرن؛ ما چجوری با این‌ها خدمت کنیم؟ به خاطر لحن نرمم یه کمی آروم‌تر شد؛ ولی اخم‌هاش رو باز نکرد و گفت: - تنها کاری که می‌تونین بکنین تعویض لباسه؛ با هم اتاقی‌هاتون معاوضه کنین. با اخم از اتاق بیرون رفت و در رو به هم کوبید. هار خانم اعصاب هم که نداره! شیدا دست به کمر زده گفت: - لباس‌ها و پوتین هاتون رو بندازین وسط بعد بگردیم سایز خودتون رو پیدا کنین. هممون ریخیم وسط؛ البته خودمون نه ها! لباس‌هامون رو می‌گم.
  12. 90 امتیاز
    پارت هشتم شیدا: وای فکم درد می‌کنه؛ هنوز هم بهش فکر می‌کنم حالم بد می‌شه. واقعا من چطور تونستم دو ساعت حرف نزنم و این رو توی دهنم نگه دارم؟! دو ساعتی طول کشید تا از بازرسی عبور کنیم و شماره‌ی تخت رو تحویل بگیریم تا من بتونم این رو از دهنم در بیارم و توی جیبم بذارم. دو ساعتی که برای من دو سال بود؛ خاک و چوک توی سرت شاهین با این راه حل‌های کارآگاهیت پسره‌ی بز! آخه من به این وسیله درب و داغون چه نیازی داشتم که این‌قدر بخوام براش زجر بکشم؟! آروم از روی تختم که طبقه‌ی بالای تخت بود و همسایه‌ی پایینم یک دختره که نمی‌دونم اسمش چی چی بود، بلند شدم تا سراغ وسایلم برم. اه! چقدر اینجا تاریکه! انگار ما مرغیم ساعت نه بخوابیم، الان بچه‌های دبستانی هم ساعت نه نمی‌خوابن؛ اونوقت ما... اوف خدایا! پاورچین_پاورچین سمت کمدم رفتم، فلاسک و شارژری که بعد از بازرسی از ملیکا گرفته بودم رو برداشتم و از آسایشگاه خارج شدم. ماشاءالله اینجا این‌قدر بزرگه که آدم توش گم می‌شه. به سمت پشت ساختمون رفتم و یه زمین بزرگ خالی که توی اون تاریکی ترسناک به نظر می‌رسید رو روبرم دیدم. از اون محل خوفناک گذشتم؛ به یه قسمت پر دار و درخت رسیدم. آروم لابه‌لای درخت‌ها رفتم. فکر کنم به اندازه‌ی کافی از آسایشگاه دور شدم؛ بعید به نظر می‌رسه این وقت شب کسی اینجا باشه. زیر یک درخت که اطرافش پر از درخت بود نشستم. فلاسک رو روی زمین گذاشتم و استیل دور فلاسک رو بیرون کشید. زیر فلاسک یه در داشت؛ اون رو باز کردم و بله! عشقم رو، نفسم رو، جیگرم رو بیرون آوردم. گوشی رو روشنش کردم و وارد اینستاگرام شدم. همین‌طور کلم توی گوشی بود که با دستی که رو شونم قرار گرفت؛ مثل یه خرگوش بالدار پریدم و با ترس و اضطراب به فرد رو به روم خیره شدم. و اون دست؛ دست کسی نبود جز ساناز مشنگه! متکای خیارشور مانندش توی دست دیگش بود و درحالی که خبیث نگاهم می‌کرد برام ابرو بالا انداخت. داشتم نگاهش می‌کردم که ملیکا با یه بسته‌ی چیپس توی دستش پیدا شد. خدایا ما با کیا شدیم هشتاد میلیون نفر؟! الان همه چیز برای سیزده بدر جوره فقط منقل نداریم تا کباب بزنیم؛ البته تخمه هم بود خیلی خوب می‌شد. یک دفعه‌ای سانی رو به ملیکا کرد و با صدای جیغ جیغوش گفت: - تو اینجا چیکار می‌کنی دوغ فاسد؟! ملیکا با این حرفش چشم‌هاش گرد شد و دست به کمر گفت: - به کی گفتی فاسد؟! ها! به کی گفتی؟! تو خودت چی هستی؟! ساندیس کپک زده؟! ساناز اولش خنثی نگاهش می‌کرد؛ ولی با حرف آخر ملیکا یک دفعه‌ای بالشتش رو توی بغلم پرت کرد، به موهای ملیکا چنگ زد و گفت: - الاغ! شمس‌الدوغ به من فحش می‌دی؟! ملیکا: از بس کپک زدی و گندیدی هر کی بخورتت مست می‌شه. ساناز: جیغ! نفس کش! می‌خوام بکشمت! تا هر دو خواستن اقدام کنن، جداشون کردم و با اخم گفتم: - هر دوتون خفه خون بگیرید... الهی کوفت بگیرین بمیرین که من رو زهر ترک کردین! خفه شین از جلو چشم‌هام کثافت‌های مرض! اینا چیه دستتون؟ مگه اومدین سیزده بدر؟! سانی: آره، الان متکام رو روی زمین می‌ذارم، دراز می‌کشم و از طبیعت لذت می‌برم... اون چیه تو دست تو؟! بالشتش رو از دستم گرفت و با چشم‌هایی که شیطنت توشون برق می‌زد بهم نگاه کرد؛ با این حرفش هول شدم، دستم رو پشتم قایم کردم و گفتم : - هیچی! هیچی! چیزی نیست... خب چه خبر؟! ملیکا: ما رو خر نکن داداچ! ما خودمون اینکاره‌ایم. بعد خودش و ساناز روی زمین کنار فلاسک نشستن و انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل به خون هم تشنه بودن؛ من هم هاج و واج بهشون خیره بودم. ساناز متکاش رو بغل کرد و با عشق باهاش ور رفت؛ یک دفعه متکا پوکید و از داخلش چه چیزهایی که بیرون نریختند: گوشی، شارژر، هدفون، هندزفری، تخمه، فلش، مموری و... با بهت نگاهش می‌کردم. چشم‌هام رو ماساژ دادم و دوباره به ساناز، متکا و وسایلش نگاه کردم. ملیکا ناباور گفت: - یعنی هیتلر توی جنگ‌هاش اینطور از خودش نبوغ نشون نمی‌داد؛ فرهیخته‌ای هستیم خواهران، فرهیخته، مخصوصا تو؛ ساناز... فقط مواظب باشی آمریکا و اسرائیل ندزنت. بعد به متکای سانی و فلاسک من اشاره کرد، با سر و صدا چیپس‌ها رو باز کرد. اولی رو باز کرد و دستش رو داخل بسته کرد؛ انگار دنبال چیزی می‌گشت و پیداش نکرد. بسته رو کنار گذاشت و چیپس دوم رو باز کرد؛ دستش رو داخل بسته کرد و یک دفعه یه لبخند زد و یه چیزی رو از بسته بیرون کشید و اون چیزی نبود جز... گوشیش. من: من تا حالا این حجم از نبوغ رو یک جا ندیده بودم! ساناز: خب! تو گوشیت رو با فلاسک آوردی؟! من: گوشی اصلی رو که با فلاسک آوردم! ولی یه گوشی ساده هم جهت محکم کاری با دهنم آوردم. ملیکا و ساناز هم زمان داد زدن: - با دهن؟! من: آره؛ ولی خیلی بد بود... دهنم درد می‌کنه. ملیکا: برام خیلی عجیب بود که تو ساکت بودی! الان می‌فهمم چرا! ساناز: پلشت کثافت! میکروب انگل! آدم همچین کاری می‌کنه از من یاد بگیر... بعد از کلی گشت و گذار توی اینستاگرام و تخمه و چیپس خوردن که تا دم دمای صبح طول کشید یواشکی به سمت آسایشگاه رفتیم و خسبیدیم. @KARA... @عالیس @ساندیس
  13. 89 امتیاز
    نام رمان: جانشین عزرائیل نویسنده: مهدی تقی زاده کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر:عاشقانه، معمایی، پلیسی هدف: با نوشتن این رمان به دنبال این هستم که شاید ذره‌ای کم از مشکلات روزمره رهایی پیدا کنید و به دنیای هیجان انگیز رمان‌ها قدم بگذارید. ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: من...نسترنم! سابق گلی بودم و شکوفا اما اکنون با این دور گردون خار شده‌ام. رئیسم، من را به دشمنانش ارزانی داشت و من همه آنها را به رنگ سفید مبدل کردم. رئیسم آدمیست بی‌‌‌رحم ولی منِ خار را تبدیل به یک گلی دوست داشتنی کرد. باید اعتراف کنم که اکنون من مورد احترام همه هستم؛ احترامی که از ترس نشأت می‌گیرد! آری؛ من خاری به نام عزرائیل هستم... لینک صفحه بررسی و نقد رمان: جانشین عزرائیل
  14. 88 امتیاز
    به نام خدا مقدمه: عشق، حسی که فقط یک‌بار در زندگی برای دیگران اتفاق می‌افتد، حسی که عقل و هوش را از بین می‌برد و همه دغدغه فرد عاشق دیدن معشوقش می‌شود. با این حال عشق جاودانه می‌تواند به نفرتی ابدی تبدیل شود، نفرتی به‌خاطر خیانت به قلب عاشق معشوق! و شاید آن روز بود که معشوق فریاد زد! حنجره‌اش را درید تا بگوید: « گفت: کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم، بگیر این گل تو » پارت یک دستی به صورتم می‌کشم، خیسه، خیس از اشک! اگر خاله خاتون اینجا بود، حتماً می‌گفت: _ دخترم! گریه نکن! این دنیا پره از آدم‌هایی که منتظرن تو یه ضعف نشون بدی تا تو رو زیر پاهاشون له کنند! و بعد از مکث کوتاهی ادامه می‌داد: _ در ضمن وقتی گریه می‌کنی چشم‌های عسلیت خیلی خوشگل میشه، تو که نمی‌خوای چشمت کنن؟! هی، روزگار! چقدر دلم هوای خاله و این حرف‌های زیباش رو کرده!دقیقاً نمی‌دونم، چند ساعته که در حال راه رفتنم؛ شاید پاهام قصد توقف ندارن! بعد از حرف‌های پدر، نتونستم توی خونه بمونم، باورش برام سخت بود که پدر زندگی من و قمار کرده! پدر قمارباز قهاریه، چون بهترین قماربازها شکستشون رو توی دقایق آخر اعلام می‌کنن، آخه تا آخر به پیروزی امید دارن! وقتی پدر با اون تاریکی نگاهش، بغض صداش و ناامیدی که تو چهره ش بود، می‌گفت که هیچ چاره‌ای نیست، یا زندگی من رو انتخاب کن و یا خودت رو از تاریکی نجات بده، دیگه پاهام امان موندن ندادن. صدای هق هقم توی خیابون می‌پیچه، مردم با تعجب به من خیره می‌شوند اما هرکس راه خودش رو ادامه میده. دلم می‌خواد توی خیابان فریاد بکشم، فریاد بکشم و بگم: باید بین مردن کوه زندگیم و کشتن آدم‌ها یکی رو انتخاب کنم! جلوی یک تاکسی دست تکون میدم. _ دخترم! کجا میری؟ آب دهنم رو قورت میدم، اشک‌هام رو پاک می‌کنم و با صدایی لرزون جواب میدم: _ بهشت معصومه. از راننده می‌خوام که ماشین رو نگه داره و ساعتی رو منتظر برگشتم بمونه؛ البته وقتی به اینجا میام، موندنم از یک ساعت بیشتر طول می‌کشه ولی به راننده در این باره چیزی نمیگم. به سمت قبرش حرکت می‌کنم، با وجود خاکی که روی‌ زمین جا خوش کرده، خودم رو روی سنگ قبر مرمرش پرتاب می‌کنم. شاید اگر میشد، با سنگ قبرش یکی میشدم. دلم حسابی برای گیسوان مخملیش تنگ شده! اشک‌های تمام نشدنی‌م شروع به باریدن می‌کنند. ازش گله می‌کنم، از اینکه انقدر زود من رو تنها گذاشت. با صدا گرفته‌م فریاد می‌زنم: مامان!
  15. 88 امتیاز
    پارت نهم ساناز: الله اکبر! الله اکبر! - نماز، نماز! خانوم‌ها! نماز جماعته، بلند شین، حی الصلاه، حی الصلاه! خانوم‌ها! پاشین! لای پلکم رو باز کردم؛ چراغ‌ها روشن شده بودن. متکام رو روی سرم گذاشتم و جد اندر جدشون رو به رگبار لطف و رحمتم قرار دادم. با ضربه‌ای که به باسنم خورد با جیغ بلند شدم. بلند شدنم همانا و خوردن کله و کمرم به تخت طبقه‌ی بالا همانا. از اون جایی هم که تخت‌هاشون زوار در رفته بود، یک دفعه سقوط کرد و من، پایینی و بالایی چپ کردیم. صدای خنده‌های بقیه با جیغ‌های ما سه نفر و خانومی که زیرم داشت جون می‌داد، در هم مخلوط شده بودن... ادبیاتم در حلق آن‌هایی که چشم دیدنم را ندارند. داشتم می‌گفتم؛ بالاخره از بیرون نیروی کمکی رسید و ما رو نجات داد. هار خانوم که زیرم بود بلند شد؛ صورتش از غرب تا شرق، از جنوب تا شمال، سرخ و کبود شده بود. با سرفه گفت: - بعد از ظهر همه حموم. جوری قهقهه زدم که دیوار‌های آسایشگاه لرزیدن، شیدا که کنارم ایستاده بود به نمایش من رو بو کرد و گفت: - به به! چه بوی سگ مرده‌ای! اصلا این خودش اکسیژنیه واسه‌ی ادامه‌ی زندگی! دلم رفت برات اکسیژنم! ملیکا: جون! اکسیژن کی بودی تو! مابقی بچه‌ها نصفی می‌خندیدن و نصفی با چندش نگاه می‌کردن. یکی از بچه‌ها که یه گروه واسه‌ی خودش دست و پا کرده بود، گفت: - سلامتی کسایی که زیر بغلشون به جا اینکه بوی این و اون رو بده، بوی عرق زحمت خودش رو می‌ده! اصلا به سلامتی ساندیس خانوممون یه کف( با دیدن هار خانوم و بازرس و یه زن دیگه به همراه اون دو‌تای دیگه که با اخم نگاهش می‌کردن، آب دهنش رو قورت داد و گفت) یه کف مرتب فاتحم الصلوات رحم کنید صدای کف زدن، صلوات فرستادن و خندیدن با هم دیگه قاطی شدن. من که داشتم تختی که سکته کرده بود رو گاز می‌زدم. هار خانوم دستی به روی لبش کشید و از آسایشگاه خارج شد، بازرس متاسف سری تکون داد و رفت؛ ولی اون یکی زنه با اخم گفت: - تو و تو و تو و تو! بعد از نماز تنبیه می‌شین. این توها؛ اولیش من بودم، دومیش شیدا بود، سومی ملیکا بود و چهارمی اون دختره بود. اون زنِ هم از آسایشگاه بیرون رفت. مشغول قر دادن شدم. من: جون! جون! بیا وسط می‌خواد تنبیه‌مون کنه؛ شیدا بیا وسط، ملی تو هم بیا وسط... دختری که اسمت رو نمی‌دونم تو هم بیا وسط... آها! آها! گودزیلا می‌خواد تنبیه‌مون کنه... ( با عشوه قری دادم و با ناز گفتم) گودی جونم! عمرم! نفسم! عشقم! می‌خوای برات دسشوری‌ها رو تمیز کنم؟ با پایان جمله‌ی قشنگ، چرخیدم و چند بار با عشوه پلک زدم. چشم که باز کردم، دیدم درست روبروی در آسایشگاه هستم و گودی با اخم وحشتناک و چشم‌های پر از خونش نگاهم می‌کنه. نیش بازم بسته شد، بچه هایی که پشت سرم بودن همه‌شون در حال ترکیدن بودن. گودی رفت؛ ولی من روی زمین پخش و پلا شدم. همه می‌خندیدن و من هم همشون رو مورد لطف و رحمتم قرار می‌دادم. شیدا روی زمین دراز کشید و گفت: - یعنی بمیری ساناز! دست‌هام رو روی صورتم گذاشتم و با غم بلند گفتم: - سلام و علیک یا طی، یا سیفون و یا بیگاری! ملیکا بلند داد زد: - و برکاته.
  16. 86 امتیاز
    به نام خدا باسلام خدمت کاربران عزیز نودهشتیا. این تاپیک برای آشنایی شما کاربران عزیز با مفهوم اسپم ایجاد شده. روزانه شاهد حجم بسیار بالایی از اسپم در انجمن هستیم. بنابراین بنا به تصمیم مدیریتی، کسانی که اسپم بدن در مرحله اول اخراج ساعتی و در صورت تکرار محروم خواهند شد. به‌طور کلی اسپم به معنای فرستادن پیام‌های متعدد و مشابه‌است و اسپمینگ تکرار این عمل نامیده می‌شود. ××× اسپم انجمنی نوعی از اسپم است که در انجمن‌های گفتگو و پشتیبانی، بسیار مشاهده می‌شود و گاه به عنوان یک معضل و در جایی به عنوان سرگرمی تلقی می‌شود. در این نوع اسپم کاربران به جای پاسخ‌های مناسب از پاسخ‌های غیر مرتبط با موضوع تایپک استفاده می‌کنند. که منجر به منحرف شدن تایپک مربوطه و به نتیجه نرسیدن آن خواهد شد. اما اگه بخوام یک تعریف ساده براتون بگم: یکسری پیام هایی که مثل پیام بازرگانی وسط یه تاپیک ایجاد میشه. مثلا نویسنده داره رمانش رو مینویسه یکی اون وسط تو تاپیک رمان پیام میده+ وای رمانتون عالیه + خب این چه ربطی به تاپیک داره! به این پستی که این کاربر دلبندمون گذاشت میگن اسپممممم یا تو تاپیکای تالار سرگرمی پره اسپم هست مثلا یه تاپیکی زده میشه رنگ موت چیه؟ بعد بجای اینکه جواب بنده خدارو‌بدن بیوگرافی و همه جور حرفی میزنن جز چیزی که ربط به تاپیک داشته باشه خواهشا اسپم ندین. تعداد ارسالی های پست یا همون تایپک خوبن هستن و باعث افزایش امتیاز می شن، اما در صورتی که اسپم باشن. مجبوریم طور دیگه ای باهاتون برخورد کنیم. چون بنابه تصمیم تیم مدیریتی کاربرانی که در تاپیک ها اسپم بدن، بدون چون و چرا اخراج ساعتی لحاظ می شه و اگر این قضیه تکرار بشه از سایت محروم میشید. با تشکر از همکاری همتون گفتگوی شخصی و نمایه و چت برای تعامل هستند. تاپیک فقط برای آموزش و سرگرمیه!
  17. 85 امتیاز
    نـام رمـان: رَســپیـنـا نـام نـویسنــده: زهــرا تیـموری | کاربر انجمن نـودهشتیــا ژانــر: عـاشـقـانه، اجتـماعــی تعداد پارت گذاری: نامعلوم هـدف: علاقه به نوشتن خلاصـــه: او رفت یا من رفتم؟! نیست که بداند درون خود مچاله شده ام و هر شب خاطرات اسیدی ام را ورق می زنم! پای چوبه ی دار، بند بند وجودم را به رگبار می گیرم! هر شب تا صبح خود را دفن می کنم اما سپیده دم، باز آن گور کن لعنتی از گور بدرم می کند! حوایی بودم که به زور سرنوشت یا لج بخت برگشته سیب ممنوعه را به خوردم دادند!! با این قیاس که این بار خداوند حوا را بخشید و فرصت جبران دوباره داد اما آدم... تا قبل از آن سیب کرم خورده ی ممنوعه خود را کاشف سیاره ی جدیدی می پنداشتم. اما اینک بدون او به بیماری لاعلاجی درگیر شده ام که هیچ نسخه ی امیدی ندارد! مقـدمـه: بی تو من چیستم؟ ابرِ اندوه، بی تو سرگردان‌ تر از پژواکم در کوه،گرد بادم در دشت، برگِ پاییزم در پنجه‌ی باد، بی تو سرگردان‌ تر از نسیم سحرم از نسیمِ سحرِ سرگردان بی سر و سامان بی تو، اشکم، دردم، آهم آشیان برده زِ یاد مرغ درمانده به شبِ گمراهم بی تو خاکستر سردم، خاموش نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق نه مرا بر لب، بانگ شادی، نه خروش."حمید مصدق" سطح قلم: حرفه ای ناظر رمان: @ZHR.MHY ⭐⭐صفحه ی نقد و بررسی رمان : رسپیــنا⭐⭐
  18. 82 امتیاز
    پارت ١ امشب بعد از چند ماه تحمل، مثل کسی که مار خورده افعی شده، تموم آزار و شکنجه هایی رو که به سرم آورده بود بهش پس دادم. هنوز تنم داغ بود درست نمی فهمیدم دست هام به خون کثیف اون حیوون آغشته شدن! حیف اسم حیوون که روش می ذاشتم. تموم توانم رو جمع کردم با پاهایِ برهنه تند و بی نفس از خونه ی کفریش به حالت دو فرار کردم. از خونه ای که قرار بود کاخ آرزوهام بشه اما فقط از زندون چند تا میله ی آهنی کم داشت و از صد تا بند و سلول انفرادی برام بدتر بود. بارون گلوله هاش رو تند تند به صورتم شلیک می کرد انگار می دونست مجرم شدم. ساعت سه نصف شب بود؛ هیچ آدمی توی اون خیابون خلوت پرسه نمی‌زد. نمی دونم از خوش اقبالی یا از شقاوت من بود. لباس هام از شدت بارون به تنم چسبیده و سنگینی می کردن، همین باعث شد دیگه نتونم به دوییدنم ادامه بدم. نفس نفس زنون یه گوشه توقف کردم؛ قلبم بالا و پایین می کرد. دست هام می لرزیدن، پاهام بدجور درد می کرد. باورم نمی شد تن نحیفم بعد از اون همه اعتصاب غذا این همه توان پیدا کرده باشه! توان دوییدن نداشتم؛ دست های لرزونم رو روی پاهام گذاشتم، به حالت زانو روی زمین افتادم، قلبم بدجور درد می کرد... بغض آزار دهنده ای نفسم رو توی گلوم حبس کرده بود! کم کم خون داشت به مغزم می رسید، پرده های سیاه کنار رفتن فهمیدم چکار کردم! باورم نمی شد! این من بودم که همچین کاری رو مرتکب شده بودم؟! منی که این همه صبر کرده بودم؟! از جنون کاری که چند دقیقه ی قبل انجام دادم لحظه ای برای فرار وحشت زده شدم، دوباره بلند شدم و به دوییدنم ادامه دادم. تمام وجودم رو ترس فرا گرفته بود، از اون بدتر تپش های استرس وار قلبم بود که از توی سینم داشت بیرون می زد؛ هر لحظه احتمال داشت آدم هاش برسن و دنبالم کنن . باید یه جایی رو پیدا می کردم اما من بخت برگشته که جایی برای رفتن نداشتم! چشم هام از داغی اشک می سوخت. سردی بارون شعله های آتش قلبم رو خاموش می کرد. یه ماشین به سرعت نور از کنارم رد شد. زیاد فاصله اش طولانی نشد که محکم پاش رو روی ترمز گذاشت، صدای نکره ی جیغ لاستیک باعث شد سکوت شب سیاه از بین بره. از شدت صدا بی حرکت سر جام میخکوب شدم. دنده عقب گرفت به سمتم اومد؛ تعجب نداشت از دیدن یه زن مشکی پوش با پاهایی برهنه، تنی خیس و موهایی ژولیده توی اون وقت شب شوک شده باشه. کنارم توقف کرد، شیشه ی سمت من رو پایین آورد. یه جوون خوش قیافه پشت رل بود که گیج و گنگ، ماتِ یه زنِ تنهایِ شبزده شده بود. برای مدت طولانی مبهوتِ چهره اش شدم! متوجه ی لب زدنش می شدم، اما حرف زدنش برام مفهوم نبود. نمی فهمیدم چی می گه... من توی خیالات دیگه ای بودم، با خودم گفتم چشم هاش چقدر شبیه به رستاکه؛ اما نه رستاک من زیباترین گوی های مشکی دنیا رو داشت. من عمری با اون چشم ها زندگی کرده بودم روا نبود بخوام شباهت چشم های یه غریبه رو با اون توی یه کفه ی ترازو بذارم. مرد راننده با صدایی که شبیه فریاد بود گفت: - خانوم می شنوین چی میگم؟ این وقت شب این جا چی‌کار می کنین؟ اتفاقی افتاده؟ پس گوش هام از شدت سیلی محکمی که خورده بود، هنوز شنوایی خودش رو از دست نداده بود. یاد چشم های رستاک باعث شد تلنگری به ذهنم بخوره و به فکر پناه گرفتن پیش اون بی افتم، تا اومدم لب باز کنم بگم کمکم کنه من رو پیشش ببره، انگار ترسید؛ چون یه چیزهایی رو زیر لب زمزمه کرد بعد با خودش گفت:« حوصله ی دردسر ندارم» دوباره گاز ماشین رو گرفت و رفت، از سرعت زیادش تن و بدن خیسم چند برابر بارونی و تر شد. نا امید زیر سایه بون یه خونه پناه گرفتم! ثابت و بی حرکت موندنم باعث شد سرما تا مغز استخون هام رسوخ کنه. دندون هام روی هم نمی موند، انگار میون قطب جنوب گیر کرده بودم! پاهام رو توی هم جمع کردم مثل جنین پاکی میون رحم مادر شده بودم... اما کجای من پاک بود؟! با یادآوری پیکر خونین سورنا بغضم ترکید اشک هام رو گونه هام لغزید؛ زار خدا رو زدم گریه هام دیگه اشک نبود، ضجه شد. خیلی بی قرار شونه های رستاک بودم خیلی وقت بود که سرم رو روی شونه های مردونه اش نذاشته بودم. خیالش بهم قوت قلب داد! باعث شد از جام بلند شم. خونش با جایی که بودم دو سه چهار راه بیشتر فاصله نداشت. بدن نحیف م رو تکون دادم، شوق دوباره دیدنش جون دوباره ای بهم هدیه داد. گناه و مجازات و درگیر شدن با وجدانم رو فراموش کردم. مثل پرنده ای که با وجود بال های زخمی پرواز می کنه به سمت خونش راه افتادم. عجیب بود! نه از تاریکی می ترسیدم، نه از خستگی و سرما اذیت می شدم. دلیلش هر چی که بود معجزه ی دوست داشتن بود. نفهمیدم چند دقیقه ای توی راه بودم! قدم زنون رسیدم، یا کل مسیر رو دوییده بودم، یا خونی که از کف پام راه افتاده بود برای چی بود؟! فقط می دونم قرار بود دوباره اون چشم های آشنا رو ببینم. مثل کودکی ذوق آلود دکمه ی آیفون رو فشار دادم با خودم گفتم: «اگه این وقت شب بترسه چی؟!» اما خیلی زود به افکار بدم پشت کردم. دوباره و چند باره دکمه رو فشار دادم، انگار خونه نبود! نا امیدانه به دیوار تکیه دادم و کف زمین سر خوردم. باز هم سرما به کالبدم هجوم آورد! پاهام دیگه جونی نداشت. فکرهای درهم مثل ابر سیاه بالای سرم اومدن؛ فکر مرده یا زنده بودن سورنا، فکر آخر و عاقبت خودم... از خیالات پریشونم معدم بهم خورد. بزور خودم رو کشون کشون به جدول بغل خونه رسوندم، با بالا آوردن زهر حالم بدتر شد. بلند شدم برای در امان بودن از اون بارون لعنتی پناه بگیرم که ضعف و سرگیجه باعث شد بی هوش روی زمین بی افتم.
  19. 81 امتیاز
    پارت دوم سرجام می‌شینم و قرآن کوچیکی که همیشه همراهمه رو از کیفم در میارم. این قرآن یکی از معدود یادگاری‌های مامانه، جلدش زرکوب شده و صفحاتش با نقره، برنز و بعضی قسمت‌هاش با طلا تزئین شده؛ درسته که خیلی ریز نوشته شده ولی این تنها قرآنیه که با اون ارتباط برقرار می‌کنم. طبق عادت همیشگی‌م چشم‌هام رو می‌بندم و قرآن رو باز می‌کنم. چشمم به اسم سوره می‌افته، سوره‌ی نساء، خیلی آرام جوری که فقط خودم و خدام بشنوم، شروع به خوندن می‌کنم: بسم الله الرحمن الرحیم وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلَّا خَطَأً ۚ وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَىٰ أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا ۚ فَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ۖ وَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَىٰ أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ۖ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ ۗ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿٩٢﴾ هیچ مؤمنی را نسزاید که مؤمنی را بکشد، مگر آنکه این عمل از روی خطا و اشتباه اتفاق افتد و کسی که مؤمنی را از روی خطا و اشتباه بکشد، باید یک برده مؤمن آزاد کند و خون بهایی به وارثان مقتول پرداخت نماید؛ مگر آنکه آنان خون بها را ببخشند. و اگر مقتول از گروهی باشد که دشمن شمایند و خود او مؤمن است، فقط آزاد کردن یک برده مؤمن بر عهده قاتل است و اگر مقتول مؤمن، از گروهی باشد که میان شما و آنان پیمانی برقرار است، باید خون بهایش را به وارثان او پرداخت کند و نیز یک برده مؤمن آزاد نماید و کسی که برده نیافت، باید دو ماه پیاپی روزه بگیرد. [این حکم] به سبب [پذیرش] توبه [قاتل] از سوی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است. (۹۲) وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا ﴿٩٣﴾ و هر کس مؤمنی را از روی عمد بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن جاودانه خواهد بود و خدا بر او خشم گیرد و وی را لعنت کند و عذابی بزرگ برایش آماده سازد. چشم‌هام خیس میشه، حتی الان هم می‌تونم صورت آدم‌هایی که به من التماس می‌کنند رو ببینم. _ مامان! ببین حتی خدا هم میگه کشتن گناه داره؛ آخه من چطوری می‌تونم آدم بکشم؟! این زندگی چقدر بی‌رحمه! اول که تو رو ازم گرفت، الانم می‌خواد روحم و انسانیتم رو ازم بگیره. مامان! اولش فکر کردم بابا داره داستان یکی از کتاب‌هایی که خونده رو تعریف می‌کنه ولی وقتی توی چشم‌هام نگاه کرد، فهمیدم که بابا چقدر بی‌رحم بوده و من و تو نمی‌دونستیم. من اون حرص به مال دنیا رو برای اولین بار توی چشم‌هاش دیدم. مامانی! صبح بود که برای صبحونه خوردن به سمت آشپزخونه می‌رفتم؛ هنوز وارد آشپزخونه نشده بودم که بابا صدام کرد. _ نسترن! دختر! بیا کارت دارم. _ بابایی! خیلی گشنمه، بذار اول یه چیزی بخورم بعد بیام. _ گفتم بیا کارت دارم، این قدر به فکر شکمت نباش. آخر جمله‌‌ش رو خیلی محکم گفت، انگار من یکی از خدمت کار‌های خونه‌‌م و اون رئیسه، با صدایی که دلخوری توش موج می‌زد گفتم: «خیلی‌خوب، اومدم.» روی دسته مبل نشستم و به زمین خیره شدم. مثل همیشه که وقتی از چیزی ناراحتم شروع به کندن پوست لبم کردم. _ نسترن! باید یک قضیه‌ای رو برات بگم تا تهش می‌شینی و خوب گوش می‌کنی، فهمیدی؟! _ اه! خیلی‌خوب، زود بگو تا به جای صبحانه خودت رو نخوردم.
  20. 81 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت یک در حال فکر کردنم. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. به این زندگی ... به گذشته ... به حال ... به آینده ... آری! فکر کردن کاریست که این روز ها عادت هر ثانیه و هر دقیقه‌ام شده است، عادتی ترک ناپذیر. _ خانوم برفی! حواستون به منه؟ با شنیدن صدا به خودم میایم، استاد است که مرا خطاب می‌کند و من حتی نمی‌دانم که این آقا استاد چه درسی هست! می‌خواهم جوابش ‌را بدهم؛ اما حتی فامیلی‌اش هم به خاطر نمیاورم و امان از این فکر های بی‌موقع. _ بله استاد؛ حواسم به شماست حواسم بود؟! خودم هم زیاد از این حرفم اطمینان ندارم. _ واقعا؟! چه خوب! پس می‌شه بفرمایید بنده الان داشتم چه مبحثی رو توضیح می‌دادم؟ -بله؟! -خانوم برفی! سرم را پایین می‌اندازم و این مساوی بود با صدای بلند خنده‌ی بچه‌ها، لبم را می‌گزم و حتم دارم که حال گونه‌هایم از شدت خجالت سرخ شده‌اند. بر طبق عادتم دستی به مقنعم می کشم؛ که دوباره بچه ها تک و توک به خنده می‌افتند. استاد: ساکت! نظم کلاس‌رو بهم نریزید؛ خانوم برفی این بار اولتون که نیست؛ کلاس کلاسِ درسه. این‌طوری نمی‌شه بفرمایید دفتر. _ خب استاد الان خسته نباشیم؟ استاد: من گفتم خسته نباشید، خانوم کیان مهر؟ با شنیدن صدای تارا، سرم را بالا می‌آورم و به او نگاه می‌کنم و انگار خدا او را به عنوان فرشته‌ی نجات برای من فرستاده است. تارا: یعنی خسته باشیم؟ استاد: من گفتم خسته باشید؟ تارا :خب استاد من اومدم گفتم که خسته نباشیم بعد شما اومدین گفتید که نگفتید خسته نباشید پس این یعنی که گفتید خسته باشید، بعد من اومدم گفتم یعنی خسته باشیم شما گفتید که نگفتید خسته باشید پس این یعنی که خسته نباشیم. استاد: من گفتم خسته نباشید، خانوم کیان مهر؟!
  21. 79 امتیاز
    به نام خداوند لوح و قلم حقیقت نگار وجود و عدم خدایی که داننده‌ی رازهاست نخستین سرآغاز آغازهاست نام رمان: نفس هم گناه نویسنده: الی‌.م و نسترن دهقانی ژانر: عاشقانه_اجتماعی_طنز خلاصه: من دختری بودم که کسی توان روبه‌رو شدن با او را نداشت. چه کسی شیطنت من را خاموش کرد؟ من در خود گم شده‌ام، تو مرا در این دریای عمیق غرق کرده‌ای! تو درون قلب من نفوذ کردی! من در میان شعله‌ های غرورت ذره_ذره آب شدم. عشق مذاب من تا اعماق وجودت را آتش زد. قلب رنجیده ام در پی حقیقت مملو از نفرت و بیزاری شده! در میان نگاه های بی پروا مبهوت مانده ام! ما گرفتار طوفان سرنوشت شدیم. امان از دست سرنوشت که بازی های کودکانه‌‌‌ای می‌کند. من در قلبت مهر عشق را می زنم اما با کینه خواهی... صفحه ی نقد و برسی رمان صفحه‌ی شخصیت رمان https://forum.98iia.com/topic/12226-عکس-شخصیت-های-رمان-خیابان-بی-سایه/ ویراستار: @BlueGirl
  22. 78 امتیاز
    پس از اینکه رمان شما به پایان رسید و همه ی ویرایش ها و اصلاحات را بر روی رمان خود انجام دادید، رمان شما ابتدا باید توسط تیم ویراستاری بررسی بشود تا مطمئن شویم تمامی قوانین سایت را رعایت کرده اید. توجه داشته باشید، قبل از درخواست ویرایش، باید حتما تمامی اصلاحات را بر روی رمان خود انجام داده باشید. رمان شما به هیچ عنوان پس از ویرایش تغییر نمی کند. و شما پس از ویرایش نمی توانید به رمان خود مطلبی اضافه کنید. برای درخواست ویرایش ابتدا توضیحات ویراستاری سایت نودهشتیا را مطالعه کنید. سپس آموزش های زیر را کامل کنید: 1) ابتدا تاپیکی در تالار ویراستاری ایجاد کنید. 2) عنوان تاپیک را به صورت فرم کلی: رمان کامل شده (اسم رمان) | (اسم نویسنده) تایپ کنید. مثال: رمان کامل شده انتقام جو | hopewriter313 در قسمت محتوا، موارد خواسته شده در عکس زیر را تایپ کنید و بر روی ارسال موضوع کلیک کنید. تیم ویراستاری برای شما ویراستار انتخاب می کند. می توانید با ویراستار خود در ارتباط باشید. پس از پایان ویرایش، ویراستار نسخه ی ورد نهایی را برای شما ارسال می کند و در صورت تایید، برای گرافیست ارسال میکند تا بعد از پی دی اف در صفحه اصلی سایت منتشر شود.
  23. 77 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران مقدمـــه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یتْرَکوا أَنْ یقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یفْتَنُونَ: آیا مردم پنداشته اند که با گفتن این که ایمان آوردیم رها می شوند و هرگز مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ کجا هستند؟ می‌بیندشان؟! معرفت را می‌گویم. عشق را می‌گویم. عدالت را می‌گویم. صداقت را می‌گویم. شرافت را می‌گویم. می‌بیندشان؟! صدایشان می‌زنم، اما جوابم را نمی‌دهند. شما چه می‌شنویدشان؟! خیلی وقت است که در پی آن‌ها هستم اما دریغ از یک نشان. شما چه نشانی از آن‌ها یافته‌اید؟! این روز ها ... آری این روز‌ها کمی خسته‌ام. دلم کمی آرامش می‌خواهد. دلم از این آدمیان دو رو که درست‌تر است، آنان را آدمیان چند رو خطاب کنیم، گرفته است. ببخشید، اشتباه شد. مگر اصلا دلی هم باقی مانده است که گرفته باشد؟! مگر دلی هم گذاشته‌اند؟! آن‌هایی که بی‌اجازه وارد شدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند و بی‌خداحافظی رفتند ... من دختری از تبار عاشقان همیشه جاودانم. من ... و انگار زندگی از همان ابتدا نام مرا این گونه رقم زده است، به قول لسان‌الغیب : « ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم ... »
  24. 76 امتیاز
    نام رمان: رویای چشم آبی نویسنده: fa.m کاربر انجمن نود هشتیا ژانر: عاشقانه- طنز- اجتماعی هدف: من نویسندگی رو دوست دارم و هدفم از نوشتن این رمان بیان احساسات و حرف های خودم هست ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: داستان در مورد یک دختر با روحیه ای ظریف و شکنندست که قراره با پسر عموش ازدواج کنه،پسرعمویی که عاشقانه دختر عموش رو دوست داره...ولی خبر های بد و اتفاقات ناگواری می‌یفته که نمی‌زاره این دو نفر بهم برسن...حالا باید ببینیم شاهزاده سوار بر اسب سفید این دختر کی می‌تونه باشه...و آیا این دختر می تونه به زندگی ایده آلش برسه؟ لینک صفحه بررسی و نقد رمان رویای چشم آبی:بررسی و نقد رمان رویای چشم آبی عکس شخصیت های رمان @Elina..
  25. 76 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت دوم استاد: بله؟! تارا: بزارید یک بار دیگه بگم، من اول اومدم گفتم استاد: فراموشش کنید خانوم کیان مهر. بعد استاد دستی میان چند نخ مویی که بر روی سر کچلش داشت کشید و سرش را تکان داد و با لحنی گیج ادامه داد: _ دیگه آخرای کلاسه می‌تونید برید! همین حرف استاد کافی بود تا صدای « خسته نباشید » بچه ها بلند شود، استاد سریع کیفش را جمع کرد و از کلاس خارج شد و دوباره صدای دست و خنده ی بچه ها از سر گرفته شد. با خارج شدن استاد از کلاس، نفسم را آسوده رها می‌کنم. این‌دفعه هم به خیر گذشت که با صدای تارا به خودم میایم. تارا: حواست کجاست شقایق؟! باز کجا داشتی سیر می‌کردی؟! شقایق: هیچی داشتم فکر می‌کردم. تارا یه چیزی رو می‌دونی؟ تارا: چی‌رو؟! شقایق: این که من خیلی دوستت دارم! تارا لبخندی می‌زند و با ابرویی بالا رفته و چشمانی ریز شده جوابم را می‌دهد. تارا: نه تو رو خدا بیا دوستم نداشته باش. البته تو باید عاشقم باشی ولی خب... شقایق: اصلا من عاشقتم خوبه؟ تارا! مرسی ‌که هستی. من اگه تو رو نداشتم می‌خواستم چیکار کنم؟! تارا: مگه کاریم می‌تونستی بکنی؟! لبخندی می‌زنم؛ لبخندی به بزرگیه دریا. من واقعا عاشق این دوست یا به عبارتی صحیح‌تر عاشق این، تنها دوست هستم. آرزو: تارا! بلند شو بریم دیگه! کلی کار داریم، دیر می شه. این صدای خشمگین آرزو است که مزاحم گفت و گوی من و تارا می‌شود. شقایق: جایی میری تارا؟! و آرزو در حالی که از شدت عصبانیت ابروانش در هم پیوند خورده بودند و با صدایی که هر لحظه بلندتر از قبل میشد؛ جوابم را داد. آرزو: نگا کن به کجا رسیدیم که باید به تو هم جواب پس بدیم.
  26. 74 امتیاز
    مقدمه : حرف بزن، صدایت را دوست دارم! فقط بگو، چه فرق دارد از که یا چه می‌‌‌گویی؟! از خودت، از من، از باران... در آغوشم بگیر و در گوشم زمزمه کن، از ماندن سخن بگو تا صدایت که حیات بخش جهانم هست را بشنوم و بدانم که برایم تا ابد خواهی ماند، تا ابد در آغوش یکدیگر! از دوستت دارم‌‌‌‌ هایی بگو که از شنیدنش دلم بریزد! تا گونه‌ های خجالتی‌ام رنگ بگیرد. از دلبریِ چشم هایت بگو که چگونه دلم را هوایی کرده... حرف بزن، برایم از عشق بگو، از محبت خالصانه‌ات بگو. من مست چشم های توام! عاشقانه صدایت را دوست دارم... "پارت اول" با استرس انگشت های ظریفم رو مالش می‌دادم و پوست کناره‌ی ناخون هام رو می‌کندم. روبه‌روم نشسته بود و با نگاه خاصش من رو دیوونه خودش کرده بود. آریا کنار بابا نشسته بود و با اخم نگاهش می‌کرد. فرشته، احسان و آرش اصلا به مراسم خواستگاری نیومده بودن، آخه دلیل نداشت که به مراسم نیان. واقعاً دلخور شده بودم. از فکر و خیال خارج شدم و نگاهش کردم. هیچ‌‌کس حرف نمیزد و فقط به هم دیگه نگاه می‌کردیم. فضای سالن سنگین شده بود، سکوت توی گلوم مثل باری سنگینی می‌کرد. با حسرت به جای خالیِ مامان نگاه کردم. چشم هام در حال پر شدن بود که سریع نگاهم رو به سمت بابا سوق دادم. بابا سهراب سکوت رو شکست، سر صحبت رو باز کرد و گفت: _ خب پسرم پدر و مادرت کجا هستن؟ شغلت چیه؟ از خودت بیشتر بگو. متین با لبخند مردونه‌ای گفت: _ عمو سهراب، خب خودتون دیگه در جریان هستین. یعنی خب من به خاطر این‌که به پروانه علاقمند شدم و خواستم با پروانه ازدواج کنم، خانواده‌ام مخالفت کردن و من رو از پول، خانواده، ارث، میراث و هر چی که توی این دنیا داشتم محروم کردن به جز عشقم نسبت به دخترتون! پوزخند آریا مثل سنگی روی شیشه قلبم را خراش انداخت. دلیل این همه نفرتش به متین رو نمی‌فهمیدم. چشم های عسلیش که مثل چشم های فرشته بود و از بابا جون به ارث برده بود، انگار امشب تیره تر شده بود. متین نگاهی خونسرد بهش انداخت و برای حرص دادنش یه لبخند زد. لب های خوش فرمش رو از حرص محکم روی هم فشار داد. چشم هاش رو ریز کرد و لبخونی کرد: _ بعدا برات دارم. متین یه تای ابروش رو بالا انداخت. نگاهم بین متین و آریا می‌چرخید، استرس مثل خوره به جونم افتاده بود. بابا رو به متین کرد و گفت: _ من بچه هام رو جوری تربیت نکردم که برای انتخاب شریک زندگیشون ملاک رو پول، ثروت، خونه، ماشین و... قرار بدن؛ پس از نظر من مشکلی نیست و تنها شرط من فقط عشق واقعیه که میون شما دو جوون، جوونه زده و رشد کرده. نگاهم رو ناخودآگاه روی صورت کشیده و مردونه‌اش زوم کردم، فک استخونی و ته ریش مردونه‌اش بیشتر بهش جذابیت می‌بخشید، مثل همیشه اصلا به دماغ متوسطش که توی صورتش بیداد می‌کرد از باباش به ارث برده نگاه ننداختم، مثل اکثر ایرانی ها چشم و ابرو مشکی بود و چشم های مشکیش امشب خیلی برق میزد، کت تک مشکی که با تیشرت و شلوار کتون سفید پوشیده بود، عجیب بهش می‌اومد. بابا صورتش رو به سمتم چرخوند و گفت: _ دخترم! آقا متین رو به اتاقت راهنمایی کن و سنگ‌‌‌ هاتون رو باهم وا بکنین. تازه یادم افتاد که چقدر بهش زل زدم. از خجالت سرخ شدم و تموم تنم گر گرفت. من چقدر عاشقونه این مرد رو دوست داشتم که متوجه حرف های بابا هم نشدم. سرم رو پایین انداختم.
  27. 74 امتیاز
    پارت ٢ با سر درد بدی میون پلک های پف کرده و سنگین چشم باز کردم. هنوز گیج و خواب آلود بودم. بوی مواد ضد عفونی کننده ی قوی حالم رو بهم می زد! تصاویر برام درست و واضح گویا نبودن، صداهایی گنگ و نامفهوم توی سرم می پیچید، کم کم مه غلیظ و پر رنگ از پس پرده ی چشم هام کنار رفت. اولین تصویری که در برابر دیده هام ظاهر شد، پاییز طلایی رنگی بود که توی قاب پنجره ی روبه روم داشت خود نمایی می کرد. بدون پلک زدن به بیرون خیره شدم؛ همه جا شسته و خیس بود، برگ درخت های زرد و نارنجی رنگ، مثل غروب غم انگیز خورشید، دلگیر و رنجور جلوه می دادن. انگار درخت های محوطه ی حیاط از اندام لخت و زننده و تا حدودی تکیده شون خجالت می کشیدند؛ سعی داشتن زشتی شون رو لای کاج های مطبق و همیشه سر سبز، پنهون کنن. از شواهد پیدا بود، چند ساعت قبل بارون سختی باریده بود. هنوز میون آسمون ابرهای سیاه پر پشتی گوش به فرمان تلنگری برای دوباره باریدن بودن. حالت گیج و منگی داشتم! هنوز نمی‌ دونستم چی به سرم اومده... انگار تاثیر آرام بخشی که بهم تزریق کردن بود. از پنجره چشم گرفتم، به بارش قطره های سرم توی دستم زل زدم، بی هیچ عجله ای از مسیر شلنگ پلاستیکی کند و آروم رد می شدن. خیلی زود از تماشای منظره خسته شدم. نگاهم رو به اتاق کوچیکی معطوف کردم که فقط دو تخت و یه یخچال کوتاه قد توش قرار داشت. زیاد طول نکشید که هوشیاریم رو به دست آوردم، یهو موجی از تشویش و دلشوره به عنوان اولین ملاقاتی بالای سرم حاضر شد! حالم به صورت افتضاحی دچار آشوب شد؛ افکار خاکستری با پتک به سرم می کوبید. دیشب مثل یه فیلم وحشتناک شصت ثانیه ای توی پرده ی نقره ای ذهنم به نمایش در اومد. دلم مثل ابر طوفان زده و پیکرم مثال بید به لرزه در اومد! با ترس و اضطرابی که قالب روح و جسمم شد عرق گرمی از ریشه ی موهام چکید. مغزم دوباره پر از سوال شد. اگه سورنا مرده باشه؟ اگه من ‌رو اعدام می کردن؟ اگه...اگه...اگه... استرس تک تک اجزای بدنم رو درگیر خودش کرد! رگ هام مثل نبض می زدن. دستم رو محکم روی لب هام فشار دادم تا دندون هام روی هم بمونن. چشم هام دو دو می زدن. فیلم رو به عقب کشیدم، درست سر سکانس پایانی استپ کردم. من آخرین بار در خونه ی رستاک بی هوش شده بودم، با یاد رستاک امید مثل شعله های فانوس دل خاموشم رو روشن کرد. لبخند بی جونی میون اجزای چهره ی رعب زدم به رقص در اومد. از شوق دیدن رستاک قلبم مملو از انتظار شد. پس رستاک من رو به این جا آورده بود؟! یعنی قراره بعد از مدت ها دوباره ببینمش!؟ به خودم نوید دادم اون مشکل گشای همه چیزه حتما اگه بدونه ماجرا چی بوده کمکم می کنه؛ پس دلیلی برای ترس و اضطراب ندارم. یادش از صد تا مرفین برام قوی تر و آرام بخش تر بود. حال بد و مزخرفم به سرعت برق رخت سفر بست و پر کشید. توی این حین که بین انتظار و دل نگرانی دوئل می کردم یه پرستار جوون وارد اتاق شد. گیج نبودم که بپرسم من این جا چکار می کنم یا مثل توی فیلم ها سوال کنم این جا کجاست، من و کی آورده و از این چرت و پرت ها... اما با بی تابی پرسیدم: - خانم همراه من کجاست؟ لبخند جذابی زد یه آمپول توی سرمم خالی کرد. - الان صداشون می زنم. نفس راحتی از سر آسودگی کشیدم! پرستار با رفتنش تنهام گذاشت. دل تو دلم نبود؛ از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم، سر از پا نمی شناختم. اصلا سورنا رو به کل دست فراموشی سپردم حتی زنده بودن و مردنش دیگه برام هیچ فرقی نداشت. با خیال دیدن دوباره ی رستاک احیا شدم! از زیر روسری سفید رنگم دستی به موهام کشیدم، لباس های صورتی و گشادی که مخصوص بیمارستان بود رو به تنم مرتب کردم. شسته روفته توی جام نشستم تکیه م رو به بالش دادم. چشم انتظاری داشت خفم می کرد... پلک هام رو روی هم آوردم با خودم تصور کردم بعد از چند ماه چه شکلی می بینمش؟! گر چه می دونستم باز هم مثل همیشه خوش آتیه و خوش پوش با بوی عطر مخصوص و همیشگی ش، که من رو دیوونه ی خودش کرده پیداش می شه. میون عوالم و خیالات غرق بودم که صدای پاهاش بلند شد تق... تق...تق... با هر گام قلب منم تالاپ تولوپ از توی سینه ی کوچیکم بیرون می زد! دهنم مثل کویری بی آب خشک شد، با یه ذره بذاق لب هام رو تر کردم. صدای پاهاش قطع شد. سایه اش رو بالای سرم حس کردم. پلک هام برای اتمام انتظار یاریم نمی کردن. انگار نمی دونست بند بند وجودم تمنای به هزار باره دیدنش شده.
  28. 74 امتیاز
    سلام. به انجمن نودهشتیا خوش آمدین. هر کاربری که تازه عضو انجمن شده باشد عنوان (کاربر98iiA) دارد. (کاربر98iiA) محدودیت هایی دارد از جمله اینکه گزینه ویرایش برای این کاربر فعال نمی باشد. برای رفع این محدودیت (کاربر98iiA) باید به (کاربر عادی) تبدیل شود. اگر ارسالی (کاربر98iiA) به 50 و اعتبار سایتش به 50 برسد(کاربر عادی خواهد شد) پس اگر شما هم (کاربر98iiA) هستید، تلاش کنید تا ارسالی ها و اعتبارتان به50 برسد و محدودیت ها برداشته شود.
  29. 73 امتیاز
    پارت ٣ برای ثانیه ای دستش روی شونم نشست. تنم مثل کوره ی آتش، داغ و ملتهب شد. قطره ی لرزون اشک از گوشه ی چشمم سر خورد. عین دختر بچه ای که عروسک مورد علاقه اش رو براش خریده باشن، از خوشحالی دلم می خواست بالا و پایین بپرم. لمس کوتاه مدتِ گرمای دستش بزم باشکوهی میون دلم بپا کرد. خجالت کشیدم آغوشم رو به روش باز کنم، تا مرهمی باشه برای تموم سختی ها و عذابی که توی این مدت کشیدم. با پیچیدن صدای دیگه ای غیر از رستاک میون بهت و ناباوری چشم باز کردم! قامت چهار شونه و بلند قد عموم، مثل عقاب بالای سرم خیمه زده بود، با ابروهایی گره خورده و قیافه ای در هم ترس قالب روحم شد! خشکم زد! لبخندم ماسید! بیشتر از تموم طول زندگیم شوک زده شدم! شک نداشتم رنگم مثل گچ دیوار شده. انگار تگرگ اومده و تموم شکوفه های درخت امیدم رو تکونده. بهم الهام شد اتفاق بدی افتاده! نفس کشیدن برام سخت شد، حالت خفقان داشتم، انگار وزنه ای چند تنی روی جداره ی شیشه ای قلبم گذاشتن. صدای نفسم مثل سوت قطار هوهو می کشید. شقیقه هام عین سیم لخت برق اتصالی می کرد. نمی دونم چرا توی ذهنم یه جغد سیاه بود که صدای شوم کلاغ می داد! ترس توی چهره ام کاملا مشهود و علنی بود. حس کردم به ته خط رسیدم. حدس زدم سورنا مرده، عمو فهمیده من قاتل پسرشم... پس باید قصاص می شدم؟! پس اون همه آزار و شکنجه ای که سرم آورده بود، چی می شد؟ کی از حق من درمونده دفاع می کرد؟ دلم از همیشه بیشتر به حال خودم می سوخت. از روی نا امیدی بغضم سر باز کرد. اگه توان داشتم اون سرنگ و آنژوکت مسخره رو از خودم جدا می کردم تا خون مثل فواره بیرون بزنه و کل لحاف سفید رو کثیف کنه. دیگه نفس کشیدن برام معنا نداشت. دست هام و روی صورتم گذاشتم! با صدای بلند زیر گریه زدم. عمو، تحمل دیدن اشک هام رو نداشت، نفس بلندی کشید، با صدای نرمی از ماجرای دروغینی که معلوم نبود کی تحویلش داده حرف زد. - نترس دخترم! حال سورنا خوبه. عملش با موفقیت انجام شده، حتی زودتر از توام به هوش اومده... اون نامردی که این بلا رو سرتون آورده پیداش شده، بزودی تاوان کارش رو پس می ده! از حرف هایی که شنیدم چشم هام نزدیک بود از کاسه دربیاد! خوب می دونستم تعجبم رو ناشیانه پنهون کردم، اشک هام رو با پشت دست پاک کردم. بی هیچ عذاب وجدانی برای اون آدم بیچاره نفس راحتی کشیدم، با صدایی که از انگار ته چاه در می اومد گفتم: - مگه من چند وقته بی هوشم؟! عمو با زنگ موبایلش نگاهی به اسم روی صفحه کرد. تند تند جواب من رو داد و دکمه ی اتصال رو زد. - سه روزه روی این تخت افتادی! دکتر می گفت بدنت خیلی ضعیف شده، چرا مراقب خودت نیستی؟ نه اون منتظر جواب شد و نه من حال جواب دادن داشتم. اصلا باورم نمی شد سه روز تموم بی هوش شده بودم! پس سورنا نمرده و زنده بود. عجیب بود، نه خوشحال و نه ناراحت بودم. گاهی وقت ها دچار این حالت می شدم. شاید از شدت شوک های پشت سر هم یا از ختم به خیر شدن ماجرا بود.پ! همه چیز رو فراموش کردم، تنها چیزی که دلم رو بدجور می سوزوند بازهم نبودن و ندیدن رستاک شد. چه خوش خیال بودم فکر کردم انتظارم ته کشیده و بالاخره می بینمش... اما کی یه مشت اراجیف به تحویل عمو داده که من رو بی گناه جلوه بده؟! کم کم دلم به حال اون آدم بیچاره ای که مجبورش کردن سپر بلای من بشه تا در ازای پول دهنش رو ببندن می سوخت. سوال مثل خوره مغزم رو می خورد. اگه رستاک پشت این ماجرا بوده باشه چی؟ اگه اون من رو به این جا نیاورده پس کی آورده؟ ممکن بود سورنا حقیقت رو پیش عمو این جوری جلوه داده باشه که براش بد نشه، اما واقعیت این بود من در خونه ی رستاک روی زمین افتاده بودم!
  30. 72 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت پنجم _ حواستون رو جمع کنید خانوم! به فکر خودتون نیستید، حداقل به فکر ما باشید. شقایق: شما درُ...ست می‌گید، حق با شُم...است خب من عجله داشتم و... لعنتی! از این بدتر نمی‌شد از همین الان می‌توانستم تیکه انداختن‌های عمه‌ام را به مادرم به‌خاطر تربیت نادرست بنده، پیش بینی کنم. *** سوم شخص پسر به چهره‌ی رنگ پریده و مضطرب دخترک رو به رویش نگاه می‌کند، شاید باید به او کمک کند. خیابان خلوت بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. قطعا چنین جایی برای یک دختر مناسب نبود و جدا از این ها او هم مقصر بود! اگر سرعتش را این قدر زیاد نمی‌کرد و حواسش را بیشتر جمع می‌کرد، شاید چنین اتفاقی نمی‌افتاد و خدا رو شکر، خطر از بیخ گوشش رد شده بود. در هر صورت نسبت به او، مسئول بود و نمی‌توانست او را همین جا رها کند. با لحن محترمانه‌ای گفت: _ کجا تشریف می‌برید؟ و شقایق هنوز در فکر بود و باورش نمیشد که زنده مانده باشد، بد ترسیده بود! و این خاطرات گنگی‌ از بچگیش‌ بودند که در ذهنش چون فیلمی نقش می‌بستند. _ خانوم محترم، کجا مسیرتونه؟! صدایش کمی بلندتر از قبل شده بود. _ یه ... دو تا خیابون اون ور تر، اره ...اگه عجله کنم حتما می‌رسم. اره می‌رسم ... و شقایق انگار هنوز با خویش درگیر بود. _ رسیدن رو که در هر صورت می‌رسید؛ ولی گفتید عجله دارید ...بفرمایید بشینید، می‌رسونمتون. شقایق نگاهی به ماشین شاستی بلند مشکی‌ رنگ پسر انداخت، ترسی او را در بر گرفت و در حالی که دنبال کلمه‌ای می گشت پاسخش را داد: _ اِم چیزه ... یعنی لازم نیست ... یعنی خب خودم میرم ...آره آره تو زحمت میفتید. پسر متوجه ترس دخترک شد، دستی میان موهای مواج مشکی رنگش برد، اعصابش را بیش از حد خرد کرده بود، این دختر! در حالی که سعی می‌کرد صدایش را بیش از حد بلند نکند با حرص ‌عجیبی‌ جواب ‌دخترک را داد: _ خانوم محترم نمی‌خورمتون که اگه الانم دارم کمکتون می‌کنم به خاطرِ اینه که بنده هم مقصرم. الانم بشینید تا دیر نشده شما رو برسونم، بعدش برم دنبال کار خودم! بفرمایید.
  31. 72 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت سوم شقایق: من با شما نبودم، با تارا بودم. آرزو: ببین دختر... و این صدای محکم تارا بود که مانع از ادامه صحبت آرزو شد. تارا: تمومش می‌کنید یا تمومش کنم؟! همه دارند نگاهتون می‌کنند؛ شما دو تا برای من آبرو نزاشتید. با حرص به آرزو خیره می‌شوم و چه قدر آن زمان دوست داشتم تا کمی از خجالتم را کنار بگذارم تا جواب آن افریطه‌ی چشم آبی را بدهم و آن را سر جایش بنشانم. تارا: من و آرزو داریم میریم خرید، تو هم اگه می‌خوای می‌تونی با ما بیای. آرزو: چی چیو بیا؟! یعنی ... تارا: آرزو! به من نگو چیکار کنم چیکار نکنم! من خودم می‌دونم چیکار کنم، خب؟! و او تارا بود دیگر، همان تارای رک و صریح که همه‌ی عالم از رک گویی او با خبر هستند و این رک گویی او پیر و جوان نمی‌شناخت، دوست و دشمن نمی‌شناخت و حتی برایش فرقی هم نمی‌کرد که طرف مقابلش دوست چندین ساله‌اش، آرزو باشد... ناخودآگاه از این توجه تارا، لبخندی بر صورتم جای می‌گیرد و این چشمان هم رنگ دریای آرزو است که نگاه خندان من را شکار می‌کند؛ آرزو حسود و طمع کار است و قطعا دیدن این که دوست چند ساله‌اش با کس دیگری جز او حرف بزند و توجه‌اش را خرج شخص دیگری جز او کند برایش سخت است. کمی خودم را جمع می‌کنم ‌سرفه ای از نوع مصلحتی‌اش می‌زنم. شقایق: نه عزیزم، امروز مهمون داریم باید برم کمک مامان، خونه دست تنهاست! و این چشم غره تارا به آرزو بود که در پی پوزخند صدا دار آرزو، دیده می‌شد. **** آرام قدم می زنم، به اطرافم نگاه می کنم، خیابان خلوت است؛ خلوت از هر ماشین و از هر رهگذری. مقنعه ی مشکی رنگم را با یک حرکت از سر بر می‌دارم، موهایم را باز می‌کنم و آزادانه رهایشان می‌کنم؛ باد به آرامی می‌وزد و من سخاوتمندانه آن ها را به باد می‌سپارم. طره‌ای از موهای فِرم بر صورتم جای می‌گیرد، دستی می‌کشم و آن موی مزاحم را به عقب هدایت می‌کنم.
  32. 71 امتیاز
    سلام گرم من به همه ی کاربر های خوب و فعال نودهشتیا. همون طور که از اسم این تاپیک پیدا هست، هرکس بیشترین تعداد لاییک رو کرده باشه جاییزه می گیره!! به این صورت که هر کس بیشترین تعداد لاییک پست ها رو انجام داده باشه، مدال برترین کاربر سایت رو از آن خودش می کنه!! (توی نمایه ی خودتون روی تعداد امتیاز هاتون بزنید و تعداد پست هایی رو که لاییک کردید در بیاریید، زیر همین پست برای من بفرستید؛ تا توی این چالش جذاب و سرگرم کننده شرکت کنید، اگر هم پیداش نمی کنید، فقط اعلام آمادگی کنید تا خودم براتون در بیارم و بنویسم.) هرکس سه تا از این مدال ها رو جمع کنه، بهش 500 امتیاز+ مقام کاربر فعال سایت رو میدم. برنده رو در آخر هر ماه اعلام می کنم!! یا علی...
  33. 71 امتیاز
    به نام خدا مقدمه: همیشه در رویا‌هایم می‌دیدم چشمان آبی تو را، و اکنون تو در آغوش من با آن چشمان آبی‌‌‌‌ات، خیره در چشمان من و من غرق می‌‌‌شوم در دریای چشمان تو... چشمِ آبی رویای من... رویای چشم آبی من. پارت1 تو اتاق نشسته بودم و داشتم فیلم نگاه می‌‌‌‌کردم که یک هو رومینا در اتاق رو باز کرد و مثل چی اومد توی اتاق. با صدای بلندی گفتم: - این اتاق در داره تو هم دست داری، حالا هم لطف کن و گمشو بیرون. - خیلی خب بابا تو هم، همچین می‌گه انگار چیشده؟ با چشم هام به در اشاره کردم و گفتم: - بیرون. پشت چشمی نازک کرد و گفت: - ایش... اومدم بگم مامان با محبوبه رفتن بیرون خرید. - خب؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: - هیچی دیگه همین. - آفرین! حالا برو بیرون. وقتی رومینا رفت فیلم رو جمع کردم و رفتم سراغ درس هام که یک هو با صدای ضربه‌‌های محکمی که به در حیاط می‌خورد از جا پریدم. با ترس از اتاق بیرون رفتم و به رومینا که با ترس به در خونه زل زده بود، نگاه کردم. آروم صداش کردم که از جاش پرید و دستش رو گذاشت روی قلبش. - وای، دیوونه ترسیدم. بدون توجه به حرفش گفتم: - کیه؟ اومد حرفی بزنه که دوباره اون صداها تکرار شد. با ترس آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - صبر کن زنگ بزنم سعید بیاد. با صدای آرومی گفت: - باشه، منم به بابا خبر می‌دم. - اگه جواب نداد به مامانم بـ... با تکرار دوباره ضربات به در، حرفم نصفه موند. سریع به سمت اتاقم رفتم، گوشیم رو برداشتم و شماره سعید رو گرفتم. با دومین بوق سریع جواب داد: - جانم، بفرمایید. - الو سعید! تو رو خدا زود بیا اینجا. سعید با نگرانی گفت: - چیشده مگه؟ اتفاقی افتاده؟ - سعید مامان بابا خونه نیستن، بعد یکی هم الان اومده در خونه، با مشت و لگد افتاده به جون در. زود... با تکرار دوباره ی اون صدا حرفم قطع شد. رومینا پرید توی اتاق و با ترس گفت: - مامان بابا هیچ کدوم جواب نمی‌دن.
  34. 70 امتیاز
    سخن نویسنده: سلام.ممنون که این رمان رو انتخاب کردین وباعث افتخارمه که می خونینش.ازتون مممنونم وخواهش می کنم که تا آخر رمان بامن همراه باشین وبا نقدای سازندتون قلمم پخته تر بشه.راستش من سیزده سالمه واولین رمانیه که دارم می نویسم وایده اش رو روی کاغذ می یارم.ممنونم از تون اگه بخونینش وبا نقدای خوبتون کمکم کنید بهتر بنویسم.این رمان ایده اش خیلی زیباست واقعا تکراری نیست واتفاقای خیلی شوکه کننده در راه داره..اتفاقایی که شما رو در ادامه شما رو خیل شوکه می کنه. اتفاقایی که حتی فکرشم نمی کنید... «به نام خداوندی که جان را آفرید و به آن نوشتن را آموخت» پارت اول «راوی» آسمان سیاه شب از همیشه تاریک تر بود. ماه امشب کم نور تر از همیشه بود و خود را پشت ابرهای سیاه مخفی کرده بود. آسمان گویی دلش گرفته بود و درست مانند کودکی هفت ساله بغض کرده بود. دل گرفته ی آسمان نشانه ای از توفان های در راه بود. در جنگل تاریک همه سکوت کرده بودند و منتظر یک نشانی از گمشده ی خود می گشتند. ناگهان صدای فریاد دل خراشی تمام جنگل را فراگرفت. گویا آسمان فقط تلنگری می خواست تا خود را از بند بغضش آزاد کند و از ته دل مجنونش اشک بریزد و فریاد بکشد. زمین پر از چاله های آب بزرگ و کوچک شده بود اما گویا آسمان قصد کوتاه آمدن نداشت. طلسم شده گان با عجله و شتاب سکوت سنگین جنگل را می شکستند و به سمت خانه ای تنها درون جنگل می رفتند. گه گاهی از کنار چاله های آبی می گذشتند.آب چهره ی واقعی آنها را به خودشان نشان می داد. چهره ای پر از ترس و نگرانی. اما ترس و نگرانی از چه؟ مگر چه شده بود؟ ایستادند.نگران تر از همیشه به در خانه کوبیدند اما کسی در را باز نکرد. کلافه تر از قبل به در کوبیدند اما بازهم صدایی دریافت نکردند. دیگر طاقت نیاوردند و در را با یک حرکت شکستند. تمام تنشان خیس شده بود و صدای نفس های بریده بریده و مقطع شان در خانه پیچیده بود. نگران به یک دیگر نگاه کردند. که چشمانشان به روبه ثابت ماند. آرام زیر ل**ب زمزمه کردند: -دیر رسیدیم...صداهای مبهمی توی گوشم می‌پیچید و لذت یه خواب راحت رو ازم می‌گرفت و مثل یه ناقوس توی مغزم به حرکت درمی‌اومد و وادارم می‌کرد تا بیدار بشم. گرچه هیچ میلی به بیدار شدن نداشتم، ولی چشم‌هام رو با بی‌حالی باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم. وقتی هیچ‌کدوم از سایه‌هایی که توهمشون رو داشتم، توی اتاق ندیدم، با کلافگی نفس عمیقی کشیدم و دوباره چشم‌هام رو بستم؛ اما چیزی نگذشت که دوباره اون صداهای مزاحم باعث شدن چشم‌هام رو باز کنم. یکم که دقت کردم، متوجه شدم که صداها مربوط به خارج از اتاقه؛ اما هنوز هم نمی‌تونستم به طور واضح بفهمم که اون صداها چی ازم می‌خوان. اون صداها مثل تموم توهم‌هام بودن ڪه به طور غیر واضحی چیزی به اسم وحشت رو به مغزم تزریق می‌‌کردن. خواب از چشم‌هاي خسته‌م پريد و آروم روی تخت نشستم. صداهارو واضح‌تر از قبل مثل یک ناقوس مرگ توی ذهنم به صدا دراومدن و به من شروع به هشدار دادن کردن. اتاق داخل سکوت مطلق فرو رفته بود و همین سکوت سرد باعث شد که دفتر ذهنم از سکوت سرد اتاق الهام گرفت و آروم آروم شروع به ورق زدن کرد تا رسید به صفحه‌ایی از خاطراتم. دست از ورق زدن و جستجو کردن بین افکار پریشونم برداشت. لحظه‌ایی ناخودآگاه تصویر چهره‌ی ترسیده‌شون جلوی چشم‌های تارم شکل گرفت؛ چهره‌ایی ترسیده و نگران که دیگه اثری از خنده نداشت؛ انگار که به من هشداری می‌داد و می‌گفت که در خطرن. آروم زیر ل**ب زمزمه کردم: - آرمان، رایان. ذهنم به کار افتاد با ورق زدن دفتر عجیب و غریب که گاهی شروع به کار می‌کرد، من رو به زمان حال برگردوند. تازه متوجه چیزی که دیدم شدم، دست‌هام رو مثل تکیه‌گاهی روی تخت قرا دادم و بی‌ سر و صدا از جام بلند شدم. صداها واضح‌تر شدن و هشدارهای ذهنم جدی‌تر. بی‌معطلی به سمت صداها که از بیرون از اتاقم می‌شنیدم، راه افتادم. برق همه جا خاموش بود. خونه توی تاریکی مطلق بود و سکوتی سنگین فرو رفته بود. دستم رو بردم کنار پریز برق مشکی رنگ اتاق. به راحتی توی تاریکی پیداش کردم که باعث تعجب خودم هم شد. آروم و بی‌صدا کلید برق رو زدم که برق راهروی بالا روشن شد؛ اما همه جا رو نتونست روشن کنه؛ فقط در حدی که بتونم برسم به آیفون. با سوزش چشم‌هام صورتم جمع شد و پلک‌هام رو روی هم فشار دادم تا سوزش بیشترش جلوی لامپ زرد جلوگیری کنم. اینم از شانس خوب من! مثل قبل زمزمه کردم: - از هیچی بهتره! با بلند شدن اون صداها از بیرون به سمت پله ها رفتم و با هر سختی بود با چشم‌های بسته به کنار آیفون رسیدم. پریز برق هال رو که دیدم، نفس راحتی کشیدم و برق رو زدم که نور سفید لوستر هال همه جا رو دربرگرفت. نگاهی به آیفون تصویری انداختم و گوشی سفیدش رو برداشتم که تصویر ترسیده آرمان و رایان درست مثل چیزی که توی اتاق دیده بودم، توی صفحه‌ی آیفون نمایان شد. بدون معطلی کلید در رو زدم. نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و روی مبل مشکی داخل هال روبه‌روی در که روی سکوی تقریبا بلند و با فاصله قرار داشت، نشستم. منتظر به سرامیک‌های سفید کف خونه که زیر نور سفید لوستر می‌درخشیدن، خیره شدم. دستم رو داخل موهام فرو بردم و به همشون ریختم. اینم از شانس خیلی قشنگ من! یک شب توی این سال‌ها، برای اولین بار خواب راحتی داشتم که اون هم نابود شد. در با صدای بد و بلندی باز شد و باعث شد که نگاهم رو از سرامیک‌های سفید بگیرم و به در بدوزم. با دیدن چهره ترسیده و نگرانشون که داشتن تموم قفل‌های در خونه رو تک به تک می‌بستن، یه لنگه‌ی ابروم از تعجب بالا رفت و چهره‌م کنجکاو شد؛ اما چشم‌هام این رو نشون نمی‌داد. ترجیح دادم سکوت کنم تا خودشون بگن که چشونه. وقتی هر دوشون مطمئن شدن درها رو کاملا قفل کردن، نفسشون رو پر صدا و آسوده بیرون فرستادن. نیششون باز شد و باعث تعجب بیشتر من شد. نگاهی به هم انداختن و بعد خودشون رو روی مبلی که من نشسته بودم پرت کردن. من وسطشون افتاده بودم که از وسط بودن متنفر هم بودم. دست به سینه شدم و منتظر اول نگاهی به رایان که سمت راستم بود و آرمان که سمت چپم بود، انداختم که آرمان دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه. رایان زودتر پیش قدم شد و حق به جانب گفت: - چیه؟ @عالیس
  35. 70 امتیاز
    بِسٔم الله الرَحٔمانِ الرَحیم پارت 1 پیش گفتار: سلام و عرض ادب به تمام خواننده هایی که رمان من رو برای خواندن انتخاب کردم. چند دقیقه ای وقتتون رو می گیرم تا از چند نفر تشکر کوتاه، اما قدر شناسانه ای داشته باشم: اول از همه خانواده ی عزیزم و بعد سمانه جان امینیان که از نقطه ی آغازی این رمان تا آخرین نفس های قلم من صمیمانه در هر شرایطی من رو همراهی کرد و عاشقانه های این رمان رو تقدیمش می کنم. از همین فرصت کوتاه استفاده می کنم و دست تمام دوستانی که همایت هاشون همه جوره پشتوانه ی من بوده رو می بوسم و براشون سر تعظیم فرود میارم. مقدمه مبادا چند ساعت دیرتر به زندگی کردن فکر کنید باید تاخت باید زد به سیم آخر باید دل به دریا زد باید کرد آن کاری را که باید باید خواست تا بشود... هیچ چیز در این زندگی آنقدر سخت نیست که هیچ وقت حل نشود هیچ چیز آنقدر تلخ نیست که رد نشود هیچ چیز آنقدر بد نیست که خوب نشود هیچ چیز انقدر بعید نیست که عشق نشود ... ٭٭٭٭٭ من کیانا رادمنش ، 19سالمه و تو یه خانواده ی پنج ، شش نفره زندگی می کنم . نه این که ریاضیم انقدر ضعیف باشه که نتونم دقیق بشمارم چند نفریم ، نه فقط نمی دونم شموردن کسی که تاحالا توی خونه ندیدمش به عنوان یکی از اعضای خانواده درسته یا نه ؟ بذار بهتر بگم به صورت کلی با چهار نفر بیشتر زندگی نمی کنم ... کیمیا خواهر 15 سالم ، کیارش برادر 23 سالم و مادر گرام ! بچه ی ارشد خانواده ، کیان بخاطر مشکلات خانوادگی خیلی وقت پیش برای همیشه ترکمون کرد ! و پدرم ، پدرم که این وسط نقش نخودی رو بازی می کنه . نه می شه گفت هست و نه میشه گفت که نیست .... پدرم امپول زنه ، در حد حرفه ای این کار رو می کنه که پرستار های بیمارستان های معروف هم به پاش نمی رسن ، فکر کردین دکتره ؟ نه بابا ما رو چه به این خوش شانسی ها ، معتاده ! شاید هم بهتر بود بگم که یه مریضیه سخت اجتماعی داره و حسابی داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه ! و متاسفانه این روزها این مریضی سخت تر و واگیر دار تر از بیماری های لاعلاج ، فراگیر شده. از مامانم بگم که ارایشگره ، سخت کار می کنه و خرج خونه رو یه تنه می ده . خانم زحمت کشیه ! حتی پولی رو که کیارش به عنوان کمک خرج بهش می ده ، براش توی یه حساب پس انداز می کنه (شما خرج مواد بابام رو هم که هر وقت تموم می شه سر و کلش پیدا می شه رو روی خرج خونه بذارید ) . دلیل جدا نشدن مامان از بابای عملیم هم فقط و فقط یه چیزه ، عشق زیاد ! هنوزم مامانم امید داره که بابام خوب می شه ! از دار دنیا هم فقط یه خونه ی نقلی داریم که از طرف خانواده ی پدری بهمون ارث رسیده که بر خلاف ما خیلی پولدارن . پدرم بی اجازه و با وجود مخالفت های زیاد با مامانم ازدواج می کنه و همین باعث می شه بعد یه دعوای حسابی از خانواده طرد بشه . بعدها بابام از فشار و سختی های زیاد زندگی معتاد شد . اون روز ها هیچی نداشتیم امرار معاش خیلی سخت بود ، تا این که عموم بعد از فوت پدربزرگم دلش به حال ما سوخت و یه خونه ، فقط یه خونه از اون همه دارایی به نام ما زد که بماند هنوز هم که هنوزه منتش رو سرمون میذاره ! شانسمون کجا بود ؟ تنها چیزی که ما همیشه داریم ، جیش !
  36. 69 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت هفتم *** رادوین: چرا این قدر دیر کردی پسر، کجا بودی؟! _ هیچی بابا وسط راه کم مونده بود بزنم به یه دختره... و این رادوین بود که طبق معمول چهار پا در میان حرف‌های من می‌پَرَد. _ چی؟! تصادف کردی؟! ماشین سالمه؟! دختره چیزیش نشد؟ زندست؟ _ بزار من حرفم رو تموم کنم؛ گفتم کم مونده بود نگفتم زدم که! خدا خودش رحم کرد خطر از بیخ گوشم گذشت. _ آخ خب زودتر بگو دیگه! آدمو می‌ترسونی. _ مگه تو می‌زاری من چیزیم بگم؟ _ خوب حالا ول کن این حرف‌ها رو، ادامش رو بگو! ‌_ ادامه چی؟ تموم شد دیگه! خدا رو شکر تونستم ماشین رو کنترل کنم، بعدش هم به خونشون رسوندمش. _ اون روکه فهمیدم، دختره رو بگو، خوشگل بود؟ اسمش چی بود؟ چند سالش بود؟... _ یعنی خاک بر سرت من چی می‌گم تو چی میگی! _ خاک بر سر زن نداشتت، بی تربیت! چی می‌خوری برات بیارم؟ _ قهوه. _ نداریم. تموم شده، یه چی دیگه بگو. _ خب چایی بیار. _ باید بزارم آب گرم شه. _ خب بزار گرم شه! _ نه دیگه کبریتم تموم شده. _ ای بابا! خب آب میوه بیار. _ داداش دشمنام شرمندت؛ ولی همش چند تا مونده که ماله خودمه. _ استغفرا... بیا برو یه لیوان آب بیار خب، گلوم خشک شده. این جمله رو چنان با داد گفتم که سریع به طرف آشپزخانه خیز برداشت، دستی به موهایم کشیدم، امروز بیش از حد تحمل کرده بودم. رادوین: باشه، الان برات میارم. بعد از مدتی رادوین با یه لیوان آب برگشت. رادوین: راستی دانی! دلبر خانوم زنگ زده بود. _ چی می گفت؟! _ هیچی، می‌خواست حالِ منو بپرسه! _ رادوین! چی می‌گفت؟ کمتر مزه بریز!ای بابا. _ خوبه تو هم حالا، معلوم نیست امروز آفتاب از کدوم طرف غروب کرده؟! _ چی؟ _ چی چیو نخود چی، همون که شنفتی! آخه داداش من! بی‌لیاقتی و بی‌کفایتی تو به من چه ربطی داره که سر من خالی می‌کنی؟! با اخم‌هایی در هم رفته و تن صدای بالا رفته پرسیدم: _ من بی‌لیاقتم؟ من بی‌کفایتم؟!
  37. 69 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت ششم شقایق با جمله‌ی اول پسر، سرش را پایین می‌اندازد و دستی به گونه های سرخ شده‌اش می‌کشد. حالا باید چه کار می‌کرد؟! نمی‌توانست به همین راحتی‌ها به یک پسر اعتماد کند! اما او تا الان هم کلی دیر کرده و زمان را از دست داده بود، خیابان هم خلوت بود و گه گاهی ماشینی رد میشد؛ بعضی از ماشین‌ها هم آن‌ها را با داد و دعوا مورد عنایت قرار می‌دادند. به نظر نمی‌آمد که پسر قصد بدی داشته باشد؛ انگار راه دیگری نداشت، اصلا هر چه باداباد! بزار هر چه می‌خواهد بشود. سرش را بالا آورد تا جواب پسر را بدهدکه دید پسر سوار ماشین شده، کِی رفته بود که او متوجه نشده بود؟! با صدای بوق ماشین به خود آمد و سریع سوار ماشین شد. _ قرار نبود تشریف بیارید که! و باز گونه های سرخ رنگ شقایق بود که بر چهره ی سفیدش خودنمایی می کردند، سرش را به طرف پنجره چرخاند تا از زیر نگاه پسر فرار کند که طره‌ای از موهایش بر چهره‌اش جای می‌گیرد، با حرص مویش را به عقب هدایت می‌کند. و اما انگار تازه متوجه می‌شود، چی؟! لعنتی! ...لعنتی! با بی‌قراری دستش را بر روی سرش می‌گذارد، باورش نمیشود... یعنی .... هول زده آینه‌ی کوچکش را از کوله‌اش بیرون میاورد و با دیدن مو‌های باز قرمز رنگش که چون مو‌های انیشتین به هوا رفته بود و چون جنگل‌های آمازون در هم پیچیده بود، وحشت می‌کند. یعنی تمام این مدت این گونه جلوی پسر مردم ایستاده بود؟! سرش را سریع بالا می‌آورد و به پسر نگاه می کند که متوجه چهره‌ی خندان پسر می‌شود با حرص آینه را در کوله‌اش می‌اندازد و سرش را به طرف پنجره می‌چرخاند با لحنی پر از حرص می‌گوید: _ بخندین... راحت باشید. همین اجازه کافی بود تا پسر به خنده بیفتد و شقایق حرص بخورد و مدام لب بگزد. چه قدر امروز سوژه‌ی خنده‌ی این و آن شده بود و تنها نکته ی مثبتش این بود که فهمیده بود، اگر روزی در این جامعه‌ای که لبریز از بی‌کاری است؛ کاری گیرش نیامد، می‌تواند به عنوان دلقک شروع به کار کند. انگار خداوند این استعداد را در ذات او قرار داده است.
  38. 69 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت چهارم می‌دانم ... می‌دانم که باید عجله کنم امّا امان از این هوای پاییزی! خب هر چه باشد من دختر پاییزم و عاشق پاییز، من زاده‌ی پاییزم! نگاهی به ساعت مشکی رنگم می‌اندازم که طرح باب اسفنجی بر روی بندش نقش بسته است. لبخندی می‌زنم که با دیدن ساعت، لبخند بر چهره‌ام می‌ماسد. لعنتی! لعنتی ! دیرم شده است. زمان را از دست داده‌ام؛ مادرم خانه دست تنها است و من به او قول کمک داده بودم، حتما تا الان نگران شده است. نفس عمیق و محکمی می‌کشم و شروع به دویدن می‌کنم، قطرات ریز و درشت عرق بر چهره‌ام می‌غلطند و نسیم پاییزی موهای قرمز رنگم را به حرکت در می‌‌آورد. به چهار راه می‌رسم؛ نگاهی به چراغ می‌اندازم هنوز سه شماره‌ای تا سبز باقی مانده است، خیابان خلوت است و ماشینی عبور نمی‌کند، عجله دارم و باید خودم رو سریع به خانه برسانم، نمی‌توانم وقت را از دست بدهم. با یک تصمیم ناگهانی دل را به دریا می‌زنم و شروع به دویدن می‌کنم. و اما این من بودم که با شنیدن صدای ممتدد بوق ماشین، در جایم خشکم می‌زند. هیچ چیز از اطرافم نمی‌فهمم، هیچ درکی از اطرافم ندارم، چشمانم را می‌ببندم و هر لحظه منتظر برخورد ماشین می‌مانم، سرعت ماشین زیاد بود و ماشین نزدیک ... قطعا نمی‌شود کنترلش کرد! خودم را برای مرگ آماده می‌کنم. _ حواست کجاست خانوم؟! نمی‌بینی چراغ رو؟! و اما من هنوز چشمانم را بسته‌ام و جرئت باز کردن ندارم، انگار در دنیای دیگری صید می‌کنم ، ترسیده بودم و می‌لرزیدم و این قطرات اشک بودند که با سرعت هر چه بیشتر بر چهره‌ام جای می‌گرفتند، با برخورد سیلی بر چهره‌ام به خود آمدم، با چهره‌ای ترسان و چشم‌هایی اشکان به پسر رو به رویم خیره می‌شوم. هنوز باور نمیکنم ... یعنی ... یعنی .... یعنی من زنده‌ام؟ ... یعنی نمرده‌ام؟! ... نه! غیر ممکن است ... _ خانوم خوبی؟ مشکلی نداری؟! مشکل؟! اگر از دل ترسیده و ضربان بالا رفته‌ی قلبم یا از چشمان اشکی‌ام صرف نظر کنیم؛ به نظر نمی‌اومد که مشکل دیگری داشته باشم! شقایق: خو بَ م و انگار لرزش صدایم هم باید به مشکلاتم اضافه کرد ...
  39. 69 امتیاز
    #پارت یک دست هایش می‌لرزد؛ ولی دست بر نمی‌دارد، فلز سرد لعنتی را در دست میگیرد و به خرمن موهایش نزدیک میکند تا سردی تیغ را بر روی گیسو هایش حس کند؛ جیغ خفه‌ای از گلویش بیرون می‌آید. بیشتر فشار‌ش میدهد، با تکه اولی از موهایش که بر روی زمین میافتد، اشک هایش سرازیر میشود. همچنان برای تکه‌ی دوم و سوم این اتفاق می افتد، وقتی به خود می آید که خرمن موهایش بر زمین افتاده است. با گام های آرام به عقب بر می‌دارد تا این‌که به گوشه‌ی اتاق برخورد می‌کند و آن‌جا چمباتمه میزند. لالایی‌وار خود را تکان می‌دهد، تا جنون فاصله‌ای ندارد... دست های لرزان خود را بر روی دهانش فشار می دهد و ناله مانند، نـه خفه ای می گوید. آینه کوچک نقره ای رنگش را بر دست می گیرد و به چهره نه‌‌ چندان زیبایش خیره می شود. حالا دیگر اثری از آن موهای بلند و پاییز رنگ نبود. دستانش می لرزد ولی هر طور شده، دست نوازش می کشد بر سر بدون مویش. چشمان مشکی رنگش ناباوری را فریاد می زنند. تا به‌ خود بیاید آینه زیبایش به دیوارک مشکی رنگ اتاقش برخورد کرده و هزاران تکه می شود. کمر خمیده اش را به زور صاف می کند و به سمت خرده شیشه ها می رود. بی توجه به پاهای عریانش، بر روی آن ها قدم می نهاند. خم می شود و با دیدن خود در آینه تکه تکه شده، مثل دیوانه ها می خندد. محکم خود را بر زمین می کوباند و با فرو رفتن هر تکه شیشه بر گوشت کم جانش؛ قهقهه بلندی می زند. درب اتاقش با صدای بلندی به دیوار می خورد. نگاه بی حسش را می دوزد در نگاه شکسته اسطوره زندگی اش. آه از نگاه گریان مادر عزیزش! پدر مهربانش که اسطوره زندگی سیاهش می باشد، با‌ بهت قدم به جلو می گذارد. ناباور زمزمه می کند نام دوردانه اش را: اَسرین! با بغض می خندد، توان بلند شدن ندارد. چهار دست و‌ پا، مانند کودک خردسالی که راه رفتن را بلد نیست به سمت اسطوره اش می رود. تا پاهای پدرش را لمس می کند، صدای کم جانش بلند می شود: بابایی؟! بغض پدرش می شکند و در کنار دوردانه اش می نشیند. _ اسرینم؟! چیکار کردی با خودت دخترکم! بدون جواب دادن، به مادر گریانش خیره می شود. دستان مادر جانسوزش که بر سر بی مویش قرار می گیرد، چشمان بی فروغش را می بندد! @SHEYDA80 @hellgirl
  40. 68 امتیاز
    پارت2 سعید که اون صدای مهیب و صدای ترسیده رومینا رو شنیده بود گفت: - آروم باشید، الان خودم رو می‌رسونم، فقط گوشیت رو قطع نکن با هم در ارتباط باشیم. ترسیده گفتم: - باشه باشه. کمی که گذشت اون صدا قطع شد. با دلهره گفتم: - سعید فکر کنم رفت. رومینا به سمت پنجره اتاق رفت و بیرون رو نگاه کرد، ناگهان با صدای بلندی جیغ کشید و با گریه گفت: - اومده تو خونه، سر و صورتش خونیه رویا! سعید با آرامشی ساختگی گفت: - رویا جان در اتاقت رو قفل کن، همون جا بمونید تا من بیام. با صدایی که سعی در کنترل لرزشش داشتم گفتم: - باشه، تو رو خدا زود بیا سعید. به چشم های اشکی و مشکی رنگ رومینا خیره شدم. موهای حالت دار قهوه ایش توی صورتش ریخته بود. به سمتش رفتم و بغلش کردم. باهم روی تخت نشستیم و منتظر بودیم. منتظر یک صدا، منتظر سعید، منتظر یک حرکت یا هر چیز دیگه ای. سعید از پشت تلفن سعی در آروم کردنم داشت و منم سعی داشتم که رومینا رو آروم کنم. حدود پونزده دقیقه گذشت که سعید رسید. تلفن رو قطع کردم و خطاب به رومینا گفتم: - پاشو ببینیم چه خبره! آروم آروم به سمت پنجره رفتم و بیرون رو نگاه کردم. چون هوا تاریک بود نمی‌تونستم درست ببینم ولی سایه ی یک آدم رو پشت درخت های حیاط می‌دیدم. خیالم راحت شد که تو خونه نیومده. خیلی آروم قفل در رو باز کردم و به طرف آیفون رفتم. سعید دم در منتظر بود تا در رو براش باز کنم. سریع در رو باز کردم، دوباره پریدم توی اتاق و در رو بستم. وای خدا قلبم داشت می‌اومد تو دهنم. چند دقیقه بعد سر و صدایی توی خونه پیچید و بعد صدای آژیر ماشین پلیس... نفس راحتی کشیدم و کنار دیوار روی زمین سر خوردم. *** چند ساعت بعد همه دور هم توی قسمت نشیمن خونه نشسته بودیم، منتظر بودیم تا بابا و مامان از اتاقشون بیان بیرون و حرفی بزنن، چون بعد از اومدن پلیس ها سعید به بابا خبر داده بود و بابا بود که اون مرد رو می‌شناخت. با صدای در، سرم رو به سمت مامان و بابا چرخوندم. مامان دستی به صورتش کشید، همراه بابا به سمت مبل دو نفره رو به رومون رفتن و روش نشستن. به چشم های سرخ مامان نگاه کردم. گریه کرده؟ نگاهم رو به بابا دوختم و گفتم: - بابا، نمی‌خواین بگی چیشده؟
  41. 68 امتیاز
    "پارت سوم" امشب عجیب رنگ سرخِ شرم مهمون گونه هام شده بود. از خودم، از عشقی که داشتم، از مردی که عاشقونه دوستش داشتم و از جوابی که می‌خواستم بدم اطمینان کامل داشتم. نگاهم رو توی چشم هاش قفل کردم. نگاهش جور دیگه‌ای چشم هام رو جذب خودش کرده بود که مات مشکیِ چشم هاش شده بودم. با لبخند اطمینان بخشی گفتم: _ خب پس من مشکلی ندارم. چشم هاش ستاره بارون شده بود. سریع من رو توی آغوشش کشید. توی شیرینیِ آغوش عشقم غرق شده بودم و این شروع عاشقونه برای من بود. با لحن خوش‌حالی گفت: _ ممنونم، خیلی خیلی ممنونم پروانه! دنیا رو به پات می‌ریزم. تو فقط با من باش، عاشقتم خدایی! دستم رو توی دستش گرفت. زیر گرمای نگاهش داغ شده بودم و شک نداشتم این عشق بود. بعد از این‌که یه کم در مورد آیندمون حرف زدیم به نشیمن رفتیم. متین قبل از این‌که من نظرم رو بگم، توی حرفم پرید و با خوش‌حالی عمیق رو به بابا گفت: _ عمو سهراب، پروانه هم با این وصلت موافقه. بابا سهراب صورتش رو به سمت من برگردوند و گفت: _ آره دخترم؟ تو هم جوابت مثبته؟ با خجالت سرم رو پایین انداختم، گونه هام بی‌شک گل از گل انداخته بود. آروم زیر لب گفتم: _ بله بابا جون. متین سریع گفت: _ عمو سهراب فقط میشه که من و پروانه... بابا سهراب سریع بین حرف متین پرید و گفت : _ درسته که من به عشق اعتقاد دارم؛ اما با صیغه‌ی محرمیت که چند روزه و دووم نداره اصلا موافق نیستم. پوزخند های مضخرف آریا خیلی روی مغزم رژه می‌رفت و من رو آزار می‌داد؛ اما فقط سکوت کرده بودم و نظاره‌گر بودم. *** من و متین برای این ازدواج عجله داشتیم. در عرض یک هفته تمام کار های ازدواجمون رو انجام دادیم و خودمون رو تقدیم آینده‌ای که شاید خوب بود و شاید بد بود، کردیم. متین و بابا سهراب تصمیم گرفته بودن امروز توی محضر عقد کنیم و یک مراسم کوچیک توی یک رستوران بگیریم. از فکر و خیال خارج شدم و به تعریف و تمجید های آرایشگر اصلا توجه نکردم. از صندلی که روش نشسته بودم بلند شدم و به آینه روبه‌روم نگاه کردم. باورش سخت بود! من، پروانه ملکی، با مردی که عاشقانه دوستش داشتم قرار بود امروز برای همیشه به هم پیوند داده بشیم و زندگی جدیدی رو با هم شروع کنیم. با صدا زدن های آرایشگر نگاهم رو به سختی از آیینه گرفتم و به سمتش سوق دادم. _ عروس خانم، آقا داماد دنبالتون اومدن. _ ممنونم، فقط کارت‌خوان دارید؟ _ بله، این جاست. کارتتون رو می‌دین؟ _ بفرمایید. بعد از این‌که دستمزد آرایشگر رو حساب کردم، شنلم رو سرم کردم و از آرایشگاه خارج شدم. متین با ژست خاصی به ماشین تکیه داده بود و منتظر من ایستاده بود. با قدم های مردانه‌اش نزدیکم شد و گلی که دستش بود رو تقدیم من کرد. زیر لب آروم طوری که بشنوه، گفتم: _ سلام، مرسی. _ سلام عزیزم، قابل شما رو نداشت خانمی! در ماشین رو برام باز کرد و مثل خانم متشخصی سوار ماشین شدم. ماشین رو روشن کرد و دستش رو به سمت ضبط برد. آهنگ «کی بهتر از تو_عارف» پخش شد. کی بهتر از تو که برام تو بهترینی! تو ماه زیبای روی زمینی! تو قلب من باش تا که بفهمی چه دلبرانه به دل می‌شینی حتی بدی هات بخشیدنی بود شرم تو چشمات بوسیدنی بود متین عاشقونه دستش رو روی دستم قرار داد، تمام حس هایی که داشتم با هم هجوم آوردن. هیجان، اضطراب، خوش‌حالی، استرس و اما عشق... قلبم دیوونه وار خودش رو به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. متین زیر لب آهنگی رو که در حال پخش بود رو زمزمه می‌کرد و هر چند دقیقه صورت مردونه‌اش رو به سمتم می‌چرخوند و لبخند میزد. زیر لب آروم زمزمه کردم: _ کنارم که هستی، خیابون ها از ماهیت می‌افتن... رسیدنی در کار نیست. من در کنار تو شونه به شونه تو به طرف مقصدم قدم می‌زنم.
  42. 67 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت دهم ای پدر سادهی من! ای پدر ساده‌ی من ! و اکنون؟! ... آری! اکنون این مادر مهربانم است که از شدت عصبانیت کارش به بیمارستان کشیده و میهمان تخت‌های آن جاست. اوقات خیلی تلخی است ... اوقاتی به تلخیه همان قهوه ترک‌هایی که تارا داغ داغ یکسره می‌نوشید. به خودم آمدم، دیگر به خانه رسیده بودم، یک خانه‌ی ساده‌ی ویلایی مربع شکل که عجیب مرا به یاد خانه‌های روستایی شمال می‌اندازد. لبخندی می‌زنم ، پایم را بر اولین پله می‌گذارم که ... همان موقع در آغوشی گرم فرو می‌روم، آغوشی آشنا، آغوشی به گرمای همان آغوش های بی‌‌دریغانه مادرانه، آغوشی از نوع همان‌هایی که با خود، امنیت و آرامش را به ارمغان می‌آورند. _ به به! سلام دختر گلم! از من به آرامی فاصله می‌گیرد و با محبت به چهره‌ام نگاه می‌کند. نگاهش را دوست دارم. مرا به یاد نگاه‌های مادرم می‌اندازد. ای کاش میشد تا پیش او بمانم و از او پرستاری کنم تا زمانی که حالش کامل بهبود یابد، اما او دائم مخالفت می‌کرد و نگران حال خانوم جون بود. به چهره‌اش خیره می‌شوم، خانومی مسن با صورتی گرد و چشمان درشت عسلی، با صدایش به خود می‌آیم و سرم را خجالت زده پایین می‌اندازم. خانوم جون: پوران نگفته بود دخترش این قدر خانوم و خوشگله! سرم را بالا می‌آورم، لبخندی می‌زنم و جوابش را می‌دهم. _ چشم‌های زیباتون، زیبا می‌بینه خانوم جون. _ آفرین! چه خوش زبون! ای وای خدا مرگم بده! بیا تو مادر، بیا تو هوا سرده، سرما می‌خوری. لبخندی تلخ می‌زنم، حتی نگرانی‌هایش هم مرا یاد مادرم می‌اندازد. ناخودآگاه خیز بر می‌دارم و بوسه ای بر لپ‌های گوشتالو و تپلش می‌کارم و او دلبرانه برای من میخندد. چه کنم؟! مگر میشد از آن پیرزن با آن زبان شیرین و اخلاق خوبش گذشت؟! اویی که مرا یاد مادرم می‌اندازد با آن خنده‌های دلبرانه و لبخند‌های بی‌دریغانه.
  43. 67 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان| تـاریــران پارت نهم برگ‌های پاییزی با رنگ های آتشینشان چون سنگ فرشی، سطح حیاط را پوشانده بودند و این صدای خش خش برگ‌ها بود که گه گاهی از زیر کفش هایم بلند میشد؛ برگ‌هایی که با زبان خویش با خالق خود سخن می‌گفتند، با او درد و دل می کردند و از این زمانه گلایه. « پیش از آن که برگ های زرد را زیر پای خویش، سرزنش کنی خش خشی به گوش می‌رسد: برگ های بی‌گناه با زبان ساده اعتراف می‌کنند خشکی درخت از کدام ریشه آب می‌خورد؟! ... » ذهنم پر می‌کشد به مدتی پیش، به همان زمانی که آن پسر ناشناس مرا به خانه رسانده بود و منی که چه بی خبر از هر جا و همه جا، آسوده خاطر از ماشینش پیاده شدم و لبخند زنان از این که خطر تصادف از بیخ گوشم گذشته بود و توانسته بودم خودم را سالم به خانه برسانم، زنگ در را فشار دادم. و جوابش، حرف‌های بی‌رحمانه‌ی عمه‌ای بود که بر سر من و مادرم آوار میشد؛ چه ساده ما را با حرف‌هایش خرد و خار می‌کرد و مادری که دگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود. بس بود! آری بس بود دگر، هر چه بی‌احترامی و بی‌توجهی از جانب این خانواده‌ای که انگار ذره‌ای بویی از وفا نبرده‌اند! بس بود، هر چه در این سال‌ها سختی کشیده بود، مگر یک آدم چه قدر تحمل دارد؟! چه قدر می‌تواند تحمل کند؟! و لحظه‌ای بعد، این چمدان عمه بود که از پنجره راهی خیابان شده بود و مادری که چه شجاعانه او را از خانه اش بیرون کرده و برایش خط و نشان کشیده بود. و فقط این خدا است که می‌داند، چه اتفاقاتی میان آن دو افتاده بود که مادر مهربان و میهمان نواز من این گونه میهمانش را از خانه‌اش بیرون کرده است. در آخر هم، هه! این حیله گری‌های عمه بود که تیر نهایی را به سوی ما پرتاب کرد، آری اویی که چه مظلومانه پیش پدرم از ما، شکایت می‌کرد و چه ظالمانه ما را ظالم جلوه می‌داد و طفلی مادر مهربان من که باید سرزنش‌های پدرم و دفاع‌های او از خواهرش را هم تحمل می‌کرد!
  44. 67 امتیاز
    رمان داغ زادگــــــان | تـاریــران پارت هشتم رادوین: نه پس من بی‌لیاقتم، معلومه که تو بی‌لیاقتی! اره داداشم حقیقت تلخه. اگه بی‌لیاقت نبودی که تا مرز تصادف کردن نمی‌رفتی، حالا خودت و اون عابر به جهنم، ماشین به این خوشگلی رو می‌زدی نابود می‌کردی. والا! یکم از من یاد بگیر ببین من چه قدر محتاطم، چه قدر آقام، چه قدر با‌لیاقتم ... نفس عمیقی کشیدم، من آخرش از دست این پسر سر به بیابون می‌زارم. _ خوبه حالا یه ماشین به من چند ساعت قرض دادیا! برو تو پارکینگه سالمه سالم. یه خش‌نیفتاده روش. لیوان آب رو از روی میز برداشتم تا بخورم بلکه یکم آروم بشم که احساس کردم بو میده، اول فکر کردم اشتباه می‌کنم، نگاهی‌ به چهره‌ی خندان رادوین کردم عجیب مشکوک میزد‌. لیوان رو نزدیک کردم به بینیم ...بوی ... بوی کلر می‌داد انگار ... اره ... ولی! _ این چرا بوی کلر میده؟! _ خب آبه دیگه! از شیر آوردم برات، تازه آب اومده احتمالا چون آب قطع بوده این‌طوری شده. عیب نداره احتمالا تا الان آب شیر خوب شده، بِده برات عوض کنم. همین حرف رادوین کافی‌بود تا سریع بلند شم و شروع به دنبال کردن رادوین کنم و این صدای خنده‌ی‌ بلند رادوین بود که در خانه اکو می‌شد و من حرص خورده از این خنده ها، او را زیر فحش و ناسزا می‌گرفتم. و کاش آن موقع می‌دانستم که روزی آرزویم همین خنده‌های او خواهد بود؛ کاش، می‌دانستم تا قدر دانم ... می‌دانستم و صدایش را ضبط می‌کردم ... می‌دانستم و از چشمان آبی شیطانش عکس می‌گرفتم و آن را را قاب می‌کردم ... کاش ... امان از این کاش ها ... دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز او ما را فردا ؟ ... ( قیصر امین پور ) *** شقایق در با صدای تیکی باز شد، دستی به شال سفید رنگم کشیدم، در را آرام هل دادم و داخل شدم. حیاط بزرگی بود و در اولین نگاه، این درختان همیشه سبز کاج بودند که به چشم می‌خوردند، درختانی که هم راستا با دیوارها، به سوی آسمان قد کشیده بودند، درختانی همیشه استوار.
  45. 67 امتیاز
    پارت ۴ مکالمه ی عمو تموم شد اما بلافاصله یه شماره ی دیگه رو گرفت. درست مثل روز اولی که دیدمش هیچ تکونی نخورده بود. همچنان صورت تپل و سرخ و سفیدش توی قاب ریش هاش برق می زد، موهایی لخت و یه دست سفید داشت، با چشم هایی نافذ و قهوه ای رنگ که دقیقا سورنا ازش به ارث برده بود. انگشترهای گرون قیمت و یوقور توی دست های پنبه ایش نشون از علاقه اش به زیور آلات مردونه می داد. گوشی رو قطع کرد و با لحن ملایمی گفت: - دخترم، سورنا دیروز مرخص شد، اما دکترت گفت باید یه شب دیگه این جا بمونی. چقدر از این خبر شاد و سرزنده شدم، از خوشحالی حالت صورتم رو به زور پنهون کردم. این یعنی یه روز دیرتر با سورنا چشم تو چشم می شدم. سعی کردم خودم رو به ناراحتی بزنم. - چاره ای نیس عمو جون، شما هم برین خونه! من حالم خوبه، تا فردا چند ساعت بیشتر نمونده می گیرم می خوابم وقتی هم بیدار شدم که مرخصم می کنن دیگه. عمو رو هر جور شده راضی کردم بره و کسی رو به عنوان همراه نفرسته. بعد از نیم ساعت رفت و تنهام گذاشت، البته خیلی حرف ها زد اما هیچ اشاره ای به اون چیزی که من دنبالش بودم نکرد. دوباره توی جام خزیدم و به فکر رفتم، با صدای رعد و برق وحشتناک یه متر از جام پریدم. اون شب، عجیب من رو به گذشتم وصل کرد' حال و هوای چهار سال پیش باز هم برام تداعی شد. علی رغم میل باطنی ام پلک هام رو محکم بستم و یه بار دیگه زندگیم رو مرور کردم. *** یه سال از اعدام شدن بابام می گذشت. اتفاقات خیلی زیادی برام پیش اومده بود. توی مراسم خاک سپاری پدرم از وجود یه عموی ناتنی باخبر شدم، که خودش رو خیلی به پدرم مدیون می دونست! عمویی که هیچ وقت از زبون بابام اسمی ازش نشنیده بودم. ازم می خواست باهاش زندگی کنم؛ اما مگه زندگی کردن با یه آدم غریبه به همین راحتی بود؟! هر چند می گفت عمومه، اما برای من با یه غریبه فرقی نداشت. ترجیح دادم تک و تنها توی یه منطقه ی نسبتا متوسط زندگی کنم اما وبال مردم نشم. زندگی ما قبل از اعدام بابام خیلی مرفه و خوب بود. توی منطقه ی عیون نشین با کلی پول و مال و منال و ماشین های آن چنانی زندگی می کردیم، اما نمی دونم چرا بابا یهو دنبال معامله های خلاف و میلیاردی رو گرفت که بعدش سر از زندون درآورد! اون قدر خلافش سنگین بود که براش حکم اعدام بریدن، با هر چی وکیل و وصی بود باز هم نتونستیم برای آزادیش کاری کنیم. تموم اموال مون مصادره شد! هر چی که برای آینده به نامم زده بود، قانونی ازم گرفتن. اون روزهای سخت قد یه قرن به سرم گذشت. امشب دلم نمی خواست به اون بخش از زندگیم فکر کنم، فقط بگم هر چی که داشتم و نداشتم ته کشید. مجبور بودم برم کار کنم، جاهای خیلی زیادی سر زده بودم، اما مدرک تحصیلی بالایی نداشتم؛ چون درس و دانشگاه رو نصف نیمه ول کرده بودم و دنبال خوش گذرونی رو گرفته بودم. حتی به ذهنمم خطور نمی کرد که یه روزی بیاد همچین روزهای سختی پیش رو داشته باشم. بابام توی ده سالگی مادر آلمانیم رو طلاق داد. هنوز یادمه بهم می گفت:" بزرگترین اشتباه زندگیم بودی. کاش به دنیا نمی اومدی! منم زیاد حسی بهش نداشتم. بعد از طلاق با معشوقش ازدواج کرد و یه تلفن ساده هم بهم نمی زد." یکی نیس به این آدم ها بگه وقتی قراره از هم جدا شین چرا بچه دار می شین؟! خلاصه یه سال از تنهایی و مرگ بابام با طعم تلخ و زجر آوری گذشت. من به زور سرنوشت توی یه خونه ی هفتاد هشتاد متری مستأجر شدم. اون شب بهترین دوستم روشنک با آدرس یه شرکت اومد پیشم بمونه که فردا توی مصاحبه ی کاری تنهام نذاره. روشنک یه دختر پر انرژی با قد متوسط و اندام لاغر، چشم و ابروی قهوه ای، بود شخصیت شاد و روحیه ی شیطونش ازش آدمی جالبی درست کرده بود، دست کمی از خودم نداشت هر دو از دیوار راست بالا می رفتیم. سر منشا شر و مسخره بازی بودیم کلا کارهای عجیبی ازمون سر می زد. به جز روشنک دوست های زیادی داشتم اما با اتفاقی که برام افتاده بود، دیگه دلم نمی خواست کسی از شرایط جدید زندگیم خبر دار بشه. موهاش رو محکم با کش بست و محسوسانه به کمد لباس هام نگاه کرد. من هم لبه ی تختم نشستم و هی غر می زدم. - روشنک، باز می خوای کاری کنی بهم کار ندن! تو که می دونی بخاطر قیافه ام هر جا میرم بعد از چند روز چه پیشنهادهای ناجوری بهم میدن! بذار یه تیپ ساده بزنم که حداقل کمتر تو چشم باشم. با اعتراض گفت: - حرف چرت نزن! اون جاهایی که قبلا رفتی با این جایی که قراره بریم زمین تا آسمون فرق می کنه. باید ظاهرت درست و حسابی باشه...آهان این همون تیپیِ که می پسندم. یه پالتوی خز دارِ بالای زانو، شلوار مشکی خیلی چسبناک با بوت بلند و شال زرد رنگ آورد و روی تخت گذاشت. اون ها رو وقتی می پوشیدم هزار تا چشم بد و نگاه آزار دهنده دنبالم می کرد. سریع گفتم: - صد سال سیاه نمی پوشم! مگه می خوام برم ... با لجاجت گفت: - باز زر زر کردی؟! حرف زیادی نزن! دِ پاشو دیگه! ابرو بالا انداختم و سر سختانه گفتم: - حتی اگه شده قید کار کردن رو بزنم نمی پوشم! شروع به نصیحت و موعظه گویی کرد. - دختر، تو چرا اومدی پایین مایین ها از این اخلاق ها پیدا کردی؟! میگم اون جا بالا شهرِ کسی به کسی نگاه نمی کنه. جان من پاشو! فقط همین یه بار! جوری می گفت بالای شهر انگار تا یه سال پیشم اون جا زندگی نمی کردم.
  46. 66 امتیاز
    « به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه و مهربانی‌اش همیشگی است...» نام رمان: داغ زادگــــــان نویسـنده: تـاریــران کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقــ💕ـانه - هیجـانی - معمایی - اجتمـاعی هـدف: زمانی که ما رمانی رو می‌خونیم؛ ناخودآگاه خودمون رو جای شخصیت ها میزاریم و از خودمون میپرسیم:« اگه ما بودیم چیکار میکردیم؟! » هدف من از این رمان، قرار گذاشتن خودمون در اشخاص مختلف و آماده کردن خود در برابر اتفاقاتی که ممکنه برای هر کدوممون در آینده پیش بیاد. ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصـه: او دختری از تبار عاشقان همیشه جاودان است، دختری از جنس لطافت و ظرافت و البته کمی هم خجالت. یه دختر معمولی که در این دنیای نامرد و پر از شرارت تنها جرمش سخاوت بود و نجابت. به نظر شما زندگی چه خواب‌هایی برای دخترک دیده؟! من شما را دعوت می‌کنم به همراهی در بازی سرنوشت... به بازی سرنوشت با داغ زادگان خوش آمدید ... پایان خوش . . . نقد و برسی رمان داغ زادگــــــان 🔥| تـاریــران عکس شخصیت های رمان داغ زادگــــــان 🔥| تـاریــران ویراستار: @mitilj00
  47. 66 امتیاز
    پارت #2 تنها چیزی که این اتصال رو به هم می زد گذشته ام بود. اون اتفاق خوبی که به شر تبدیل شد؛ شاید هم من تبدیلش کردم. اعتمادی که پوچ بود، آدم هایی که تظاهر به دوست داشتن می کردن! بیشتر از همه خودم رو سرزنش می کردم، من بهشون اعتماد کردم و اون ها بهم نشون دادن که باید به هیچ کس اعتماد نکنم. فهمیدم که همه آدم ها به خاطر خودشون وارد زندگیمون می‌شن، یاد گرفتم که باید روی پای خودم بایستم و به کسی تکیه نکنم! درسته زندگی رو خنثی به سر می بردم؛ بدون هیجان، گاهی وقتا بدون خنده. ولی حداقل کسی رو نداشتم که بهم ضربه وارد کنه. آروم وارد آپارتمان شدم و نگاهی به سر تا سر پارکینگ انداختم؛ کسی نبود. با همون بی صدایی به سمت پله ها رفتم و روی نوک پا قدم برداشتم. آخر پلهِ طبقه اول نفس عمیقی کشیدم، تا خواستم کلید رو بچرخونم صدای باز شدن درِ واحد روبرو مانعم شد. خود به خود حالت ترش و تلخی روی صورتم نشست؛ جمع شدن لب و چشم هام نشونه ای از این حالت بود. بدون تردید سکوتی رو که ساخته بودم شکست. _ داملا! چه کنایه هایی توی لحنش وجود داشت! بی اراده لبخند مصنوعی به لبم چسبوندم و به سمت صداش برگشتم. _ سلام خانوم ماریکا. قسمت کوتاهی از موهای بلندش رو که جلوی چشمش افتاده بود، کنار زد و با خنده از سر تا پا نگاهی بهم انداخت. همین خنده باعث شد توجهم روی لب های قرمزش متمرکز بشه. این رنگ رژ به پوست گندمیش و مو های سفیدش می اومد؛ ولی بین چین و چروک صورتش که معلوم می کرد سنش بالای چهل هست، منفجر شده بود! _ می خواستی آروم آروم وارد خونه بشی تا من نبینمت؟ لهجه یونانیش بین حرف هاش و مشکلش توی تلفظ بعضی کلمات به طور واضح به گوش می رسید. _ نه، فقط نخواستم با سر و صدا مزاحمتون بشم. البته درستش این بود که نخواستم بیای و برای بار nاُم به پرس و جو کشیده بشم. دوباره که لب از روی لب برداشت فهمیدم می خواد بحث اصلی رو باز کنه. _ در مورد پول اجاره چیکار کردی؟ تونستی جمع کنی؟ _ نصفش رو جور کردم. انگشت اشاره اش رو بالا برد، با اطمینان کامل حرفش رو به زبون آورد: _ من راه حلی برات دارم، راه حلی که کارهات رو آسون تر می کنه. علامت سوال های متعددی توی ذهنم نمایان شد. به اعماق مغزم نفوذ کردم و برای خودم حدس هایی زدم. چی می تونست کار هام رو آسون تر کنه؟ چی یا کی؟! برای ادامه دادن موضوع به داخل خونه راهنماییم کرد. آخرین بار نه ماه پیش موقع اجاره کردن خونه وارد اینجا شده بودم. بی تفاوت از اون روز، هر گوشه پر از اشیا و وسایل سلطنتی به جنس بُرُنز بود. حتی کناره های آیینه قدی و جا کفشی روبروی در! با این که تمایل نداشتم پشت سرش به سالن رفتم. انتهای راهروی تنگ و کوتاه ایستادم و تکیه به دیوار سفید دست هام رو به هم گره زدم. به دختری که روی مبلِ کنار پنجره، پیش ملانی نشسته بود اشاره کرد و گفت: _ با همخونه جدیدت آشنا شو! از شدت تعجب نتونستم جلوی پلک های پشت سر همم رو بگیرم! کلمه همخونه چند بار توی گوش هام انعکاس پیدا کرد.
  48. 66 امتیاز
    پارت 3 سعید و رومینا هم به بابا زل زدن و منتظر بودن. بعد از چند ثانیه بابا با آهی عمیق گفت: - داییتون بود. دایی؟ مگه ما دایی هم داشتیم؟ پرسشگر به بابا نگاه کردم که مامان با صدایی که می‌لرزید گفت: - بگو علیرضا، بگو. سعید بی طاقت گفت: - عمو جان! نمی‌خواید بگید چیشده؟ بابا نگاهش رو به فرش زیر پاش دوخت و گفت: - دایی رومینا بود. یعنی چی؟ دایی رومینا باشه و دایی من نباشه؟ اینجا چه خبره دقیقا؟ رومینا بی حوصله گفت: - بابا چرا اینجوری حرف می‌زنی، بگو دیگه! - خیلی داستانش طولانیه پس وسط حرفم نپرید و خوب گوش کنین. همه قبول کردیم و بابا شروع کرد به تعریف کردن. - زمانی که ما یعنی من و مامانتون ازدواج کردیم، چند ماه بعد، علی همین داییتون ازدواج کرد. ما تا چند سال بچه دار نمی‌شدیم. «بچه دار نمی‌شدن؟ پس من اینجا بوقم؟حتما بوقم دیگه» ولی علی بعد چند ماه بچه دار شدن. زندگی خوبی داشتن تا اینکه مامان بزرگتون یعنی مادر مامانتون از دنیا می‌ره. علی بعد از فوت مادرش راحت‌‌‌تر به کارهاش ادامه می‌ده «کار؟ کار چیه دیگه؟ نگاهم رو به مامان دوختم که سعی داشت جلوی ریزش اشک هاش رو بگیره. اینجا چه خبره خدایا؟» یعنی در اصل علی از ترس مادرش بوده که تا قبل اون نرفته سمت این کثافت کاری‌‌‌ها. مهین خانم همسرش خیلی عذاب کشید توی اون مدت. من، مادرت، خالت و مهین خانم خیلی باهاش دعوا کردیم. تا اینکه بچشون به دنیا اومد. بابا نگاهش رو به من دوخت و دامه داد: -یه دختر خوشگل و کوچولو. نمی‌دونم چرا حس خوبی از این حرف بهم دست نداد. فکرهای ناجوری توی ذهنم اومده بود و من نمی‌خواستم باور کنم. بابا با اندوه ادامه داد: - گفتیم شاید به خاطر بچه اش دست از این کارها برداره ولی نه... باز هم نه. کم کم شد یه آدم عوضی. اون می‌خواست زندگی خوبی داشته باشه، با پولدار شدن. اینکه فکر می‌کرد زن و بچش لیاقتشون بیشتر از یک خونه توی منطقه‌ی متوسط شهره. مهین دیگه توی اون خونه امنیت نداشت. به خاطر همین بیشتر با بچش می‌اومد خونه ما. یه روز که مهین می‌ره خونه تا چند تا از وسایل هاش رو برداره علی رو توی خونه می‌بینه. علی تو قمار... بچش رو باخته بود.
  49. 66 امتیاز
    "پارت دوم" زیر لب چشمی گفتم و آروم به سمت اتاقم حرکت کردم. صدای قدم‌های تند و مردونه‌اش نشون می‌داد که داره سعی می‌کنه بهم برسه و باهام هم قدم و شونه به شونه حرکت کنه. بلاخره بهم رسید، لبخند رو لبم همه چی رو لو می‌داد.وجودم سرشار از حس های قشنگ و شیرین شده بود. غرق لذت و آرامش بودم. قدم به قدم کنارم راه می‌رفت. ازش کوتاه تر بودم شاید تا سرشونه های اون بودم. دستم رو گرفت. اولش شوکه شدم. سرعت قدم‌هاش رو کمتر کرد تا دیر تر به اتاق برسیم و من شونه به شونه‌ی مردی که عاشقونه می‌پرستیدم به سمت اتاقمون قدم بر می‌داشتیم. نزدیک در اتاقم که شدیم، در رو با دست دیگه‌ام باز کردم و آروم بهش گفتم: _ بفرمایین تو! قهقه آرومی سر داد حتما تعجب کرده بود از این همه با ادبی دهتر شر شیطونی که خودش می‌شناخت. با لبخند جذابی به چشم‌هام نگاه کرد و گفت: _ می‌خوام همیشه باهام هم قدم باشی. باهم می‌ریم داخل! چپ چپ نگاهم رو به اون دوختم. آروم باش قلب دیوونه، چه خبره؟! الان صدات رو کل دنیا می‌شنون و رسوای عالم می‌شیم. با هر کلمه‌ای که از بین لب‌‌‌‌‌هاش خارج می‌شد، قلب دلباخته‌ام خودش رو محکم تر از قبل به دیواره زندان می‌کوبید و قصدش این بود که به آغوش مجنونش بره و آروم بگیره. چه حسی بهتر از حس عشق؟! رد پای عشق هر کسی رو به بازی می‌گیره، منم که استثنا نبودم. وارد اتاق شدم. صندلیِ میز تحریرم رو برای متین بیرون کشیدم و خودم به سمت تختِ کنار پنجره قدم برداشتم که با صداش متوقف شدم. _ میشه یه صندلی بیاری و روبه‌روم بشینی؟ می‌خوام نزدیکم باشی. لبخندی ناخوداگاه روی لب‌هام نقش بست. شک نداشتم ما خوشبخت ترین زوج عالم می‌شیم. به اتاقم نگاهی کردم، اتاقی که وقتی از در وارد می‌شدی یه تخت توسی_سفید کنار پنجره قرار داشت، کمد لباس هام روبه‌روی پنجره بود و میز کامیپوترم به کمدم چسپیده بود. روی میز کامپیوترم علاوه بر سیستم چند تا عکس دو نفره از من و فرشته بود. وقتی دید جوابش رو ندادم دستم رو گرفت و به سمت تخت رفت. چقدر لذت بخش بود که من دست در دست تک شاه قلبم به سمت تخت قدم برداشتیم. روی قسمتی از تخت نشست و منم به نشونه احترام روبه‌روش نشستم. دهن هر دومون رو انگار قفلی از جنس سکوت زده بودن و قصد باز کردنش رو هم نداشتیم. پس از چند دقیقه صبر خودش پیش قدم شد. _ پروانه، من الان از طرف خانواده‌ام طرد شدم. هیچی ندارم و فقط یه سرمایه‌ی کوچیکی دارم که بتونم یه خونه و عروسی بگیرم که... ببین یه مشکل اساسی داریم اون هم این که خانواده من علاقه دارن که من با دختر خاله‌ام مهرنوش ازدواج کنم و وقتی فهمیدن من شما رو دوست دارم و قصد ازدواج با مهرنوش رو ندارم، خواستن با طرد کردن و با محروم کردنم از ارث من رو از ازدواج با شما منصرف کنن؛ ولی من عاشقونه تو رو دوست دارم! از حرفمم کوتاه نمیام و حرف زور رو قبول نمی‌کنم. غرق سکوت شدم. باید فکر می‌کردم. منم دوستش داشتم یعنی در واقع دیوونه‌اش بودم؛ ولی... مشکلاتی که در آینده به وجود می‌اومد چی؟ یک لحظه جرقه‌ای توی ذهنم خورد و روم رو به سمت متین کردم و گفتم: _ متین! من یه فکری به ذهنم رسید. اگه من با خانواده‌ی شما حرف بزنم و راضی بشن چی؟ این جوری خانواده شما هم کنار ما می‌ایستن و تو خوشی‌ هامون شریک میشن. راستش من می‌ترسم که... من نمی‌خوام دورم خلوت باشه... میدونم که میتونم بزار بکنم لطفا! حرفم رو قطع کرد و سریع گفت: _ من بهت قول میدم که تو آینده هیچ مشکلی پیش نیاد. فقط من ازت یه چیزی می‌خوام، اگه کنارم باشی دنیا رو برات گلستان می‌کنم. کم کم با خانواده‌ام حرف می‌زنم راضی میشن، عزیزم نگران نباش! من از این دنیا فقط یه چی می‌خوام اونم تویی این رو همیشه یادت باشه. چه زیبا با کلمات بازی می‌کرد و چه زیبا با روح و روان من بازی می‌کرد؛ ولی... سرنوشت هم بازی کردن رو بلد بود؛ اما تلخ، ترسناک و بی‌رحمانه. همبازی شدن با سرنوشت شجاعت می‌خواست و من آدمی ترسو! سرنوشت حریف قدری و ماهر بود در یه لحظه چنان بلایی سرت می‌آورد که خودت هم مبهوت می‌موندی اون زندگی آروم و پر از آرامش من به کدوم سو فرار کرد؟!
  50. 66 امتیاز
    مقدمه یادم می آید کسی در زندگیم بود که می گفت کافیست لب تر کنی تا برایت جان بدهم ! به خاطر دارم ،آن روز از ذوق دست هایم به سردی زد وچشمانم از عشق درخشید . با عشق به زندگی نگاه کردم ،همه چیز برایم رنگ وبوی دیگری گرفت . زندگیم سرتاسر رنگ شد ! پدرم لبخند مهربانی زد وبرای بار هزارم با نگاهش به من فهماند که عاشق شده ام . روز های عمرم به اندازه ساعت هایی که با او بودم کوتاه شده بودند ! انگار که خارج از آن ساعت ها نفس کشیدن بر من حرام بود . روز هایم را با گفتن مکرر نامش سپری می کردم . شب ها هنگام خواب به خودم اعتراف می کردم . اعتراف به اینکه بی اندازه دوستش دارم ! اعتراف به غرق شدن روحم در دریای عشقش. لبخند های گاه وبی گاه وبی دلیل پایشان به زندگیم باز شده بود . شده بودم همان کودک قبل از 8 سالگی ام . همان کودک بی دغدغه که تنها تا 8 سالگی بچگی کرد وبعد از آن شد باری اضافه بر شانه های پدرش و آینه دق مادرش . اما تا وقتی آدمی زنده است از دو چیز در امان نخواهد بود ؛اشتباه و هوس !! من هم از این قانون مستثنی نبودم ،زندگی خیلی زود آن روی عشق را نشانم داد. فهمیدم ندانسته به میان گرداب هوس کشیده شده ام . فهمیدم عاشق آدم اشتباهی شده ام ! به قول قدیمی ها آدرس را اشتباه رفته ام . ماندم میان دل عاشق خودم ودل شکسته او که به امید عشق من می تپید . و من مستاصل در میان این گرداب ماندم وتلاشی برای زنده ماندنم نکردم . من مقصر حال امروز او بودم وباید تا آخر عمر قید دل خودم را می زدم . این بود تاوان اشتباه دل عاشق من ...


×
×
  • اضافه کردن...